جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1386 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف یک:
تو سرسرای بزرگ نشسته بودیم.سرسرا خلوت بود و بیشتر ملت پراکنده بودن.آخه روز تعطیل بود.داشتیم با چند تا از بچه های گروه
درس میخوندیم و تکالیف کلاسهای مختلف رو کامل میکردیم.
یهو از ته سرسرای بزرگ صداهای عجیب غریبی میومد:
_لالا لولولولولولولولولولیییییییی....ماماماما لالالالالالالللللللووووووو
ملت:
من رو به ریتا که بغل دستم نشسته بود کردم و گفتم:
_صدای کیه؟
ریتا سرشو بلند کردی دید صدای دوتا از بچه ای گروه ماست.با یه حالت عاقل اندر سفیه گفت:
_نگاه کن خودت میفهمی!
نگاه کردم....یا حسین!....لودو و دنیس یه دستشون رو گرفته بودن رو سرشون و با دست دیگه یکی از پاهاشونو نگه داشته بودن و میپرن و از این صداها در میارن....بعد از چند دقیقه که کل سرسرا به اونا خیره شده بودن دیدیم دارن به سمت تک تک بچه های گروه میرن و یه چیزای عجیب غریب میگن.
وقتی به ما رسیدن من داشتم تکلیف گیاه شناسیمو کامل میکردم.
دنیس با همون وضعش اومد و با همون لهجه ی عجیبش گفت:
_ها...بذا ای چنزو رو از روی گیاهت با سر پایی وردارم....
من یه نگاه به گیاه فیتوتوکسینم کردم و چیزی ندیدم.لودو هم دوباره به همراهی از دنیس گفت:
_ها...بذا بورداره این چنزوی خبیث را....ها دنیس او سر پایی رو رد کن بیاد...
همین که خواست بزنه تو سر گیاهم چشمام گرد شد و بلند داد زدم:
_نه!!!...من این گیاهو با بد بختی جور کردم....دارم تحقیق مینویسم...چیکار دارین با گیاهم...
دنیس:
_به تو میگم یه چنزو روشه....ورشدار...

من به گیاهم نگاه کردم.ایندفعه با دقت کامل نگاه کردم...بعدش از رز که بغلم بود پرسیدم:
_رز این چنزو چیه؟
رز گفت:
_یعنی سوسک....من که هیچ سوسکی نمیبینم...
وقتی برگشتم دیدم دمپاییهاشونو در آوردن و میخوان بزنن توی سر گیاه من...به سرعت کشیدمش عقب.....و هردشون شپلخ شدن روی میز.....
بعد از دروز مشخص شد که جفتشون اکستامینوفن خورده بودن!!!!

---------------------------------------------------------------------------
تکلیف دو:
توی خوابگاه بودیم.من اومدم بیرون که دیدم نن جون هلگا یک عینک زده مثل ماله ریتا اسکیتر(!)دورش پر از نگین اینا و یه لباس سبز فسفری تنشه داره یه برگه رو پر میکنه....
من نزدیک شدم اصلا" متوجه نشد.....دیدم داره یک مطلب راجع به کرچک مینویسه...:
این گیاه یک گیاه بلند و باقه دار است که در پزشکی رودوی مشنگ ها کاربرد زیدی دارد.روغن این گیاه پس از خوردن موجب میشود روده های انسان تمیز شود و برای جستجوی بیماری پاک گردد
(من یک اوق زدم چون حالم داشت بهم میخورد)
این روغن بسیار بد بو و بد رنگ است و پس از خوردن به شدت معده را شل میکند و در بعضی مواقع به مشکل یبوست انسان ها کمک میکند....
من که دیگه داشتم بالا میاوردم دیگه ادامشو نخوندم رفتم دست شویی و با خودم عهد کردم که هرگز روغن کرچک نخورم









استاد ببخشید بد شد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 18 بهمن 1386 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول:

اوایل این پست به شدت دارای بی ناموسی می باشد...افراد زیر 15 سال به شدت از خواندن آن اجتناب کنند!



ساعت 3 شب....دفتر دامبلدور

-آروم تر گلرت, خیلی درد داره آروم تر!
گریندوالد از خود بی خود شده بود و بی وقفه دُشت می کرد و کوچکترین اهمیتی به حرف های دامبل نمی داد.
-آی ی ی ی ی ی ی....گلرت الان می میرم. من خیلی دوست دارم تو رو سیل کنم. ای تو در بیار تا سیلش کنم.
تق تق تق
دامبلدور و گریندوالد:
دامبلدور دستی به ریشش کشید.
-این وخ شب کیه به نظرت؟
گریندوالد کشیده ی آب نکشیده ای ( تلمیح به داستان کباب غاز ) به دامبلدور زد و با عصبانیت گفت:
-مردشور خودت و این مدرسه ی بوقیتو ببرن. یک روز نشد ما اینجا انگار آدم حال کنیم.
تق تق تق
دامبلدور به سرعت از جایش بلند شد و در حالی که لباسش را به سرعت می پوشید چشمکی به گریندوالد زد.
-تو خودتو ناراحت نکن گلرت عزیزم. جاش فردا بیا جبران امشبو هم می کنم. تو که میدونی من چقدر تو رو دوست دارم. تصویر تغییر اندازه داده شده
تق تق تق
-برو توی اتاق پشتی قایم شو گلرت. سریع باش. سرپاییت رو هم بردار.
گریندوالد به سرعت لباس ها و سرپاییش را برداشت و به اتاق پشتی دفتر دامبلدور رفت.
تق تق تق
-اهم اهم...اومدم
دامبلدور به سمت در رفت و آن را باز کرد. هری پاتر با صورتی عرق کرده و چهره ای نگران دم در ایستاده بود.
-هری!! چه چیزی باعث شده که در این موقع شب چنین لطفی نصیبم بشه؟
هری به آرامی شروع به صحبت کرد.
-ببخشید پروفسور ولی بازم خوابشو دیدم. جای زخمم تیر کشید و از خواب بیدار شدم. اون می گفت که...
-باشه اشکالی نداره. بیا داخل کامل وَرم بگو چی شده.
صدای خفیفی از اتاق پشتی دفتر دامبلدور به گوش رسید.
-جوووووون!


تکلیف دوم:

آلبوس ( پاتر ) با سرعت در راهروی کلاس گیاه شناسی می دوید. تکلیف اولش را کامل انجام داده بود ولی تکلیف دوم...
-ماتیلدا!
ماتیلدا استیونز یکی از دانش آموزانی بود که همیشه تکلیف گیاهشناسیش کامل بود و الان با خونسردی به سمت کلاس گیاه شناسی می رفت.
-چی شده آلبوس؟
- مردشور دامبل و کلاسشو و این تکلیف های بوقیش رو ببرن. شیطونه میگه برم پشت بلند گو جار بزنم که هم جنس بازه
ماتیلدا با این حالت به آلبوس نگاه کرد.
-چی شده حالا؟
-من از کجا باید بدونم کرچک چیه و چه خواصی داره؟ بابا علــــــــــــه کمک
ماتیلدا به ساعتش نگاهی کرد و گفت:
-دیگه دیر شده. کلاس الان شروع میشه. بیا بریم خودم برای تکلیف های بعدی کمکت می کنم.
آلبوس دستش را دور گردن ماتیلدا انداخت و با ناز و افاده گفت:
-ماتیلدا جونم میشه من از روی تکلیف تو بنویسم؟
-خودتو جمع کن بوقی! مگه من رز ویزلیم؟ نه نمیشه. می خواستی خودت بنویسی. چیکار تکلیف من داری؟
آلبوس دستش از دور گردن ماتیلدا برداشت و نگاهی به اطرافش انداخت.
ملت:
آلبوس با عصبانیت به ماتیلدا نگاه کرد.
-باشه! خودت خواستی! بابای منو که میشناسی؟ عله بلاک
رنگ از چهره ی ماتیلدا پرید. مطمئنا او از بین تکلیف و شناسه اش دومی را انتخاب می کرد. تکلیفش را از کیفش در آورد و به آلبوس داد.
- بیا کُپ بزن. فقط یکم تغییرش بده تا استاد شک نکنه.
-باشه
آلبوس یک کاغذ پوستی از کیفش در آورد و شروع به نوشتن ( حالت محترمانه کپی زدن ) کرد. نوشت و نوشت و نوشت...
آلبوس: تموم شد. ببین خوبه ماتیلدا؟
ماتیلدا: ده دقیقه از کلاس گذشت زووووووود!
-کرچک خوب است. کرچک خاصیت دارد. کرچک بخورید تا قوی شوید.کرچک روغن دارد. کرچک انرژی دارد. کرچک ویتامین دارد. کرچک زیباست. کرچک از بین برنده ی نفخ هاست. کرچک ماده ی به اسم ریسین دارد. ریسین بد است. ریسین بدمزه است. ریسین تلخ است. ریسین نخورید. شیر بخورید . ریسین سمی است. ریسین آبیست. کرچک تانار دارد. تانار خوب است. تانار خوشمزه است. شیر نخورید. تانار بخورید. تانار مثل هویج است. رنگش نارنجی است. کرچک دانه های کوچک دارد. کرچک برگ های بزرگ دارد. کرچک در آفریقاست. کرچک در یونجه زارهاست. شیر نخورید. کرچک بخورید!
ماتیدا:
---------------------------------------------------------------------------
خوشم میاد پاترها همیشه و همه جا فعالن!
حال می کنی پروفسور؟

ممنون از تدریس خوبتون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/18 22:09:20
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/11/18 23:41:58
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 بهمن 1386 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
من یه کمی بیشتر از سه لغت استفاده کردم.
__________________________________

رولی به دلخواه خود بنویسید و در آن از حداقل سه لغت به زبان کرمانی استفاده کنید.البته اگر در مورد گیاهم باشه ، دو امتیاز اضافه داره.

آلبوس دامبلدور و هری پاتر در دفتر دایره مانند دامبلدور برای تدریس خصوصی بعدی آماده می شدند ، یافتن هورکراکس بعدی !
دامبلدور در حالیکه از پشت عینک نیم دایره ای به هری که او را هنگام صرف ناهار کنار کشیده و در حال حاضر در حال خوردن مقداری خوراکی بود نگاه می کرد گفت :

- بَچه بدو سرپاییتا تنت کن ! بریم ! بدو بَچه ! بدو !
- بابا بذا ای شاخی را فینیش کونوم!
- ها ! می گم هریو ! ای سجلت هم وردا .
- چرا؟
- وردا که اگه مرلین نکرده چیزی شد ، باطلش کونوم هموجا .


هری بدون این که معنی حرف دامبلدور را بفهمد سجلش را برداشت و در ریش دامبلدور ، جایی که وسایل لازم و مهماتشان و هورکراکس های خرابشان و عروسک های موشی خرگوشی دامبلدور را در آنجا نگه داری می کردند چپاند.

سپس در حالیکه موهایش را از جلوی پیشانیش کنار می زد تا زخمش معلوم باشد و همه بفمند که هری پاتر است و بهش احترام بگذارند ، نگاهی به اطراف انداخت.

انوار طلایی خورشید از پنجره به سر و روی آنها می بارید و شپش های درون ریش دامبلدور را یکی یکی می سوزاند.

دامبلدور نیم نگاهی به دست سوخته اش کرد و دوباره رو به هری گفت :
- وخ گذشت بَچه جان ! کجا را سیل می کنی؟؟؟

هری بلاخره بلند شد و با بی حوصلگی چوبدستیش را در آورد و آماده باش نگه داشت ، شنل نامرئیش را از ریش دامبلدور بیرون کشید و بر روی خودش انداخت. دامبلدور نیز چون شنل نامرئی نداشت و به هری حسودی می کرد اما نمی توانست شنل را بچخد و ممکن بود هری بلاکش کند یا با سیم سرور به جانش بیفتد پس به دارایی خود قناعت کرد و طبق معمول در ریشش پنهان شد....

ساعتی بعد

دامبلدور و هری هنوز در راهرو های هاگوارتز سرگردان بودند، جایی نزدیک گلخانه ، هری با ناراحتی در حالیکه به صورتی تهدید آمیز چوبدستیش را تکان میداد از زیر شنل نامریش زیرلب گفت :

- خب آخه پیرمرد خلوش ! تو خیر سرت مدیر هاگوارتی ! نمیدانی از کدام را بری !؟

دامبلدور که گویی فراموش کرده بود برای چه چیزی بیرون آمده اند ، در حالیکه در ریشش پنهان شده و نامرئی بود جواب داد :
- جمع کن ای کلیلتو ! بذا ور سجلت ای را !

چهره ی هری از توهینی که به چوبدستیش شده بود در هم رفت ، اما بعد با احتیاط پرسید:
- ها ... دامبلو ( دامبل عزیز ) تو ای برج حقوق جن خانگی مرا دادی؟؟؟
- نه ... نه... اکشال نداره هریو ( هری عزیز ) هچ طور نی ! هچ طور نی !

هری که غیرتی شده بود با عصبانیت در حالیکه لهجه اش را فراموش کرده بود به طرف ریش دامبلدور هجوم برد و نیم ساعت بعد پس از پیدا کردن او در ریشش، یقه اش را گرفت :

- یعنی چی هیچ طوری نیست ! جن بدبخت بیچاره ی من هر روز تو این آشپزخونه ی کوفتیت داره می پزه و می شوره تو بهش حقوق نمی دی ! تو دیگه چه جور مدیری هستی ! دو ساعته منو آوردی بیرون بریم دنبال هورکراکس الان سر از گلخونه در آوردیم !

دامبلدور بی توجه به هری به جایی پشت او خیره شده و دهانش از فریادی خاموش باز بود ، هری که متوجه این حالت نشده بود دوباره ادامه داد:

- اون از سال اولم که از پس کله استادت یک ولدمورت زده بود بیرون ! اون از سال دوم و سوم و چهارم که مارها و سیریوس ها و کراوچ ها تو مدرسه ات ول می گشتن ! اون از سال پنجم که یک کلمه باهام حرف نمی زدی ! حالا هم که اینه ! شکر مرلین که امسال می میری به سال بعد نمی رسی !

دامبلدور همچنان مات و مبهوت به منظره ی پشت هری چشم دوخته بود.

- پیرمرد خرفت ! می رم مرگخوار میشم از تو بهتره ! لااقل ولدمورت به آدم جایزه میده ! آدمو آدم حساب می کنه درسته کچله ! ولی ریش سیاهچاله ای نداره که!... امممم.... کجا را سیل می کنی؟؟

هری بلاخره متوجه عدم توجه دامبلدور شده بود.
دامبلدور که انگار با برگشتن لهجه ی هری تازه معنی حرفهایش را فهمیده بود زیر لب چیزی را زمزمه کرد.

هری سرش را جلوتر برد تا صدایش را بهتر بشنود و البته فاصله اش را با ریش سیاهچاله مانند دامبلدور که همه چیز را می بلعید حفظ کرده بود . هری دوباره با حالتی زمزمه مانند پرسید :

- کجا را سیل می کنی؟

دامبلدور جیغ بنفشی کشید :

- چنزوووووو ! ای ننه ام جان ! چنزوووووو ! جنزووووو پشتت وایساده بچه ! جیـــــــــــــغ ! جیــــــــــــغ ! غیییییییژ !

هری در حالیکه در اثر جیغ دامبلدور کر شده و دستش روی گوشش بود برگشت ، بر روی گیاه کوچکی که به نظر نمی آمد خطرناک باشد چیز سیاه کوچکی وول می خورد ، جلوتر رفت و به سوسک کوچولویی که بر روی برگ گل ایستاده بود خیره شد و سپس به دامبلدور نگاه کرد که از ترس دوباره در ریشش قایم شده بود.

صدای دامبلدور به گوش رسید:
- هریو ! یک دانه کرچک بده بخوره سقط شه !!! جیــــــــــــغ!!!

هری با بی حوصلگی نگاهی به اطرافش انداخت و بر روی میز چوبی کنار دیوار دانه های کرچک را در داخل ظرفی پلاستیکی تشخیص داد ، به طرف دانه ها رفت ، یکی از آنها را برداشت و آن را به دامبلدور داد .

دامبلدور پیروزمندانه دانه را گرفت و از ریشش بیرون جهید و با احتیاط به سمت گیاهی رفت که سوسک بر روی آن به سر می برد.
به گیاه نزدیک شد ، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر....

قلوپ !

گیاه بی آزار با حرکتی بسیار بسیار انتحاریک و گولاخانه ( کپی رایت بای ققی ) در حالیکه مراقب بود در سیاهچاله گیر نیفتد دامبلدور را بلعیده بود ،
گل آدم خوار نبود...
خطرناک نبود...
ناز بود...
گولاخ ( کپی رایت بای ققی ) بود اما....
دیل ( کپی رایت بای سیریش ) بود اما...
درناخ ( کپی رایت بای خودم ) هم داشت اما ....
گل دامبل خوار بود !
هری برای گل همری زد ( از اینا ) و بلند شد تا به فکر پرسه ی دامبلدور باشد و سجلش را باطل کند و برای سوگواری فوکس را بپلشوند و برود و مرگخوار شود.

توضیح : درناخ = اگه معنیشو نمی دونین چو می تونه کمکتون کنه ( این جمله آخری هم کپی رایت با سیریش! )

_______________________________________

یه رولی بنویسین که توش اطلاعات دیگری هم راجع به کرچک داده بشه ، مثلا میتونه جلسه بعد کلاس باشه...


ساعت 3 صبح : تالار عمومی گریفندور – خوابگاه پسران- تخت سوم از سمت چپ

صدایی زمزمه وار:
- گیاهی با ساقه های بلند و ستبر و برگهای درشت شبیه به برگ انجیر که....... هوممممک... اممم.. در جاهای معتدل این گیاه یک ساله است و هر سال باید کاشته شود اما در سرزمین های گرمسیری بوته ی آن بزرگ و مانند درخت می شود........ دانه هایش به اندازه ی دانه های قهوه...…

صدایی گرگی :
- جیمز ! دو کلمه است ! خفه – شو ! خفه شو !
- تدی ! یک کلمه است ! نمی شم !


جیمز با عصبانیت دوباره خواندن خواص گیاه کرچک را ادامه داد.

- مغز این دانه، سفید و پر از روغن ، در پوسته اش ماده ی سمی وجود دارد و خوردن آن سبب انعقاد در عروق و احتقان شش و کبد می شود...

صدایی جرجانه :
- جیمز ! حالم به هم خورد ! ببند اون کتابو ! اه ! بوقی ارزشی ! منو یاد پرسی میندازی این جور مواقع که درس خون میشی ...

صدایی پرسیانه :
- چی گفتی جرج؟
- گفت بوقی !
- من کی گفتم بوقه؟ کی بودی تو؟
- من می دونم کی بود ! لارتن بود به جون عمه اش !
- آره من بودم ! اصلا چرا اسم عمه رو میاری وسط ! اصلا خودت کی هستی؟
- اوی ! جرج تو به من گفتی بوقی!
- نه پرسی بوقی!

- روغن کرچک از دانه های بدون پوسته گرفته می شود و در طب بعنوان مسهل به کار می رود.

صدایی نارنجی :

- بگیر بخواب جیمز ! تو رو جون لارتن بگیر بخواب !

سپس لارتن دوباره سرش را میان تختش فرو کرد .

- گیاه کرچک در صنعت نیز به کار می رود و ...

صدایی دامبلدورانه (!)

- جیمز ! ما خوابیدیم ! بس کن بابا !
- دامبلدور ! بازم اینجایی که ! پاشو برو دفترت بخواب !
- نمی رم ! تنهایی اونجا می ترسم ! تو هم کپه ی مرگتو بذا بگیر بخواب بَچه ! با احترام.

سپس دامبلدور سرپاییش را درآورد و به سمت جیمز پرتاب نمود...

_________________________________

پروفسور دامبلدور عزیز
اگه می بینید سوژه های من بیشتر مربوط به دامبلدوره ...
به خاطر استعداد عجیبیه که این شخصیت در مسخره شدن داره.../

وگرنه هیچ وقت قصدم توهین به شما نیست....


در ضمن شما که پروفسور دامبلدور نیستید، پروفسور دامبلدور عزیز !
این آخریه رو آویزه ی ریشتون کنید همیشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 11 بهمن 1386 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
درون دفتر خود نشسته بودم ، که ناگهان فردی گولاخ به درون دفتر پرتاب شد و از من پرسید:
-ببینم بوقی ، تو که میگی باید تکلیف کرمونی بنویسیم یه چنتا لغت کرمونی هم میگفتی.
من هم گفتم:
-ها، راس میگی.بل ( بذار) فکر کنم...
بعدش یه چنتا لغت نوشتم ، دادم دستش ، بهشم گفتم:
-به شاگردا بگو میتونن از این لغات برای رولشون استفاده کنن.اونم به همون صورت گولاخانه از دفتر بیرون رفت.حالا من این لغاتو اینجا هم مینویسم تا شاگردای گلم مشکل نداشته باشن:

اي [ī]: اين.

بذا [bezā]: بگذار.

برج [borj]: ماه ؛ اي برج: اين ماه.

بيل[beyl]: بهل كردن، بخشيدن.

پلشوندن[polŝūndan]: سوزاندن مو. زدودن پشم كلّه گاو و گوسفند با آتش.

خلوش[xolūŝ]: عامي، خُل.

دُشت[doŝt]: داشت.

را[rā]: راه.

سجلت[sejelt]: شناسنامه (سجلّ).

سرپايي[sarpāyī]: دمپايي، كفش راحتي.

سيل[seyl]: تماشا (سير).

شاخي[ŝāxi]: كلّه پاچه گوسفند.

كلیلو[kelīlū]: چوب کوچکی که با آن چرخ ریسندگی را می چرخانند.

كيل كردن[keyl]: وزن كردن، كشيدن.

گذشت[gozoŝt]: گذاشت.

وخ[vax]: وقت.

ور [var mā]: بر.

چنزو : سوسک

پرسه: مجلس ختم

خب امیدوارم کافی بوده باشه.راستی میتونین از لغاتی که درون جلسه درس هم به کار برده شده ، استفاده کنین.موفق باشین.با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/11 22:21:47
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 بهمن 1386 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم گیاه شناسی:

به محض ورود دانش اموزان به کلاس ، همگی آنها با مورد عجیبی مواجه شدند، آلبوس دامبلدور تغییر لهجه داده بود و به لهجه شیرین کرمونی ( کرمانی) صحبت می کرد :

-کو باریکلا دختر پسرای گل ، بشینن ببینم ور من ( برای من) چی آوردن؟ به به ، نویلو(نویل عزیزم) تو که باز تکلیفاتو انجام ندادی..عجب پسر بدی هستی...خب مثل اینکه دوباره هچکی (هیچ کس) تکلیفشو انجام نداده...هچ طور نی (طوری نیست) !


بچه ها هاج و واج استاد گرامی و هنرمند فقید (خودتحویل گیری مثبت) را نگاه می کردند که آلبوس کمی خود را جمع و جور کرد و گفت:

-اهم..خب میریم سراغ درس:
گیاهان فیتوتوکسین شامل گل و گیاهای فرفیون میشه مثل کرچک.

کرچک همطو ( همینطور) که خودتونم میدونن (میدونید) دانه بسیار تلخیه .ازش روغن هم میگیرن ، تازه، باور کن!!! مصرف به اندازش باعث جلوگیری از نفخ میشه ولی مصرف بیش از اندازش میتونه باعث مسمویت شدید باشه ، ماده سمیش هم ریسین نام داره که بیشتر تو دانه هاشه تا توی برگاش.


گل بعدی ، اسمش هس چشم خروس که با اینکه این اسمو داره ولی خب همه دانه هاش سیاه رنگن و فقط گیاهش قرمز براقه.این گل ور (برای) انسان سمیت نداره و فقط برای دامها بد هستش.


آخرین گیاه هم اقاقیاس که مصرف بیش از حد دمکرده اش میتونه خطرناک باشه و موجب مسمویت منجر به مرگ بشه.البته اگر هم باعث مرگ نشه میتونه باعث فلج و یا ازدیاد ضربان قلب بشه.

خب بچه های گلی باشین ، الان مشقاتون رو میگم ، فقط بچه های خوفی باشین ، برن همشون رو ای دفعه انجام بدین تا مدیرو (مدیر عزیز) مدرسه باز با جارو نکرده دنبالم ، رفته جای من نشسته ، حرفم میزنه و اما تکالیفا:


1-رولی به دلخواه خود بنویسید و در آن از حداقل سه لغت به زبان کرمانی استفاده کنید.البته اگر در مورد گیاهم باشه ، دو امتیاز اضافه داره.(15 امتیاز)

2-یه رولی بنویسین که توش اطلاعات دیگری هم راجع به کرچک داده بشه ، مثلا میتونه جلسه بعد کلاس باشه...(15 امتیاز)


پستاتونم میتونه جدی یا طنز باشه.فرقی نداره.موفق باشین با احترام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/11/9 23:51:52
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: یکشنبه 30 دی 1386 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
اینم تکلیف من پروفسور دامبلدور
-----------------------------------------------------------------
خــــــــوابگاه مختلط هــــــــــافلپاف-ساعت 2 شب

- داشتم می گفتم دنیس, همون موقع من اومدم بیرون.
صدایی همچون عربده خرس: بخوابـــــــــــــید!
- بعدش چی شد اریکا؟
- پسره یک چشمک بهم زد منم...
ادامه ی حرف های اریکا در طنین حرکت چرخشی و اسپینی بالشتی که از سمت دیگر خوابگاه می آمد گم شد.
- "ریداکتو"
بالشت لودو به وسیله ی طلسم اریکا به پنجاه قسمت مساوی تقسیم شد و پرهای داخلش روی زمین ریخت.
- مردشورتو ببرن لودو.
- ببین چیکار کردی؟
- فقط بلدی گند بزنی تو خوابگاه!
- بلند شو جمعش کن!
- لودوی بوقی ... (سانسور)
لودو:
ملت هافل با هماهنگی (سر همین موضوع سی تا پست تو تاپيك هماهنگی خورد) : جمعش کن!
لودو که از اتحاد و هم صدایی ملت هافل داره از تعجب شاخ در میاره، چوبدستیشو به طرف زمین میگیره تا پرها رو غیب کنه.
ملت هافل با هماهنگی ( 60 تا پست در تاپيك هماهنگي!) : بدون جادو...با جارو!
لودو:

1 ساعت بعد

- آخیش تموم شد.
کل ملت خوابیدن و لودو بعد از یک ساعت جارو زدن و عرق ریختن و کمی استفاده از جادو که هیچ کس نفهمید (هافلپافی ها نفهمیدن ولی عله فهمید و لودو رو بلاک کرد, پنهان کاری=بلاک ) خوابگاه را از وجود کوچیکترین آشغالی پاک کرد.
لودو در حالی که به حاصل زحمتش نگاه می کرد و به به و چه چه می کرد بسوی اِما ... چیزه یعنی بسوی تختش رفت و خوابید. باورش نمی شد که می تواند بخوابد. هنوز سی ثانیه نگذشته بود که در خوابگاه باز شد و آلبوس پاتر وارد شد.
-من اومدم
لودو:
-ببینید چقدر گیاه براتون آوردم. خودتون گفتید برم از گلخونه ی شماره شیش که درش قفله و با آلاهومورا هم باز نمیشه گیاه بیارم. حالا بهم آواتور میدید؟ بدید دیگه! من آواتور می خوام. من آواتور می خواااااام! (شفاف سازی: ملت هافل برای انجام کارهایی کاملا بی ناموسی، که جلوی آلبوس كه باباش عــِـله اس و بـــِـله اس و... زشت بوده فرستاده بودنش دنبال نخود سیاه! و موضوع ديگه اينكه آلبوس دنبال يه آواتور خوب ميگرده برا خودش و اينا!)
لودو: تو چه جوری در اونجا رو باز کردی؟
آلبوس: من آواتور می خوام...من آواتور می خوام!
لودو که از شانس ِ خود به زمین و زمان فحش میدهد؛ بالشت اِما را از زیر سرش می کشد و به سمت آلبوس پرتاب می کند.
آلبوس که نصف طلسم هایی را که بلد است، از اریکا یاد گرفته است؛ چوبدستیش را بلند می کند و به سمت بالشت می گیرد.
- "ریداکتو"
بالشت به يازده قسمت مساوی تقسیم می شود و پرهای آن روی زمین پخش می شود. (شفاف سازي: لابد مي پرسيد چرا وقتي اريكا اين وردو اجرا كرد به پنجاه قسمت تقسيم، و حالا كه آلبوس اينكارو كرد به يازده قسمت تقسيم شده! اگه اين سوالو نپرسيدي از خودت، كه خيلي بوقي! اما اگه پرسيدي بايد بگم كه اريكا خيلي خفنه و آلبوس يه بچه سوسوله كه با اجازه باباش اومده هاگوارتز!)
در همان لحظه ملت هافل با این حالت از خواب بلند می شوند.
- لودو تو هنوز اینارو جمع نکردی؟
-1 ساعته داری چه غلطی می کنی؟
- این آدم نمیشه.
لودو که از عصبانیت در حال انفجار است، چوبدستیش را بلند می کند و به سمت آلبوس می گیرد تا او را به سوسک تبدیل کند!
ملت هافل با هماهنگی (نود پست تو تاپيك هماهنگی خورد) : دست رو بچه بلند می کنی؟
آلبوس:
نزدیک به سی طلسم به صورت جفت جفت (خب بچه های هافل دوتایی می خوابن دیگه ) از پانزده نقطه خوابگاه به سمت لودو شلیک شد! و لودو با توجه به ضرب المثل چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی به سوسک تبدیل میشه.
دنیس: حالا تجربه کسب می کنی و میتونی بری زنگ انشا بپستی.

1 ساعت بعد
قرچ...قوچ...تق...بوم...دیش (شفاف سازی: لودو داره از سوسک به انسان تبدیل میشه)
لودو با حالتی درمانده و بدبخت به طرف تختش می رود.
صدایی از شمال شرق خوابگاه: پرها رو جمع نکردی
لودو:

«نمونه ای از آرایه ی تنوع سازی را در این قسمت پست مشاهده می کنید.»

برای تنوع 2 ساعت بعد

لودو....آن مرد تنها...آن بیچاره...آن بدبخت...آن کسی که روزگاری برای خود برو بیایی داشت...همچنان در حال جارو زدن بود که ناگهان چشمش به گیاهانی که آلبوس شب قبل از گلخانه ی شماره شش آورده بود افتاد و با توجه به قاعده ي "آدم گرسنه سنگ هم می خوره چه برسه به گياه و خار وخاشاك" به سمت آن گیاهان جهید ( برای تنوع، کلیر سازی: آدمی که این همه خم و راست بشه و تبدیل به سوسک بشه جهیدن و خزیدن و بال زدن هم یاد میگیره)
لودو در عرض سه ثانیه کل گیاه خاردار را در دهان خود چپاند و در عرض نیم ثانیه بدنش به حالت زیر تغییر کرد.
چشم ها: سوسني روشن
شکم: بر آمده همچون عليرضا! (گوركن لودو!)
بازو: نی قلیونی
پوست: بنفش
ناخن ها: سی و هفت متر
پاها: شیره ی سياهي ترشح می کند
انگشتان پا: تبدیل به سـُـم
دندان: بی دندان

علیرضا که صاحب خود را در این حالت می بیند جیغ بلندی می کشد و ملت هافل همزمان و هماهنگ (تاپیک هماهنگی ترکید!) از خواب می پرند.
- زلزله اومده؟
- کی مرد؟
- چی شد؟
- کی بود؟
آلبوس که از بچگی پسر باهوشی بوده است و یاد گرفته که در چنین مواقعی کمتر حرف بزند و به دنبال علت بگردد نگاهی به دور و بر خود می اندازد و ...
-جن...جن...جـــــــــــــــــن!
ملت هافل با دیدن آن موجود وحشتناک و مخوف که مطمئنا فقط در داستان های دارن شان پیدا می شود؛ فرار را بر قرار ترجیح می دهند و آلبوس را با آن موجود تنها می گذارند.

3 روز بعد

در ِ خوابگاه پلمپ شده و خوابگاه جدیدی برای هافلی ها درست شده. ولی هنوز دو موجود زنده در خوابگاه سابق هستند.
لودو به همان حالت باقی مانده و تغییری نکرده و آلبوس همچنان در حال فریاد زدن:
-جن جن ... بابا عله بيا منو نجااااات بدددده ... جن جن ... من آواتور جدید می خوااااام ... جن جن ... لودو بيا منو سوكس كن ... جن جن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
توی سر سرای بزرگ بودیم که دیدم ریتا داره در حین این که شدیدا" خر خونی میکنه یه چیز سبز رنگ که مثل برگ کاهو میمونه ولی خیلی چندش آور تره میخوره.
من:
_ریتا؟
ریتا که شدیا" غرق در درس بود:
_گیاهان گوشتخار در جهان.....چی میگی؟(خرچ خرچ خرچ:شفافا سازی:صدای جویدن گیه چندش آور!)
_اون چیه؟
ریتا:
_ماندی بهم داده....گفته واسه ریزش مو هام خوبه.....
من یهو تنم لرزید و با خودم گفتم امکان نداره ماندانگاس چیز خوبی بهش داده باشه و بعد سریع ظرف رو از زیر دستش کشیدم.
ریتا سرش و ز روز کتابش بالا آورد و با حرص گفت:
_اونو بده من بینم ....به تو چه؟...بدش من...من ریزش موی شدیدی دارم...
من با عصبانیت گفتم:
_نه ...برای این مسئله برو پیش مادام پامفری...نه...نه..
ریتا یهو سر جاش خشک شد.....دماغش قرمز شد،گوشاش بنفش شد و از توی چشماش مل اشک یک چیز سبز لزجی بیرون میومد...من ترسیدم و در همین حین که داد میکشیدم:_
_ریتا...ریتایی...بلند شو...چی شد؟ای خدا!!!مادام پامفری رو خبر کنید....
چشمم به دانگ و دار و دستش افتاد که داشتند میخندیدند....
چوب دستیمو بیرون کشیدم و با تهدید گفتم:
_کار تو بود؟
دانگ:
_من نمیدنستم همیچن میشه که!!!!
و خندیدنش قطع شد.
من با تعدید خیلی خشن فریاد زدم:
_آره؟دروغ حناق نیست خر آدمو بگیره...امیمبلوس
دانگ خشک شد و افتاد رو زمین....
در همین حین مادام پامفری رسید و با همون نگاه اول گفت:
_کی بهش بیزوارسیتور داده خورده؟اون سمه مهلکی داره!اثرش تا یک ماه نمیره....
ریتا به درمانگاه برده شد و تا یک ماه بعدش دیگه از سایه ی دانگ هم میترسید و دانگ هم از سایه ی من!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1386 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
براي جلسه بعد يه مقاله براي من بنويسين که اگر دوستتون يک گياه سمي بخوره(اشتباها يا عمدا دست خودتونه) ، چه حالتهايي پيدا ميکنه و شما چه کار ميکنين.


درختان سر به فلک کشیده از هر سو ، حیاط فرعی محوطه هاگوارتز را احاطه کرده اند ، زوزه های باد صدای جیغ مانند وحشتناکی را پدید آورده و با هر وزش هر یک از آنها به درخت مقابل خود با احترام تعظیم میکنند. دو شنل پوش ؛ معذب سر در گریبان فرو برده و از درختچه کوتاه مقابلشان برگهای سوزنی شکلی میچینند و چون موجودات گیاهخوار اطرافشان با لذت خاصی آنها را نشخوار کرده و پس از تکرار مجدد این کار به یکدیگر با بی میلی لبخند میزنند .

- هی پرسی ، عجب چیزیه این درخته ها ، میگم بیا بیخیال شلیل ملیل بشیم بچسبیم به این

- اوهوم ... به نظر منم خیلی خفنزه ، میگم بیا بریم از اون یکی درخته هم بخوریم دانگ ، به نظرم خیلی خفنه !



دقایقی بعد بعد از خوردن برگ از درخت جدید


ماندانگاس : هوووووو ... هووووو آی دلم ، آی معدم ، آی سرم ، آی چشم ، آی ... تو رو خدا یه کاری کنی پرسی جوون !

پرسی : هه هه! حالا من یه چیزی بهت گفتم ، تو برای چی سریع پریدی سمت اون یکی درخته ، طمع کردی دیگه بوقی بزار من به ریشت یه کم بخندم و برنگم و بزنگم

ماندانگاس : تو رو مرلین ! قول میدم اگه نجاتم بدی ، یه خوابگاه مختلط دیگه بزنم بریم توش دورانی بگذرونیما

پرسی که تحت تاثیر سایه درختانی که روی دیوار مقابلش میرقصند قرار گرفته با حالتی عصبی ، دست توی جیبش میکنه و گلوله سرخ رنگی در میاره و مقابل دانگ میگیره و با لبخند عجیبی میگه : بیا ، اینم پادزهرش

ماندانگاس : چی هست حالا پادزهر ؟

پرسی : در شرایط عادی من باید به تو پادزهر بیزوار بدم ، ولی از اونجایی که تو با بقیه فرق داری و توی خوابگاه مختلط بیشتر باهات آشنا شدم و این حرفا ، بهت این پادزهرو دادم ... شلیله !

ماندانگاس که حالا به سختی در حال پیچیدن توی خودش هست ، صورتش کبود شده ، زیر چشم هاش گود افتاده و کف غلیظ و سفیدی روی چانش جاری شده و چیزی نمونده که دیگه از فرط درد روی زمین به غلت خوردن مجبور بشه ، گاز نسبتا بزرگی از شلیل میزنه ؛ زمان نسبتا کوتاهی میگذره و حالا ماندانگاس حالش بهتر از اولش هست !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: جمعه 28 دی 1386 16:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سرانجام گلخانه خالی سوت و کور شد و صدای قرچ قرچ گیاه گوشتخواری فضا را پر کرد. آلبوس دامبلدور در حالی که لبخندی بر لب داشت ، ریش مصنوعیش را درآورد و گن لاغری اش را کند، در حالی که با خود می گفت:
-چقدر دلم برای گلخونم تنگ شده بود!!!
اسپروات به آرامي به سمت گياه گوشتخوار مي رود و در حالي كه با لذت آن را نگاه ميكنه ميگه:
- براي امروز به اندازه ي كافي دامبلدور خوبي بودم. نه صبر كن! دامبلدور هيچ وقت يكي از دانش آموزانشو طلسم نميكنه.
كمي با بدنه ي گياه بازي ميكند و در حالي كه ابروهايش در هم فرو رفته، با خود ميگه:
- اما خب، حالا ديگه اون بچه از كارايي كه كرده عذاب وجدان ميگيره و عاشق معلمش ميشه! اين خيلي خوبه!



"سرسراي بزرگ"

- بخور... بخور، وقت نداريم!
- اووو... براي مقاله پروفسور ويزلي دليل هم بايد مينوشتيم؟ من تمومش نكردم!
- راستي بچه ها نظرتون درباره اينكه دامبلدور استاد گياه شناسي شده چيه؟
- چطور وقتي از مديريت هاگوارتز استعفا داده، مياد درس گياه شناسي رو برميداره؟
- اووووومممم! اريكا اون سيب زميني ها رو بده من!
- جدآ اسپروات الان تو سنت مانگوهِ؟!
-اَااااااااااااااااااااااااااااه....هووووووووووووووو! اِهــــــــــــــــــه!
- جونم؟ چت شده دنيس؟

ملت با تعجب به دنيس زل زدن و دنيس داره با شدت سرشو ميكوبه به ميز و تمامي ظرفها يكي يكي دارن چپه ميشن! اريكا وحشتزده به دنيس نگا ميكنه و سعي ميكنه اونو نگه داره ولي موفق نميشه! دنيس همچنان داره خود زني ميكنه و وَنگ ميزنه!

"نيمه شب - خوابگاه مختلط هافلپاف"

- اوهووووووووووووووو! ايهــــــــــــــــــــــي! ايهي ايهي ايهي ايهي هي!
- دنيس جان! عزيزم، خوشگلم، توپك من، خفه شو!
- اوهووووووووووووووو! ايهــــــــــــــــــــــي! ايهي ايهي ايهي ايهي هي!
- يكي پاشه بره اين بچه رو عوض كنه، مُرد به خدا!
- اوهووووووووووووووو! ايهــــــــــــــــــــــي! ايهي ايهي ايهي ايهي هي!
- دنيس پا ميشم له و لوَردت ميكنم ها! ديگه اونروي بوق من داره بالا مياد هااا!
- اوهووووووووووووووو! ايهــــــــــــــــــــــي! ايهي ايهي ايهي ايهي هي!
اريكا كلافه به سمت تخت دنيس ميره و ميگه:
- تو به من بگو چي شده؟ اگه ديوونه شدي بگو ببرمت درمانگاه!
دنيس كه چشاش شده يه كاسه خون، هق هق كنان ميگه:
- م... پ... پر...پروف...پروفس...پروفسو...پروفسور!
به محض اينكه صداي گريه و ونگ و وونگ قطع شد، ملت خيلي سريع خودشونو خوابوندن تا وقتي دوباره صدا بلند شد، خواب باشن!
اريكا با چشماي مشتاق به دنيس نگا ميكنه و ميگه:
- خب؟
- پروفسور اسپي... هـــــي...اسپروات سنت مانگو بستري شده! من دلم برا اسپروات ميسوزه! اون بهترين معلم ما بود! هـــــــــــي!
اريكا چشاش گرد ميشه! بعد يه چَك ميزنه تو صورت خودش و بعد دوباره به دنيس نگاه ميكنه! تصویر تغییر اندازه داده شده
دنيس ادامه ميده:
- اريكا چيكار كنم؟ من الان احتياج دارم كه به اسپي كمك كنم. من چيكار كنم؟
- حالت خوبه دنيس؟ تو كه از اسپي متنفر بودي! تو واقعا ديوونه شدي!
- نه نه! تو رو به مرلين قسم، بيا به اسپي كمك كنيم! اسپي گناه داره! من خيلي بدم! تصویر تغییر اندازه داده شده
اريكا بهت زده به دنيس نگا ميكنه. اما دنيس ديگه تصميمشو گرفته! شنلشو ميپيچه دورش و شنل اريكا رو هم برميداريه و ميندازه رو كله اريكا و در حالي كه دست اريكا رو گرفته، بدو بدو به سمت در خوابگاه ميره!

"دو دقيقه بعد - گلخانه اسپروات"

- الهي قربونت برم اسپي جون! كجايي نيستي ببيني دامبل همه چيزتو صاحب شده!
دنيس به شدت اشك ميريخت و دستشو ميكرد تو كيسه هاي گياه هاي خشك و مشت مشت ميريخت تو جيبش!
- آره عزيز دلم! يادمه هميشه دور و ور اين كيسه ها ميچرخيدي و به ما ميگفتي به اينا نزديك نشيم! ميدونم خيلي اينا رو دوس داشتي! حالا نگران نباش. كمكت ميكنم!
اريكا جلو در گلخونه داره بوق لَرز ميزنه!

"سه دقيقه بعد – هاگزميد"

- دنيس ما داريم نصف شبي اينجا چه غلطي ميكنيم؟ خب به منم بگو!
- الهي قربونت برم! الهي فدات شم! عاشقتم عزيزم!
- آخ جون بالاخره بهم گفتي!تصویر تغییر اندازه داده شده
- كي با تو بود بابا؟! با اسپي جونم بودم!
در همين لحظه يه خون آشام از كنار اريكا رد ميشه و پاي اريكا رو گاز ميگيره!

- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!
- چته؟ ساكت باش!
- وااااااي خدا! من الان يه خون اشام ديدم! واااااااااااااااااااااااااااااااي!
- بوقتو ببند! ميخواي همه رو بيدار كني؟
- منو گاز گرررررررررررررررررررررفت!
- اينجا ديگه جاي ما نيست! اين سنت مانگو كجاست؟ همينجاها بايد باشه. اَه!
- سنت مانگو كه اينجا نيست ديوانه! تو لندنــــــــــــــه! زود باش منو برسون اونجـــــــــــا!
"پاق" (صداي غيب شدن)

"يك ثانيه بعد – بيمارستان سنت مانگو"


- وااااااااااااااااااااااااااااااااااااي!
- ساكت باش بابا آبرومونو بردي!
دنيس از بين شلوغي راهي باز ميكنه و به سمت ميز اطلاعات ميره! خانومه تا اريكا رو ميبينه، فورا ميگه:
- طبقه اول!
دنيس هيجان زده ميگه:
- ممنون!


"يك دقيقه بعد – آسانسور"


- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي!
- طبقه اول! جراحت هاي جانور زدگي: نيش خوردگي، گاز گرفتگي، خار خوردگي، سوختگي.
- الهي بميري آراگوگ! جونور كثيف.

دنيس فورا از آسانسور مياد بيرون و اريكا هم لنگ لنگان دنبال سرش جيغ و داد ميكنه.
- حالا كدوم اتاق بستريت كردن عزيزم؟
- نميدوووووونم! زود باش دارم ميميرم!
يه شفا دهنده در حالي كه به پاي اريكا نگاه ميكنه ميگه:
- اتاق شماره 44%4#44~6*78
دنيس خوشحال به دنبال اتاق ميگرده و ميگه:
- لحظه وصال نزديكه عزيزم!
- اين بوقا چيه ميگي؟ الان وقت اين حرفاس؟
دنيس خيلي سريع اتاق مورد نظرو پيدا ميكنه و با سر ميره تو اتاق!
- كجايي عزيييييييييزم؟
اريكا كه ديگه كم كم داره ميميره! فورا خودشو ميندازه رو اولين تخت خالي و غش ميكنه! تخت كناري اريكا، زني چاق و گردالو خوابيده بود كه صورتش به شدت زخمي و با باند بسته شده بود!
دنيس وحشتزده به سمت اون ميره و در حالي كه دوباره گريه اش گرفته ناله ميكنه:
- عزييييييزم! چي شدي؟ الهي بميرم!هـــــــــــــــــــــــــــــــي!

زن باند پيچي شده كه فقط درز دهنش از بين باند ها مشخص است دهنشو باز ميكنه و ميگه:
- اومدي بالاخره؟ بابا گشنمه!
و دهنش باز منتظر ميمونه! دنيس كمي فك ميكنه و بعد ميگه:
- آهااا! آوردم برات عزيزم!
دستشو ميكنه تو جيبش و گياه هاي خشكو ميريزه تو دهن زنه!
- بيا اسپي جون! نوش جونت. ميدونستم دلت هوس اينا رو كرده!
زن گياه ها رو قورت ميده و يهو بي مقدمه شروع ميكنه به لرزيدن و دستاش سبز تيره ميشه و دهنش باز ميمونه و كف ميده بيرون! دنيس وحشتزده سعي ميكنه نگهش داره، ولي نميتونه!
يكي از شفا دهنده ها كه از جلو در رد ميشد، با ديدن اين صحنه فورا مياد تو و با يه ضربه دنيسو شپلخ ميكنه و ميندازش كنار اريكا!
بعد هم طي يك عمليات پيچيده! يه ورد خفن ميخونه و زنه هر چي خورده رو بالا مياره و بيهوش ميشه. شفا دهنده نگاه خوفناكي به دنيس ميندازه و با ورد ديگه اي معده ي و دهن زن مجهول الحال رو شستشو ميده!
دنيس غم زده فرياد ميزنه:
- اسپروااااااااااااااااااااااات!
فريادي كه حتي اسپروات ِ آلبوس نما هم ميشنوه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1386/10/28 16:23:34
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: جمعه 28 دی 1386 09:41
نمایش جزئیات
آفلاین
1.براي جلسه بعد يه مقاله براي من بنويسين که اگر دوستتون يک گياه سمي بخوره(اشتباها يا عمدا دست خودتونه) ، چه حالتهايي پيدا ميکنه و شما چه کار ميکنين .


بهار تازه جاي زمستان را گرفته بود . آسمان با خورشيد خودش كه در وسط آن بود خود نمايي مي كرد . انوار طلايي خورشيد هيچ جايي از محوطه ي هاگوارتز را از نور بي نصيب نمي گذاشت . بچه ها همه به سمت كلاس موجودات جادويي به طرف كلبه ي كليد دار و شكاربان هاگوارتز، روبيوس هاگريد ، مي رفتند . حتي اسليتريني ها هم آهسته تر حركت مي كردند تا از منظره هاي زيباي محوطه بهره ببرند .

_ هي ، آنا اون جارو نگاه كن اون چيه رو پنجره كلبه هاگريد ؟
سپس آلفرد با سرش به دل روده هايي كه داخل ظرف بزرگي كه روي پنجره كلبه بود اشاره كرد .

آنا با حالتي كه از چندش لوس دخترانه كم و كسري نداشت گفت : دقيقا نميدونم . ولي از اون پوست بزي كه كه كنارشه فكر كنم دل روده ي يه بز بيچارس كه نميدونم هاگريد مي خواد به خورد كدوم موجود هيولا صفت بده .

آلفرد و آنا با ديگر به آرامي در كنار ساير بچه ها قرار گرفتند و منتظر معلم ماندند . پس از مدت كمي ، هاگريد كه مرتب تر از هميشه به نظر مي رسيد از كلبه اش خارج شد و وقتي كه به كنار بچه ها رسيد با حالتي كه معلوم بود مي خواهد مثل پروفسور مك گوناگل حرف بزند گفت :
امروز درسمون يكمي جنبه ي گياه شناسي داره . مي خواهيم داخل جنگل ممنوعه بشيم و با غذاهاي برخي حيواناتي كه داخل جنگل داريم آشنا بشيم . دوشيزه كارن لطفا اين حالت رو به چهرتون ندين ، انگار گفتم مي خواهيم بريم كجا ؟!
كارن جوابي نداد .

آلفرد نگاهي به قيافه ي جودي كارن از گروه اسليترين انداخت و با ديدن چهره ي پرافاده ي او كه با اخمش بيشتر شبيه گربه اي شده بود كه به او آب ريخته باشند ، حق را به هاگريد داد ولي قيافه باقي بچه ها هم دست كمي از قيافه ي كارن نداشت .

همه با هم به دنبال هاگريد راه افتادند . هاگريد راه كم پيچ و خمي رو انتخاب كرده بود . درخت هاي مسير با برگ ها ي پهنشون راه رو براي همه باز كرده بودند . هنگامي كه به قسمتي از جنگل رسيدند كه درخت ها همه ي تلاششان را براي مانع شدن ورود نور كرده بودند . همه بوسيله هاگريد متوقف شدند .

با اينكه فضا نيمه تاريك بود . اما زيبايي هاي گونه ي خودش را داشت . درختان از گونه هاي مختلف با صلح كنار هم ايستاده و بوته هايي كنار پاهاي درختان رويده بود . هاگريد پس از آرام شدن بچه ها با اشاره به بوته اي نيم متري كه برگ هاي نا منظم داشت گفت :
1
« بچه ها اين بوصيره ، يك وسيله درمان عالي كه سانتور ها از آن براي رفع گلو درد و اخلاط سينه استفاده مي كنند » سپس با اشاره به گل قهوه اي كه كنارش چند دختر گريفندوري جمع شده بودند گفت :
1
« واين گل زيبا كه بومادران نام داره و ظاهرا دختر ها بهش علاقه مند شدن . غذاي محبوب تك شاخ هاس كه باعث تقويت قدرت بينايي شون مي شه »
_ آنا ، به اون گل ها نزديك نشو وقتي هاگريد ازشون تعريف مي كنه حتما يه عيبي دارن .
_ نه آلفرد . چه عيبي نگاه كن . چقدر قشنگن .
سپس آنا به طرف گلي كه بسيار شبيه به بومادران ها بود و نزديكي گل قبلي بود ، نزديك شد . و بينيش را براي بوييدن گل به آن نزديك كرد و با كشيدن بو مقداري گرد از گل وارد بينيش شد .

لحظه اي بعد
آنا به طور با شكوهي از پشت روي زمين افتاد . همه چي به سرعت مي گذشت . هاگريد همان موقع با سرعت گقت : « واي نه ، يادم رفت بهتون بگم مواضب باشين كه بومادران ها رو با تاج الملوك اشتباه نگيرين كه خيلي خطرناكه . من رفتم كمك بيارم » سپس با تمام سرعتش كه از آن هيكل بعيد بود به طرف قلعه رفت .

آلفرد لحضه اي ذهنش را كاويد . او چه كار مي توانست براي آنا كه پوستش در حال تيره شدن بود ، مي توانست بكند . ناگهان به ياد دل روده هاي بزي كه روي طاقچه كلبه هاگريد بود ، افتاد. به سرعت به طرف كلبه رفت . وقتي به آن رسيد هاگريد تازه به در قلعه رسيده بود . دست هايش را بلند كرد و ديس را پايين آورد و با تمام جرئتش به دنبال معده ي بز گشت . كيسه ي زرد رنگي را پيدا كرد . چشم هايش را بست دستش را در آن فرو كرد و مهره ي سنگ مانندي را بيرون كشيد و دوباره به سرعت برگشت .

گريفندور ها همه دور آنا حلقه زده بودند . به زور آن ها را كنار زد ، رنگ آنا تقريبا قهوه اي روشن شده بود . به كنار آنا نشست ، سرش را با دستي كه خالي بود بلند كرد و بيزوار را به او خوراند .
رنگ آنا كم كم برگشت .




««««««««««««««««««««««««««««««««««»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

1 . اين اسم ها رو از خودم اختراع نكردم . واقعا چنين گياهاني است . ( براي اطلاعات بيشتر به كتاب خواص گياهان تاليف مهرداد مهرين مراجعه كنيد )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!