سامانتا :
بلاتریکس :

همین که شنیدین!
آنی مونی :

خواهش میکنم بلا!اگه گریفیندوری ها بفهمند آبرومون میره! بیا بیخیال شیم...همینجا تو هاگوارتز هم خوش میگذره!
بلا با لحن بچگونه: نخیرم!من میخوام با اتوبوس برم شهربازی کشتی صبا سوار بشم! نمیخوام!
آنی :

بلا!!!!! خودم اینجا برات یه کشتی میسازم میندازیم تو این دریاچه و سوارش میشیم،اسمشم میزاریم صبا!
بلا : نه...نه...نه! نمیخوام...من کشتی صبای واقعی میخوام... همگی باید با هم بریم...هرکی جرات داره با من دربیفته...یا علی!
از اونجایی که کسی جرات در افتادن با بلاتریکس را نداشت.همگی قبول کردند تا صبح روز بعد راه بیفتند.
صبح روز بعد:
همگی بالای سر بلاتریکس جمع شدند و سعی در بیدار کردن او دارند...
رودلف: بلا! عزیزم...بیدار شو...دیر شد!
بقیه ملت اسلیترین در واکنش با طرز صحبت رودلف:
بلیز : هی...چقدر میخوابی؟پاشو دیر شد...
سامانتا: اینجوری فایده نداره...صبر کنین! وینگاردیم له ویوسا!
سامانتا بلاتریکس را در مقابل چشم همه ملت از تخت بلند کرد و بعد او را به زمین انداخت.
بلا : بوووووووووووووووووووووق ( به علت نامناسب بودن فحش ذکر شده در این قسمت داستان از نوشتن آن معذوریم)
بلا : کدوم احمقی بود؟
ملت اسلی:
بلا : کی بود؟؟؟؟
ملت اسلی :
بلا : به درک! نگیند ! حالا چرا همگی اینجا جمع شدین؟
بیلز : مگه نمیخواستیم بریم مسافرت؟
بلا : واااااای....دیر شد!!!الان اتوبوس میره!!! بجنبین...
20 دقیقه بعد...ایستگاه اتوبوس:
بلا : دیر رسیدیم...اتوبوس رفته!حالا باید صبر کنیم تا اتوبوس بعدی برسه..هییییییییی
1 ساعت و 59 دقیقه و 58 ثانیه بعد :
بلیز خنده کنان به سمت ملت اسلی اومد :داره میاد...اتوبوس اومد!
ملت اسلی :آخ خ خ خ ...جوووووون
1 دقیقه بعد....همگی در اتوبوس :
بلا : رودلف برو اونور بشین اینجا قسمت زنونه است!
رودلف با این حالت

به قسمت مردونه رفت و کنار بلیز نشست.
آنی : این صندلی ها چقدر سخته!بزار یکمی راحت ترش کینم!ریپارو!
مشنگ های داخل اتوبوس :
بلا : هیچی نبود...اصلا نترسید مشنگ های عزیز...این فقط یک جادوی ساده بود که دوست محترممون انجام داد...دوستان به افتخارش لطفا....
همه اسلیترینی ها :
سامانتا : اینجا چه باحاله!!!داره خوشم میاد ازش.
بلا : من گفتم با اتوبوس بیایم
سامانتا : اییییییییییییش!
بلیز : اوووووووووه......پسر اینجا رو!!!!!!!!!!!
.............
______________________________________
میخواستم اول اتوبوس مسافرتی رو بنیویسم ولی دیدم اتوبوس های شهری شاید داستان رو جالب تر بکنه....
______________________________________
این شاید دومین داستان طنزی هست که من در این سایت نوشتم...برای همین زیاد وارد نبودم.
نقد بشه...