جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
39
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان راننده زد روی ترمز و فریاد زد :
- ملت عجیب و غریب بپرین پایین تا هر چی مسافره نپروندین .

از اونجایی که ملت اسلی نمی تونستن بمونن همه از اتوبوس پیاده شدند .
با چمدان هایشان همینطور از این سمت به آن سمت می رفتند و تا بالاخره بارتی فریاد زد :
- بلا یه اتوبوس خالی اونجاس . می گم بیاین حمله کنیم و بگیریمش و خودمون باهاش بریم .
- چی ؟ ... ها ؟ عالیه ... بچه ها حملـــــــــــــــــــــــــــــــــه !

ملت اسلی با چمدان ها و چوبدستی های برهنه به سمت اتوبوس خالی حمله ور شدند .

اتوبوس مسافرتی بود ، آنی مونی بدلیل اینکه تنها کسی بود که می دانست پدال های جلویی چیست پشت رول نشست و ملت بر سر جایشان مستقر شدند .

بدلیل کمبود جا بارتی کراوچ روی سقف نشسته بود و ایگور بدلیل رفتن از تالار و بازگشتن برای مسافرت دنبال اتوبوس می دوید و آنی مونی پشت فرمون و بلیز هم کنارش شاگردی می کرد و چایی به دستش می داد

مسافرت با اتوبوس فکر خوبی بود ، مخصوصا با این اتوبوس . جای همه راحت بود و همگی در حال استراحت بودند .

ماشین از این سمت به آن سمت می رفت و در راه چندین بار پلیس راهنمایی رانندگی مشنگی دنبالشون افتاد که با انواع وردها آنها را از سر راه برداشتند و به راه خود همینطور ادامه می دادند تا بالاخره بازم به راهشون ادامه دادند
ناگهان از جلوی اتوبوس بلیز فریاد زد :
- بلا کجا می خوایم بریم ؟ ما که همینجوری داریم می ریم ...
- یه جایی برین دیگه . یه جای جادوگر نشین خوش آب و هوا . می خوایم یه چند وقتی اونجا اتراق (؟!) کنیم ...



نقد بشه ، لطفا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سامانتا :
بلاتریکس : همین که شنیدین!
آنی مونی : خواهش میکنم بلا!اگه گریفیندوری ها بفهمند آبرومون میره! بیا بیخیال شیم...همینجا تو هاگوارتز هم خوش میگذره!
بلا با لحن بچگونه: نخیرم!من میخوام با اتوبوس برم شهربازی کشتی صبا سوار بشم! نمیخوام!
آنی : بلا!!!!! خودم اینجا برات یه کشتی میسازم میندازیم تو این دریاچه و سوارش میشیم،اسمشم میزاریم صبا!
بلا : نه...نه...نه! نمیخوام...من کشتی صبای واقعی میخوام... همگی باید با هم بریم...هرکی جرات داره با من دربیفته...یا علی!
از اونجایی که کسی جرات در افتادن با بلاتریکس را نداشت.همگی قبول کردند تا صبح روز بعد راه بیفتند.

صبح روز بعد:

همگی بالای سر بلاتریکس جمع شدند و سعی در بیدار کردن او دارند...
رودلف: بلا! عزیزم...بیدار شو...دیر شد!
بقیه ملت اسلیترین در واکنش با طرز صحبت رودلف:
بلیز : هی...چقدر میخوابی؟پاشو دیر شد...
سامانتا: اینجوری فایده نداره...صبر کنین! وینگاردیم له ویوسا!
سامانتا بلاتریکس را در مقابل چشم همه ملت از تخت بلند کرد و بعد او را به زمین انداخت.
بلا : بوووووووووووووووووووووق ( به علت نامناسب بودن فحش ذکر شده در این قسمت داستان از نوشتن آن معذوریم)
بلا : کدوم احمقی بود؟
ملت اسلی:
بلا : کی بود؟؟؟؟
ملت اسلی :
بلا : به درک! نگیند ! حالا چرا همگی اینجا جمع شدین؟
بیلز : مگه نمیخواستیم بریم مسافرت؟
بلا : واااااای....دیر شد!!!الان اتوبوس میره!!! بجنبین...

20 دقیقه بعد...ایستگاه اتوبوس:

بلا : دیر رسیدیم...اتوبوس رفته!حالا باید صبر کنیم تا اتوبوس بعدی برسه..هییییییییی

1 ساعت و 59 دقیقه و 58 ثانیه بعد :

بلیز خنده کنان به سمت ملت اسلی اومد :داره میاد...اتوبوس اومد!
ملت اسلی :آخ خ خ خ ...جوووووون

1 دقیقه بعد....همگی در اتوبوس :

بلا : رودلف برو اونور بشین اینجا قسمت زنونه است!
رودلف با این حالت به قسمت مردونه رفت و کنار بلیز نشست.
آنی : این صندلی ها چقدر سخته!بزار یکمی راحت ترش کینم!ریپارو!
مشنگ های داخل اتوبوس :
بلا : هیچی نبود...اصلا نترسید مشنگ های عزیز...این فقط یک جادوی ساده بود که دوست محترممون انجام داد...دوستان به افتخارش لطفا....
همه اسلیترینی ها :
سامانتا : اینجا چه باحاله!!!داره خوشم میاد ازش.
بلا : من گفتم با اتوبوس بیایم
سامانتا : اییییییییییییش!
بلیز : اوووووووووه......پسر اینجا رو!!!!!!!!!!!
.............


______________________________________
میخواستم اول اتوبوس مسافرتی رو بنیویسم ولی دیدم اتوبوس های شهری شاید داستان رو جالب تر بکنه....
______________________________________
این شاید دومین داستان طنزی هست که من در این سایت نوشتم...برای همین زیاد وارد نبودم.
نقد بشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/2/21 17:03:38
im back... again!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 21 اردیبهشت 1387 12:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید ... مسافرت


تالار عمومی مملو از اسلیترینی ها بود و همه روی کاناپه ها و مبل های سبز و نقره ای رنگی که در مجاورت شومینه ای خاموش بودند ، نشسته بودند .

بلاتریکس به عنوان یکی از بزرگان اسلیترین از این سمت به آن سمت می رفت و رودلف که می ترسید لباسی که به تازگی برای همسرش گرفته کثیف شود به دنبالش راه افتاده بود و انتهای لباس را بالا نگه داشته بود .

ملت اسلی به بلاتریکس نگاه می کردند و او به در و دیوار تالار تا بالاخره بلاتریکس با صدای جیغ مانندی شروع به صحبت کرد که تا چندی بعد صدایش درست شد ...

- خب ، بچه ها ما باید یه مسافرت بریم . خیلی وقته که توی تالار بودیم و تابستونا هم هیچ مسافرتی نرفتیم .

بلیز که چندی پیش با موهایش ور می رفت با این حرف بلاتریکس به قدری ذوق زده شد که غش کرد و افتاد .

آنی مونی از آن سوی آشپزخانه جلوی در یخچال نشسته بود و در حال تناول (؟!) کردن غذاهای اضافه ی شب پیش بود و پس از آنکه موج صحبت های بلاتریکس هزار و دو دفعه به دیوارها خورد و پس از باز تابش های مختلف به گوش او رسیده بود ، فریاد زد :
- چی ؟ پس غذاها چی ؟ اگه بریم مسافرت که غذاهامون خراب می شه .

بلاتریکس فریاد زد :
- نه غذاهامونم می بریم . تو میای ؟ ... بلیز که میاد . بقیه نظرشون چیه ؟
- اگه غذاها رو می بریم منم میام .

بقیه ی ملت اسلی هم به صورتی موافقت خود را ابراز کردند ، در این میان سامانتا مثل همیشه با وقار از روی مبل یک نفره ای که روی آن نشسته بود بلند شد و در حالیکه به سمت خوابگاهش می رفت گفت :
- خب با چی بریم ؟
- فکر همه جاشو کردم ، با اتوبوس می ریم
-----------------------------------------------------------
*خب ... سعی کنین سوژه رو خوب ادامه بدین ، از انواع سوژه هایی که در مورد اتوبوس یا رفتن ملت با اتوبوس و نحوه ی جایگیری و نشستن در اتوبوس می تونین استفاده کنین*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 07:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان بلیز با جیغی بلند از لرد دور شد:
«اوه... چشم درونم خبر از حوادثی نزدیک می ده، هم اکنون آینده پیش روی من است.»

لرد که جا خورده بود پرسید: «آینده؟!»

تریلانی (بلیز): «بله! بله، ارباب تاریکی! آینده! دارم به وضوح آینده رو می بینم.
چشم درون من خبر از پیروزی گروه هافلپاف در هاگوارتز می ده، دامبلدور در آینده ای نزدیک با ریش و موی روغنی دیده می شه، دابی وزیر سحر و جادو می شه و آسمان فردا شب شهاب باران خواهد بود.»

تریلانی (بلیز) بعد از پیشگویی سرش را پایین انداخت و ایستاده ادای چرت زدن درآورد.
لرد نگاه مشکوکش را از تریلانی به مرگخواران دوخت و گفت: «خوابید! چه پیشگویی های عجیبی کرد؟!»

ایگور با نیشی باز گفت: «بله ارباب. آدم عجیبیه و پیشگویی هاش هم مثل خودشه!»
لرد آهی کشید و بعد از اینکه با ریپارو در اتاقش را تعمیر کرد گفت: «خب دیگه از اتاقم برید بیرون! می خوام بخوابم!»
و با اشاره به تریلانی (بلیز) ادامه داد: «اینو هم با خودتون ببرید.»

مورفین دست تریلانی (بلیز) خواب آلوده را گرفت و از اتاق بیرون برد. مرگخواران نیز اتاق را ترک کردند و لرد آماده ی خوابیدن شد.

مرگخواران وقتی به اندازه ی کافی از اتاق لرد دور شدند فریاد شادی سر دادند.
مورفین بلیز را در آغوش کشید و گفت: «آفرین بلیز! نقشه ات عالی بود!»
بارتی که می خندید گفت: «پیشگویی هات واقعا عالی بود. یکی از یکی بعیدتر و عملی نشدنی تر بود.»
ایگور با لبخندی شیطانی گفت: «تا هفته ی بعد لرد تریلانی رو اخراج می کنه! عالی شد!»
مرگخواران با خوشحالی این پیروزی را به یکدیگر تبریک گفتند و هر کدام به اتاق خودشان رفتند تا بخوابند.

صبح روز بعد- آشپزخانه ی خانه ی ریدل- سر میز صبحانه

لرد سر میز نشسته بود و قهوه هورت می کشید و جدول پیام امروزِ روز قبل را حل می کرد.
ایگور با رادیویی جادویی ور می رفت و موج هایش را تنظیم می کرد.
تریلانی (بلیز) بیسکوییت داخل چایش تلیت ( تریت؟ تیلیت؟ تیریت؟ (به یاد آناکین.)) می کرد و سایر مرگخواران نیز مشغول صبحانه خوردن و صحبت کردن بودند.

بالاخره ایگور موج رادیو را روی شبکه ی رادیویی پیام جادوگر تنظیم کرد و مشغول خوردن صبحانه شد.

رادیو:
« دینگ،دینگ،دیـــــــــنگ. ساعت 8 بامداد. اینجا لندن است. صدای ما را از رادیو پیام جادوگر می شنوید.
با سلام خدمت شما شنوندگان محترم، بار دیگر در خدمت شما هستیم با تازه ترین خبرها از دنیای جادوگری:
دیروز در آخرین روزهای تحصیلی در مدرسه ی نامدار هاگوارتز، گروه هافلپاف برای اولین بار در تاریخ مدرسه به قهرمانی رسید.
آلبوس دامبلدور مدیر این مدرسه که به پاسداشت زحمات سوروس اسنیپ مرحوم ریش و موهایش را روغنی کرده بود در رابطه با پیروزی هافلپاف به خبرنگار ما گفت...»


لرد دست از جدول حل کردن کشیده بود و به رادیو چشم دوخته بود. مرگخواران نیز دیگر توجهی به صبحانه شان نشان نمی دادند، تنها صدای رادیو بود که فضای آشپزخانه را پر می کرد:

«...در انتهای خبرهای داخلی به اطلاع شما می رسانم که امشب آسمان اروپا شاهد شهاب بارانی 6 ساعته خواهد بود.
با سپاس فراوان، از شما دعوت می کنم به خبرهای خارجی از زبان همکارم توجه بفرمایید.
خیلی ممنونم همکار عزیز! با سلام خدمت شنوندگان عزیز! با تازه ترین اخبار خارجی در خدمت شما هستم.
دابی وزیر سحر و جادوی ایالات متحده ی آمریکا شد. آگوستوس دابی جادوگر برجسته ی آمریکایی دیروز با رای حداکثری مردم...»

لرد نگاهش را از رادیو برداشت و به تریلانی (بلیز) دوخت:«تو فوق العاده ای!»
ملت مرگخوار:
تریلانی (بلیز):

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1386 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
در راه خانه لرد سياه

ايگور و مورفين بليز را كشان كشان به طرف خانه لرد ميبرند.

-بابا ولم كنين.به من رحم كنين.ارباب منو سر به نيست ميكنه.آخه اين صداي من كجاش شبيه صداي سيبله؟اگه ارباب بپرسه چرا اين كارو كردي ميگم ايگور مجبورم كرد.

ايگور طناب را محكمتر كشيد و بليز روي زمين افتاد.
-ارباب هيچوقت دليل كارتو نميپرسه.فقط يه راست مجازات ميكنه.مجازاتشم كه ميدوني چيه.پس بهتره سعي خودتو بكني كه متوجه چيزي نشه.خوب ديگه رسيديم.

مورفين و ايگور با كمك آني موني سرو وضع بليز را مرتب كردند و او را به پشت در اتاق لرد بردند.

تق تق تق تق

كروشيووووو....

در با صداي بلندي از جا كنده شد.هيچكدام از مرگخواران عكس العملي نشان ندادند چون همه با طرز در باز كردن لرد آشنايي كامل داشتند.
ايگور با ترس جلو رفت.

-ارباب ببخشيد.همونطور كه دستور داده بودين سيبل تريلاني رو براتون آورديم.
و بليز را به داخل اتاق هل داد.بليز سرش را پايين انداخته بود و صورت آرايش شده اش مابين موهاي كلاه گيس كاملا پنهان شده بود.

س..س...سلام ارباب.
مورفين با چوب دستيش به بازوي بليز زد.
-اي بوق.ارباب چيه..بگو اسمشو نبر.
-س...س...سلام ارباب اسمشو نبر.من آماده خدمت به شما هستم.

لرد سياه نگاه مشكوكانه اي به سيبل كرد.
-اين ديگه چه جور صداييه؟
-ارباب طبيعيه...هر وقت بخواد پيشگويي كنه صداش اينجوري ميشه.تو كتابم هست.

لرد قدم زنان به بليز نزديك شد.ضربان قلب بليز از يك متري به گوش ميرسيد.
-حالا چرا سرتو انداختي پايين؟

ايگور بين لرد و بليز قرار گرفت و مانع رسيدن لرد به بليز شد.
-ارباب اون جسارت نميكنه به شما نگاه كنه.زياد بهش نزديك نشين.ميگن سل داره.ممكنه بهتون سرايت كنه.اون وقت بايد شيمي درماني بشين و ممكنه همه موهاتون بريزه و خدايي نكرده كچل بشين..

-ابله...شيمي درماني مال سرطانه.كه اونم مسري نيست.ضمنا درباره كدوم مو حرف ميزني؟داري اربابتو مسخره ميكني؟برو كنار بذار چند كلمه باهاش حرف بزنم.

لرد ايگور را كنار زد و كاملا به بليز نزديك شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1386/12/22 15:18:42
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1386 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اين اولين پستيه كه اينجا مي زنم. اميدوارم احتياج به مجوز نداشته باشه.
--------------------------------------------------------------------------
-باشه قبوله. چه جوري قرعه كشي كنيم؟
- هيچي ... ده بيست سي چهل ميكنيم.
- نه بهتره عدد بياريم.
- باشه عدد مياريم.
ايگور همه رو فراميخونه. ملت اسلي جمع ميشن دور ميز وسطي اتاق. آخرين نفر بارتي هستش كه بالاخره ميز رو راضي كرده.
- با شماره سه ... يك ... دو ... سه
حلقه اتحاد تشكيل ميدن. همه دستاشون رو ميارن وسط. ايگور شروع به شمارش ميكنه و ميگه : خيله خوب بيست هفت. حالا از كدوم ور؟ ساعت گرد يا پاد ساعت گرد؟
بارتي ميگه : ... چهار انگشت در جهت خطوط ميدان ...
همه اينشكلي ميشن :
بارتي به خودش مياد و ميگه : به عبارتي ميكنه ... ساعت گرد باشه.
مورفين ميگه : نه قبول نيست داشت حساب ميكرد كه به خودش نيفته.
ايگور :
باشه پاد ساعت گرد. يك ... دو .. سه ...
و شروع ميكنه به شمارش. ثانيه ها به كندي ميگذرن. دل تو دل ملت اسلي نيست كه آيا كداميك از آنها مجبور به انجام اين خدمتگذاري مي شود؟
بيست و پنج ... بيست و شش .... و بيست و هفت.
همه رد انگشت ايگور رو ميگيرن. همه نگاه ها به سمت اونور حلقه ميچرخه و همه متوجه هدف ميشن. اون شخص كه مجبور بر پذيرش داوطلبانه اين طرح بود كس نبود جز بليز.
بليز : بعد
بقيه بچه هاي اسلي :
ايگور به سمت بليز ميره. دست اون رو تو دستاش ميگيره به گرمي ميفشاره.
- تبريك ميگم بليز عزيز... تو انتخاب شدي كه داوطلبانه اين مسئوليت رو بر عهده بگيري ... آفرين ... آفرين ...
بليز درحالي كه رنگش مثل گچ شده بود گفت : ببينيد بچه ها ... من ميگم ... بياين يه بار ديگه قرعه كشي كنيم.
- نه نميشه. اون لباسهاي تريلاني رو بيارين.
بليز درحالي كه دراين حالت بود رداي پر افتخار تريلاني رو پوشيد. بعد درحالي كه اين شكلي تر بود عينك تريلاني رو به چشم زد. ولي ناگهان گريش متوقف شد. و گفت حالا صدام رو چيكار كنم ؟ لرد ميفهمه و سر من رو مثل خودش خلوت ميكنه و بعد منو مي پزه و بعد ميخوره و بعد ميكشه
ولي كسي به حرفهاي اون گوش نميداد. ايگور دست و پاي بليز رو به طور نمادين و سمبوليك بست. ملت اسلي اون رو در ميان خودشون گرفتن كه در نره و بعد همگي به حضور لردسياه رفتن.
---------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگر بد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فرق ما با ديوانه ها تو اينه كه ديوونه ها در اقليت اند.
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 20 اسفند 1386 10:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ايگور با عصبانيت پريد و آستين رداي سيبل را گرفت و بطرف خودشان كشيد.

-امكان نداره.ما قرارداد سرمون نميشه.لرد اينو خواسته و ما بايد براش ببريم.

آلبوس درحاليكه با چوب دستيش به مبلغ قرارداد اشاره ميكرد سيبل را مجدادا بطرف خودش كشيد.

-ما اين همه گاليونو بيخودي نداديم.سيبل متعلق به محفله.برين يكي ديگه رو پيدا كنين.

و با صداي تق بلندي غيب شد.
ملت شكست خورده اسلي براي مدت كوتاهي به نقطه اي كه آلبوس و سيبل غيب شده بودند خيره شدند.ولي شوخي يا اشتباهي در كار نبود.آنها رفته بودند.

بليز بدون توجه به اتفاقي كه افتاده بود سرگرم بررسي وسايل سيبل تريلاني بود.

-واو...اينجا رو ببينين.دو تا گوي پيشگويي.البته از گوي ارباب نيست.طرز كارش فرق داره.واي..كتاب مخصوص پيشگوييهاي غير ممكن.چقدر آت آشغال اينجا هست.هي مورفين.اينجا نوشته شده تو سه ماه بعد در آلاسكا توسط يه پشه قورت داده ميشي.

اتاق سيبل شلوغ و پر از وسايل عجيب بود.سرو صداي عده اي از اسلي ها از گوشه اتاق به گوش ميرسيد.
ظاهرا ميز غذاخوري سيبل به شدت عاشق بارتي شده بود و به هيچ عنوان حاضر نبود از او جدا شود.تلاشهاي ملت اسلي براي قانع كردن ميز به جايي نرسيد.

-خوب.كسي نظري نداره؟

همه بطرف مورفين گانت برگشتند.

-چه نظري؟لرد سياه همه ما رو ميكشه.هيچكدوممون جون سالم به در نميبريم.دامبل رفت و سيبل رو هم با خودش برد.ما كه نميتونيم يه سيبل ديگه درست كنيم.

مورفين با قيافه متفكري به اتاق تاريك سيبل و لباسهاي رنگارنگ و وسايل مخصوص پيشگويي خيره شد.

-يه سيبل ديگه؟هوم...شايد بتونيم.من يه نقشه اي دارم.اگه
سيبل دو سه تا پيشگويي اشتباه انجام بده چي ميشه؟

ملت اسلي:چي ميشه؟

-ابله ها.خوب معلومه.اخراج ميشه.حالا كافيه يكي يه كلاه گيس پيدا كنه.از معجون نميتونيم استفاده كنيم چون اثرش موقتيه و نميشه ريسك كرد.قرعه كشي ميكنيم و يكي از ما لباسهاي سيبل رو ميپوشه و كلاه گيسو ميذاره.با اون موهاي در هم برهم اصلا صورتتون ديده نميشه.بعد براي لرد دو سه تا پيشگويي اشتباه ميكنين و...همه چي حل ميشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اسفند 1386 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور با چهره ای بی حالت به در خیره ماند.بعد آرام آرام لبخندی بر لبانش نشست. برگشت و رو به سلسی گفت:

داره بلوف می زنه، عزیزم! همه می دونن که اون یه پیشگوی قلابیه و فقط هر 10 سال یکبار یه پیشگویی درست درمون می کنه. من مطمئنم که اگه درو زود باز نکنیم هیچ اتفاق بدی نمی افته.

پنج دقیقه ای گذشت. ایگور با لبخندی رضایتمندانه به افق های دوردست چشم دوخته بود. مرگخواران نیز در حالت آماده باش بودند:

پنج دقیقه ی دیگر هم گذشت. ایگور همچنان با لبخندی رضایتمندانه به افق های دوردست چشم دوخته بود. مرگخواران نیز همچنان در حالت آماده باش بودند:

پنج دقیقه ی دیگر هم از 10 دقیقه ی قبلی گذشت و مرگخواران در اوج آماده باش بودند: که ایگور گفت:خب دیگه. لجبازی بسه. بریم تو.

در اتاق باز شد و مرگخواران وارد شدند.
شعله های آتش شومینه تنها منبع روشنایی اتاق دمکرده بود. در گوشه ی اتاق،تریلانی سبز پوش مانند سنجاقکی بزرگ پشت میزی گرد نشسته بود و به آنها چشم دوخته بود.
ایگور با لبخندی که حالا دیگر به اندازه ی 15 دقیقه ی پیش رضایتمندانه نبود گفت:

دیدی؟ ما دیر وارد شدیم و هیچ اتفاق بدی هم نیفتاد.

تریلانی چیزی نگفت اما به سمتی دیگر از اتاق نگاه کرد.
مرگخواران نیز رد نگاه سیبل را تعقیب کردند.

مردی قدبلند با ریشی نقره فام از گوشه ی تاریک اتاق قدم به روشنایی گذاشت.
آلبوس دامبلدور در حالی که کاغذی پوستی را بالا گرفته و به ایگور نشان می داد گفت:

زیاد مطمئن نباش ایگور! سیبل همین 15 دقیقه ی پیش قراردادشو برای 15 سال آینده با محفل ققنوس تمدید کرد. بنابراین، متاسفم که اینو می گم ولی سیبل از حالا به بعد پیشگوی مخصوص محفلیاست. برو یه پیشگوی دیگه واسه خودت پیدا کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 اسفند 1386 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
همان شب

عده ای از مرگخواران غیور پشت در اتاق سیبل کمین کردند و تمام اطراف اتاق به شدت زیر نظر گرفته شده و انواع اقسام دوریین ها و رادار ها هم بکار گرفته شده تا این ماموریت به بهترین شکل ممکن انجام شه. ایگور در حالی که با یک لباس ارتشی مشغوله قدم زدنه و با دیگران مشورت میکنه:

ایگور: ببینید این ماموریت باید بی صدا انجام شه و همه باید بر طبق برنامه عمل کنند ... بلافاصله در رو باز میکنیم و چند بمب کود حیوانی می ندازیم تو ... بعدش منو سلسی وارد میشیم و شما ما رو کاور میکنید تا خودمونو به سیبل برسونیم ... اما گروه دوم وظیفه داره در تمام راهرو به حالت آماده باش باشه و در صورت دیدن هر مورد مشکوک دستور شلیک دارید. حالا کسی سوالی نداره؟

سلسی: ببخشید قربان این لباس ارتشی شما .. برای ارتش سرخ چینه؟
ایگور: نخیر این لباس ارتش عملیات هاگوارتز 3 هست! الان وقت این سوالاست؟
سلسی: اوه منو ببخشید آخه خیلی بهتون میاد!
ایگور: اوه ... ممنونم ... لباس شمام برازندتونه!
سلسی: شما مرد رویاهای من هستید!
ایگور: عجب تفاهمی. با من ازدواج میکنید؟
سلسی: اوه خدای من ... من دارم غش میکنم یکی منو بگیره!

ناگهان یک نامه می افته وسط اتاق ... ایگور با تعجب نامه رو برمیداره و میخونه:

متن نامه:
احمق این دیالوگا برای سکانس بعدیه ... الان شما باید وارد اتاق بشید و سیبل را بدزدید!
قربونت برم کارگردان


ایگور: آوووووو ... حواسم نبود ... بچه ها عقب وایسید میخوام در رو بشکونم!
بوووووووووووووم (صدای برخورد سلسی با زمین در هنگام غش کردن!)
سلسی: ایگور خیلی بی شعوری. من برای تو غش کردما ولی کسی منو نگرفت!
ایگور!!!!!!!!
بلافاصله یک کاغذ از پشت دوربین کنار سلسی می افته و سلسی هم مشغول خوندن تذکرات کارگردان میشه.

در همون بین ایگور میره ته راهرو دورخیز میکنه و همه مرگخواران هم سر پست های خود قرار میگیرند تا اتاق رو زیر نظر بگیرند ... ناگهان ایگور جیغ زنان به سمت در اتاق میدوه و در بین راه چند ملق میزنه و سپس میپره هوا و سعی میکنه با یک ضربه آبدیولاچگی در رو بشکونه .. اما در کمال تعجب ایگور به صورت اعلامیه میچسبه به در و سپس عوامل پشت صحنه وارد تصویر میشن و به وسیله کاردک ایگور رو از در جدا میکنند!

ایگور: اووووخ ... چقدر درش سفت بود! اینجوری باز نمیشه. فکر کنم باید نقشمونو عوض کنیم!

صدایی از داخل اتاق شنیده میشه:
احتیاجی به این کارا نیست! در بازه میتونی بیای تو ... به دوستای مرگخوارتم بگو راحت باشن خطری تهدیدشون نمیکنه فقط وقتی وارد میشی قراره بخوری زمین مواظب باش نخوری زمین!

ایگور: چطوری فهمیدی ما اینجاییم! این عملیات محرمانه هست!
- چشم درونم همه چیز را خبر میدهد! حالا نمیخوای در رو باز کنی؟ اگر زود در رو باز نکنی یک اتفاق بد می افته ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1386/12/14 16:08:33
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 اسفند 1386 06:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-اون ديگه چيه؟فورا بدينش به من.

دومرگخوار باشنيدن صداي لرد از جا پريدند.ايگور درحاليكه به شدت دستپاچه شده بود و سعي ميكرد تكه كاغذ را پشتش پنهان كند به سختي لبخند زد.

-او...اون چيزي نيست ارباب.باور كنين.فقط يه سري مسائل خصوصي..

-اكسيو مسائل خصوصي ايگور...

كاغذ در مقابل چشمان متعجب ايگور و سلستينا بطرف لرد سياه پروازد كرد.
-ايگور؟اين كاغذه چرا رفت؟نكنه واقعا مسائل خصوصي تو توشه؟

لرد سياه با بيحوصلگي كاغذ را باز كرد.كاغذ كهنه و قديمي بود و گوشه هايش پاره شده بود.به محض باز كردن نامه دستخط آشنايي توجه لرد سياه را به خود جلب كرد.

خطاب به لرد سياه
ميدونم قبل از اينكه تو اين نامه را بخواني من خواهم مرد.

اخمهاي لرد لحظه به لحظه بيشتر در هم ميرفت.

اماميخواهم بداني اين من بودم كه راز تو را كشف كردم.من گوي واقعي را دزديده ام و قصد دارم به محض اينكه بتوانم آن را نابود كنم.با اين اميد با مرگ مواجه ميشوم كه وقتي تو با همتايت مواجه شدي يكبار ديگر فاني شده باشي.
امضاء ر.ا.ب

لرد سياه با خشم نامه را مچاله كرد و به گوشه اي انداخت.
-اين هشتمين نامه ايه كه در طول اين هفته پيدا كردم.چوب دستيي كه براي تعمير داده بودم...رداي لردي كه به خشكشويي جادويي داده بودم...كلاه گيس مخصوص جشن هالووين...و بارتي كراوچ...همه ناپديد ميشن و به جاش اين نامه رو پدا ميكنم.ظاهرا اين راب تمام عمرشو وقف از بين بردن وسايل من كرده.

لرد با حالتي عصبي در طول اتاق قدم ميزد.ناگهان متوقف شد.و بطرف ايگور برگشت.
-تو
-بله ارباب؟امر بفرماييد.
-ظاهرا همه اين گوي ها تقلبيه و گوي واقعي از بين رفته.حالا كه من يك گوي پيشگويي ندارم بايد چيزي پيدا كنم كه جاي اونو بگيره.متوجه منظورم شدي؟
ايگور با نگراني به لرد نگاه كرد.
-بله ارباب.شما به يك فنجان قهوهاحتياج دارين كه با استفاده از اون بتونين آينده رو ببينين.
لرد:
ايگور:چاي؟
لرد:
ايگور:ورق؟تاروت؟نخود؟سنتور؟

حالت عصبي چهره لرد از بين رفت.لبخند شيطاني هميشگي روي لبانش نقش بست.
-نه هيچكدوم از اينا نيست.حالا كه من گوي پيشگويي رو ندارم به يك پيشگو احتياج دارم.تو(اشاره به ايگور)همه بچه هاي اسليتريني رو جمع كن.فورا برين و سيبل تريلاني رو هر جا كه
هست دستگير كنين.اون ديگه جزو خادمان لرد سياهه.بايد تا آخر عمرش براي من كار كنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!