شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ترس از باخت هميشه در وجود من بود..از بچگي پدرم سعي داشت اين احساس رو از وجودم بيرون ببره ولي من هيچوقت باخت رو دوست نداشتم.هميشه دوست داشتم پيروز باشم.شايد اين به خاطر اين بود كه برادرم به خاطر شكست در يه مسابقه دردناك افسرده شد و در سنت مانگو بستري شده!
كاپيتان ما فردي خنده رو بود..هميشه در تمرين ها از پيروزي صحبت ميكرد و جك هاي قشنگي تعريف ميكرد.با اينكه تيم ما تازه وارد بود ولي هميشه ما رو تيمي بزرگ ميدونست و كلا بلند پرواز بود و صد البته بازي خيلي خوبي داشت.
و البته راست هم ميگفت.ما تا فينال مسابقات راه پيدا كرديم و در آنجا هم به خاطر يه بد شانسي شكست خورديم و البته من مقاوم تر از برادرم بودم و شكست رو قبول كردم.همه خانواده به من افتخار ميكردند.
كاپيتان سيلي به من زد.من بازيكن حرفه ايه كوييديچ داشتم تو زمين مسابقه از ترس مي لرزيدم.اين بازي بزرگترين نبرد در چند سال اخير بود و برنده قهرمان ميشد ولي وقتي دوست صميمي من در تمرين به صورت دردناكي آسيب ديد و به سنت مانگو رفت من هم از اين بازي ميترسيدم. ترس من از باخت بود!باخت در فينال خيلي وحشتانكه!
هممم..بد نبود تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/13 21:32:56
هنوز هم همان درد وحشتناک و دردناک در کتفش باعث می شد شانس برد ما را کمتر کند.سیلی از ناسزا بود که به طرف او پرتاب می شد..آخر برای این مسابقه ی بزرگ،خیلی تمرین کرده بودیم!ترس از باخت و مسخره شدن در دل ما موج میزد! خنده ی وحشتناکی مرا از جا پراند! همان جا فهمیدم که چه شد...توپ با تمام سرعتش به طرفم پرتاب شد و وقتی به خود آمدم که در سنت مانگو بودم...ولی دیگر هیچ چیز از آن باخت بدمان به خاطر نمی آوردم.....و هیچ چیز بد تر از فراموشی نیست...
خوب بود..تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/13 20:25:39
- آوداکداورا! انفجاری از نور سبز، تشعشع خشم خودش در فضای اطراف و جسد گربه کوچکی که روی زمین افتاد. خنده تلخی کرد و به نتیجه ماه ها تمرینش خیره شد. بالاخره وقتش رسیده بود. روز انتقام بزرگ.
برگشت و به کلبه خیره شد. دیوار های شکسته، فروریخته و گاها سوخته کلبه که همگی حاصل چند ماه تمرین دوئل او بود، حالت رعب آوری به کلبه داده بود ولی مطمئنا این احساس در مقابل ترس از چیزی که پیش رو داشت، اصلا به حساب نمی آمد. لحظه ای با خودش فکر کرد که برگردد و برای همیشه در مخفیگاهش بماند. جرقه ای از خاطرات دردناک گذشته در سرش زده شد و حس انتقام را زنده کرد. با تمام توانش سیلی ای به صورتش زد و با خودش گفت: - حتی اگه کوچک ترین شانسی هم وجود نداشته باشه، نباید جا بزنی!
------------------------------------- خب فک کنم هفت تا کلمه شد! (من ریاضیم ضعیفه، بشمر ببین درسته یا نه ) باب این قانون ده خط خیلی مسخره است! من چه جوری باید تعیین کنم که نوشتم توی سایت حتما ده خط بشه؟ اصلا ده خط با کدوم فونت؟ اندازه این فونت رو کوچیک کنی ممکنه پنج خط هم نشه، بزرگش کن سی خط میشه!!! بعد از اون، توی صفحه پاسخ که می خوای پست رو کپی کنی اندازه حاشیه ها کوچیکه، توی صفحه ورد بزرگه، و توی صفحه سایت معلوم نیست!!! من به شخصه روی کام خودم بعضی وقت ها صفحات رو توی اندازه های دیگه ای می بینم. در کل قانون ده خط مسخره است، خیلی که بخواید سفت بگیرید باید تعداد کلمه مشخص کنید. حالا اینا رو بیخیال تایید کن کار و زندگی دارم!
============ دوست من..ده خط رو من تو قالب اديت چك ميكنم رو صفحه معمولي كه چك نميكنم مشكلي باشه توش!چون تو بخش اديت پست هيچ چيز جز متن نيست و بقيه كد هاي اچ تي ام اله! در ضمن اينجا بازي با كلماته..اگر قرار بود اينجا هم يه داستان طولاني زده بشه كه نيازي نبود اصلا باشه..كارگاه نمايشنامه نويسي كافي بود.بنابراين اين قانون براي اين تاپيك نيازه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/13 11:49:12 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/13 11:51:10 ویرایش شده توسط درک در 1387/1/13 13:16:14 ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1387/1/16 14:27:37
سیلی- باخت- ترس- خنده- دردناک- تمرین- بزرگ- مسابقه- سنت مانگو - شانس ---------------------------------------------------------- مسابقه بزرگ فینال در پیش بود، تیم داشت به خوبی تمرین می کرد تا شانس حریف رو از بین ببرد. رون به هری گفت: هری من از باخت می ترسم . هری با خنده به رون گفت: وقتی یه سیلی دردناک از بلاجرها خوردی و تو سنت مانگو بستری شدی دیگه نمی ترسی
مسابقه بزرگی در راه بود.شانس برد داشتیم،خیلی زیاد.اصلا گروه ما باخت توی کارش نبود...تمرین های خوبی داشتیم.اما روز مسابقه،اون اتفاق شوم افتاد...من از روی جاروم افتادم;با ضربه یه مهاجم.اون روزیکه توی سنت مانگو به هوش اومدم خوب یادمه...جای اون سیلی که کاپیتان بهم زد هموز داره جزجز می کنه...سیلی دردناکی بود.اون منو باعث باختمون می دونست.منو از تیم اخراج کرد.من که از اول عمرم طرفدار چادلی کنونز بودم،حاضر نشدم که دروازه بان هیچ تیم دیگه ای بشم.و از اون به بعد،با ترس این زندگی کردم که روز مرگم،چادلی کنونز بدون من آخر جدول باشه.
تاييد شد!ميتوانيد مراحل بعدي رو طي كنيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریندلوالد بزرگ در 1387/1/11 22:56:04 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/12 0:12:08
سیلی- باخت- ترس- خنده- دردناک- تمرین- بزرگ- مسابقه- سنت مانگو - شانس او از ترس بر جای خود میخکوب شده بود. به خود سیلی ای زد به یاد آن خاطره ی دردناک افتاد همین ترس ها بود که اجازه نداده بود دوستش از خود در برابر مرگخوار ها دفاع کند. لعنتی ها! بقیه دوستانش یا مرده بودند یا به سنت مانگو فرستاده شده بودند. اوباید در برابر این باخت استوار می ماند. سعی کرد با خنده ای زورکی روحیه اش را تقویت کند. به طرف خانه اش روانه شد، با این امید که مرگخوار ها آن را پیدا نکرده باشند. چند دقیقه بعد در خانه: واقعاً شانس آورده بود اما او وقت فکر کردن به این چیزها را نداشت . اوباید زخم های خود را ترمیم می کرد تا هر چه زودتر آن مرد مرموز را که در استادیومی که مسابقه ی کوئیدیچ در آن برگزار می شد با او قرار گذاشته بود را ملاقات کند. با این امید که او از مرگخواران نباشد تاييد شد!ميتوانيد در كارگاه نمايشنامه نويسي پست ارسال كنيد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lord of war در 1387/1/11 15:37:11 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/11 15:38:46
- مسابقه ی خیلی مهمیه... بچه ها همگی باید تموم تلاشمون رو بکنیم این اخرین و بزرگترین مسابقه ی کوئیدیچ امسال هس...هی جرج دارم با هاتون حرف میزنم ها!!! جرج:وود اینا رو تاحالا 100 بار گفتی بهتر نبود به جای این حرفا بیشتر تمرین میکردیم؟ فرد با خنده :وود فوقش هم میبازیم دیگه!...وود با ترس و دلهره : باخت؟ نه!!!این خیلی دردناکه این آخرین سال مربیگری من هست... ما باید ببریم! میفهمید؟؟ باید!! جرج : با او جاروهای آذرخش 2 اونها ما شانسی نداریم وود! وود : بس کنید!!بهتره بریم توی زمین... ((47 دقیقه بعد....در زمین کوئیدیچ)) - هی تو!! - با م.. دیشششش این سیلی رو زدم تا بدونی دیگه نباید به من بد نیگاه کنی!! دیشششششششش....اینمم زدم تا بدونی نباید توپ رو از من بگیری!!!! دیشششششششششششششش...این لگد هم زدم تا یه دو 3 ماه بری سنت مانگو دور و ور چشای من پیدات نشه!!!!!!!! مادام هوچ : هی مالفوی؟داری چی کار میکنی؟ مجبورم بازی رو به نفع گریفیندور اعلام کنم....تیم پزشکی.... بیاید این جنازه رو از اینجا بر دارید ببرید!!!بیچاره وود حتی نتونست پایان اخرین بازیش رو به چشماش ببینه!!!هی....دیوانه ساز ها....بیاید این مالفوی قاتل رو ببرید آزکابان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
____________________________ زیاد جالب نشد چون با این کلمات خیلی اکشنش نمیتونستم بکنم...یه نکته ای هم بگم جاهایی که بزرگ نوشتم یعنی طرف داره داد میزنه.
بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند. با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد.
مقررات: 1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود. 2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...). 3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود. 4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست). 5- داستانها نباید بیش از ده خط شود.
پیرمرد در حالی که از خوشحالی دست هایش را به هم می مالید کلاه ردایش را بر روی صورت زشت خود انداخت و از وزارت خانه و در کوچه ای تاریک به راه خود ادامه داد . هنوز چند قدمی بر نداشته بود که جرقه ای درخشان در انتهای کوچه پدیدار گشت و به سینه ی او برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد .آری ... پیر مرد در تاریکی جان داده بـــــود .
تاييد شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Ron Weasley در 1387/1/8 23:40:44 ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1387/1/8 23:44:28