هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۲
#1
هنوز حرف پیوز تموم نشده که تافتی به سمت اون هم حمله می کنهو اون عضوی از تافتی که جلوتر از بقیه اعضای بدنش قرار داره، کاملا وارد پیوز میشه، بعد دو تا عضو بعدی هم تا ته فرو میرن و همین جور کلا تفاتی داره تو پیوز فرو میره! و سرانجام تافتی اونقدر در پیوز فرو میره که از اون طرف پیوز در میاد! (الآن دقیقا چی پیش خودتون فک کرده بودین؟ یعنی فک می کردید من حاچ درک مث این نویسنده قبلی بیناموسی می نویسم؟ برید از خدا بترسید!)
خلاصه اینکه تافتی با مخ میخوره زمین. در همین حین همه اعضای هافل با چوبدست های آخته بالای سرش صف می کشن. تافتی بلند میشه و نگاهی به جمعیت تهدید کننده می کنه و میگه:
- هووووم، شماها که همه تون مردید! فقط پیوز رو نکشتم که اونم خودش مرده
ملت هافلیکه می بینن کلا حال تافتی خوب نیست کمی چوبدستیاشونو پایین میارن و در این میان مروپی اشتباهی نابخشودنی می کنه! و اون اینکه برمیگرده که بره و نتیجتا پشتشو به تافتی می کنه
تافتی دوباره میزنه بالا... مرضش البته ... و به سمت مروپی حمله می کنه. ملت هافلی با توسل به ضرب و زور و چوبدست و چماق تافتی رو دوباره پرت می کنن رو زمین. حاچ درک جلو میاد نگاهی به تافتی می کنه:
- تافتی؟ فرزندم؟ راستشو بگومادام پامفری باهات چی کار کرده که از وقتی اومدی تو تالار مثل میمون رو کول این و اون می پری؟ حالا اون دو تا مجسمه دردشون نمیگیره، وسط راز و نیاز می پری رو کمر من پیرمرد؟ نمیگی میزنم شپلخیوست می کنم؟
تافتی:
- برو حاچی! خودم همین چند دقیقه پیش کشتمت! اون دو تا هم دیگه مجسمه نیستن، بلکه آزاد شدن ولی خودم دوباره کشتمشون!
حاچ درک:
ملت هافلی:
رز و هوگو: (خب الآن دقیقا انتظار داشتید دو تا مجسمه چه واکنشی نشون بدن؟)
تافتی از تعلل حاچ درک سواستفاده می کنن و دوباره به سمت اون حمله می کنه و حاچی این بار دیگه تصمیم بر شپلخیوس کردن تافتی میگیره و نتیجتا اینجوری واکنش نشون میده:
- (یعنی اینکه چکش مرلین رو از تو جیبش در میاره و فرو می کنه تو تافتی! به طور دقیق تر، تو پانسمان کمرش )
و این عملیات باعث میشه که تافتی از درد فریاد بزنه و برای مدتی آروم بگیره
ملت هافلی با تعجب به هم نگاه می کنن و میپرسن:
- این تافتی دقیقا چش شده؟
مروپ:
- آره! تازه فک می کرد حاچ درک و رز و هوگو هم مردن!!!
ارنی:
- فک کنم این مادام پامفری یه کم زیادی کمرشو تقویت کرده توهم داره!
تانکس:
- حاچی؟ به نظر شما پروفسور تافتی چه بلایی سرش اومده؟
حاچ درک کمی اخم می کنه و با حالتی متفکرانه و بدون نگاه کردن به ارنی میگه:
- به نظرم مادام پامفری زیادی کمرشو تقویت کرده! کلا توهم داره. من فعلا چکش مرلین رو کردم توش، این یکم آروم ترش می کنه. بعدا ببینیم چی میشه!
ارنی سعی می کنه دوباره به مغزش فشار بیاره و برای ماهی گرفتن از آب گل آلود میگیره:
- بله! منم کاملا با شما موافقم حاچ درک. حالا که این مسئله به لطف تدبیر و تدبر شما حل شد، میشه رز و هوگو رو از مجسمه بودن در بیارید که ما برای دورمشترانگ شرکت کننده داشته باشیم؟
حاچ درک کلا ارنی رو به اون قسمتی از تافتی که چکش مرلین رو فرو کرده بود توش هم حساب نمی کنه و هیچ واکنشی نشون نمیده ولی این دفعه یهو همه هافلی میگن:
- آره حاچی رز و هوگو رو از مجسمه بودن در بیار!
حاچ درک که جو رو بر علیه منافع آسلام می بینه، شاکی میشه و رو به ارنی داد میزنه:
- چطور جرات می کنی به من بگی بر خلاف اصول آسلام رفتار کنم؟
ارنی به این حالت میگه:
- حاچی فقط من نبودم که، همه گفتن!
ملت هافلی:
ارنی:
- چرا وقتی یه چیز خوب میگم هیشکی منو حساب نمیکنه، حالا همه میندازن کردن من؟
ولی حاچی بدون توجه به ارنی چکش مرلین رو از پانسمان تافتی در میاره.
ارنی:
حاچی:
و قبل از اینکه ارنی بتونه فرار کنه، ارنی هم تبدیل به مجسمه میشه



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸ چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۹۲
#2
ارنی از دیدن اون صحنه کاملا هاج و واج میمونه و هیچ واکنشی نشون نمیده.
نیم ساعت بعد ارنی هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
یک ساعت بعد ارنی هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
دو ساعت بعد ارنی هنوز هم (به دلیل ادای دین نویسنده به شروع کننده سوژه) هنوز هیچ واکنشی نشون نمیده...
چهارساعت بعد نویسنده رول دیگه حوصله ش سر میره، خودش میاد رو صحنه و به جای ارنی یه فریاد بلند می کشه و سریع فرار می کنه

فریاد نویسنده-ارنی-نما باعث میشه که پیوز، روح سرگردان، سرشو بگردونه و به اون سمت حرکت کنه.
پیوز: چته ارنی؟ تالار رو گذاشتی رو سرت. چه مرگته؟
ارنی: نتلن تن انی ایلع..... انیدت نطذتنذسن ووو یاام ... نیخی . .
البته این بالایی چیزی نیست که ارنی میگه بلکه چیزیه که پیوز از ارنی میشنوه چون اصن حواسش به ارنی نیست و محو تماشای دو مجسمه جدید تالار(رز و هوگو) شده...

ارنی: پیوز؟ پیـــــــــــــــــوز؟ اصن گوش می کنی چی میگم؟
پیوز: نه
ارنی: چته تو؟ حواست کجاست؟
پیوز: خب معلومه! به شورت این دو تا!
ارنی: (توضیح اینکه این الآن معنیش ارزشی بازی نیست، معنیش اینه که ارنی با چکش افتاد به جون پیوز)
پیوز: (این هم معنیش اینه که چون پیوز روحه، ضربه های چکش ارنی به تـ... تاندون پای چپش هم نیست)
نویسنده: (این هم یعنی اینکه نویسنده ارزشیه. دلش می خاد همر بزنه. چیه؟ نویسنده ارزشی ندید تا حالا؟ )

خلاصه بعد از مدت مدیدی همر بازی، پیوز کمی حواسشو جمع میکنه و میگه:
پیوز: حالا بگو ببینم چی شده که وسط تالار هوار... به نظرت اینا خود رز و هوگو ان که مجسمه شدن یا فقط مجسمه ان که شکل هوگو و روز شدن؟ (چیه؟ گفم یه کمی حواسشو جمع میکنه. نه که کلا حواسش جمع میشه )
ارنی: پیـــــــــــــوز!
پیوز: چیه؟
ارنی: میگم یه نامه از طرف مدیر مدرسه اومده که باید پنج تا عضو بفرستیم دورمشترانگ!
پیوز: خب این چه ربطی به شورت این مجسمه ها داره؟
ارنی:
پیوز: خب بگو دیگه. دارم گوش می کنم. باید پنج تا از این مجسمه ها بفرستیم دورمشترانگ؟!
ارنی: نه بوقی بوق زاده بوق صفت! باید 5 تا شرکت کننده بفرستیم واسه مسابقه
پیوز که داره سعی می کنه میزان نفوذ پذیری شورت مجسمه ها رو بررسی کنه و از اونجایی که خودش روحه و بسیار نفوذکننده است این کار خیلی براش سخته، باز هم با بی توجهی میگه: خب بفرستیم!
ارنی: خو لامصب! این تالار کلا 5 تا عضو بیشتر نداره، دو تاشون هم که الآن مجسمه شدن! چه جوری 5 تا شرکت کننده بفرستیم؟
پیوز لحظاتی رو به شکل سپری می کنه، بعد به شکل در میاد و میگه:
- پس اینا واقعا رز و هوگو ان! کی این بلا رو سرشون آورده؟ سر بزنگاه هم رسیده ها!
ارنی: :vay:

----------------------------------------------------------------------------------------
صرفا جهت روشن کردن سوژه



Re: پاسخگویی به سوالات مسابقه داستان نویسی کوتاه
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰
#3
hاگه امکانش هست تو محدودیت دو هزار کلمه تجدید نظر کنید، دو هزار کلمه کمه، یه نگاه به پستای ایفای نقش بندازید می بینید که بعضی از پست ها از دو هزار کلمه بیشترن!



Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
پیام زده شده در: ۱:۳۳ جمعه ۱۴ مرداد ۱۳۹۰
#4
من یه توضیحیو بدم اینجا که به نظرم ملت حواسشون نیست بعدش پستو می نویسم:

بینید توی رول نویسی درسته ما روابط بین شخصیت ها رو از نو تعریف کردیم، مثلا ریتا زن آلسوئه و ... ولی باز هم توجه کنید که ما شخصیت ها رو از نو تعریف نکردیم و باید در قید و بسط شخصیت های کتاب بنویسم. اینکه می نویسید اسکریمجور در حدیه که یه کارآگاه عالی رتبه از پسش بر نمیاد و بعد چنان سرعت عملش بالاست که کینگز کوچکترین واکنشی نمی تونه نشون بده، آدمو یاد دامبلدور یا ولدمورت میندازه!

حالا اونو شاید بشه توجیه کرد که کینگز تحت طلسم فرمان بوده و اینا ولی مثلا تو کتاب گلرت یه جادوگر سیاه خطرناکه، حتی توی رول های خودمون هم همیشه از گلرت به عنوان یه جادوگر قوی مطرح میشه، از همه مهم تر چند تا پست عقل تر توی همین سوژه من وقتی درگیری ریتا و گلرت رو نوشتم فک کنم خیلی واضح نشون دادم که گلرت شخصیت باهوش و جادوگر قوییه! بنابراین چندان منطقی نیست که دالاهوف به این راحتی از دستش فرار کنه!
و از همه بدتر، گلرت طلسم آوداکداورا رو منحرف کرد؟؟؟!!! باب اینو چندین بار توی کتاب به وضوح توضیح داده که هیچ مقابله ای برای آوداکداورا وجود نداره! مثلا توی نبرد وزارتخونه بین دامبل و لرد، دامبل از جلوی آوداکداورا جا خالی میده نه اینکه دفاعش کنه!

ببینید توی رول ها، علی الخصوص توی رول های جدی این خیلی خیلی خیلی مهمه که پشت سر هر متن و نوشته ای دلیل و منطق باشه و به هیچ عنوان نمیشه از حدود تعریف شده قبلی خارج شد! لطف کنید دقت کنید

------------------------------------------------------------------------------

هوا چنان سرد بود که گلرت بلافاصله بعد از ظاهر شدن، بی اختیار شنلش را به دور خودش پیچید، لحظه ای از تاریک بودن هوا متعجب شد ولی یادش آمد که آنجا با لندن فاصله زیادی داشت و احتمالا هنوز صبح نشده بود. نگاهی به دور و بر انداخت، سایه محوی از ویلایی که بالای تپه بود در گرگ و میش هوا دیده میشد، در حالت عادی از قدم زدن در تپه های آن اطراف لذت می برد ولی استثنائا آن روز و در آن ساعت شب با آن هوای سرد ترجیح میداد دوباره غیب شود و دقیقا جلوی در ویلا ظاهر شود.

سال ها بود که کسی در ویلای آبا و اجدادی گریندلوالدها سکونت نداشت، حتی دیگر جن های خانگی هم از آن مراقبت نمی کردند اما طلسم های قدیمی محافظت از خانه چنان قوی و محکم کار گذاشته شده بودند که حیوانات موذی هم نتوانسته بودند در این سال ها برای خوردن پرچین ها به آن نزدیک شوند. گلرت یک قدم دیگر به پرچین ها نزدیک شد، در پرچین ها خود به خود به نشانه خوش آمد به مهمان نو رسیده باز شد، اما گلرت که به خوبی می دانست این هم قسمتی از طلسم های محافظتی خانه است، راهش را کج کرد و مستفیم از میان پرچین های کنار در که انگار واقعا وجود نداشتند و فقط دیده می شدند، عبور کرد. به سرعت از باغ جلوی ویلا عبور کرد و وارد عمارت اصلی شد.

تقریبا بلافاصله بعد از وارد شدن به سرسرای اصلی بود که متوجه شد خاموشی و سکوت خانه غیر طبیعی است، با این حال راهش را به سرعت به طرف شاه نشین خانه ادامه میداد. می دانست که مهمانش دوست ندارد زیاد منتظر بماند، به خصوص که در نامه ای که برایش فرستاده بود، تاکید کرده بود که هرچه سریعتر خودش را به آنجا برساند.

شاه نشین اتاق بزرگ و مجللی بود در طبقه سوم خانه که بدون هیچ دیواری به ایوان وصل میشد. در واقع اتاقی بود که دیوار بین اتاق اصلی و ایوانش را برداشته باشند یا شاید هم از ابتدا دیواری وجود نداشته چرا که شاخه قطوری از کهنسال ترین درخت باغ، درست از جایی که می بایست دیوار ما بین شاه نشین و ایوان باشد عبور کرده بود، شاید هم دیوار را بعد ها برداشته بودند تا مانع رشد شاخه درخت نشود. گلرت مستقیما طول اتاق را به طرف ایوان طی کرد. با اینکه خاموش بودن شومینه و سکوت بیش از حد شاه نشین آن را کاملا غیر طبیعی جلوه میداد ولی گلرت تا وقتی به میانه اتاق نرسیده بود، نایستاد.

ناگهان فریادی خشمگین سکوت را شکست:
- کروشیو!

گلرت تنها اندکی سرش را خم کرد تا اخگر سرخ رنگ از کنار سرش عبور کند، سپس بی درنگ چوبدستش را کشید بدون چرخیدن آن را به طرف پشت سرش گرفت تا اخگر دیگری را که از پشت سرش به طرف او شلیک شده بود، دفع کند. فردی که اولین طلسم را خوانده بود دوباره طلسمی خواند، گلرت این بار طلسم را به طرف فرستنده آن باز گرداند، سپس گویی که می دانست اهگری که از پشت سر به طرفش می آمد، قوی تر از آن است که بتوان آن را دفع کرد، غیب شد، چند لحظه بعد از عبور اخگر سیاه رنگ، کلرت دوباره سر جایش ظاهر شد، فردی که روبرویش ایستاده بود به سمتی شیرجه رفت تا اخگر سیاه رنگ به او برخورد نکند، گلرت بلافاصله از فرصت استفاده کرد و او را خلع سلاح کرد، اما درست در همان لحظه متوجه شد که اخگر سیاه رنگ به شاخه درخت برخورد کرده است و آن شاخه را تقریبا متلاشی کرده است. نزدیک شدن اخگر دیگری را از پشت سرش احساس کرد، چرخی زد و آن طلسم را به سمت فرستنده اش بازگرداند و بلافاصله پشت سر آن طلسم دیگری خواند. فرستنده طلسم توانست طلسم خودش را حنثی کند اما در اثر برخورد طلسم گلرت به میانه سینه اش به شدت به عقب پرت شد و به دری که خود به خود پشت سر گلرت بسته شده بود، برخورد کرد.

گلرت بی توجه به دو مهاجمی که به او حمله کرده بودند، به سمت شاخه درخت رفت، چوبدستش را به سمت شاخه گرفت وردی عجیب شبیه به آوازا را زیر لب زمزمه کرد. چند دقیقه ای طول کشید شاخه درخت به وضعتی برسد که بتوان به آن شاخه درخت گفت. گلرت لحظه ای با تاسف به شاخه خیره ماند، سپس به طرف شومینه به راه افتاد که با نزدیک شدن ارباب خانه، خود به خود شعله کشید. گلرت روی نزدیک ترین مبل به شومینه نشست و با صدایی که سعی می کرد عصبانیت آن را مخفی کند، گفت:
- میشه بگید دلیل این مسخره بازی ها چیه؟

فردی که کنار در افتاده بود، موهای تیره و کوتاهی داشت که مانند جوان های ماگل رو به بالا سیخ شده بودند و نوک موهایش را پلاتینه کرده بود، لباس بی آستینی از چرمی مرغوب پوشیده بود که باعث شده بود اثر طلسم گلرت کم شود و بیهوش نشده باشد. دوباره چوبدستش را بالا آورد، اما قبل از آنکه بتواند کاری کند، گلرت دستش را شلاق وار در هوا تکان داد که باعث شد چوبدست از دست آن فرد بیفتد.
- تو یه خائنه پستی!
- اوه! ممنون از لطفت درک جان! فقط میشه بگی چرا منو به این درجه رفیع منور کردی؟
فردی که اولیت طلسم را بر ضد گلرت خوانده بود با عصبانیت داد زد:
- تو قول دادی که ریتا آسیبی نمی بینه! اما اونو ولش کردی تا اون دالاهوف عوضی اون بلا رو سرش بیاره! نزدیک بود تو آتیش بسوزه! نکنه می خوای بگی دالاهوف واقعا از دستت فرار کرد و نتونستی جلوشو بگیری؟
گلرت نگاهی عجیب با آن فرد انداخت و گفت:
- و اگه بگم اون واقعا از دستم در رفت چی؟
درک دوباره به سمت چوبدستش خیز برداشت و این بار قبل از آنکه گلرت جلویش را بگیرد، طلسمی هم روانه او کرد، اما گلرت دوباره جاخالی داد که باعث شد اخگر طلسم پشتی مبلش را سوراخ کند و این بار حرکتی شلاقیش را چنان با قدرت تکرار کرد که درک دوباره به سمت در پرتاب شد.

درک به سختی توانست چوبدستش را در دستش نگه دارد اما دیگر طلاشی برای افسون کردن گلرت نکرد، نمی خواست آن موضوع را قبول کند اما دو نفره و با آنکه برای او کمین کرده بودند، از پسش بر نیامده بودند، احمقانه بود که فکر کند در آن وضعیت می تواند از پس او بر آید.
- دروغگوی پست! ما دو تا با هم از پس تو بر نیومدیم، بعد انتظار داری باور کنم دالاهوف تونست از دستت فرار کنه؟!
- هه! آره، و تازه من نمی دونم از کی تا حالا این قدر توی خونه آبا و اجدادیت که به طلسم های حفاظتیش مینازی، آماده و گوش بزنگ راه میری!
گلرت ناگهان بی اختیار خندید و گفت:
- اولا که یکی از همین طلسم های حفاظتی این خونه اینه که من می تونم پشت دیوارهاشو ببینم، در نتیجه وقتی داشتید برای حمله به من کمین می کردید، من داشتم شما رو می دیدم! دوما، دالاهوف مثل شما دو تا احمق نیست که وقتی ببینه از پس کسی بر نمیاد، خودشو به کشتن بده، بلافاصله غیب شد و فرار کرد!
- وای که چه توضیح قانع کننده ای! یعنی می خوای بگی اون قدر زود غیب و ظاهر شد که تو نتونستی دنبال ردش بری ها؟
- چرا رفتم، اتفاقا این قدر هم خوب این کارو کردم که اون فک کرد گمش کردم، واسه همین مستقیم رفت سراغ نقشه اش!
- اوه! تو هم ایستادی و فیلمو نگاه کردی نه؟ به همین راحتی گذاشتی خونه رو آتیش بزنه؟
- نه، فک می کردم کینگزلی جلوشو می گیره!
- مگه نگرفت؟ مگه اون تحت طلسم فرمان تو نبود؟
- منم فک می کردم هست و جلوشو میگیره ولی اون داشت با طلسم فرمان مقابله می کرد، واسه همین یکم کارم طول کشید، مجبور شدم کینگزلیو دوباره طلسم کنم، بعد هم تا خواستم برم سراغ ریتا، خونه آتیش گرفته بود، فک می کنی خیلی کار آسونیه یه نفر بیهوشو بدون اینکه متوجه شه کسی داره کمکش می کنه از یه خونه آتیش گرفته بیاری بیرون؟
- صب کن ببینم، اگه کینگزلی با طلسم فرمان مبارزه کرده، این دفعه هم زیاد دووم نمیاره، اون رئویس اداره کارآگاه ها و مسئول پرونده است، اگه تحت فرمان نباشه دردسر درست می شه!
- می دونم، واسه همین چند لحظه قبل از اینکه بیام اینجا، ترتیبی دادم تا اسکریمجیور بفهمه اون تحت طلسم فرمان بوده و بفرستدش بازداشت موقت! حالا هم باید دوباره برگردم و مواظب ریتا باشم!

گلرت با گفتن آخرین جمله، آهی از سر خستگی کشید و بلند شد. ردایش را دور خودش پیچید و به طرف در به راه افتاد، قبل از اینکه از در خارج شود، با صدای تحکم آمیزی گفت:
- دفعه دیگه حتی اگه می خواستی با خود مرگ هم دوئل کنی حق نداری پشت شاخه اون درخت کمین کنی!

درک با نگاه خشم آلودش گلرت را تا هنگام بسته شدن در شاه نشین دنبال کرد، سپس روی مبلی که چند لحظه پیش گلرت نشسته بود، ولو شد و در حالی که قفسه سینه اش را میمالید، گفت:
- من که هنوزم به اون اعتماد ندارم!
فرد دیگر، در حین خم شدن برای برداشتن چوبدستش از روی زمین، گفت:
- نمی دونم! واقعا نمی دونم! و می دونی که من بیشتر از تو می ترسم، من همه زندگیم رو دارم ریسک می کنم درک!

درک، از لبه ایوان شاه نشین عبور گلرت از میانه باغ را می دید، ناگهان چیزی به ذهنش رسید، می دانست که غیب و ظاهر شدن در آن ویلا به جز برای ارباب خانه غیر ممکن است، طلسمی روی خودش اجرا کرد تا وزنش کم شود، سپس از روی ایوان به طرف گلرت خیز برداشت. به راختی در فاصله یکی دو متری گلرت فرود آمد، گویی که قبلا بار ها این کار را کرده است، لجظه ای در چشمان گلرت خیره شد و سپس با صدای تحکم آمیزی گفت:
- جاهامونو عوض می کنیم! من از ریتا مراقبت می کنم!
گلرت نگاه درک را با پوزخندی جواب داد و گفت:
- مطمئنی از پس اینکار بر میای؟ می دونی که تنها خطری که ریتا رو تهدید می کنه آدمایی نیست که ریتا خودش سراغشون میره، بلکه آدمهایی هم هستن که سعی می کنن برن سراغ ریتا! و اگه تا حالا این اتفاق نیفتاده به خاطر اینه که من حواسم به ریتا بوده!
- از این به بعد من حواسم به ریتا هست!

*******************************************

ریتا هنوز از خواب جادویی درمانگران سنت مانگو بیدار نشده بود که ناگهان همه خاطرات به مغزش هجوم آوردند، شوهر عزیزش، آلسو مرده بود، نزدیک ترین دوست شوهرش، کینگزلی به آنها خیانت کرده بود، شاید حتی خود کینگزلی آلسو را کشته بود نه گریندلوالد، و دیشب، همین دیشب، خانه شان و تمام خاطرات مشترکی که با آلسو داشت در آتش سوخته بود! حتی می توانست چند لحظه ای را که فکر کرده بود آلسو در میان آن همه آتش او را صدا می زند به خوبی بیاد بیاورد، اشک در چشمانش جمع شده بود، پلکی زد و ناگهان نفسش در سینه اش حبس شد، با تعحب به چشمان آلسو که به او نگاه می کرد، خیره شد، دوباره پلک زد، آلسو جایش را به جوان دیگری داده بود که با ردا و شنلش سراسر مشکی بالای سر ریتا ایستاده بود.
درک بدون سلام و احوال پرسی شروع کرد:
- واقعا از شنیدنش ناراحت شدم. کاش حداقل اینجا بودم! می دونی که من خیلی از اینجا دور بودم و اخبار چندانی به گوشم نمی رسید، تو هم چیزی نگفتی، می تونستی حداقل یه جغد بفرستی و بهم خبر بدی!
سپس با سر به پیام امروزی که کنار تخت ریتا بود اشاره کرد و ادامه داد:
- همین امروز صبح رسیدم لندن که اینو دیدم! واقعا شوکه شدم!

ریتا لحظه ای به چهره درک خیره شد. درک از دوستان قدیمی آلسو بود، شاید بعد از کینگزلی نزدیک ترین دوست آلسو، شاید حتی از او هم نزدیک تر ولی درک معمولا مدت زیادی در طول سال را به مسافرت های دور می رفت و خبری از او نبود، فقط آلسو گاهی از طریق جغد با او مکاتبه می کرد، با این حال می دانست که درک از دوستان نزدیک و مورد اعتماد آلسو بود. بی اختیار شروع به اشک ریختن کرد، بعد از آنکه فهمیده بود کینگزلی به آنها خیانت کرده است، اصلا فکر نمی کرد کس دیگری در دنیا پیدا شود که بتواند کمی مایه دلگرمی او شود.
اشک ریختن ریتا در حال تبدیل شدن به هق هقی بلند بود که درک او ره به آرامی بغل کرد، سپس به آرامی در گوش ریتا گفت:
- من انتقامشو می گیرم! قول میدم!


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۴ ۳:۱۲:۱۵


Re: *هافلاويز*
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ پنجشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰
#5
کینگز: جماعت به پا خیزید، فنجون هافلپاف نیست!

برتی در حالی که هنوز ریتا رو تو بغلش چسبیده: چرا بابا هست، ایناهاش، تو بغل منه!

رز که گوشه دیوار جسبیده و مغزش ریخته کف زمین: فنجون هلگا به جهنم، مغز من نیست!

بیدل که کلا نیست و فقط صداست و نقش راوی رو داره: تو که از همون اولش هم مغز نداشتی!

نویسنده که خودشم نمیدونه این بیدل از کجا پیداش شده: هوی، بیدل، برو تو پستای خودت راویگری بکن، اینجا صداتو نشنوم که کلاهمون میره تو هم ها!!!

اما که هنوز کنار در مرلینگاه خابیده: من که بوشو میشنوم!

درک که هنوز گوشه اون طرف تالار افتاده و در غم آناستازیا(!) زیر لب زمزمه می کنه: راس میگه دیگه! فنجون نیست، زود باشید برید پیداش کنید، یه فنجون نوشیدنی به من بدید بخورم

گلرت که نویسنده حال نداره بگه در چه حالی بوده: ولی بچه ها نکنه جدی جدی فنجون رو دزدیده باشن، من یه بار چوبدستمو دزدین خیلی حس بدی داشت

بیدل: ا؟ گلرت دقیقا چه حسی داشت؟ بگو من به عنوان یه راوی خیلی دلم می خواد حس تو رو در اون لحظه بدونم

نویسنده: بیدل پا میشی بری یا بزنم شپلخت کنم؟ اصن گند زدی به پست من! ببین همش شد دیالوگ! اصن پاشو یه نقشی تو پست داشته باش بینم، پاشو، این جماعت همشون دیشب تا خرخره خوردن، تو که نخوردی جمعشون کن برین تالار اسلی فنجون رو پس بگیرین! یالا!

-------------------------------------------------------------------

نویسنده:


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱۳ ۱۵:۱۸:۱۸


Re: *هافلاويز*
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰
#6
لجظه ای سکوت برقرار میشه و ناگهان همه هافلی ها با تمام وجود جیغ می کشن.

درک: هووووووووووووووی! کی موزیکو قطع کرد؟! بیام شپلخش کنم؟ (نویسنده: هان؟ نکنه انتظار داشتید بعد از خوردن سه گلون و نیم نوشیدنی مثلا داد بزنه آی دزد؟ نه عاامووو! )

اما: چراغا رو خاموش کنید، نور چشممو می زنه!

پیوز: واااااااااااااااای! چه خرگوش خانوم بانمکی، شما چجوری مردی که روح شدی خانوم خرگوشی؟ (نویسنده: گفتم کینگزلی خودش که نیست، یه نقشی به سپر مدافعش بدم توی رول )

گلرت: بووووووووووووووووووووووووق! (نویسنده: خو بوقی تو خودت بغل بی اف یا جی افت بودی، اینقدرم خرده بودی، جیغی که می زدنی قابل نوشتن بود؟ )

ریتا: یکی بیاد منو از دست برتی نجات بدههههههههه! (نویسنده: بدون شرح! )

رز: آهای! یکی بیاد جلوی اینا رو بگیره، دارن فنجون هلگا رو می دزدن! (نویسنده: آها! اینجاست که باید به پست قبلی توجه کنی، رز برخلاف بقیه پرخوری نکرده بود و داشت با طمأنینه(برتی یاد بگیر!) می خورد، در نتیجه حواسش یکمی سر جاشه )

ناگهان نور چشمک زن زردی همه تالارو پر می کنه و آژیر خطر خوفی با صدای گورکن پخش میشه و صدای هلگا هافلپاف کبیر از ورای همه این صداها به گوش می رسه که میگه:
- نواده دلبندم، هرگز در تالار هافلپاف کسی که کمک بخواد به حال خودش رها نمیشه!
یهو یه گوی عجیب غریب وسط زمین و هوا بالای استیج بیناموسی ظاهر میشه که تو زاویه های مختلف، انواع و اقسام چوبدستی ازش زده بیرون. دوباره صدای آزیر خطر گورکنی پخش میشه و همزمان گوی شروع می کنه با سرعت چرخیدن و انواع و اقسام طلسم ها رو به طرف اسلایترینی ها می فرسته.

دراکو، ریگولوس، بلاتریکس و آستوریا پشت کراب و گویل قایم میشن و اونا هم بدلیل گوریل بودن طلسم ها هیچ تاثیری روشون نمیزاره. البته کم کم داشت تاثیر می ذاشت ها، ولی برتی نذاشت! در واقع برتی سرشو بلند کرد و در حالی که احتمالا درست متوجه نبود چی به چیه و مطمئنا متوجه نبود که دو تا دختر جدید توی تالارن، چوبدستشو به طرف گوی محافظ میگیره که بر اثر این حرکتش برای چند ثانیه ریتا پدیدار میشه و میگه:
- خفه شو دیگه گوی عوضی! بذار به راز و نیازمون برسیم، آرپیجیوس!

و بدین ترتیب گوی محافظ تالار کن فیکون میشه! رز که می بینه فنجون هلگا داره از دست میره، جیغ می زنه:
- گلرت، گلرت! دارن فنجون هلگا رو می دزدن، جلوشونو بگیر

ولی دامبل دست گلرتو میگیره و میگه:
- عزیزم تو خودتو درگیر این قضیه ها نکن، اصن بیا با هم بریم یه جای خوش آب و هوا، تو تا حالا بندری زدن منو دیدی؟
و بدین ترتیب دامبل و گلرت غیب شدند و در سواحل هاوایی ظاهر شدند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند! (ببخشید این تیکه رو، بالاخره نویسنده پست هم تو جشن بوده و چن قلپی هم نصیبش شده، شما جدی نگیرید!)

رز ناامید از همه جا و همه کس، سر بیابون ها می ذاره، نه ببخشید، میره آپادانا یا یه همچین جایی که آدرس دقیق ترشو بعدا از پیوز می تونید بپرسید دنبال خواهرش که بیاد کمک ولی اما یکی می زنه پس کله اش که آخه بوقی، تا تو بری خواهرتو بیاری و اون عضو ایفای نقش بشه و اینا که اسلایترینی ها فنجون رو بردن، نفری یه قلب هم باش نوشیدنی خوردن که!

رز: خو چرا می زنی خو حالا لااقل بیا کمک کن جلوی اینا رو بگیریم!
اما: نه دیگه شرمنده رزی جون، من تا همین جا هم خیلی کمک کردم، تو اصن می دونی چقد سخت بود من حساب کنم چقد طول می کشه که خواهرت عضو ایفای نقش بشه و اینا؟

در نتیجه رز میره ریتا رو از زیر دست و پای برتی نجات میده و نویسنده هم از فرصت استفاده می کنه و توضیح میده که علت اینکه ریتا زیر برتی بوده فقط این بوده که اون دو تا چون زیاد خورده بودن، بعد از زمین خوردن نتونستن بلند شن و اصن فک نکنین که درجه پست از +16 به +18 رسیده!

ریتا رو به اسلایترینی ها: هوی! یالا همین الآن فنجون هلگا رو بذارید سر جاش! وگرنه به شکل جانورنمام تبدیل میشم و همه تون رو می خورم! شکل جانورنمای من گودزیلاست!
اسلایترینی ها رو به ریتا:

رز خسته و درمونده، به عنوان آخرین امیدش و بر خلاف میل ظاهری و باطنیش میگه:
- درک! درک! تو بیا جلوشونو بگیر!

ناگهان موزیک حماسی میشه، درک هم به نشانه تغییر موزیک، تی شرت یقه چاک خورده و عینک آفتابی سبک فیلم هندیش رو در میاره، بعد یه لحظه صفحه تاریک میشه تا دختربچه هایی که رول رو می خونن با دیدن هیکل ورزیده درک از خود بی خود نشن، بعد دوباره صفحه روشن میشه و درک در حالی که یه شلوار مشکی و یه پیرهن سفید با یقه تا نیمه باز و در حالی که یه کت رو شونه اش انداخته، کلاهشو رو به رز بر می داره و میگه:
- نوکرم آبجی! تو جون بخواه! کجان اون نامردایی که می خواستن فنجون ننه هلگا رو بدزدن؟ هان؟ آآآآآآآییییییی نفس کش!

درک در همون حالت جوگیزر به طرف اسلایترینی های حمله ور میشه. اسلایترینی ها دوباره پشت کراب و گویل قایم میشن ولی درک به حول و قوه نویسنده پست بودن، هر کدوم از اونا رو به یه طرف پرت می کنه!!!

در دقیقه بعد ملت اسلایترینی همه دست و پا بسه یه گوشه تالار افتادن و درک داره به فنجون ور میره! (نویسنده: باب با فنجون ور رفتن در حد همون +16 است!) درک فنجون رو روی میز میذاره و چاقوی دسته زنجانیش رو در میاره و میگه:
- به خاطر اهانت به تالار، یکیتون رو سر می برم تا درس عبرتی بشه برای سایرین، آره! حالا زود باشین بگین اسماتون چیه؟ و بهتره دعا کنین از اسمتون خوشم بیاد، چون از اسم هر کی خوشم نیاد، اونو می کشم!

- در... در... دراکو
- ریگو...ووو...لوس
- بلا...ترترترتر...یکس
- کرررررراب
- گو...یل
- آس...آس...آستوریا
- چی؟ آناستازیا؟
- آســـتوریا!

اما درک به جواب دوباره آستوریا گوش نمی کرد، بلکه به سرعت کت و کلاه و ... را در آورد و به همان تیریپ هندی قبلی بازگشت و با چشمانی به این شکل به آستوریا خیره شد
- وااای! آناستازیا! عشق گم شده من! این همه سال کجا بودی؟ من از همون بچگی که مامانم برام قصه آناستازیا رو می گفت عاشق تو بودم! ولی خودمونیم ها، اون موقع ها که من نی نی بودم تو وقت شوهرت بود، خوب موندی ها! چن سالته خانومی؟

آستوریا: بوقی! مگه پروفایل منو نخوندی؟ ادب حکم می کنه سن خانما رو نپرسن! اگه راست میگی دست و پامو باز کن تا بت بگم!

درک بلافاصله دست و پای آستوریا رو باز می کنه و اونو بغل می کنه! ولی آستوریا طی یه حرکت خفن، فنجون هلگا رو می کوبه تو سر درک! درک کمی به آستوریا نگاه می کنه و کمی به فنجون و بعد بلافاصله به طرف میز میره تا فنجون رو از نوشیدنی پر کنه و برای آستوریا میاره.

- وای منو ببخش آناستازیا! اصلا حواسم نبود که به تو هم تعارف کنم!
- اسم من آناستازی نیست، آستوریاست!
- می دونم آناستازیا جون

جماعت اسلایترینی و هافلی در یک اقدام هماهنگ:



Re: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
پیام زده شده در: ۰:۴۲ شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰
#7
ریتا لحظه ای صبر کرد اما کسی جواب نداد. ریتا دوباره پرسید:

- کیه؟

تق تق تق!

ریتا این بار با حالت آماده باش چوبدستش را بالا نگه داشت و با صدایی که سعی می کرد محکم باشد، گفت:

- پرسیدم کیه؟

تق تق تق!

ریتا دستش را به طرف دستگیره در دراز کرد اما می ترسید در را باز کند. به طرز عجیبی اضطراب داشت. ناگهان فکری به ذهنش رسید، موهایش شروع به کوتاه شدن کردند و به پوست سرش چسبیدند. لحظه ای درد تمام استخوان هایش را لرزاند و مجبورش کرد قوز کند، محل در آمدن بالهایش می سوخت، چند وقت اخیر ضعیف و ضعیف تر شده بود به طوری که حتی تغییر شکل هم برایش عذاب آور شده بود. محل در آمدن شاخک هایش چنان می سوخت که بی اختیار جیغ کشید، هر چند می دانست کسی صدای جیغ کشیدن یک سوسک کوچک را نمی شنود. همین که تغییر شکلش تمام شد شروع به پرواز کرد و از پنجره اتاق بیرون پرید.

سرمای زمستان و باد سرد پرواز را برای سوسک زخمی و خسته ای مثل او خیلی سخت کرده بود. به سرعت خودش را به جایی رساند که بتواند ببیند چه کسی پشت در است اما در کمال ناباوری کسی را پشت در ندید. متوجه نمیشد چرا کسی آن وقت شب باید در خانه اش را بزند ولی وقتی می پرسید که کیست جواب ندهد. اگر دوست بود که جواب ندادن بی معنا بود و اگر کسی برای صدمه زدن به او آمده بود، چرا به همین راحتی منصرف شده و رفته بود. ریتا به در نزدیک تر شد تا ببیند آیا کسی نامه یا بسته ای آنجا گذاشته بود یا نه اما از نامه یا بسته هم خبری نبود.

مستقیم به طرف صندلی راحتی روبروی شومینه پرواز کرد تا همان جا تغییر شکل بدهد. دوباره درد در سرتاسر بدنش جریان پیدا کرد. لحظه ا چشمانش را بست تا تغییر شکلش کامل شود.

- اکسپلیارموس!

فضای تاریک اتاق با جرقه ای قرمز رنگ روشن شد و چوبدست ریتا خود به خود از جیبش بیرون جهید و ریتا با شدت روی صندلی پرت شد. ریتا سعی کرد خودش را از روی صندلی پرت کند اما قبل از آنکه کوچک ترین حرکتی بکند جرقه ای دیگر زده شد، ریتا در گوشه تاریک اتاق پیکر شنل پوشی را دید که چوبدستش را به طرف او نشانه رفته بود. نمی دانست آن فرد چه طلسمی روی او به کار برده بود اما بدنش خشک شده بود و نمی توانست هیچ حرکتی بکند، حتی سعی کرد دوباره تغییر شکل بدهد که آن هم بی نتیجه بود. بدنش بی هیچ حرکتی روی صندلی راحتی نشسته بود که بر اثر پرت شدن ناگهانی ریتا روی آن خود به خود عقب و جلو می رفت.

پیکر شنل پوش به او نزدیک تر شد. صدای قدم هایش در اتاق طنین ترسناکی می انداخت. چوبدستش را درون شنلش گذاشت و با صدای تحکم آمیزی گفت:

- اگه می خوای زنده بمونی، دنبال من نگرد!

گلوی ریتا از ترس خشک شده بود، همیشه می دانست گلرت گریندلوالد یکی از قوی ترین و خطرناک ترین جادوگران دنیاست اما او هم در دوئل و مبارزه چندان ضعیف نبود. حداقل یک هفته را در خطرناک ترین محله های دنیای جادوگری سر کرده بود و فقط چند خراش و زخم سطحی برداشته بود، در تفکراتش خود را بالای جسد گریندلوالد تصور می کرد، اصلا فکر نمی کرد به این سرعت شکست بخورد. سعی کرد چیزی بگوید، جوابی بدهد اما حتی زبانش هم تکان نمی خورد.

پاق! ناگهان همه چیز به همان سرعتی که شروع شده بود، تمام شد. پیکر شنل پوش گلرت گریندلوالد ناپدید شد و چوبدست ریتا با صدای تق بلندی به کف پوش چوبی اتاق برخورد کرد و جرقه زد که باعث شد اثر سیاهی روی کفپوش ها بماند. صندلی راحتی تقریبا از حرکت ایستاد.

ریتا خم شد و چوبدستش را از روی زمین برداشت...


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۸ ۰:۴۷:۴۲


Re: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰
#8
ملت به صورت هماهنگ هر کدوم به سمت یکی از گورکن ها شیرجه می زنن و به سبکی کاملا بیناموسی گورکن ها رو بغل می کنن. بعد در همون حالت که هر کدوم یه گورکن بغل کردن، بهم خیره میشن.
- ...
(نویسنده: خو چیه؟ گفتم خیره میشن نگفتم حرف می زنن که!)
چند لحظه بعد بالاخره ریتا به حرف میاد و میگه:
- حالا از کجا بفهمیم کدومشون جادوییه؟
همه دوباره بهم خیره میشن تا اینه برتی میگه:
- فهمیدم! من از پشم همه شون دونه درست می کنم، بعد دونه ها رو می خوریم، این جوری هم سیر میشیم، هم هر کدوم که مزه ش متفاوت بود، می فهمیم اون گورکن جادویی بوده!
- عالیه! آفرین برتی! برتی ما باهوشه، قیافه مون خرگوشه!!! (نویسنده: )
درک: زود باش دیگه برتی، شیرازی بازی در نیار، بدو دونه ها رو درست کن، حالا چقد طول می کشه تا دونه ها رو درست کنی؟ وقت میشه من یه چرت بخوابم؟
برتی: ها کاکو! کم کمش سه هفته طول می کشه تا دونه ها آماده شن (نویسنده: اینجا افکت لهجه داشت)
درک: خو خوبه! من می خوابم گورکنو که پیدا کردین بیدارم کن!
ناگهان ریتا جیغ می زنه: چی چیش خوبـــــــــــه؟
درک: چیش بده؟ هم می خوابیم، هم یه چیزی گیرمون میاد می خوریم، هم گورکن پیدا میشه
سدریک: اسکلیا درک! داره می گه سه هفته طول می کشه، تا اون موقع همه مون از گشنگی مردیم!
درک:
ریتا میشینه کف غار و زار زار شروع می کنه به گریه کردن!
رز و اما و گلرت و کینگزلی و پیوز هم به تقلید از ریتا میینن کف غار و زار می زنن
ریتا: بوقی ها اصن شما می دونید من چرا دارم گریه می کنم؟
- :no:
- پس چرا شما هم دارید گریه می کنید؟
- خب بالاخره باید یه نقشی تو پست داشته باشیم یا نه؟
-
درک: حالا خودت چرا زار می زنی ریتا؟
ریتا: یهو یاد علیرضا افتادم اگه بود الآن راحت اونو به عنوان گورکن جادویی تحویل می دادیم!
درک و برتی و پیوز و خود ریتا و سایر اعضایی که می دونن علیرضا کیه و چیه: ها؟
سپس همون عده بالایی همزمان داد می زنن: علیرضــــــــــــــــــــــــــا!
گورکنی از بین گورکن ها بلند میشه و میگه: بله!
باز هم همون جماعت بالایی میدون وسط گورکن ها و به طرف علیرضا شیرجه می رن.
بقیه هافلی ها که قضیه علیرضا رو نمی دونن:



Re: حمام عمومي هافلپاف
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۰
#9
سدریک با چشمان باز به گلرت خیره شد و گفت:
- ابرچوبدستی رو ازت گرفت؟
- خب آره
- بعد تو همینجوری ایستادی و منو نگاه می کنی؟
- خب میگی چی کار کنم؟
سدریک یکی میزنه پس گردن گلرت و میگه:
- بی غیرت! تو غرور و شرف تمام هافلپاف رو به فنا دادی! تو آبروی ما رو بردی! آبرو به جهنم، بدون ابرچوبدستی چطوری بدهیمونو بپردازیم؟
ریتا: راست میگه، ما باید ابرچوبدستی رو پس بگیریم! باید!
رز حرف ریتا رو ادامه میده و با جیغ میگه: آره! من یه نقشه دارم!
بقیه ملت هافلی: چه نقشه ای؟
رز: میریم دفتر دامبلدور، میریزیم سرش و ابرچوبدستی رو ازش میگیریم!
بقیه ملت هافلی:
برتی: آخه باهوش! مگه ندیدی دامبلدور با کینگزلی چی کار کرد؟ هممون رو میندازه تو قفس فاوکس!
رز: نه! من محاسبه کردم دیدم فاوکس یه قفس بیشتر نداره که اونم الآن جنازه کینگزلی توشه و کسی دیگه ای توش جا نمیشه
بقیه ملت هافلی: ما می تونیم!!!
دو دقیقه بعد همه ملت هافلی با سربند های طلایی رنگ "یا هلگا" پله های دفتر دامبلدور رو سینه خیز میرن بالا! البته روی سربند سدریک نوشته بود "یا پروفسور والا مقام و گرانقدر، مرحومه مغفوره، بانو هلگا هافلپاف، فوق تخصص همت مضاعف، تلاش مضاعف، موسس و مدرس مدرسه سحر و جادوی هاگوارتز"
دابی رو به جمع میکنه و میگه: می خواید من فداکاری کنم دونه های برتی بات رو ببندم به رو بالشتیی که پوشیدم و خودمو بندازم زیر دفترش؟ اصولا فداکاری تو خون جن های خونگیه! پدر بزرگ خودم شب عروسیش وقتی داشت دنبال قطار سیر و السیر هاگوارتز می دوید، رو بالشتیش رو آتیش زد!
رز: واای! چه کار شجاعانه ای؟ بعدش چی شد؟
دابی: حراست هاگوارتز و جرم دزدی از آشپزخونه و آتش سوزی عمدی اعدامش کردن!
برتی: اگه پدربزرگت رو شب عروسیش اعدام کردن چجوری پدربزرگ تو شد؟
دابی: مادربزرگم بعدا با یه جن دیگه عروسی کرد و ...
ملت هافلی: عجــــــــــــــــــــــب!
سدریک: الآن وقت این حرفا نیست!
برتی: راس میگه بچه ها، ما الآن باید حواسمون به نقشه مون باشه! بیاید به دامبلدور حمله کنیم!
ملت هافلی: حق با برتیه! ما همه سرباز تویی، گوش به فرمان توییم برتی!
برتی: به شماره سه، یک... دو... فقط قبلش من اینو بپرسم، سدریک، الآن وقت کدوم حرفا نیست؟
سدریک:
----------------------
بالاخره بعد از ساعت ها و دخالت خارج از رول نویسنده پست، بچه ها به دفتر دامبلدور هجوم می برن!
----------------------
گلرت: آلوهومورا به شدتا!
ولی در برخلاف انتظار همه اصلا باز نمیشه! گلرت کمی فکر می کنه تا یادش میاد که چوبدستی نداره، در نتیجه جاشو به ریتا میده
ریتا: آلوهو... آخ یادم نبود خشونت با روحیات من سازگار نیست، اگه بود که من شکل جانورنمام گرگ میشد، سوسک نمیشد که! حداقل زنبور هم نشدم که نیش داشته باشم
ملت هافلی: برتی تو اول برو پس!
برتی: ریتا عزیز من گریه نکن! بیا اصن خودم یه دونه برتی بات با هر طعمی بهت بدم
ملت هافلی: هوی برتی با توایم ها! تو اول برو تو دفتر!
برتی:
نویسنده پست: هوی بوقی ها میرید تو یا نه؟ پستم طومار شد دیگه یالا حمله کنید! اصن من همین الآن میگم هر کی آخر از همه بره تو دفتر دامبلدور، توی پستم می کشمش!
بوووووووووووووووم!
در دفتر دامبلدور بدون هیچ وردی کان لم یکن(!) میشه و ملت هافلی هجوم می برن به سمت دامبلدور!
دامبلدور برای لحظه ای معادل یک میلیاردم ثانیه بهت زده میشه و بعد ابرچوبدستی رو بلند می کنه و به سمت برتی بات میگیره که از ترس جونش چندین متر جلوتر از بقیه است و میگه:
- هافلیوس قفسیوس!
برتی به طرف قفس فاوکس پرت میشه ولی همون طور که رز پیش بینی کرده بود، جنازه کینگزلی تو قفس بود و برتی توی قفس پرت نشد! ملت هافل نگاهی به همدیگه میندازن و پیروزی رو در ناصیه همدیگه می خونن!!!
هافلی ها رو به دامبلدور:
- به من می خندیدید؟ من می دونم و شما! هافلیوس گوشه کناریوس!
در کمد ها و کشوهای دفتر دامبلدور باز میشه و هافلی ها یکی یکی به گوشه و کنار دفتر دامبلدور پرت میشن! دامبلدور در حالی که به این شکل می خندید، ناگهان متوجه دود غلیظی وسط دفترش میشه و آخرین هافلی در میان دود ظاهر میشه. دامبلدور دوباره چوبدستش رو بالا میاره و با بی حالی میگه:
- هافلیوس گوشه کناریوس!
ولی هیچ اتفاقی نمی افته و هافلی تازه ظاهر شده به این شکل در میاد و میگه:
- پیرمرد خرفت! من خودم نویسنده پستم! حواست نبود من توی پست چندجا فضاسازی مخفی کردم و دفترت رو طوری تغییر دادم که گوشه و کنار دیگه ای نداشته باشه
دامبلدور به این شکل به درک که همون نویسنده پست بود نگاه میکنه و لبخند ملیحی به این شکل می زنه. درک با ابهت داد میزنه:
- نخند پیرمرد خرفت! می خوای توی پستم بنویسم که همه دندونات ریخته؟ ها؟ من که طومار به این درازی نوشتم، یه خط دیگه هم روش!
ولی دامبلدور باز هم به لبخند ملیحش ادامه میده و درک باز هم اونو تهدید می کنه اما هیچ کدوم از تهدیداش رو دامبلدور اثر نمیذاره
درک: خو بوقی یکم بترس حداقل ناسلامتی من نویسنده پستم
دامبلدور: خو بس که خنگی! برو چن خط بالاتر پست خودتو بخون تا ببینی خودت نوشتی هرکی آخر از همه بیاد تو دفتر من، میمیره!
درک:

------------------------------------------------------
می دونم خیلی طولانی شد ولی خو اونایی که منو یادشونه (مثلا این پیرزنه ریتا!) میدونن که من کلا به ندرت پیش میاد پست کوتاه بنویسم چه برسه به الآن که بعد از n سال دوباره دارم می نویسم


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۲ ۱۵:۲۱:۱۲
ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۲ ۱۵:۲۸:۱۹


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰
#10
آخرین انوار سرخ خورشید غروب از لابلای شاخ و برگ درختان دیده میشد، پایش به ریشه درختی گیر کرد و زمین خورد. پیری حتی به گرگینه ها هم رحم نمی کرد. در جوانیش می توانست بدون تغییر شکل مایل ها بدود ولی اکنون هنگام دویدن در جنگل پشت پا می زد. خیلی خسته شده بود با این حال سعی کرد بلند شود و به دویدن ادامه دهد. راه دیگری نداشت. باید میان دویدن و مرگ یکی را انتخاب میکرد. سرش را بلند کرد و شکارچیانی که چوبدست بدست به او نزدیک میشدند را دید، حتی فکر نمی کرد شکارچیان بتوانند به این سرعت رد پایش را دنبال کنند. شکارچیی که از همه به او نزدیک تر بود چوبدستش را بلند کرد اما قبل از دیدن نور خیره کننده طلسم، چشمش به ماه افتاد که تازه در آمده بود...


شما نیازی به تایید در بازی کلمات ندارین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۱ ۲۲:۰۵:۰۶






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.