خورشيد كم كم پايين ميرود. خون خورشيد همه جا را پر كرده است. و صداي جيغ و فرياد و خنده بچه هاي كوچكتر هر چند لحظه در فضا طنين مي انداخت. هالووين فرا رسيده بود و من مثل هميشه بي حوصله بودم. هميشه از حضور در جمع واهمه داشتم البته با اين وضعيت جسماني ام طبيعي است, حداقل از نظر خودم!
هالووين در محله ما به صورت خاصي برگزار ميشود. همه اهالي محل در خانه بزرگ و مجلل پيرمرد تنها و سالخورده اي جمع ميشوند. هيچ كدام از اهالي محل نمي داند كه پيرمرد پول هايش را از كجا آورده است, همه پشت سر, او را "پيركفتار" صدا ميزنند, مثل اينكه همه به خاطر ثروتش از او متنفراند, اما پيش رو چاپلوسانش زياد است. با اين همه پول عجيب هم نيست.
با اصرار مادرم به سمت خانه "پيركفتار" راه مي افتيم. سريع تر از همه مي روم تا كوشه دنجي پيدا كنم و كسي را نبينم. مثل هميشه ما جزو آخرين مهمان ها هستيم. حياط خيلي شلوغ است. همه لباس هاي مسخره پوشيده اند و سعي ميكنند ديگران را بترسانند. بر روي زمين سنگلاخي به سختي ويلچرم را پيش مي برم. در گوشه خلوتي زير سايه درخت بيد مجنوني پناه مي گيرم. دستم را داخل جيب ردايم ميكنم. نقاب هيولا شكلم را بيرون مي آورم ومتوجه حضور چيز ديگري در جيبم ميشوم. كتاب است. نقابم را بر صورت ميزنم و كتاب را باز مي كنم, اين طوري حوصله ام هم نمي رود.
-حقايقي در باره ي اشباح... چي؟ اما من اين كتاب رو پس دادم همين امروز. اين كتاب وحشتناك چطوري از جيب من سر در آورده بود؟ آن را باز كردم و تند تند ورق زدم و خاطرات شب گذشته را زنده كردم. لحظاتي كه وحشت تمام وجودم را ميخورد و من خواندن را ادامه مي دادم. جلوتر رفتم و قسمتي را كه ديشب بيش از همه مرا ترسانده بود باز كردم... احضار اشباح.
مي دانستم كه مطالب اين كتاب نمي توانند حقيقي باشند. اما نوشته هاي كتاب خيلي ترسناك بود... فكري به ذهنم رسيد. چرا بعد از شام يه نمايش كوچولو براي حاضرين اجرا نكنم؟ شروع به خواندن كردم و دوباره در لا به لاي سطور كتاب غرق شدم:
-بازگزداندن مرده ها كار نفرت انگيز و وحشتناكي است. كمترين بهايي كه در آن پرداخته ميشود خون يك بي گناه است و عذاب و زجر. مرده هايي كه به دنياي ما احضار شوند مي توانند خطر ناك شوند... چند صفحه جلوتر رفتم تا به عبارت "شيوه احضار ارواح و اشباح" رسيدم.
بعد از شام هر كسي سعي ميكرد تهوع آورترين كار ممكن را انجام دهد و در نهايت آنا دختر همسايه روبرويمان بالا آورد. فكر مي كنم تهوع آورترين كار را خود او انجام داد! پدرم بلند شد و به جاي اينكه با سرفه كوتاهي توجه مردم را به خود جلب كند زوزه كشيد و همه قهقهه سر دادند و منتظر حرف پدرم ماندند...
-پسرم ميخواد يه نمايش كوچيك براتون اجرا كنه... از پيرمرد ها و كودكان خواهش ميكنم كه مجلس رو ترك كنند... با اين حرف پدرم همه خنديدند و بر روي ميز ضرب گرفتند. بعد از چند دقيقه همه ساكت شدند و با كنجكاوي به من خيره شدند. همه از اينكه من... من كه اين همه منزوي بودم... بخواهم نمايش اجرا كنم متعجب شده بودند.
صدايم را صاف كردم...دوست داشتم بايستم ولي...
-من يه دستيار احتياج دارم... مادرم كه از تحول ناگهاني پسرش در پوست نمي گنجيد بلافاصله داوطلب شد...
تمام حواسم را جمع كرده بودم تا دقيقا گفته هاي كتاب را اجرا كنم... نمي دانم چرا وقتي به روح فكر ميكردم به ياد صاحب كتابسرا ميافتادم. با اسرارآميزترين لحني كه برايم ممكن بود حرف ميزدم... همه چنان به من خيره شده بودند كه وحشتشان از پشت نقابهايشان هويدا بود. پيركفتار كه هيچ وقت نقاب نمي زد به شدت عرق كرده بود. جاش در مرز خيس كردن خودش بود!
پيشنهاد: كتابدار ظاهر ميشه و مادره ميميره! همه فرار ميكنن و كتابدار با ضعف پسره درمورد تنهايي و ترس سعي ميكنه اونو به جاي خودش توي كتابسرا اسير كنه ولي نميتونه!
به نظر من سه نفر با كتابدار مواجه بشن و در نهايت سه نفري توي كتابسرا اونو شكست بدن. با مطالب همون كتاب "حقايقي درباره...
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] کتابخانهی پروفسور اسلینکرد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

