جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1387 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشيد كم كم پايين ميرود. خون خورشيد همه جا را پر كرده است. و صداي جيغ و فرياد و خنده بچه هاي كوچكتر هر چند لحظه در فضا طنين مي انداخت. هالووين فرا رسيده بود و من مثل هميشه بي حوصله بودم. ‌هميشه از حضور در جمع واهمه داشتم البته با اين وضعيت جسماني ام طبيعي است, حداقل از نظر خودم!

هالووين در محله ما به صورت خاصي برگزار ميشود. همه اهالي محل در خانه بزرگ و مجلل پيرمرد تنها و سالخورده اي جمع ميشوند. هيچ كدام از اهالي محل نمي داند كه پيرمرد پول هايش را از كجا آورده است, همه پشت سر, او را "پيركفتار" صدا ميزنند, مثل اينكه همه به خاطر ثروتش از او متنفراند, اما پيش رو چاپلوسانش زياد است. با اين همه پول عجيب هم نيست.

با اصرار مادرم به سمت خانه "پيركفتار" راه مي افتيم. سريع تر از همه مي روم تا كوشه دنجي پيدا كنم و كسي را نبينم. مثل هميشه ما جزو آخرين مهمان ها هستيم. حياط خيلي شلوغ است. همه لباس هاي مسخره پوشيده اند و سعي ميكنند ديگران را بترسانند. بر روي زمين سنگلاخي به سختي ويلچرم را پيش مي برم. در گوشه خلوتي زير سايه درخت بيد مجنوني پناه مي گيرم. دستم را داخل جيب ردايم ميكنم. نقاب هيولا شكلم را بيرون مي آورم ومتوجه حضور چيز ديگري در جيبم ميشوم. كتاب است. نقابم را بر صورت ميزنم و كتاب را باز مي كنم, اين طوري حوصله ام هم نمي رود.

-حقايقي در باره ي اشباح... چي؟ اما من اين كتاب رو پس دادم همين امروز. اين كتاب وحشتناك چطوري از جيب من سر در آورده بود؟ آن را باز كردم و تند تند ورق زدم و خاطرات شب گذشته را زنده كردم. لحظاتي كه وحشت تمام وجودم را ميخورد و من خواندن را ادامه مي دادم. جلوتر رفتم و قسمتي را كه ديشب بيش از همه مرا ترسانده بود باز كردم... احضار اشباح.

مي دانستم كه مطالب اين كتاب نمي توانند حقيقي باشند. اما نوشته هاي كتاب خيلي ترسناك بود... فكري به ذهنم رسيد. چرا بعد از شام يه نمايش كوچولو براي حاضرين اجرا نكنم؟ شروع به خواندن كردم و دوباره در لا به لاي سطور كتاب غرق شدم:
-بازگزداندن مرده ها كار نفرت انگيز و وحشتناكي است. كمترين بهايي كه در آن پرداخته ميشود خون يك بي گناه است و عذاب و زجر. مرده هايي كه به دنياي ما احضار شوند مي توانند خطر ناك شوند... چند صفحه جلوتر رفتم تا به عبارت "شيوه احضار ارواح و اشباح" رسيدم.

بعد از شام هر كسي سعي ميكرد تهوع آورترين كار ممكن را انجام دهد و در نهايت آنا دختر همسايه روبرويمان بالا آورد. فكر مي كنم تهوع آورترين كار را خود او انجام داد! پدرم بلند شد و به جاي اينكه با سرفه كوتاهي توجه مردم را به خود جلب كند زوزه كشيد و همه قهقهه سر دادند و منتظر حرف پدرم ماندند...

-پسرم ميخواد يه نمايش كوچيك براتون اجرا كنه... از پيرمرد ها و كودكان خواهش ميكنم كه مجلس رو ترك كنند... با اين حرف پدرم همه خنديدند و بر روي ميز ضرب گرفتند. بعد از چند دقيقه همه ساكت شدند و با كنجكاوي به من خيره شدند. همه از اينكه من... من كه اين همه منزوي بودم... بخواهم نمايش اجرا كنم متعجب شده بودند.

صدايم را صاف كردم...دوست داشتم بايستم ولي...
-من يه دستيار احتياج دارم... مادرم كه از تحول ناگهاني پسرش در پوست نمي گنجيد بلافاصله داوطلب شد...
تمام حواسم را جمع كرده بودم تا دقيقا گفته هاي كتاب را اجرا كنم... نمي دانم چرا وقتي به روح فكر ميكردم به ياد صاحب كتابسرا ميافتادم. با اسرارآميزترين لحني كه برايم ممكن بود حرف ميزدم... همه چنان به من خيره شده بودند كه وحشتشان از پشت نقابهايشان هويدا بود. پيركفتار كه هيچ وقت نقاب نمي زد به شدت عرق كرده بود. جاش در مرز خيس كردن خودش بود!

پيشنهاد: كتابدار ظاهر ميشه و مادره ميميره! همه فرار ميكنن و كتابدار با ضعف پسره درمورد تنهايي و ترس سعي ميكنه اونو به جاي خودش توي كتابسرا اسير كنه ولي نميتونه!
به نظر من سه نفر با كتابدار مواجه بشن و در نهايت سه نفري توي كتابسرا اونو شكست بدن. با مطالب همون كتاب "حقايقي درباره...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1387/1/17 22:16:25
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1387 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ارتباط با اجنه و روح های سر گردان!

_ نه جک دیوونه نشو دیگه بسه این کتابو بر ندار بذار سر جاشو برو کتاب بهتری بردار!

در حالی که با افکارم کلنجار می رفتم متوجه حضور جسی نشدم .

او در حالی که دستش را روی شانه هایم گذاشته بود احساس سردی را در بدنم احساس کردم او با لبخندی بی روح گفت : چه کتابی را انتخاب کردی؟

_ ... هنوز انتخاب نکردم یک لحظه صبر کنید.

و به سرعت به جاهای دیگر کتابخانه راه افتادم.

به کتاب ها نگاهی انداختم هیچ کدام جالب نبودند خواستم از کتابخانه بروم اما انگار نیرویی نامرئی من را به ان سوی کتابخانه

همان جایی که ان کتاب در ان جا بود نتوانستم ان نیرو را مهار کنم

با گام هایی سنگین به طرف قفسه ی شوم رفتم کتاب همان جا سر جایش بود کتاب را برداشتم دلهره ای ناگهانی در دلم افتاد .

به طرف پیشخوان حرکت کردم پیرمرد داشت چیزی را می نوشت .

_ من این کتاب را برمیدارم

پیرمرد به من نگاه کرد عینکی به چشم زده بود با شیشه های ته استکانی و بسیار کلفت.


_ بذار ببینم چه کتابی را انتخاب کردی ارتباط با اجنه و روح های سرگردان .

وقتی داشت نام کتاب را میخواند چیزی یا کسی در دلم میگفت :

اگر این کتاب را برداری دیگر راه بازگشتی برایت نمی ماند.

ناگهان صدای زنگ ساعت من را به خود اورد.

_ وای ... دیرم شده ببخشید من باید برم مدرسه میشه زودتر کار منو انجام بدین ؟

_ بله ... کار شما تمام شد بفرمایین اینم کتابتان.

کتاب را گرفتم و به طرف راه خروجی کتابخانه راه افتادم.

_ خداحافظ.
_ خدا حافظ !

نفسی عمیق کشیدم خوشحال بودم که از ان کتابخانه ی بو گندو و وهمناک خلاص شده بودم به سرعت به طرف مدرسه راه افتادم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 17 فروردین 1387 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
به طرف اتاقم رفتم. كتاب را روي ميزم پيدا كردم. كتاب را برداشتم و شروع به خواندن كردم.

فصل اول:
آيا به نظر شما مردگان در دنياي انسان ها هم زندگي ميكنند؟ آيا مردگان با انسان ها ارتباط برقرار ميكنند؟ مردگان وارد دنياي انسان ها ميشوند. اما فقط وقتي كه انسان بيش از حد به اشباح فكر كند ، اشباح وارد زندگي انسان ميشوند.

كلمات درون كتاب وحشتناك بودند. چشم هايم را بستم و دوباره باز كردم. و بعد دوباره شروع به خواندن كردم.
ساعت حدود 11 شب بود و من فصل آخر بودم. من هميشه كتاب ها را سريع ميخوانم. اين براي من يك عادت است. يك عادت خوب.
كتاب را بستم. چه كتاب ترسناكي بود. با خودم فكر كردم: اين امكان ندارد. براي چي بايد يك مرده اين طوري رفتار كند؟
كتاب را در كيفم گذاشتم. به طرف تختم رفتم و روي آن دراز كشيدم. خوابم نميبرد. چرا اين طوري شده بودم؟

صبح زود از خواب بيدار شدم. ميخواستم قبل از رفتن به مدرسه به كتابخانه بروم. لباس هايم را عوض كردم. كيفم را برداشتم و خواستم از در بيرون بروم كه مادر گفت: كجا ميري؟
_ ميرم مدرسه.
و قبل از اين كه اجازه بدهم مادر سوال ديگري بپرسد ، از خانه بيرون آمدم.
در خيابان راه ميرفتم. بالاخره به كتابخانه رسيدم. در را باز كردم و وارد شدم.
_ سلام.
_ سلام!
پيرمرد پشت پيشخوان بود. با ديدن من از خوشحالي خنديد و گفت: كتاب رو آوردي؟
كتاب را روي ميز گذاشتم.
پيرمرد با خوشحالي به كتاب نگاه كرد. انگار بهترين و باشكوه ترين چيزي بود كه تا به حال ديده بود.
به آرامي گفتم: ببخشيد..
اما پيرمرد بدون توجه به حرف من ، دخترش جسي را صدا كرد و كتاب را به دستش داد. دخترك كتاب را از پيرمرد گرفت و بدون كوچكترين حرفي به طرف قفسه اي رفت.
_ ببخشيد. من ميخواستم عضو شم.
پيرمرد پرسيد: اسمت چيه؟
_ جك!
لبخندي به من زد و آرام زمزمه كرد: جك.
قلمي را برداشت و شروع به نوشتن كرد. گفت: امروز چندمه؟
كمي فكر كردم و گفتم: اوم...20 مارس.
پيرمرد ديگر ننوشت. نگاهي به من كرد و گفت: 4 روز گذشت؟
با كنجكاوي پرسيدم: از چي؟
_ از اون روز ترسناك!
پيرمرد با ناراحتي به من نگاه كرد و گفت: از اون روز.
پيرمرد چيز ديگري نگفت. فقط تاريخ را روي كاغذي يادداشت كرد و گفت: برو و كتابي كه ميخواي انتخاب كن.
به طرف قفسه اي رفتم. و كتابي را ديدم كه رويش نوشته شده بود: ....

به نظر من بهتره جك اخرين نفري باشه كه اين بلاها سرش مياد. اين طوري خسته كننده نميشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
كتاب را زير و رو كردم. به جز نام كتاب چيز ديگري نبود. صفحه اولش سفيد بود اما بر روي صفحه آخر كتاب مهري را تشخيص دادم. قسمت بالايي مهر محو شده بود و نفهميدم كه اسم كتابخانه چه بوده است اما زير آن بسيار ريز و كم رنگ نوشته شده بود: شماره 66- دياگون- لندن
لباس هايم را پوشيدم و كتاب را بر روي پايم گذاشتم. مي خواستم كه از خانه بيرون بروم كه افكاري به سراغم آمد:
-اگه كتاب رو پس بدي اوني كه قرضش گرفته تو دردسر مي افته!
-صاحب اونجا باور نميكنه كه اونو پيدا كردي!
-چند روز ديگه هالووينه, حتما دو سه تا حقه قشنگ براي ترسوندن "جاش" توي اين كتاب هست.

بر گشتم و كتاب را روي تختم پرت كردم و از در بيرون رفتم.
-كجا؟ مادرم پرسيد.
-برمي گردم... اين را گفتم و بيشترين سرعت ممكن بيرون رفتم. به سرعت آنجا را پيدا كردم. كتابسرا فاصله زيادي با خانه ما نداشت. وقتي در را هل مي دادم تا وارد شوم خدا خدا مي كردم كه كتاب هاي خوبي پيدا كنم, آخه من خوره كتابم ولي وضعيت خانوادگيم اجازه خريدن كتاب رو بهم نميده.

صداي جرينگ جرينگ در سالن بزرگ كتابسرا پيچيد. به اطراف نگاه كردم ولي هيچ كس را نديدم. با نگراني فرياد كوتاهي كشيدم: ببخشيد... كسي اينجا هست؟
-مي تونم كمكت كنم پسرم؟
سرم را با سرعت برگرداندم. پيرمرد فرتوتي پشت ميزقديمي و پوسيده اي ايستاده بود.
-ام... ببخشيد ميخواستم بپرسم كه چطوري ميشه عضوشد؟ من ميخوام كتاب امانت بگيرم!
-اينجا خيلي وقته تعطيل شده! پيرمرد موقع گفتن اين جمله تقريبا ميناليد.

سرم را با تاسف تكان دادم. دستي به موهايم كشيدم و ويلچرم را چرخاندم تا بيرون بروم كه صداي نافذ مرد مرا متوقف كرد...
-اما شايد بتونم يه كاري برات بكنم! اين طور كه معلومه عاشق كتاب هستي! البته همين يك بار.
-عاليه! من...چطوري بايد عضو بشم؟
-دخترم بهت ميگه! حتما تو هم ميخواي چند تا حقه هالوويني ياد بگيري! اين روزا كسايي كه اين طور چيزا رو ميخوان كم نيستن...يه كم ترس... يه كتاب خوب داشتم كه يه دختره دزديد... پيرمرد وقتي جمله آخر را ميگفت لحنش بسيار تلخ بود.

صداي پايي مرا از جا پراند. زني به آرامي جلو آمد و كنار من ايستاد و بدون توجه به من به پدرش خيره شد...
-اممممم... شما خيلي وقته كه اينجا رو تعطيل كردين؟ من با نگراني پرسيدم.
-بله!
-پس شايد اون كتابي كه من پيدا كردم مال كتابخونه شما باشه... حقايي در باره...
پيرمرد جمله ام را بريد و با اشتياق جمله ام را كامل كرد: اشباح؟ درسته اون كتاب منه!و تو پسر خوب اونو پيدا كردي؟

-بله من اونو پيدا كردم! اون توي ...
پيرمرد كه كم كم اشتياقش مرا ميترساند دوباره جمله ام را بريد: اون كتاب الان پيشته؟ اونو برام بيار! باشه؟ برو اونو بيار تا هركتاب ديگه اي رو كه خواستي بهت امانت بدم! اصلا يه كتاب بهت هديه ميدم!
-نه! نه! لازم نيست...اون كتاب مال شماست... اونو براتون ميارم! زود... خيلي زود!
-پس برو منتظر چي هستي اونو برام بيار! برو!

برگشتم تا از كتابسرا بيرون برم... ولي زنه رو نديدم. خيلي ترسيدم, اصلا متوجه رفتنش نشده بودم! در را هل دادم. وقت بيرون رفتن از كتابسرا با بلندي جلوي در مشكل پيدا كردم.تمام نيروم رو جمع كردم و ويلچرمو از اونجا بيرون بردم. بدون اينكه به ساختمون كتابسرا نگاهي بندازم به سمت خونه راه افتادم. از اونجا خوشم نيومد.

بعد از شام در اتاقم روي تختم دراز كشيده بودم. حتما اون كتاب چيزي داشته كه اون پيرمرد اونقدر مشتاق پس گرفتنش بود. تصميم گرفتم اونو بخونم. حداقل تا فردا هر چي تونستم بخونم... ضمن اينكه خود پيرمرد گفته بود حقه هايي براي ترسوندن هم توش زياده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1387/1/16 19:58:31
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1387 16:08
نمایش جزئیات
آفلاین
در ارام ارام باز شد و ناگهان کسی کوتاه قد وارد اتاق شد .

نفسم بند امد در روبرویم صورتی بسیار وحشت ناک با دهانی بزرگ و دندان هایی تیز و برنده که از ان ها خون جاری بود در مقابلم ضاهر شد.

_ چطوره ؟... برای هالووین خوبه ؟ چیز ی ترسناکتر از این ندیده بودم اخه قیمتشون خیلی بالا بود تازه پولشو از پسندازهایم برداشتم ولی تو ترسیدی ها ... ها... ها...

با عصبانیت به جاش نگاه کردم : بیمزه ی لوس من اصلا هم نترسیدم با اون ماسک بیمزه ات.

جاش برادر 9 ساله ی من است از او متنفرم او اصلا شبیه من نیست موهای بوری دارد و چشمان درشت ابی رنگ و قدی بسیار کوتاه و صورتی کک مکی همیشه او را موجود فضایی صدا میزنم
اخه هیچ کدوم از فامیل های ما حتی مادر پدرم هم شبیه او نیستند او همیشه در حال شوخی کردن و ترساندن است .

جاش ماسک را روبرویم گرفت .

_ اونو بذارش کنار مسخره

_ دیدی؟ هنوزم ازش میترسی تو چی برای هالوین گرفتی ؟

_ هالووین یک هفته ی دیگه است هنوز بابا پولی بهم نداده . تازه من با وضع پایم چطوری میتونم بیام ؟

من یک سال پیش با یک کامیون تصادف کردم و فلج شدم از اون موقع به بعد دیگه نمیتونم راه بروم.

مادرم از پایین فریاد زد : جاش و جک وقت خوابه فردا باید برید مدرسه.

جاش به اتاقش رفت و من با عصبانیت به خودم گفتم اه بازم یک روز خسته کننده ی دیگه توی مدرسه

خواستم پتو را رویم بکشم که کتاب را روی تختم دیدم باز هم ترسی در دلم بوجود امد با لرز کتاب را برداشتم و در کیفم گذاشتم شاید اشتباه میکردم چطور ممکن بود کتاب خاله خرسه و دوستانش به کتاب ارواح و اجنه تبدیل شود ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1387 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه :جیمی از شر کتاب خلاص شده و از این به بعد داستان از زبان پسرکی که کتاب را پیدا کرده است و در پست قبلی توسط الفیاس مطرح شده ادامه پیدا می کند !

اوه چه کتاب زیبایی این کتاب توی سطل اشغال چی کار می کرد؟
کی دلش اومده و این کتاب رو انداخته توی سطل اشغال؟ اوه جلد نارنجی رنگش را نگاه کن ! مطمئنن از این کتاب های مزخرف در مورد روح و جن نیست ! خوب خوب بزار ببینم اسمش چیه؟
خاله خرسه و دوستان اوه عالیه !

من جک هستم یک پسر با موهای مشکی و چشمان سبز براق ان روز که ان کتاب را برداشتم به سمت خانه ی مخروبه ی خود رفتم در را باز کردم .

مادرم گفت : سلام جک بیا شام!

گفتم : میام مامان ! .

بسمت اتاقم رفتم کتاب را زیر بالشتم گزاشتم می خواستم کتابی را که موضوعش طوری نیست که من را بترساند بخوانم .درست یادم نمی اید که چند سال پیش بود که پدرم توانست با حقوق کمش برایم یک کتاب بخرد. فکر می کردم که این کتاب با جلد نارنجی براقش و اژدهایی که روی ان به چشم می خورد خیلی قیمت دارد و صاحب ان اشتباهی ان را در ان سطل اشغال انداخته است ،فکر می کردم که وقتی کتاب را خواندم ان را به کتابسرای نزدیک خانه می برم و می فروشم ! تا بحال به انجا نرفته بودم ولی می دانستم که خیلی کتب سرای جذابی نیست و طرفدار ندارد چون خیلی وقت بود کسی به انجا نرفته بود ! جز یک دختر بچه به اسم جیمی که در بالای کوچه ی دیاگون زندگی می کرد . که البته من خیلی وقت بود او را ندیده بودم . گفتم شاید کتاب های زیادی ندارد کسی به ان جا نمی رود با این حال مادرم رشته یافکارم را پاره کرد :
_جک امروز مدیرتون برام نامه گزاشته !
خمیازه ای که نشان می داد از روی بی حوصلگی است تحویلش دادم : می دونم مامان!
_پسرم پدرت خیلی تلاش می کنه که تو بتونی بری مدرسه بعد تو با این رفتارت باعث می شی از اخرین مدرسه ی کوچه ی دیاگون هم اخراج بشی؟
_اوه مامان مهم نیست .مدیر ما یک هالوی خنگه.اون اصلا نمی فهمه .الان یک چیزی میگه فردا یادش می ره
مادرم گفت : اما جک من دیگه تحملشو ندارم چقدر باید بیام مدرسه و جلوی اون مادر پولدار جولیا ضایع بشم؟
_هی ماما جولیا دختر بدی نیست ! من دوستش دارم
_ساکت شو جک دوست داشتن برای تو خیلی زوده ،جولیا هم مثله بقیه ی همکلاسی های احمق پولدارته ،نمی دونی مادرش چطور به ردای من نگاه می کرد
_هی مامان من باید بخوابم تا کی باید به این حرف های الکی شما که همش بخاطر فقرمونه گوش بدم؟ ولم کن مامان ،ولم کن!

به سمت اتاقم دویدم روی تخت دراز کشیدم لامپ کوچک اویزان از سقف مرطوب اتاق کوچکم را روشن کردم .ان شب مهتابی حسابی باران می امد . قطرات باران تند تند به شیشه می خورد کتاب را باز کردم اما نه از اولش چون من عادت داشتم اول فصل اخر رو می خوندم و از همه چیز سر در می اوردم بعد می رفتم از اول می خوندم

فصل اخر : بازگشت مردگان

خندیدم : هاهاها ها ها ! احتمالا دوستان خاله خرسه مرده بودند .این برام خیلی جذاب بود که توی داستان های شیرین کودکانه کمی تجول هم باشه البته خیلی درمورد مردگان نباشه چون این طوری من می ترسیدم! اگر این کتاب در مورد مردگان بود من اصلا برش نمی داشتم!
شروع به خواندن بقیه ی کتاب کردم

مردگان می توانند برگردند

چه کسی این را انکار می کند؟
ایا تابحال ارواج با شما زندگی نکرده اند؟
در شب های مهتابی در حالی که باران می تابد؟


چی؟؟ کتاب را محکم بستم ! چه ربطی به خرس ها داشت؟انگشتم لای کتاب ماند و جیغ کشیدم اما بعد با دیدن جلد کتاب و نام ان نفسم بند امد :

جلدی برنگ خاکستری و کاملا کهنه و پاره پوره که روی ان عکسی از شبح در ردایی بنقش دیده میشد شبحی که در دستش نوشته ای بود :

هر انچه در مورد اشباح ،ارواج و اجنه ها می خواهید بدانید

چرا کتاب تا ان لحظه این شکلی نبود؟ اگر می دانستم که این کتاب انی نیست که ...اصلا برش نمی داشتم .

می لرزیدم تمام وجودم می لرزید چطور ممکن بود؟ خدا یا من از این موضوعات مسخره می ترسیدم

ناگهان درب اتاقم باز شد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 12 فروردین 1387 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هواي آزاد. به بدنم دست ميزنم كه ببينم هنوز جسم دارم يا نه. انگشتم محكم به قفسه سينه ام فشار ميآورد. چند قدوم برميدارم و از آن كتابخانه هولناك دور ميشوم. حتي جرئت ندارم برگردم و نگاهي به آن بيندازم. چند قدم ديگر و ناگهان بالا مي آورم. گوشه خيابان مي نشينم... دوباره بالا مي آورم.
-حالت خوبه عزيزم؟ مرد درشت اندامي كنار من خم شده و با دلسوزي به من نگاه ميكند.
-اوه...بله خوبم. متشكرم. به سختي بلند ميشوم و جلوي خودم را مي گيرم كه دوباره بالا نياورم. كيفم را روي شانه ام بالا ميكشم و به سرعت به سمت مدرسه مي دوم. مسلما ديرتر از موعد به مردسه مي رسيدم.

وقتي به مدرسه ميرسم بچه سر صف ايستاده اند. ناظم به من تذكر مي دهد و مرا به سمت صفم هل مي دهد. باورم نمي شود. اين همه وقت هنوز ده دقيقه هم نشده كه دير رسيده ام.
سر كلاس نشسته ام و معلم حرف مي زند. نمي توانم بفهمم كه چه مي گويد, هنوز شوك زده ام. كسي در ميزند و وارد ميشود. بچه ها بلند مي شوند. همين كه اسمم را مي شنوم گويي آب يخ بر رويم ريخته اند.
-جيمي, باشو مادرت اومده دنبالت... نه! نه! كيفتم بردار. ديگه بر نميگردي. مادرت اجازتو گرفته. مديرمان بود.

پله هاي پر پيچ و خم بيمارستان را بالا مي رويم. مادرم دستم را گرفته و يك ريز حرف مي زند اما من نمي فهمم. وارد اتاق مي شويم. معلم تاريخ بيچاره ام بر روي تخت خوابيده و دو پرستار بالاي سرش هستند.
جلوتر رفتم و در فاصله يك قدمي تختش ايستادم. همه اش تقصير خودش بود. نه! همه اش تقصير آن روح مسخره است. به اين فكر نفرت عظيمي در رگهايم ميدود. به چهره اش نگاه مي كنم. مثل كساني كه در مدت كمي وزن زيادي كم كرده اند پوستش كدر و چروكيده است و زير چشمانش گود افتاده, دهانش را مثل كسي كه چيز تلخي چشيده باشد جمع كرده... بيشتر مثل كساني است كه بسيار ترسيده اند.

-ماري بدو دكترو خبر كن! خداي من كمكش كن. صداي جيغ پرستار كوتاه تر من و مادرم را از جا پراند. دستگاه هايي كه به خانم معلمم وصل بودند شروع به فرياد زدن كردند. و پرستار بلند تر ضمن خروج من و مادرم را به بيرون راهنمايي كرد.

دكتر دوان دوان مي آيد. من و مادرم در آستانه در ايستاده ايم. و پرستار كوتاهتر ماسكي را جلوي دهان معلمم گرفته است. دكتر دستوراتي مي دهد كه همه براي من نامفهوم است و بعد از چند ثانيه دو پرستار دو آمپول براي او تزريق ميكنند و خود دكتر با سراسيمگي چيزي را به سرم معلمم تزريق مي كند... حالا دكتر فرياد مي زند و پرستار بلند شتابان از در خارج مي شود... بوق ممتد و ديگر هيچ!

-متاسفم خانم! از بستگانتون بودند؟ صداي دكتر بود كه ما را حيرت بيرون آورد. صدايي كه مرا گرفت, آنقدر تكان داد تا جانم خارج شود. صداي شومي كه مرگ معلمم را تثبيت ميكرد!
-خير ايشون معلم دخترم بودند...
و ناگهان... سايه ماتي از بدن معلمم بيرون آمد. با حركت باشوكوهي به سمت سقف رفت و ايستاد رويش را به من كرد و لب هايش را تكان داد و رفت... رفت. حركت دهانش, نه نمي تواند درست باشد. خدايا ممكن است اشتباه ديده باشم؟ ولي او فقط يك چيز گفت: "بر ميگردم"!

جيغ و شيون.ناله. هيچ كس حرف مرا باور نمي كند. جمله ي مسخره "حتما اشتباه كردي" رو مدام تكرار مي كنن. كسي بر رويم آب مي پاشد و صداي دكتر به وضوح به گوشم مي رسد...طبيعيه!
هيچ كس باور نميكند كه معلمم بلند شده است. بالا رفته و مرا تهديد كرده است. مرا قاتل خود ميشمرد.

مادرم مرا به سمت در خروجي بيمارستان ميكشاند. آفتاب ظهر بي رحمانه ميتابد. به در خروج كه مي رسيم چيزي در وجودم بر ميخيزد. كنترل خودم را به دست ميگيرم. مستقل ميايستم. مامان ميشه يه لحظه اينجا بمونم؟
-اوه! اما تو حالت خوب نيست... اما! خوب باشه...من همين جا ايستادم بيرون در. باشه؟

مادرم بيرون رفته و من به سرعت كيفم را باز مي كنم. كتاب قاتل را بيرون مي اورم. با گام هاي بلند به سمت سطل آشغال كاملا پر كنار در ميروم و كتاب را آنجا مياندازم. آزادي! بيرون ميدوم.

پيرمرد خميده اي به سمت سطل آشغال ميرود. قوطي كمپوتي را به سطل آشغال اضافه ميكند. و ناگهان كتاب سر ميخورد و بيرون مي افتد اما پيرمرد متوجه نميشود.
پسري در آستانه جواني به سمت سطل آشغال ميرود, بر روي ويلچرش. نايلون سياهي را به زور در سطل جا ميدهد. ناگهان چشمان پسر به كاتب مي افتد. به زحمت خم ميشود و آن را برميدارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1387/1/12 20:18:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 12 فروردین 1387 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هدویگ جان جیمی توی زیر زمین زندانی بود چجوری رفت روی تختش؟ سعی می کنم درستش کنم اشکالی نداره معمولا از این اتفاقات پیش میاد
.............................................................

تمام بدنم می لرزید!چرا پیرمرد انجا نبود؟قرار بود چه بلایی بر سرم بیاید؟ باید هرچه سریعتر از ان کتاب خانه بیرون می رفتم .بسمت در کتاب خانه رفتم دستگیره ی در را گرفتم :اه اه چرا باز نمیشه !
در قفل بود فریاد زدم :من می خوام برم بیرون چرا در رو قفل کردید؟

بعد صدای بمی گفت : تو متعلق به اینجایی
حق نداری بری.
....سرنوشت من به تو وابستست!کتاب خانه ماله توست...
تا اخر عمرت اینجا می مانی
غذا به اندازه ی کافی وجود دارد!!!!!!!!!
و همه چیز برای ارامش!
جسی عزیزم بلاخره وارث خودم را پیدا کردم............
کلمات کتاب در ذهنم مرور می شد :
گروه دومم................ برای یافتن وارث توی دنیای انسانی زندگی می کننند...

صدای زیری ادامه داد :اوه پدر...این دختر این قدر لطف داره که اینجا بمونه !!پدر پدر ما تا 5 دقیقه ی دیگه از این زمین انسانی رها میشیم .........

در حالی که می لرزیدم اب بینی ام با اشک چشمانم مخلوط شده بود فریاد زدم :ولم کنید ،می خوام برم ،من نمی خوام بمونم!

پیرمرد نجوا کننان گفت : تو می مونی!!به خواست تو نیست ..تو از این کتاب خانه خوشت اومده است ........

ناگهان جرقه ای در ذهن من خورد متوجه همه چیز شدم:تو از این کتاب خانه خوشت می اید؟

جسی جیغ می کشید: پدر اماده باشید 2 دقیقه ی دیگر ...

می دانستم که فرصت زیادی ندارم فریاد کشیدم :از شما دو تا متنفرم !!

پیرمرد گفت : تنفر تو باعث میشه وارث ما باشی!!!

جسی می خواست چیزی بگوید ولی اجازه ندادم یک دقیقه ی دیگر صبر باعث میشد تا اخر عمر توی این کتاب خانه بمانم و بعد ان قدر سرگردان باشم تا برای خود وارث انتخاب کنم!!!

فریاد کشیدم :از این کتاب خانه متنفرم ،،در و دیوار های زشت و کج و موج ان و کتاب های بی اندازه مزخرفش ..
پیرمرد میان حرفم پرید : اوه عالیه هرچه تنفرت بیشتر باشه بیشتر وابسته میشی! و پیمان محکم تر میشه!

جسی گفت : پدر 30 ثانیه ی دیگر

فریاد کشیدم :اوه چه کتاب خانه ی زیبایی !صدای پرندگان بگوش می رسد..چه کتاب های بدرد بخوری!

صورت پیرمرد سرخ شد بسمت در دویدم باید امتحانش می کردم !در دستگیره را پیچاندم در باز شد و هوای ازاد به صورتم خورد !
نور به صورت پیرمرد و دخترش تابید و ان ها به دیوار کتاب خانه پرت شدند من بیرون بودم و در کتاب خانه قفل شده بود .!!

صدای پیرمرد را شنیدم که می گفت : این پایان راه نخواهد بود .
و صدای دخترش را :کسان دیگری هم به این کتاب خانه خواهند امد!
و پیرمرد که حرف دخترش را کامل کرد : و شاید سرنوشت بار دیگر تورا به این کتاب خانه برگرداند !


.....................

توجه: سوژه تمام نشده است!!! شخص دیگری وارد این کتاب خانه میشود و با ماجرا های دیگر می فهمد که مجبور است وارث باشد .!!و همین طور 5 نفر وارد کتابخانه می شن و مثله جیمی نجات پیدا می کنند و نفر ششم و هفتم بچه های جیمی خواهند بود که جیمی برای نجات ان ها مجبور است بار دیگر به کتاب خانه بازگردد!

جیمی نفر اول بوده است!نفر دوم رو سعی کنید پسر انتخاب کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1387/1/12 13:52:13
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در زيرزمين قژقژي كرد و پدر با سرورويي آشفته وارد شد.
_ داري چي كار ميكني؟
من و من كنان گفتم: ام...دارم درس هامو مرور ميكنم...فردا امتحان داريم.
ميدانستم امروز براي صدمين بار دارم دروغ مي گويم ، ولي چاره اي نداشتم.
پدر لبخندي به من زد و گفت: فقط ميخواستم بگم ...زياد حرفاي مادرتو جدي نگير...اون...يكمي وسواس داره.
درحالي كه سعي ميكردم خنده ام را از پدر پنهان كنم گفتم: اوه..بله..من..
اما پدر به ميان حرف من پريد: شب بخير
و قبل از اين كه من بتوانم حرفي بزنم در را بست.
من ماندم و كتاب ارواحم. بايد كتاب را پس ميدادم. همين فردا. چون ممكن بود همه چيز رو خراب كنه. من..واقعا نميخواستم معلم تاريخم رو وارد اين قضيه كنم..وهمچنين مادرم رو. من بايد فردا به كتابخانه بروم و كتاب رو پس بدم. يا...حداقل با مسول كتابخونه صحبتي در اين باره بكنم.
با اين فكر بدنم يخ كرد. با خود فكر كردم كه بهتره بخوابم. روي تختم دراز كشيدم و كم كم خوابم برد. خواب خانم معلم تاريخم رو ديدم كه انگشتش را به طرف من نشانه گرفته بود و جيغ ميكشيد و خواب مادرم رو كه داشت گريه ميكرد.
با يك حركت ناگهاني از روي تختم پايين پريدم. به شدت نفس نفس ميزدم. خيس از عرق بودم و سرم به شدت گيج ميرفت.
با تكيه به ديوار توانستم به طرف كمد لباس هايم بروم و لباس بپوشم. چه خواب مزخرفي ديده بودم. كيفم را برداشتم. به طرف ميزم رفتم تا كتاب ارواح را بردارم ولي...كتاب نبود! كتاب نبود! كتاب نبود.
مدام در ذهنم اين جمله رژه ميرفت: كتاب نبود..كتاب نبود.
سرم گيج رفت و براي همين زمين خوردم. با خود فكر كردم: شايد در مدرسه پيداش بشه. ولي من ديگه طاقت يك اتفاق تازه را ندارم. نمي خوام دوباره اتفاق جديدي برام بيفته. يك اتفاق وحشتناك.
دوباره لرزيدم. من بايد همين حالا..همين حالا با آن مرد صحبت كنم. همين حالا.
اين جمله را با خود زمزمه ميكردم.
با عجله از جا بلند شدم و از اتاقم بيرون دويدم. صداي مادرم را از پشت سرم شنيدم: صبحانه يادت رفت جيمي.
با بي خيالي گفتم: نمي خوام.
_ امروز ميايم دنبالت.
_ باشه.
و از در بيرون رفتم. هواي خنك به صورتم خورد و حالم را بهتر كرد. نفس عميقي كشيدم و با تمام سرعت به طرف كتابخانه دويدم. تا اين كه بالاخره رسيدم. درب كتابخانه را به صدا در آوردم. در چوبي اش را. اما هيچ كس جواب نداد. با خود گفتم: لعنتي! اما كسي از پشت در گفت: بيا تو جيمي.
در با شدت باز شد. از خود پرسيدم: اسم من رو از كجا ميدونه؟ ولي بعد يادم افتاد كه خودم اسمم رو گفتم. به آرامي وارد كتابخانه شدم.
پيرمرد پشت ميزش نشسته بود و دخترش هم داشت به طرف قفسه اي چوبي ميرفت.
_ سلام!
صدايم در كل كتابخانه پيچيد.
_ سلام پسرم.
دوباره لرزشي خفيف در من ايجاد شد.ادامه دادم: من...ميخواستم...من...
چشمانم را بستم. خيلي محكم. وقتي چشمانم را باز كردم پيرمرد را پشت ميزش نديدم و چنان جيغي زدم كه گويي كل كتابخانه به لرزه در آمد.
به دور و برم نگاه كردم. هيچكس آنجا نبود. هيچكس. جيغي ديگر كشيدم و از كتابخانه بيرون دويدم. چرا همه چيز اين طوري بود؟ چرا؟ ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1387 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور