قبل از این که خورشید برای اولین بار پس از بازخوانی پیغام طلوع کند، هشت سوار - به علت وضعیت فوقالعادهای که پیشآمده بود، تصمیم بر این گرفتند تا کانالهای دریافت انرژی جادو برای مدتی بسته بماند - به همراه پیغام رونی و ضمیمهای حاوی دعوت به شورای قبایل به سمت هشت دهکدهی بزرگی میرفتند که آخرین آبادیهای قبل از دریاچهی مرزی و آبشاری بودند که سِلِدْو ِن را از زمینهای سوختهی "آنسو" جدا میکرد. همچنان که زمانی مناطق از دست رفتهی جنوب آبشار که زمانی از مناطق تحت حکومت حاکم سلدون بودند. در حقیقت سلدون یک کشور نبود و ایالت مرزی و جنوبی ممالک متحد شمالی محسوب میشد.
در واقع مرز بین ممالک متحد شمالی و حکومتهای آنارشیست جنوبی که جمعیت عمدهاش بربرهای جنگلی و زبان نفهم و بیشتر از آنها نکروسها و آشاکهای تیره تشکیل میدادند، کوهستان جنوبی بود که بیشتر مانند یک پلهی غولآسا با میانگین ارتفاع هزار و سیصد متر بود که کاملن از نفوذ بربرها به شمال جلوگیری میکرد. در قسمت میانی کوهستان، مهمترین بخش آن قرار داشت که شامل دریاچه و آبشارها میشد. دریاچه در واقع پایان مسیر تمام رودخانههایی بود که از شمال جاری بودند و طول کرانهی شمالی آن بیش از 53 لیگ و عرض آن در بیشترین حد از شمال تا آبشار به بیش از 9 لیگ میرسید و از آن آبشارهایی بسیار عظیم فرو میریخت.
اما پیش از به جنبش درآمدن جهاد سوزان جنوبی و متحد شدن بربرها و دیگر مخلوقات وحشیاش، مرز جنوبی تا 10 لیگ پس از آبشار نیز پیش میرفت و بیش از چهل آبادی و شهر در این قسمت وجود داشت که اکثرن در کنار رودهایی جاری از دریاچهی حاصل از فرو ریختن آبشار قرار داشتند. به علت آبرفتگذاری زیاد انبوه رودهای جاری در مناطق پست بین کوهستان و بیشههای جنوبی - که زمانی مرز بین مناطق بیتمدن جنوبی و سلدون شناخته میشد - خاک این نواحی چنان مرغوب بود که سهتا از شهرهای بزرگ سلدون که یکیشان هفتمین یا هشتمین شهر بزرگ تمام ممالک متحد شمالی محسوب میشد در آن ناحیه قرار داشتند.
از قرنها پیش که ممالک متحد سازمان یافته شده بودند و سلدون به عنوان ملازم تمامی اراضی شمالی مسئولیت نگهبانی جنوب را بر عهده گرفت، هیچگاه جنوبیها تهدیدی جدی نبوده و تنها گاهی درگیریهایی محلی پیش میآمد که به تدریج به علت تجربه و هوش بسیار پایین جنوبیها در برنامهریزی استراتژی برای حملات و فقدان توانایی جادوگری در بینشان ، به راحتی دفع میشدند و تنها خسارتهایی که برجا میماند، چند رد پا در مزارع بود. تا سالها جنوبیها از میزان حملات خود به قدری کاستند که تا حدود پانزده سال هیچ بربری از بیشههای تاریک جنوبی خارج نشد و در این مدت مردم سلدون شروع به افزایش دانششان و گسترش روستاهای کوچکشان به شهرهای امن کردند.
آبشار یا شاید دیوار کوهستان، هرچه که بودند منبعی بیانتها از انرژیها جادویی بودند که بزرگان، طی قرنها توانایی استخراج آن را آموخته و به دیگران منتقل کرده بودند. توانایی جذب قدرت دریاچه برای ساحران قدرتمندتر تا بیش از 300 لیگ ممکن بود. اما در آنسوی کوهستان و در مناطق پست جنوبی، این قدرت به میزان قابل توجهی کاهش پیدا میکرد، تا جایی که بعد از گذشتن از محدودهی 3 لیگ، قدرتمندترین ساحران نیز در اجرای افسونها بسیار ابتدایی و ساده دچار اشکال و ضعف میشدند. این نکته هم قابل ذکر است که در دیگر ممالک شمالی، جادو، تنها نوعی تخیل و خرافه به حساب میآمد و همه چیز باید با علم طبیعیات و ریاضیات اثبات میشد تا قابل بحث باشد.
همین روال پیش میرفت تا اینکه حکومت مرکزی در شمال به این فکر افتاد تا شهرهای بزرگ آنسوی دیوار کوهستان را تبدیل به استحکامات و دژهای مناسبی کنند که در صورت وقوع حملات جدیتر، دفع آنها سادهتر صورت گیرد. اولین و بزرگترین شهری که دور تا دورش را شروع به دیوارکشی و ساخت برج و بارو کردند، ادلمار بود. شهر در فاصلهی دو لیگی از آبشار قرار گرفته بود و چنان بزرگ بود که هشتمین شهر بزرگ تمام ممالک متحد شناخته میشد. بزرگترین رودخانهی قارهی جنوبی نیز از میان شهر عبور میکرد و نیمی از شهر بر روی پل عظیمی که روی رودخانهی چهل یاردی را پوشانده بود بنا شده بود. دورتادورش را دیوارهایی سنگی بالا آوردند که همه از کوهستان تراش خورده بود و بالفطره، چنان انرژی جادویی برای شهر ایجاد میکرد که مردم برای پهن کردن رخت و لباسها و تا کردن جورابهاشان از جادو استفاده میکردند. عمومن نژاد مردمان جنوبی کوهستان با نژاد شمالیها متفاوت بود و بالفطره جادو میکردند، حال چه نزدیک کوهستان چه دور از آن، رونها از همان ابتدا که پا در سواحل شرقی گذاشتند، با جادو آشنا بودند. اما پس از پیدا کردند کانالهای استخراج نیروی کوهستان، تقریبن به جادو اعتیاد پیدا کردند.
در انتهای کار مستحکمسازی دومین شهر، بلهگارد، بودند که شبانه، هجومی بیسابقه از بربرهایی که زره و سلاحهای فولادی داشتند و نکروسها و آشاکها عظیمالجثه و سوزان وارد دشتهای میانی شدند و در همان موج نخست، تمام چهل و چند آبادی را گرفته یا آنهایی را که مقاومت کرده بودند نابود کردند. چنانچه در روز دوم تنها شهرهای آزاد ادلمار و بلهگارد بودند که قبل از نیمروز دیوارهای بلهگارد به کلی تخریب شدند و شهر تسخیر شد. در همین اثنا، در سه ساعت، 9 فرستاده به مقصد شمال در قلعه غیب شدند. اما به طرز غریبی، بربرها چنان تغزیهای از نیروی پاک کوهستان شروع کرده بودند که هیچ کس نمیتوانست فاصلهای بیشتر از ده متر را تلهپورت کند. و هر سواری که میخواست از محاصره خارج شود، بیرحمانه کشته میشد.
به همین ترتیب بود که بربرها مسیر آب را به روی شهر بستند و تمام مزارع خارج از دیوارهای قلعه را سوزاندند. رونهای المار هم تا دو ماه از آبانبارهاشان آب خارج کردند و بعد به تدریج انبارهاشان از مواد غذایی تهی گشت و بعد از اینکه به این نتیجه رسیدند که تسلیم شدن از نوشیدن ادرار به صرفهتر است، دروازهها را به روی خیل عظیم دشمن باز کردند در همان ساعت اول، شهر چنان مخروبه شد که گفتی قرنهاست اینجا را گذاشته و رفتهاند.
و بعد یکی از مراکز مهم بربرها، قلعهی ادلمار شد و مردمش تبدیل به اسرایی شدند که زمانی کارشان را آشاکهای کریهالمنظر انجام میدادند. همان رونهای اشرافی که آوازهشان حتی در شمال نیز پیچیده بود، قومی که همهشان مانند سناتور اعظم ممالک متحد زندگی میکردند. آشاکها هم مانند نکروسها و اربابهاشان، بربرها، بسیار تغییر کرده بودند. بربرها زمانی انسانهایی پشمالو و نیمهبرهنه بودند که به قول رونها، زنهاشان هم ریش داشتند و تنشان لباسی جز موهای سرشان نبود! اما حالا تا دندان مسلح به تیغهای بلند و فولادی، زرههایی محکم و یکدست و زبانی غیر از جیغ و داد حیوانی بودند. همینطور جانورانشان نیز وحشیتر، هراسآورتر و باهوشتر و عظیمالجثه تر شده بودند.
سه سال گذشت، بدون اینکه مناطق شمالی دربارهی تسخیر شدن ادلمار چیزی بدانند و حالا بعد از سه سال قاصدی تکهتکه شده با خطوط رونی بر روی بدنش ظاهر شده بود که خبر روی کار آمدن پادشاهی در خفا را میداد و تقاضای کمک میکرد و دربارهی خیانتی میگفت. نوشتهاش چنان رمزگونه بود که باید شورای دریاچه تشکیل میشد تا تصمیمات لازم گرفته شود.
××××
توضیحات:
خیلی طولانی شد. پستهایی که به منظور جهتدار کردن قضیه زده میشن همیشه طولانین. من هم فقط خواستم یه مختصات کلی از این دنیا بدم و اینکه اصلن اصل ماجرا قراره چی باشه. نخواستم نظر خودم رو به داستان تزریق کنم بنابرین همینجا میگم که در اصل استفادهی بیش از حد از جادو و بازشدن بیش از حد کانالها باعث شده تا ارباب تاریکی (حالا هرکی که هست... از لرد ولدمورت نهچندان بد هری پاتر تا ملکور و سارگراس لوتر و وارکرفت) با لژیونش وارد مناطق جنوبی بشه و موجودات تاریک جنوبی با موجودات درست و حسابی ارتش امپراطوری ترکیب شدن و اینطوری شدن و امپراطور هم یه کم بربرها رو متمدن کرده و بهشون هوش جنگی یاد داده. حالا هرچی از جادو بیشتر استفاده بشه، این بربرها بیشتر تغذیه میشن و قویتر میشن. توی اون شهره هم الان یه شاه جدید بعد از مرگ پدرش اومده و حالا دارن برنامهریزی میکنن تا یه شورش (یا جنگ) حسابی ردیف کنن.
سلدون هم که تنهایی نمیتونه با جنوبیها بجنگه بعد از شورا از حکومت مرکزی کمک میخواد و مشکل اینه که اونا جادو رو قبول ندارن و اینا. بنابرین به نظر من بهتره هرکسی یه زاویهای رو دنبال کنه. یه نفر زاویهی الدمار رو بگیره، یه نفر مخ کردن حکومت مرکزی، یه نفر تصمیمات شورا و...!
همین!
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

. ضمن اینکه چون داستان کاملا فانتزی هست سعی کنید همه چیز رو کامل توضیح بدید و سوژه های فرعی و هر گونه توضیح و هر چیزی که فکر میکنید در این داستان لازمه در صورت نیاز وارد پستتون کنید.