جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کتابخانه‌ی پروفسور اسلینکرد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 10:15
نمایش جزئیات
آفلاین
باغ زیبایی که در آن قدم می زدم،سرزمین رویا های من بود.پیراهن بلند سفید پوشیده بودم و مردی با کت شلوار زیبا در کنارم قدم می زد.توسکاهای سرخ رنگ و افراهای نارنجی که نشان از پاییز می دادند بر دریاچه ی درخشان باغ سایه افکنده بودند.خورشید طلایی رنگ در میان اسمان بی کران می درخشید و بوی زندگی باغ را پوشانده بود.احساس خوبی داشتم.حس سبک بالی ،حس شادمانی.پقدر می ترسیدم که پیردختر شوم ولی حالا همه چیز بروفق مراد من بود.در شادی هایم غرق بودم داماد هم رویش را پوشانده بود.صدای گرم و دلنشینش به ارامی گفت :عروس خانم..نمی خوای روبندت رو برداری ببینیمت؟.با لبخند و اسودگی روبند را کنار زدم.داماد لبخندی زد و او هم روبندش را کنار زد .جیغ کشیدم.او یک خوک بود.وحشت تمام وجودم را برداشت.به ارامی گفت:از چی می ترسی؟..از این که با پسرخالت ازدواچ کردی؟...یادت نره که ما خوک ها نباید از هیچ چیز بترسیم .باور نمی کردم به طرف دریاچه ی درخشان رفتم و تصویر خود را دیدم.یک صورت خوک مانند با پوستی صورتی.ناگهان همه ی مهمان ها هم به خوک تبدیل شدند و به سمت کیک ها و خوراکی ها حمله ور شدند.
جیــــــــــــــغ
نیمه شب بود.از خواب پریدم.دقایقی طول کشید تا از ان کابوس وحشت بیرون بیابم و مرز بین دنیای واقعی و خیالی را درک کنم.زیـــــنگ
_الو؟
_سلام....خواهش می کنم...بیا اینجا...برادرم....برادرم...
_شارلوت چی شده؟برادرت چی ؟
_داشتم کتاب شانس رو میخوندم.فصل شانس خانواده رو..اخه کتابتو این جا جا گزاشتی....یهو این بچه سه ساله توی خواب جیغ کشید.وقتی رفتیم بالای تختش دیدیم در حال تشنجه..حالش خیلی بده خواهش می کنم بیا.
_باشه میام با مامانم می ام شارلوت....فعلا .

نفس نفس می زدم.قلبم درد می کرد.چطور ممکن بود؟یک حسی به من می گفت همه چیز به ان کتاب مسخره مربوط است اما نه...اینها خیالاتی مبهم است که ذهن مغشوش مرا اشفته تر می کند.به ارامی با خود زمزمه کردم :این هیچ ربطی به کتاب شانس ندارد.
چراغ اتاق را روشن کردم.مدتی طول کشید که به نور عادت کنم .سپس با همان دمپایی های صورتی خرسی به طرف اتاق مادرم دویدم.
_ماما..ماما..بیدار شو
مادرم به ارامی چشم های درشتش را باز کرد و گفت:باز چی شده؟
_مامان..برادر شارلوت..تشنج کرده ما باید به بیمارستان بریم.
مادر پلک زد و ارام گفت:دخترم..الان وقت مناسبی برای شوخی نیست.
_مامان من شوخی نمی کنم.
_بس کن...تا اونجایی که من یادمه شارلوت برادر نداشت
_چــــــــــِی؟ مامان چطور فراموشش کردی؟همون پسربچه ی تپل مپل سرخ و سفید که دیروز برای عصرانه به خونشون رفتم.
_برو بخواب وگرنه فردا مجبور میشی پرده هارو بشوری.
به ارامی شب بخیر گفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم.
این ممکن نبود.مادرم سر به سرم می گذاشت.چطور ممکن بود که دنی رو فراموش کرده باشند؟ان هم وقتی که به ما نیاز دارد.من خودم دیروز با دنی بازی کرده بودند.همچین چیزی غیر ممکن است .
گوشی تلفن را برداشتم
_الو شارلوت
_سلام ...الان وقت زنگ زدنه؟
_تو مگه نگفتی برادرت بیمارستانه؟بعد خوابیدی؟
_من؟من؟ من که برادر ندارم واه...برو بخواب.
دستانم سست شد و گوشی تلفن از دستم افتاد.چرا هیچ کس دنی را به خاطر نداشت؟چرا هیچ کس باور نمی کرد که دنی وجود دارد؟.ناگهان جرقه ای در ذهنم خورد من یک عکس از دنی و شارلوت داشتم.هردو کنار هم بودند.به سرعت به سراغ کتاب فارسی ام رفتم که عکس را از صفحه 65 بیرون بیاورم. عجیب بود.باورم نمی شد .نیمی از عکس که مثلما عکس دنی باید می بود سوخته بود و من یک نصفه عکس در دست داشتم.به طرف دفتر خاطراتم رفتم.مطمئن بودم که اسم دنی را نوشته ام..اگر دنی فراموش شده بود نامش هم باید پاک میشد.
دفتر خاطرات قرمز با پروانه ی طلایی رنگش به ارامی باز شد.

خاطره ی یک روز شیرین و بازی با .....
چرا اسمش خالی بود؟...چرا جای اسمش سوراخ شده بود.
به ارامی روی جای خالی نوشتم:دنی.
اتفاق عجیبی افتاد.نوشته ها به رنگ طلایی در امدند و ارام ارام شروع به سوختن کردند.
خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ایا ان کتاب لعنتی باعث همه ی اینهاست؟او دنی را به بد شانسی و بعد به فراموشی سپرد؟
نمی توانستم بیش از این فکر کنم.چشمانم را بستم و از ته دل عهد کردم که فردا کتاب را از شارلوت بگیرم.

..................
توجه:کتاب شانس بدشانسی می اورد و بعد کسی را که بدشانسی برایش اورده به دست فراموشی می سپارد.طوری که همه فراموشش کنند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/3/7 10:47:33
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 6 خرداد 1387 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
شارلوت با خنده ای گفت: ترسناک که نیست. اخه میدونی که من شبا میترسم!

با این حرف شارلوت فهمیدم که کینه ی او نسبت به من کاملا رفع شده ! چون شارلوت وقتی از دست کسی ناراحت میشد و کینه ی ان فرد هنوز در دلش بود هیچ وقت با ان شخص شوخی نمیکرد.و شاید تا ابد با او رفتاری خشک و زننده داشت! من هم از این رفتارش میترسیدم.میترسیدم که رفتار او با من دیگر مثل دو دوست صمیمی نباشد.

از این افکار یاس اور بیرون امدم و کتاب را باز کردم و با لبخندی گفتم: اماده ای فصل اول رو بخونم؟
_اره. بخون.

و من با صدای بلند فصل اول را خواندم:

فصل اول

ایا هیچ وقت به شانس اعتقاد داشته اید؟ اگر فکر میکنید که شانسی وجود ندارد پس بهتر است که این کتاب را برزمین بگذارید و کتاب دیگری از کتابخانه بردارید.خب معلوم است که به شانس اعتقاد دارید و مشتاقید که این کتاب را بخوانید
این کتاب در مورد شانس است اول باید بدانید که شانس چیست؟ شانس یعنی چیز نشدنی را شدی کرد خیلی وقت ها بوده که شما کاملا از کاری که میکنید نا امید باشید و بگویید که دیگر هیچ راهی وجود ندارد اما با کمال تعجب میبینید که
این کار شدنی بوده خیلی ها میگویند که این اتفاق ها تقدیر بوده! اما باید بدانید که کلمه ای به نام تقدیر اصلا وجود ندارد!

دیگر ادامه ندادم و کتاب را بستم.
شارلوت با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت: چرا دیگه ادامه نمیدی؟ داشتیم به جاهای جالبش میرسیدیم . زود باشادامه بده.

با ناراحتی گفتم: این کتاب چرتیه .چیز های مسخره ای توش نوشته.
یک مشت مزخرفات اصلا منظورش رو نمیفهمم.

شارلوت کتاب را از من گرفت و گفت: اگه ادامه بدیم یفهمیم که منظورش چیه...

و شروع کرد که بقیه داستان را بخواند که گفتم: نه! بیا یه کار دیگه ای بکنیم من از کتاب خوندن خوشم نمیاد بیا یه کار دیگه ای بکنیم.

شارلوت که متعجب به نظر می رسید گفت: خیله خب . باشه. چیزی میخوری؟

تو خونه ی شارلوت شامی خوردم و به طرف خونمون حرکت کردم.
وقتی به خانه رسیدم چراغ ها همه خاموش بودند.

_ مامان؟! خونه ای؟

سکوت...

مامانم خونه نبود یعنی هنوز از سر کار برنگشته بود . رفتم از یخچال چیزی بردارم که بخورم که دیدم روی در یخچال ورقه ای چسبیده ورقه را کندم و خواندم.

سلام عزیزم

من امشب دیر میام تو
بدون من شام بخور و بعدش بخواب

با خستگی خمیازه ای کشیدم و به سمت اتاقم شتافتم. اماده ی خوابیدن بودم که یادم افتاد!
کتابی را که از کتاب خانه قرض گرفته بودم خونه ی شارلوت جا گذاشته بودم.
اشکال نداشت میتونستم فردا تو مدرسه از شارلوت بگیرمش هیچ از اون کتاب خوشم نمیومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1387/3/6 18:38:57
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 27 اردیبهشت 1387 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تق تق...

صدایی گریه مانند گفت: بله؟
صدایم را صاف کردم و با نگرانی گفتم: شارلوت منم میشه درو باز کنی؟

یک لحظه فکر کردم در را باز نمیکند اما ناگهان در ارام ارام باز شد.
به شارلوت نگاهی انداختم صورتش خیس بود از گریه و چشمانش از اشک حلقه زده بود.کنار رفت و من وارد اتاق شدم.
روی تخت شارلوت جایی که همیشه وقتی به خانه یشان میرفتم با
شادی خود را رویش میانداختم نشستم.
اما شارلوت روی صندلی اش نشست و با انگشتانش ور رفت.
بله. باید به او میگفتم که هیچ کدوم از کار های من تحت کنترلم نیست و از او کمک میخواستم.

_ شارلوت... به خاطر امروز متاسفم...

میخواستم بیشتر بگویم اما زبانم بند امده بود. بالاخره دست از بازی با انگشتانش برداشت و گفت: اما تو نباید ان کار را با من میکردی من واقعا ترسیدم .

_ اما باید بگم که خودبهخود این کار رو کردم.
_ تو دروغ میگی این حقیقت نداره.تو هیچ وقت کتابخونه رو دوست نداشتی و همیشه ترجیح میدادی بریم خونه ی درختی.

_ خودمم نمیدونم چرا این حرف رو زدم اصلا دست خودم نبود .

با نگاهی مشکوک به من زل زد . اما من حقیقت را به او گفته بودم.

_ خواهش میکنم من رو ببخش دیگه این کار رو نمیکنم.

با نگاهی معصوم نگاهش کردم بعد از چند دقیقه خیره شدن به من گفت: باشه... می بخشمت.

خوشحال شدم و بالافاصله کتاب را از کیفم در اوردم و در دستانم گرفتم.

_ این همون کتابیه که از کتابخونه گرفته بودی؟
_ اره بهش میاد کتاب جالبی باشه اوردم تا با هم بخونیمش.

شارلوت کنارم نشست و کتاب را از من گرفت و گفت: کتاب شانس؟؟
تو به شانس اعتقاد داری؟

شانه ای بالا انداختم و گفتم: ای.. شاید حالا بیا بخونیمش...

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1387 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه

از بیرون خانه بوی خوبی به مشامم خورد به داخل رفتم و کتاب را به گوشه ای پرت کردم و به سراغ مادرم در اشپزخانه رفتم مادرم که متوجه حضورم در خانه نشده بود جا خورد و گفت: ا... سلام جولی! تویی؟ کی اومدی؟

از یخچال یک رانی برداشتم و با ولع نوشیدم و سپس با دست لبم را از رانی پاک کردم و فتم: سلام . بله همین الان اومدم و خیلی هم گرسنه هستم.

_ ببینم چه کتابی برداشتی از کتابخونه؟
_ اونجاست کتابی به نام کتاب شانس! فکر میکنم کتاب خوبی باشه.
_ خیله خب هر جوری که دوست داری میتونی کتاببرداری حالا میتونیم بریم غذا بخوریم .

من و مادرم تنها روی صندلی هایمان نشسته بودیم و از خوردن غذای مورده الاقه ی من و مادرم استیک گوشت لذت میبردیم که مادرم سکوت را شکست: راستی... شارلوت چه کتابی از کتابخونه برداشت؟

نمیدانستم چه باید بگویم من و شارلوت مایی که به ندرت با هم قهر میکردیم و مدت قهری هامون هم یک دقیقه بیشتر طول نمیکشید حالا داشت یک روز طول میکشید تمام مدت منتظر تلفن او بودم اما او تلفنی نزد تصمیم داشتم بعد از نهار به او تلفن بزنم و ازش معذرت خواهی کنم.

_ امممممممم... چیزه اون نمیدونم ... چی برداشت یادم نمی اید!
مادرم دیگر مسئله را جدی نگرفت و به صحبت روزانه اش پرداخت بعد از نهار مادرم به سر کار رفت و من هم به اتاقم رفتم تا به شارلوت زنگ بزنم.

_ الو سلام ببخشید شارلوت هست ؟

_ سلام بله اما از وقتی که از کتابخونه برگشتید رفته تو اتاقش و در را از روی خودش بسته نمیدونم چه اش شده!

با حیرت گوشی را قطع کردم . پس لازم شده بود تا حتما به خانه اش بروم باید با او صحبت میکردم که این کار هایی که میکنم از دست من خارج است و خودبهخود این جوری میشود. پس لباسم را پوشیدم و از خانه خارج شدم.

نیم ساعت بعد در خانه شارلوت

از خانه ما تا خانه شارلوت راهی نبود . پس در زدم و منتظر ایستادم.

_ کیه ؟
_ منم جولی خانم الساند.

در باز شد و مادر شارلوت را در مقابلم دیدم.
_ اه... جولی تویی؟ من واقعا نمیدونم چی کار کنم شارلوت در را روی خودش بسته بیا برو تو اتاقش شاید در را از روی تو باز کنه.

با قدم هایی سنگین به طرف اتاق جولی رفتم...

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمی پیکس در 1387/1/30 12:30:48
ویرایش شده توسط جیمی پیکس در 1387/1/30 12:34:28
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1387 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
نمی دونستم چرا ولی اصلا علاقه ای به شرکت در اون کتاب خانه نداشتم .احساس می کردم که شارلوت هم همین فکر را می کند.
بعد از ظهر روز یک شنبه شارلوت برای حل مسایل ریاضی به خونه ی ما اومده بود .مامان کمی پفک رو توی بشقاب ریخت و برامون اورد و بعد گوشزد کرد که باید تا ساعت 3 تکالیفمون رو تموم کنیم وگرنه خبری از کتاب خونه نیست.!!
شارلوت گفت :می خوای این قدر طولش بدیم که به کتاب خونه نرسیم؟
با پرخاشگری که اصلا برای خودم هم غیر قابل هضم بود گفتم : نخیـــر.مامان من گفته که من باید توی نقد و خلاصه نویسی اول شم.می دونی که من عاشق کتاب خوندن هستم.!
شارلوت طوری نگاهم می کرد که گویی پدیده ی تکران ناپذیری را دیده است ..برای خودم هم غیر قابل درک بود،چطور ممکن بود من این حرف را زده باشم؟ من که یک بار قصد ترک تحصیل داشتم چون از مطالعه متنفر بودم.خیلی ارام گفتم:ببخشید شارلوت.!
روی تخت قل خورد طوری که روتختی گل گلی صورتی رنگم را کمی جمع کرد و سپس گفت :مهم نیست .!
همین طور که پفک می خوردیم مسایل ریاضی رو هم حل می کردیم ولی گویا شارلوت از رفتار من عصبی شده بود چون هرکاری کردم مسئله ی 3 رو برام توضیح نداد و گفت که بلد نیست.!
ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر بود که مامان با ارایش غلیظی که چشمانش را کبود نشان می داد و موهای خروسی بالای سرش بهمون گفت که باید اماده شیم وگرنه به کتاب خونه نمی رسیم.!
به طرف کمدم رفتم و گفتم :شارلوت چطوره که من هم همین لباسی رو بپوشم که تو پوشیدی؟
شارلوت با سردی گفت: پس من می رم لباسم رو عوض کنم
از این حرفش کفری شدم و گفتم :نمی خواد تو لباست رو عوض کنی .هووووووووووم این شورتک صورتی و بلیز سفید چطوره ؟ این کلاه صورتی گل بنفش رو هم می زارم ..فکر می کنم خیلی بهتر از همرنگ بودن با تو باشه.
منتظر پاسخ شارلوت نشدم لباسم رو عوض کردم وبا بی تفاوتی از اتاق بیرون رفتم.
_مامان من اماده هستم...بریــــــــــم؟
_واستا شارلوت هم اماده بشه
به اتاقم رفتم تا شارلوت رو صدا کنم.میدونستم رفتارم نادرست بوده ..ولی نمی توانستم این را به او بفهماننم که از قصد این کار را نکرده ام ..من اراده ای نداشتم
در اتاقم را باز کردم و شارلوت را دیدم که میان تخت صورتی من مثله یک گل بنفشه بنظر می رسید که شبنم از چشمانش روان شده بود.
_شارلوت..ام...ببخشید.من هیچ وقت نمی خواستم این طوری بشه
به طرف تخت رفتم ،این قدر با عجله حرکت می کردم که انگشت کوچک پایم به میخ تختم گیر کرد و فریادم به اسمان بلند شد
شارلوت از این قیافه من خندش گرفته بود و تا می تونست خندید سپس دستمال کاغذی رو روی پام گزاشت و گفت :من امادم !بریــــــم!
..........................

1 ساعت بعد کتاب خانه
مامان مارو به کتاب خونه رسوند و خودش هم به بهونه این که باید به خونه ی مامان شارلوت بره مارا ترک کرد.
شارلوت که نشان می داد من را بخشیده است با مهربانی گفت :
می ای بریم خونه ی درختی؟
به سمتش حمله ور شدم گلویش را گرفتم و فریاد کشیدم : هزار بار بهت گفتم من عاشـــــــــــــــــق کتاب خونه هستم.
وقتی گلویش را ازاد کردم احساس می کردم که یک وحشی دیواانه ام .چرا این کار را انجام داده بودم.می توانستم قسم بخورم که از روی اراده نبوده است.
شارلوت با عصبانیت نگاهم می کرد و همین طور گریه می کرد :ازت متنفرم جولی،دیگه دوستی بین ما تموم شده.من میرم خونــــــــــه
_هی واستا شارلوت ..منظوری نداشتم.باور کن..ا..
اما شارلوت حتی به کلمه ای از حرف های من گوش نداد.خیلی دوست داشتم بدانم مادرش در مورد من چه فکری می کند.!
با ناراحتی در کتاب خانه را باز کردم و وارد شدم .

یک کتاب خانه ی چوبی و دربه داغون .گویی سالیان سال است کسی ان را نظافت نکرده است.هزاران قفسه ی چوبی پر ازکتب مختلف.هوای کتاب خانه بشدت سرد و جو ان بسیار سنگین بود.نمی دانستم چرا ولی حس می کردم هرچه سریعتر باید کتاب خانه را ترک کنم.اما کسی از درونم فریاد می زد :برو جلو!
هیچ کس در کتاب خانه نبود.داد زدم :خانم جیســـــون؟ اقای جیســون؟
ولی هیچ پاسخی نیامد.ناگهان قلم پر زیبایی توجهم را جلب کرد.می خواستم ان را بردارم و ببینم که از چه چیزی ساخته شده است.یک قلم بـــــــــــــــــــاریک و زیبا که پر ان با اکلیل های نارنجی تزئین شده بود.به طرف میز حرکت کردم .ناگهــــــــــــان
شتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرق
زمین زیر پایم خورد شد و در حالی که جیغ می کشیدم به طبقه ی پایینی کتاب خانه پرتاب شدم.
با این که مسافت زیادی را سقوط کرده بودم اما حس درد نمی کردم.طبقه ی پایین هم درست مثله طبقه ی بالایی بود.
به کتاب های خاک خورده نگاه کردم.قفسه ای توجهم را جلب کرد
واقعیات زندگی
به تک تک کتب این قفسه نگاه انداختم:
1- کتبی در مورد ارواح و اجنه ها
2- کتابی در مورد زیبایی روزانه
و...............................
سرانجام چشمم به کتابی افتاد که برایم بسیار جالب بود :کتاب شــــــــــــــانس.!
به پشت جلد کتاب نگاه کردم تا کمی از موضوع کتاب سر در بیارم:
کتاب شانس:
هرکسی این کتاب را بخواند یاد می گیرد که چطور شانس را برای خودش بوجود اورد .!هرچند این کتاب بر اثرات منفی بیشتر کار می کند ولی واقعا کارساز است
نویسنده:دیو واروونه کار!

با خوشحالی کتاب را برداشتم.کتاب دارای جلدی بنفش بود که روی ان اژدهایی خشمگین به چشم می خورد و اسکلتی قهوه ای رنگ که وقتی با قسمتی از بدن اسکلت به اژدها میزدیم قسمتی از کتاب را می سوزاند و در کتاب باز می شد و بعد از چند ثانیه سوختگی برطرف می شد.!صدایی در کتاب خانه می پیچید..صدای یک زن:خودشـــــــــــه...همین کتابه..برش دار
وقتی دستم را روی جلد کتاب گزاشتم حس کردم که پوست دستم د حال جزغاله شدن است احساس می کردم ذره ذره های وجودم با کتاب یکی شده است چشمم به تابلوی بزرگی خورد که گوشه ی کتاب خانه وصل شده بود.:
کسانی که در مسابقه ی خلاصه نویسی شرکت می کنند اسمشان را بنویسند و یک کتاب بردارند و سر یک ماه به کتاب خانه بازگردانند.!البته اگر بتوانند!
ماژیک وایت برد را برداشتم و ارام ارام نوشتم:
جولی تنلیز .14 ساله..کتاب شانس

و برای رهایی از ان جو وحشتانک بسرعت از کتاب خانه خارج شدم!
.
در خانه:

ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هپزیبا اسمیت در 1387/1/30 11:43:53
[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید م?
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1387 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

با خوشحالی در کوله پشتی ام را بستم و به طبقه ی پایین شتافتم.

مامان کاری نداری ؟ من رفتم .

خواستم از خانه خارج شوم که مادرم سرش را از اشپزخانه بیرون اورد و گفت : کجا میخوای بری؟
_ دارم میرم خونه ی درختی نزدیک خونه ی شارلوت میخوایم هفته اخر تابستون را اون جا باشیم دیروز بهتون گفته بودم!

_ نه مادر شارلوت زنگ زد گفت که چطوره بچه ها را توی کتاب خونه ثبت نام کنیم منم موافقت کردم . این طوری برای هر دوتونم بهتره از کسالت در میاین .

با ناباوری گفتم: مامان... اخه... ما هر سال به اون جا میرفتیم چطور ممکنه...

_ همین که گفتم ... اون خونه ی درختی هر ان ممکنه بریزه تازه برای شما هم بهتره شما میتونین برین هر هفته کتاب بردارین و بخونین .

_ اما مامان اون کتابخونه خیلی وقته درش قفله کسی توش رفت و امد نمیکنه که!

_ نه اتفاقا یک اقایی به نام اقای جانسون اومده و یک مسابقه راه انداخته به نام مسابقه خلاصه نویسی هر کسی هر هفته میره کتابی را برمی داره و وقتی هم که خوند خلاصه میکنه اونوقت اخر سال هر کسی که خلاصه هاش بهتر بشه بهش جایزه بزرگی هدیه میدن این عالی نیست؟!

اسم من جولی است من دختر ارامی هستم و کمتر موقعی دنبال دردسر میگردم من 14 سال دارم و دارای موهای قرمز رنگ و صورت کک مکی هستم و قدم هم تقریبا بلند است دوست صمیمی من شارلوت است او از چهار سالگی تا الان با من دوست و همکلاسی بوده. من در مدرسه راهنمایی البینا درس میخونم درسم هم تقریبا میشه گفت خوبه. من و مادرم تنها زندگی میکنیم یعنی در اصل پدرم یک پلیس بوده و میگویند که بر اثر گلوله ای کشته شده.


**********
سعی کنید این داستان را تا حد خطرناکی ترسناک کنید.

پیشنهاد: من میگم وقتی جولی و شارلوت میرن کتابخونه جولی حواسش نیست و دستش میخوره به یک اجر و در وسط کتابخونه یک دری باز میشه و از توی اون یک کتابی پیدا میکنه کتابی که اگر برداره دیگه هیچ وقت نمیتونه
اونو سر جاش بذاره و ذره ذره اونو نابود میکنه....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمی پیکس در 1387/1/29 20:00:30
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 28 فروردین 1387 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی :
فریاد زدم : خواهش می کنم جیمی انا رو بردار و برو
انا کم کم درحال تبدیل شدن به یک شبح بود..تشخیص این که یک انسان است کمی مشکل بود .
جیمی خیلی ارام گفت :اگر من نباشم..هیچ کاری نمی تونی بکنی ..جک اونا دونفرند..ببین باید زودتر شروع کنیم..انا داره نابود میشه..چون دنیا این باورو کرده که تو حالا نابود می شی و اینده ای با تو نخواهد بود و فرزندی هم نخواهد بود..خواهش می کنم جک شروع کن
نفس عمیفی کشیدم :باشه جیمی
پیرمرد قه قه ای سر داد و با صدای اندوهناک مسخره ای گفت : اووه خانم پیکس بهتر نیست توی کارای این پسرک افلیج دخالت نکنی؟ اون مادرشو کشت..چه تضمینی وجود داره که تورو نکشه؟
درست می گفت من مادرم را کشته بودم..تصویر مادرم را بیاد اوردم..وقتی که مرا در اغوش می گرفت ..و من در اغوش گرمش ارام می گرفتم .نباید این کار را می کردم..به چهره ی معصوم جیمی نگاه کردم..حقش نبود که تا اخر عمر با یک افلیج زندگی کند..ازکجا معلوم که من اورا نمی کشتم..من یک بار مادرم را کشته بودم..اعتماد به نفسم را از دست دادم و خودم را از روی ویلچر به زمین پرت کردم..دلم می خواست همان موقع می مردم...ارامش ابدی ........
جیمی به سمتم دوید :بلند شو جک..ازت خواهش می کنم بلند شو..به انی نگاه کن..تقریبا هیچی ازش نمونده ..اگر یکم دیگه دیر کنی
از ان طرف صدای نفرت انگیز جسی به گوش می رسید : بابا ...10 دقیقه دیگه ما برای همیشه ازاد می شیم
جیمی بلندم را بلندم کرد و مرا روی ویلچر نشان
_من نمی تونم جیمی .ازت خواهش می کنم..اگر جانت رو دوست داری..برووو..!
_نه! پس انا چی میشه؟ انسان خودخواه
_من یک افلیجم بهتره همین جا بمونم و بمیرم!
_احمق ...فکر نمی کردم این قدر احمق باشی..تو خوب میشی..اگر به اینده برسی...مطمئن باش که خوب میشی..عملت می کنند.... باور کن......گوش کن..جک..ازت خواهش می کنم..
پیرمرد قه قه زنان گفت : هاهاها جیمی کثیف فکر نمی کنی ممکنه که تورو هم مثله مادر چندشیش بکشه؟
انا جیغ زد: بامامان من درست صحبت کن پیرمرد عوضی
لبم رو گزیدم:اشغال..اشغال..کثافت
و جیمی فریاد زد :مردک عوضی...جک مادرش رو نکشت..تو اونو کشتی..توووووووو!
همجنان زیر لب می گفتم :کثافت..عوضی ..اشغال..
در حالی که این کلمات را زیر لب زمزمه می کردم با ویلچر تند تند به سمت قفسه ی کتب علمی رفتم..همه ی کتاب هارو روی زمین پرت کردم...ان ها را پاره می کردم..
جسی فریاد زد:فقط 5 دقیقه دیگه....
پیرمرد با عصبانیت گفت : چی کار می کنی افلیج ؟ به کتاب ها دست نزن..بزار صاحبش بشی..بعد تا اخر عمر این جا بمون و اینا رو پاره کن
جیغ کشیدم: خفه شو...
و به سمت قفسه ی کتب تخیلی رفتم ...همه را پاره کردم ...روی زمین ریختم......قفسه ی چوبی را انچنان محکم روی زمین کوبیدم که شکست
جیمی را دیدم که با لبخند به سمت کتب ترسناک می رفت تا ان هارا نابود کند
پیرمرد فریاد می زد :عوضی ها....چی کار دارید می کنید؟
گویا فهمیده بود چه قصدی داریم
وقتی همه ی کتاب خانه را بهم ریختم صدای جسی را شنیدم که می گفت :پدر 3 دقیقه...
جیمی فریاد کنان کتاب دانستنی ها در مورد ارواح را برداشت تا پاره کند..کتابی که هردوی مارا بدبخت کرده بود..گفتم : اجازه می دی که من هم در این افتخار سهیم باشم؟
با لبخند نگاهم کرد و هردو کتاب را گرفتیم..سایه ی انا کمی پررنگ تر شده بود..دنیا باور کرده بود ما پیروزیم..چرا من نپذیرم...کتاب را گرفتیم و هردو باهم از دو طرف کشیدیم تا پاره شود
نور همه جارا پر کرده بود چشمانم را از شدت ترس بسته بودم من و جیمی کتاب را گرفته بودیم و جیمی فریاد می زد : بدو انا
انا به سمت کتاب امد و گوشه ای دیگر از ان را گرفت و سپس فریاد و دیگر خاموشی
چشمانم را باز کردم ..در کنار جیمی و انا دختر عزیزم در میان جمنزار روبروی کتاب خانه روی ویلچر نشسته بودم...جیمی لبخند می زد : ما موفق شدیم
انا خندید : ایول بابای خودممم!

جیمی با صدای گرمی گفت : بزودی دوباره می بینمت ..در اینده ای نزدیک .
دست انا را گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد و دقایفی بعد انجا نبود
کتاب خانه در هم ریخته بود..و با خاک یکسان شده بود..و دیگر هیچ صدای جز صدای اه و ناله از ان بیرون نمی امد.....
.....................................................

یک سال بعد :

خبرگزاری شبکه ی دو سیما:

همان طور که می دانید کتابسرای جادوویی دیاگون که مدت هاست بسته است پارسال طی عاملی نا مشخص در هم شکسته شد.
ولی تازگی ها از زیر این عمارت صدای اه و ناله ای شنفته میشود که به یک صدای اندوهگین پیرمرد و یک صدای ریز دخترانه شبیه است
محققان در پی اینند که راز این ساختمان را دریابند!


...................

بچه ها دست همتون درد نکنه ..! از جیمی پیکس.هدویگ.الفیاس دوج و همه ی کسانی که توی نوشتن این سوژه کمک کردند ممنونم خیلی خوب بود .!

من خیلی لذت بردم

امیدوارم که سوژه های بعدی این تایپیک مثله این خوب باشه و رول های بیشتری هم نوشته شه

با تشکر !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید م?
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر كتابدار در گوشه اي از كتابسرا ايستاد و خصمانه به من خيره شد. در ميان بهت و حيرت ويلچرم را جلوي جيمي و آني هدايت كردم... گويي در قبال آنها احساس مسئوليت ميكردم... حس مسخره اي بود براي من كه هميشه نيازمند ترحم ديگران بودم... پيرمرد در كمال وقاحت پوزخندي زود و برگشت و نگاهي به دخترش انداخت, ميخواست كه دخترش هم از اين صحنه مضحك بهره اي ببرد, وقتي برگشت و در چشمان من خيره شد هيچ چيز جز نفرت ديده نميشد...

درد و عذاب وحشتناكي در وجودم چنگ انداخت و حس ميكردم كه بدنم را تحت فشار بي رحمانه اي قرار داده اند... انتظار داشتم هر لحظه منفجر شوم و يا از درد بميرم اما درد به همان سرعتي كه آمده بود رفت و من متوجه تغييري شدم... من دوباره خودم شدم. همان جك نوجوان. به جيمي و آني نگاه كردم. آني هنوز همان دختر شيرين بود, دختر من! اما جيمي هم تغيير كرده بود و او هم همسن من شده بود.

-انتظار نداشتي كه همون جوري بموني؟ها؟ اون وضعيت بهت قدرت ميداد؟ حالا چي همون جك معلول و ناتواني؟ پيرمرد طوري اين جملات را ادا ميكرد گويي بر بالين بيمار رو به مرگي نشسته است.
جيمي از كنارم غريد: نذار نااميدت كنه.

-جيمي عزيزم تو فرصت داشتي كه بدن درد اين مسئليت رو قبول كني.ولي حالا چي؟ اين درد براي سنت خيلي زياده! خوردت ميكنه...
-اين تويي كه نابود ميشي و بايد درد بكشي. جيمي باز هم با صداي آرامي اين را گفت.
-دروغ گويي خيلي كار بديه! تو خودت هم ميدوني كه امكان پيروزيت صفره. حاضرم روي جلد اون كتاب سبزه شرط ببندم.

اين بار من شروع به صحبت كردم: بيچاره! اونقدر به اين كتابا وابسته اي كه حاضري به خاطرشون روحتو عذاب بدي.
-پسرك عزيزم! كتاب چيز باارزشيه... من نميتونم اونا رو ول كنم و برم. ولي منو سرزنش نكن خود تو هم عاشق كتاب. يادت نيست به من چي ميگفتي؟ "من خوره كتابم!". تو هم دوست داري اينجا باشي اين كتاب ها رو بخوني...
حق با پيرمرد بود. مطمئنا اگر درگير مسئله به اين مهمي نبودم و اگر پيرمرد اينجا نبود به سراغ قفسه ها ميرفتم و كتاب خوبي را براي خواندن انتخاب مي كردم...

-جك حواست باشه! صداي زنگدار جيمي در گوشم پيچيد و به خود آورد. سرم را تكان دادم و به پيرمرد خيره شدم كه با خوشحالي لبخند ميزد.
-ديدي حق با منه جك بيچاره؟ تو مال اينجايي. تو نمي ذاري كتاب ها نابود بشن. تو دوست داري از اونا مواظبت كني. اين طور نيست؟ پيرمرد اينها را به من ميگفت و من در كمال وحشت متوجه شدم كه حق با اوست.

-نه! جك تو عاشق كتابي اما نه به هر قيمتي. نه به قيمت روحت... نه به قيمت جون مادرت! جمله آخر جيمي همچون ضربه محكمي بر افكارم فرود آمد و مرا از خلسه بيرون آورد... نام مادرم خشم را به جاي خون در رگهايم دواند...
فرياد زدم: نه به قيمت جون مادرم!!

همين كه صدايم در كتابسرا طنين انداخت رنگ از روي كتابدار پريد, با نفرت به من خيره شد و بدون آنكه چشم از من بردارد خطاب به جيمي گفت: خوب خانم كوچولوي ما حس مادريش گل كرده... ميدونستي كه تو يه موش مزاحمي؟ و ميدونستي كه دختر من عاشق توله موشهاي كثيفه؟ مخصوصا وقتي از درد جير جير ميكنن...

معناي جملات همچون زهر كشنده اي با كندي در مغزم پراكنده شد. پيش از آنكه بتوانم عكس العملي نشان دهم جسي پرتو ارغواني رنگي را به سمت جيمي فرستاد و جيمي اولين واكنش را نشان داد و مبارزه آغاز شد... آني به سمت دويد تا به او كمك كند. دستم به سمت چوبم رفت كه ناگهان پيرمرد نچ نچ كرد: من هنوز با تو كار دارم... اين بي احتراميه كه حرف منو قطع كني!
-خودت و حرفت هر دو برين به جهنم! فرياد زدم.

صداي جيغي از سمت چپ به گوش رسيد و خون زيادي بر روي قفسه كتاب ها پاشيده شد. صداي جيمي بود كه از درد مي ناليد. پوزخند پيرمرد وسيع تر شد چشمانش را بست و منتظر فرياد دوم ماند...
-جك! تمركز كن! تو راه نجات رو ميدوني... خودت گفتي... در آينده خودت گفتي كه با استفاده از مطالب كتاب "حقايقي درباره اشباح" پيرمرد كتابدار رو نابود كردي... آخ...!

چشمان پيرمرد گشاد شد و با دوكاسه خون به من خيره ماند... تو چي رو ميدوني افليج؟
چشمانم را بستم و به مادرم فكر كردم, به جيمي به خودم و به... دخترم و ناگهان با يادآوري جمله اي از آن كتاب منحوس لبخندي بر لبانم نشست: "تنها راه نابود كردن روحي كه به دنيا وابسته است نابود كردن عامل وابستگي او به دنياست!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1387/1/18 22:13:22
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 17:35
نمایش جزئیات
آفلاین
اولا : بابا چرا سوژه رو این قدر تند جلو رفتید؟
دوما: هووم موافقم سه نفر خوبه ولی بهتر نیست نفر سوم بچه ی جیمی باشه؟که جیمی مجبور بشه خودشو فدا کنه تا جک و دختر خودش نجات پیدا کنند؟

.................................

ناگهان همه چیز ناپدید شد .! همه ی حاضرین زیر خنده زدند پسر بچه ی کک مکی پررویی که جلوی سالن نشسته بود گفت : هی فکر می کنم که این من بودم که نور می انداختم!
مادرم می خندید دستش را روی سرم کشید : عالی بود پسرم تو همشون رو ترسوندی !
چی؟؟ من ..من..اون پیرمرد رو دیدم مرد کتاب دار بود حاضرم قسم بخورم که ...
ناگهان پنسی پاریکسون گفت : اوه جک خیلی عالیه همین طور ادامه بده فقط مشکلش اینجاست که هیچ کس حاضر نمیشه توی اون نمایش پیرمرد باشه نورپردازی که نیکلاس بود می خوای من هم پیرمرد نمایشت بشم؟
گلوله ای از خنده توی سالن رها شد .سرخ شده بودم این امکان نداشت : من می خواستم برای جلب توجه با توجه به پای مریضم یک نمایش شیرین بازی کنم ولی این واقعیت بود قسم می خورم من اون پیرمرد رو دیدم
هدویگ در حالی که زیر لب می خندید گفت : می گم داری با خودت فکر می کنی که کسی رو دیدی نه؟ روحی چیزی؟ ولی من فکر کنم اون پای مریضت تورو به توهم وا می داره
با شنیدن این حرف عصبی شدم می خواستم با ویلچرم پاهای هدویگ رو له کنم تا اون هم یک عمر روی ویلچر بشینه بفهمه که این چه دردی داره بفهمه که زندگی مسخره بازی نیست اما مادرم مانعم شد.
فریاد زدم : اما من اون پیرمرد رو دیدم!
مادرم گفت :هی جک بیا بریم باید استراحت کنی !
قطرات عرق روی پیشانی ام مرا از حرف زدن معاف کرد چشمم به دختربچه ای افتاد که ان سوی سالن نشسته بود .صورتش یخ کرده بود به طرفش رفتم باید می فهمیدم مطمئن بودم او پیرمرد را دیده است چهره اش وحشت زده بود
با ویلچر هایم که روغغن چرخ هایش رو به اتمام بود ارام ارام به سمتش حرکت کردم
جینی داد زد : اوه .جک و جیمی .چقدر هم که بهم می ان
اوه پس اون دختر بچه اسمش جیمی بود نه؟
_سلام جیمی ، تو اونی که من دیدم دیدی نه؟ راستشو بگو .من دیونه نشدم درسته؟
جیمی نگاهش کرد و سپس گفت : من..اوه
و به سمت در خروجی دوید
هدویگ و جینی و پنسی یک صدا می گفتند : ترسو ها ترسو ها ترسو ها.!
فریاد کشیدم : اما این واقعی بود من مطمئنم
جینی گفت : اگر راست می گی یک بار دیگه احضارشون کن شاید ما هم دیدیمشون!
در همین لحظه صدای قرژ در بگوش رسید و جیمی که گویا از حالت تهوه نجات پیدا کرده بود برگشت .
با چشمانش نگاهی به من کرد : تو نباید به حرفشون گوش کنی . من ..من اون رو دیدم
نفس در سینه ام حبس شد
هدویگ داد زد : چیه ترسو هان؟ می ترسی ؟؟ اخه نازی می دونستم حتی عرضه ی اجرای دوباره ی یک نمایش رو هم نداری چلاق!
عصبی شدم رگ هایم منتقبض شد

به سمت کتاب رفتم

جیمی فریاد کشید : اوه نه جک
اعتنایی به او نکردم

صدای زیر دخترکی به گوشم رسید : جک .جک این کارو نکن..اوه بابا نه !

پدر؟؟ رویم را برگردانندم .دختر بچه ای حدودا 6 ساله پشت سرم بود : بچه جان من پدر تو نیستم
دختر بچه به طرف جیمی رفت : هی مامان تو بهش بگو که من کی هستم ..نزار خودشو نابود کنه!
جیمی ارام ارام به سمت من امد :هی بزار برات توضیح بدم .من از اینده می ام .! از 20 سال اینده !باور کن تو با من ازدواج می کنی اوه ..نه

نگزاشتم حرفش را تمام کند .! نمی خواستم این حرف های مزخرف را بشنوم .همه ی این داستان ها ...

پنسی داد زد : اوه چه عالی یک دختر بچه که می گه از 20 سال اینده می اد و یک پسر به اسم جک که با یک سایه حرف می زنه و می گه من پدر تو نیستم ! هی کس دیگری هم توی این جمع هست ؟

جیمی گفت : ببین جک هیچ کس نمی تونه دخترمون رو ببینه!

کتاب را باز کردم .شروع به خواندن کردم :

طلسم ارواح:

_اوه نه جک

ان ها هیچ وقت نمی توانند بدون احضار وارد دنیایی شوند

مگر به دلایل بالا که در فصل قبل گفتیم

ولی گاهی اوقات لازمه ادم اون ها رو به یک مجلس دعوت کنه

فراموش نکنید ارواح هم به جشن و هالوین علاقه مندند!

_بابا نه!

مادرم سعی کرد جلوی من را بگیرد : جک پات درد می کنه نه؟ بخاطر همینه که توهم برت داشته

جینی گفت : اوه خانم بزارید کارش رو بکنه می خوایم بخندیم

مادرم دندان هایش را روی هم سایید

ارواح در کمین شما هستند :

اکسپالانتونیمونا.اتوتاندذ

مادرم سعی می کرد پاهای من را نگه دارد .ناگهان اختیار از دستم خارج شد بی وقفه لگد پرتاب می کردم قیافه ی جیمی و هدویگ و پنسی خیلی جالب بنظر نمی رسید مادرم جلو امد سعی می کرد نگهم دارد ناگهان نیروی کاملا غیر ارادی در وجودم باعث شد از روی ویلچر بلند شوم به سمت مادرم حمله ور شدم خون جلوی چشمانم را گرفته بود هیچ اراده ای نداشتم در دل می گفتم : بس کن لعنتی .!
مادرم را بلند کردم همه از راه رفتن من متعجب بودند ناخن های دستم به طرز وحشتناکی در حالی رشد بودند دستم را در شکم مادرم فرو کردم بروی زمین افتاد :خون از بدنش بیرون می ریخت
اخرین نگاهش را به من کرد : اوه پسرم ..دوستت دارم !
چشمانش را بست .هیچ چیز نمی فهمیدم ناخن هایم حالا به حدود دو متر رسیده بود به سمت کتاب رفتم کاملا غیر ارادی دستانم را در جوهر فرو کردم و بعد به ناخن هایم را به سمت قلبم گرفتم .
تالار در سکوت کامل فرو رفته بود .در گوشه ی تالار میز های کوتاه و بلندی به چشم می خورد که حالا جنازه ی مادر من را در میان داشت
_اوه پدر خواهش می کنم
دخترک گریه می کرد .و به سمت من دوید من 8 ساله که ظاهرا پدر دختری بودم که از اینده می اید .!
خود را روی بدن من انداخت و مادرش جیمی که فریاد می کشید : انا نه!
به سمت من دویدند هردو دستانم را گرفتند دستانی که به خون مادری الوده بود که عاشقانه دوستش می داشتم !

ارتباطی جادویی بین ما بوجود امد همه چیز درخشید سالن را نوری سفید در بر گرفت و من بیهوش شدم!


یک ساعت بعد :کتاب خانه ی جادوویی

بهوش امدم .احساس می کردم از لوله ها و مجرا های فاضلاب وارد این کتاب خانه شده ام .!

جیمی دختر بچه ی همسایه ی ما که ادعا می کرد از 20 سال اینده می اید و همسر اینده ی من است با دختری که او هم از اینده می امد و تظاهر می کرد فرزند من است روی زمین بیهوش افتاده بودند

صدای ارام و افسرده ی پیرمردی را شنیدم : نباید توی کاری که بهت مربوط نبود دخالت می کردی پسر کوچولو

به چهره ی جیمی و دخترک نگاه کردم و همین طور به ناخن هایم که حالا کوتاه شده بودند و خون مادرم در زیر ان ها جمع شده بود

صدای پیرمرد :

عزیزم بلاخره وارث خودم رو پیدا کردم بیا جسی بعد از 20 سال دوباره یکی پیدا شده که..یک بچه ی فوضول دیگه ... اوه جک می گم خیلی راحت میشه توی جلدت رفت .خیلی راحت مادرت رو کشتم این طوری راحت تر می تونستم تورو تسخیر کنم .!

به سمت من امد دستانش را بر روی گونه هایم گزاشت دستان سردش وجودم را لرزاند فریاد کشیدم :نه!

ناگهان صدای جیغ جیمی را شنیدم که به سمتم می دوید : نمی زارم ولش کن!!!!!!

پیرمرد ارام گفت : اوه جسی می بینی؟ دست سرنوشت جیمی رو دوباره به اینجا برگردوند تا شاهد بدبختی شوهرش باشه !و نابودی دختری که در اینده به وجود نخواهد امد

دختری که تظاهر می کرد دختر من است گفت : زشت بد ترکیب تو نمی تونی بابا ی من رو حبس کنی !

بدنم به طور عجیبی شروع به رشد کرد عضلات بدنم کشیده می شد و دقایقی بعد خودم را در کنار جیمی دیدم دختری زیبا و همقد و هیکل خودم در حالی که به من لبخند می زد گفت : این اینده ی تو است اگر بتونی با این موجودات مبارزه کنی ! ما در کنارت هستیم

پیرمرد قه قه زد : اوه جسی بیا وقت مبارزه است .! هرچند ما پیروز خواهیم بود و هر سه ی این ها توی این کتاب خانه حبس خواهند بود !



توجه : مبارزه را با نهایت تخیل توصیف کنید ! جیمی همسر اینده ی جک بود که همراه با دخترش از 20 سال اینده امد تا جک را نجات دهد چون اگر جک نمی توانست از ان مخمصه بیرون بیاید ازدواج و بچه و اینده ای در کار نبود.توجه کنید اگر جک و جیمی و انی موفق بشن طلسم شکسته میشه و مادر جک هم زنده می شه!

سعی کنید این مبارزه رو توی 2 تا پست توصیف کنید!


با تشکر

هرمیون گرنجر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1387/1/18 18:04:10
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1387/1/18 18:10:00
[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1387 17:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به نظر من داستان را همون طور که الفیاس گفت ادامه بدیم جالب میشه
>>>>>>>>>>>

میخواستم برای یک بار هم که شده کم نیارم و یک نمایش جالب و ترسناک اجرا کنم تا همه تا سر حد مرگ بترسند.

سعی کردم گفته های کتاب را به یاد بیاورم و با لحنی ارام و ترسناک گفتم : من میخواهم در این جا برای شما نمایشی واقعی را اجرا کنم ... نمایشی واقعی و ترسناک

مادرم اهسته زمزمه کرد : افرین ادامه بده داری همه را میترسونی.در حقیقت خودم هم از لحن گفتارم به وحشت امدم.

_ نمایشی که میخواهم برایتان اجرا کنم احضار روح است پس لطفا اونایی که میترسند از این جا بروند.

در حین گفتن این جمله به جاش خیره شدم اثار ترس کاملا در صورتش نمایان بود شکلکی برایم در اورد.

کسی ان جا را ترک نکرد پس چوبدستی ام را از جیب ردایم در اوردم و طبق دستور کتاب طلسم ها را تند تند خواندم:اسبرکاشولابتریهولباتکن...
سالن حالت خفگی به خود گرفت . بوی عجیبی احساس میکردم اما باز هم به خواندن ادامه دادم:جلباریکولامیسوساسیولاسی

طلسم تمام شد اما کسی ظاهر نشد همه زدند زیر خنده با این که خجالت کشیده بودم اما از این خوشحال بودم که روحی را احضار نکرده ام... اما نه! ناگهان همه جا را دود غلیظی گرفت همه مجبور شدیم به زحمت به شخصی که داشت از میان غبار تیره به سویمان می امد نگاه کنیم.

نه... این امکان نداشت... ان شخص پیرمرد کتابداربود

کتابدار ارام ارام قدم به سوی ما برداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!