باغ زیبایی که در آن قدم می زدم،سرزمین رویا های من بود.پیراهن بلند سفید پوشیده بودم و مردی با کت شلوار زیبا در کنارم قدم می زد.توسکاهای سرخ رنگ و افراهای نارنجی که نشان از پاییز می دادند بر دریاچه ی درخشان باغ سایه افکنده بودند.خورشید طلایی رنگ در میان اسمان بی کران می درخشید و بوی زندگی باغ را پوشانده بود.احساس خوبی داشتم.حس سبک بالی ،حس شادمانی.پقدر می ترسیدم که پیردختر شوم ولی حالا همه چیز بروفق مراد من بود.در شادی هایم غرق بودم داماد هم رویش را پوشانده بود.صدای گرم و دلنشینش به ارامی گفت :عروس خانم..نمی خوای روبندت رو برداری ببینیمت؟.با لبخند و اسودگی روبند را کنار زدم.داماد لبخندی زد و او هم روبندش را کنار زد .جیغ کشیدم.او یک خوک بود.وحشت تمام وجودم را برداشت.به ارامی گفت:از چی می ترسی؟..از این که با پسرخالت ازدواچ کردی؟...یادت نره که ما خوک ها نباید از هیچ چیز بترسیم .باور نمی کردم به طرف دریاچه ی درخشان رفتم و تصویر خود را دیدم.یک صورت خوک مانند با پوستی صورتی.ناگهان همه ی مهمان ها هم به خوک تبدیل شدند و به سمت کیک ها و خوراکی ها حمله ور شدند.
جیــــــــــــــغ
نیمه شب بود.از خواب پریدم.دقایقی طول کشید تا از ان کابوس وحشت بیرون بیابم و مرز بین دنیای واقعی و خیالی را درک کنم.زیـــــنگ
_الو؟
_سلام....خواهش می کنم...بیا اینجا...برادرم....برادرم...
_شارلوت چی شده؟برادرت چی ؟
_داشتم کتاب شانس رو میخوندم.فصل شانس خانواده رو..اخه کتابتو این جا جا گزاشتی....یهو این بچه سه ساله توی خواب جیغ کشید.وقتی رفتیم بالای تختش دیدیم در حال تشنجه..حالش خیلی بده خواهش می کنم بیا.
_باشه میام با مامانم می ام شارلوت....فعلا .
نفس نفس می زدم.قلبم درد می کرد.چطور ممکن بود؟یک حسی به من می گفت همه چیز به ان کتاب مسخره مربوط است اما نه...اینها خیالاتی مبهم است که ذهن مغشوش مرا اشفته تر می کند.به ارامی با خود زمزمه کردم :این هیچ ربطی به کتاب شانس ندارد.
چراغ اتاق را روشن کردم.مدتی طول کشید که به نور عادت کنم .سپس با همان دمپایی های صورتی خرسی به طرف اتاق مادرم دویدم.
_ماما..ماما..بیدار شو
مادرم به ارامی چشم های درشتش را باز کرد و گفت:باز چی شده؟
_مامان..برادر شارلوت..تشنج کرده ما باید به بیمارستان بریم.
مادر پلک زد و ارام گفت:دخترم..الان وقت مناسبی برای شوخی نیست.
_مامان من شوخی نمی کنم.
_بس کن...تا اونجایی که من یادمه شارلوت برادر نداشت
_چــــــــــِی؟ مامان چطور فراموشش کردی؟همون پسربچه ی تپل مپل سرخ و سفید که دیروز برای عصرانه به خونشون رفتم.
_برو بخواب وگرنه فردا مجبور میشی پرده هارو بشوری.
به ارامی شب بخیر گفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم.
این ممکن نبود.مادرم سر به سرم می گذاشت.چطور ممکن بود که دنی رو فراموش کرده باشند؟ان هم وقتی که به ما نیاز دارد.من خودم دیروز با دنی بازی کرده بودند.همچین چیزی غیر ممکن است .
گوشی تلفن را برداشتم
_الو شارلوت
_سلام ...الان وقت زنگ زدنه؟
_تو مگه نگفتی برادرت بیمارستانه؟بعد خوابیدی؟
_من؟من؟ من که برادر ندارم واه...برو بخواب.
دستانم سست شد و گوشی تلفن از دستم افتاد.چرا هیچ کس دنی را به خاطر نداشت؟چرا هیچ کس باور نمی کرد که دنی وجود دارد؟.ناگهان جرقه ای در ذهنم خورد من یک عکس از دنی و شارلوت داشتم.هردو کنار هم بودند.به سرعت به سراغ کتاب فارسی ام رفتم که عکس را از صفحه 65 بیرون بیاورم. عجیب بود.باورم نمی شد .نیمی از عکس که مثلما عکس دنی باید می بود سوخته بود و من یک نصفه عکس در دست داشتم.به طرف دفتر خاطراتم رفتم.مطمئن بودم که اسم دنی را نوشته ام..اگر دنی فراموش شده بود نامش هم باید پاک میشد.
دفتر خاطرات قرمز با پروانه ی طلایی رنگش به ارامی باز شد.
خاطره ی یک روز شیرین و بازی با .....
چرا اسمش خالی بود؟...چرا جای اسمش سوراخ شده بود.
به ارامی روی جای خالی نوشتم:دنی.
اتفاق عجیبی افتاد.نوشته ها به رنگ طلایی در امدند و ارام ارام شروع به سوختن کردند.
خدایا چه اتفاقی افتاده است؟ایا ان کتاب لعنتی باعث همه ی اینهاست؟او دنی را به بد شانسی و بعد به فراموشی سپرد؟
نمی توانستم بیش از این فکر کنم.چشمانم را بستم و از ته دل عهد کردم که فردا کتاب را از شارلوت بگیرم.
..................
توجه:کتاب شانس بدشانسی می اورد و بعد کسی را که بدشانسی برایش اورده به دست فراموشی می سپارد.طوری که همه فراموشش کنند
آنلاینها
12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[continious]] کتابخانهی پروفسور اسلینکرد
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
Re: کتابسرای جادویی دیاگون
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

