جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1387 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
پسران ریونی با جماعت مدیر و یک عدد ناظر استکباری به نام گابر که در میان آنها قرار داشت روبرو شده بودند و به این فکر میکردند که چگونه مدیران متوجه حضور آنها در جنگل ممنوعه شده اند که با پیوستن ادی به جمعی که در مقابل آنها قرار داشت به نتایجی رسیدند.در این میان گابر چند قدمی به جلو برداشته و به راجر نزدیک شد و در حالی که بسیار خوف انگیز به نظر می رسید سعی داشت چوب دستیش را در چشم راجر فرو کند که با عکس العمل بارون روبرو شد.
بارون:شما در برابر دیدگان مدیران حق دعوا و اینا ندارید .اگه خیلی دوست دارید میتونید برید وسط جنگل ممنوعه به همدیگه حال بدید.

خارج از رول

ناظر:به هم حال بدید یعنی چی بوقی, اونم از زبان مدیران
نویسنده:به مرلین من تقصیری ندارم.از فرمایشات خود بارون هست اینجا میتونید ببینید.

داخل رول

در این میان عله بدین وضع به راجر خیره شده و راجر نیز اینجوری به او نگاه میکرد.دقیقا زمانی که عله به منفجریت نزدیک شده بود به حرف آمد تا خود را تخیله کند.
عله:راجر تو دیگه مدیر نیستی, شما ریونی ها هم تا 10 دقیقه دیگه اگه توی خوابگاهتون نبدید بلاک میشد.
و بدین ترتیب عله در حالی که دست به منوی خود میبرد به همراه سایر مدیران از جلمه بارون که سعی داشت مسئولیت بلاک کردن ریونی ها را بر عهده بگیرد از آنجا دور می شود.
راجر:نه, من دیگه نمیتونم کاری بکنم . من حاضر نیستم این ننگ رو قبول کنم.
فلیت در حالی که سعی داشت راجر را آرام کند:نگرن نباش, همه چیز که مدیریت نیست.ما میتونیم در کنار هم رول های قشنگی بزنیم
راجر:رول چیه؟؟
ملت ریونی:
فلیت:نمایشنامه..ایفای نقش...رول..
راجر:آره فکر کنم یه همچین چیزی تو سایت وجود داشت.قبلا که مدیر نبودم اونجا هم فعالیت میکردم ولی از وقتی مدیر شدم رول زدن یادم رفته.
فلیت در حالی که سعی میکرد ملت را متوجه بازگشتن کند:خوب بهتره برگردیم.داخل تالار بیشتر در این مورد حرف میزنیم.
راجر:نه به هیچ وجه, من دیگه حاضر نیستم هیچ کس رو ببینم.من میخوام از این به بعد داخل همین جنگل زندگی کنم.
و بدین ترتیب راجر در عرض چند ثانیه به اعماق جنگل رفته و از نظرها ناپدید میشود.
فلیت:ولش کنید یه خورده میره جلوتر ,میترسه بر میگرده.
وبدین ترتیب ملت ریونی به اتفاق گراوپ به تالار ریونکلاو باز میگردند.

اعماق جنگل

حیواناتی که شبیه به گلگومات و کینگ کنگ و امثال آن هستند البته با این تفاوت که بسیار خوفناک تر ند دور هم جمع شده اند.این حیوانات قزویانوس نام دارند و رولینگ هیچگاه از آنها سخنی به میان نیاورد ولی آنها همیشه وجود داشتند.
یک قزویاونس پیر رو به یک قزویانوس جوان:ای قزویانوس جوان, مدت هاست که هیچ موجود سفیدی در این جنگل یافت نشده.این باعث شده جمعیت ما در اثر تامین نشدن اصلی ترین نیازمان به نصف کاهش یابد و عده زیادی هم دچار مشکلات روحی شده اند.تو ماموریت داری به میان جنگل بروی و یک موجود سیفیت برای ما یافت کنی.اگر به زودی هیچ کلاس خصوصی تشکیل ندهیم نسلمان منقرض میشود.
قزویانوس جوان تعظیمی کرده و از آنجا دور شده و به میان جنگل می رود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده در حال بارگذاری...
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 13 مرداد 1387 09:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ادی با نوک پاش یک خط روی خاک میکشه و با لبخندی شیطانی میگه :
_ با شماره سه مسابقه شروع میشه...شما باید تا اون دوتا درخت های اونجا بدویین و دستتونو بزنین و برگردین آماده باشین ... 1 ...2...3! حرکت!
در همین موقع تمامی بروبچز ریون کلاوی شروع می کنن به دویدن به طرف درخت ها!
ادی پوزخند میزنه و موبایلش رو در میاره تا یک زنگ بزنه.
_ الو گابریل؟ سلام... بچه ها کجان؟ والا من نمیدونم الان دارم توی کلاس گیاه شناسی تحقیق می کنم ... ولی مثل اینکه دیشب قرار بود برن جنگل! جنگ نه ... جنگل! آره درسته ... من فعلاً کار دارم بعداً بهت زنگ میزنم!

در همین موقع بروبچز ریونی با سرعت بر میگردن . گراوپ داد میزنه :
_ من شد اول! من خواست جایزه! من خواست مجله لخت
ادی : بیا گراوپ جون ...! بیا این مجلتو بگیر به بقیه هم نشون نده دلشون آب بیفته!

بروبچز : بزار ما هم ببینیم گراوپ!
گراوپ : برو بابا! خودم دارم عشق می کنم!

گراوپ همینجوری با ولع ورقه ها رو عقب و جلو می برد و از اون صفحه هایی که بیشتر از همه خوشش می اومد یک ماچ گنده می گرفت

ادی دستاش رو به هم زد تا توجه بچه ها رو جلب کنه سپس گفت :خب خب خب... ببینید دوستان حالا اگه گفتید وقت چیه؟ درست وقت یک پیک نیک جالب و عالی تو عمق جنگله!

گراوپ داد کشید : من دوست داشت جنگل ... من یاد داشت جنگل عین کف دست!

در جنگل
گراوپ در جلو راه میرفت و بروبچز راونی هم همچنان پشت سرش حرکت می کردند...
راجر زیر لب گفت : ولی من می ترسم... این کار های ما عاقبت خوبی نداره ها! آخرش گابر میفهمه مدیرا هم منو برکنار میکنن!
فلیت ویک با صدای جیغ جیغی اش داد کشید: مردک بی شعور من کلاس های امروزم رو ول کردم فقط به خاطر تو! اون وقت تو داری میگی من از عاقبتمون می ترسم! کجا رسیدیم گراوپ؟

گراوپ خواست جواب بده که ادی جیغ کشید و به پشت سرش اشاره کرد ...
بروبچز :
راجر :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
راجر غمزده و دپسرده به تابلوي رونا ريونكلا روي ديوار خيره شده و بقيه ي پسرا قهقهه هاي شيطاني مي زنن كه ناگهان صدايي توجه ها رو به خودش جلب مي كنه...
- اصلا فكر اينو كرديد كه چطور بايد از جلوي آستاكبار و منوي مديران رد بشين تا به جنگل ممنوعه برسيد؟
- به سختي
- قررر..من مي ترسم اين صداي كيه؟
- منم...اينجا نشستم ..روي شصت پاي گراپ..
پسران ريونكلا با نيش باز و چشم در اومده به شصت پاي گراپ نگاه مي كنن و در كمال تعجب موجود ريزي رو روش مي بينن!
- سلام..!
- قرررر... اين چيه؟ يه جور مگسه جهش يافته ست؟
بلافاصله زبون تره ور توي دهنش پاپيون مي شه و موجود ريز از روي شصت پاي گراپ مي پره روي سر تره ور...
- قرررررچ..!
- بوقي ها من استادتونم ...اومدم كمكتون...
- خب حالا ما بايد چي كار كنيم؟
- من يه فكري دارم...

در خروجي تالار ريون!
گرومپ....گرومپ.!
با قدم هاي سنگين گراپ هاگوارتز به شدت مي لرزه و چندين تابلو و زره و كوزه و اينا از روي ديوار ميوفته پايين و شصت تيكه مي شه..
- گراپ خواست بره جنگل.. گراپ خواست بره جنگل!
گراپ در حالي كه با صداي نكره اش اين جمله رو تكرار مي كنه از جلوي گابر رد مي شه و يك لبخند مليح هم به گابر مي زنه..
- هووووي غول غارنشين..كجا داري مي ري؟
- گراپ خواست بره جنگل..
- اينو كه فهميدم براي چي داري مي ري اونجا؟
- مرلينگاه اينجا براي گراپ مناسب نبود ..گراپ مي خواد بره در آغوش طبيعت!
- ايشششش
-
گراپ خنده ي غولانه اي مي كنه و همونطور كه اون جمله رو تكرار مي كرد به راهش ادامه مي ده..گرومپ..گرومپ..! گراپ در سرسراي ورودي با عده اي از مديران برخورد مي كنه.
عله:‌ غول نفهم كجا داري مي ري؟
گراپ: دوست هاگر اصلا هيچي نفهميد.. گراپ مدام گفت كه خواست بره جنگل..
ليلي: گراپ چرا جيبهات باد كرده؟ توشون چي گذاشتي؟ قاچاق؟ هان هان هان؟
گراپ:‌ اينا آذوقه ي گراپ بود!
كوئي: بارون چندتا كنترل اف پنج بزن ببين چي ميشه..
مديرا رو به كوئي:
عله: گراپ هر وقت راجرو ديدي بهش بگو بياد اين دسترسي ها رو بده تا اخراج نشده..
ناگهان جنب و جوشي در جيب گراپ پديدار ميشه و توجه مديرا رو به خودش جلب مي كنه..
مديرا با هم: اون چيه كه داره تكون مي خوره!؟
گراپ: بوقي ها به مسائل شخصي گراپ هم كار دارن!!

كمي بعد جنگل ممنوعه
- خب ديگه بريزيد پايين اينجا آخر خطه..
بلافاصله يكي پس از ديگري پسران ريونكلايي از درون جيب هاي گراپ به بيرون سرازير شدند و شادي كنان قهقهه هاي شيطاني سر دادند. كمي بعد فليت ويك هم از توي گوش گراپ بيرون اومد و به همراه ديگران قهقهه زد!
- راجر بوقي... داشتي همه چيزو خراب مي كردي براي چي داشتي مي رفتي بيرون هان؟
- عله منو اخراج مي كنه!
- بوقي ترسو... هي گراپ دفعه ديگه آروم تر برو وقتي تند مي رفتي از داخل تحت ضربات هولناك قرار مي گرفتيم..
- خب حالا بايد چيكار كنيم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1387 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
خوابگاه پسرونه راونکلاو از هر زمان دیگری به هم ریخته تر بود. تخت های آبی رنگ به هم ریخته و جزوات استاید هاگوارتز ولو شده بر روی میزی گرد و خاک گرفته بر روی خوابگاه افتاده بودند.
مبلمان زیبا ولی خاک گرفته درست رو به روی شومینه خاموش و سرد قرار گرفته بودند و نسیم سرد از لای پنجره ی نیمه باز خوابگاه خرامان خرامان به داخل خوابگاه وارد می شدند.

در کنده کاری شده به شدت باز شد و تمامی پسر های راونکلاو که تازه از هاگوارتز برگشته بودند خسته بر روی مبل های خاک گرفته ولو شدند.

آلفرد در حالیکه روی کاناپه ی سه نفره ای ولو می شد با خستگی گفت : ای بابا ! این کلاس ارزشی بارتی کراوچ هم فقط مسخره بازیه! باو این کلاسو باید بگیم یا جمع کنن یا کلاً استادش رو رد کنن بره دیگه!

تره ور هم در تائید حرف آلفرد در حالیکه رد مگسی رو تو هوا دنبال میکرد گفت : درست می گی آلفرد ... اگر می ... فووووورت(صدای نابود شدن مگس ) اگر می شد که دیگه هاگوارتز شرکت نکنیم خیلی خوب میشد!
با گفتن این جمله توسط تره ور ، صورت راجر به دلایل نا معلوم خیس عرق میشه!

فلش بک
راجر به شدت به صندلی طناب پیچ شده و یک چماغ هم رفته تو دهنش!
گابریل در حالیکه هر دقیقه یک کروشیو نثار راجر می کرد با لحن عصبانی شروع به حرف زدن میکنه :
_ بار آخر من و تو باشه که ببینم کسی رو تحریک کرده باشی که تو هاگوارتز فعالیت نکنه ، و وای به حال اون روزی که یکی از پسرا توی هاگوارتز شرکت نکنه و من ، تو رو مسئول این کار ها می دونم.

زمان حال ، خوابگاه پسران
ملت در حال شکایت از هاگوارتز بودند که ادی ماکای از گوشه دنج و تاریک خوابگاه بیرون میاد ، طوری که صورتش همچنان در سیاهی باقی بمونه.
_ هوووم ... خب خب خب! میبینم که پسرا همچی همچی هم از هاگوارتز راضی نیستند ، من برای فردا به مدت یک هفته یک سفر تفریحی رو به جنگل ممنوعه طرح ریزی کردم و در ضمن مسابقه ای هم تو این بین اجرا میکنم که خودتون خود به خود باهاش آشنا می شین.
کریچر دست نحیفش رو بالا میبره و با صدای ریزی میپرسه : جایزه هم داره ؟ جایزش چیه؟
لبخندی شیطانی بر لبان کریچر نقش بسته بود و زیر لب خطاب به تمامی اعضای راون گفت : یک مجله لخت
با گفتن این جمله تمامی اعضای راون به طرف لباس هایشان دویدند ولی در این بین ادی ، با دست زدن بکس رو دعوت به سکوت کرد و گفت : در ضمن باید بگم که دخترا الی الخصوص گابریل نباید از این موضوع با خبر بشه!
فریادی مسرت بخش فضا را پر کرد ، و در این بین تنها کسی که خوش حالی نمی کرد ، راجر بود که تک و تنها روی مبل نشسته بود و به عاقبت شوم خودش فکر می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: اشياء قيمتي ريونكلا
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1387 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
_ به به! کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم!

دوربین زوم اوت میکنه و ملت یه آدم فقیر بیچاره حیوونکی رو میبینن که در جمع اوتوبوسی که پر از جوات بود واستاده و از اینکه خدا در دستش یه کیف پر از پول قرار داده، این شکلی شده:

ایستگاه بعدی طرف پیاده میشه و خوش و خرم اول میره سمت مغازه لباس فروشی، یه دست لباس گولاخ!( چو! تو ترکی!!) میخره و میپوشه و یه مشت گالیون میریزه رو پیشخون مغازه داره! و با یه عینک دودی خفن میره پی کارش!!!


ساختمون حذب:

_ اوه سرژ! سرژ! سرژ! سِِِِِِــــــــــــــــــــــــرژ! با تو ام بوقی!

سرژ سرشو از تو اتاقش می یاره بیرون و میگه:
_ تو فسیل شدی، هنوز نفهمیدی وقتی دارم از تو ریشم پشه در می یارم، نباید مزاحمم بشی؟؟

ققی بال و پری میزنه و یه صحنه عشوه ققی ای می یاد و میگه:
_ سرژي!! آخه خبر خوشحال کننده ای دارم!
_ خب بگو!
_ آنیتا! آنیتای بابا ققی! انیت وینگیلی! آنیت کوچولو...
_ دهه! همچی میگه انگار 6 ماهشه! خب چی شده؟!
ققی مژه ای میزنه و میگه:
_ انیتای بابا بهم خبر داده که داره بر میگرده!!

سرژ یه نگاه:" الان این خیلی مهم بود" به ققی میندازه و تا می یاد حرفی بزنه، زنگ به صدا در می یاد!

ققی ییهو بال و پری میزنه و درو وا میکنه و ملت میبینن که یه آدم با لباس خفن با یه کیف سامسونت پشت دره!

ققی خیلی رسمی و این حرفا:
_ بفرمایید؟! کاری داشتین؟!

طرف عینکشو بر میداره و داد میزنه:
_ منم بابا سومی! آنیت!

بعد ییهو دوربین میره آسمونو نشون میده!

--------
خب! ورود خودم گلباران!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: اشياء قيمتي ريونكلا
ارسال شده در: یکشنبه 2 تیر 1387 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
تره ور شاد و خوشجال و خندون و اینا ! میره سوار یک اتوبوس خیلی خیلی شلوغ میشه ! پول رو در یک سامسونت بزرگ و حدود پنج برابر خودش جا سازی کرده بود و مدام قورولند میکرد !!( بر وزن غرولند ! )

تره ور : پارسال بهار دسته جمعی .. هی .. ( با لحن غمناک بخونید! )
یه باره اتوبوس میترکه و عده ای از جواتان به همراه پشت موهای رنگ شده (!) ، از صندلی ها بلند میشن و میخونن:
- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ..
تره ور : زیارت !
- برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت .. !
تره ور : محبت !
- حالا میگفت برو !
تره ور : اوهو اوهو !
- بهش بگو !
تره ور : اوه اوه !
- دوسِت دارم !
تره ور : اوه اوه !
- یه گفتگو ! راز دلم رو گفتم ، اینو جواب شنفتم و ...

بعد از پیاده شدن از اتوبوس
تره ور از اتوبوس پیاده میشه . در حالی که داره هنوز شعر زیبای پارسال بهار دسته جمعی رو زیر لب زمزمه میکنه. چشمش به ساختمون بزرگی می افته.

- ساختمان مرکزی حزب لیبرات دموکرات جادوگریالیستی ( این چه اسمیه ؟ ! من موندم این اسمو این حذبیا از کجاشون در آوردن ! )

تره ور : آه ! خدای من.. این پول های نازنین رو .. این پولارو که .. همین جا بود .. کو؟ .. پولام کو؟ .. پولام نیست ! قررررررر ! ( همون عرررر خودمون ! ) قررررررر ! پولارو ازم زدن ! من با چه رویی برم تالار آخه ؟


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: اشياء قيمتي ريونكلا
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل داره ایمیلشو چک میکنه که به یه ایمیل خیلی خفن برمیخوره !

گابریل : ملت بیاین این ایمیله رو براتون بخونم ... سلام امیدوارم حالتان خوب باشد ، جام ریونکلا دست منه ! اگه طالبش هستین ، باید بیاین ساختمون حذب به همراه ده هزار گالیون ، فقط هم یه نفر بیاد ، همین دیگه... منم سرژ هستم راستی ، بوق به همتون !

همه سمت تره ور برمیگردن .

تره ور :
فلور : خودت میری حذب جام رو میخری !
تره ور : ای بابا ! من خودم اون جام رو صد گالیون فروختم حالا بیام ده هزار گالیون بخرمش ؟ ( نکته : اشاره به سوء استفاده های اقتصادی کشور های غربی از جهان سومی ها !!!)

از اون جایی که ملت میدونن که وزغ مذکور آه در بساط نداره برای بدست آوردن پول به سمت راجر ، بچه مایه دار تالار میرن !!

-----------
راجر : نمیدم !
چو : تو که مدیری ، روزی شونصد گالیون میگیری از عله .
راجر : نمیدم !
لونا : بده تو رو خدا ، بیا در انجام یه کار تالار پرستانه شریک باش !
راجر : نمیدم !
آلف : ( سانسور شد !)

در همین لحظه در تالار باز میشه و مردی عربی میاد تو .
عرب : السلام علیک یا جوجانغ ! ( نکته برای آیکیوهای پایین : عربا گچ پژ ندارن ، پس چوچانگ میشه جوجانغ !!!)
ملت : جوجانغ ؟!
چو : السلام یا ایها البابا !
ملت : بابا ؟!

چو میره و در آغوش مرد عرب جا میگیره و ملت همه میرن تو کف این صحنه و خوش حالن از این که بالاخره چو پدر واقعیشو پیدا کرده .

تره ور : چقدر جالب ! چو ریشه عرب هم داشت !
چو رو به ملت ریونی : بابام میگه من پول خرید جام رو میدم به شرط این که تعدادی از دختر ها با من به دوبی بیان !( نکته : اشاره به ارسال دختران بالای 18 سال به دوبی !!)

در نهایت !
بابای جوجانغ از خر شیطون میاد پایین و پول رو به ملت میده .

یکی از ریونی های گمنام : چون تره ور جام رو به بوق داده ، حالا هم باید بره پول رو به حذبی ها بده .
ملت : ما موافقیم !
تره ور تو فکرش : خدایا اینا دیگه از کجا اومدن ! منو میخوان با یه چمدون پول ولم کنن ؟

تره ور از ملت خداحافظی میکنه و با چهره ای بشاش و چمدون به دست به سمت حذب میره .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تره ور در 1387/4/1 18:52:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ققنوس از جا بلند شد.
_ حالت خوبه؟
ققنوس با نگراني گفت: اون مرد كجا رفت؟
آلفرد: تو ميدوني اون كيه؟
ققنوس لحظه اي سرش را در دست گرفت و به فكر فرو رفت. آلفرد و راجر با چهره هاي نگران به هم نگاه ميكردند.
ققنوس به آرامي گفت: من اونو نميشناسم. ولي...حس ميكنم اون از مكن بدش ميومد.
آلفرد: خب زحمت كشيدي! اون اگه از تو بدش نميومد كه تو رو نميدزديد!
ققنوس گفت: نه! اون انگار با من دشمن بود. وقتي منو گرفت اين رو احساس كردم. انگار عصباني بود.
راجر گفت: هي! راستي تو چرا اون نوشيدني دامبلدور رو خوردي؟ متوجه نگاهش نشدي؟ خيلي عجيب بود.
ققنوس گفت: تو كه منو ميشناسي.من عاشق نوشيدنيم!
آلفرد: بس كن ديگه. به ما بگو وقتي اون نوشيدني رو خوردي چه حسي داشتي؟
ققنوس دوباره كمي فكر كرد و گفت: من بيشتر از هميشه به دامبلدور اطمينان داشتم. نميدونم چرا. ولي فكر ميكردم كه بايد هرچي ميگه گوش كنم.
راجر و آلفرد به هم نگاهي كردند.
راجر پرسيد: حالا اين قضيه رو ولش كنين. من خيلي دوست دارم بدونم اون مرد كي بوده و چرا فرار كرده.
آلفرد گفت: بذار اوضاع رو بررسي كنيم. ما به اتاق آلبوس ميريم. آلبوس به ما نوشيدني تعارف ميكنه كه ققنوس اونو ميخوره و ما نميخوريم. ققنوس با خوردن اون نوشيدني به طرف آلبوس جذب ميشه.
راجر ادامه ي حرف آلفرد را داد: و وقتي كه ما از اتاقش بيرون ميايم ، اون مرد رو ميبينيم كه ققنوس رو گرفته.
راجر پرسيد: بعدش چي ميشه؟
آلفرد: با اومدن چو اون مرد ققنوس رو رها ميكنه و از ديوار رد ميشه.
آلفرد و راجر ناگهان مثل فنر از جا پريدند و هردو باهم گفتد: با اومدن چو!
ققنوس: من هنوز نفهميدم ماجرا چيه.
ولي الفرد و راجر بدون هيچ اهميتي به طرف چو دويدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: اشياء قيمتي ريونكلا
ارسال شده در: شنبه 1 تیر 1387 09:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- این خز و خیلز بازی ها چیه در آوردین ! از دفتر من برید بیرون ، راجر تو یه مدت کم کاری میکنی میخوام دسترسی گردانندگیتو ازت بگیرم ! رووت زیاد شده !
راجر : اوووا ! من فقط ازت پرسیدم تو جام رو از تره ور خریدی ؟
عله : مگه من بیکارم که جام بخرم ! اصن خودم اینقدشم جام دارم که به جام یه وزغ حسودی نکنم ! نچ، من نخریدم !
راجر : خب باشه! از اول بگو. ولی آخه تره ور گفت که به تو فروخته بوده !!
عله : نه تو مثل اینکه جدا میخوای دسترسی نداشته باشی !

و راجر از دفتر مخوف مدیریت با ناراحتی بیرون میاد. بعد از رفتن راجر عله از جاش بلند میشه و کله زخمی اش رو به سمت زیر میزش هدایت میکنه. بعد با یک شیشه از معجون سیاهی که خیلی شبیه معجون مرکبه در راستای هری پاتری بازی ، بیرون میاد. اون رو یه باره هورت میکشه و با لبخند شیطانی رو به دوربین میگه:
- تو هنوز سرژ رو نشناختی !!
ملت :

----
تالار ریون

همگی با ناراحتی نشسته اند و به درو دیوار تالار نگاه میکنند. غ زده و تنها از صفات بچه های تالار در آن لحظه به شمار میرفت. چو نفس عمیقی کشید و گفت:
- بیاید هُپ ! یک !
آلف: دو !
لونا : سه !
گابر : چهار !
فلور : پنج !
تره ور : شیش !
هکتور : هفت !
چو : هشت ! یه لحظه ... پس هُپ رو کی گفت؟ من دیه خسته شدم شوما ها یه مشت خنگید !! عرررررر !
سراف هم بلند میشه و کاغذ اخراج چو رو پاره میکنه چون متوجه میشه از همه بهتر تو تالار همون چو هست ، با اینکه جاپوترکیه !! ( جاپنی+ترکی)

تق !

در تالار پشت سر راجر محکم بسته .
- من مطمئنم کار عله اس! حاضرم شرط ببندم ! اگه کار خودش نبود ، اسممو میذارم قاسم !! (!)

-----

چطوره که از حالا راجرو قاسم صدا کنیم؟ چون کار سرژ بوده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: اشياء قيمتي ريونكلا
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1387 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تره ور: به...به...به عله!

گابر: چی؟
فلور: هان؟
چو: نمنه!؟

گابر: اِ چو تو ترک بودی! نمی دونستم!
آلفرد بلک: اِ چو تو ترک بودی! ولی چو تو کتاب جاپونی بود!
فلور: اِ چو تو ترک بودی! من می دونستم!
چو: فلور تو همیشه منو درک میکنی!!
فلور:

آلفرد: ولی چو تو کتاب جاپونی بودا!
چو:
فلور:
گابر با دیده حسرت و چشمانی اشکبار به این صحنه فوق رمانتیک و سوپراحساسی مینگره!

آلفرد: آخه چو تو کتاب جاپونی بود!
چو:
فلور از خز وخیل بازیای چو خسته میشه میذاره میره!

در این قسمت از برنامه بلیسیما همچون موجودی بازرگانی! از سقف میفته پایین:

بلیسیما: چو چو منم منم ترکم!
چو: ترک ترک ای همشهری!
بلیسیما:ترک ترک ترک ترک!

در این لحظه امواج تُرک تُرک تالار رو فرا میگیره و چون تالار خیلی بزرگ و وسیع و اینا بوده صدا اکو میشه و کل تالار از غریو عاشقانه تُرک تُرک دچار تَرَک های اساسی میشه!

راجر: هان هان کی ترَک خواست!؟ (Track!)

آلفرد: ولی چو جاپونی بودا!

تره ور:

در این لحظه سراف از ناکجابادی به نام بیرون ازتالار میاد داخل کجابادی به نام داخل تالار:

سراف: چو ازت متشکرم که سوژه جدیدمونو خز کردی و تنها منبع فعالیت ریون رو به باد دادی، حالا من کجای ریون فعالیت بکنم؟ چو تو دیگه تو ریون جایی نداری، میتونی بری بیرون!

و یه کاغذ اخراج از ریون به امضای بانو سراف السادات و مهر تایید گابرالملوک میده دست چو!


چو اشکی بر گونه های سرخینش روان میکنه و به ناکجاباد بیرون تالار قدم های شک و تردید رو می نهه!

چو: میرم و می میرم آسوده میشم از عشق!
آلفرد: ولی چو جاپونی بودا!!


در این بین راجر بی توجه به احساسات بروز نیافته چو و غلیانات درونی آلفرد و مشکلات خراب شده زندگی بر دوش نسل جوان ریون، از تالار میزنه بیرون، تا تو خوابگاه مدیران دنبال عله ای که مودی بود! بگرده! (طرح مرتبط سازی پستها به سوژه تاپیک!)

------------

آیا عله مودی است؟!
آیا مودی عله است؟
آیا عله فرمانده دنیا است!؟
آیا فرمانده دنیا سرژ تانکیان است؟!!

همه و همه در پست نفر بعدی!

آیا شما نفر بعدی هستید؟ با هربار زدن پست بعدی یک بلیت تماشای فیلمهای بی ناموسی کمپانی تره ور فیلمز را دریافت کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/3/29 23:42:56
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/3/29 23:45:42
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]