ممد بر روی پشت بام وزارت دراز کشیده بود. در حالی که یک عدد دوربین و تلسکوپ در کنارش به چشم می خورد چندین برگ و شاخه را بر رویش کشیده بود و به دور دست نگاه می کرد.
بلیز زابینی، وزیر سحر و جادو در حالی که احساس مسئولیت در وجودش فوران کرده بود به پشت بام وزارت آمده و از نزدیک به کار ممد نظارت می کرد!
-چیکاری می کنی ممد؟
-نگهبانی قربان!
-این شاخ و برگا برای چی روته ممد؟
-استتار قربان!
-استتار تو سرت بخوره! برو توی آبدارخونه به بقیه کمک کن! هیچ کس جرئت حمله به وزارت رو نداره! ما پیروز شدیم!
-شما غلط می کنید قربان!
-کروشیو
-آییییییی....ببخشید قربان! منظورم این بود که یک نفر جرئت حمله به وزارت رو پیدا کرده قربان!
-این مزخرفات چیه داری میگی؟ کی داره به وزارت حمله می کنه؟ اون دوربین رو بده من ببینم!
-نمیشه قربان!
-برای چی ممد؟
-استتار معلوم میشه قربان!
-آواداکداورا
ممد جیغ بلندی کشید و حرکت دیگری نکرد. بلیز دوربین او را بدست گرفت و به اطراف نگاه کرد. مردی تنها با قدهای بلند و ریش سفید به آرامی به وزارت نزدیک می شد...آلبوس دامبلدور!
دامبل با قدیم هایی سنگین و آهسته به سوی وزارت حرکت می کرد. هیچ اثری از خشونت و یا حقه و کلک در صورتش نبود. در حالی که چند قدم مانده بود به درب اصلی وزارت نزدیک شود صدای پاق های خفیفی به گوش رسید و چند مرگخوار در حالی که چوبدستی هایشان را به سمت او گرفته بودند ظاهر شدند.
پیتر پتی گرو: سفیدی کیستی؟
-دامبلدور!
نیکلاس: تو همان نبودی که در ارتباط با محفلیان مرا در حد فندق هم حساب نکردی و ضایع نمودی؟
-آره خودم هستم!
بارتی: تو و آلبوس سوروس جزو سران محفل نیستید؟
-بله هستیم!
مورگان: تو همانی نیستی که چند بچه سیفیت را اسیر نموده و آزار می نمودی و کلا می نمودی؟

-بله خودم هستم!
صدای سوتی به گوش رسید و بلیز زابینی از بالای پشت بام فریاد زد: رحم نکنید. بکشیدش!
مرگخواران احمقانه به بلیز نگاه می کردند. بلیز بار دیگر فریاد زد: به چی نگاه می کنید؟ بکشیدش!
پیتر: این چی میگه؟
بارتی: فکر کنم میگه از بالای پشت بوم آسمون خیلی خوفناک تره.
مورگان: نه بوقی! میگه بالای پشت بوم خیلی خفنه.
نیکلاس: نه داره میگه...
شترق!
فریادهای بلیز خاموش شد. مرگخواران با تعجب به او خیره شده بودند. چهره بلیز وحشت زده و اندکی تمسخر آمیز شده بود. مکثی کوتاه و سپس مستقیم به سمت زمین سقوط کرد!
مرگخواران:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





در میاد و از صحنه خارج می شود!











ما می خواستیم شما یه قصه برای ما تعریف کنین!



