جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 مرداد 1387 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
يك روز عادي ديگه در هاگوارتز شروع شده بود و ميرتل گريان طبق معمول در دستشويي خودش مشغول گريه كردن بود .

_بوهو بوهو .. هيشكي منو دوست نداره .. بوهو بوهو

كه ناگهان در دستشويي به شدت باز شد ، پسركي مو طلايي وارد شد و زد زير گريه ، گريه اي كه به شدت روي ميرتل رو كم كرد .

_عررررررررررررررر .. عررررررررررررر

ميرتل كه به شدت احساس كم اوردگي بهش دست داده بود و از طرفي تحمل ادامه ي اين صدا رو هم نداشت به طرف فرد خاطي پرواز كرد.

_آهاي پسر ، مگه نميدوني اينجا فقط من حق گريه دارم ؟ مگه نميدوني اينجا دستشويي منه ؟! ها ؟!

پسر مكثي كرد نگاهي به ميرتل انداخت و بعد دوبار زد زير گريه .

_ولم كن بابا .. عررررررررر عررررررررررررررر .. اون كله زخمي منو حسابي جلوي دوستام ضايع كرد .. عرررررر عررررررررررررر .. ديگه با چه رويي سر مو جلوي بقيه بلند كنم.

در همين زمان بود كه حسي اشنا و زنانه به نام "فضولي" در وجود ميرتل گل كرد و اون از بيرون كردن پسر مو طلايي منصرف شد.

_هووم .. هين .. ميدوني در اين جور مواقع اگه ادم با يكي درد و دل كنه ها خيلي سبك ميشه و اينا !! از اين رو من با اينكه اصلا وقت ندارم و از اين حرفا اماده ام اگه ميخواي و اينا .. هومم .. هين .. برام بگي چي شده و اينا .. شايد بتونم كمكت كنم و از اين حرفا ...

_عرررررررررر .. عررررررررررررررر

برگشت به چند ساعت قبل

مالفوي و دار دستش توي سر سراي اصلي ، پشت ميز اسليترين نشستن و مشغول صرف صبحونه هستن.

دراكو:هعي بچه ها .. كله زخميه رو ، داره مياد .. ببينين چه بلايي سرش ميارم حالا ...
كراب و گويل:هي هي هي .. هي هي هي

هري كه از وقتي وارد سرسرا شده بود نگاهش به نگاه جيني قفل شده و هوش حواس ازش سرش پريده بود بدون توجه به وقايعي كه اطرافش در حال افتادنه داره حركت ميكنه.

كه ناگهان مالفوي يه لنگ تميز براش ميگيره و هري با صورت مياد روي زمين و در نتيجه اين زمين افتادن شيشه هاي عينكش ترك بر ميداره و ديدشو مختل ميكنه.

صداي هر هر و كر كر اطرافيان به گوش ميرسه ، هري كه به واسطه شيشه هاي خورد شده عينكش جايي رو نميتونه ببينه بلند ميشه و همينجوري بي هوا چند تا اكسپليارموس ، كه ورد مورد علاقه شه شليك ميكنه .

مالفوي:كله زخمي بپا يه وقت با اين ورد خطرناكت منو نكشي .
جميعت:

هرميون كه اين وضعيت اسفناك رو ميبينه وردي به سمت عينك هري شليك ميكنه و شيشه هاشو ترميم ميكنه.

ملت: ناجي ما رو باش ...

در ميان هر هر و كر كر ملت چشم هري به جيني ميفته.

جيني:

و همين بغض كافيه كه رگ غيرت هري به جوش بياد ، هري به طرف مالفوي برميگرده و با كله به سمت شيكمش هجوم ميبره ...

چند دقيقه بعد

پرفسور مك گونگال با عصبانيت وارد سر سرا ميشه:تمومش كنيد ، و سريع توضيح بديد ببينم چي شده !!!

هري مالفوي لت پار شده رو ول ميكنه .

مك گونگال:خب هري براي اين كارت چه توضيحي داري؟!
يكي از بچه ها:پرفسور ، مالفوي حسابي از پاتر كتك خورده
مالفوي:
مك گونگال:علي رغم ميل باطنيم ، مجبورم صد امتياز به خاطر اين عمل زننده از گريفندورر كم كنم.
هري:اما پرفسور اون شروع كرد ؟!!!!!!!!!!!
مك گونگال ظاهر له شده مالفوي رو بررسي ميكنه:كاملا معلومه .... اقاي مالفوي هر چه سريعتر بريد و خودتون رو مرتب كنيد .

مالفوي دوان دوان از اونجا دور ميشه.

پايان برگشت به عقب

پس از پايان اين داستان غم انگيز ميرتل و مالفوي جفتشون زير گريه ميزنن ، گريه اي كه ستون هاي مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگوارتز رو ميلرزونه.

______________

من متاسفانه نرسيدم براي اين پستم وقت زيادي بزارم.


عالي بود كلاه گروه بندي، عالي! نسبت به يك تازه وارد، بسيار پست بامزه اي بود! گو اينكه با تلاش بيشتر ميتونستيد بازهم زيباتر بنويسيد.

براي مثال: استافده ي زياد از " اينا" و اينطور كلمات، كمي به نوشتتون لطمه زده بود. در كل، بهتره در يك پاراگراف و در در صورت امكان در يك پست، از يك كلمه يا اصطلاح، زياد استفاده نشه، تا اون رو لوث نكنه.

اشكال ديگه اي كه ديدم، در جايي بود كه ميرتل از بيرون كردن مالفوي منصرف ميشه كه بايد به اين شكل مي بود تا زيباتر باشه:

و اون رو از بيرون كردن پسر مو طلايي منصرف كرد.

من مطمئن هستم كه با خوندن پست هاي سايرين و همچنين تمرين بيشتر، اين مشكلات كوچك هم برطرف خواهد شد. در كل من نسبت به آينده ي شما در اين سايت، خوش بين هستم. تمرين كنيد و تمرين!

تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كلاه گروه بندي در 1387/5/12 10:55:48
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/13 7:52:16
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی در راهروهای هاگوارتز می دوید.او از شدت دغدغه فکری نمی دانست به کجا می رود.فقط به ماموریت سختی که ولدمورت به او داده بود فکر می کرد و با خود می گفت: اخه چگونه؟...من چجوری اینکار را بکنم؟همانگونه که با خود صحبت میکرد ناگهان بر روی ابی در کف زمین لیز خورد.وقتی سرکی کشید فهمید از کجا سر در اورده است.جایی دنج و خلوت برای گریه کردن:دستشویی میرتل گریان! او چهره خود را در ایینه دید و لحظه ای خود را نشناخت.چشمانی گود رفته و خون الود...لحظه ای احساس کرد کسی پشتش است و درست فکر می کرد : میرتل گریان.میرتل از او پرسید : دراکو چی شده؟ انگار حالت خوب نیست ها! او گفت: ن..ن..ن..نمی تونم بگم.ازم سوال نکن.میرتل گفت:هری کاری کرده؟ خواهش می کنم ..بگو دیگه...و دراکو استینش را بالا زد و علامت شوم روی دستش را به میرتل نشان داد و گفت:لرد سیاه بهم دستور داده که...و شروع به گریه کرد.اخه چگونه می توانست پدرش را بکشد؟...ناگهان صدایی امد . او با استینش اشک هایش را پاک کرد و با سرعت به بیرون رفت.

تام عزيز. همونطور كه حدس ميزدم، در ديالوگ نوشتن كمي ضعيف هستيد( آنچه اين متن نشان ميده). ببينيد، در ديالوگ نوشتن بايد ويژگي هاي شخصيتي فرد، موقعيتي كه در اون هست و كسي كه در مقابل اون هست رو، مد نظر داشته باشيد. مثلا، شما جلوي معلمتون طوري حرف نميزنيد كه در برابر دوست بسيار صميميتون. در اينجا هم دراكو سريعا به ميرتل اعتماد ميكنه و علامت شوم رو نشون ميده( و ميرتل حتي جيغ هم نميكشه و خيلي عادي رفتار ميكنه!!!)
اشكال ديگه شما پاراگراف بنديتون بود. ببينيد، براي ديالوگ ها بايد يك سطر جداگانه در نظر گرفته بشه و از علامت: _ استفاده بشه تا خواننده گيج نشه. گاه وقتي هم وقتي ميخوايد جمله اي كه در رابطه با جملات قبل نيست رو شروع كنيد، بهتره اون رو در سطري جدا بنويسيد.
اشكال ديگه پستتون هم زود تعريف كردن ماجرا بود. البته من اين عجله رو حمل بر اشتياق شما براي ورود به ايفاي نقش مي دونم، اما بدونيد كه بهتر هست كمي بيشتر روي پستتون وقت بذاريد. چون يكي از اركان خوب نوشتن، همان خوب پرورش دادن سوژه هست.
در كل من از كار شما راضي هستم، اما انتظار دارم نكات فوق رو در ايفاي نقش رعايت كنيد. و توصيه ي ديگه اي كه دارم، اينه ككه سعي كنيد در اوايل كار بيشتر پست بخونيد تا با اين نحوه نوشتن آشنا باشيد. موفق باشيد.

تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/10 7:24:32
آخرین دشمنی که نابود می شود مرگ است :bat:
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1387 02:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در فضای سرد دستشویی در حالی که روبه روی آینه ی جرم گرفته ای ایستاده بود اشکهایش را با آستین ردایش پاک کرد و باخودش زمزمه کرد: نه نمیتونم .... نمیشه .... آخه چرا ؟
-چیزی شده دراکو؟... میرتل این را گفت و از درون یکی از دستشویی ها پرواز کنان بیرون امد وباعث شد اب درون لوله به بیرون بپاشد
-تو خون فاسد احمق چی میخوای ؟ به تو ربطی نداره .....فلیپندو نور ابی رنگی از نوک چوب دراکو بیرون آمد واز درون میرتل عبور کرد.
میرتل دوباره جیغ مخصوص به خودشو کشید وپشت ابخوری پناه گرفت.
-من فقط تا حالا گریتو ندیده بودم اصلا به من چه شما اسلیترینی ها همتون ..... ناگهان صدای بلند بیرون آمدن آب مشابه دفعه ی قبل که باورود میرتل شنیده شد به گوش رسید و صدای میرتل در ان گم شد به همین دلیل دراکو نفهمید که میرتل در انتهای جمله اش چی گفت.
-دراکو .....دراکو... کجا بودی از اون موقع دنبالت میگشتم؟
دراکو:تنهام بزار گراپ اصلا حوصله ندارم
گراوپ در حالی که آخرین تکه چیپس خود را قورت داد از تعجب ابروهاشو بالا انداخت و رو به دراکو گفت: هی پسر چرا چشات قرمزه گریه کردی ؟ دیگه حالا باید بگی چی شده که انقد تو رو ناراحت کرده؟
دراکو:گفتم تنهام بزار تا یه بلایی سر خودمو خودت نیاوردم!!
سپس تنه ی محکمی به گراوپ زد و از دستشویی بیرون رفت
(کلاس معجون سازی)
سوروس اسنیپ مثل همیشه ردای سیاه خودشو تنش کرده بودوروغنمالی سر ساعت در کلاس حاضر شد وسریعا شروع کرد به ادامه ساختن معجونی که جلسه ی قبل نیمه تمام مونده بود .
-خوب اینم از پر ققنوس که تموم کرده بودیم ققنوس پرفسور دامبلدور هم تازه تجدید حیات کرده وهنوز پراش در نیومده بره همین مجبور شدم یه سر هاگزمید برم سوروس اسنیپ این را گفت و پر ققنوس رادرون معجون ریخت معجون لحظه ای جوشید ورنگش به گلبهی تغییر پیدا کرد .
خوب حالا چی می خوایم؟ دراکو.... اهای کجایی ؟ دراکو با تو ام مثل اینکه توکلاس نیستی !!! چیزی شده ؟
جمله ی چیزی شده جمله ای بود که اون چند روزه دراکو رو کلافه کرده بود برای همین مانند پتکی توسرش خورد و نگاه باحسرت خود را از روی سوروس برداشت و جواب داد نه پرفسور فقط کمی خسته ام میتونم از کلاس برم بیرون ؟
سوروس لحظه ای چشمانش را باریک کرد ودر حالیکه از رفتار دراکو تعجب کرده بود گفت: بفرمایید.
دراکو ارام کلاس راترک کرد و پله های زیر زمین را بالا می امد لحظه ای ایستاد وازجیبش تکه کاغذ مچاله شده ای رو بیرون آورد ودوباره با دقت بیشتری نامه را خواند
دراکو اسنیپ باید کشته بشه اونم به دست تو!!!
ارباب گرانقدرت لرد ولدمورت ...


خيلي پست خوبي بود! واقعا پيشرفت فوق العاده و غير منتظره اي داشتيد. ديالوگ ها به جا و توصيفاتتون زيبا بود. و اگه همينطور پيش بريد، ميتونيد يكي از رول نويسهاي موفق باشيد. تنها توصيه ي من به شما اينه كه هر وقت عضو ايفاي نقش شديد( در صورت تاييد در تاپك شخصيت خودتون رو معرفي كنين) بيشتر پست بخونيد تا خيلي بهتر بتونيد بنويسيد. موفق باشيد.

تاييد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط tohid zafarpour در 1387/5/9 2:51:58
ویرایش شده توسط tohid zafarpour در 1387/5/9 3:07:11
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/9 8:19:52
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
کسی در راهروهای هاگوارتز می دوید.او از شدت دغدغه فکری نمی دانست به کجا می رود.فقط به ماموریت سختی که ولدمورت به او داده بود فکر می کرد.ماموریتی که به قیمت جان خودش تمام می شد.همانگونه که می دوید حواسش نبود که پایش بر روی آبی در کف زمین رفت و لیز خورد. وقتی سرک کشید فهمید که از کجا سر در آورده است. جایی خلوت و دنج برای گریه کردن. دستشویی میرتل گریان! او چهره ی خود را در آینه دید و لحظه ای خود را نشناخت. زیر چشم هایش گود رفته و چشم هایش خون آلود بود. آستین ردایش را بالا زد و علامتی را که او را وادار میکرد تا مأموریتش را انجام دهد دید و دوباره شروع به گریه کرد. او باید به دستور ولدمورت پدرش را می کشت . او دراکو مالفوی بود. ناگهان صدای پایی آمد. سریع دست و صورتش را شست و با آستینش خود را خشک کرد و از دستشویی بیرون رفت.


تام.م.ريدل عزيز. اول بايد در بازي با كلمات پست مي زديد و بعد دز اينجا، اما چون در هر حال در اون تاپيك تاييد شديد، روي پستتون بحث ميكنم.

خب، پيت خوبي بود و من خوشم اومد. توصيفات به جا و تنها در بعضي نقاط، نيازمند رفع اشكالاتي بود( از نظر رفع اشكال در مفهوم). اما با اينكه توصيفاتتون خوب بود، من هيچ ديالوگي رو در متنتون نديدم. اين مسئله ي مهمي نيست كه در متني ديالوگ نباشه، اما من بايد ببينم كه ديالوگ ها رو چطور مي نويسيد( با توجه به احساسات و موقعيت زماني- مكاني و شخصيت فرد) .

از شما در خواست دارم كه همين پستتون رو با كمي گسترش و اضافه كردن حتي 2 يا 3 ويالوگ، كاملتر كنين و دوباره بفرستيدش. پست شما از لحاظ توصيفات بسيار قابل توجه و عالي هست و تنها در مبحث ديالوگ، نيازمند بررسي ببيشتر هست. موفق باشيد.

تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/9 8:17:33
آخرین دشمنی که نابود می شود مرگ است :bat:
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مرداد 1387 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هري:سلام رون
رون:به به،اقا هري خوش آمديد،بفرما بشين
هري:ممنون،در اصل به اين خاطر خدمتتون رسيدم كه بگم پسرمون توي بيمارستان سنت مانگو به دنيا آمد...
هرميون:واي،مباركه...راستي جيني حالش چطوره؟
هري خوبه،
هرميون:خب حالا تصميم دارين اسمشو چي بذارين؟
هري:با جيني به توافق رسيديم به خاطر قدر داني از دو مدير هاگوارتزكه به ما كمك كردن تا ولدمورت رو از بين ببريم اسمشو آلبوس سِـوروس بذاريم
رون:حالا نميشه همون آلبوس بذارين چون من هنوزم از اسنيپ خوشم نمياد
هرميون:رون!اولا پدر و مادرش تصميم ميگيرن اسمشو چي بذارن،نه تو،دوما مگه هري نگفت اسنيپ چقدر بهمون كمك كرد:توي بدست آوردن چوب جادوي ارشد،موقع از بين بردن هوركراكس ها...
رون:خيلي خب بابا!خواهشا دوباره شروع نكن!
هري:من بايد برم.خوشحال ميشيم اگه فردا شب شام تشريف بيارين.لطفا دنبال تدي جون هم برين.بالاخره هرچي باشه يه جورايي داداشش ميشه.خداحافظ (و به سمت در ميرود)
رون:خداحافظ
هرميون:به جيني سلام برسون


دوست عزيز. شما بايد با توجه به عكسي كه در پست خانم اوانز وجود داره( دراكو در حال گريه در دستشوئي ميرتل گريان) نمايشنامه مي نوشتيد. در ضمن، يك پست علاوه بر ديالوگ، نيازمند يك سري توصيفت هم هست كه پست شما فاقد اون بود. با تغيير سوژه و رعايت تناسب توصيفات، يك پست ديگر بزنيد. حتما منتظر پست خوبتون هستم. تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/7 8:56:51
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 5 مرداد 1387 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در با صدای قژقژی آرام باز شد ... بوی گندیدگی آب و کپک هایش همچون دیوی خروشان به طرف دراکو هجوم برد.
ولی گویا دراکو به این چیز ها توجهی نداشت . دو خط سیاه در دو طرف صورتش آشکارا به چشم می خورد ... گریه کرده بود. گریه ای تلخ!
ردای اسلیترین اش را بر تن داشت ولی گره کراوت سبز رنگش در آستانه باز شدن بود. موهای طلایی رنگش هم اکنون ژولیده شده و بر روی چشمانش قرار گرفته بود. سینه اش با هر نفس به شدت بالا و پایین می رفت و مردمک های چشمش به شدت اطراف را می کاوید .

دراکو مالفوی ، با شتاب به سوی شیر آب زنگ زده ای رفت و آستین دست راستش را بالا زد.
جمجمه ای شوم ، مرگ بار و کثیف ، همچون زالویی خون خوار بر ساعدش حک شده بود و رنگش به قرمز تغییر پیدا کرده بود . گویا می خواست آتش بگیرد.
_ نه ... نه ... من نم... نمی تونم برم پیشش ، من تحملشو ندارم!
از صدای دراکو ، همچون ابر بهاری ، فلاکت می بارید! تمام تنش می لرزید و ساعد نفرین شده اش را زیر شیر آب گرفته بود ولی هیچ اثری نداشت.
_ هوووم ... دراکو مالفوی ! فکر نمی کردم چنین مهمان نا خوانده ای در چنین موقع شب داشته باشم.
صدای میرتل گریان چون زنگ در حمام ساکت پیچید. دراکو به میرتل توجهی نکرد ، نمی توانست که توجه کند ... تنها کاری که باید انجامش میداد آرام کردن دست نفرین شده اش بود.
_ آآآآآآی!
دستش بار دیگر به شدت داغ شده بود... با این فریاد ، میرتل گریان در هوا چرخی زد و بر لبه ی پنجره ای ، درست نزدیک دراکو مالفوی نشست و با کنجکاوی سرش را کمی خم کرد.
_ هوووم! از این علامت ها! فکر کنم یکی هم بر دست سوروس اسنیپ قرار داشت.علامت اسمشو نبر!
سپس روح گریان با گفتن کلمه اسمشو نبر ، لرزشی خفیف را در وجود بی رنگ خود احساس کرد.
برای چند ثانیه سکوت بر حمام حکم فرمایی می کرد و تنها صدایی که سکوت را میشکست ، صدای ریخته شدن آب بر دست آتش گرفته دراکو بود.
سرانجام دراکو ، با صدایی محزون و غم انگیز که از شدت درد به سختی به گوش میرتل می رسید شروع به حرف زدن کرد.
_ هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که انقدر عذاب آور باشه. اون موقعی که با خواست خودم داغ رو بر روی ساعدم حک کردند ، متوجه شدم که اشتباه بزرگی در حق خودم انجام دادم. من خودم رو تباه کردم... ولی حالا باید مقاومت کنم ، دیگه نمی خوام به نزد لرد سیاه احضار بشم.
با گفتن این جمله ، دراکو ، با جدیت آستینش را پایین داد و لنگان لنگان از حمام خارج شد و میرتل حیران و متعجب را در تاریکی حمام زنگ زده تنها گذاشت.

متن خوبي بود. منتها آخرش به زيبايي اولش نبود. اما خب، واقعا جالب نوشته بودين. مثل ابر بهاري گريه ميكنن! نه فلاكت!... در كل عالي بود، تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگوت در 1387/5/5 10:33:35
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/6 7:39:46
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1387 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/displayimage.php?pid=15300&fullsize=1
ارباب لرد ولد مورت
لوسييوس رو صدا ميكنه
و بهش دستور ميده پاتر رو بكشه
لوسيوس قبول ميكنه و ميره هاگوارتز و منتظر يه وقت مناسب ميمونه تا تك و تنها
هري رو گير بياره و دستور لرد رو اجرا كنه
اما موفق نميشه
و لرد اون رو شكنجه ميكنه
و اونم ميره دستشويي ميرتل گريان
و از شكنجه هايي كه شده شروع به گريه كردن ميكنه





آقاي ظفر پور، اولين اشتباه شما اين هست كه فردي كه گريه ميكنه، دراكو هست و نه لوسيوس! اما از اين نقص اگه بگذريم، بايد بگم كه نوشتار شما نياز به يك تجديد نظر اساسي داره!
بينيد، داستاني كه شما نوشته بوديد، نوعي تعريف قصه به شمار مي ياد؛ اون هم به صورت خلاصه. شما بايد از يدالوگ ها، فضا سازي و ساير نكات نويسندگي استفاده كنيد تا متنتون براي خواننده جذاب باشه. ممكنه با خودتون بگيد چطوري؟ بسيار ساده.

1- توصيف مكاني كه لرد اين ماموريت رو به دراكو ميده و رد و بدل كردن چند ديالوگ.

2- توصيف اينكه دراكو كجا و چگونه منتظر هري ميشينه و توصيف اضطراب هاي دراكو براي اينكه ايا تصميمش درست هست يا نه.

3 وصف كردن جنگ بين هري و دراكو يا توصيف اينكه چطوري دراكو پشسمون ميشه و بدون كشتن هري هاگوارتز رو ترك ميكنه.

4- شرح دادن اينكه چطور لرد عصباني ميشه و عكس العمل دراكو

و در آخر، رفتن دراكو به دستشويي ميرتل گريان و درد دل كردن با او

راهنمايي هاي فوق براي اين بود كه بيشتر با سبك نوشتن و مراحل اون آشنا بشيد. البته ااين سوژه اي شما برداشتيد، مستلزم يك يا چندين پست بلند بالاست. به شما پيشنهاد ميكنم كه با برداشتن يك سوژه ي ساده تر، به خودتون وقت بديد تا بيشتر و بهتر به اصل داستان بپردازيد و اون رو مثل يك قصه گويي ننويسيد. مسلما با تلاشي بيشتر، موفق خواهيد شد. در ضمن پيشنهاد ميكنم چندين پست در همين تاپيك رو مطالعه كنيد تا نوشتن بيشتر دستتون بياد.

تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط tohid zafarpour در 1387/5/1 23:54:29
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/2 9:40:57
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1387 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قدم هایش تمام راهرو را پر کرده بود او داشت به سمت جایی نا معلوم می رفت هیچ دقتی به مسیری که میرفت نداشت و فقط همین طور به راهش ادامه میداد . اشک از چشمانش جاری بود و صورتش را کاملا خیس کرده بود . سرش را پایین انداخته و بدون اینکه بفهمد به دستشویی میرتل رفت و در همان جا کنار شیر آب ایستاد و به خود خیره شد . شروع به فریاد کشیدن و ناسزا کفتن کرد ولی با این کار ها اشکهایش بیشتر جاری میشدند . میرتل در یکی از دسشویی ها مثل همیشه داشت گریه می کرد که صدای او را شنید از دسشویی خارج شد و او را دید . جلو و جلو تر رفت تا به او رسید . میرتل فریاد کشید و بالا پچره رفت و همان جا شروع به گریه کردن کرد. او که نمی دانست چه اتفاقی افتاده است سریع صورت خود را پوشاند و به عقب برگشت . میرتل صورت خودش رو برگردوند و با صدای بلند همراه با گریه پرسید :
-تو کی هستی ؟چرا اومدی به دستشویی من ؟
-من دراکو مالفویم . نفهمیدم که اومدم به دستشویی تو .
-چرا صورتت اوجوری شده ؟
-یادگار رییس پدرم هست برای این که من هم بهش وفادار باشم نیمی صورتم رو ازم گرفت .
میترل ناگهان حالش بد شد و با صدایی نا هنجار دوباره داخل دستشویی اش برگشت . دراکو دیگر تنها بود و هیچ انتخابی نداشت . در این میان دامبلدور وارد دستشویی میرتل شد . دراکو فریادی زد و خواست که از آن جا فرار کند و لی دامبلدور او را نگه داشت و به صورتش نگاه کرد . دامبلدور سریع از دراکو سوال کرد:
-می خوای یکی از مرگخار ها باشی یا یکی از ما ؟
-من نه می خوام مرگخوار باشم نه محفلی .
-دراکو این زخم پاک شدنش خیلی سخته . به تصمیم خودت اعتماد داری ؟
-بله . نمی خوام برای بقیه ی زندگیم بجنگم .
-باید از امروز در بیمارستان مدرسه بستری شی . برای هیچ کس نگو چه اتفاقی برات افتاده .
-باشه ولی این بلایی که سرم اومده رو درمون کنید .
-نگران نباش.
دامبلدور دراکو را به بیمارستان مدرسه برد و همان جا او را خواباند . چند طلسم بر روی او اجرا کرد و بعد از بیمارستان بیرون رفت .دراکو به مدت ۲ماه از خواب بیدار نشد و در بیمارستان مدرسه ماند . بعد از ۲ ماه او از روی تخت بلند شد ولی هنوز صورتش کامل باز نگشته بود . دامبلدور به ملاقات او رفت و گفت :
-این ضخم به زودی خوب میشه نگران نباش .
-ممنون دامبلدور .
دراکو هر شب و هر روز به این فکر می کرد که چه اتفاقاتی در انتظار او خواهد بود چون آن نشان را از روی صورتش برداشته است . بعد از ۲ روز دراکو به این نتیجه رسید که به محل ققنوس ملحق شود و زندگی خود را برای نابودی جادوی سیاه بگزارد . او این را به داملدور گفت و دامبلدور هم با کمال میل قبول کرد .
دراکو سربلند داشت از بیمارستان مرخص می شد تا به درسهایش ادامه هد و به محفلی ها خدمت کند که ناگهان پدرش را در میان راه دید . او از کنار پدرش کذشت و به او هیچ اهمیتی نداد .


فرمانرواي تاريكي! پست نسبتا خوبي بود. شروع خوبي داشت، پايان خوبي داشت، اما به خوبي ساخته و پرداخته نشده بود. مثلا گفتن آمار بستري شدن دراكو، زياد لازم نبود. و همچنين بهتر بود وقتي شروعي به اين زيبايي داشتين، از درگيري هاي فكري او بيشتر مي گفتيد تا خواننده به خوبي شك و دودلي رو در وجود دراكو حس كنه. اينها نكاتي هستند كه اگرچه ساده به نظر مي رسند، اما رعايتشون يك نوشته رو ممكنه خيلي زيباتر و خواندني تر بكنه. دوتا غلط املايي هم داشتيد: ضخم --› زخم و مرگخار--› مرگ خوار . با اين وجود من شما رو تاييد ميكنم. اما بهتره كه سعي كنيد در اوايل فعاليتتون چندين پست از چندين تاپيك مختلف رو مورد مطالعه قرار بديد با با سبك و سياق نوشتن بيشتر اشنا بشيد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سامرز در 1387/5/1 19:30:18
ویرایش شده توسط فرمانروای تاریکی در 1387/5/2 4:37:35
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/5/2 9:41:31
..::Winner Winner Chicken Dinner::..
.....Now its time to renew the power .....
Power of light against dark
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1387 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بدور وبر خود نگاه کرد.دستش را بالا آورده و آستین خود را بالا کشید.با اندوه نگاهی به چیزی که بر روی دستش حک شده بود نگاهی کرده و اهی دردناک کشید.آهی حاکی از تکاپویی که وی در دل داشت.با قدمهای سریع بسوی مکانی راهی شد.هر از چندگاهی نگاهی به پشت خود میانداخت و بر سرعت قدمهایش می افزود.اشک کم کم در چشمانش،حلقهای براق و نیلگون کوچکی تشکیل میدادند.


در را با تکانی باز نمود.اشک بر روی گونه هایش جاری شده بودند.دیگر نمیتوانست خود را نگه دارد.هق هق گریه قوی تر از وی بود.باری دیگر به دور وبر خود خیره شد.به دیوارها و کاشیهای شکسته ای که وی را احاطه کرده بودند.آب از لابلای کاشی ها،همچون ابشاری بر روی سنگ زمین جاری بود.تازه فهمید در کجای این مدرسه بزرگ بزمین امده است،دستشویی میرتل گریان!
بفکر فرو رفت.بفکر حرفی که شنیده بود.با اینکه چندی از شنیدن آن حرف تلخ گذشته بود،ولی هنوز نیز شنیدنش دردناک بود. چرا باید چنین میشد؟چرا باید وی این کار را میکرد؟


از خشم لرد میترسید ولی از مأموریت وی بیشتر.مأموریتی که از مرگ نیز برایش سخت تر بود.گونهای خیسش را با آستینش پاک نمود.کاش میتوانست دردهایش را نیز پاک کند.وی،دراکو مالفوی باید بدستور لرد پدر خود را میکشت!این سرنوشت تلخ او بود.



متن كوتاه، جذاب و قشنگي بود. اما وقتي جدي مي نويسيد به جاي كلمات محاوره اي، از كلمات ادبي تري استفاده كنيد. يعني به جاي اينكه بگيد دور و بر، بگيد اطراف. اما متن جالب توجهي بود ولي اي كاش به حضور ميرتل هم اشاره اي كرده بوديد، مونتگومري عزيز. اما خوشحالم كه همچين عضوي وارد سايت خواهد شد و بهتون ميگم كه تاييد شديد! موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/4/31 21:50:20
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1387 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد گرامی ،

نقل قول:
من مطمئنا نوشتن شما رو قبول دارم اما ازتون انتظار دارم كه همين متن رو با توجه به به اين اصولي كه گفتم و به دور از ننمايشنامه نويسي، دوباره نويسي كنيد تا در اون موقع شما رو تاييد كنم

تصویر تغییر اندازه داده شده
منظورتون اینه که نمایشنامه ننویسم ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
ولی من فکر می کردم اینجا کارگاه نمایشنامه نویسی هست تصویر تغییر اندازه داده شده
خوب ... ببخشید ... من جو این سایت دستم نیومده و صد البته ، برای یادگیری بیشتر نمایشنامه نویسی اومدم اینجا . چون خودم زیاد بلد نیستم و تازه ، داستان بالا به نظر خودمم ایراد داره !
من به احترام شما به فرمایشتون عمل می کنم ولی فکر نمی کنم با تبدیل نمایشنامه به داستان بتونم توی نمایشنامه نویسی پیشرفتی کنم ...
یعنی باید دیگه سعی نکنم نمایشنامه بنویسم توی این سایت ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
خوب خیلی بد شد که تصویر تغییر اندازه داده شده
با اجازه تون ، همون طوری که خواستین ویرایشش می کنم تصویر تغییر اندازه داده شده یه تغییراتی هم باید تو متن داستان بدم ، البته خیلی کوچک تصویر تغییر اندازه داده شده
--------
( شرمنده که باز ویرایش کردم ... آخه از رفتن پشیمون شدم . نمیدونم جوابم به دستتون رسید یا نه ، قضیه پیغام شخصی های اینجا هنوز دست من نیومده ، تو صندوق ارسال شده ها اثری از پاسخ ها نیست . ببخشید )



ا توجه به پست قبليتون كه در زير ويرايش كرديد، تاييد شديد. براتون يك پيام شخصي فرستادم كه اميدوارم بخونينش. با تشكر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک‌گونگال در 1387/4/30 18:06:39
ویرایش شده توسط آنجلینا در 1387/4/30 20:01:11