تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
46 کاربر(ها) آنلاین هستند (41 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
43
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
آدنا دنیس
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

تفاله شوید
بانوی چاق از خواب خوش پرید وقتی دید کی او را از خواب بیدار کرده گفت : شما سه تا ادم نیمشید .
-هری گفت: ببخشید برای کاری باید می رفتیم بیرون
-رون و هرمیون هم معذرت خواهی کردن
-بانوی چاق گفت: برای معذرت خواهی دیگه دیره نیمه شب اسم رمز تغییر کرد حالا تا صبح تو راهرو می خوابید ادم می شید
هرمیون از نارحتی سرخ شد و قیافه رون وا رفت ودرحالی که غرغر می کرد گفت: برای چی نیمه شب رمز باید تغییر کنه
-بانوی چاق گفت:برید ازمدیر بپرسید اون که امنیت مدرسه رو تعیین می کنه
-هرمیون گفت تو رو خدا گریفیندور به زور این همه امتیاز جمع کرده اگه بریم پیش دامبلدو همش دود می شه میره هوا
-بانوی چاق گفت: به من ربطی نداره.
پس به سوی دفتر دامبلدور حرکت کردن .
هری در حالی که خیلی نارحت بود دنبال اسم رمز بود به نگهبان کله
ازدهای می گفت :نوشابه ترش-مربا تمشک-.... و نتیجه نمی گرفت.
هری درحالی که از عصبانیت می لرزد ناخوداگاه گفت:
یک کپه سوسک
ناگهان نگهبان کله اژدهای به کنار رفت و آرم شیردال گریفیندور نمایان شد
تق تق
بیا تو
-دامبلدور وقتی که هری رون و هرمیون رو پشت در دید جا خورد (از تعجب شاخ در اورد) و گفت :
شما سه تا این موقه ا شب اینجا چه کار می کنید؟
-هری گفت:با رون هرمیون رفته بودیم دنبال خاطره که داشتم بر می گشتیم
بانوی چاق گفت شما رمز ورود به سالن رو عوض کردید قربان
-دامبلدور گفت: مگه من کفه دستم رو بو کرده بودم که شما شب می خواید برید بیرون .
-دامبلدور گفت : حالا خاطره رو بدست اوردی یا نه
- هری گفت : بله به سختی
- دامبلدور گفت : چه جوری تونستی پرفسور رو راضی کنی
-هری گفت : امشب ختم اراگوگ عنکبوت هاگرید بود و پرفسور اساگهورن به سم اراگورگ نیاز داشت شب امده بود به ختم و کلی نوشیدنی اورده بود من و رون هرمیون قرار گذاشته بودیم به نوشیدنی لب نزنیم اخه واسه ما ضرر داره خوب به هر حال ما وایستادیم تا هاگرید به خوابه و وقتی پرفسور نیمه هوش شد بود من هم سو استفاده کردم و بدون اینکه پرفسور به فهمه خاطره رو به راحتی به من داد
-هرمیون گفت : پرفسور من به هری گفتم راه های بهتری هم هست ولی هری گوش نکرد
-دامبلدور گفت : البته دوشیزه گرنجر ولی مهم بدست اوردن خاطره بود
هری شیشه خاطره رو به دامبلدور داد و دامبلدور گفت : کار هر سه تاتون خوب بود اسم رمز زلم زیمبو تا بیشتر از این دیر نشده به خوابگهتون بر گردید
-هری با اعتراض گفت :پس خاطره چی ؟
دامبلدور گفت : الان دیر وقته باشه یک وقته دیگر ولبخند زد
هری رون وهرمیون فهمیدن وقت رفتن است
پس به سوی سالن گریفندور برگشتن
------------------ ويرايش ناظر------------------
دوست من، پست شما تغييرات خوبي كرده بود، اما بازهم جاي تامل بسيار داره!
1- ديالوگ را در سطر ديگر نوشتن، يعني مثلا به صورت زير بنويسيد:
هرميون با بدخلقي گفت:
_ مگه ممكنه....
2- بعضي توصيفاتتون درست نبود:
اينكه دامبلدور از تعجب شاخ در بياورد، نادرست هست! بايد مثلا مي نوشتيد:
با نگاهي حيران و متعجب گفت:
يا اينكه دامبلدور جا ميخوره و يا رون وا ميره! در يك متن كتابي، استفاده از چنين تعابيري نادرسته.
3- برخي ديالوگ هاتون دچار ضعف بودند:
مسلما دامبلدور هر چقدر هم كه از ديدن چند نفر متعجب بشه، با اون لحن باهاشون صحبت نميكنه. دامبلدور يك شخصيت مهربان و متفكره! شايد اون همچين چيزي ميگفت:
_ هري! چه چيزي باعث شده كه تو و دوستانت رو در اين موفع شب ملاقات كنم؟
يا مثلا دامبلدور كه نميگه: كف دستم رو بو كرده بودم و ...
و امثال اينها
4- بعضي كلمات داراي املاي اشتباهي بودند كه من صحيحشون رو مي نويسم:
موقع، بفهمي، كف و ...
5- اين قسمت پيت كه نوشته بوديد: تق تق... بيا تو، زياد جالب نبود. بايد توصيف ميكرديد. يعني مثلا، هري چند تقه به در زد و صداي پروفسور دامبلدور به اونها اجازه ي ورود داد.
6- در مورد پاراگراف بندي، در بعضي جاها در صورتي كه صحبت يا توصيف تمام نشده بود، به سطر بعدي رفته بوديد كه بايد رفع بشه.
غير از موارد بالا، چيز خاص ديگه اي به ذهنم نميرسه.
البته شما مي تونيد براي اينكه دستتون بياد كه چطور بايد بنويسيد، مي تونيد پستهاي دوستاتون رو در صفحه ي قبل( مخصوصا دو پست آخر مربوط به وال اي و مد آي مودي) رو مطالعه كنيد.
اميدوارم متوجه اشكالاتتون شده باشيد و پست بعدي شما زيبياتر از اونچيزي باشه كه انتظارش رو دارم.
با پشتكار باشيد، تاييد نشد.
بانوی چاق از خواب خوش پرید وقتی دید کی او را از خواب بیدار کرده گفت : شما سه تا ادم نیمشید .
-هری گفت: ببخشید برای کاری باید می رفتیم بیرون
-رون و هرمیون هم معذرت خواهی کردن
-بانوی چاق گفت: برای معذرت خواهی دیگه دیره نیمه شب اسم رمز تغییر کرد حالا تا صبح تو راهرو می خوابید ادم می شید
هرمیون از نارحتی سرخ شد و قیافه رون وا رفت ودرحالی که غرغر می کرد گفت: برای چی نیمه شب رمز باید تغییر کنه
-بانوی چاق گفت:برید ازمدیر بپرسید اون که امنیت مدرسه رو تعیین می کنه
-هرمیون گفت تو رو خدا گریفیندور به زور این همه امتیاز جمع کرده اگه بریم پیش دامبلدو همش دود می شه میره هوا
-بانوی چاق گفت: به من ربطی نداره.
پس به سوی دفتر دامبلدور حرکت کردن .
هری در حالی که خیلی نارحت بود دنبال اسم رمز بود به نگهبان کله
ازدهای می گفت :نوشابه ترش-مربا تمشک-.... و نتیجه نمی گرفت.
هری درحالی که از عصبانیت می لرزد ناخوداگاه گفت:
یک کپه سوسک
ناگهان نگهبان کله اژدهای به کنار رفت و آرم شیردال گریفیندور نمایان شد
تق تق
بیا تو
-دامبلدور وقتی که هری رون و هرمیون رو پشت در دید جا خورد (از تعجب شاخ در اورد) و گفت :
شما سه تا این موقه ا شب اینجا چه کار می کنید؟
-هری گفت:با رون هرمیون رفته بودیم دنبال خاطره که داشتم بر می گشتیم
بانوی چاق گفت شما رمز ورود به سالن رو عوض کردید قربان
-دامبلدور گفت: مگه من کفه دستم رو بو کرده بودم که شما شب می خواید برید بیرون .
-دامبلدور گفت : حالا خاطره رو بدست اوردی یا نه
- هری گفت : بله به سختی
- دامبلدور گفت : چه جوری تونستی پرفسور رو راضی کنی
-هری گفت : امشب ختم اراگوگ عنکبوت هاگرید بود و پرفسور اساگهورن به سم اراگورگ نیاز داشت شب امده بود به ختم و کلی نوشیدنی اورده بود من و رون هرمیون قرار گذاشته بودیم به نوشیدنی لب نزنیم اخه واسه ما ضرر داره خوب به هر حال ما وایستادیم تا هاگرید به خوابه و وقتی پرفسور نیمه هوش شد بود من هم سو استفاده کردم و بدون اینکه پرفسور به فهمه خاطره رو به راحتی به من داد
-هرمیون گفت : پرفسور من به هری گفتم راه های بهتری هم هست ولی هری گوش نکرد
-دامبلدور گفت : البته دوشیزه گرنجر ولی مهم بدست اوردن خاطره بود
هری شیشه خاطره رو به دامبلدور داد و دامبلدور گفت : کار هر سه تاتون خوب بود اسم رمز زلم زیمبو تا بیشتر از این دیر نشده به خوابگهتون بر گردید
-هری با اعتراض گفت :پس خاطره چی ؟
دامبلدور گفت : الان دیر وقته باشه یک وقته دیگر ولبخند زد
هری رون وهرمیون فهمیدن وقت رفتن است
پس به سوی سالن گریفندور برگشتن
------------------ ويرايش ناظر------------------
دوست من، پست شما تغييرات خوبي كرده بود، اما بازهم جاي تامل بسيار داره!
1- ديالوگ را در سطر ديگر نوشتن، يعني مثلا به صورت زير بنويسيد:
هرميون با بدخلقي گفت:
_ مگه ممكنه....
2- بعضي توصيفاتتون درست نبود:
اينكه دامبلدور از تعجب شاخ در بياورد، نادرست هست! بايد مثلا مي نوشتيد:
با نگاهي حيران و متعجب گفت:
يا اينكه دامبلدور جا ميخوره و يا رون وا ميره! در يك متن كتابي، استفاده از چنين تعابيري نادرسته.
3- برخي ديالوگ هاتون دچار ضعف بودند:
مسلما دامبلدور هر چقدر هم كه از ديدن چند نفر متعجب بشه، با اون لحن باهاشون صحبت نميكنه. دامبلدور يك شخصيت مهربان و متفكره! شايد اون همچين چيزي ميگفت:
_ هري! چه چيزي باعث شده كه تو و دوستانت رو در اين موفع شب ملاقات كنم؟
يا مثلا دامبلدور كه نميگه: كف دستم رو بو كرده بودم و ...
و امثال اينها
4- بعضي كلمات داراي املاي اشتباهي بودند كه من صحيحشون رو مي نويسم:
موقع، بفهمي، كف و ...
5- اين قسمت پيت كه نوشته بوديد: تق تق... بيا تو، زياد جالب نبود. بايد توصيف ميكرديد. يعني مثلا، هري چند تقه به در زد و صداي پروفسور دامبلدور به اونها اجازه ي ورود داد.
6- در مورد پاراگراف بندي، در بعضي جاها در صورتي كه صحبت يا توصيف تمام نشده بود، به سطر بعدي رفته بوديد كه بايد رفع بشه.
غير از موارد بالا، چيز خاص ديگه اي به ذهنم نميرسه.
البته شما مي تونيد براي اينكه دستتون بياد كه چطور بايد بنويسيد، مي تونيد پستهاي دوستاتون رو در صفحه ي قبل( مخصوصا دو پست آخر مربوط به وال اي و مد آي مودي) رو مطالعه كنيد.
اميدوارم متوجه اشكالاتتون شده باشيد و پست بعدي شما زيبياتر از اونچيزي باشه كه انتظارش رو دارم.
با پشتكار باشيد، تاييد نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/3 9:03:13
راهرو در سكوتي سرد فرو رفته بود؛ سوختن مشعلهايي كه به ديوار آويخته بودند، فقط سايه ايي كمرنگ به ديوار گذاشته بود و وفادارانه، آرامش خود را حفظ كرده بودند.
ناگهان صداي سه جفت پا از انتهاي راهرو به گوش رسيد. بانوي چاق با تظاهري آشكار خود را به خواب زده بود و به نظر ميرسيد قصد ندارد در را به روي اين مزاحمين شبانه باز كند.
هري هن هن كنان به تابلو رسيد و زمزمه كرد كدوي هالوين
تابلو حركتي نكرد.
- ببينم هرميون رمز كه عوض نشده، عوض شده؟
-هه هه هه... نه... هم... همون كدوي هالوينه اگه عوض شده بود به ما كه ارشد بوديم ميگفتن!
هري چهره اش رو در هم كشيد و زير لب با غيظي فرو خورده گفت:
- درسته يادم نبود، ارشدها!
دوباره رو كرد به تابلو و گفت:
- كدوي هالوين و اگه ميشه لطف كن و ما رو معطل نكن؛ فكر كردي اگه اون وزغ عوضي ما رو اين موقع ببينه توي تالار اصلي آويزونت ميكنن؟
بانوي چاق دريچه با اخم در را گشود. هري از دريچه رد شد، هرميون هم پشت سرش رفت ولي رون با بسته ي بزرگي كه در دست حمل ميكرد به نظر مي آمد نميتواند از ارتفاع كمي كه دريچه دارد خود را بالا بكشد...
- دستت رو بده به من رون!
- نميتونم تنهايي بكشمش بالا، كمكم كن هرميون!
هري سرش رو آورد بيرون و گفت:
-نميتوني يه كم يواش تر حرف بزني؟ بسته رو بده من رون! رون گفتم بدش من، چي فكر كردي؟ كه همين الان سوارش ميشم و ميرم پريوت درايو پيش خاله ي عزيزم!؟!
رون با نارضايتي چوب جاروي نيمبوس 2001، جايزه ي ارشدي اش رو، داد به هري و در حالي كه دست هرميون رو گرفته بود، وارد تالار گريفيندور شد.
بسيار عالي! كوتاه و جالب! فقط يك اشكال داشت پستتون، و اون هم استفاده از" هن هن... هه هه هه" بود. حتي اگر متن كتابي هم نيست، بهتره كه كمي توصيف بشه، مثلا:" هري نفس نفس زنان گفت" در هر حال پست شما بسيار حالب بود و مسلما تاييد ميشيد! موفق باشيد!
ناگهان صداي سه جفت پا از انتهاي راهرو به گوش رسيد. بانوي چاق با تظاهري آشكار خود را به خواب زده بود و به نظر ميرسيد قصد ندارد در را به روي اين مزاحمين شبانه باز كند.
هري هن هن كنان به تابلو رسيد و زمزمه كرد كدوي هالوين
تابلو حركتي نكرد.
- ببينم هرميون رمز كه عوض نشده، عوض شده؟
-هه هه هه... نه... هم... همون كدوي هالوينه اگه عوض شده بود به ما كه ارشد بوديم ميگفتن!
هري چهره اش رو در هم كشيد و زير لب با غيظي فرو خورده گفت:
- درسته يادم نبود، ارشدها!
دوباره رو كرد به تابلو و گفت:
- كدوي هالوين و اگه ميشه لطف كن و ما رو معطل نكن؛ فكر كردي اگه اون وزغ عوضي ما رو اين موقع ببينه توي تالار اصلي آويزونت ميكنن؟
بانوي چاق دريچه با اخم در را گشود. هري از دريچه رد شد، هرميون هم پشت سرش رفت ولي رون با بسته ي بزرگي كه در دست حمل ميكرد به نظر مي آمد نميتواند از ارتفاع كمي كه دريچه دارد خود را بالا بكشد...
- دستت رو بده به من رون!
- نميتونم تنهايي بكشمش بالا، كمكم كن هرميون!
هري سرش رو آورد بيرون و گفت:
-نميتوني يه كم يواش تر حرف بزني؟ بسته رو بده من رون! رون گفتم بدش من، چي فكر كردي؟ كه همين الان سوارش ميشم و ميرم پريوت درايو پيش خاله ي عزيزم!؟!
رون با نارضايتي چوب جاروي نيمبوس 2001، جايزه ي ارشدي اش رو، داد به هري و در حالي كه دست هرميون رو گرفته بود، وارد تالار گريفيندور شد.
بسيار عالي! كوتاه و جالب! فقط يك اشكال داشت پستتون، و اون هم استفاده از" هن هن... هه هه هه" بود. حتي اگر متن كتابي هم نيست، بهتره كه كمي توصيف بشه، مثلا:" هري نفس نفس زنان گفت" در هر حال پست شما بسيار حالب بود و مسلما تاييد ميشيد! موفق باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/3 9:02:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/27
آخرین ورود: سهشنبه 31 مرداد 1396 11:06
از: قلمروی فراموش شدگان !
پستها:
395

تفاله شوید
بانوی چاق از خواب خوش پرید وقتی دید کی او را از خواب بیدار کرده گفت : شما سه تا ادم نیمشید .
هری گفت: ببخشید برای کاری باید می رفتیم بیرون
رون و هرمیون هم معذرت خواهی کردن
بانوی چاق گفت: برای معذرت خواهی دیگه دیره نیمه شب اسم رمز تغییر کرد حالا تا صبح تو راهرو می خوابید ادم می شید
رون گفت: برای چی نیمه شب رمز باید تغییر کنه
بانوی گفت برید از مدیر بپرسید اون که امنیت مدرسه رو تعیین می کنه
هرمیون گفت : تو رو خدا گریفیندور به زور این همه امتیاز جمع کرده اگه بریم پیش دامبلدو همش دود می شه میره هوا
بانوی چاق گفت : به من ربطی نداره.
پس به سوی دفتر دامبلدور حرکت کردن .
یک کپه سوسک
نگهبان کله اژدهای به کنار رفت و آرم شیردال گریفیندور نمایان شد
تق تق
بیا تو
شما سه تا این موقه ا شب اینجا چه کار می کنید؟
هری گفت:با رون هرمیون رفته بودیم دنبال خاطره که داشتم بر می گشتیم
بانوی چاق گفت شما رمز ورود به سالن رو عوض کردید قربان
دامبلدور گفت: مگه من کفه دستم رو بو کرده بودم که شما شب می خواید برید بیرون .
حالا خاطره رو گرفتید
بله بفرماید
دامبلدور شیشه خاطره را گرفت وگفت: اسم رمز زلم زیمبو سریع به خوابگاهتون برید تا جریمه تان نکردم.
هری گفت: خاطره چی ؟
دامبلدور گفت : الان دیر وقته باشه برای بعد .
هر سه با هم از دفتر دامبلدور خارج شدند
هوم دوست عزيز، سوژه بسيار خوب بود، اما متاسفانه خوب ساخته و پرداخته نشده بود! براي مثال مي تونستيد حالات چهره و رفتار رون و هرميون رو وقتي كه فهميدند اسم رمز عوض شده، توصيف كنيد. يا حالت چهره ي دامبلدور وقتي كه اون ها رو در اون وقت شب ميبينه. ديالوگ ها رو در يك سطر جداگانه و با علامت _ جدا كنيد. و همچنين براي زيباتر شدن پست، بهتر بود اشاره اي به چگونگي گرفتن خاطره مي كرديد، چون مسلما كار سختي رو انجام داده بودند. دوست من، ديالوگ هاتون در اغلب موارد بسيار خوب بود و شما ميتونيد همين پستتون رو، با اعمال تغييراتي جهت بهبود اون، دوباره بفرستيد. فعلا تاييد نشديد، با پشتكار باشيد!
بانوی چاق از خواب خوش پرید وقتی دید کی او را از خواب بیدار کرده گفت : شما سه تا ادم نیمشید .
هری گفت: ببخشید برای کاری باید می رفتیم بیرون
رون و هرمیون هم معذرت خواهی کردن
بانوی چاق گفت: برای معذرت خواهی دیگه دیره نیمه شب اسم رمز تغییر کرد حالا تا صبح تو راهرو می خوابید ادم می شید
رون گفت: برای چی نیمه شب رمز باید تغییر کنه
بانوی گفت برید از مدیر بپرسید اون که امنیت مدرسه رو تعیین می کنه
هرمیون گفت : تو رو خدا گریفیندور به زور این همه امتیاز جمع کرده اگه بریم پیش دامبلدو همش دود می شه میره هوا
بانوی چاق گفت : به من ربطی نداره.
پس به سوی دفتر دامبلدور حرکت کردن .
یک کپه سوسک
نگهبان کله اژدهای به کنار رفت و آرم شیردال گریفیندور نمایان شد
تق تق
بیا تو
شما سه تا این موقه ا شب اینجا چه کار می کنید؟
هری گفت:با رون هرمیون رفته بودیم دنبال خاطره که داشتم بر می گشتیم
بانوی چاق گفت شما رمز ورود به سالن رو عوض کردید قربان
دامبلدور گفت: مگه من کفه دستم رو بو کرده بودم که شما شب می خواید برید بیرون .
حالا خاطره رو گرفتید
بله بفرماید
دامبلدور شیشه خاطره را گرفت وگفت: اسم رمز زلم زیمبو سریع به خوابگاهتون برید تا جریمه تان نکردم.
هری گفت: خاطره چی ؟
دامبلدور گفت : الان دیر وقته باشه برای بعد .
هر سه با هم از دفتر دامبلدور خارج شدند
هوم دوست عزيز، سوژه بسيار خوب بود، اما متاسفانه خوب ساخته و پرداخته نشده بود! براي مثال مي تونستيد حالات چهره و رفتار رون و هرميون رو وقتي كه فهميدند اسم رمز عوض شده، توصيف كنيد. يا حالت چهره ي دامبلدور وقتي كه اون ها رو در اون وقت شب ميبينه. ديالوگ ها رو در يك سطر جداگانه و با علامت _ جدا كنيد. و همچنين براي زيباتر شدن پست، بهتر بود اشاره اي به چگونگي گرفتن خاطره مي كرديد، چون مسلما كار سختي رو انجام داده بودند. دوست من، ديالوگ هاتون در اغلب موارد بسيار خوب بود و شما ميتونيد همين پستتون رو، با اعمال تغييراتي جهت بهبود اون، دوباره بفرستيد. فعلا تاييد نشديد، با پشتكار باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:13:03
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/16
آخرین ورود: سهشنبه 21 آبان 1387 12:31
از: بغل دست رفقای بامرام و باحال
پستها:
11

-کوریو میمبلتونیا...
هرمیون این را گفت و زن چاق درون تابلو از خواب پرید و غرولند کنان اجازه ی عبور را به آنها داد .درون تالار خصوصی گریفیندور خالی بود و تنها نوری که آنجا راروشن می کرد نورآتش درون شومینه بود و هر ازچند گاهی صدای ترق ترق از درون آن شنیده میشد.
هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که جلوی کاناپه ای که رون و هری لم داده بودند گفت: من نمیفهمم دامبلدور چرا چیزی به ما نمیگه؟
هری سخت مشغول تفکر بود خاطرات امروزش را درذهنش مرور میکرد.
پرفسور...پروفسور دامبلدور....
دامبلدور لحظه ای توقف کردو روشو به سمت هری و رون و هرمیون برگرداند .
-چرا؟ آخه چرا باید هاگرید از اینجا بره؟
دامبلدور یک نگاه به آنها میکنه و دوباره بدون اینکه به آنها جواب بده به راهش ادمه میده.
_ پرفسور ...پرفسور...
دامبلدور از او دور و دورتر می شد تا اینکه در اولین دوراهی به سمت راست پیچید .
-هی هری...هی کجایی؟
هرمیون در حالیکه نزدیک ونزدیکتر میشد این راگفت و دست به کمر جلوی هری ایستاد.
هری: هیچی...اوم...نمیدونم...کاملا گیج شدم هاگرید دیگه مثل همیشه نیست امشب هم که دیدی هر کار کردیم جوابی بهمون نداد و با کلمه ی نمیدونم خودشو راحت کرد.
رون:فکر نمی کنین فردا هم وقت داریم من میرم بخوابم ، فردا دربارش فکر میکنیم ...شب بخیر. و از روی کاناپه بلند شدو به سمت خوابگاه حرکت کرد.
هرمیون و هری هم سرهایشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند.
آن شب هری خوابش نمی برد، نور ماه از شیشه های پنجره ی خوابگاه به داخل افتاده بود و صدای خورخور رون عذابش می داد از جایش بلند شد و از پنجره به کلبه ی هاگرید خیره شد ناگهان توجهش به شیئ متحرکی جلب شد ولی خیلی تیره وتار بود.
سریعا عینکش را از رو ی میز برداشت وباعث شد چوبش روی زمین بیفتد . عینکش را روی چشمش گذاشت و خودرابه پنجره نزدیک تر کرد.
هاگرید فانوسی به دست داشت و آن راتکان می داد ، مستقیم به خوابگاه گریفیندور و به پنجره ای که هری پشت آن قرار داشت نگاه میکرد ولی خودش تکان نمیخورد ، فنگ در کنارش نشسته بود و پارس می کرد.
افکار خود را جمع و جور کرد ، هاگرید داشت به او علامت می داد ، ساعت از سه گذشته بود و تمام هاگوارتز در خواب به سر میبردند . باعجله رون را بیدار کرد و چوبدستی اش را برداشت .
-هاگرید در مقابلش ظاهر شده بود ، درون خوابگاه گریفیندور ...
هری...
هاگرید هر لحظه به او نزدیکتر میشد صورتش درون تاریکی مخفی شده بود و صدایش شباهتی به هاگرید نمی داد .نور فانوس خاموش شد.
-هاگرید ...تو..اینجا..به این سرعت...؟!!
نه.....
هاگرید با یک دست گردن هری را گرفته بود او را از زمین جدا کرده بود.
-نه...اوه...اوه...
هری به سختی نفس میکشید و به شدت هوا را وارد ریه هایش می کرد .
هری...چی شد ...؟ تو خواب داشتی هاگریدو صدا میکردی ! حالت خوبه؟
ناگهان در ب خوابگاه باز شد و هرمیون سراسیمه گفت::.
-هاگرید...اون از اینجا رفته...
صدای سرفه های هری قطع شد ، گویی حرفهای هرمیون همانند پتکی به پشتش خورده بود و نفسش را راست کرده بود .
از جایش برخواست بی اختیاز دستش را روی میز کنار تختخوابش کشید تا چوبش رابردارد.
اما دستش به جز چند کتاب با چیز دیگری اثابت نکرد. حتم داشت آن را آنجا گذاشته است.
سرش را به طرف پایین چرخاند چوبدستی اش به همان شکل که در خواب دیده بود روی زمین افتاده بود...
---------------------------
ممنونم آنیتای عزیز که منو راهنمایی میکنین .
هرمیون این را گفت و زن چاق درون تابلو از خواب پرید و غرولند کنان اجازه ی عبور را به آنها داد .درون تالار خصوصی گریفیندور خالی بود و تنها نوری که آنجا راروشن می کرد نورآتش درون شومینه بود و هر ازچند گاهی صدای ترق ترق از درون آن شنیده میشد.
هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که جلوی کاناپه ای که رون و هری لم داده بودند گفت: من نمیفهمم دامبلدور چرا چیزی به ما نمیگه؟
هری سخت مشغول تفکر بود خاطرات امروزش را درذهنش مرور میکرد.
پرفسور...پروفسور دامبلدور....
دامبلدور لحظه ای توقف کردو روشو به سمت هری و رون و هرمیون برگرداند .
-چرا؟ آخه چرا باید هاگرید از اینجا بره؟
دامبلدور یک نگاه به آنها میکنه و دوباره بدون اینکه به آنها جواب بده به راهش ادمه میده.
_ پرفسور ...پرفسور...
دامبلدور از او دور و دورتر می شد تا اینکه در اولین دوراهی به سمت راست پیچید .
-هی هری...هی کجایی؟
هرمیون در حالیکه نزدیک ونزدیکتر میشد این راگفت و دست به کمر جلوی هری ایستاد.
هری: هیچی...اوم...نمیدونم...کاملا گیج شدم هاگرید دیگه مثل همیشه نیست امشب هم که دیدی هر کار کردیم جوابی بهمون نداد و با کلمه ی نمیدونم خودشو راحت کرد.
رون:فکر نمی کنین فردا هم وقت داریم من میرم بخوابم ، فردا دربارش فکر میکنیم ...شب بخیر. و از روی کاناپه بلند شدو به سمت خوابگاه حرکت کرد.
هرمیون و هری هم سرهایشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند.
آن شب هری خوابش نمی برد، نور ماه از شیشه های پنجره ی خوابگاه به داخل افتاده بود و صدای خورخور رون عذابش می داد از جایش بلند شد و از پنجره به کلبه ی هاگرید خیره شد ناگهان توجهش به شیئ متحرکی جلب شد ولی خیلی تیره وتار بود.
سریعا عینکش را از رو ی میز برداشت وباعث شد چوبش روی زمین بیفتد . عینکش را روی چشمش گذاشت و خودرابه پنجره نزدیک تر کرد.
هاگرید فانوسی به دست داشت و آن راتکان می داد ، مستقیم به خوابگاه گریفیندور و به پنجره ای که هری پشت آن قرار داشت نگاه میکرد ولی خودش تکان نمیخورد ، فنگ در کنارش نشسته بود و پارس می کرد.
افکار خود را جمع و جور کرد ، هاگرید داشت به او علامت می داد ، ساعت از سه گذشته بود و تمام هاگوارتز در خواب به سر میبردند . باعجله رون را بیدار کرد و چوبدستی اش را برداشت .
-هاگرید در مقابلش ظاهر شده بود ، درون خوابگاه گریفیندور ...
هری...
هاگرید هر لحظه به او نزدیکتر میشد صورتش درون تاریکی مخفی شده بود و صدایش شباهتی به هاگرید نمی داد .نور فانوس خاموش شد.
-هاگرید ...تو..اینجا..به این سرعت...؟!!
نه.....
هاگرید با یک دست گردن هری را گرفته بود او را از زمین جدا کرده بود.
-نه...اوه...اوه...
هری به سختی نفس میکشید و به شدت هوا را وارد ریه هایش می کرد .
هری...چی شد ...؟ تو خواب داشتی هاگریدو صدا میکردی ! حالت خوبه؟
ناگهان در ب خوابگاه باز شد و هرمیون سراسیمه گفت::.
-هاگرید...اون از اینجا رفته...
صدای سرفه های هری قطع شد ، گویی حرفهای هرمیون همانند پتکی به پشتش خورده بود و نفسش را راست کرده بود .
از جایش برخواست بی اختیاز دستش را روی میز کنار تختخوابش کشید تا چوبش رابردارد.
اما دستش به جز چند کتاب با چیز دیگری اثابت نکرد. حتم داشت آن را آنجا گذاشته است.
سرش را به طرف پایین چرخاند چوبدستی اش به همان شکل که در خواب دیده بود روی زمین افتاده بود...
---------------------------
ممنونم آنیتای عزیز که منو راهنمایی میکنین .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Wall-E در 1387/7/1 15:53:49
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:14:49
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:14:49
من با فاشیسم مخالفم !
آدرس سایت توسط مدیر برداشته شد.
آدرس سایت توسط مدیر برداشته شد.
جزئیات کاربر

سلام . از این که داستانم تائید نشد ناراحت شدم ولی وقتی اشتباهاتمو خوندم خیلی خندیدم . داستان نویسی من اصلا خوب نیست ولی چه می شه کرد هری رو خیلی دوست دارم . سعی کردم کارهایی که شما گفتی رو انجام بدم و حالا داستان :
هری,رون و هرمیون در حال رفتن به کلاس گیاهشناسی بودند و در همین حال با یکدیگر گفت و گو می کردند :
- اسنیپ دست از سر من برنمی داره,اگه همینطوری پیش بره یک روز می رسه که می خواد طلسم آواداکداورا رو روی من امتحان کنه .
- آخه هری تو چرا باهاش جر و بحث می کنی که بهانه به دستش بدی ؟
- اگرهم جر و بحث نکنم اون بازم یه بهانه گیر میاره,دیدی چطوری...
حرف هری نا تمام ماند و نقش بر زمین شد . عینکش غلتید و در لا به لای سبزه ها پنهان شد . دستش را برروی زمین کشید تا عینکش را پیدا کند و بالاخره آن را پیدا کرد و برروی چشمانش گذاشت از روی زمین بلند شد و چهره ی بی رنگ و مثلثی شکل دراکو مالفوی را دید .
- چی شده پاتر کور شدی یا عینکتو برعکس زدی ؟
هری به سرعت چوبدستی اش بیرون کشید . مالفوی هم همین کار را کرد . نوچه های بی مغز مالفوی,کراب و گویل که از او پیروی می کردند هم چوبدستی خود را بیرون کشیدند . مودی که آن ها را دیده بود فریاد زد :
- آهای چیکار دارین می کنین,مگه می خواین...
رون به سرعت وسط حرف او پرید و گفت :
- پروفسور مالفوی به هری تنه زد و او را به زمین انداخت .
- آه جدا ؟ 5 امتیاز از اسلایترین کم می شه . حالا سریع گورتو گم کن, مالفوی .
مودی رو به هری کرد و گفت :
- حالت که خوبه پاتر ؟ جاییت ضربه ندیده ؟
- نه ممنمونم پروفسور من خوبم .
- باشه . من باید برم . فقط یه چیزی رو یادتون باشه, هشیاری مداوم !
هری,رون و هرمیون پوزخند زدند و به راه خود ادامه دادند . بعد از کلاس گیاهشناسی آن ها به طرف سالن عمومی راه افتادند تا شام بخورند . همانطور که می رفتند ناگهان به چیز عجیبی برخوردند :
- مالفوی چرا آلان توی سالن عمومی نیست ؟
- نمی دونم . ولی خیلی دلم می خواد بدونم اون کله پوک می خواد چیکار کنه .
- آره,بهتره تعقیبش کنیم .
- نه . اصلا به ما چه ربطی داره که اون پسره ی احمق می خواد چیکار کنه .
- ما می ریم دنبال اون . اگه تو نمی خوای می تونی بری .
- خیلی خوب,خیلی خوب . باشه منم میام .
به این ترتیب هر سه نفر مالفوی را تعقیب کردند و با کمال تعجب دیدند که او به طرف راهروی طبقه ی هفتم می رود .
- فکر می کنی اینجا چیکار داره ؟
و آنگاه صدای سرد و خشن سوروس اسنیپ را شنیدند :
- پاتر,ویزلی دوشیزه گرینجر اینجا چیکار می کنین ؟ 20 امتیاز از گریفیندور کم می شه !
هری با گستاخی تمام گفت :
- خودتون اینجا چیکار می کنین ؟
- این به تو ربطی نداره .
- به من که ربط داره اسنیپ .
آلستور مودی به طرف آنها حرکت می کرد و با هر قدمی که برمی داشت صدای "تلقی" از پای مصنوعی اش بلند می شد .
- می خوام بدونم که تو این وقت شب در حالی که باید در سالن عمومی باشی اینجا چیکار می کنی,اسنیپ ؟
- زود باشین,همه آلان توی سالن عمومی هستند .
این صدای دراکو مالفوی بود که داشت با کسی یا کسانی گفت و گو می کرد . ناگهان در اتاق نیازها باز شد و حدود 20 مرگخوار از آنجا بیرون آمدند . هری,رون,هرمیون,اسنیپ و مودی چوبدستی های خود را بیرون کشیدند .
یکی از مرگخواران فریاد زد :
- اکسپلیارموس !
چوبدستی اسنیپ به هوا پرواز کرد . اسنیپ که وضعیت را خطری دید پا به فرار گذاشت . مودی گفت :
- "من جلوی اونا رو می گیرم شما برین کمک بیارین"
در همین موقع طلسمی سبز رنگ به صورتش برخورد کرد و او را مانند عروسکی سبک به عقب پرت کرد . مرگخواران به طرف هری,رون و هرمیون حمله ور شدند . هری,رون و هرمیون فرار کردند و مرگخواران به دنبال آن ها دویدند . یکی از مرگخواران فریاد زد :
- استیوپیفای !
- رون رون !
- نگران نباش هرمیون فقط اونو بیهوش کردن !
طلسمی سبز رنگ به سینه هرمیون برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد . هری مات و مبهوت به صحنه نگاه کرد لحظه ای به این که یکی از دوستانش از او دور شده فکر کرد و سپس فریادی از خشم کشید و بسوی مرگخواران حمله ور شد . مرگخواران قبل از اینکه او بتواند کاری بکند او را بیهوش کردند...
هری به هوش آمد وخود را دست و پا بسته دید . به وسیله جادو در هوا معلق بود . سعی کرد خود را آزاد کند و لی نتوانست . آنگاه صدای سرد ولدمورت را شنید :
- آه,دوست شجاع و دلیر ما به هوش آمده . از دیدنت خوشحالم هری پاتر . سالهاست که منتظر این لحظه بودم . با زندگی خداحافظی کن پاتر.......آواداکداورا !
اخگری سبزرنگ تابید و هری از خواب بیدار شد . پیشانیش خیس عرق بود .
- حالت خوبه پاتر ؟
- من کجام ؟ چی شده ؟
آنگاه به یاد آورد که چه اتفاقی افتاده .
- پروفسور مرگخوارا هرمیونو کشتن و رونو بی هوش کردن منم بردن پیش ولدمورت و ...
- آروم باش هری تو فقط کابوس دیدی !
- اما چطور ؟ چه اتفاقی افتاد ؟
- پاتر,ویزلی به من گفت مالفوی به تو تنه زده تو هم افتادی و سرت به یک تخته سنگ خورده . منم که اون نزدیکی بودم تو رو به بیمارستان آوردم .
هری,رون و هرمیون در حال رفتن به کلاس گیاهشناسی بودند و در همین حال با یکدیگر گفت و گو می کردند :
- اسنیپ دست از سر من برنمی داره,اگه همینطوری پیش بره یک روز می رسه که می خواد طلسم آواداکداورا رو روی من امتحان کنه .
- آخه هری تو چرا باهاش جر و بحث می کنی که بهانه به دستش بدی ؟
- اگرهم جر و بحث نکنم اون بازم یه بهانه گیر میاره,دیدی چطوری...
حرف هری نا تمام ماند و نقش بر زمین شد . عینکش غلتید و در لا به لای سبزه ها پنهان شد . دستش را برروی زمین کشید تا عینکش را پیدا کند و بالاخره آن را پیدا کرد و برروی چشمانش گذاشت از روی زمین بلند شد و چهره ی بی رنگ و مثلثی شکل دراکو مالفوی را دید .
- چی شده پاتر کور شدی یا عینکتو برعکس زدی ؟
هری به سرعت چوبدستی اش بیرون کشید . مالفوی هم همین کار را کرد . نوچه های بی مغز مالفوی,کراب و گویل که از او پیروی می کردند هم چوبدستی خود را بیرون کشیدند . مودی که آن ها را دیده بود فریاد زد :
- آهای چیکار دارین می کنین,مگه می خواین...
رون به سرعت وسط حرف او پرید و گفت :
- پروفسور مالفوی به هری تنه زد و او را به زمین انداخت .
- آه جدا ؟ 5 امتیاز از اسلایترین کم می شه . حالا سریع گورتو گم کن, مالفوی .
مودی رو به هری کرد و گفت :
- حالت که خوبه پاتر ؟ جاییت ضربه ندیده ؟
- نه ممنمونم پروفسور من خوبم .
- باشه . من باید برم . فقط یه چیزی رو یادتون باشه, هشیاری مداوم !
هری,رون و هرمیون پوزخند زدند و به راه خود ادامه دادند . بعد از کلاس گیاهشناسی آن ها به طرف سالن عمومی راه افتادند تا شام بخورند . همانطور که می رفتند ناگهان به چیز عجیبی برخوردند :
- مالفوی چرا آلان توی سالن عمومی نیست ؟
- نمی دونم . ولی خیلی دلم می خواد بدونم اون کله پوک می خواد چیکار کنه .
- آره,بهتره تعقیبش کنیم .
- نه . اصلا به ما چه ربطی داره که اون پسره ی احمق می خواد چیکار کنه .
- ما می ریم دنبال اون . اگه تو نمی خوای می تونی بری .
- خیلی خوب,خیلی خوب . باشه منم میام .
به این ترتیب هر سه نفر مالفوی را تعقیب کردند و با کمال تعجب دیدند که او به طرف راهروی طبقه ی هفتم می رود .
- فکر می کنی اینجا چیکار داره ؟
و آنگاه صدای سرد و خشن سوروس اسنیپ را شنیدند :
- پاتر,ویزلی دوشیزه گرینجر اینجا چیکار می کنین ؟ 20 امتیاز از گریفیندور کم می شه !
هری با گستاخی تمام گفت :
- خودتون اینجا چیکار می کنین ؟
- این به تو ربطی نداره .
- به من که ربط داره اسنیپ .
آلستور مودی به طرف آنها حرکت می کرد و با هر قدمی که برمی داشت صدای "تلقی" از پای مصنوعی اش بلند می شد .
- می خوام بدونم که تو این وقت شب در حالی که باید در سالن عمومی باشی اینجا چیکار می کنی,اسنیپ ؟
- زود باشین,همه آلان توی سالن عمومی هستند .
این صدای دراکو مالفوی بود که داشت با کسی یا کسانی گفت و گو می کرد . ناگهان در اتاق نیازها باز شد و حدود 20 مرگخوار از آنجا بیرون آمدند . هری,رون,هرمیون,اسنیپ و مودی چوبدستی های خود را بیرون کشیدند .
یکی از مرگخواران فریاد زد :
- اکسپلیارموس !
چوبدستی اسنیپ به هوا پرواز کرد . اسنیپ که وضعیت را خطری دید پا به فرار گذاشت . مودی گفت :
- "من جلوی اونا رو می گیرم شما برین کمک بیارین"
در همین موقع طلسمی سبز رنگ به صورتش برخورد کرد و او را مانند عروسکی سبک به عقب پرت کرد . مرگخواران به طرف هری,رون و هرمیون حمله ور شدند . هری,رون و هرمیون فرار کردند و مرگخواران به دنبال آن ها دویدند . یکی از مرگخواران فریاد زد :
- استیوپیفای !
- رون رون !
- نگران نباش هرمیون فقط اونو بیهوش کردن !
طلسمی سبز رنگ به سینه هرمیون برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد . هری مات و مبهوت به صحنه نگاه کرد لحظه ای به این که یکی از دوستانش از او دور شده فکر کرد و سپس فریادی از خشم کشید و بسوی مرگخواران حمله ور شد . مرگخواران قبل از اینکه او بتواند کاری بکند او را بیهوش کردند...
هری به هوش آمد وخود را دست و پا بسته دید . به وسیله جادو در هوا معلق بود . سعی کرد خود را آزاد کند و لی نتوانست . آنگاه صدای سرد ولدمورت را شنید :
- آه,دوست شجاع و دلیر ما به هوش آمده . از دیدنت خوشحالم هری پاتر . سالهاست که منتظر این لحظه بودم . با زندگی خداحافظی کن پاتر.......آواداکداورا !
اخگری سبزرنگ تابید و هری از خواب بیدار شد . پیشانیش خیس عرق بود .
- حالت خوبه پاتر ؟
- من کجام ؟ چی شده ؟
آنگاه به یاد آورد که چه اتفاقی افتاده .
- پروفسور مرگخوارا هرمیونو کشتن و رونو بی هوش کردن منم بردن پیش ولدمورت و ...
- آروم باش هری تو فقط کابوس دیدی !
- اما چطور ؟ چه اتفاقی افتاد ؟
- پاتر,ویزلی به من گفت مالفوی به تو تنه زده تو هم افتادی و سرت به یک تخته سنگ خورده . منم که اون نزدیکی بودم تو رو به بیمارستان آوردم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:13:55
Good News Is No News
جزئیات کاربر

سالن عمومی گریفندور خلوت تر از معمول به نظر می رسید در ان میان تنها دو نفر از سال اولی ها در حالی که زیر لب به اسنیپ بد و بیراه می گفتند مشغول انجام دادن تکالیفشان بودند.کج پا به دنبال بشقاب پرنده های توقیف شده می پرید و هری و رون و هرمیون تنها سال ششمی هایی بودند انجا به چشم می خوردند.
-هرمیون : رون! نمی تونی کمی ارومتر اون ادامس لعنتیو بخوری؟ نمی بینی دارم کتاب می خونم؟
گونه های رون سرخ شد و نگاهش را به هری انداخت که اشفته تر از همیشه به نظر می رسید و از این طرف سالن به ان طرف سالن راه می رفت.
- رون : بابا تا وقتی دامبلدور هست که اطلاعات در اختیارمون بذاره احتیاجی نیست که...
- هرمیون :رون !تو چرا نمی فهمی!؟ دامبلدور نمی خواد تا تمام شدن جلساتش با هری( درباره ی سرگذشت اسمشو نبر )سر بحث درباره ی چیز دیگه ای را باز کنه در ضمن هری من همه ی این زندگی نامه ها را خوندم.بی فایدست!
-هری : اخه مگه می شه؟فکر می کردم اینها منبع موسخیه
-هرمیون : من نگفتم غیر ممکنه احتمالا وجود داشته حالا یا به وسیله ی دامبلدور از کتابخونه برداشته شده و یا از داخل همین کتابها حذف شده!ببین هری ما دنبال یک سری حقایقی هستیم که احتمالا منجر به مبارزات پدر و مادرت علیه اسمشو نبر شده ! توی همه ی این کتابها فقط به جزییات کار اشاره کرده به اینکه پدر و مادرت برای مبارزه با جادوی سیاه و...به جنگ اسمشو نبر رفتن و..
هری با عصبانیت گامی به سوی هرمیون برداشت و گفت : یعنی می خوای بگی اینجوری نبوده؟
هرمیون که دستپاچه شده بود سریع اضافه کرد: نه نه ..منظورم این نیست!من منکر این چیز ها نمی شم فقط می گم قبل از شکل گیری این مبارزات پدر ومادرت یک سری فعالیت هایی خارج از محفل می کردن که حتی می شه گفت مخفیانه بوده ! ما هر سه نفرمون با هم به این نتیجه رسیدیم که اونا نمی خواستن کسی بفهمه!
هری که کمی از عصبانیتش فروکش کرده بود روی نزدیکترین کاناپه کنار ان دو نشست و گفت: و مطمئنا اگه دامبلدور بدونه هم به من نمی گه !فکر می کنه من با شنیدن این چیز ها از روی احساس تصمیم می گیرم
-هرمیون در حالی که کتابهای اطرافش را دسته می کرد گفت:می دونی چیه هری!ما باید دنبال کسانی بگردیم که رابطه ی نزدیکی با پدر و مادرت داشتن!یک جور هایی همکار و هم هدف بودند.
-رون با بی خیالی گفت : خوب اینکه معلومه!کی بهتر از لوپین.هری مگه لوپین و سیریوس از دوستان نزدیک پدر و مادرت نبودند؟
-هری :اره ولی...یعنی ممکنه لوپین کمکم کنه؟
هرمیون به اتش شومینه خیره شد و گفت:اگه سیریوس زنده بود شایدولی لوپین فرق می کنه!سیریوس خیلی وقت ها به حرف های دامبلدور توجه نمی کرد! در همین حین ناگهان در سالن با صدای بلندی باز شد و چهره ی نویل لانگ باتم با سر و ضعی بهم ریخته اشکار شد!
-هری :نویل چی شده؟بیرون اتفاقی افتاده؟
-نویل که هول شده بود گفت : ااا...بچه ها! شمایین؟ اتفاق که نه فقط نزدیک بود گیر فیلچ بیفتم!
- رون :پس شانس اوردی رفیق!من هرمیون هم نزدیک بود 1 بار به دام اون پیر خرفت بیفتیم.یادته هرمیون!هرمیون؟؟
هرمیون همانطور که به نویل ماتش برده بود گفت :خودشه!!!خانم و اقای لانگ باتم!
هری گفت: اما هرمیون تو خودت می دونی که اونا الان توی سنت ما... هرمیون با عجله به وسط حرفش پرید : هری تو را به ریش مرلین قسم یکم مغزتو به کار بنداز! بعد از اونا کی بهتر از مادر بزرگ نویل!!!!!!!!!!! یادت نیست 1 یکبار سیریوس لا به لای حرف هاش گفت :((اون همیشه بهترین همکاری را با محفل می کرد و از جمله کار هاش پیدا کردن مقر و محل مناسب برای تشکیل جلسات بود!))
رون بی وقفه گفت:نویل ما چه طوری می تونیم مادر بزرگتو ببینیم؟
نویل گفت:اون الان هاگوارتز بود !می گفت مثل اینکه مک گونگال باهاش کار داشته!اگه عجله کنید می تونید بهش برسید همین الان به طرف هاگزمید حرکت کرد.
هری بدون کوچکترین حرفی شنل نامرئی را از کیفش دراورد و به 2 نفر دیگر اشاره کرد و ان سه به سمت هاگزمید به راه افتادند!
عالي بود، عالي! احساس كردم كه دارم يك فن فيكشن واقعي ميخونم! توصيف ها، ديالوگ ها و سوژه، عالي بودند! تنها عيب پستتون نحوه ي قرار گرفتن ديالوگ ها بود! يعني بايد ديالوگ ها رو در سطري جداگانه همراه با علامت _ به كار ببريد. هيچ حرف ديگه اي نيست، بدون شك شما تاييد شديد! موفق باشيد دوست من.
-هرمیون : رون! نمی تونی کمی ارومتر اون ادامس لعنتیو بخوری؟ نمی بینی دارم کتاب می خونم؟
گونه های رون سرخ شد و نگاهش را به هری انداخت که اشفته تر از همیشه به نظر می رسید و از این طرف سالن به ان طرف سالن راه می رفت.
- رون : بابا تا وقتی دامبلدور هست که اطلاعات در اختیارمون بذاره احتیاجی نیست که...
- هرمیون :رون !تو چرا نمی فهمی!؟ دامبلدور نمی خواد تا تمام شدن جلساتش با هری( درباره ی سرگذشت اسمشو نبر )سر بحث درباره ی چیز دیگه ای را باز کنه در ضمن هری من همه ی این زندگی نامه ها را خوندم.بی فایدست!
-هری : اخه مگه می شه؟فکر می کردم اینها منبع موسخیه
-هرمیون : من نگفتم غیر ممکنه احتمالا وجود داشته حالا یا به وسیله ی دامبلدور از کتابخونه برداشته شده و یا از داخل همین کتابها حذف شده!ببین هری ما دنبال یک سری حقایقی هستیم که احتمالا منجر به مبارزات پدر و مادرت علیه اسمشو نبر شده ! توی همه ی این کتابها فقط به جزییات کار اشاره کرده به اینکه پدر و مادرت برای مبارزه با جادوی سیاه و...به جنگ اسمشو نبر رفتن و..
هری با عصبانیت گامی به سوی هرمیون برداشت و گفت : یعنی می خوای بگی اینجوری نبوده؟
هرمیون که دستپاچه شده بود سریع اضافه کرد: نه نه ..منظورم این نیست!من منکر این چیز ها نمی شم فقط می گم قبل از شکل گیری این مبارزات پدر ومادرت یک سری فعالیت هایی خارج از محفل می کردن که حتی می شه گفت مخفیانه بوده ! ما هر سه نفرمون با هم به این نتیجه رسیدیم که اونا نمی خواستن کسی بفهمه!
هری که کمی از عصبانیتش فروکش کرده بود روی نزدیکترین کاناپه کنار ان دو نشست و گفت: و مطمئنا اگه دامبلدور بدونه هم به من نمی گه !فکر می کنه من با شنیدن این چیز ها از روی احساس تصمیم می گیرم
-هرمیون در حالی که کتابهای اطرافش را دسته می کرد گفت:می دونی چیه هری!ما باید دنبال کسانی بگردیم که رابطه ی نزدیکی با پدر و مادرت داشتن!یک جور هایی همکار و هم هدف بودند.
-رون با بی خیالی گفت : خوب اینکه معلومه!کی بهتر از لوپین.هری مگه لوپین و سیریوس از دوستان نزدیک پدر و مادرت نبودند؟
-هری :اره ولی...یعنی ممکنه لوپین کمکم کنه؟
هرمیون به اتش شومینه خیره شد و گفت:اگه سیریوس زنده بود شایدولی لوپین فرق می کنه!سیریوس خیلی وقت ها به حرف های دامبلدور توجه نمی کرد! در همین حین ناگهان در سالن با صدای بلندی باز شد و چهره ی نویل لانگ باتم با سر و ضعی بهم ریخته اشکار شد!
-هری :نویل چی شده؟بیرون اتفاقی افتاده؟
-نویل که هول شده بود گفت : ااا...بچه ها! شمایین؟ اتفاق که نه فقط نزدیک بود گیر فیلچ بیفتم!
- رون :پس شانس اوردی رفیق!من هرمیون هم نزدیک بود 1 بار به دام اون پیر خرفت بیفتیم.یادته هرمیون!هرمیون؟؟
هرمیون همانطور که به نویل ماتش برده بود گفت :خودشه!!!خانم و اقای لانگ باتم!
هری گفت: اما هرمیون تو خودت می دونی که اونا الان توی سنت ما... هرمیون با عجله به وسط حرفش پرید : هری تو را به ریش مرلین قسم یکم مغزتو به کار بنداز! بعد از اونا کی بهتر از مادر بزرگ نویل!!!!!!!!!!! یادت نیست 1 یکبار سیریوس لا به لای حرف هاش گفت :((اون همیشه بهترین همکاری را با محفل می کرد و از جمله کار هاش پیدا کردن مقر و محل مناسب برای تشکیل جلسات بود!))
رون بی وقفه گفت:نویل ما چه طوری می تونیم مادر بزرگتو ببینیم؟
نویل گفت:اون الان هاگوارتز بود !می گفت مثل اینکه مک گونگال باهاش کار داشته!اگه عجله کنید می تونید بهش برسید همین الان به طرف هاگزمید حرکت کرد.
هری بدون کوچکترین حرفی شنل نامرئی را از کیفش دراورد و به 2 نفر دیگر اشاره کرد و ان سه به سمت هاگزمید به راه افتادند!
عالي بود، عالي! احساس كردم كه دارم يك فن فيكشن واقعي ميخونم! توصيف ها، ديالوگ ها و سوژه، عالي بودند! تنها عيب پستتون نحوه ي قرار گرفتن ديالوگ ها بود! يعني بايد ديالوگ ها رو در سطري جداگانه همراه با علامت _ به كار ببريد. هيچ حرف ديگه اي نيست، بدون شك شما تاييد شديد! موفق باشيد دوست من.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط **cho chang** در 1387/6/31 0:52:18
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/1 8:53:28
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/1 8:53:28
*FLORENCE*~~~~~
~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That
~~~~~
Any Thing Is Possible If you Just Believe That

جزئیات کاربر

هری رون وهرمیون در حال رفتن به کلاس گیاهشناسی بودند که ناگهان یک نفر به شدت به هری تنه زد و او را به زمین انداخت .
- چی شده پاتر عینکتو برعکس زدی ؟
هری از روی زمین بلند شد و چهره ی رنگ پریده ی دراکو مالفوی را دید؛چوبدستی خود را بیرون کشید . دراکو هم چوبدستی خود را بیرون کشید . و دو نوچه ی احمق مالفوی که از اوی پیروی می کردند همان کار را انجام دادند . مودی چشم باباقوری که از آنجا می گذشت گفت :"چه اتفاقی افتاده ؟ چوبدستی ها تونو غلاف کنید,مگه می خواین..."
رون به وسط حرف او پرید و گفت :" پروفسور مالفوی به هری تنه زد و او را به زمین انداخت" مودی رو به مالفوی کرد و گفت :" 5 امتیاز از اسلایترین کم می شه . حالا سریع گورتو گم کن,مالفوی" مودی به طرف هری برگشت و گفت :" حالت که خوبه پاتر ؟ " هری گفت :" بله . ممنونم قربان" مودی گفت : " هشیاری مداوم پاتر,یادت نره" و لنگان لنگان از آن جا دور شد . هری رون وهرمیون بعد از پایان کلاس گیاهشناسی به طرف سالن عمومی حرکت کردند تا شام بخورند اما در بین راه دراکو مالفوی را دیدند که به طرف یک راهرو حرکت می کرد .
رون گفت : " خیلی دلم می خواد بدونم اون کله پوک می خواد چیکار کنه ؟ " هری جواب داد : " منم همینطور " اما هرمیون گفت : " بچه ها ولش کنین اصلا به چه ربطی داره که می خواد چیکار کنه " اما هری و رون به او گفتند که قصد دارند به دنبال مالفوی بروند . هری و رون به دنبال ملفوی راه افتادند .
- نگاه کن اون داره می ره به طبقه ی هفتم !
- آره,بیا بریم دنبالش
آنگاه صدای سرد سوروس اسنیپ را شنیدند : " اینجا چیکار می کنین,پاتر,ویزلی ؟ 20 امتیاز از گریفیندور کم می شه ! "
هری با گستاخی گفت : " خودتون اینجا چی کار می کنین ؟ " اسنیپ جواب داد : " به تو ربطی نداره "
- " به من که ربط داره سوروس اسنیپ " مودی لنگان لنگان به طرف آنها حرکت کرد .
- زود باشین آلان همه توی سالن عمومی هستند .
این صدای دراکو مالفوی بود که داشت با کسی یا کسانی گفت و گو می کرد که ناگهان در اتاق نیازها باز شد و حدود 20 مرگخوار از آنجا به بیرون آمدند . مودی,اسنیپ,هری و رون چوبدستی خود را بیرون کشیدند . مرگخواران دو طلسم به سوی مودی پرتاب کردن و یکی از طلسم ها به پای مصنوعی مودی برخورد کرد و آن را منفجر کرد . مودی به زمین افتاد ولی همینطور که افتاده بود یک طلسم به سوی مرگخواران فرستاد و به یکی از آن ها برخورد کرد . مودی فریاد زد : " شما دوتا ! زود باشین کمک بیارین ." و در همان موقع طلسمی سبز رنگ به چشم مصنوعی اش برخورد کرد و او را کشت ! هری و رون دویدند تا کمک بیاورند . مرگخواران به دنبال آن ها رفتند و هری و رون را محاصره کردند . مرگخواران رون را کشتند و هری را با طناب جادویی بستند و او را نزد ولدمورت بردند . ولدمورت با صدای سردش گفت : " آفرین بالاخره اونو برام آوردین,می دونی پاتر مدت ها منتظر این لحظه بودم...آواداکداورا "
هری از خواب بیدار شد . پیشانیش از عرق خیس بود . هری چهره ی رون هرمیون و مودی را دید .
- چه اتفاقی افتاده ؟ من کجام ؟
- پاتر,اینطور که ویزلی می گه مالفوی بهت تنه زده و تو افتادی و سرت به یک تخته سنگ خورده منم بی معطلی تو رو به بیمارستان آوردم "
-----------ويرايش ناظر-------------
مودي عزيز! پست شما داراي سوژه ي خوبي بود. اما متاسفانه مربوط به عكسي كه در صفحه ي قبل توسط" آنيتا دامبلدور" قرار داده شده، نبود. البته من اشكالات پستتون رو ميگم:
نوشتن ديالوگ ها در يك سطر جداچانه و گذاشتن علامت _ قبل از آنها، بسيار ضروريست.
پاراگراف بندي مناسب، واقعا به خواندن متن كمك ميكند. مثلا قسمت جنگ داراي پاراگراف بندي مناسبي نبود.
پيش بردن خيلي سريع داستان، به پست شما ضربه ميزنه. مثلا در قسمتي كه مرگخواران رون رو ميكشند و هري رو دستگير ميكنند؛ شما مي بايست اين قسمت رو به چيزي شبيه به اين متن در مي آورديد:
مرگخواران با بي رحمي تمام طلسمي سبز رنگ به سوي رون فرستادند و او را نقش بر زمين كردند. هري براي لحظه اي بي حركت ماند و همين فرصتي بود براي مرگخواران تا او را با طناب جادويي ببندند و به نزد لرد ولدمورت ببرند.
لحظه اي بعد، هري مقابل ولدمورت افتاده بود. همه چيز داشت خيلي سريع پيش مي رفت. صداي سرد ولدمورت، فضا را پر كرد.
با رعايت موارد بالا، پست شما به زيبايي خاصي مي رسه كه هر كسي رو وادار به خوندن ميكنه.
البته پست شما از حيث ديالوگ ها و توصيفات به جا، تقريبا عالي بودند.
با اين حال شما تاييد نشديد. اما اميد دارم كه پست بعدي شما، در رابطه با عكس( كه در بالا بدان اشاره كردم) باشه و حتما نكات بالا رو در پستتون به كار ببنديد.
نكته: با پاراگراف بندي همين نوشته ي من توجه كنيد.
شما فعلا تاييد نشديد. موفق باشيد و با پشتكار.
- چی شده پاتر عینکتو برعکس زدی ؟
هری از روی زمین بلند شد و چهره ی رنگ پریده ی دراکو مالفوی را دید؛چوبدستی خود را بیرون کشید . دراکو هم چوبدستی خود را بیرون کشید . و دو نوچه ی احمق مالفوی که از اوی پیروی می کردند همان کار را انجام دادند . مودی چشم باباقوری که از آنجا می گذشت گفت :"چه اتفاقی افتاده ؟ چوبدستی ها تونو غلاف کنید,مگه می خواین..."
رون به وسط حرف او پرید و گفت :" پروفسور مالفوی به هری تنه زد و او را به زمین انداخت" مودی رو به مالفوی کرد و گفت :" 5 امتیاز از اسلایترین کم می شه . حالا سریع گورتو گم کن,مالفوی" مودی به طرف هری برگشت و گفت :" حالت که خوبه پاتر ؟ " هری گفت :" بله . ممنونم قربان" مودی گفت : " هشیاری مداوم پاتر,یادت نره" و لنگان لنگان از آن جا دور شد . هری رون وهرمیون بعد از پایان کلاس گیاهشناسی به طرف سالن عمومی حرکت کردند تا شام بخورند اما در بین راه دراکو مالفوی را دیدند که به طرف یک راهرو حرکت می کرد .
رون گفت : " خیلی دلم می خواد بدونم اون کله پوک می خواد چیکار کنه ؟ " هری جواب داد : " منم همینطور " اما هرمیون گفت : " بچه ها ولش کنین اصلا به چه ربطی داره که می خواد چیکار کنه " اما هری و رون به او گفتند که قصد دارند به دنبال مالفوی بروند . هری و رون به دنبال ملفوی راه افتادند .
- نگاه کن اون داره می ره به طبقه ی هفتم !
- آره,بیا بریم دنبالش
آنگاه صدای سرد سوروس اسنیپ را شنیدند : " اینجا چیکار می کنین,پاتر,ویزلی ؟ 20 امتیاز از گریفیندور کم می شه ! "
هری با گستاخی گفت : " خودتون اینجا چی کار می کنین ؟ " اسنیپ جواب داد : " به تو ربطی نداره "
- " به من که ربط داره سوروس اسنیپ " مودی لنگان لنگان به طرف آنها حرکت کرد .
- زود باشین آلان همه توی سالن عمومی هستند .
این صدای دراکو مالفوی بود که داشت با کسی یا کسانی گفت و گو می کرد که ناگهان در اتاق نیازها باز شد و حدود 20 مرگخوار از آنجا به بیرون آمدند . مودی,اسنیپ,هری و رون چوبدستی خود را بیرون کشیدند . مرگخواران دو طلسم به سوی مودی پرتاب کردن و یکی از طلسم ها به پای مصنوعی مودی برخورد کرد و آن را منفجر کرد . مودی به زمین افتاد ولی همینطور که افتاده بود یک طلسم به سوی مرگخواران فرستاد و به یکی از آن ها برخورد کرد . مودی فریاد زد : " شما دوتا ! زود باشین کمک بیارین ." و در همان موقع طلسمی سبز رنگ به چشم مصنوعی اش برخورد کرد و او را کشت ! هری و رون دویدند تا کمک بیاورند . مرگخواران به دنبال آن ها رفتند و هری و رون را محاصره کردند . مرگخواران رون را کشتند و هری را با طناب جادویی بستند و او را نزد ولدمورت بردند . ولدمورت با صدای سردش گفت : " آفرین بالاخره اونو برام آوردین,می دونی پاتر مدت ها منتظر این لحظه بودم...آواداکداورا "
هری از خواب بیدار شد . پیشانیش از عرق خیس بود . هری چهره ی رون هرمیون و مودی را دید .
- چه اتفاقی افتاده ؟ من کجام ؟
- پاتر,اینطور که ویزلی می گه مالفوی بهت تنه زده و تو افتادی و سرت به یک تخته سنگ خورده منم بی معطلی تو رو به بیمارستان آوردم "
-----------ويرايش ناظر-------------
مودي عزيز! پست شما داراي سوژه ي خوبي بود. اما متاسفانه مربوط به عكسي كه در صفحه ي قبل توسط" آنيتا دامبلدور" قرار داده شده، نبود. البته من اشكالات پستتون رو ميگم:
نوشتن ديالوگ ها در يك سطر جداچانه و گذاشتن علامت _ قبل از آنها، بسيار ضروريست.
پاراگراف بندي مناسب، واقعا به خواندن متن كمك ميكند. مثلا قسمت جنگ داراي پاراگراف بندي مناسبي نبود.
پيش بردن خيلي سريع داستان، به پست شما ضربه ميزنه. مثلا در قسمتي كه مرگخواران رون رو ميكشند و هري رو دستگير ميكنند؛ شما مي بايست اين قسمت رو به چيزي شبيه به اين متن در مي آورديد:
مرگخواران با بي رحمي تمام طلسمي سبز رنگ به سوي رون فرستادند و او را نقش بر زمين كردند. هري براي لحظه اي بي حركت ماند و همين فرصتي بود براي مرگخواران تا او را با طناب جادويي ببندند و به نزد لرد ولدمورت ببرند.
لحظه اي بعد، هري مقابل ولدمورت افتاده بود. همه چيز داشت خيلي سريع پيش مي رفت. صداي سرد ولدمورت، فضا را پر كرد.
با رعايت موارد بالا، پست شما به زيبايي خاصي مي رسه كه هر كسي رو وادار به خوندن ميكنه.
البته پست شما از حيث ديالوگ ها و توصيفات به جا، تقريبا عالي بودند.
با اين حال شما تاييد نشديد. اما اميد دارم كه پست بعدي شما، در رابطه با عكس( كه در بالا بدان اشاره كردم) باشه و حتما نكات بالا رو در پستتون به كار ببنديد.
نكته: با پاراگراف بندي همين نوشته ي من توجه كنيد.
شما فعلا تاييد نشديد. موفق باشيد و با پشتكار.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/1 8:51:40
Good News Is No News
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/06/16
آخرین ورود: سهشنبه 21 آبان 1387 12:31
از: بغل دست رفقای بامرام و باحال
پستها:
11

-کوریو میمبلتونیا...
هرمیون این را گفت و زن چاق درون تابلو از خواب پرید و غرولند کنان اجازه ی عبور را به آنها داد .درون تالار خصوصی گریفیندور خالی بود و تنها نوری که آنجا راروشن می کرد نورآتش درون شومینه بود و هر ازچند گاهی صدای جلیزوبلیزی از درون آن شنیده میشد.
هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که جلوی کاناپه ایکه رون و هری لم داده بودند گفت: من نمیفهمم دامبلدور چرا چیزی به ما نمیگه؟
هری سخت مشغول تفکر بود خاطرات امروزش را درذهنش مرور میکرد.
(درون افکار هری)
-پرفسور...پروفسور دامبلدور...
دامبلدور لحظه ای توقف کردو روشو به سمت هری و رون و هرمیون برگرداند .
_ چرا؟ آخه چرا باید هاگرید از اینجا بره؟
دامبلدور یک نگاه به آنها میکنه و دوباره بدون اینکه به آنها جواب بده به راهش ادمه میده.
-پرفسور...پرفسور...لعنتی.
(خارج از افکار)
_ هی هری...هی کجایی؟
هرمین در حالیکه نزدیک ونزدیکتر میشد این راگفت.
هری: هیچی...اوم...نمیدونم...کاملا گیج شدم هاگرید دیگه مثل همیشه نیست امشب هم که دیدی هر کار کردیم جوابی بهمون نداد و با کلمه ی نمیدونم خودشو راحت کرد.
رون:فکر نمی کنین فردا هم وقت داریم من میرم بخوابم ، فردا دربارش فکر میکنیم ...شب بخیر. و از روی کاناپه بلند شدو به سمت خوابگاه حرکت کرد.
هرمیون و هری هم سرهایشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند.
آن شب هری خوابش نمی برد نور ماه از شیشه های پنجره ی خوابگاه به داخل افتاده بود و صدای خورخور رون عذابش می داد از جایش بلند شد و از پنجره به کلبه ی هاگرید خیره شد ناگهان توجهش به شیئ متحرکی جلب شد ولی خیلی تیره وتار بود.
سریعا عینکش را از رو ی میز برداشت وباعث شد چوبش روی زمین بیفتد . عینکش را روی چشمش گذاشت و خودرابه پنجره نزدیک تر کرد.
هاگرید فانوسی به دست داشت و آن راتکان می داد ، مستقیم به خوابگاه گریفیندور و به پنجره ای که هری پشت آن قرار داشت نگاه میکرد ولی خودش تکان نمیخورد ، فنگ در کنارش نشسته بود و پارس می کرد.
افکار خود را جمع و جور کرد ، هاگرید داشت به او علامت می داد ، ساعت از سه گذشته بود و تمام هاگوارتز در خواب به سر میبردند . باعجله رون را بیدار کرد و چوبدستی اش را برداشت .
-هاگرید در مقابلش ظاهر شده بود ، درون خوابگاه گریفیندور . هری...
-نه...هه هه..(صدای وارد شدن هوا درون قفسه ی سینه) هری از خواب پرید سرش به شدت درد می کرد. رون که با پریدن هری از خواب ، از روی هری را به طرفی پرت شده بود بلند شد و با صدای لرزانی گفت:
هری...چی شد ...؟ تو خواب داشتی هاگریدو صدا میکردی ! حالت خوبه؟
ناگهان در ب خوابگاه باز شد و هرمیون سراسیمه گفت:.
-هاگرید ...اون از اینجا رفته....
-------------ويرايش ناظر-----------------
آفرين وال اي! پستتون به شدت عالي بود! من رو به حال و هواي كتابهاي رولينگ برد.
توصيفات زيبايي مثل آتش شومينه و نور ماه، بسيار عالي و مناسب بودند. ديالوگ ها در اكثر موارد خيلي قوي بودند.
اما به هر حال اشكالاتي هم داشت!
اين نكته اي هست كه بارها متذكر شدم! اما متاسفانه بازهم تكرار ميشه! در نوع نوشتن نبايد دوگانگي وجود داشته باشه. وقتي شما شروع به كتابي نوشتن مي كنيد، تا آْخر همين نوع نوشتن رو ادامه بديد.
استفاده از نام آوايي مثل: جليزبليز اشتباه است. اصل نام آوا جيلز وليز! است. اما استفاده ي اون در اين متن نادرست و نام آواي جايگزين اون: ترق ترق، هست!
اينكه بعضي از توصيفات رو در پرانتز مي نويسيد، جالب نيست. بهتره همون توصيف رو بيرون از پرانتز ببريد و كمي تغيير بديد. مثلا: هري به شدت هوا را به درون ريه هايش وارد كرد.
و البته، كسي به پروفسور دامبلدور نميگه، لعنتي!
در يك متن كتاب، شما نبايد بنويسيد: در افكار هري
بلكه بايد به طوري مثال اينطور بنويسيد: هري خاطره ي مواجه شدنش با دامبلدور را به خاطر آورد...
اشكالات پست شما همين ها بود و از باقي سحاظ مثل سوژه و شكل پست، نحوه پاراگراف بندي و ديالوگ و توصيف، بسيار عالي عمل كرده بوديد.
به دليل اينكه بسيار از پست شما لذت بردم، علاقه دارم نكات فوق رو در همين پستتون رعايت كنيد و دوباره اون رو بفرستيد تا بعد شما رو تاييد كنم.
بي صبرانه منتظر اعمال تغييرات در پستتون هستم و فعلا شما رو تاييد نميكنم.
هرمیون این را گفت و زن چاق درون تابلو از خواب پرید و غرولند کنان اجازه ی عبور را به آنها داد .درون تالار خصوصی گریفیندور خالی بود و تنها نوری که آنجا راروشن می کرد نورآتش درون شومینه بود و هر ازچند گاهی صدای جلیزوبلیزی از درون آن شنیده میشد.
هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که جلوی کاناپه ایکه رون و هری لم داده بودند گفت: من نمیفهمم دامبلدور چرا چیزی به ما نمیگه؟
هری سخت مشغول تفکر بود خاطرات امروزش را درذهنش مرور میکرد.
(درون افکار هری)
-پرفسور...پروفسور دامبلدور...
دامبلدور لحظه ای توقف کردو روشو به سمت هری و رون و هرمیون برگرداند .
_ چرا؟ آخه چرا باید هاگرید از اینجا بره؟
دامبلدور یک نگاه به آنها میکنه و دوباره بدون اینکه به آنها جواب بده به راهش ادمه میده.
-پرفسور...پرفسور...لعنتی.
(خارج از افکار)
_ هی هری...هی کجایی؟
هرمین در حالیکه نزدیک ونزدیکتر میشد این راگفت.
هری: هیچی...اوم...نمیدونم...کاملا گیج شدم هاگرید دیگه مثل همیشه نیست امشب هم که دیدی هر کار کردیم جوابی بهمون نداد و با کلمه ی نمیدونم خودشو راحت کرد.
رون:فکر نمی کنین فردا هم وقت داریم من میرم بخوابم ، فردا دربارش فکر میکنیم ...شب بخیر. و از روی کاناپه بلند شدو به سمت خوابگاه حرکت کرد.
هرمیون و هری هم سرهایشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند.
آن شب هری خوابش نمی برد نور ماه از شیشه های پنجره ی خوابگاه به داخل افتاده بود و صدای خورخور رون عذابش می داد از جایش بلند شد و از پنجره به کلبه ی هاگرید خیره شد ناگهان توجهش به شیئ متحرکی جلب شد ولی خیلی تیره وتار بود.
سریعا عینکش را از رو ی میز برداشت وباعث شد چوبش روی زمین بیفتد . عینکش را روی چشمش گذاشت و خودرابه پنجره نزدیک تر کرد.
هاگرید فانوسی به دست داشت و آن راتکان می داد ، مستقیم به خوابگاه گریفیندور و به پنجره ای که هری پشت آن قرار داشت نگاه میکرد ولی خودش تکان نمیخورد ، فنگ در کنارش نشسته بود و پارس می کرد.
افکار خود را جمع و جور کرد ، هاگرید داشت به او علامت می داد ، ساعت از سه گذشته بود و تمام هاگوارتز در خواب به سر میبردند . باعجله رون را بیدار کرد و چوبدستی اش را برداشت .
-هاگرید در مقابلش ظاهر شده بود ، درون خوابگاه گریفیندور . هری...
-نه...هه هه..(صدای وارد شدن هوا درون قفسه ی سینه) هری از خواب پرید سرش به شدت درد می کرد. رون که با پریدن هری از خواب ، از روی هری را به طرفی پرت شده بود بلند شد و با صدای لرزانی گفت:
هری...چی شد ...؟ تو خواب داشتی هاگریدو صدا میکردی ! حالت خوبه؟
ناگهان در ب خوابگاه باز شد و هرمیون سراسیمه گفت:.
-هاگرید ...اون از اینجا رفته....
-------------ويرايش ناظر-----------------
آفرين وال اي! پستتون به شدت عالي بود! من رو به حال و هواي كتابهاي رولينگ برد.
توصيفات زيبايي مثل آتش شومينه و نور ماه، بسيار عالي و مناسب بودند. ديالوگ ها در اكثر موارد خيلي قوي بودند.
اما به هر حال اشكالاتي هم داشت!
اين نكته اي هست كه بارها متذكر شدم! اما متاسفانه بازهم تكرار ميشه! در نوع نوشتن نبايد دوگانگي وجود داشته باشه. وقتي شما شروع به كتابي نوشتن مي كنيد، تا آْخر همين نوع نوشتن رو ادامه بديد.
استفاده از نام آوايي مثل: جليزبليز اشتباه است. اصل نام آوا جيلز وليز! است. اما استفاده ي اون در اين متن نادرست و نام آواي جايگزين اون: ترق ترق، هست!
اينكه بعضي از توصيفات رو در پرانتز مي نويسيد، جالب نيست. بهتره همون توصيف رو بيرون از پرانتز ببريد و كمي تغيير بديد. مثلا: هري به شدت هوا را به درون ريه هايش وارد كرد.
و البته، كسي به پروفسور دامبلدور نميگه، لعنتي!
در يك متن كتاب، شما نبايد بنويسيد: در افكار هري
بلكه بايد به طوري مثال اينطور بنويسيد: هري خاطره ي مواجه شدنش با دامبلدور را به خاطر آورد...
اشكالات پست شما همين ها بود و از باقي سحاظ مثل سوژه و شكل پست، نحوه پاراگراف بندي و ديالوگ و توصيف، بسيار عالي عمل كرده بوديد.
به دليل اينكه بسيار از پست شما لذت بردم، علاقه دارم نكات فوق رو در همين پستتون رعايت كنيد و دوباره اون رو بفرستيد تا بعد شما رو تاييد كنم.
بي صبرانه منتظر اعمال تغييرات در پستتون هستم و فعلا شما رو تاييد نميكنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/1 8:49:54
جزئیات کاربر

پسرا....!!! ساعت از نیمه شب گذشته و شما به جای استراحت دارین در محوطه مدرسه قدم میزنین؟ پنج امتیاز از گروه گریفیندور کم میشه !!! .
در حال بر گشت به خوابگاه رون با قیافه ای گرفته زیر لب قر قر می کرد پیرزن خرفت هیچی حالیش نمی شه خیر سر عمه اش استاد تغیر شکله ! زنیکه ....
هری با چشمانی مضطرب به رون نگاه کرد و نگذاشت که رون به یاوه گویی هایش در باره
پروفسر مک گوناگل ادامه دهد برای تغیر مسیر افکار رون و دست یابی به دخمه اسنیپ بدون دردسر در فکر فرو رفت
نا گهان نور امیدی در چهره هری نمایان شد با صدای تقریبا بلند داد زد هرماینی!!!!
رون: چه مرگته دیونه ترسیدم هرماینی چی ؟
هری: اون میتونه کمکمون کنه !
رون : حاظرم شرط ببندم این کار رو نمی کنه !
هری فقط لبخنده گل گشادی تحویل رون میده و به راهش ادامه میده :
.................
هری . رون و هرماینی هر سه جلوی دخمه اسنیپ ایستاداند :
رون : خب هرمیون برو موی دم تک شاخ رو بیار زود باش تا کسی از راه نرسیده بازم ازمون امتیاز کم .....
هرمیون با ابرو های در هم کشیده : ببینم مگه امتیاز از گروه کم شده ؟....
هری: ولش کن بابا ....
هرمیون : اقایون لطفا همینجا صبر کنن تا من برگردم البته اگه خرباکراری نکنن .... راستی ببینم هنوز به من نگفتین برای چی می خواین تغییر قیافه بدین ؟
هری : برای کشف حقیقت
هرمیون: حقیقت؟
رون : می خوایم از زیر زبون کریچر حرف بکشیم
هرمیون : خب چرا تغیر چهره ؟
هری : چون کریچر به ما راستشو نمی گه و فقط به ارباب واقعیش یعنی پدر خونده من نمی تونه دورغ نگه!
هرمیون : خب چرا از خوده سیریوس نمی پرسین
رون : اه هری هرمیون راست میگه چرا تا حالا به فکر خودمون نرسیده بود ؟
هرمیون :بامزه
هری : برای این که سیریوس هیچ وقت به ما نمی گه جای شنل نامرعی که از من برداشته وقایم کرده کجاس !
رون : و کریچر تنها کسی یه که می دونه اربابش وسایلش رو کجا میگذاره
هرمیون : پس جریان از این قراره
هرمیون که همچنان داشت به توضیحات دوستانش فکر می کرد برگشت و به در دخمه رون با چوب دستی اش ضربه ای زد ....... هرمیون بی درنگ وارد شد و پس از چند دقیقه با شیشه ای در دست شاد خندان بر گشت .
هرمیون : بفرماید اینم :
جمله هرمیون به پایان نرسیده بود که صدای گام های چکمه های فردی به گوش می رسید و بچه ها را از جا پراند !
رون : ببینم شما می دونید اسنیپ شبا کجا می خوابه ؟
هرسه با شنیدن این سوال به هم نگاه کردند و شرو به دویدن کردند با دویدن بچه ها صدای گامهای اسنیپ نیز تند تر می شد که حالا صدای پای لنگان فلیچ هم به ان اضافه شده بود .
هری با عصبانیت همراه با ترس رمز عبور را سر بانوی چاق فریاد زد و در بدون هیچ توقفی باز شد هری به سرعت پرید داخل تا بتواند کمکی به هرمیون بکند شیشه را گرفت تا هرمیون راحت تر بیاد تو رون با اضطراب به پشت سرش نگاه کرد و بعد از هرمیون داخل رفت . .....
هرمیون : دیوانه ها نزدیک بود هر سه مون گیر بیوفتیم من می رم بخوابم نادون هااااااااااااااااااااااا...........
هری ورون بار دیگه به هم نگاه کردند و خندیدند و راهی خوابگاه شدند تا فردا اماده تغیر چهره بشن ..........
............
*پایان *
آفرين آفرين! بسيار خوب بود! فقط به جاي " تو" بنويسيد" داخل" و اينكه در متن جدي، براي اينكه نشان دهيد فردي فرياد زده آخر لغت را نكشيد( ننويسيد ديوانه هااااااااا) بلكه بنويسيد" و فرياد زد: ديوونه ها!" نكته ي ديگه اي به نظرم نميرسه، چون كاملا همه چيز را رعايت كرده بوديد. به شما تبريك ميگم، تاييد شديد! البته، اين نكاتي رو كه متذكر شدم، فراموش نكنيد!
در حال بر گشت به خوابگاه رون با قیافه ای گرفته زیر لب قر قر می کرد پیرزن خرفت هیچی حالیش نمی شه خیر سر عمه اش استاد تغیر شکله ! زنیکه ....
هری با چشمانی مضطرب به رون نگاه کرد و نگذاشت که رون به یاوه گویی هایش در باره
پروفسر مک گوناگل ادامه دهد برای تغیر مسیر افکار رون و دست یابی به دخمه اسنیپ بدون دردسر در فکر فرو رفت
نا گهان نور امیدی در چهره هری نمایان شد با صدای تقریبا بلند داد زد هرماینی!!!!
رون: چه مرگته دیونه ترسیدم هرماینی چی ؟
هری: اون میتونه کمکمون کنه !
رون : حاظرم شرط ببندم این کار رو نمی کنه !
هری فقط لبخنده گل گشادی تحویل رون میده و به راهش ادامه میده :
.................
هری . رون و هرماینی هر سه جلوی دخمه اسنیپ ایستاداند :
رون : خب هرمیون برو موی دم تک شاخ رو بیار زود باش تا کسی از راه نرسیده بازم ازمون امتیاز کم .....
هرمیون با ابرو های در هم کشیده : ببینم مگه امتیاز از گروه کم شده ؟....
هری: ولش کن بابا ....
هرمیون : اقایون لطفا همینجا صبر کنن تا من برگردم البته اگه خرباکراری نکنن .... راستی ببینم هنوز به من نگفتین برای چی می خواین تغییر قیافه بدین ؟
هری : برای کشف حقیقت
هرمیون: حقیقت؟
رون : می خوایم از زیر زبون کریچر حرف بکشیم
هرمیون : خب چرا تغیر چهره ؟
هری : چون کریچر به ما راستشو نمی گه و فقط به ارباب واقعیش یعنی پدر خونده من نمی تونه دورغ نگه!
هرمیون : خب چرا از خوده سیریوس نمی پرسین
رون : اه هری هرمیون راست میگه چرا تا حالا به فکر خودمون نرسیده بود ؟
هرمیون :بامزه
هری : برای این که سیریوس هیچ وقت به ما نمی گه جای شنل نامرعی که از من برداشته وقایم کرده کجاس !
رون : و کریچر تنها کسی یه که می دونه اربابش وسایلش رو کجا میگذاره
هرمیون : پس جریان از این قراره
هرمیون که همچنان داشت به توضیحات دوستانش فکر می کرد برگشت و به در دخمه رون با چوب دستی اش ضربه ای زد ....... هرمیون بی درنگ وارد شد و پس از چند دقیقه با شیشه ای در دست شاد خندان بر گشت .
هرمیون : بفرماید اینم :
جمله هرمیون به پایان نرسیده بود که صدای گام های چکمه های فردی به گوش می رسید و بچه ها را از جا پراند !
رون : ببینم شما می دونید اسنیپ شبا کجا می خوابه ؟
هرسه با شنیدن این سوال به هم نگاه کردند و شرو به دویدن کردند با دویدن بچه ها صدای گامهای اسنیپ نیز تند تر می شد که حالا صدای پای لنگان فلیچ هم به ان اضافه شده بود .
هری با عصبانیت همراه با ترس رمز عبور را سر بانوی چاق فریاد زد و در بدون هیچ توقفی باز شد هری به سرعت پرید داخل تا بتواند کمکی به هرمیون بکند شیشه را گرفت تا هرمیون راحت تر بیاد تو رون با اضطراب به پشت سرش نگاه کرد و بعد از هرمیون داخل رفت . .....
هرمیون : دیوانه ها نزدیک بود هر سه مون گیر بیوفتیم من می رم بخوابم نادون هااااااااااااااااااااااا...........
هری ورون بار دیگه به هم نگاه کردند و خندیدند و راهی خوابگاه شدند تا فردا اماده تغیر چهره بشن ..........
............
*پایان *
آفرين آفرين! بسيار خوب بود! فقط به جاي " تو" بنويسيد" داخل" و اينكه در متن جدي، براي اينكه نشان دهيد فردي فرياد زده آخر لغت را نكشيد( ننويسيد ديوانه هااااااااا) بلكه بنويسيد" و فرياد زد: ديوونه ها!" نكته ي ديگه اي به نظرم نميرسه، چون كاملا همه چيز را رعايت كرده بوديد. به شما تبريك ميگم، تاييد شديد! البته، اين نكاتي رو كه متذكر شدم، فراموش نكنيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/6/28 8:33:09
ارنولد پیز گود قدیم هستم و البته دین توماس. قدیم چون ایدیم هک شد و رمز هم فراموش کرده بوم مجبور شدم یه نیو فایل باز کنم همین.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج