جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 10 مهر 1387 01:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نكته كنكوري: من رون و جيني رو در سنين بزرگسالي در نظر گرفتم ، يعني زماني كه صاحب بچه شده اند .

____

_من امسال مچ پاپا نوئل رو ميگيرم .. من امسال مچ پاپا نوئل رو ميگيرم .

رز ويزلي در حالي كه چوب كبريت لاي پلك چشمهاي خود قرار داده بود تا به خواب نرود روي پله هاي ته راه رو نشسته بود و به قصد گرفتن مچ پاپانوئل در هنگام پخش هدايا به شومينه رو به رويش كه با انوع و اقسام جوراب ها تزيين شده بود خيره نگاه ميكرد.
ناگهان سايه اي در سياهي حركت كرد ، رز با كنجكاوي از محل اختفايش بيرون امد و به محلي كه چشمانش حركت را تشخيص داده بودند نزديك تر شد ، سايه به سمت شومينه حركت كرد و جعبه هايي را كه در دست داشت كنار درخت سرو كريسمس گذاشت و بعضي از انها را نيز داخل جوراب هاي متصل به شومينه انداخت.
رز خوشحال از اينكه مچ پاپانوئل را گرفته با سرعت به سمت او شيرجه رفت و خود را روي اون انداخت ، شدت اين ضربه به حدي بود كه هر دو انها نقش بر زمين شدند ، رز سريع چوبدستي اش را بالا اورد و نفرين لوموس را اجرا كرد و نور ان را روي صورت پاپانوئل انداخت .

رز ويزلي: اين كه باباي خودمه !! پس پاپانوئل تو بودي بابا !!؟
رون در حال كه از خجالت سرخ شده بود گفت : دخترم اروم تر حرف بزن بقيه بيدار نشن ، اين قضيه بايد مثل يه راز بين خودمون بمونه ، كسي نبايد بفهمه من پاپانوئلم ، تو نبايد به كسي هيچ حرفي بزني .
رز:بابا من از اولشم ميدونستم تو پاپانوئلي من بهت افتخار ميكنم و بهت قول ميدم اين مسئله بين خودمون بمونه !!
رون:پس حالا بهتره بري بخوابي عزيزم ، فردا صبح اين كادو هاي خوشگل رو باز ميكنيم.

رز با خوشحالي به سمت اتاق خوابش حركت كرد و رون از فرط اسودگي نفس عميقي كشيد .

صبح روز بعد

رون چند تا جعبه كادو در دستش گرفته بود و با خوشحالي به سمت ميز صبحونه كه همه افراد خانواده نظير هري ، جيني ، هرميون ، جيمز سيريوس ، البوس سورس و رز حاضر و اماده پشتش نشسته بودند حركت ميكرد كه ناگهان زنگ در به صدا در امد.
جيني:من درو باز ميكنم ، تو بهتره كادوي بچه ها رو بدي .
جيني به سمت در رفت و بعد از باز كردن ان با ديدن صحنه روبروش ناگهان دچار شوك شد.
جيني : رون بهتره بياي يه نگاهي به اينجا بندازي !!
رون در حالي كه هنوز جعبه كادو ها توي دستش بود تغيير مسير ميدهد و به سمت در ميرود و وقتي منظره پشت در را ميبيند او هم مثل جيني شوكه ميشود .
صف طويلي از بچه هاي جادوگر پشت در تشكيل شده و همگي با شعار پاپانوئل ما كادو ميخوايم ، پاپا نوئل ما كادو ميخوايم رون را صدا ميزنند.
بچه ها با ديدن جعبه هاي كادو در دست رون اختيار از كف ميدهند و به سمت او شيرجه ميزنند.
رون در حالي كه زير وزن بچه ها در حال له شدن است ، ميگويد : رز !!! تو چطوري به اين سرعت اين خبرو همه جا پخش كردي ؟!!! انگار قرار بود بين خودمون بمونه.
رز:اخه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و به بچه ها نگم كه باباي به اين معروفي دارم


عالي بود دوست عزيز! شما تاييد شديد. لطف كنيد اگه شناسه ديگه اي داشتيد، اعلام كنيد! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hary1234 در 1387/7/10 1:14:31
ویرایش شده توسط hary1234 در 1387/7/10 1:17:42
ویرایش شده توسط hary1234 در 1387/7/10 1:19:47
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/10 9:21:13
ویرایش شده توسط hary1234 در 1387/7/10 9:21:53
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/10 9:31:48
قصه هاي بيدل آوازه خوان ، نوشته شده توسط رولينگ
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مهر 1387 08:49
نمایش جزئیات
آفلاین
عكس جديد! شما در اين عكس جيني و رون رو ميبينيد! جيني به شدت خوشحاله ولي رون...! در ضمن در دست رون هداياي زيادي ديده ميشه! موفق باشين!

عكس جديد

با تشكر از كاساندرا تريلاني

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مهر 1387 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام

من چی کار کنم ، تایید شدم ، ؟


بله شما تاييد شديد. بريد معرفي شخصيت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/4 7:52:05
من با فاشیسم مخالفم !

آدرس سایت توسط مدیر برداشته شد.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مهر 1387 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
شب از نیمه گذشته بود .
هری رون وهرمیون هنوز در حال گشتن دنبال جای مناسبی برای بر گذاری کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بودن .
رون که از خستگی کلافه شده بود شروع به غر غر کرده بود
-اخه ما تا کی باید دنبال جای بگردیم که در ان سی نفر اموزش بیبنند و از جریمه های ان عجوزه پیر در امان باشیم
اصلا چنین جای وجود دارد
-هرمیون هم که خسته شده بود با عصبانیت گفت :من چنین جای سراغ ندارم ولی من وهری هم به اندازه تو خسته شدیم این همه
بیخود غرغر نکن.
هری که اصلا حوصله دعوا دوباره رون وهرمیون نداشت با دلخوری گفت : بر گردیم به سالن عمومی تا استراحت کنیم.
پس با هم به سوی سالن عمومی حرکت کردن
وقتی که به تابلوی بانوی چاق رسیدن هری شنل نامری را ورداشت و ان را تا کرد گذاشت داخل جیبش .
-هرمیون گفت : کدو حلوای
-بانوی چاق از خواب پرید و گفت شما این موقه از شب بیرون چه کار می کنید
-هری با شرمندگی گفت : معذرت مخوام برای کاری باید می رفتیم بیرون
-رون گفت : لطف کن درو سریع تر باز کن تا کسی نیامده
سپس بانوی چاق به داخل جرخید و سالن زیبا وگرم گریفندور نمایان شد
جز صدای سوختن چوبهای داخل اتش شومینه صدای دیگری نمی امد
هرمیون با خستگی خداحافظی کرد و به سوی خوابگاه دختران رفت
هری و رون هم به سوی خوابگاه پسران رفتن


پشتكار عجيب و بسيار عالي شما مثال زدنيه. شما خيلي خيلي پيشرفت داشتيد! موقه، اشتباههة درست اون: موقع هست. در ديالوگ ها خودموني بنويسيد يعني مثلا به جاي آموزش ببينند بايد مي نويشتيد، آموزش ببينن! همچنين، جاي اشتباه، حايي درسته! و ديگر هيچ! چون پست شما در لحاظ توصيف ها و ديالوگ ها در يك سطح مطلوب قرار داشت كه باعث ميشه تاييد بشيد. اما پاراگراف بنديتون گاه وقتي دچار اشكال بود، يعني بيخود اينتر خورده بود. قبل از فرستادن هر متني، اون رو باز بيني كنيد دوست من. من شما رو تاييد ميكنم، اما اميدوارم بعد از ورود به ايفاي نقش كمي پست بخونيد تا دستتون بياد چگونگي نوشتن. موفق باشيد، تاييد شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/4 8:47:30
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1387 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید . من تائید شدم یا نه ؟

ويرايش پستتون در معرفي شخصيت رو دوباره بخونيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/3 9:03:47
Good News Is No News
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1387 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تفاله شوید
بانوی چاق از خواب خوش پرید وقتی دید کی او را از خواب بیدار کرده گفت : شما سه تا ادم نیمشید .
-هری گفت: ببخشید برای کاری باید می رفتیم بیرون
-رون و هرمیون هم معذرت خواهی کردن
-بانوی چاق گفت: برای معذرت خواهی دیگه دیره نیمه شب اسم رمز تغییر کرد حالا تا صبح تو راهرو می خوابید ادم می شید
هرمیون از نارحتی سرخ شد و قیافه رون وا رفت ودرحالی که غرغر می کرد گفت: برای چی نیمه شب رمز باید تغییر کنه
-بانوی چاق گفت:برید ازمدیر بپرسید اون که امنیت مدرسه رو تعیین می کنه
-هرمیون گفت تو رو خدا گریفیندور به زور این همه امتیاز جمع کرده اگه بریم پیش دامبلدو همش دود می شه میره هوا
-بانوی چاق گفت: به من ربطی نداره.
پس به سوی دفتر دامبلدور حرکت کردن .
هری در حالی که خیلی نارحت بود دنبال اسم رمز بود به نگهبان کله
ازدهای می گفت :نوشابه ترش-مربا تمشک-.... و نتیجه نمی گرفت.
هری درحالی که از عصبانیت می لرزد ناخوداگاه گفت:
یک کپه سوسک
ناگهان نگهبان کله اژدهای به کنار رفت و آرم شیردال گریفیندور نمایان شد
تق تق
بیا تو
-دامبلدور وقتی که هری رون و هرمیون رو پشت در دید جا خورد (از تعجب شاخ در اورد) و گفت :
شما سه تا این موقه ا شب اینجا چه کار می کنید؟
-هری گفت:با رون هرمیون رفته بودیم دنبال خاطره که داشتم بر می گشتیم
بانوی چاق گفت شما رمز ورود به سالن رو عوض کردید قربان
-دامبلدور گفت: مگه من کفه دستم رو بو کرده بودم که شما شب می خواید برید بیرون .
-دامبلدور گفت : حالا خاطره رو بدست اوردی یا نه
- هری گفت : بله به سختی
- دامبلدور گفت : چه جوری تونستی پرفسور رو راضی کنی
-هری گفت : امشب ختم اراگوگ عنکبوت هاگرید بود و پرفسور اساگهورن به سم اراگورگ نیاز داشت شب امده بود به ختم و کلی نوشیدنی اورده بود من و رون هرمیون قرار گذاشته بودیم به نوشیدنی لب نزنیم اخه واسه ما ضرر داره خوب به هر حال ما وایستادیم تا هاگرید به خوابه و وقتی پرفسور نیمه هوش شد بود من هم سو استفاده کردم و بدون اینکه پرفسور به فهمه خاطره رو به راحتی به من داد
-هرمیون گفت : پرفسور من به هری گفتم راه های بهتری هم هست ولی هری گوش نکرد
-دامبلدور گفت : البته دوشیزه گرنجر ولی مهم بدست اوردن خاطره بود
هری شیشه خاطره رو به دامبلدور داد و دامبلدور گفت : کار هر سه تاتون خوب بود اسم رمز زلم زیمبو تا بیشتر از این دیر نشده به خوابگهتون بر گردید
-هری با اعتراض گفت :پس خاطره چی ؟
دامبلدور گفت : الان دیر وقته باشه یک وقته دیگر ولبخند زد
هری رون وهرمیون فهمیدن وقت رفتن است
پس به سوی سالن گریفندور برگشتن


------------------ ويرايش ناظر------------------

دوست من، پست شما تغييرات خوبي كرده بود، اما بازهم جاي تامل بسيار داره!

1- ديالوگ را در سطر ديگر نوشتن، يعني مثلا به صورت زير بنويسيد:

هرميون با بدخلقي گفت:
_ مگه ممكنه....


2- بعضي توصيفاتتون درست نبود:

اينكه دامبلدور از تعجب شاخ در بياورد، نادرست هست! بايد مثلا مي نوشتيد:
با نگاهي حيران و متعجب گفت:

يا اينكه دامبلدور جا ميخوره و يا رون وا ميره! در يك متن كتابي، استفاده از چنين تعابيري نادرسته.

3- برخي ديالوگ هاتون دچار ضعف بودند:

مسلما دامبلدور هر چقدر هم كه از ديدن چند نفر متعجب بشه، با اون لحن باهاشون صحبت نميكنه. دامبلدور يك شخصيت مهربان و متفكره! شايد اون همچين چيزي ميگفت:

_ هري! چه چيزي باعث شده كه تو و دوستانت رو در اين موفع شب ملاقات كنم؟

يا مثلا دامبلدور كه نميگه: كف دستم رو بو كرده بودم و ...

و امثال اينها

4- بعضي كلمات داراي املاي اشتباهي بودند كه من صحيحشون رو مي نويسم:
موقع، بفهمي، كف و ...

5- اين قسمت پيت كه نوشته بوديد: تق تق... بيا تو، زياد جالب نبود. بايد توصيف ميكرديد. يعني مثلا، هري چند تقه به در زد و صداي پروفسور دامبلدور به اونها اجازه ي ورود داد.

6- در مورد پاراگراف بندي، در بعضي جاها در صورتي كه صحبت يا توصيف تمام نشده بود، به سطر بعدي رفته بوديد كه بايد رفع بشه.

غير از موارد بالا، چيز خاص ديگه اي به ذهنم نميرسه.
البته شما مي تونيد براي اينكه دستتون بياد كه چطور بايد بنويسيد، مي تونيد پستهاي دوستاتون رو در صفحه ي قبل( مخصوصا دو پست آخر مربوط به وال اي و مد آي مودي) رو مطالعه كنيد.

اميدوارم متوجه اشكالاتتون شده باشيد و پست بعدي شما زيبياتر از اونچيزي باشه كه انتظارش رو دارم.

با پشتكار باشيد، تاييد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/3 9:03:13
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 مهر 1387 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
راهرو در سكوتي سرد فرو رفته بود؛ سوختن مشعلهايي كه به ديوار آويخته بودند، فقط سايه ايي كمرنگ به ديوار گذاشته بود و وفادارانه، آرامش خود را حفظ كرده بودند.

ناگهان صداي سه جفت پا از انتهاي راهرو به گوش رسيد. بانوي چاق با تظاهري آشكار خود را به خواب زده بود و به نظر ميرسيد قصد ندارد در را به روي اين مزاحمين شبانه باز كند.

هري هن هن كنان به تابلو رسيد و زمزمه كرد كدوي هالوين
تابلو حركتي نكرد.
- ببينم هرميون رمز كه عوض نشده، عوض شده؟
-هه هه هه... نه... هم... همون كدوي هالوينه اگه عوض شده بود به ما كه ارشد بوديم ميگفتن!

هري چهره اش رو در هم كشيد و زير لب با غيظي فرو خورده گفت:
- درسته يادم نبود، ارشدها!
دوباره رو كرد به تابلو و گفت:
- كدوي هالوين و اگه ميشه لطف كن و ما رو معطل نكن؛ فكر كردي اگه اون وزغ عوضي ما رو اين موقع ببينه توي تالار اصلي آويزونت ميكنن؟

بانوي چاق دريچه با اخم در را گشود. هري از دريچه رد شد، هرميون هم پشت سرش رفت ولي رون با بسته ي بزرگي كه در دست حمل ميكرد به نظر مي آمد نميتواند از ارتفاع كمي كه دريچه دارد خود را بالا بكشد...
- دستت رو بده به من رون!
- نميتونم تنهايي بكشمش بالا، كمكم كن هرميون!

هري سرش رو آورد بيرون و گفت:
-نميتوني يه كم يواش تر حرف بزني؟ بسته رو بده من رون! رون گفتم بدش من، چي فكر كردي؟ كه همين الان سوارش ميشم و ميرم پريوت درايو پيش خاله ي عزيزم!؟!

رون با نارضايتي چوب جاروي نيمبوس 2001، جايزه ي ارشدي اش رو، داد به هري و در حالي كه دست هرميون رو گرفته بود، وارد تالار گريفيندور شد.


بسيار عالي! كوتاه و جالب! فقط يك اشكال داشت پستتون، و اون هم استفاده از" هن هن... هه هه هه" بود. حتي اگر متن كتابي هم نيست، بهتره كه كمي توصيف بشه، مثلا:" هري نفس نفس زنان گفت" در هر حال پست شما بسيار حالب بود و مسلما تاييد ميشيد! موفق باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/3 9:02:02
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تفاله شوید
بانوی چاق از خواب خوش پرید وقتی دید کی او را از خواب بیدار کرده گفت : شما سه تا ادم نیمشید .
هری گفت: ببخشید برای کاری باید می رفتیم بیرون
رون و هرمیون هم معذرت خواهی کردن
بانوی چاق گفت: برای معذرت خواهی دیگه دیره نیمه شب اسم رمز تغییر کرد حالا تا صبح تو راهرو می خوابید ادم می شید
رون گفت: برای چی نیمه شب رمز باید تغییر کنه
بانوی گفت برید از مدیر بپرسید اون که امنیت مدرسه رو تعیین می کنه
هرمیون گفت : تو رو خدا گریفیندور به زور این همه امتیاز جمع کرده اگه بریم پیش دامبلدو همش دود می شه میره هوا
بانوی چاق گفت : به من ربطی نداره.
پس به سوی دفتر دامبلدور حرکت کردن .
یک کپه سوسک
نگهبان کله اژدهای به کنار رفت و آرم شیردال گریفیندور نمایان شد
تق تق
بیا تو
شما سه تا این موقه ا شب اینجا چه کار می کنید؟
هری گفت:با رون هرمیون رفته بودیم دنبال خاطره که داشتم بر می گشتیم
بانوی چاق گفت شما رمز ورود به سالن رو عوض کردید قربان
دامبلدور گفت: مگه من کفه دستم رو بو کرده بودم که شما شب می خواید برید بیرون .
حالا خاطره رو گرفتید
بله بفرماید
دامبلدور شیشه خاطره را گرفت وگفت: اسم رمز زلم زیمبو سریع به خوابگاهتون برید تا جریمه تان نکردم.
هری گفت: خاطره چی ؟
دامبلدور گفت : الان دیر وقته باشه برای بعد .
هر سه با هم از دفتر دامبلدور خارج شدند


هوم دوست عزيز، سوژه بسيار خوب بود، اما متاسفانه خوب ساخته و پرداخته نشده بود! براي مثال مي تونستيد حالات چهره و رفتار رون و هرميون رو وقتي كه فهميدند اسم رمز عوض شده، توصيف كنيد. يا حالت چهره ي دامبلدور وقتي كه اون ها رو در اون وقت شب ميبينه. ديالوگ ها رو در يك سطر جداگانه و با علامت _ جدا كنيد. و همچنين براي زيباتر شدن پست، بهتر بود اشاره اي به چگونگي گرفتن خاطره مي كرديد، چون مسلما كار سختي رو انجام داده بودند. دوست من، ديالوگ هاتون در اغلب موارد بسيار خوب بود و شما ميتونيد همين پستتون رو، با اعمال تغييراتي جهت بهبود اون، دوباره بفرستيد. فعلا تاييد نشديد، با پشتكار باشيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:13:03
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-کوریو میمبلتونیا...

هرمیون این را گفت و زن چاق درون تابلو از خواب پرید و غرولند کنان اجازه ی عبور را به آنها داد .درون تالار خصوصی گریفیندور خالی بود و تنها نوری که آنجا راروشن می کرد نورآتش درون شومینه بود و هر ازچند گاهی صدای ترق ترق از درون آن شنیده میشد.

هرمیون نگاهی به ساعتش انداخت و در حالی که جلوی کاناپه ای که رون و هری لم داده بودند گفت: من نمیفهمم دامبلدور چرا چیزی به ما نمیگه؟

هری سخت مشغول تفکر بود خاطرات امروزش را درذهنش مرور میکرد.


پرفسور...پروفسور دامبلدور....

دامبلدور لحظه ای توقف کردو روشو به سمت هری و رون و هرمیون برگرداند .

-چرا؟ آخه چرا باید هاگرید از اینجا بره؟

دامبلدور یک نگاه به آنها میکنه و دوباره بدون اینکه به آنها جواب بده به راهش ادمه میده.

_ پرفسور ...پرفسور...
دامبلدور از او دور و دورتر می شد تا اینکه در اولین دوراهی به سمت راست پیچید .


-هی هری...هی کجایی؟

هرمیون در حالیکه نزدیک ونزدیکتر میشد این راگفت و دست به کمر جلوی هری ایستاد.

هری: هیچی...اوم...نمیدونم...کاملا گیج شدم هاگرید دیگه مثل همیشه نیست امشب هم که دیدی هر کار کردیم جوابی بهمون نداد و با کلمه ی نمیدونم خودشو راحت کرد.

رون:فکر نمی کنین فردا هم وقت داریم من میرم بخوابم ، فردا دربارش فکر میکنیم ...شب بخیر. و از روی کاناپه بلند شدو به سمت خوابگاه حرکت کرد.

هرمیون و هری هم سرهایشان را به نشانه ی موافقت تکان دادند.

آن شب هری خوابش نمی برد، نور ماه از شیشه های پنجره ی خوابگاه به داخل افتاده بود و صدای خورخور رون عذابش می داد از جایش بلند شد و از پنجره به کلبه ی هاگرید خیره شد ناگهان توجهش به شیئ متحرکی جلب شد ولی خیلی تیره وتار بود.

سریعا عینکش را از رو ی میز برداشت وباعث شد چوبش روی زمین بیفتد . عینکش را روی چشمش گذاشت و خودرابه پنجره نزدیک تر کرد.

هاگرید فانوسی به دست داشت و آن راتکان می داد ، مستقیم به خوابگاه گریفیندور و به پنجره ای که هری پشت آن قرار داشت نگاه میکرد ولی خودش تکان نمیخورد ، فنگ در کنارش نشسته بود و پارس می کرد.

افکار خود را جمع و جور کرد ، هاگرید داشت به او علامت می داد ، ساعت از سه گذشته بود و تمام هاگوارتز در خواب به سر میبردند . باعجله رون را بیدار کرد و چوبدستی اش را برداشت .

-هاگرید در مقابلش ظاهر شده بود ، درون خوابگاه گریفیندور ...
هری...
هاگرید هر لحظه به او نزدیکتر میشد صورتش درون تاریکی مخفی شده بود و صدایش شباهتی به هاگرید نمی داد .نور فانوس خاموش شد.
-هاگرید ...تو..اینجا..به این سرعت...؟!!
نه.....
هاگرید با یک دست گردن هری را گرفته بود او را از زمین جدا کرده بود.

-نه...اوه...اوه...
هری به سختی نفس میکشید و به شدت هوا را وارد ریه هایش می کرد .

هری...چی شد ...؟ تو خواب داشتی هاگریدو صدا میکردی ! حالت خوبه؟

ناگهان در ب خوابگاه باز شد و هرمیون سراسیمه گفت::.

-هاگرید...اون از اینجا رفته...

صدای سرفه های هری قطع شد ، گویی حرفهای هرمیون همانند پتکی به پشتش خورده بود و نفسش را راست کرده بود .

از جایش برخواست بی اختیاز دستش را روی میز کنار تختخوابش کشید تا چوبش رابردارد.

اما دستش به جز چند کتاب با چیز دیگری اثابت نکرد. حتم داشت آن را آنجا گذاشته است.

سرش را به طرف پایین چرخاند چوبدستی اش به همان شکل که در خواب دیده بود روی زمین افتاده بود...

---------------------------
ممنونم آنیتای عزیز که منو راهنمایی میکنین .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Wall-E در 1387/7/1 15:53:49
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:14:49
من با فاشیسم مخالفم !

آدرس سایت توسط مدیر برداشته شد.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام . از این که داستانم تائید نشد ناراحت شدم ولی وقتی اشتباهاتمو خوندم خیلی خندیدم . داستان نویسی من اصلا خوب نیست ولی چه می شه کرد هری رو خیلی دوست دارم . سعی کردم کارهایی که شما گفتی رو انجام بدم و حالا داستان :


هری,رون و هرمیون در حال رفتن به کلاس گیاهشناسی بودند و در همین حال با یکدیگر گفت و گو می کردند :
- اسنیپ دست از سر من برنمی داره,اگه همینطوری پیش بره یک روز می رسه که می خواد طلسم آواداکداورا رو روی من امتحان کنه .
- آخه هری تو چرا باهاش جر و بحث می کنی که بهانه به دستش بدی ؟
- اگرهم جر و بحث نکنم اون بازم یه بهانه گیر میاره,دیدی چطوری...
حرف هری نا تمام ماند و نقش بر زمین شد . عینکش غلتید و در لا به لای سبزه ها پنهان شد . دستش را برروی زمین کشید تا عینکش را پیدا کند و بالاخره آن را پیدا کرد و برروی چشمانش گذاشت از روی زمین بلند شد و چهره ی بی رنگ و مثلثی شکل دراکو مالفوی را دید .
- چی شده پاتر کور شدی یا عینکتو برعکس زدی ؟
هری به سرعت چوبدستی اش بیرون کشید . مالفوی هم همین کار را کرد . نوچه های بی مغز مالفوی,کراب و گویل که از او پیروی می کردند هم چوبدستی خود را بیرون کشیدند . مودی که آن ها را دیده بود فریاد زد :
- آهای چیکار دارین می کنین,مگه می خواین...
رون به سرعت وسط حرف او پرید و گفت :
- پروفسور مالفوی به هری تنه زد و او را به زمین انداخت .
- آه جدا ؟ 5 امتیاز از اسلایترین کم می شه . حالا سریع گورتو گم کن, مالفوی .
مودی رو به هری کرد و گفت :
- حالت که خوبه پاتر ؟ جاییت ضربه ندیده ؟
- نه ممنمونم پروفسور من خوبم .
- باشه . من باید برم . فقط یه چیزی رو یادتون باشه, هشیاری مداوم !
هری,رون و هرمیون پوزخند زدند و به راه خود ادامه دادند . بعد از کلاس گیاهشناسی آن ها به طرف سالن عمومی راه افتادند تا شام بخورند . همانطور که می رفتند ناگهان به چیز عجیبی برخوردند :
- مالفوی چرا آلان توی سالن عمومی نیست ؟
- نمی دونم . ولی خیلی دلم می خواد بدونم اون کله پوک می خواد چیکار کنه .
- آره,بهتره تعقیبش کنیم .
- نه . اصلا به ما چه ربطی داره که اون پسره ی احمق می خواد چیکار کنه .
- ما می ریم دنبال اون . اگه تو نمی خوای می تونی بری .
- خیلی خوب,خیلی خوب . باشه منم میام .
به این ترتیب هر سه نفر مالفوی را تعقیب کردند و با کمال تعجب دیدند که او به طرف راهروی طبقه ی هفتم می رود .
- فکر می کنی اینجا چیکار داره ؟
و آنگاه صدای سرد و خشن سوروس اسنیپ را شنیدند :
- پاتر,ویزلی دوشیزه گرینجر اینجا چیکار می کنین ؟ 20 امتیاز از گریفیندور کم می شه !
هری با گستاخی تمام گفت :
- خودتون اینجا چیکار می کنین ؟
- این به تو ربطی نداره .
- به من که ربط داره اسنیپ .
آلستور مودی به طرف آنها حرکت می کرد و با هر قدمی که برمی داشت صدای "تلقی" از پای مصنوعی اش بلند می شد .
- می خوام بدونم که تو این وقت شب در حالی که باید در سالن عمومی باشی اینجا چیکار می کنی,اسنیپ ؟
- زود باشین,همه آلان توی سالن عمومی هستند .
این صدای دراکو مالفوی بود که داشت با کسی یا کسانی گفت و گو می کرد . ناگهان در اتاق نیازها باز شد و حدود 20 مرگخوار از آنجا بیرون آمدند . هری,رون,هرمیون,اسنیپ و مودی چوبدستی های خود را بیرون کشیدند .
یکی از مرگخواران فریاد زد :
- اکسپلیارموس !
چوبدستی اسنیپ به هوا پرواز کرد . اسنیپ که وضعیت را خطری دید پا به فرار گذاشت . مودی گفت :
- "من جلوی اونا رو می گیرم شما برین کمک بیارین"
در همین موقع طلسمی سبز رنگ به صورتش برخورد کرد و او را مانند عروسکی سبک به عقب پرت کرد . مرگخواران به طرف هری,رون و هرمیون حمله ور شدند . هری,رون و هرمیون فرار کردند و مرگخواران به دنبال آن ها دویدند . یکی از مرگخواران فریاد زد :
- استیوپیفای !
- رون رون !
- نگران نباش هرمیون فقط اونو بیهوش کردن !
طلسمی سبز رنگ به سینه هرمیون برخورد کرد و او را نقش بر زمین کرد . هری مات و مبهوت به صحنه نگاه کرد لحظه ای به این که یکی از دوستانش از او دور شده فکر کرد و سپس فریادی از خشم کشید و بسوی مرگخواران حمله ور شد . مرگخواران قبل از اینکه او بتواند کاری بکند او را بیهوش کردند...
هری به هوش آمد وخود را دست و پا بسته دید . به وسیله جادو در هوا معلق بود . سعی کرد خود را آزاد کند و لی نتوانست . آنگاه صدای سرد ولدمورت را شنید :
- آه,دوست شجاع و دلیر ما به هوش آمده . از دیدنت خوشحالم هری پاتر . سالهاست که منتظر این لحظه بودم . با زندگی خداحافظی کن پاتر.......آواداکداورا !
اخگری سبزرنگ تابید و هری از خواب بیدار شد . پیشانیش خیس عرق بود .
- حالت خوبه پاتر ؟
- من کجام ؟ چی شده ؟
آنگاه به یاد آورد که چه اتفاقی افتاده .
- پروفسور مرگخوارا هرمیونو کشتن و رونو بی هوش کردن منم بردن پیش ولدمورت و ...
- آروم باش هری تو فقط کابوس دیدی !
- اما چطور ؟ چه اتفاقی افتاد ؟
- پاتر,ویزلی به من گفت مالفوی به تو تنه زده تو هم افتادی و سرت به یک تخته سنگ خورده . منم که اون نزدیکی بودم تو رو به بیمارستان آوردم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/7/2 8:13:55
Good News Is No News