جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  29 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  287 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  362 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آذر 1387 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
زنده باد محفل ققنوس


در همان حین بارتی بسته سبز رنگ کوچکی را پیدا کرد که به نظر میرسید مایع غلیظی در آن غوطه ور باشد و بعد با حالت زننده و هیجانی به خود پیچید و دیوانه وار خندید .

- چه مرگته تو بارتی ؟ مثل ِ اینکه فراموش کردی لرد ازمون چی خواسته ها !

بارتی بدون توجه به بلیز بسته را پاره کرد و به ماده ی غلیظی که بوی گیاه مخلوط شده از آن بلند میشد را نگاه کرد و با لحن تمسخر آمیزی گفت : هه هه ! مثل ِ اینکه تجهیزات ِ کلاس های خصوصی یا به قول ِ خودش دوستی کردنش تا توی محفل هم رسیده ! باورتون میشه ؟ این ماده تاخیر ان...

و با صدای جیغ حیرت انگیز ایوان صحبتش را قطع کرد و همه به سوی او بر گشتند ! ایوان که تکه پلاستیک زرد را در دست گرفته بود ، لبخند زننده ای رو لب داشت و به آرامی شروع به تکان دادن آن کرد و با لحن ِ شیطنت آمیزی پرسید : اگه گفتید این چیه بچه ها ؟! :ygin:


دره گودریک

گراهام : خب ، پس چرا خبری نشد ؟!

فلیت ویک : من که بهتون گفتم متوجه شدم که مرگخوار ها قرار بوده به خانه شماره دوازده حمله کنند ! به شما هم گفتم !

گراهام : خیله خب ، خیله خب ! افراد ! همه بصورت آماده باش باشید و همه وسایلتون رو جمع کنید ، تا دقایقی دیگه به مقر ِ محفل ققنوس حرکت میکنیم !


خانه شماره دوازده

بلاتریکس با بی میلی ، پلاستیک نسبتا بزرگی را مقابل بلیز گرفت و پرسید : به نظرت این چیه زابینی ؟!

بلیز :

در همان هنگام لرد سیاه که با کمک ِ جاسوس های نامحسوسش در اعضای محفل پی به این برده بود که بزودی عازم ِ خانه شماره دوازده هستند ، نارسیسا را فرا خواند و با بی توجهی با انگشت سبابه دست ِ راستش نشانِ شوم ِ ساعد وی را لمس کرد !

بلافاصله همه مرگخوارهای حاضر در خانه شماره دوازده به وسیله گرمای زننده ای که در ناحیه ساعد دستشان پخش شده بود دریافتند که لرد سیاه آن ها را فرا خوانده . از این رو همگی به سمت ِ بلیز حرکت کردند و برای آخرین بار به وسایل ِ بیناموسی ِ جلسات خصوصی دامبلدور که حالا به اندازه تپه ای در اتاق ِ دامبلدور جا خوش کرده بود نگاهی انداختند و در همان حال که لبخند سردی روی لب های بی حالتشان نقش بسته بودند ، دست یکدیگر را فشردند و در عرض ِ لحظات ِ کوتاهی به خانه ریدل ها منتقل شدند !

تنها چند ثانیه از رفتن ِ مرگخواران گذشته بود که اعضای محفل به سر دستگی گراهام به خانه شماره دوازده رسیدند .

گراهام : فلیت ویک گفتی که مرگخواران در حال ِ تفتیش ِ اینجا هستند نه ؟! کوشن پس ؟! به خاطره همین دروغی که به ما گفتی من تو رو به مدت ِ یک هفته تبعید میکنم به نقطه ای نا معلوم! احتمالا الان مرگخواران توی دره ، آماده هستن و دارن به ریش ِ ما میخ...

- جــیــــــــــــــــغ !

ملت :

همه بدون توجه به یکدیگر به سمت جایی که صدای فریاد جیمز از آنجا برخاسته بود دویدند ؛ تنها چیزی که بیش از سایر وسایل حجیم در اتاق دامبلدور خودنمایی میکرد ، کپه ای از وسایل و تجهیزات جلسات بیناموسی و خصوصی دامبلدور بود !

پرسی :

ریموس :

آلبوس سوروس :

گراهام : پناه به گره های موجود در ریش ِ مرلین کبیر ! اینا دیگه چین ؟!

پرسی که با علاقه خاصی وسایل را بر انداز میکرد ، پوزخندی زد و گفت : نگید که نمیدونید اینا چین ! دیگه این جیمز ِ فنچ فهمید !


خانه ریدل ها

لرد سیاه : ای احمق ها ! هدف ِ ما چی بود و شما چطور فرصت ِ بدست اومده رو ناکام گذاشتید

بارتی که نیشخندی بر روی لبهایش نمایان بود ، کمی جلوتر آمد و گفت : ولی ارباب شما نمیدونید که چیا دیدیم ما اونجا

لرد سیاه که چوبدستی اش را از این دست به آن دست می انداخت ، با لحن ِ سرد و خشکی گفت : ای احمق ! ای احمق ها ! ما قرار نبوده که اونجا وسایل ِ س... اهم ، بیناموسیه دامبلدور رو پیدا کنیم ! به جان ِ همین نجینی ، اگر تا امشب اون چیز هایی که میخوام رو از خونه دوازده محفل پیدا نکنید ، با تک تک اون وسایل ِ دامبلدور یه بلایی سرتون میارم که تا عمر دارید پاهاتون بصورت 180 درجه باز باشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 24 آذر 1387 18:40
نمایش جزئیات
آفلاین
زنده باد محفل ققنوس!

رادیوی جیبی گابر به صدا در آمد:
ساعت پنج و بیست و پنج دقیقه بامداد است!صدا ما را می شنوید ازدره گودریک ، روز خوبی را برای شما آرزو می کنم.

گراهام :خب گابر، رادیو رو بیار زود بدش به من، دیگه از این چیزا نبینم دستت!... از جلو نظام!...خبر دار!...به چپ چپ!...به راست راست!

گابریل با ناراحتی به انتهای صف رفت.همه محفلی ها در صف های منظمی نظام جمع گرفته بودند و در حال انجام حرکات فوق ژانگولی بودند.

آنیتا سرشو کمی به جلو خم کرد و خیلی آروم تو گوش فیلت زمزمه کرد:

-من می ترسم مرگخوارا بریزن خونه گریمولد همه چی رو داغون کنند...تازه اگه ببینن ما نیستیم با هاشون جنگ کنیم آبرومون میره...نمی خوام روح بابام درعذاب باشه.

فیلت یواشکی جا شو با آنیت عوض کرد. در حالی که پاشنه پاشو بلند کرده بود گفت:

-من که نمی دونم، این بوقی که میگه تو گودریک قراره جنگ کنیم! ناراحت نباش، بذار الان میرم ازش می پرسم.

فیلت با شجاعت از صف خارج میشه و به سمت گراهام که کاملا جو فرماده بودن گرفته بود، میره.

گراهام با دیدن فیلت با انگشت به طرف فیلت اشاره کرد و با فریاد گفت:

-هی! مگه نگفتم صف وایستین، برو تو صفت تا با دستای خودم شهیدت نکردم!

فیلت: نه قربان، چنین نفرمایید!...من کار مهمی با شما دارم.خواهش می کنم چند لحظه از وقتتونو به من بدید تا حرفمو بگم.

گراهام دستی به ریش های کوتاه و نا منظمش کشید و نا گهان گفت:

- همگی آزاد باش!...می بینید من چه قدر بخشنده هستم،هاهاهاااااا...

فیلت با غرور جلوی گراهام ایستاده بود و پنهانی به محفلی ها چشمک می زد.

فیلت رو به آنیتا:

گراهام با خشانت گفت:

-بگو ببینم چه مرگته؟

فیلت گلویش را صاف کرد و گفت:

-ما قبل از رئیس شدن شما یه نامه تهدید آمیز از مرگخوارا به دستمون رسید که نوشته شده بود قراره امروز به خونه گریمولد حمله کنند...حالا ما اینجا باید جنگ کنیم یا اونجا؟ یا هر دوتاش؟!

گراهام : یعنی چی ؟ دیروز به من نامه اومد که قراره گودریک جنگ بشه. حالا تو میگی به شما هم نامه اومده؟!
...

خانه 12گریمولد

همه جای خانه شلوغ و در هم ریخته بود. چندین مرگ خوار در حال تفتیش اتاقها بودند و از گشتن گوشه به گوشه خانه ی محفلی ها لذت می بردند.

پیتردر حالی که زیر تخت دامبلدور را برسی می کرد لنگه جورابی را پیدا کرد وگفت:

-ههههههه! اینو نگاه کن! جوراب زنونه است... یعنی دامبل زن داره خبر نداریم؟!(عجب توهماتی!!!)

بیلز با عصبانیت رو به پیتر گفت:

-مسخره بازی بسه!کارتو بکن...الان محفلی ها دارند تو گودریک واسه جنگ با ما آماده میشن وقت نداریم باید تا می تونیم از کار محفلی ها سر در بیاریم.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/9/24 19:02:06
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 21 مهر 1387 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اما متاسفانه افكار مشترك محفل بوق به حساب مي اومد و گراهام ، اين طور كه پيدا بود، حالا حالا ها به محفلي ها زور مي گفت.

بعد از رفتن گراهام ملت هنوز در حالت بودند و شوكه شده بودند. پس از گذشتن پاسي از شب ملت از اون حالت بيرون امدند و به گفتگو نشسته بودند:

گابر: گراوپ من كجاس؟اين كيه اومده به جاي اون

جيمز سيريوس:اين آقاهه كيه مامان بزرگ ؟چرا ريشاش بلند نيس؟چرا دستاش درازه؟چرا ناخوناش بلنده؟چرا موهاش كوتاه نيست؟چرا كاپشنش كرمه؟چرا دكم شو نبسته؟

مالي:

و...
بقيه هم گوشه اي نشسته بودند و زانوي غم بغل گرفته بودند.ناگهان فردي خوش اندام كه گويي پروفسور فليت ويك بود گفت:
- بچه ها فردا پنج صبح بايد بريم بجنگيما، بياين بريم بخوابيم.

با شنيده شدن اين كلام توسط بقيه صداي گريه ها بالا گرفت و هيچ كس حرفي براي گفتن نداشت جز گابر:
- آخه اين مرد______________________(به دلايل غير مرليني سانسور شد )

ساعت محفل عدد هشت و پنجاه و پنج دقيقه ر و نشون مي داد و در همين لحظه بود كه گراهام وارد شد و گفت:
- برادران و خواهران گرامي تا پنج دقيقه ديگر خاموشي زده خواهد شد، لطفا تا ساعت نه احد الناسي رو اينجا نبينم.

ملت:

بالاخره همه به زور رفتند و خوابيدند.

ساعت پنج صبح


- پاشين....بيدار شين...پاشو تن لشتو وردار از اينجا

اين كلمات توسط گراهام گفتيده مي شدند و همه اهالي محفل رو از خواب ناز بيدار مي كرد. هر كس درتوانش به او دشانمي(جمع دشنام ساخته شه توسط فر هنگستان زبان جادو) را مي داد.

پس از كسري از ساعت كه همه موفق شدند جيمز رو از خواب بيدار كنند به دستور گراهام به صف شدند، و رييس محفل آنها را بررسي مي كرد.

بلاخره بررسي تمام شد و همه به دستور گراهام به سمت گودريك هالو آپارات كردند.

در گودريك هالو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلي پلنك در 1387/7/21 23:37:04
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 21 مهر 1387 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :
( ادامه خلاصه پست 137! تازه واردین سوژه ابتدا خلاصه پست 137 رو مطالعه کرده و سپس این خلاصه رو مطالعه کنند! )
آنیتا به خونه گریمولد میاد تا جانشین رو معرفی بکنه و اون کسی نیست جز یار و یاور همیشگی آلبوس دامبلدور فقید ، گراوپ!!!
با رئیس شدن محفل ، اعضای محفل به هم ریخته و ناجور میشه ... جملگی از ریاست گراوپ ناراضی و ناخشنود هستند و سعی در نابودی او می کنند ( مانند سم دادن و ... ) که هیچ کدام به نتیجه نمی رسد تا اینکه گراوپ به سرعت به پیش روح محفل میره و روح اون رو به شدت طرد میکنه .
از طرفی مرگ خواران با سوءاستفاده از این موقعیت بهم ریخته محفل ، سعی در حمله به محفل را دارند در نتیجه آنیتا دست به کار میشه تا جانشین دوم محفل رو انتخاب کنه ( طبق وصیت دامبلدور ) و او کسی نیست جز گراهام پریچارد!
( برای اطلاعات بیشتر همین پست را مطالعه کنید! )

-------------------------------------------------

همان شب!
ملت محفلی دور میز مشستن و منتظرن تا رئیس جدید محفل (!!) بیاد و به جمع اونها بپیونده.
گابر : من گراوپمو میخوام!
تد که به وضوح ناراحت بود خطاب به گابریل گفت :
_ ناراحت نباش گابر! الان همه مشتاق برگشت گراوپ هستن!
ملت :

گابر میخواد هق هق رو شروع کنه که در همین موقع ، در اتاق کنفرانس محفل باز میشه و مردی ریز نقش در آستانه در دیده میشه.
ریشش به طرز نامنظم و پریشانی بر صورتش بد منظره ای را ایجاد کرده بود.چشمان ریز و کوچکش در تناقص با صورت مستطیل شکلش بود و موهای صاف و اندکی کج بر روی پیشانی اش به شدت توجه ها را به خود جلب می کرد.
ترجیحاً از پوشش صرف نظر نموده فقط این را گفته که کاپشن شیری رنگش را که بر روی ردایش پوشیده بود ، به طرز خوفی با هیبت صورتش همــــگون بود!! ( )

فلیت ویک زیر لب خطاب به استر با لحنی بدگمان گفت : این یارو کی بوده من نمی شناختمش؟
استرس : میگن در رکاب دامبل خدا بیامرز شیپور چی بوده!

گراهام ، خرامان خرامان به طرف صندلی ای که در ابتدای میز قرار داشت رفت و بر روی آن نشست.
_ اعوذ به الولدی رجیم ، بسم المرلین بوقی رحیم! خب به لطف مرلین ، بعد از مرگ آن ریشوی عظیم ، آن پیر دانا ، من نیز به عنوان وارث بعدی محفل ، ( بعد از گراوپ معظم له! ) آمادگی خود را برای پیشبرد سیاست های محفل ادامه میدم!

در همین موقع دست جیمز به عنوان سوال بالا میره!
_ ببخشید ! اولین برنامه محفل چی هست؟

گراهام : بوقیدن به خزانه محفل و بخشیدن به خزانه فلسطین! نه یعنی چیزه ... آماده باشید تا روحیه خود را برای جنگ با مرگ خوار ها نبازید!
و بعد از یک نگاه کلی که به محفلی ها انداخت ، رشته ی کلامش را پی گرفت.
_ و اما بهتره تا چندی از قوانین تازه تصویب شده محفل را به عرض شما برسانم! 1. راس ساعت نه شب خاموشی می باشد! 2.از نه و نیم شب به بعد ، حکومت نظامی! 3. هرگونه تظاهرات با آواداکادورا رو به رو خواهد بود! 4. رای دیگر محفلی ها بوق به حساب می آید! و تمام!

ملت :

گراهام با متانت هر چه تمام تر از جای خود بلند میشه .
_ و در ضمن! یادتون باشه امشب رو استراحت می کنید ، فردا از ساعت پنج صبح بیداری هست. باید به دره گودریک بریم... قرار اونجا جنگ به وقوع بیفته.

سپس با گام هایی بلند از اتاق خارج میشه و محفلی ها رو با افکار مشترکشون که " باید به زودی این رئیس هم بوق بشه بره پی کارش" تنها میزاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/21 22:32:04
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/21 22:57:14
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 19 مهر 1387 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
در میان آه و ناله ملت محفلی درمانده ، دوباره صدای روح محفل شنیده شد.
_ و شما بوقی ها! تا وقتی که این غول بیابونی رو خلع نکردین از پشتیبانی روح محفل خبری نخواهد بود! این خط ، اینم نشون ، اینم بوق زر نشون!

استر : این روحه راست میگه ها!
پیوز : بوقی من خودم همه روحا رو میشناسم ، همشون سر و ته یک کرباسن!

گابر با لحن متفکری خطاب به جماعت محفلی : هممم! روح راست نمی گه! من دوست دارم گراوپ رو!
گراوپ رو به گابر : من دوست داشت تو رو هم گابر جون! من هست یک شوالیه سوار بر اسب سفید! یک شمشیر درخشان !
ملت :

فلیت ویک در حالیکه عرض تالار رو میپیمود زیر لب گفت : اینجوری نمیشه!اینجوری نمیشه! یا گراوپ میره کنار یا میمونه و محفل نابود میشــ...
زرررررررت!
جمله فلیت ویک با صدای برخورد جغدی به پنجره قطع شد.
جیمز میره و نامه رو از پای جغد باز میکنه ، سپس لش رو به بیرونپنجره پرتاب میکنه.

فلیت به سرعت به طرف جیمز رفت و نامه رو ازش گرفت و بلند بلند شروع به خوندن نامه کرد.

شنیدم دامبلتون مرده بوقیا!
اینجا مرگ خوارا ، به خاطر این روز بزرگ بشکه بشکه آبجو میریزن تو شکمشون!
دیگه اون ابهت قبلی رو ندارین! عَلَم دارتون هم شده یک خرسمبک(!!) نفهم!
با توجه به این عید فرخنده ، منتظر حمله مرگ خوار ها ، فردا به خانه شماره 12 گریمولد باشید!

با آرزوی سیاه ترین لحظه های عمرتون! دارک لرد!


ملت :
آنیت که به وضوح تحت تاثیر نامه قرار گرفته بود با صدایی هیجان زده شروع به نطق گفتن کرد.
_ خب خب خب! دیدید چی شد؟ ولدمورت داره سوء استفاده میکنه از این موقعیت و من باید بگم که وصیت نامه پدرم ، بند دومی هم داشت برای همچین لحظاتی!

ملت آشفته به نظر میرسیدن!

آنیت ادامه داد :
_ و دامبلدور ، این پدر رئوف ، این مرد خوش قلب و مهربان و این سرپرست با فکر و عاقل برای چنین لحظاتی جانشینی دیگر برای محفل انتخاب نموده و او کسی نیست ، جز گراهام پریچارد!!!

ملت محفلی : تصویر تغییر اندازه داده شده


-----------------------
سوژه رو بیشتر به جنگ فردای محفلی ها با مرگ خوارا همراه با سرپرست جدیدشون معطوف کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 14 مهر 1387 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
گرومپ.. گرومپ..

خانه و هرچه كه در آن جاي داشت با اين ضربات سهمگين پاي اين غول غارنشين به آسمان مي رفت و سپس به زمين ميام ..هي به آسمان مي رفت و دوباره به زمين ميامد و ...

چرووومپز..(اين يكي جديد بودا )

يك در به هيچ وجه مانعي سر راه اين غول بي شاخ و دم نبود! اما كاش يه ذره مي فهميد كه بايد اول در رو باز كنه! در و چهارچوبش به اضافه ي ديگر ملحقات به گوشه اي پرت مي شه و گراوپ پا به اتاق دومبولي مي ذاره.

قدم..نه گام اول..گام دوم...(فارسي رو بايد پاس بداريم خلاصه!)

منادي(!): نههههههههههه!

صداي منادي گراوپ را از پيش روي باز مي دارد و اينا؛ پاي سنگ مانند گراوپ در ميون زمين و هوا معلق مي مونه و توجه گراپ به زير پاش جلب مي شه..

- عهه؟!!.. اين سنگ پيكره چي بود زير پاي گراوپ؟!

تكه ي سنگي با دست گراوپ از زمين بلند ميشه و ..
- عرررررررررر!....عرررر! (صداي نعره ي غول!)

ملت كه به اتاق هجوم آوردن سعي دارن از لاي پاي گراوپ داخل اتاق رو نگاه كنن اما باسن گراوپ بود گنده!

- چي شده گراوپ؟ روح دومبولو ديدي؟
- ببينم روح دومبول هم خطرناكه؟
- گراوپ اين تخته سنگو بكش كنار ببينيم چه خبره باب!

گراوپ برمي گرده به سمت ملت و فليت سنگ شده رو بهشون نشون مي ده..

- كدومتون بيگلي بيگلي منو كشت؟.. گراوپ همين يه دونه بيگلي بيگلي رو بيشتر نداشت! گراوپ رفت بيگلي بيگلي رو داد به روح محفل تا درستش كرد بعد گنجو گرفت و اومد به شما هم نداد..

ملت: كو كو گنج؟!

غول گنده بك بدون توجه به ملت كه دريايي از تف درست كرده بودن به طرف آينه مي ره و شروومپت!!

در محضر روح محفل!
- شو هاهاهاهاها.. غول كوچولو اومدي؟!
- نه رفتم پس!؟.. اينم سواله ..نچ نچ خاك بر سر تو..تو چه جور روح محفلي بود؟!
روح ناديدني محفل چندبار سرشو مي كوبونه به در و ديوار اما خب كسي نمي بينه. بعد برمي گرده رو به گراوپ و ميگه

- خب غول كوچولو چندتا آرزو بكن تا برآوردش كنم و قدرتمو ببيني؟
- بي ناموس.. گراوپ كارهاي خلاف شرع نكرد
-

براي بار دوم روح محفل سرشو مي كوبونه به در و ديوار!
- خب يه درخواست كن!
- بيگلي بيگلي رو به من برگردون!
- يه درخواست بزرگتر اين خيلي كوچيكه!
- گابر رو به گراوپ داد!
- در خواست بزرگ
- هاگريد خوب بود؟
-
.
.
- يه درخواست كن در مورد سياه ها اصلا..
- لرد رو سوسك كن!
- نچ خيلي ژانگولره!
- بوليز؟
-نچ
.
.
- بارتي..
- اون كه سوسك هست..

اتاق دومبول
استر در حال طرح نقشه اي تا بتونه وارد اون اتاق بشه اما ناگهان تورومپي گراوپ به علاوه ي فليت از آينه به بيرون پرت مي شن و صداي روح محفل به گوش مي رسه!
- اه كه من زور الكي مي زنم اين شتر آدم شه برو بيرون غول بيابوني!
ملت:

9 از 10!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/16 18:49:49
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: یکشنبه 7 مهر 1387 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
استر همچنان که لبخند شیطانی اش بر لبانش نقش بسته بود ، با قهقه ای شیطانی ، یک عدد شیشه کوچک و حاوی ماده ای سبز رنگ از داخل ردایش بیرون میاره و برای برگ دار(!!) پرتاب میکنه!

برگ دار که ترسیده شیشه رو سریع در داخل ردایش میزاره و میره پیش گراوپ!
گراوپ روی صندلی لم داده و داره به عشوه های دو عدد متصدی ( منظور این جمله رو هرکسی نمی تونه بفهمه!! ) نگاه میکنه و میخنده.
_ ها ها ها! گراوپ دوست داشت رقص خوب! گراوپ شد جانشین آلبوس ، برگزار کرد رقص خای شبانه !
بعد با خشانت به برگ دار نگاه میکنه و داد میزنه.
_ آی بوقی!بوق بوقی! من خواست شربت ! داد شربت به من! ترجیحاً بود شیرموز.

برگ دار سریع به آشپزخونه میره و شروع به درست کردن شیرموز میکنه و زیر لب محتوا رو برای خودش یادآوری میکنه.
_ یک عدد موز ، یک عدد شیر مخصوص آلبوس دامبلدور خدا بیامرز و چندین پیاله شکر و ...
شیشه حاوی سم رو داخل شیرموز میریزه و با لحن مرموزی زیر لب میگه:
_یک چند سی سی سم!
سپس شیرموز آماده رو بر میداره و به طرف اتاقی که گراوپ در اون جلوس کرده راه میفته.

کمی بعد!
گراوپ هم رفته وسط و زده تو خط رقص جواتی ، اون طرف هم آهنگ مایکل جکسون ریمیکس شده توسط عباس قادری پخش میشه!

برگ دار : جناب گراوپ ، من شیرموزی رو که دستور فرموده بودید آوردم!

گراوپ که به خودش اومده به طرف برگ دار میره و شیرموز رو میگیره میبره بالا!
_ به یاد آلبوس دامبلدور! کسی که دوست داشت من ... کسی که به من گفت هستم جانشین محفل! کسی که .... کسی که...!

گراوپ سریع شیرموز رو میندازه روی زمین و حیران و با عجله به طرف اتاق آلبوس دامبلدور میره و در همین حین داد میکشه !
_ ای وای! من باید رفت پیش غول محفل! رفت پیش روح محفل! من باید آرزو کرد برای روح محفل چیزهایی که خواست ! باید پیدا کرد جای گنج محفل!

برگ دار : گنج؟آرزو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/7 15:42:20
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: شنبه 6 مهر 1387 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سر میز غذا ( rabt dadan be topi:D (

عده ای جمعیت ِ ارزشی محفل دور یک دیگر نشسته بودند. مقادیری از ناسزاهای پی جی 90 ! سرازیر بر هیکل آنیت، به خاطر دادن ِ بدی بود... تصحیح میشه، دادن خبر های بد بود! میز وسط پر از غذا نبود، بلکه از هر غذایی خالی بود.

استر : من اگر دو ثانیه ی دیگه با این گراوپ اینجا باشم، میمیرم!
هرمیون : بیخود کردی. ما فعلا نمیتونیم عضو از دست بدیم، به اندازه ی کافی همه دارن میرن.

استر از مرگ منصرف میشه و در کمال خونسردی نقشه ای روی میز پهن میکنه.

- ببینید دوستان، اگه گراوپ اینجا بیاد و به جای دامبلدور بخواد محفل رو بگردونه مطمئنن محفل کاملا به سانسور شد، بی تربیت ِ بی نزاکت!! میره.

گابر : خب پس ما باید چی کار کنیم الان؟
استر : بیاید جلو تا من نقشه ام رو بهتون بگم.. اهم، اگه میشه ساحره ها بیان جلو تر .
ملت :
استر : آخه دیشب در طی مطالعه به این نتیجه رسیدم که گوششون ضعیف تره!

و ساحره ها به استرجس نزدیک تر از جادوگران؛ شدند! ( من هیچی از ادبیات حالیم نیست. )

اون طرف، گراوپ !

گراوپ روی صندلی بزرگی به ابعاد خودش نشسته بود. دو برگ در کنارش به آهستکی بالا و پایین میرفت. چند داکسی چرک های لای ناخن هایش را در می آوردند و پس از هر بار بو کردن، آنهارا به داخل سطلی می انداختند.

- هاااا، من خواست شیرموز! گراوپ باید تقویت شد.
- کوفت موز بخوری.
- هاااا، تو کرد به گراوپ توهین! گراوپ بود مقام دار، بود گولاخ! ساحره ها همه دنبال گراوپ. گراوپ داشت یک عالم پیام شخصی ِ ازدواج! تو حق نداشت توهین کرد به گراوپ.

شخصی برگ تکان دهنده غری زد و سپس به سوی آشپزخانه برگشت. استرجس دم در ایستاده بود و به او با ایما و اشاره چیزی میگفت.. دستش را مثل لیوان نگه داشته بود، سپس انگار که از لیوان میخورد و بعد خودش را روی زمین می انداخت.

برگ دار (!): من خیلی خوشگلم و تو از خوشگلی ام غش کردی؟
استر: !

و دوباره همان ادا را در آورد.
برگ دار: اممم.. حتما یه چیزی خوردی که حالت بد شده ..؟ سم!
استر : !

9 از 10!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/7/16 18:48:20
[b]دیگه ب
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1387 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-آب قند بيارين!

صداي دويدن بيش از نيمي از اعضاي محفل،بر روي كف چوبي دفتر دامبلدور به گوش مي رسيد.تنها كسي كه به دور از همه اين جريانات در گوشه اي از دفتر دايره اي شكل دامبل() به تفكر مشغول بود، استر بود!

گزيده تفكرات استر:

يعني آنيت بوقي مي خواست چي بگه؟گر...گر...گر يعني چي؟نكنه جانشين دامبل گرگ!جيـــغ!نكنه تده بوقي هستش؟يا نه!شايد...شايد منظورش گرد و خاك بوده؟

جيمز:

-استر داري ايكس شعر مي گي!

-ببينم تو از كجا فهميدي تو ذهن من چي مي گذره؟

-من ذهن همه رو مي تونم بخونم آقاي پادمور! حالا به جاي اين افكار كذايي بيا كمك كن آنيت رو به هوش بياريم!

چند دقيقه بعد!

شق!(افكت كشيده خوردن آنيت)

-آنيت!باهام حرف بزن!تورو خدا به هوش بيا!

شق!

-آنيت!تو نبايد بميري!

شق!

-آنيت!

شق!

آنيت!تو رو خدا به هوش بيا!

شق!

-آنيت!

-آنيت و مرگ! آنيت بوق خر!مردك بوقي!هي گشيده نزن بهم! شورشو در اوردي!يه نمايشنامه نمي ذاري مثل آدم بازي كنيم!

چشم هاي قرمز رنگ آنيت به ناگاه باز شده بود.البته قرمزي چشم آنيت به اندازه صورت ورم كرده اش نبود!

-همه ما منتظريم!بگو جانشين كيه؟

-جانشين...اووهووو جانشين..گر..گر...

-آنيت جرات داري غش كن!دهنتو سرويس مي كنم!

-خيلي خوب باب!جانشين گراوپه!

-چي!

-چي!

-چي!

-ايضا!

....

در دفتر دامبل شكسته شد!در آستانه در قامت برافراشته و پشمالوي فردي با ريش سفيد بلندي و بيني شكسته خودنمايي مي كرد.عينكي ته استكاني بر روي چشمانش بود.با حركات انگشتان گراوپ،عينك شكسته شد و چشمان كودنش واضح تر معلوم شد!

-موهاهاها!من هست يك غول گولاخ!من حمله به لرد كرد!خيلي حمله كرد!مواهاها!من دوست داشت پسر سيفيت هاهاها!آماده براي حمله به لرد!هوهاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1387 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هممم این ولدی هم خوب روشی رو ادامه میده!
خلاصه سوژه :
اواخر عمر دامبلدور هست و تمامی محفلی ها بر سر گور دامبلدور مشغول گریه کردن هستند!
وقت گفتن مکان وصیت نامه و جانشین محفل که میرسه ، دامبلدور نفس های آخر رو میکشه و به اصطلاح محفلی ها رو لنگ در هوا باقی میگذاره!!
استرجس و فلیت ویک که به دنبال وصیت نامه آلبوس دامبلدور هستن اتاق وی رو میگردن و وارد قدح اندیشه میشن تا خاطرات خصوصی دامبلدور رو مشاهده بکنند بلکه بتوانند مکان وصیتنامه رو متوجه بشوند که از قضا وصیت نامه دست دختر دامبلدور ، آنیتا هست.
از طرفی استرجس و فلیت ویک به طور کاملاً اتفاقی وارد یک آینه یا به عبارتی دروازه ای به مکانی دیگه وارد میشن که در اون روح محفل وجود داره و روح به اونها میگه به تنها کسی خدمت میکنه که جانشین اصلی دامبلدور باشه.
از طرفی آنیتا هم به خونه گریمولد میاد تا جانشین رو به بقیه محفلی ها اعلام بکنه!
( برای اطلاع بیشتر همین پست رو مطلاعه بکنید! )

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*


استر : پاشو خیکتو جمع کن آبر ! ما دوست داداشت بودیم ، قرار نیست که با تو هم دوست باشیم!
گابر که عصبانی شده یکی میزنه پس گردن آبرفورث ، آبر با کله میره تو یخچال !
_ استر ، بهتره بریم سراغ درست کردن وصیت نامه تقلبیمون!

جزایر هاوایی یا ایستگاه کینگزکراس؟
آنیت دوباره به هوش اومده و دار زار زار گریه میکنه و وصیت نامه رو روی سرش گذاشت.
_ امن یجیبو و مرلین ال ... آخه بابا چرا باید این وصیت رو اینجوری بنویسی...؟ ها چرا؟
بعد سرش رو بالا میکنه و زیر چشمی به دو تا ساحره که دارن آفتاب میگیرن نگاه میکنه ، بلند میشه و وصیت نامه رو میزاره تو جیبش.
_ باید محفل رو در جریان بذارم! باید همه بدونن!

خونه گریمولد!
گابر با دقت یک بار دیگه نامه رو میخونه و دوباره یکی میزنه پس گردن آبر ، آبر پرت میشه به طرف پنکه سقفی!
زرت زرت زرت فرت فرت زرت زرت! ( افکت جر خوردن آبر )

گابر و استر دوباره به طرف آینه میرن ، دستشون رو میزنن و وارد آینه میشن!

دنیای اونطرف!
دوباره همان زمین سرد ، همان دیوار های خشک و زوزه های باد.
ناگهان صدای روح محفل شنیده شد.
_ موووووو هاااااااا! باز که اومدین بوقی ها! اینجا چه غلطی میکنین؟

استر : امممم با وصیت نامه رو گیر آوردیم!
و دستشو تو جیبش میکنه و وصیت نامه رو بیرون میاره.

بادی شدید وزید و نامه از دستان استر قاپیده شد.
روح محفل : هممم اینجا چه بوقی نوشته شده؟
و شروع به خوندن نامه میکنه.

با توجه به سال اتحاد نوآوری و شکوفایی آسلامیک ، بعد اذ مرگم ظمین های اتراف مهفل قغنوس به خانوم گابریل دلاکور و محفل و اعزایش را به اثطرجس پادمور میثپارم!باشد تا بطواند مهفل را بسازد!

_

خونه گریمولد!
آینه دوباره شکافته میشه و استر گابر به بیرون سانتر میشن و میفتن جلوی یک جفت پای نازک و زیبا!
گابر سرشو بالا میاره .
_ آنیت ؟ آنیت تو اینجا چی کار میکنی؟
چهره آنیتا گریان و محزون بود ... درحالی که اشک میریخت زیر لب گفت:
_ جانشین پدرم ... جانشین پدرم ... گر ... جـــــــــــیغ!
آنیت دوباره غش میکنه و روی کله ی کنده شده آبرفورث میفته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!