جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_هری،رون پاشید دیگه محفل می خواد نقسه ی جدید رو بگه.
این صدای فریاد هرمیون بود.
رون وهری یکصدا فریاد زدند:_باشه الان می آیم.
وهرمیون رفت.
آن دو لباس پوشیدند و به سمت اتاق نشیمن رفتند.در راه از کنار سر های جن های خانگی گذشتند.آخر می دانید آنها در خانه ی بلک ها بودند.بعد از خوردن صبحانه مالی ویزلی مادر رون به محفلی ها گفت:_برید اتاق پذیرایی اونجا دامبلدور منتظرتون. هری رون و هرمیون و بقیه به اتاق پذیرایی رفتند.آنجا بسیار دلگیر بود.بااینکه ساعت 9 صبح بود آنجا تاریک به نظر می رسید.دامبلدور سر میز نشسته بود و با کینگزلی درباره ی چیزی صحبت می کرد.کینگزلی بسیار رنگ پریده و خواب آلود به نظر می رسید.بقیه هم اومدند و روی صندلی ها نشستند.دامبلدور بعد از یک دقیقه تمرکز جلسه را شروع کرد:_از همه برای اومدن به این جلسه متشکرم،قبل از هر چیز می خواهم عضو جدید محفل رو معرفی کنم.ویکتور کرام. وبه جادوگر عبوسی اشاره کرد.کرام همچنان اخمو ماند.دامبلدور ادامه داد:_وظیفه ی فعلی او پیدا کردن قرارگاه اصلی ولدمور... است.
دامبلدور به دلیل تابو شدن این اسم ،اسم را کامل نگفت.دامبلدور به سیریوس و ریموس ونیمفادورا و دیدولاس اشاره کرد و گفت:
_وظیفه ی شما پیدا کردن مالفوی ها و دستگیر کردن اونهاست.
وآنگاه به الستور و کینگزلی گفت:
_شما هم باید لسترنج ها رو پیدا کنید
ودر آخر به هری رون و هرمیون گفت:_ وظیفه ی شما دستگیر کردن مالسیبره .آنگاه از جا بلند شد وگفت:_خداحافظ همگی.
ورفت.
هرمیون گفت:_ بیایید بریم.
وبه اتاق هری و رون رفتند.هرمیون گفت:بهتره کارو از الان شروع کنیم.من می دونم مالسیبرکجاست.اون الان توی مصره،زود حاضرشید بریم مصر. هری خندید و گفت:_مصر!!!تو دیوونه شدی...اِ نه منظورم اینه که تو...یعنی...تو...اصلا ولش کن ما الان حاضر می شیم.
مصر ساعت 10:30 نه ببخشیدالان شد10:31

_پس مصر اینجاست!!!چه گرمه.وااااای اون اهرام مصره!!!
این صدای هیجان زده ی هرمیون بود.
هری گفت:_حالا اون مالسیبرو کجا پیدا کنیم؟
هرمیون گفت:_اون اینجا ها یک چادر زده.آهان اونجاست.
او به چادر مشکی رنگی اشاره کرد.
رون با ترس گفت:_ولی خب چه جوری کلکشو بکنیم...یعنی چه جوری بگیریمش...؟
هرمیون با خونسردی ساختگی گفت:_خیلی راحته فقط باید...
_استیوپیفای!
ناگهان جسم سختی با صدای تلپی روی شن ها افتاد.
هری و هرمیون چوبدستی به دست برگشتند و بدن بی هوش رون را دیدند.بالا سر اومالسیبر ایستاده بود.مالسیبر گفت:_اکسپلیارموس!
چوب دستی های هری و هرمیون از دستشان افتاد.مالسیبر آنها را در هوا گرفت.در کنار او نات ایستاده بود.
مالسیبر گفت:_لرد ولدمور...اوخ نه...یعنی لرد سیاه از دیدن این زندانی ها خوشحال می شه!
نات گفت:_آره خوشحال می شه.خب کی ببریمشون؟
مالسیبر گفت:_امروزکه نمی شه.چون امروز قراره بریم به آلبا...نه...یعنی پیش لرد سیاه که،ماموریت جدید بگیریم، درسته؟
_آره درسته.پس الان بریم تو چادر باشه؟
_باشه.ولی قبلش باید ایناروببندیم.اینکارسروس!
طناب سیاهی در هوا پیچ خورد و ناپدید شد.
نات گفت:_لازم نیست تو جادو کنی،تو الان در شرایت روحی خوبی نیستی.اینکارسروس!
این بارهم طناب سیاهی در هوا پیچ خورد وسپس ناپدید شد.
هری پوزخند زد.
مالسیبرگفت:_پس من در شرایت روحی خوبی نیستم؟یا تو که منو مسخره کردی؟حالا چیکارکنیم؟
نات باخشم گفت:_بی هوششون کنیم!باشماره ی سه.یک...دو...اهم...اهم...اهم!
نات به سرفه افتاده بود.
مالسیبر :_ای احمق الان خودم بی هوششون میکنم.استیوپی...اااااخ!
هری با لگد به ساق پای او زد.اوچوبدستی رون،هرمیون و خودش را به زور از دست مالسیبر بیرون کشید.بعد دست راست رون و دست چپ هرمیون را محکم گرفت وبه لندن میدان گریمولد فکر کرد...
ناگهان روی جسم سختی که به نظر زمین می اومد فرود اومد...فرود که نیامد در واقع با کله روی زمین خورد.ازدرد فریاد زد و باعث شد دو پرنده از روی درخت بپرند.رون و هرمیون کنارش بودند.
_خدا را شکر که سالمید.
این صدای مالی بود.
او از دیدن رون که بی هوش بودوحشت زده جیغ بلندی زد.رون را به هوش آوردو به هری و هرمیون گفت:_ببریدش تو اتاق طلسم زیاد قوی نبوده
دوساعت بعد
رون که دهنش پر از سیب زمینی بودگفت:_حالا دوباره باید بریم دنبال اون مرگ خوره؟ من که نمی آم.
هرمیون گفت:_رون!این_دستور_دامبلدوره_وباید_اجرا بشه!
رون گفت:_خب بابا.
ناگهان آرتور بی مقدمه گفت:_رون با من کاری داشتی؟
رون گفت:_ای خدا منو از دست اینا نجات بده!
دو روز بعد در مصر ساعت 13:30:1
_آخیش...بالاخره رسیدیم.حالا چادر کو؟آهان اونجاست!
هرمیون به چادر مشکی رنگی اشاره کرد.
هری با صدای آهسته ای گفت:_بیاین قایم شیم.
رون با خنده گفت:_ما الان توی صحراییم.می تونی بگی چه جوری قایم شیم؟؟؟
هرمیون گفت:_بیایید بریم زیر شنل نامرئی هری.
هری گفت :_همه با هم جا نمیشیم.
هرمیون با صدای بسیار آهسته گفت:_هیس...مالسیبر اونجاست.
او به مردی که تازه از چادر بیرون اومده بود اشاره کرد.
رون گفت:_حالا چیکار کنیم.
هرمیون با ترس گفت:از اینجا که نمیشه بی هوشش کرد.درسته؟اگه اون جلو هم ظاهر شیم صدای ظاهر شدن مارو میشنوه.پس باید آروم آروم جلو بریم.رون تو همین جا بمون.هری تو هم با من بیا.سوالی هست؟
رون گفت:_خب من دقیقا باید چیکار کنم؟
هرمیون با کج خلقی گفت:_نمی دونم...آهان فهمیدم بمون و نگهبانی بده اگه اومد سمتت بی هوشش کن.خب؟
_باشه.
هری و هرمیون به سمت مالسیبر رفتند.
هری گفت:_از اینجا میشه بیهوشش کرد؟
هرمیون گفت:_آره باید درست نشونه بگیریم.با شماره ی سه.باشه؟
_باشه.
­_یک...دو...سه!
هری و هرمیون طلسم های بیهوشی خود را به سمت مالسیبر شلیک کردند.او به موقع برگشت و توانست طلسم هری را منحرف کند ولی طلسم هرمیون او را از پا در آورد.
یک نفر از چادر فریاد زد:_چی شده مالسیبر؟
و از چادر بیرون آمد و با دیدن هری وهرمیون آن دو را خلع صلاح کرد.
او گفت:_شما اینجا چیکار می کنید؟هان؟حرف بزنید.
آن دو هیچی نگفتند و نات ادامه داد:پس باید شکنجه شید.کروشـ...
نات از پشت روی شن ها افتاد.رون بالا سرش ایستاده بود!
رون گفت:_حالا چیکار کنیم...اهم...اهم...
باد کمی شن رو تو دهن رون برد.او ادامه داد:_اَه...چه بد مزه!
هرمیون گفت:_ بیاین غیب شیم.
بعد دست رون و هری را گرفت.رون هم دست نات و هری هم دست مالسیبر را گرفت.آنها به میدان گریمولد فکر کردند و مصر را با توفانش تنها گذاشتند.


شما كه قبلا تاييد شده بوديد. بريد معرفي شخصيت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/11/7 10:01:21


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
عكس جديد
ارسال شده در: دوشنبه 30 دی 1387 07:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اين هم از عكس جديد : اينجا!!


اينبار محدودتون نميكنم كه اينها چه كساني هستند، اما اونطور كه مشخصه، فرد احتمالا مجروح از خانواده ي مالفوي هاست!

بقيه اش با خودتون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 29 دی 1387 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
من یکی از نوشته های صفحه های قبلو خوندم این موضوعه سکوی دوئل و ... توش اومده بود.فکر نمیکنم عیبی داشته باشه که از اون اقتباسی داشته باشم.
اگه کوتاهه معذرت میخوام من اونقدراام وارد نیستم


هری... هری...!
فریاد هرمیون را نمیشنید.با تمام قدرت میکوشید خود را از دست آن دو برهاند و بسوی کسی که داشت تنها امیدش را طلسم میکرد حمله ور شود
- ای خائن کثیف.ای خائن به اصل و نصب.
پسر بلند قد و چهار شانه ای با صدای بلندی این را گفت.
در آن طرف سکوی دوئل جینی ویزلی بدون چوبدستی ایستاده بود.هیولای درون هری داشت از درون او را نابود میکرد.نمیدانست چرا و به چه علت جینی در آن شب در آن مکان بود.رون و هرمیون میدانستند اگر هری به سکو پا بگزارد باید بدون چوبدستی مبارزه کند ازین رو هنوز با تمام قدرت سعی در نگاه داشتن او داشتند.هرمیون اشک میریخت.رون نمیدانست باید چه کند.چه بگوید.فقط با قیافه ای که هیچ گاه هری او را آنگونه ندیده بود ایستاده بود و به آن صحنه مینگریست.
پسر اسلیترینی دوباره لب به سخن باز کرد :
- تو در حد همون گند زاده هایی هستی که باهاشون رفیقی.
و بی مهابا فریاد زد : سکتوم سمپرا...
خون از صورت جینی فواره زد.
تمام وجود هری از درد پر شد.دیگر نمیتوانست ادامه دهد.تمام وجودش سست شده بود.دیگر نمیتوانست بیاندیشد.
چند متر آن طرف تر جینی ویزلی غرق در خون افتاده بود.از شکاف های متعدد روی صورتش خون بیرون میزد.چهره ی زیبایی که هری تمام لحظاتش را با خیال آن میگذراند دیگر به آن دلنشینی نبود.
- این تازه اولشه ویزلی،این کمترین مجازاته تو ه.
پسر قدم زنان جلو میرفت و با هر گامی که بر میداشت لگد بر تمام ذهن و روح هری میکوبید.
بالای سر جینی رسیده بود.
هری نمکیتوانست تصور کند چگونه ممکن است یک انسان تا این حد به دور از عواطف انسانی باشد.
- حالا این یکیو بچش کروشیو...
جینی به خود پیچید.موهایش را میکند.دستانش را در سینه اش جمع کرده بود.خون همچنان از صورت زیبابیش جاری بود.
هری بار دیگر به خود آمده بود.از دست رون و هرمیون رها شده بود.به سرعت به سمت سکو دوید.به شدت اشک میریخت.با تمام وجود میخواست گلوی پسر را بدرد.میخواست خود را به جینی برسند.میخواست در آغوشش بگیرد و به او بگوید که به کمکش آمده اما همین که از حفاظ نور گونه ی سکو عبور کرد چوبدستیش از دستش بیرون پرید.
اهمیتی نداد.تنها فکری که در ذهنش بود دویدن به سوی پسر و متوقف کردنش به هر حالتی بود.
همین که پسر متوجه او شد برگشت و با خونسردی گفت : هاها... پاتر؟بدون چوبدستی هم کاری میتونی بکنی؟
و سکتوم سمپرای دیگری به طرف هری شلیک کرد.طلسم از کنارش گذشت.به سرعت به راهش ادامه داد اما پسر خود را غیب کرده بود.به جینی رسید اما صحنه ای که در مقابلش میدید دیگر انگیزه ای برایش باقی نگذاشت.
- جینی..جینی...صورت او را برگرداند اما دید که دیگر خونی نمانده است که از شکاف هایی که بر صورت زیبایش افتاده است بیرون بریزد.
- جینی...جینی...بیدار شو.جینی منم هری...
اما او دیگر هیچ جوابی نداد.
ذون : هری هری اووووووی... چی میگی؟
هری از خواب پرید.با حالتی وحشیانه از روی تخت برخواست و به سمت در خوابگاه رفت.
- اوووووووی پسر با توام کجا میری؟
- جینی جینی... سکو....
- چی؟جینی چی شده؟
- بیا سکوی دوئل بیا اونجا.
هری به سرعت از حفره ی تابلو عبور کرد و رون نیز پشت سرش
روانه شد.

-------------------------------------------------------------------------

این شخصیت ریونا ریونکلا بازه؟
من هر کیو خواستم بردارم گرفته بودنش چطوری این باز مونده؟
اگر بازه لطفا بگین که معرفیش کنم


تاييد شديد... خير اين شخصيت گرفته شده. از ليست شخصيت ها شخصيت هاي خوبي موندن هنوز، موفق باشيد.البته اول بايد در بازي با كلمات پست بزنيد و تاييد بشيد بعد به معرفي شخصيت بپردازيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نایسر دایسر در 1387/10/29 19:55:49
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/30 7:50:12
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/30 7:56:15
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 27 دی 1387 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریکی همه جا رو فرا گرفته بود ، تنها منبع نور آن خیابان یک چراغ گازی نیمه مشتعل بود که حتی نمی توانست به خوبی فضای اطراف خود را روشن کند .

پاق (صدای ناشی از آپارت )

- دیر کردی پاتر ، منتظرت بودم .
مالفوی روی پاشنه ی پا چرخید و به سمت هری برگشت .
- بگو چکارم داری ؟
- جینی دست ماس...چیزه ...فیلمنامه رو دوباره لو دادم ، شرمنده ...


کارگردان : ای تو بوقت بوقی ،این دفعه ی سومه که لو می دی ، دوباره می گیریم ، ضبط می شه ، یک ... دو ... سه ...حرکت .


- بگو چکارم داری ؟
- چه قدر عجولی پاتر !، دو دقیقه از جارو پیاده شو با هم بریم ، نورممد ، بیارش .
با گفته ی مالفوی ، یه سری ممد و نور ممد و کورممد ، به سبک نیجایی و اینجایی وارد صحنه شدند .
نور ممد درحالی که جینی رو دست و پا بسته گرفته بود جلو آمد و تحویل مالفوی داد .
- خودشه پاتر نه ؟ نامزد عزیزته ؟
-
- بابا ، جون هری از دست من عصبی نشو ، من فقط مامورم ، لرد گفته اگه دختره رو می خوای باید چوب دستی پرققنوست رو تحویل بدی ، بدون کلک ، اگه کلک بزنی ، دفعه ی بعدی می کشیمش ؟
- باشه ولی الآن پیشم نیس ! باید بری فردا بیای ، الان چوب دستی تو رو با خودم آوردم ، همون که چند سال پیش ازت تو قصر بابات گرفتم ، چیزه برو فردا تو پارک جادوگران بیا بگیر .
- خب مثل این که چاره ای نیس ، پس حالا فردا تو صحرای کالاهاری بیا نامزدت رو بگیر ، کلک نزن .
- نمی شه ، همون پارک جادورگان باشه ؟
- نه نمی شه ، ببین یه سوال . !
- بگو .
- نمی دونی چجوری برم خانه ریدل ؟
- من قراره با کارگردان برم خونه ، می گم شاید یکی از عوامل صحنه برسونتت.
- دستت درد نکنه .

(نویسنده : )
صحرای کالاهاری

- هری می مردی یه جایی مثل پاریس قرار می ذاشتی ؟ حداقل اونجا خنک تر و قشنگ تره .
- رون خجالت بکش ، ناسلامتی جینی خواهر تو هم هس .

پاق(صدای آپارت مالفوی و همه ی ممد اینا)
- به به ، پاتر ، اینجا کالاهاری هس ؟ من فکر کردم کالاهاری توی چینه ؟ چقدر گرمه !!!
- جینی کجاس پس فطرت ؟
- نور ممد بیارش . تو چوبدستی رو آوردی ؟
- آره ، اول جینی بعداً چوبدستی .
- جینی رو بدید بهش .

سانسور ، به دلیل وجود صحنه ی غیر اخلاقی


- اینم چوب دستی
- ممنون پاتر ، با اون دوستای خون لجنی ات خوش بگذره .
هری عصبانی شد و می خواست با مشت به سمت دراکو حمله ببرد که رون و هرمیون جلویش رو گرفتند .
- هری ارزشش رو نداره که شخصیتت رو توی فیلم خراب کنی

خانه ی گریمالد

- ممنون هری ، ممنون که نجاتم دادی .

سانسور

- هری ، چوبدستی ات رو چطور حاضر شدی بدی ؟
- اون چوب دستی ام نبود که ، اون فقط کپی چوب دستی ام بود
رون ، هرمیون و جینی : بد بخت شدیم ، دوباره از نو


تاييد شد. اگه قبلا عضو بوديد، اسم شناستونو بگيد. موفق باشيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریس رونالدو در 1387/10/27 18:50:51
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/30 7:45:46
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 26 دی 1387 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه های شب بود.فردا امبریج قرار بود یه امتحان تعیین سطح از همه ی بچه ها بگیره.تقریبا همه ی بچه ها قید درسو زده بودن و به رخت خواب رفته بودن ولی این امتحان برای هری و رون و هرماینی خیلی مهم بود چون امبریج با اونا دشمن خونین بود برا همینم اونا بیشتر بیدار مونده بودن.
هری از صبح اونروز حال و هوای درستی نداشت اون نشونه انگار مثل کرم ذره ذره وجودشو میخورد...
هرماینی داشت برای جن ها کلاه میبافت وهمزمان درسم میخوند.رون که از این کار خیلی بدش میومد با تندی به هرماینی گفت
-نمیشه بجای انجمن ت.ه.و.ع مذخرفت یه کمکی به ما کنی..
هرماینی هم که انگار منتظر همچین حرفی بود
گفت
- مگه من چیکاره ی توام که همش جور کارای تورو بکشم ...
اونا همین طور باهم بگو مگو میکردن که ناگهان ذوق ذوق سر هری بیشتر شد اون دیگه توسالن گریفندور نبود...انگار دوباره بچه شده بود و توی تخت خوابش از ابر های رنگی ای که والدینش براش درست میکردن لذت میبرد...
همزمان انگار کس دیگری بود... که
کسی که میخواست به خانه ی انها برای کشتنشان بیاید...
او به خانه ی انها نزدیک شد. شورو ذوق فراوانی در وجودش موج میزد خانواده متوجه ی او شده بودند ولی دیگر لزومی نداشت کار انها تمام بود... وارد خانه شد... در این لحظه هری نه کودکیش بود ونه لرد سیاه انگار درون قدح اندیشه ی ساختگی ذهن خود بود... لردسیاه چوبدستیش را به طرف والدین هری گرفت ...نههههههههه....درد شدیدی هری را همراه با خشم فرا گرفت
-من اون بچرو میخوام عاقل باشین
ولی والدین قبول نکردنووو.....نور سبزی همه جارو فرا گرفت...
هری در تمام این مدت به فردی نا مرئی حمله میکرد و طلسم میفرستاد و ناله میکرد...
رون و هرماینی هم اونو نگه میداشتن ناگهان هری بخودش اومد .
رون
رو به هری گفت
-دیوونه چرا اینجوری میکنی...هرماینی گفت -
دوباره...
تمام بچه ها با لاس خواب هایشان به هری ظل زده بودن...
هری گفت .
نمیدونم فک کنم دوباره.....باید دامبلدورو ببینم....

خوب بود، اما بايد بيشتر تمرين كنيد. تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lovely ghost در 1387/10/27 1:07:54
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/27 10:48:43
همیشه شاد باشو بخند
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1387 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
توی سالن عمومی گريفندور،هرميون سرش توی پيام امروز بود.رون بغلش قدم می زد وهمش تو فكر مسابقه ی كوييديچی بود كه فردا بايد با اسلايترين می دادند.نگرانی رون در چهره اش كاملا مشخص بود.هری نيز كتاب كوييديچ در گذر زمان را مرور می كرد.

رون از هرميون پرسيد:
-چی می خونی؟اون ريتا اسكريتر دوباره چيزی نوشته؟
هرميون گفت:
-نه رون.
_حالا چی شده كه اينقدر سرت تو پيام امروزه؟
هرميون گفت:
_پيام امروز يكی رو تازه استخدام كرده.اسمش فيليپ واتسونه.دارم گزارش اونو می خونم.
هری كه كتاب كوييديچ در گذر زمانش را بسته بود،از هرميون پرسيد:
_حالا گزارشش در چه موردی هست؟
هرميون گفت:
_يه مصاحبه است.
رون گفت:
_با كی؟
هرميون گفت:
_با كرام.
رون گفت:
_هرميون،تو كه ديگه با اون رابطه نداری؟هان؟
هرميون گفت:
_نه!اين فقط يه مصاحبه است رون!
هری گفت:
_حالا بخون ببينيم كرام چی گفته؟
هرميون شروع به خواندن كرد:
_«فيليپ:سلام ويكتور.

كرام:سلام.

فيليپ:من هر وقت تو رو می بينم به طور غريزی خوشحال مي شم.جستجوگری تو باطن تو است.حالا قبل از هر سوالی يه سلام به طرفدارات بكن تا بريم سر اصل مطلب.

كرام:سلام.

فيليپ:يه چاق سلامتی هم بكن ديگه!سلام خشك و خالی كه فايده ای نداره.

كرام:بهتره بريم سر اصل مطلب.

فيليپ:از كدوم جادوگر خيلی خوشت مياد؟

كرام:پروفسور ايگور كاركاروف.

فيليپ:از كدوم جادوگر متنفری؟چرا؟و بگو چرا اينقدر زود جوش مياری؟
كرام:...»
در همين هنگام رون گفت:
_ديگه بس كن هرميون.ديگه حالم از كرام به هم خورد.
هرميون:
_اگه می خوای نشنوی گوشات رو بگير.به من چه؟
رون:
_اصلا من از اينجا می رم،چون حالم از تو به هم می خوره.تازه بهتره برم خودم رو واسه مسابقه ی فردا آماده كنم تا اينكه اينجا پيش تو باشم.

شب،هری تنها كسی بود كه در سالن عمومی گريفندور مانده بود.
او می دانست كه رون برای هر بازی استرس دارد،با توجه به مسئله ای كه بين رون و هرميون پيش آمده بود هری می ترسيد كه وضعيت روحی رون از هميشه بدتر شود.

آسمان با كوييديچ آشتی كرده بود.هوا صاف و آفتابی بود.هری پاتر كه كاپيتان گريفندور بود همراه با بازيكنانش در زمين قدم می زدند.هری اسنيپ را به راحتی در ميان جمعيت يافت كه با نگاه شيطانی اش مك گونگال را نگاه می كرد.هری به رون نگاه كرد.صورتش سرخ سرخ بود.ناگهان هری صدايي شنيد:
_آهای پاتر،با دروازه بانی كه دارين براتون آرزوی موفقيت می كنم.
و مالفوی از هری پوزخند زنان دور شد.

اسلايترين از گريفندور هشتاد بر سی جلو بود كه ناگهان هری گوی طلايي رنگ را ديد.با آذرخشش به سوی توپ طلايي پرواز كرد.حتی مالفوی كه داشت رون را مسخره می كرد متوجه گوی زرين نشد و هری به آسانی آنرا به دست آورد.گريفندورصد و هشتاد بر هفتاد بازی را برد.

در سالن عمومی گريفندور رون به سمت هرميون رفت و از او عذرخواهی كرد.هری نيز كه اين صحنه را می گريست با بقيه ی گريفندوری ها به شادی پرداخت.

پ.ن:ببخشيد به جای عكس علامت ضربدر بود و من نتونستم عكس رو ببينم.پس لطفا اگه عكس به داستان مربوط نيست من را ببخشيد.


تاييد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1387/10/27 10:47:16
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1387 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب هرچی که من بخوام بنویسم، بقیه که توی این تاپیک اومدن، خوب ترشو نوشتن که. گمون نکنم این عکس، بیشتر از این ظرفیت داستان نوشتن داشته باشه

میشه لطفا عکسشو عوض کنین؟

==========================

سال 1996 - هاگوارتز - کتابخانۀ ممنوعه - ساعت چهار بعد از ظهر

هری، رون و هرمیون درحال مطالعۀ معجون های سیاه بودند. پروفسور اسلاگهورن، به نورچشمی عزیزش که ادعا کرده بود، به نوعی معجون پیشرفته برای افزایش حافظه نیاز دارد، اجازه داده بود تا به همراه دوستانش، از بخش ممنوعۀ کتابخانه استفاده کند.

همچنان که سرگرم مطالعه بودند، جینی ویزلی را دیدند که با لبخند به آنها نزدیک میشد:
- بچه ها ببینین از توی کمد پروفسور اسنیپ چی برداشتم! حواسش رفته بود دنبال جادوی سیاهی که فردا می خواد بهتون تحمیل کنه و اسمشو بذاره تدریس، منم اینو از تو کمدش کش رفتم

سه دوست، به معجون نگاه کردند: معجون زمان.

هری با خوشحالی گفت:
- مرسی جینی! برای استفاده از این معجون احتیاجی به اجازۀ وزارت سحر و جادو نداریم. خوب حالا یعنی چقدر باید بخوریم و چقدر توی زمان منتقل میشیم؟

هرمیون به سرعت کتاب معجون های سیاه را ورق زد:

« معجون زمان. مکملی بی خطر برای ساعت زمان. با این معجون به گذشته و آینده سفر کنید و بعد از یک ساعت به زمان خود برگردید.

برای استفاده از این معجون، به ازای هر یک سال، کافیست یک قطره از معجون را در نوشیدنی کره ای بریزید و بنوشید تا به گذشته سفر کنید و به ازای هر سال، یک قطره از این نوشیدنی را در آب بریزید و بنوشید تا به آینده قدم بگذارید.

برای انتخاب ساعت، روز و ماه مورد نظر خود، کافیست هنگام نوشیدن معجون، زمان مورد نظر را به طور کامل و آشکار به زبان آورید.


نکته مهم 1: زمانی که به گذشته یا آینده سفر می کنید، نباید توسط آشنایان خود دیده و یا شناخته شوید. در غیر اینصورت، محکوم به حبس ابدی در زمان خواهید بود و شخصیت وجودی شما نابود خواهد گردید. تبدیل خواهید گردید به یک مردۀ گم شده در زمان!

نکته مهم 2: از دسترس اطفال زیر یازده سال و افراد مسن بالای شصت سال دور نگه داشته شود. عوارض نوشیدن این معجون برای سنین بسیار پایین یا بسیار بالا، مرگ آور است. »

همه هیجان زده بودند. به فکر فرو رفتند که چه زمانی را برای سفر انتخاب کنند. هری با نگاهی آرزومند به دوستانش خیره شد. جینی زودتر از همه فهمید:
- می خوای بری به زمانی که پدر و مادرت زنده بودن؟

بقیه ساکت ماندند و به هری که با چشمان اشک آلود، سرش را به علامت تصدیق تکان می داد، چشم دوختند. رون دستش را روی شانۀ هری گذاشت:
- کاملا حق داری هری. بریم از جنهای خونگی هاگوارتز نوشیدنی کره ای بگیریم و برگردیم به زمانی که مادر و پدرت زنده بودن. ولی یادت باشه که خودتو بهشون نشون ندی.

سال 1981 - گودریک هالو

هوا چنان برفی و سرد بود که مردم با عجله خیابان های گودریک هالو را می پیمودند و توجهی به گردباد کوچکی که درست کنارشان شکل گرفت و چهار نوجوان از آن خارج شدند، نکردند.

دوستان باوفا به سرعت به سمت منزل پاترها که آدرسش را از هاگرید گرفته بودند پیش رفتند. زمانی به آنجا رسیدند که لرد ولدمورت در خانۀ پاترها را شکسته بود و وارد شده بود. هری با چشمانی از حدقه درآمده، به در شکسته نگاه کرد و به داخل خانه دوید. از پله ها بالا رفت و دوستانش به دنبالش دویدند.

صدای جیغی که شنیدند، پاهایشان را سست کرد ولی با دیدن هری که به سمت در پرشی بلند انجام داده بود به خود آمدند:
- هری، نه! تو نباید توی زمان دخالت کنی!

محکم او را به عقب کشیدند و دردمندانه سعی کردند به اشعۀ سبزرنگی که درخشش آن از لای در دیده می شد ، فکر نکنند.

درخشش سبز دیگری بعد از آن و سپس ویرانی و سکوت! لرد ولدمورت ناپدید شده بود.

هری که تمام انرژیش را با پرش بیفایدۀ آخر از دست داده بود، روی زمین نشست و به اشتباهی فکر کرد که هنگام تعیین ساعت، روز و ماه مرتکب شده بود.

کاش فقط یک هفته زودتر را انتخاب کرده بود!

=============================

با تشکر ویژه از پروفسور کوییرل. جمله ای که بابت تایید نفر قبلی نوشتن، به شدت الهام بخش بود

درضمن، من فرض کردم که عکس، این صحنه رو نشون میده:
نقل قول:
ولی با دیدن هری که به سمت در پرشی بلند انجام داده بود به خود آمدند:
- هری، نه! تو نباید توی زمان دخالت کنی!

محکم او را به عقب کشیدند



همینم جزو همون "خوب تر" هایی بود که خودت گفتی! :دی

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Samuel در 1387/10/25 4:01:28
ویرایش شده توسط Samuel در 1387/10/25 4:06:38
ویرایش شده توسط Samuel در 1387/10/25 4:08:06
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/25 10:29:07
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/25 10:30:37
همه چی فدای رفیق!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1387 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با تاسف از پنجره به بیرون خیره شد . روز آفتابی زیبایی بود و هوا برای قدم زدن جان می داد . اگر زمان امتحانات سمج نبود....
-متاسفم جینی ، باید به امتحان تاریخ جادوگری برسم . شاید بتونیم بعد از امتحان یه سر بریم بیرون .
جینی سرش را پایین انداخت و صورتش گلگون شد.
- اوه! ببخشید...اصلا حواسم نبود...پس ...شاید...بعد امتحان...من...خب...منتظرت می مونم .
هری به اجبار لبخندی زد . در دل دعا کرد که سر رون به جایی گرم باشد و آن ها را با هم نبیند . به آرامی دست جینی را گرفت.
-اشکالی نداره جینی،خجالت نکش . سریع امتحانم رو تموم می کنم و میام . برای کارآگاه شدن به تاریخ شروع جنگ جن ها نیازی ندارم!
جینی با شرمندگی خندید و سرش را بالا آورد.صدای رسایی در راهروی خالی پیچید.
-می بینم که دوست جدید پیدا کردی، پاتر!
هری دست جینی را رها کرد و سرش را به سمت صدا بر گرداند . خودش بود..دراکو مالفوی .
جینی از فرق سر تا نوک پا قرمز شد و به سرعت آنجا را ترک کرد .
-بعد می بینمت هری.
این را چنان آرام گفت که هری به سختی شنید . تمام حواسش متوجه مالفوی بود که پوزخند می زد و پیروز مندانه با نگاه تحقیر آمیزش جینی را بدرقه می کرد و حتی متوجه نشد که آن قدر دیر کرده که رون و هرمیون دنبالش آمده اند .
رون به سمت هری دوید و فریاد زد:
-چی کار می کنی؟ امتحان ده دقیقه دیگـ....
هر دو با دیدن مالفوی که همچنان پوزخند می زد و هری که با خشم به او خیره شده بود همانجا خشکشان زد . مالفوی ، انگار که تازه متوجه حضور آن دو شده باشد با شادی فریاد زد:
-بالاخره اومدی،ویزل ؟! نبودی ببینی پاتر و خواهر کوچولوت چطوری با هم گرم گرفته بودن !
رون با ناباوری به هری زل زد:
-این چی می گه،هری؟ ..هری نه!
هری که طاقتش صاق شده بود به سمت مالفوی خیز برداشت . چشم های خاکستری مالفوی از شادی می درخشیدند . او زبانش را در آورد و بعد پشتش را به آن ها کرد تا به سالن امتحانات برود .
-ولم کنین بذارین حقشو کف دستش بزارم...


پایان باز

دوست عزیز سعی کن از عکس، تصورات دیگه ای داشته باشی نه اون چیزی که در نگاه اول بنظر میاد. تایید شد. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/10/24 18:11:47
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 دی 1387 09:26
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول ژانويه در حاليكه دانش آموزاني كه براي كريسمس از هاگوارتز خارج نشده بودند ، جشن سال نو را برگزار مي كردند، هري به خاطر خوابي كه ديده بود،به سمت اتاق دامبلدور رفت.
پس از رسيدن به در كلمه رمز را(كرم بو گندو) گفت و به بالا رفت.
دامبلدور با همان چشمان آبي و گيرايش به هري نگاه كرد و گفت:
اوه!هري! سال نو مبارك! تو چراتو سالن مدرسه نيستي؟تا چند لحظه ديگر رقص بالماسكه بر پا ميشه!
- اوه! سال نو مبارك! من...من ديشب خوابي ديدم.... مي خواستم سوالاتي بپرسم...
نگاه دامبلدور گويي عميق تر شد... او با دقت به چهره هري نگاه كرد و باحالت خاصي گفت: خواب؟
- بله!
هري نمي دانست آيا بايد خوابش را بگويد يا نه مغزش پر از فكر هاي متضاد بود... احساس در ماندگي مي كرد.. خواب در مورد ولدمورت نبود ...در مورد دامبلدور بود.. خواب وحشتناكي بود ولي شايد فقط يك كابوس بوده و گفتنش مناسب نباشد...
در لحظه اي كه داشت در مورد دروغي احمقانه فكر مي كرد و كاملا منصرف شده بود، دامبلدور باز با نگاهي عميق تر پرسيد :هري! گفتي مي خواي در مورد خوابت سوالاتي بكني!نه؟
- اوه!پرو فسور معذرت مي خوام كه مزاحم وقتتون شدم...مثل اينكه جوابش رو پيدا كردم.ببخشيد مزاحم شدم.فعلا خداحافظ!
وبه سرعت خودش را به خوابگاه رساندو با در ماندگي روي تخت دراز كشيد...
***
صبح روز بعد در اتاق اجتماعات گريفيندور هري،هرميون و رون را به كناري كشيد و گفت:بايد در مورد موضوع مهمي باهاتون صحبت كنم.بايد به جاي خلوتي بريم.
آنها به محل خلوتي نزديك جنگل ممنوعه رفتند.
هري شروع كرد:ديشب خوابي ديدم..
هرميون با شنيدن اين حرف پريشان شد و با عصبانيت گفت:هري!قرار بود ديگه از اين خوابها نبيني!
- هرميون!اين خواب با خوابهاي ديگه فرق داشت...در مورد ولد مورت نبود...
رون با تعجب گفت:خواب مهم ديگه اي هم هست؟
هري با حالتي عصبي گفت:مي گذاريد بگم؟
سپس دوباره شروع كرد:
داشتم تو جنگل ممنوعه قدم ميزدم هوا خفه و تاريك بود... از دور چيزي برق مي زد به سمتش رفتم..تشت خاطرات بود..ازهمونايي كه دامبلدور داره.صدايي مي گفت:ببين... نمي دونم صداي كي بود ولي در برابر اون اختياري نداشتم... سرم رو تو تشت فروكردم و خودم رو تو خاطره اي ديدم.. وسط صحرايي شني، خشك و سوزان و انبوه از خار هاي وحشتناكي كه هر لحظه شاخه هاي مار مانندي از اونها بيرون مي زد. بعد دامبلدور رو ديدم كه شمشير گريفيندور رو بدست گرفته و در حين پيشروي تو خار ها سر مارها را مي كند و به جلو مي ره .به دنبالش رفتم تا به بركه اي رسيديم كه وسط صحرا بود..دور بركه پر از گياهان عجيب و غريب بود
تو همين موقع مردي رو ديدم كه به اونجا وارد شد. مرد سرو شانه اش شبيه مار بود و از سينه به بعد انسان. مرد سرش رو برگردوند و دامبلدور رو ديدو حالت تهاجمي به خودش گرفت و دندانهاي زهر آگينش را آماده كرد. ناگهان دامبلدور شمشير رو بالا برد و با يك چرخش سريع سر مرد-مار را جداكرد...
بعد دستي منو از درون تشت بيرون كشيد و من دامبلدور روديدم كه با همون چشم هاي آبي و با متانت به من لبخند مي زنه.هنوز در جنگل ممنوعه بوديم...
هري توقف كرد و گفت:بعد بيدار شدم...
هرميون گفت:هري تو كه فكر نمي كني اين چيزي بيشتر از يك خواب بوده...
هري: شايد.. نه!
- من كه فكر نمي كنم حقيقت داشته باشه خود منم بعضي موقعها يه خوابايي ميبينم كه تو بيداري نمي تونم تصورشونو كنم..
-هرميون!مطمئنم يه روياي الكي نبود!
- حالا مي خواي چيكار كني؟
هري واقعا نمي دانست.كنجكاوي وجودش را مي سوزاند و خيلي دلش مي خواست بداند... گفت:
خواستم به دامبلدور بگم اما شايد نگه...شايد طفره بره... نمي دونم.!
رون كه تا اين لحظه هري را با تعجب نگاه مي كرد و ساكت بود رو به هرميون كرد و گفت: تو در مورد اين موجودات تو كتابهات چيزي نخوندي؟
- تا حالا كه نه!
- مي توني چيزي پيدا كني؟
- اوف!!!! من مي دونم كه همچين چيزي وجود نداره ولي يه نگاهي مي كنم..!
هرميون به طرف كتابخانه رفت و هري و رون را تنها گذاشت. رون كمي احساس راحتي كرد و به هري گفت:
گفتي پيش دامبلدور رفتي؟
-آره ولي چيزي نگفتم..
چطوره بهش بگي... اون به تو همه چيزو مي گه...
- نه رون! اون به من همه چيزو نميگه... شايد نخواد بگه..
- خوب چطوره بري تو درياي خاطراتش!
هري به او مثل يك آدم احمق نگاه كرد.. رون سرخ شد و گفت: شوخي كردم!!!
آن روز ديگر خبري از هرميون نشد. فردا صبح هنگام خوردن صبحانه همديگر را ديدند و هرميون گفت:
هري! سالازار اسليترين خون مار در رگ هايش داشته! يعني.... پدر بزرگ او مار-مرد بوده... و مادرش يك ساحره... مثل اينكه آن مار-مرد آخرين نفر از نسلشان بوده كه چون نسل خودشان منقرض شده تصميم گرفته براي بقاي نسلش ازدواج كنه اما كسي حاضر نبوده با اون ازدواج كنه.بعد مادر بزرگ اسليترين رو مي بينه و اونو مجبور به ازدواج مي كنه و پدر سالازار به دنيا مياد كه البته مار-مرد نيست....چون مادر بزرگ اسليترين از اون مار-مرد متنفر بوده و مار-مرد هم از بقاي نسلش نااميد ميشه اونارو ول ميكنه و ديگه كسي نمي بيندش...
هرميون همه اينهارا بدون لحظه اي نفس كشيدن و با هيجان گفت.
هري به فكر فرورفت و گفت:پس حقيقت داشته!
-بقيشو گوش كن: در مورد مار- انسانها گفته شده كه موجودات شرور و بد طينتي بودند.. و به مشنگ زاده ها حمله مي كرده و آنهارا مي كشته اند.. و نسل آنهارا هم گروهي از مشنگ ها و همچنين تعدادي جادوگر كشته اند به جز جد بزرگوار اسليترين كه آن موقع بچه بوده و پنهان شده!
هري با نفرت گفت: پس تنفر جناب اسليترين از مشنگ ها به خاطر خون ماري اش بوده!همچنين ولدمورت كه نواده عزيزشه!
رون گفت:تو نمي خواي از دامبلدور بپرسي؟
- فقط ميتونم خوابمو تعريف كنم و اون هم لبخند بزنه!
سپس گفت: ميرم اتاق مدير...

هنگامي كه خوابش را تمام و كمال براي دامبلدور تعريف كرد و تمام يافته هايشان را گفت ساكت شد و منتظر دامبلدور شد.
دامبلدور لبخندي آرام زد و گفت: خوب تو تقريبا همه چيز رو پيدا كردي! اما خوب!سوالاتي هم داري!
باشه من جواب ميدم!
هري با من ومن گفت:
مي خواستم....ميخواستم بدونم كي اون اتفاق افتاده؟ ؟ چرا كشتينش؟ كجا؟...
-باشه هري !بشين پسرم..بشين...
هري نشست و به دامبلدور خيره شد.
- همونطور كه خودتون فهميدين اون پدر بزرگ سالازار اسليترين بوده..
گروهي كه مامور كشتن مار-انسانها شده بودند نتونستند اونو پيدا كنند و از پيدا كردنش نا اميد شدند و اون هم بالاخره بزرگ شد... اون سالهاي سال مخفي زندگي كرد و تصميم گرفت براي بقاي نسلش و براي اينكه انتقامش رو از مشنگ ها بگيره فرزند دار بشه و لي كدوم دختري حاظر بود يه شوهر مار-مرد داشته باشه؟
تا اينكه لرا مادر بزرگ اسليترين رو پيدا كرد... لرا دختر بسيار زيبا و باهوشي بود و البته حيوان خانگي او ماربود... يه مار خيلي بزرگ و سمي..
وقتي سيفر(همون مار-مرد) اون رو ديد فكر كرد ميتونه دلش رو بدست بياره و خودش رو به او نشون داد اما لرا به شدت ترسيد و رفتارش كاملا عكس رفتاري بود كه سيفر انتظار داشت... اما سيفر اون رو دزديد و وقتي بچشون به دنيا اومد وقتي ديد مار-انسان نيست نا اميد شد.غافل از اينكه خيلي از خصوصيات سيفر در اون بچه بود و فقط ظاهرش شبيه پدر مار-انسانش نبود.سيفر لرا و فرزندش رو ول كرد ولرا هم بچشو به يه يتيم خونه سپرد..
همون يتيم خونه اي كه ولدمورت هم دوران كودكيشو در اون گذروند.
اما سيفر به مخفيگاه اوليه خودش برگشت و هرگز از لرا و فرزندش سراغي نگرفت.سالها گذشت و اون از بيرون چيزي نمي دونست تا اينكه بالاخره فهميد كه نوه اي داره كه خصوصياتش شبيه به خودشه.
اون خودش رو به سالازار نشون داد و از اون خواست تو مدرسه اي كه بنا كرده مشنگ هارو راه نده.. وهمين نظرات باعث اختلاف بانيان مدرسه شد و اسليترين از گروهشون جداشد .
سيفر ديگه به سراغ نوش نيومد و اسليترين مرد . اما زماني كه من سيفر رو ديدم وقتي بود كه با تام ريدل قرار ملاقات گذاشته بود.من مدتي بود كه مراقب تام بودم و بالاخره يه روز سيفر رو ديدم.وجود سيفر خطرناك بود بخصوص وقتي كه باشاگرد مدرسه من ارتباط داشت. اون روز بعد از رفتن سيفر من اونو تعقيب كردم و شرش رو كم كردم.
سپس دامبلدور لبخند زد...
هري گفت: چرا من اون خوابو ديدم؟
دامبلدور خيلي آرام ومرموز سرش را جلو آورد و گفت: شايد براي اينكه مقداري از وجود سيفر درتو راه يافته وتو نبايد اجازه بدهي تسخيرت كند.
سپس چشمكي زد و گفت:خوب هري!دوستانت منتظر شنيدن ماجرا هستند..نمي خواهي به آنها بگويي؟

دوست عزیز سعی کن خیلی کوتاه تر بنویسی. تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1387/10/24 18:06:23
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 دی 1387 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان هاگوارتز روز دیگری را مثل همیشه در سرسرای بزرگ و سر میز صبحانه آغاز کرده بودند و مشغول خوردن صبحانه لذیذی بودند که جن های خانگی برای آنان محیا کرده بودند.
قسمتی که میز اعضای گریفندور در آن چیده شده بود مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود که با ورود رون و هرمیون شلوغ تر و پرسر و صدا تر شد ؛ هر کدام از بچه های گروه به استقبال رون میامدند و پیروزی دیروز تیم کوییدیچ اشان را مقابل اسلایترین به او تبریک می گفتند.
رون و هرمیون به سختی راه خود را از میان جمعیت باز کردند و کنار جینی و دین توماس نشستند . از قرار معلوم روابط جینی و دین دوباره خوب شده و بود همین باعث شد تا رون سلام سرد و عبوسانه ای به آنان کند و با عصبانیت روی صندلی بشیند.
هرمیون مثل همیشه کمی از نان سبوس دار خورد و خواست که ظرف مربا را جلو بکشد که نگاهش که به چهره ی عبوس و اخمو رون افتاد :
- رون ! چرا اوقات خودتت رو برای موضوع به این بی اهمیتی تلخ می کنی ... توماس پسر خوبیه درسته یک کم زیادی صمیمه (!!!) ولی روی هم رفته ...
- وای بس کن هرمیون ... من به اون دو تا اهمیتی نمی دم ! امروز اصلا حال و حوصله ندارم ! حس بدی دارم ... راستی هری رو ندیدی...؟
هری که میان حلقه اعضای گروه گریفندور قرار داشت با صدای بلند و هیجان انگیزی گفت :
- من اینجام !
هری به سختی راه خودش رو از میون اعضای گروه باز کرد و سمت رون و هرمیون اومد
- وای واقعا کلافه شدم ... هر چی می گم ما این پیروزی رو مدیون رون هستیم گوش نمی دن ! واقعا خسته شدم!
انگار خلق رون نرم تر شده بود چون حریصانه به سمت صبحانه حمله برد و شروع به خوردن کرد و با دهان پر شروع به صحبت کردن با هری و هرمیون شد که اصلا واضح نبود و فقط باعث خنده هر سه نفرشون شد !
هر سه مشغول خوردن بودند و پذیرای روی باز اعضای گروه که دو تا دو تا یا گروه گروه به استقبال هری و رون میمدند.
وقتی که کمی سرشان خلوت شد و سرسرا کم کم خالی شد ، هری و رون و هرمیون می تونستند بیشتر راجع به مسائل خصوصیشون حرف بزنند...
هری نگاهی به دور و برش انداخت و نگاهش به گوشه ای از میز که سال سومی ها نشسته بودند خیره شد .
- دنیس ! برادر کالین ... راستی میدونید کالین دیگه مدرسه نمیاد و رفته توی پیام امروز کار می کنه !؟ ... به عنوان عکاس با دوربین ماگلیش خوب نظر افرادو جلب می کنه !
هرمیون با چهره ای افسرده به جایی که هری نگاه می کرد نگاهی انداخت و گفت :
- اوه به نظر من پسر خیلی خوبی بود درسته که توی درسش زیاد موفق نبود ولی نباید ولش می کرد و می رفت کنار ریتا اسکیتر ملعون کار می کرد ... به نظر من اشتباه کرد .
رون در حالی که دهانش پر از نون مربایی بود بدو اینکه نگاهش رو از رو چیزایی که می خورد برداره با صدایی نا مفهوم گفت :
- به نظر من ...خیلی هم ک...ار خوبی کرد ، حداقل یه پولی... در میاره از وضع.... من و تو که بهتره.... میشینم به مزخرفات ترلاونی... و اسپروات و ... گوش میدیم !
هری و هرمیون هنوز نگاهشان به دنیس بود که ناگهان نگاه دنیس به هر دو اشان افتاد ...
- اوه سلام هری ... تبریک می گم دیروز واقعا عالی بازی کردی ... راستی چرا آماده نشدی؟
هری که به پت پت افتاده بود خودش رو جمع و جور کرد و گفت :
- ممنون خوبم ... برای چی باید آماده می شدم ؟
- همین الان مصاحبه داری با پیام امروز ؛کالین هم میاد؛ مگه نمی دونستی !!!؟
هری با نگاه حیرت زده ای پرسید :
- چی ؟ مصاحبه ؟؟
- آره ...! همین الان دارن میان ! ... ایناهاشن !
هری با عصبانیت از جاش پرید و به پشت سرش حمله ور شد که رون و هرمیون مانع از این حمله شدند :
- من مـصــاحـــبه نــمی کنــــــــــم !!!



قریچ !


کالین با چهره ی شادی گفت : سلام هری ... اومدم اولین عکسم رو برای پیام امروز از تو بگیرم ، این عکس تو روزنامه چاپ میشه راستی از راجر هم دوری کن خداحافظ
و سریع پا به فرار گذاشت تا دست فلیچ بهش نرسه ! فلیچ در حالی که دنبال کالین می دوید همزمان فریاد هم میزد:
- آهای پسر ... به چه اجازه ای وارد اینجا شدی ؟ ... به چه اجازه ای وسیله ی غیر درسی اوردی ؟

صبح روز بعد در سرسرا ؛ روزنامه پیام امروز با عکس روی جلدش( همین عکسی که باید در موردش مثلا بنویسم ) تیتر : هری پاتر همیشه عصبانی ! بود که توی دست همه دانش آموزای اسلایترین دیده می شد .
پ-ن : اجبار که باشه همینه


اجباری؟ خوب می تونی اینجوری فکر کنی که اینجا مثل کارگاه نمایشنامه نویسی قدیمه، یه عکس هست تو همینجوری عشقی می ری واسه اون عکس می نویسی! اونقدارم اجباری نیستا!



هممم خوب بود نسبتا (دیگه خوب و بدش رو خودت می دونی، من چرا بگم ) فقط یه چیزی، اینتر زدن بین پاراگراف ها هم چیز خوبیه! یکم فضای پست بازتر میشه ملت لذت می برن دو نفر هم اون گوشه شاد میشن! :دی


ها قریچ؟ این الان صدای دوربینه؟ چیک، چلیک، و اینا هم خوبنا! قریچ بیشتر شبیه صدای خورد شدن دوربینه!



همین.....تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1387/10/21 20:49:03
تصویر تغییر اندازه داده شده




@T!k