
طبق معمول بادراد در حال انجام دادن وظیفه ی کاپیتانیش را انجام می داد و بقیه نیز وظیفه ی بازیکنیشان را ؛ اما در اصل هیچ کدام به حرف های بادراد گوش نمیدادند بلکه داشتند با هم بحث میکردند ، هنگامی که بادراد فهمید که هیچکس به حرف هایش گوش نمیدهد ، نزدیک جماعت بوقی حرف نشنو رفت و در حالیکه با انگشتان کوچکش بر روی پاهایش ضرب گرفته بود به حرفاشون گوش داد.
لیلی با تحکم سر گلگومات فریاد زد:اگه یک بار دیگه جلو ی من از بابام و جد و آبادم و کلا" محفلیا بد بگی میزنم شل و پلت میکنما!

-تو قدرت اینکار نداشت... کلگومات تو را کشت ، سرت را برای صبحانه ، بدنت را برای ناهار و بقیه را برای عصرانه خورد!
لونا نیز به طرفداری از دوستش پرداخت: تو چطور جرات کردی به دوست من توهین کنی؟تو و اون ارباب کچلت هیچ کاری نمیتونین بکنین.
-گلگو تو هم رو خورد برای شام ... شاید هم برد تو را برای شب!

اینبار زنوف به طرفداری از دخترش و لیلی پرداخت: من ارتش الف دالم رو بر علیه هر چی مرگخواره جمع میکنم!
بادراد صبرش تموم شده بود ، از طرفی باید سر آنها داد میکشید و وظیفه ی کاپیتانیش را به جا می آورد و از طرفی دیگر نیز نمیتوانست بشنود که عده ای از اعضای تیمش به لرد و دیگر مرخوارها به همین سادگی تیکه می اندازند پس مرگخواریتش بر کاپیتانیتش غلبه کرد.
-برید کنار بینم...اگه بشنوم به لرد توهین کردید میدمتون دستش تا بفهمید خشم لرد یعنی چی!فهمیدی لیلی؟ لونا؟ زنوف؟
لیلی:دامبل ما قوی تره!
گلگو:لرد ما قوی تره!
لونا:همین که لیلی گفت!
بادراد:گفتم که لرد ابر جادوگره!

کمی آنطرف تر
مری که دستمالی به سر داشت و جارویی به دست ، تالار را تمیز میکرد که صداهایی از درون رختکن ریون شنید و لحظه ای شرایط را برای خود ارزیابی کرد و بعد در حالیکه نفسش را با سر و صدا بیرون میداد وارد شد تا ببیند چه اتفاقی افتاده.
-آخ!
در آستانه ورود مری برخورد کفشی به چشم مری که در اصل هدفش زنوفیلوس بود باعث شد تا همه ساکت شوند و با نگرانی به این ناظر سخت کوش ریون خیره شده و با ترس منتظر جیغ و داد های دوباره مری شدند!
-کی اینکارو کرد؟

بادراد دو قدم جلو رفت و گفت:محفلیا!
لیلی نیز همانند بادراد یک قدم جلو رفت و در حالیکه شانه هایش را ازسر بی تفاوتی بالا می انداخت گفت:نخیرم...مرگخوارا!
چند دقیقه بعد دوباره دعواها شروع شد و مری متوجه شد که فاجعه ی بزرگی رخ داده است ، دعوای محفلیا و مرگخوارا!
-ساکت!
اما بکس کوئیدیچ راونکلاو همچنان در حال دعوا بودند...
-لطفا سکوت و اگرنه همه اتون رو معلق میکنم!
هیچ کس نه به حرفش و نه به تهدیدش اهمیتی نمیداد.
-خـــــفه شـــــید!

بالاخره با نعره ی مری همه ساکت شدند و به او ناه کردند.
-بادراد از تو توقع نداشتم ، مثل اینکه کاپیتان هستیا! اگه این دعواها ادامه پیدا کنه ما هدفمون از هم میپاشه و میبازیم. تو اینو میخوای؟
بادراد با قیافه ای پریشان گفت: خب اینا دارن در مقابل من از لرد بد میگن ، تو اگه جای من بودی چی کار میکردی؟

-یه دقه صبر کن ، من نه تو محفلم نه تو مرگخواریا ، پس نمیتونم جای تو باشم . ولی میدونم به جای اینکه با اعضات دعوا کنی باید اونا رو به طرف راه درست دعوت کنی ، یه سخن از مرلین کبیر هست که میگه:خشم خود را فرو خوانید! اهم...خب دیگه برید سر کار قبلیتون ، منظورم کوییدیچه!
اعضا:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


زودباشین الان مسابقه شروع میشه!


معذرت مي خوام!داشتم فكر مي كردم!







