جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] كلوپ شطرنج جادويی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 فروردین 1388 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت ادامه داد:
-همونطور كه می دونين شكلبوت و رفقاش هنوز تو كلوپن. مامورين جلوی در كسی رو نديدن كه از در بيرون بره. اينكه اون سه تا پيدا بشن خيلی مهمه. اما از اونم چيزهای مهم تری وجود داره.

كينگزلی با تقليدی عالی از حركات دم باريك گفت:
-سر... ورم! ما... موريت ما... ما سه نفر چيــه؟

ولدمورت باحالتی متعجب گفت:
-پيتــــر! چقدر قد كشيدی! چقدر هيكلی شدی! چه طور...

-سر... ورم! دالاهوف با يه جادويی با من اينكار رو كرد. اون دالاهوف... احمق!

-خوب بعدا دالاهوف رو پيدا می كنم و حالشو ميگيرم! حالا خوب گوش كنين... اوری وقتی حرف می زنم خميازه نكش! كروشيـــو!

ديدالوس از درد به خودش پيچيد و ولدمورت ادامه داد:
-دامبلدور الان تو سه دسته جاروئه! می خوام برين اونجا مخفيانه بكشيدش. تا نميره بر نگردين! حالا برين بيرون!

كينگزلی گفت:
-مثل اينكه واقعا می خوای ترور بشی!

-بله؟!

-هيچی

چند دقيقه بعد، بيرون از كلوپ:

-چی كار كنيم كينگزلی؟ دامبل رو بكشيم؟

-مگه ديوونه شدی؟ می ريم بهش می گيم دامبل مرده!

-يعنی دروغ بگيم؟

-پس چی كار كنيم؟

ديدالوس شروع به خواندن شعری كرد:
-بچه ی خوب می دونه/دروغ كار بديه...

كينگزلی گفت:
-خفـــــــــــــه! اگه گفت جسدشو بيارين بعد بايد يه خاكی رو سرمون بريزيم. نگاه كنين امشب مرگخوارهای ولدی رو ترور می كنيم، وقتی كه خوابيدن!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 فروردین 1388 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدا گفت:ترور؟ترور لرد؟دیوونه شدی؟می خوای سایت مختل بشه؟میخوای سایت عمرش تموم بشه؟اگه لرد رو بکشیم که دیگه نمیشه تو محفل یا خانه ی ریدل سوژه داد.تو...

-باشه...ترور نمیکنیم.حالا برید لباس پیدا کنید.زاخاریاس با سه سوت رفت یک مرگخوار رو بیهوش کرد و لباسشو پوشید.دیدا هم به سمت یک مرگخوار رفت...او اوری بود.دیدا با خود گفت:آره...حقتو میزارم کف پات!!!
دیدا به سمت اوری رفت.پایش را کشید و به زمین انداخت .دهانش را گرفت.چوبدستی اش را به درون سوراخ دماغ چپ اوری کرد و حقشو درآورد و کفششو هم درآورد و حقشو چسبوند به کف پاش!!!لباسشو درآورد و پوشید و رفت پیش کینگزلی و زاخاریاس که کنار لرد بودند...
لرد گفت:پیتر(کینگزلی) ، آنتونین(زاخاریاس) ، اوری(دیدالوس)براتون یک ماموریت دارم...

ادامیلیوس.....

___________--

من قصد توهین به اوری جان رو نداشتم این پست فقط یک پست بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلی گفت:
- حالا چی رو يافتی؟ بگو ما هم بدونيم!
زاخارياس بدون آنكه چيزی بگويد سرفه ی كوتاهی كرد و با حركت موجی شكل چوبدستی اش موجب پاك شدن نوشته ی سردر كلوپ كه مضمون آن ممنوع بودن ورود زاخارياس و كينگزلی و ديدالوس به كلوپ بوده. بعد آروم در رو باز می كنه و ميره توی كلوپ. كينگزلی و ديدالوس هم ابلهانه به دنبال زاخارياس راه افتادند. پس از ورود آنها صدايی بلند شد:
- بو بو بو او او او
زاخارياس:
- اين آژير ديگه از كجا پيداش شد؟
- چه می دون باو...
- نمی دونم.
زاخارياس كه خطر را احساس كرده بود گفت:
- دنبالم بياين.
بعد زير ميز مجاور به آشپزخانه مخفی شدند.
صدای پيتر پتی گرو بسيار آشنا بود:
- سرورم، اربابم، مای لرد! مثل اينكه اون سه تا اومدن اينجا. به كلوپ برگشتن!
صدای بيروح ولدمورت جواب داد:
- همه جا رو بگردين. زود پيداشون كنين. اين ديوانه سازهای بوقی كجان؟
- با اجازه سرورم... اِ... رفتن هواخوری!
- آخه الان وقت هواخوری بود؟ كروشيو!
- آآآآآآآآآآآآآ... سرورم خواهش می كنم!
- كروشيو.
- نه، جون مادرت مای لرد! جون بابات!
- دم باريك ابله! مگه نمی دونی از بابام متنفر بودم؟ كروشيو.
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
- حالا برو دنبال اون عوضی ها بگرد! بايد پيداشون كنی!
صدای پای دم باريك به وضوح به گوش می رسيد كه به سمت ميز می آمد. ديدالوس هراسان پرسيد:
- حالا چی كار كنيم؟
كينگزلی گفت:
- آروم باش...
زاخارياس گفت:
- يعنی خفه شو...
كينگزلی ادامه داد:
- اينجا رو بسپرين به من!
بعد پای دم باريك را گرفت و آن را محكم به زمين كوبيد. سپس به زير ميز كشيد. چوبدستی اش را به سمت دم باريك گرفت و گفت:
- پتريفيكوس توتالوس!
بدن پتی گرو قفل شده بود. كينگزلی لباس های پيتر را درآورد و پوشيد. لباس ها برايش كوچك بودند كه او با كمك جادو آنها را بزرگ تر كرد. سپس رويش را به سمت دو همراهش برگرداند و گفت:
- حالا شما برين واسه خودتون لباس پيدا كنين. امشب وقتی ولدمورت خوابيد ترورش می كنيم. زودتر از اين نقاب و لباس مرگخوارها واسه خودتون دست و پا كنين.

ادامه دهيد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس روی تختش نشسته و داره با آسپ شطرنج بازی میکنه!!
کینگزلی و دیدا میان جلو تا سلام کنند.آسپ جلوی اونا رو میگیره و با چشمانی گریان میگه:
-از اینجا دور شو!!اون ازت متنفره!تو باعث شدی اون بیاد اینجا!!تو اون رو به این روز انداختی!!

-مگه چی شده؟؟!
کینگزلی میاد جلو و با حیرت به زاخاریاس نگاه میکنه!!!
-من...من...من معذرت میخوام زاخی!دوست قدیمی!!

-حالا فهمیدی بوقی خان؟!!زدی پای بیچاره رو داغون کردی!
کینگزلی دستش رو به طرف زاخاریاس دراز میکنه و اشکش در میاد!!
-منو ببخش زاخ!منو ببخش زاخی!اشتباه کردم!قول میدم که هرگز تقلب نکنم!!

-خوب خوب خوب!نمیخواد برای من اشک تمساح بریزی!!تا دو روز دیگه حالم خوب میشه و به اون کلوپ بوقی برمیگردم!!فعلا برو بیرون!!
کینگزلی هم بدون این که یک کلمه حرف بزنه از سنت ماگو خارج میشه و دیدالوس کنار زاخی میمونه!!

داخل کلوپ:

-
اوری دوباره مرگخوار ها رو آورده بود توی کلوپ و اسم کلوپ رو هم به "مای لرد" تغییر داده بود!!در بالای در کلوپ هم نوشته بود:
"ورود هر گونه کینگزلی،دیدالوس و زاخاریاس به این کلوپ اکیدا ممنوع است!"
کینگزلی پشت در میشینه و منتظر میمونه تا دیدا و زاخی بیان!!

چند روز بعد:

رفته رفته تعداد مرگخوار ها درون کلوپ زیاد میشه و کینگزلی بیشتر غصه میخوره تا این که زاخی و دیدا برمیگردن!
-زاخ!دیدا!

-حرف نزن باب!!ببینم این چیه دیگه؟!!

-مشکل من هم همینه!!!
بعدش کینگزلی آه بلندی میکشه و گریه میکنه!
-باب گریه نکن!بچه ننه!همش زار میزنه!
کینگزلی که خیلی بهش برخورده بود سرش رو برمیگردونه و دو تا سرفه میکنه!
زاخاریاس سرش رو میخارونه و بلاخره....
-یافتم!یافتم! ...

بئدامه اید.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/4 14:43:44
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/4 14:45:26
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی با تعجب بسیار زیاد به لرد و مرگخوارهایش خیره شده بود.
دیدالوس با خود در کشمکش بود:
ای بابا...من باید خودمو کنترل کنم.من...باید خودمو کنتر...

دباالو اختیارش را از دست داد و نعره زد:منم دیدای چوبستان!(برگرفته از رستم دستان )

لرد گفت:بیشین بینیم باو!الان کروشیوت می کنم...کروشیـ...

-استیوپیفای!
طلسم دیدا به صورت لرد خورد و او را نقش بر زمین کرد.مرگخوار ها از ترس جیغ زدند و به دیدا و کینگزلی حمله کردند.

کینگزلی با یک حرکت موجی شکل چوبدستی اش مرگخوارها را از زمین بلند کرد و به بیرون از کلوپ فرستاد.لرد بیهوش هم دیدا بیرون کرد.در همین هنگام اوری به سمت دیدالوس آمد.کینگزلی گفت:هی تو...تو حق نداری بیای تو کلوپ ما...
-نه کینگزلی!ببخشش.من بخشیدمش.تو هم ببخشش.ولی به یک شرط!

اوری گفت:چه شرطی؟
دیدا با خونسردی گفت:زیاد این دورو ورا پیدات نشه.

اوری:باشه حتما!
-خب حالا ما باید بریم به سنت مانگو زاخی رو بیاریم.اوری...تو هم با ما میای؟
-آره چرا که نه.

بیمارستان سوانح و بیماری های جادویی سنت مانگو!

ادامیلیوس....<><><>

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 11:37
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلی به ديدالوس نگاه كرد و به آرامی گفت:
- بايد خوشحال باشيم كه ولدمورت اينجا نيس! وگرنه نقشه ی من نمی گرفت. اين مرگخوارها اونقدر نفهمند كه فرق يه انسان رو با يه ميمون نمی فهمن! تو فقط به من اعتماد كن.
بعد كينگزلی روش رو به سمت مرگخوارها برمی گردونه كه همه چوبدستی هاشون رو به سمت كينگزلی گرفته بودند. كينگزل‍ی گفت:
- خوب دوستان عزيز، من و ديدالوس تصميم گرفتيم به شما بپيونديم. يعنی مرگخوار بشيم! اطلاعات ارزشمندی از محفل ققنوس هم براتون به عنوان هديه آورديم.
ميان مرگخوارها همهمه شده بود. اكثريت شان از پيشنهاد كينگزلی استقبال كردند كه ناگهان صدای سرد و بيروحی گفت:
- متاسفم شكلبوت! تو به مرگخواران نخواهی پيوست. جاسوس ما اسنيپه و نياز به جاسوس ديگه ای نداريم. فكر كنم مفيد ترين كاری كه من و مرگخوارهام می تونيم انجام بديم اينه كه شما دوتا رو بكشيم. كينگزلی مات و متحر شخصی كه صدای سرد و بيروحی داشت را نگاه می كرد. نقابی بر روی صورتش گذاشته بود تا شناخته نشود. كينگزلی با ترس و شكی كه با صدايش آميخته بود گفت:
- ولدمورت؟
ديدالوس در كنار كينگزلی به شدت لرزيد. مرد نقابش را از چهره برداشت. در چشمانش برق سرخ رنگ خيره كننده ای قابل رويت بود. بينی زشتی داشت. مرد گفت:
- واقعا بايد كارآگاه مي شدی شكلبوت! درست حدس زدی. من لرد ولدمورتم.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/1/4 11:43:21
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اوری آروم آروم میاد جلو و برای هیجان بیشتر،دندون های تیزش رو به هم می خراشه و رو در روی کینگزلی وایمیسته!
کینگزلی که سرخ شده بود بلاخره با سر به اون سلام می کنه!
-سلام بر و بچ!خوب هستین شما؟من کاری با شما ندارم ولی خواستم اون آهنربایی که زیر میز بود رو بردارم!آخه امانته!
کینگزلی همچنان داشت از شدت سرخی میترکید!
آخر سر اوری وارد کلوپ میشه ولی آهنربا رو زیر میز پیدا نمی کنه!!!
- یعنی کجا میتونه باشه؟؟.....صیر کن ببینم!اون چیه تو دستت کینگزلی؟!
کینگزلی آهنربا رو میندازه پایین و از کلوپ در میره!زاخاریاس و دیدا هم با قیافه ای این شکلی: به دنبال کینگزلی راه میفتن ولی کینگزلی با یه استیوپفای اونا رو بیهوش میکنه!!
آسپ میره طرف زاخاریاس و دیدا و اونا رو بلند می کنه میبره کلوپ ولی ناگهان...
دم در کلوپ:
-
مرگخوار ها تمام کلوپ رو گرفته بودن و ملت رو زندانی کرده بودند!حتی جیمز هم با مرگخوار ها همدست شده بود!!
آسپ با ناراحتی میاد جلو و میره کنار آنتونین دالاهوف...
یواشکی با آنتونین حرف میزنه.
-آنتونین عزیز،تو که هافلی هستی!این کارو با همگروهیات نکن!
آنتونی با یه چشمک به آسپ علامت مثبت میده!!
-ولی...این گریفیه رو چی کار کنیم؟!

-نمی دونم!!می خواست بیاد هافل!!

-یه فکر بکر!!اون رو بدیم مرگخوار ها بگیرن و خودمون زاخاریاس رو ببریم سنت مانگو!!
آنتونین با یه چشمک دیگه با حرف آسپ موافقت میکنه که ناگهان دیدا بلند میشه!!!!
-ها؟!شما میخواید چی کار کنید؟
همین لحظه آسپ فرار میکنه و زاخاریاس رو میبره سنت مانگو...
دیدا تنها بین مرگخوار ها بود و داشت غزل خداحافظی رو میخوند که....
کینگزلی از اون دور دورا میاد و دیدا رو از یه آواداکداورا نجات میده!!
-کینگز!!!

-سلام دیدا!من یه فکر خوب دارم تا این مرگخوار ها رو از این جا بیرون کنیم!راستی...زاخی کو؟!

-اهم اهم!اون رو آسپ برد سنت مانگو!!من بیچاره این جا تنها موندم!!

-عیب نداره!!من یه فکر بکر دارم......

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلی تو كلوپ نشسته بود و يه فنجان قهوه می نوشيد و با ديدالوس ديگل بازی می كرد. بعد از گذشت چند ساعت بازی پات تمام شد.
كينگزلی دوباره قهوه می نوشيد و با زاخارياس بازی می كرد. پس از گذشت چند ساعت بازی پات تمام شد.
كينگزلی دوباره قهوه می نوشيد و با شخص ناشناسی كه به شطرنج علاقه داشت بازی می كرد. پس از گذشت چند ساعت بازی پات تمام شد.
خلاصه كينگزلی پس از گذشت چند ساعت با هر كه بازی كرد بازی پات تمام شد.

نصفه شب:

كينگزلی در خواب با ديدالوس بازی می كرد و بازی پات تمام شد.
كينگزلی با زاخارياس بازی می كرد و بازی پات تمام شد.
كينگزلی با جيمز بازی می كرد و بازی پات تمام شد.
كينگزلی با آسپ بازی می كرد و بازی پات تمام شد.
كينگزلی با مودی بازی می كرد و بازی پات تمام شد.

كينگزلی‌از خواب می پره و:
- جيغ!
در همين هنگام ديدالوس از رو تختش می پره پايين و می ره به سمت اتاق كينگزلی ودر ميزنه:
- تق، تق، تق
- بيا... بيا تو!
- چی شده؟
- مردم از بس پات كردم. تو خواب هم با هر كی بازی ميكنم پات ميشه!
-

فردا صبح:

كينگزلی بازم بازی ميكنه و پات ميشه! ناگهان اوری رو ميبينه جلوی كلوپ واستاده و ابلهانه به اون تو نگاه ميكنه. كينگزلی:
- ديدا، زاخی! بياين اينجا!

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1388 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدا که از کار های اوری به شدت عصبانی شده بود به اوری گفت: هی اَو(مخفف اوری)بیا اینجا ببینم!
اوری:اِ...چیزه! می خواهی چه کنـ...
-استیوپیفای!
بدن بیهوش اوری روی زمین افتاد.دیدا رو به هوکی ناظر مسابقات گفت:این اوری از آزکابان فرار کرده.تازه داره آسپ و جیمز رو به جون هم میندازه.بعدشم اون تو پست های قبلیش به ما دروغ گفته.اون بلد نیس حتی به سوسک تبدیل بشه.

مردم با شنیدن این حرف ها از خنده مردند.هوکی با یک بشکن اوری رو به آزکابان برد.


در همان لحظه مودی و کینگزلی و زاخاریاس و دیدا آسپ و جیمز رو از کلوپ خارج کردند تا کلوپ به آرامش بازگردد.

دو روز بعد

اوری در زندان به چیزی فکر می کرد.به اینکه چرا از آهنربا استفاده کرده و کارش به حبس ابد کشیده است.در همان حال در باز شد.

دیدا در آستانه ی در پدیدار شد.به اوری گفت:هی تو...هوکی گفت که دیگه آزادی.البته اگه من ازش نخواسته بودم نمیتونست آزادت کنه.ولی کینگزلی برات شرط گذاشته.دیگه تو کلوپ نیای چون قوانینی رو نقض کردی.

فردا در بالای در کلوپ این نوشته خودنمایی می کرد:

ورود هر گونه اوری نامی به کلوپ ممنوع

پ.ن:ما دستگاه ردیاب پنهانکاری قوی داریم که تغییر شکل را نشان می دهد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/1/2 22:06:09


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: كلوپ شطرنج جادويی
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1388 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بازی شروع می شود
آسپ بازی را شروع می کند و تا سه ساعت به بازی ادامه می دهند.
ملت:
آسپ:بس کنید،بس کنید
بعد از سه ساعت
آسپ:کیش و مات.
جیمز:
بعد اوری میاد و رو به آسپ می کند و می گوید:کریشیو
آسپ غلت می خورد و فریاد می زند.
هوکی میاید و می گوید تو به آزکابان میروی.
اوری:
هوکی:
از پشت سر صدای بی روحی می گوید:
تو اوری رو به هیچ جایی نمی بری.
هوکی:کاراگاهان حمله
ولدمورت:هه هه هه
بعد از پشت سرش 10 هزار مرگخوار بیرون می یاید.
هوکی:
ولدمورت:مرگخواران،حمله.
هوکی:
اوری رویش را به آسپ کرد و کریشیو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اوری در 1388/1/2 21:48:48
ویرایش شده توسط اوری در 1388/1/2 22:00:47
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )