- هی تو! ندیدی که مانتیکوری با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقاب و سری به اندازه ی سر یه آدمیزاد غیر عادی از اینجا فرار کنه؟
همه ی رنگینکا با حرکت سرشون گفتن نچ!
بادراد به راهش ادامه داد و ایندفعه جلوی چندتا تیغالو وایساد و گفت: آخی چه قده شما نازین. شما ندیدین که مانتیکوری با چنالایی به تیزی چنگال عقاب و چشایی به تیزی باز عقـ...
اما بلافاصله با دیدن حرکت سرشون فهمید اونا هم خبر ندارن. به راهش ادامه داد و به چند تا قفس دیگه هم سر زد و ازشون این سوالو پرسید و آخر یادش اومد میتونه بره قفس مانتیکورا رو نگا کنه و بفهمه!

- اوه چه وحشی!
در قفس مانتیکورا کج و کوله شده بود و قفلش شکسته بود. بادراد آهی کشید و گفت: یادش بخیر یه زمانی اینجا سه تا مانتیکور بوده!
اونور ، در جنگل:
لیسا تکه چوبی رو از زمین برداشت و با اون به بدن گرگ مرده ای که روی زمین افتاده بود ضربه زد و اونوریش کرد و با دیدن بدن خونین و مالینش یه قدم عقب پرید و گفت: وای چه طور دلش اومده؟

لونا دست لیسا رو گرفت و اونو از اونجا دور کرد و گفت: لیسا یادت باشه اون یه حیوونه نه یه انسان و احساسی نداره.
لیلی به جایی دورتر از محلی که اونا وایساده بودن اشاره کرد و گفت: یه حیوون دیگه هم اونجا مرده. معلومه مانتیکوره به طرف جنگل رفته ، تا ما طعمه ی بعدیش نشدیم بهتره از جنگل خارج شیم نتیجه رو به بادراد بگیم.
یه ور دیه ، هاگزمید:
تری سنگ جلوی پاش رو شوت کرد جلو و گفت: شاید چون سمت شیون آوارگان بوده اونجا رفته. بیاین قسمتای دیگه ی دهکده رو هم ببینیم. من میرم مرکز دهکده رو میبینم شما هم برین اطرافشو ببینین.
چند دقیقه بعد فلور و تری به هم رسیدن. با شنیدن صدای پایی روشونو برگدوندن.
گابر از سراشیبی دهکده بالا اومد و گفت: اون پایین چند تا سگ و یه آدم زخمی شدن. این طور که معلومه مانتیکوره اینجا رو برای بدست آوردن غذا بهترین جا دونسته.

فلور که دستش تو جیبش بود گفت: نزدیکی کوهی هم که دقیقا کنار دهکده س رد خون دیدم. احتمالا یه جایی تو کوه میرفته غذاشو کامل میخورده.
- ولی وسط دهکده هیچ خبری نبود. اون قدر عقل داشته که بدونه نباید بره مرکز دهکده ، خیله خب دیگه بسه بهتره برگردیم به تالار و این خبر مهم رو بدیم. ورود مانتیکور به دهکده خیلی خطرناکه.
تالار:
بادراد رو به اونا گفت: جنگل ، هاگزمید! یه مانتیکور نمیتونه همزمان به دو جا حمله کنه! پس یعنی ...
- یعنی اینکه دو تا مانتیکور فرار کردن!
- متاسفانه بله!

لیسا که دقایقی سکوت کرده بود گفت: ولی من ... بادراد ما همیشه چند تا مانتیکور داشتیم؟
گابر بلافاصله گفت: سه تا! یادمه هر روز فلور میرفت باهاشون حرف میزد.
فلور چشم غره ای به گابر رفت و لونا گفت: پس با این وجود ما سه تا مانتیکور داریم که فرار کردن! یکیشون توی جنگل بوده ، اون یکی توی هاگزهد و سومی ...

همه به فکر فرو رفتن ، بادراد یاد موضوعی افتاد.
فلش بک:
بادراد جلوی قفس مانتیکورا وایساده بود و یادی از گذشته ها میکرد. در همین خواب و خیال بود که یه لحظه احساس کرد چمنای پشت سرش حرکتی کرد ، برگشت و فکر کرد در یک آن چیز سیاهی رو دیده.
- شاید از فکر و خیال بیش از حده!
در همون لحظه صدای پر و بال زدن چند تا رنگینک رو شنید و گفت: باز دوباره اینا دعواشون شده!
پایان فلش بک
بادراد با نگرانی گفت: باغ وحش!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



بیا مال من با مال تو عوض!
!مگه نه بچه ها؟

به بادراد مي گه:بادراد بالا سرتو نگاه كن!
مي گه: ثانيا من يه خبر مهم در مورد اون باغ وحش مزخرفمون دارم!





!!


