شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
هافلپاف ! براستي چه افسونهايي اينجا رخ داده، كه افسانه ها و عاشقانه هايِ زيباي رازآميزِ جاري در تو، با شيوايي قلمِ رولينگ مكتوب است...
چه روح خفته ي باشكوهي دارد تالار من و سلسلهْ نوادگانِ هلگا ... چه گرد و زيباست ملاقه آخته به محبت هلگا و سوپ جو ات ؛
درود بر مری باود كبير ، كه به يادش امشب ، با ماه به مهمانيِ ستارگانِ روشنِ برج ات خواهم آمد ... و آسپ ، سمفونيِ دلنوازِ محبت اش را، پيشكشِ محبوبش خواهد كرد !!!
شعری نو از كينگزلی شكلبوت به تقليد از مرد هزار چهره :
رنک ها عوض شده است ... خوابگاه ها نم کشیده ... پابند برای دختران به تعداد کافی ... واکس برای کفش دانش آموزان .......
به به به به
پول کمک مدرسه را می دهیم ، پول کلاس شطرنج كينگزلی جدا .. دبیران را زیر باران باید برد .... آسپ را در خوابگاه دختران باید جست .... و دیگر هیچ ...........................
تو تالار ما ....دلش بیداره.....جارو و چوب دستی....داره میاره.....توی سینه اش جان جان جان....توی سینه اش جان جان جان....یه جنگل ستاره داره جان جان....یه جنگل ستاره داره!
تقدیم به ریتا...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/19 19:12:21
آه! پروا کن ای پروانه از غرور مستعارِ روح؛ پروا کن و بیاموز از معجون خوش شانسی...که چقدر لطیف افسون مهتاب را به رخ میکشد!
پيوز! انگیزه ی تلاطم مهتاب... بدان که تا آخر دیاگون هم که بروی, زمزمه ایی, نرم نرمک گوش را می آزارد...و دل را از عذاب بازگشت همه ی هورکراکس های پلید آکنده می کند...
اینجا در نگاه همه, اشک نبود یک همراه را حس می کنی؛ اینجا بر لبان همه, زمزمه ی پنجه ی اسطوره ایی توست؛
آه! پروا کن ای پروانه از غرور مستعارِ روح؛ پروا کن و بیاموز از معجون خوش شانسی...که چقدر لطیف افسون مهتاب را به رخ میکشد!
تد! انگیزه ی تلاطم مهتاب... بدان که تا آخر دیاگون هم که بروی, زمزمه ایی, نرم نرمک گوش را می آزارد...و دل را از عذاب بازگشت همه ی هورکراکس های پلید آکنده می کند...
اینجا در نگاه همه, اشک نبود یک همراه را حس می کنی؛ اینجا بر لبان همه, زمزمه ی پنجه ی اسطوره ایی توست؛
تد! اینقدر به قلب واژه های سمپرایی پنجه نکش!
-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-
پ.ن: پیشنهاد میکنم نام اینجا رو به دیوان کورمک علیه رحمه تغییر بدین یا حداقل یه رنک شیخ ثانی ای ؛ شیخ ثالثی چیزی بهم بدین یا دیگه کم کمش مخزن الاسرار
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/10/21 16:34:54 ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/10/21 16:38:54 ویرایش شده توسط كورمك مك لاگن در 1387/10/21 16:45:13
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم و در افق، طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم، كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود.. كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم.. كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست.. با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم، وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم.. از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد.. اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان، از چشمان اشكبارم محافظت كند.. شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
پستی خواهم نوشت خواهم نواخت در تاپیک نویسنده خواهم شد در این خاک غریب که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق قهرمانان را بیدار کمد .
پستی از کلمه و حرف و دل از آرزوی دوستان ، همچنان خواهم نوشت نه به نظارت انجمن ها نه به مدیریت - منوی مدیریت که سر از انجمن بیرون آورد و در آن پست نوشتن های تنهایی من می فشانم خستگی از تن بی جانم همچنان خواهم نوشت
پشت تالار ما شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است بام ها جای جغدهایی ست که به فواره ی هوش ریونی می نگرند دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی جواتی است مردم شهر به یک چینه چنان (؟!) می نگرند که به یک شعله ، به یک خواب لطیف خاک ، موسیفی احساس تو را می شنود و صدای بلاک دوستان و اساطیر می آید
پشت تالار ما شهری ست که در آن وسعت دید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است رول نویسان وارث آب و خرد و روشنی اند
تالار ما شهری ست که در آن رولی باید نوشت
*می دونم زیاد جالب نشد . ولی واسه همین جمله ی آخرش نوشتمش و اینکه تاپیک بالا بیاد :دی*