جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ميخانه ديگ سوراخ
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 فروردین 1389 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جديد:

آرتور اطراف رو نگاه می كنه و به سرعت از كوچه های فرعی باريك، به سمت میخانه ديگ سوراخ حركت می كنه، ميخانه ای كه در كوچه دياگون، پاتق هميشگی افراد مست و شرابخوار هاست. آرتور در حالی كه با دست راستش، درب ميخانه رو باز می كنه، با دست چپش نامه ی دامبلدور رو از جيب رداش در مياره و اون رو برای چندمين بار با دقت می خونه...

نقل قول:
لطفا" به سرعت مقدار زيادی شراب خريداری كرده و با دادن آن به بارتی كراوچ كه در كوچه ی ناكترن منتظر دريافت شراب هاست راه را برای پيروزی محفل هموار نمائيد. كراوچ قبلا" با دريافت چند هزار گاليون، قبول كرده كه به عنوان جاسوس به محفل خدمت كند. كراوچ شراب ها را دريافت نموده و تمامی آن ها را در ناهار امروز مرگخوارها و ولدمورت خواهد ريخت. پس از مست شدن آنها، حمله برق آسايی را به آنها خواهيم داشت.

لطفا" موظب باشيد نقشه لو نرود، آلبوس دامبلدور.


آرتور نامه رو تا می كنه و اون رو با دقت خاصی توی جيب ردای بلندش می ذاره. در حالی كه ردای آرتور، با حالت موزونی پشتش پيچ و تاب می خوره، به سمت فروشنده می ره و با صدای آروم اما رسايی می گه:
- ببخشين، ميشه سه تا بسته ی سی تايی از شراب هاتون بدين. ممنون می شم.

مرد با حالت شگفت آوری سرش رو تكون می ده و زمزمه وار چيزهايی رو به پيشخدمتش ميگه... پس از چند لحظه مرد فروشنده با صدای آرومی جواب می ده:
- ميشه پنج هزار گاليون آقا.

آرتور سرش رو تكون می ده و در حالی كه پنج هزار گاليون رو در دستان مرد فروشنده می ذاره، سه جعبه ی بزرگ رو از مرد ريز اندامی تحويل می گيره...

آرتور با حالت اميدوارنه ای وارد كوچه ی ناكترن ميشه و به سرعت بارتی كراوچ رو پيدا می كنه كه در حالی كه دستاش رو در جيب های ردای سرمه ای رنگش فرو برده، به ديوار يكی از مغازه ها تكيه زده...

- سلام.

بارتی با شنيدن صدای آرتور به سرعت بر می گرده و با لبخند كجی كه بر روی صورتش می سازه، ميگه:
- سلام، شراب ها توی اون جعبه ها هستن؟

آرتور سرش رو با حالت تاييد آميزی تكون می ده و ميگه:
- اينا رو بايد تو غذای ولدمورت و مرگخوارها بريزی... خودت كه نقشه رو می دونی؟

- آره.

آرتور جعبه ها رو به بارتی می ده و با حالت محبت آميزی و در حالی‌ كه دست راستش رو به پشت بارتی می زنه، ميگه:
- موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خاطرات دوران تجصیل لرد سیاه در راه جام جهانی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1388 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه در راه جام جهانی

شب بود و هوا بس تاریک...ولدی تو کوچه پشتی با دمپایی پاره لاستیک می چرخوند و با حسرت به ماگل هایی که گل کوچیک بازی می کردن نیگا می کرد....

ولدی: منم بازی؟
ماگل 1: برو بچه دماغو


نفر بعدی بنویسه که ولدی از همون موقع عقده ای شد و تصمیم گرفت اول همه ماگلا رو بکشه...بعد با طلسمی دماغ گنده اشو مثه مار بکنه...و در اخر هم سوباسا جادوگر خبره ژاپنی رو شکست بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/11/29 0:03:08
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ������ ��� �����
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی به پنجره خیره شد. آفتاب در حال غروب بود و نور درخشان و سرخ و طلایی خورشید قسمتی از محوطه ی کافه ی تاریک را روشن کرده بود. لوسیوس قلمش را روی کاغذ انداخت و به اطرافش خیره شد و کینگزلی همانطور که از پنجره به بیرون نگاه می کرد، خطاب به لوسیوس گفت:
- می تونی بری! گزارش کامل شد.

لوسیوس به ابروان بالا رفته ی ریگولوس نگاهی کرد و با عصبانیت از کافه خارج شد. فینیاس لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که کینگزلی مانع شد:
- الان وقت حرف زدن اضافه نداریم! خوب گوش کنید، باید پرسی رو از سر راهمون برداریم.

ریگولوس متعجب به کینگزلی خیره ماند و جمع سه نفره در سکوتی چند دقیقه ای فرو رفت.

بعد از چند دقیقه، کینگزلی دستانش را بهم مالید و زیر لب زمزمه کرد:
- همه چیز نقشه بود! این قضیه ی رفتار غیر آسلامی پرسی ..در حقیقت قضیه اینه که متوجه شدم پرسی قراره دور اینده برای وزارت کاندید بشه، با توجه به محبوبیت پرسی، این به معنای نابودی دوران وزارت اینده ی منه! شما دو نفر..باید پرسی رو بکشین. بدون این که کسی چیزی بفهمه.

فینیاس متعجب به ریگولوس نگاهی کرد و با دیدن لبخند مرموز ریگولوس فهمید که بهتر است بپذیرد.
- ما قبول می کنیم! به یه شرطی..منظورم اینه که چی قراره به ما برسه؟! می دونی که ما وقتمون رو هدر نمی دیم.

کینگزلی سرش را تکان داد و به چشمان تیره ی فینیاس خیره شد.
- مطمئن باشید ضرر نمی کنید. پاداش خوبی براتون در نظر گرفتم. فقط عجله کنید!

همان لحظه- اتاق بازجویی وزارت خانه:


پرسی با نگرانی به دستان بسته شده اش نگاهی کرد و سعی کرد که آرام باشد. سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت. دیوانه سازی که گوشه ی اتاق ایستاده بود، متوجه افکار پرسی شد و فس فسی کرد و پرسی که انگار تازه متوجه حضور او شده بود بشکنی زد و با لبخندی که به زور بر لب هایش نشسته بود به دیوانه ساز نزدیک شد.
- شما ساحره هستید؟

سکوت دیوانه ساز، باعث شد که پرسی متوجه تایید او شود. سپس لبخندی زد و به نرمی گفت:
- پس شما ساحره هستید. می دونستم. من تا به حال هیچ دیوانه ساز ساحره ای به زیبایی و جذابی شما ندیدم. وای که چه صدای گرمی..وای که چقدر در کنار شما بودن لذت بخشه. حتی اگه زندانی باشم..من تا به حال هیچ دیوانه سازی با چنین دندان های درخشانی ندیدم!

دیوانه ساز فس فسی کرد و پرسی متوجه شد که زیاده روی کرده و ساحره اصلا" دندان ندارد. دیوانه ساز در سکوت به پرسی خیره شد و چند بار بالا و پایین رفت. پرسی چند ثانیه به فکر فرو رفت و دوباره لبخند زنان گفت:
- خب راستش می دونید..حیف که من دستام بستس..حیف که زندانیم و نمی تونم از اینجا خارج بشم..وگرنه میرفتم و به همه ی جامعه ی جادوگری می گفتم که دیوانه ساز اتاق بازجویی وزارت خانه، زیباترین دیوانه ساز ساحره ایه که من در تمام عمرم دیدم!

دیوانه ساز فسی کرد و به زمین چسبید. در همین لحظه پرسی در دل به خود آفرین گفت.

یک ساعت بعد- کافه:


- یعنی چی که پیداش نکردین؟ مگه میشه؟

فینیاس آهی کشید:
- هیچ کس پرسی و یا شخصی با مشخصات اونو ندیده که از وزارت خونه خارج شده باشه.

کینگزلی با عصبانیت فریاد کشید:
- پس باید توی همون وزارت خونه باشه! بگردید و پیداش کنید.

ریگولوس ابروانش را بالا انداخت و مرموزانه زمزمه کرد:
- به جز..یعنی منظورم اینه که ..امکانش هست که یک دیوانه ساز اونو از وزارت خونه خارج کرده باشه! می دونید که دیوانه ساز ها چه مهارتی در این کار دارن.

- امکان نداره!! این کار از دیوانه ساز ها بعیده. فقط در ماموریت های سری از این قدرتشون استفاده می کنن و یا در مواقعی که بهشون از طرف وزارت خونه فرمان کتبی ابلاغ شده باشه! مگه این که..

فینیاس مشکوکانه به کینگزلی خیره شد و با دیدن چهره ی سرخ از خشم وی تصمیم گرفت که چیزی نگوید که ناگهان کینگزلی فریاد بلندی کشید:
- تقصیر خودمه! دیوانه ساز اتاق بازجویی یک ساحره بود. پرسی حتما از اون شگرد قدیمیش استفاده کرده!

ریگولوس سرش را تکان داد و به فکر فرو رفت و فینیاس چشمانش را بست. کینگزلی که از شدت عصبانیت در حال انفجار بود با صدای بلند فریاد کشید:
- می گردین پیداش می کنید. فقط سه ساعت وقت دارید!

سه سال بعد:

در قبرستان کنار کافه:

کینگزلی شکلبوت در قبر سردی در انتظار ریگولوس و فینیاس آرامیده است.

وزارت خانه ی سحر و جادو:

- چرا پیداش نمی کنیم؟ سه ساله که داریم می گردیم.

ریگولوس لبخند شومی زد:
- سه سال بیخودی وقتمون رو هدر دادیم. اونو ولش کن! نظرت چیه که کودتا کنیم و وزارت خونه رو به دست بگیریم؟

مایل ها آنطرف تر:

پرسی و ساحره ی دیوانه ساز در بیابان سوزان در زیر آفتاب قدم می زدند و پرسی سعی می کرد که معنای فس فس های ساحره را بفهمد.
- فس فیوس فوووس.. فس فیییس فااس! ( می دونی پرسی، الان که فکر می کنم می بینم تو راست می گفتی..من خیلی جذابم و دندونام از همه جذاب تر! )

پرسی آهی کشید و به شنل دیوانه ساز خیره شد:
- آره راست میگی.

پایان سوژه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مالفوی به سمت فینیاس و ریگولوس میره و همینطور که رد میشه با لبخند ملیح به تام اشاره میکنه براش دوغ گازدار بیاره، بعد با همون لبخند ملیح به کینگزلی عرض ادب میکنه،
ریگولوس که اصلا حوصله مالفوی و جد اباد لختشو نداره یه جفت پا میگیره و لوسیوس با مخ می ره توی میز کینگزلی اینا..

این حرکت هم به کل فاقد جلوه بوده و باعث خشم شدید کینگزلی میشه
کینگزلی: بکش واندتو مالفوی...

ریگولوس و فینیاس زیرزیرکی میخندن!

لوسیوس که تازگی ها خیلی بددهن شده بود و دوغ گازدار هم خورده بود با ترس و لرز گفت: جناب کینگزلی من معذرت می خام، ( به علت کمبود جلوه های ویژه صداگذاری از شرح این صحنه معذورم!)

شما ادامه بدید! من خودم شخصا از روی همه گفته هاتون نت برمیدارم!

کینگزلی اروم میشه و ادامه میده:

- ازا تاق رفتم یبرون و دوباره اومدم تو، بعد دوباره رفتم بیرون و ...

لوسیوس ا زترسش تند و تند می نویسه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/25 1:47:30
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس توی کافه نشسته که یهو اون گفتگوها اتفاق میفته.

فینیاس: توی جریانات دستگیری و شکنجه و محاکمه پرسی ویزلی بهشون کمک می‌کنیم! زنگ بزن فلیچ سلطان شکنجه رو خبر کن!

ریگولوس: من بازم نفهمیدم منظورتون چیه پدربزرگ جونی. اِ اونجا رو یه مالفوی! پدربزرگ حواست باشه ها این مالفوی ها تعدادشون از ما بلکا بیشتر شده.

فینیاس: آره آره، باید یه زنگ بزنم ببینم این سیریوس ِ مادرمرده کجاست بیاد. نباید جلو این موقشنگا کم بیاریم.

لوسیوس مالفوی از اون یکی در کافه که میخوره به کوچه دیاگون وارد کافه میشه. کینگزلی شکلبوت رو میبینه که داره برای یه عده ای حرف میزنه. اصلا حوصله شلوغی رو نداره. پس یه نگاه به اون طرف کافه میندازه و فینیاس و ریگولوس رو در حال پچ پچ میبینه. میبینه که دارن زیرچشمی بهش نگاه میکنن و ظاهرا نقشه های شومی در سر دارن.

لوسیوس با خودش: از مادر نزاده کسی که بخواد پشت سر من پچ پچ کنه. این بلکا واقعا چند روزه دارن به خانواده و خانه من تجاوز میکنن. باید یه درسی بهشون بدم که دیگه از این غلطا نکنن. ولی حیف اینجا نمیشه. کینگزلی خیلی کلفته، اگه چوب بکشم اونم چوب میکشه و وای به روزی که کینگزلی بکشه بیرون! یک نفر جان سالم به در نخواهد برد.

«نه... باید با روی خوش برم کنارشون بشینم و منتظر یه فرصت مناسب باشم. تو این اوضاع و شرایط با اون پرسی دیکتاتور آدم با سیاست باید عمل کنه.»

مالفوی به سمت فینیاس و ریگولوس میره و همینطور که رد میشه با لبخند ملیح به تام اشاره میکنه براش دوغ گازدار بیاره، بعد با همون لبخند ملیح به کینگزلی عرض ادب میکنه، بعد میرسه به میز ریگولوس اینا که با حضور اون بحثشون عوض میشه. ظاهرا یه چیزایی درباره سیاستو کانال میگفتن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/25 1:13:21
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس داخل کافی شاپ نشسته که یهویی موبایلش زنگ می‌خوره:

- الو جانم؟ اِ ولدی تویی؟! مگه نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟! چی؟ داری آلبوم خانوادگیمون رو نگا می‌کنی؟! تو غلط می‌کنی

یهویی موبایلش منفجر میشه و وقتی دودا کنار می‌ره و به خودش می‌یاد فینیاس رو می‌بینه

- مگه صدبار بهت نگفتم دیگه باهاش صحبت نکن! این‌جا اومدی چی کار؟ چه خبر هست این‌جا؟

ریگولوس فینیاس رو می‌کشه کنار و کینگزلی رو با دست بهش نشون می‌ده:

- ظاهراً اینا هم دنبال پرسی ویزلین! مثل این که مورد منکراتی داره!
- جداً؟! عجب! من می‌دونستم از توی جهنم که توی کار پرورش بود بهش شک داشتم. حالا که مقامات عالی رتبه نظام با ما بدن بهتره سعی کنیم خودمون رو از کانال‌های سیاسی دیگه داخل کنیم!
- منظورتون چیه پدربزرگ؟
- توی جریانات دستگیری و شکنجه و محاکمه پرسی ویزلی بهشون کمک می‌کنیم! زنگ بزن فلیچ سلطان شکنجه رو خبر کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
usquequaque putus

ارزشی پیر و قرقرو

تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشی‌ها؛ ق
دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 25 مرداد 1388 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس که توی کافه نشسته داره به حرفای کینگزلی که با حرارت حرف میزنه گوش میده...

کینگزلی: اره بعدش بهش گفتم مثل اينكه با زبون خوش حرف نميزني ، بايد يه جوري ديگه باهات برخورد كنم !

ریگولوس خمیازه ای می کشه و به اطرافش نیگا می کنه...
همه دور کینگزلی جمع شده بودن...

کینگزلی:

از اتاق بازجویی رفتم بیرون و دوباره اومدم تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1388 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- آي مردم ... بگيرينش ...
همه ي مردم به دنبال منبع صدا مي گشتند . وقتي كه مردم پرسي را در كنار مرد ديدند ، بالافاصله به سمت پرسي هجوم بردند .
كوييريل هم خوندن خطبه ها رو كنار گذاشت و به سمت پرسي هجوم برد .
پرسي بالافاصله بلند شد و به راه افتاد . كينگزلي از همه ي مردم جلوتر بود . پرسي سعي كرد كه از طلسم هاي بيهوشي كه به سمتش ميومد ، جاخالي بده . او به يك چهار راه رسيد و بالافاصله پيچيد داخل خيابون سمت راست . مردمي كه توي خيابون بودند ، بسيار تعجب كرده بودند چون تا به حال نديده بودند كه نمازگزاران نماز جمعه همه با هم به دنبال يك نفر بيفتند ! او بالافاصله از ديوار كشيد بالا . همين طور كه در حال فرار بود ، در سر راه خود چند مامور وزارتخانه رو ديد كه جلويش سبز شدند . او خيلي زود دور زد ولي وقتي دور زد ، به يك نفر برخورد كرد و او كينگزلي شكلبوت بود !

پس از يك روز و در زندان هاي وزارتخانه ي سحر و جادو ...

كينگزلي يك سطل آبجوش برداشت و آب اش را رو سر پرسي خالي كرد .
پرسي چشم هايش رو باز كرد و يك مرد كچل را كه به گوش هايش گوشواره آويزان بود ، رو ديد .

- به به پرسي ويزلي ... ديه چه خبر ؟
پرسي گفت : سلامتي !
بالافاصله كينگزلي يك سيلي محكم و آبدار نثار پرسي كرد .
- احمق ، تو منو مسخره ميكني ؟
پرسي جوابي نداد .
- خب ، بگو اون شراب ها رو از كي ميگرفتي ؟
- نميدونم
- راستشو بگو !
- نميدونم
- به چند نفر از اين آشغال ها دادي ؟
- من به كسي ندادم .
كينگزلي كه خيلي عصبي شده بود ، گفت : مثل اينكه با زبون خوش حرف نميزني ، بايد يه جوري ديگه باهات برخورد كنم .
سپس از اتاق بازجويي خارج شد و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: ������ �� �����
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلی از روی زمين بلند شد و گرد و خاك]ی كه روی ردای خوش دوختش را گرفته بود، كنار زد. ماموران وزارتخانه با چهره هايی خشمگين از زمين بلند شد و به چشمان خونين كينگزلی نگريستند. كينگزلی با صدايی كه خشم در آن موج می زد فرياد كشيد:
-منتظر چی هستين؟ برين دنبالِش.

پرسی نگاهی آسوده به اطرافش انداخت و به آرامی گفت:
-هرجا دنبالم بيان تو مسجد كه نميان! بهتره برم اونجا، فكرشم نمی تونن بكنن اونجا باشن.

يك ساعت بعد:

-تا شب اينجا می مونم بعد می زنم به چاك. بايد برم ملت طرفدار بيناموسی رو جمع كنم تا وزارتخونه رو بياريم پايين.

پرسی زمزمه وار اينها را می گفت و با استرس اطراف را نگاه می كرد. پس از مدتی سكوت و لحظاتی بدون دغدغه صدایِ جمعيت بلند شد كه مرلين اكبر گويان وارد مسجد می شدند. پرسی با صدايی كه فقط به گوش خودش می رسيد گفت:
-اكهی، امروز نماز جمعه است. حالا بازم مهم نيس...

اما در همان لحظه چشمش به كوئيرل افتاد كه عمامه اش را روی سرش صاف می كرد و به سمت محراب مسجد در حركت بود.

-به خشكی شانس، كينگزلی هم كه اونجاس، معلوم نيس داره به ماموراش چی ميگه. بايد برم تو صف نماز گذاران خودم رو قايم كنم يه جوری.

كينگزلی رو به ماموران كرد و به آرامی گفت:
-بعد از نماز می ريم دنبال پرسی، كوئيرل گفت اگه نيايم نماز بخونيم بلاكمون ميكنه.

ماموران با ترس و لرز سرشان را تكان دادند و در صف اول نماز، پشت سر كوئيرل نشستند. پس از آنكه ملت همه جاگيری كردند كوئيرل رفت تا يه خطبه بخونه.

-بسم المرلين من البيناموس وظيفه شرعی هر جادوگر اينه كه در نماز جمعه، مستحب، واجب، حرام، پشت وليه فقيه دروغگو فقط برای اونكه اقتدار ملت رو نشون بده بياد نماز بخونه حال نماز به هرگونه ای برگزار بشه.

-مرلين اكبر، مرلين اكبر

بعد كوئيرل دستش را تكان داد تا ملت ساكت بشن و بعد عمامه اش را صاف كرد و ادامه داد:

-هر كی كه قوانين آسلامی رو رعايت نكنه دشمن آسلام محسوب ميشه، متاسفانه پرسی ويزلی فرزند آرتور ويزلی اينكارها رو مرتكب شده و وظيفه ی شرعی هر جادوگر اينه كه دستگيرش كنه. از اونجايی كه امكان داره اون همين باشه يه نگاه به بغل دستيتون بندازين ببينين اون اينجا هست يا نه. موهاش هم قرمزه.

ملت همه به بغل دستياشون زل ميزنن و ازش يه سوالايی ميكنن. مردی ريشو كه ردايش در پشتش پيچ خورده بود به پسر جوان و خوش تيپ و گولاخی نگاه كرد كه در كنارش جاخوش كرده بود و موهايش به طرز عجيبی سرخ بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ������ ��� �����
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسي داخل خونه ي خودش بود . در حال خوردن شراب بود .

:pint: :pint: :pint: :pint: :pint: :pint: :pint: :pint: :pint:

بعد از چند دقيقه صداي شكسته شدن در اومد و پرسي ، كينگزلي رو ديد .

كنيگزلي با دار ودسته اش اومد داخل خونه و گفت : لا اله الله

اين چه كاريه كه داري انجام ميدي ؟

پرسي گفت : شما چطور بدون اجازه وارد خونه ي من شدي ؟

كينگزلي گفت : دري وري نگو ، اين كارهاي ناشايست چيه كه

انجام ميدي؟

پرسي گفت : اگه راست ميگي پس اين گوشواره ها چيه توي

گوشت؟(گوشت نه ، گوش)

كينگزلي داد زد و گفت : خفه . به تو مربوط نيست .

بعد ادامه داد : كه ماهواره هم داري ؟؟؟!!!!

شنيدم كه 10 تا ديش دارين . مگه كل اين جهون (همون جهان)

چقدر بزرگه كه 10 تا ديش داري‌ ؟

پرسي گفت : استانيه !!!!!!!!!!!!!!

كينگزلي با پوزخند گفت : آره ، تو گفتي من هم باور كردم !!



بعد دستور داد تا اون ر وبگيرن ، خلاصه همين كه خواستن پرسي

رو بگيرن ،‌ يه دفعه پرسي چوبدستي اش رو كه روي زمين بود ،

برداشت و فرياد زد : اكسپلرياموس ( دقيقا اين طلسم رو بلد

نيستم) . خلاصه كينگزلي و داردسته اش خوردن زمين .

پرسي هم با اينكه مست بود ، امَا سريع بلند شد و در رفت .


بقيش با خودتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...