جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  100 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  211 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  308 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  209 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول


- گلخونه ي شماره ي چهار !‌
- ولي، من خودم روي در اون گلخونه رو خونده بودم. نوشته بود ورود هرگونه دانش آموزي ممنوع است و پيگرد قانوني دارد.
- .

هري در سكوت دوستش را هل داد و هر دوبه طرف گلخونه ي شماره ي چهار حركت كردند. نفس هاي دوست هري، چو (!)، تند ترو پرسر و صدا تر ميشد. نگاه هاي هردويشان به گلخانه ي شماره ي چهار بود. از كنار پلاكارد ِ ورود ممنوع عبور كردند. با باز شدن در ، هواي گرم گلخانه به بيرون يورش آورد. مرطوب بود!‌

- هري، ميخواي برگرديم؟
- آره !
- نه خب، تا اينجا كه اومديم، بيا بمونيم.

هري:
چو :
هري :

هري از چو فاصله ميگيره و وارد گلخانه ميشه. لبخند روي لبش ميماسه. روبروي هري، تنها گياهي كه توي گلخانه قرار دارد قد عَلَم ميكنه. گياه حدود دو سه متر قد و از پهنا نزديك يك مترو شصت است. برگ هايش سبز است و راه راه هاي صورتي و قرمز رنگ در ميان آن ، به چشم ميخورد. صداي برخورد ريز برگ هاي خار مانند ِ گياه به يك ديگر، به ترسناكي ِ‌ صحنه اضافه ميكند.

- چو، اگه ميترسي بريما ؟
- نه. من خوبم.
- ولي قشنگ معلومه كه ترسيدي ، بيا بريم.
- هري، من خوبم.
- يعني اصلا" نترسيدي ؟

چو : !!
هري: اين يعني چي؟

چو با دهاني باز و چشماني باز تر به پشت سر هري خيره شده. هري كه تكان وحشتناك ِ گياه رو حس ميكنه بدون اينكه برگرده از ته ِ دلش جيغ ميكشه. چو رو به شدت به سمت گياه پرتاب ميكنه تا اگر گياه قصد حمله داشته باشد، اول به چو حمله كند.

- هــــــــــــــــــــــَري !
- من شما رو اصلا" نميشناسم، بيخود من رو صدا نكنيد.

گياه گل قرمز رنگش رو با درون گل هاي * بنفش به نمايش ميگذارد. سپس چو را با ساقه هاي قطورش بلند كرده و داخل درون گل ها مي اندازد. هري به آرامي به سمت در ميرود كه ناگهان چو از درون گل پرتاب ميشود. طي پروازش روي هوا، بالاخره محكم روي هري مي افتد.

- آخ!
- سلام، شاه. اوووه، چه سعادتي! ميدونستم بالاخره شمارو مي بينم. شاه ِ جادوگران، گودريك گريفندور.
هري: بوقي من شبيه ِ‌همه كس هستم اِلا اون!

چو بلند ميشه و موهاشو صاف ميكنه.
-ايشون همسرتون هستند؟
و به كنار هري اشاره اي ميكنه.
هري : نميدونم. چه شكليه ؟
- زيبا .
هري : بله بله! همسرمه.

چو به سمت ِ هواي كنار هري ميره و به حالت ِ روبوسي در مياد.

هري : !!!‌
چو به سمت راست هري اشاره اي دوباره ميكنه و ميگه:
- اين هم پسر جوانتون هستند؟

- غلام شما هستند. از ايشون خوشتون نيومد، خودم هستم.
- واي!‌ پس بايد حتما" با هم ديگه بريم هاگزهد.

هري‌: هاگزهد؟ اين چو عجب زبِلي بوده كاش زودتر مي فهميدم.

چو دست ِ هواي سمت راست هري رو ميگيره و به سمت در ميره. هري كه تمام مدت خيال ميكرده چو ميخواد هري رو به هاگزهد بكشه كه باهم مرغ عشق بشوند و به آسمان ها بروند! و متوجه ِ توهم هاي مسخره ي چو نيست، به دنبال چو از در خارج ميشه.

در آخرين لحظه صداي قهقه ي گياه رو ميشنوه، اما بدون توجه به آن در گلخانه رو ميبنده.

-----
درون گل : اميائ احشاي ! گل ؛ نميدونم بهشون چي ميگن. شيره ي گل هم اونجاست.




تکلیف دوم: دو گیاه و دو جانور که می توانند ذهن افراد را تسخیر کنند نام ببریم و نوع حالتی که در شما به وجود می آورند را بنویسیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول: رولی بنویسیم و در آن، ماجرای فردی را شرح دهیم که با گیاه تاچلیوس پلمبیوم تماس پیدا کرده باشد و بسته به موقعیتی که موجب تماس گیاه شده، توهم ذهنی فرد را شرح دهیم. (مربوط بودن تصورات شخص، با موقعیت به وجود آورندۀ توهم بسیار مهم است.)

پق !‌ اين صداي له شدن سوسكي بود كه به موازات پاي روونا در حال دويدن بود . جنگل امروز تاريكتر به نظر مي رسيد . روونا تا چند ساعت ديگر بايد ماموريت خود را تكميل مي كرد و به خانه ي رايدل ميرسيد . نگاهي به همسفرش انداخت ؛‌ مايع سفيد رنگي از شكمش خارج شده بود و به لاست* كشيده شده بود . ايستاد و به افق نگاه كرد ؛ افقي در كار نبود زيرا چند درخت خوف و چماق بدست جلوي رسيدن اشعه ي دلنشين آفتاب را گرفته بودند .

روونا فرياد زد :‌ هوي ، اشجار نيمه اصيل ،‌ خلوت كنين بينيم با !
درختان شروع به حركت كردند و با نزديك شدن به او ويوو را به جنگل بازگرداندند . ولي آن درختان اصلا به درخت شبيه نبودند ، پس آنها كه ...؟ آه ...آه ... ول كن منو ، منو بزار پايين ، بهت اخطار مي كنم ،‌ كروشميو ‌!‌ ... اِ .... اشتباه گفتم ... اكسپليارموس .

با اين طلسم ‌ روونا از دست سانتو بيرون افتاد و محكم به زمين خورد . دستي ديگر او را گرفت و سر و ته بلند كرد ، چوبدستي اش را گرفت و او را برروي شانه هاي خود انداخت و به دوستان خود اشاره كرد كه :‌ بريم .
روونا فهميده بود كه گير سانتور هاي جادوگر خوار افتاده است و شروع به جيغ زدن كرد : جيييييييييييييييييييييييغ .
سانتور سوم كه براي اولين بار خود را در درون اين رول ظاهر كرده بود از شدت تحليل رفتن قدرتش بر روي زمين زانو زد . دست به گياهي برد ، آنرا كند و تا ساقه در درون دهان روونا فرو كرد !

روونا ناگهان خفيد و به توهم فرو رفت ...

در توهم

روونا در يكي از كلوپ هاي شبانه ي هاگوارتز ، مشغول رقصيدن با سالازار اسليترين .

- واااي سالي جون عجب دوايي بود ما خورديم ، عجب فازي ميده ؛‌ ميخوام پرواز كنم ...

به سمت پنجره رفت . با يك حركت چوبدستي آنرا منهدم كرد و ...
- واو دارم پرواز مي كنم ........ ها چي ؟ يكي منو بگيره .....

... - هوي روونا !‌ بيدار شو .
- چيه ؟ من كجام ؟ اصن من كيم ؟ كي منو ...ده ؟
ولدي‌ : آروم باش بانوي من . من تو رو از دست سانتورا نجات دادم . خب بگو بينم چه خبر از محفل ؟

روونا : پاق ... و با يك حركت آپارات كرد .

تکلیف دوم: دو گیاه و دو جانور که می توانند ذهن افراد را تسخیر کنند نام ببریم و نوع حالتی که در شما به وجود می آورند را بنویسیم.


جانوران :

اولي : باسيليسك : اين مار غول پيكر با نگاه كردن به چشم افراد تمام ذهن آنها كه بهتر تمام تمام آنها را تسخير مي كند و با نفوذ به ذهن و مغز فرد ، فرمان : KILL YOURSELF يا خودتو بكش را صادر مي كند .

دومي : جنهاي خانگي : جن هاي خانگي پس از كتك هاي بسياري كه مي خورنئ ، بسيار هوشيار مي شوند و وقتي چيزي از ارباب خود مي خواهند با نگاه كردن معصومانه و مظلومانه به او شروع به تسخير ذهن او مي كنند و ارباب موافقت خود را اعلام مي كند . بي خبر از اينكه جنش در هنگام بيرون رفتن از اتاق :

گياهان :

اولي :‌ گياه دمنتورولا : محل رويش در آفريقاي جنوبي . اين گياه با تسخير كردن ذهن فرد بوكننده گل اين گياه ، به او اين تلقين را مي كند كه دنيا به آخر رسيده است و چيز اميدوار كننده اي در جهان وجود ندارد. دقيقا مانند همكار خودش " ديوانه سازها " انسان را به ديوانگي و كام مرگ ميكشاند .

دومي :‌گياه ميبلوس ميمبل تانزانيا :‌ محل رويش و كشت در تانزانيا . اين گياه ورژن جديد گياه ميمبلوس ميمبل تونيا است كه مجهز به سلاح هاي كشتار جمعي به وسيله ي خلسه ي جمعي است .
اين گياه در گروه گياهان زينتي است كه هرگز نبايد بيش از 10 ثانيه به آن خيره شد وگرنه پورت اتصالي به مغز شما باز شده و دقيقا پس از 7 ثانيه ... مغز شما : No Signal

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در 1388/4/27 13:40:53
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1388 23:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول: رولی بنویسیم و در آن، ماجرای فردی را شرح دهیم که با گیاه تاچلیوس پلمبیوم تماس پیدا کرده باشد و بسته به موقعیتی که موجب تماس گیاه شده، توهم ذهنی فرد را شرح دهیم. (مربوط بودن تصورات شخص، با موقعیت به وجود آورندۀ توهم بسیار مهم است.)

سنت مانگو شلوغ تر از همیشه بود. شفا دهنده ها به سرعت از یک طرف، به طرف دیگر می دویدند و به علت شیوع طاعون مغزی (کمی خطرناکتر از رماتیسم مغزی!!!) آشفته بودند، زیرا شیوع ناگهانی این بیماری بی سابقه بود و راه علاجی برای آن شناخته نشده بود. شفادهندۀ رده چهاری که به تازگی از مدرسۀ عالی شفادهندگی فارغ التحصیل شده بود، با تعجب به سرشفادهندۀ سنت مانگو می نگریست که برخلاف شور و هیجان و حالت عصبی آشکار دیگران، ساکت در گوشه ای تشسته بود و سرش را در میان دستهایش پنهان کرده بود.

شفادهندۀ جوان از کناری خود پرسید:
- سرشفادهنده چرا ساکته و هیچ کاری نمی کنه؟

- آخه فایده ای هم نداره که بخواد کاری بکنه. تنها یه نفر چنان قدرت شفادهندگی داره که می تونه طاعون مغزی رو معالجه کنه و الانم سرشفادهنده منتظره که اون فرد بیاد به کمکمون.

- چرا طرف تا حالا نیومده؟

- آخه راهش تا اینجا خیلی دوره.

- اصن اون کیه؟

قبل از اینکه پاسخی دریافت کند، سر و صدای شدیدی از بیرون به گوش رسید و بانوی قدبلند و جذابی که ردایی شاهانه در بر و عصای دوشاخۀ بلندی در دست داشت، درمیان استقبال حاضرین وارد شد. درست در قسمت دوشاخۀ عصا، گویی بلورین و نورانی به شدت می درخشید.

سرشفادهنده با عجله به بانو نزدیک شد:
- ملکه مورگانای عزیز، خیلی خوش اومدید. واقعا نمی دونستیم با این بیماری چیکار کنیم.

مورگانا عصایش را تکان داد و نور گوی، سراسر سنت مانگو را روشن کرد به طوریکه هیچ گوشه و کنار آن در امان نماند. سس لبخند زد:
- تنها کاری که باید بکنید اینه که تمام بیمارانتون رو توی یه سالن ببرید و بی حرکت روی زمین بخوابونید. نذارید هیچ شیئی رو ببینن و یا هیچ کاری انجام بدن. سعی کنید خلأ کامل رو توی ذهنشون ایجاد کنید. بعد شفادهنده هایی که کاملا صورتشون رو پوشوندن، کمی گیاه تاچلیوس پلمبیوم رو با پوست بیماران تماس بدن. درعرض چن دیقه حال تمامشون خوب میشه به شرط اینکه تمام موارد رو دقیقا رعایت کنین.

شفا دهنده ها به سرعت به طرف اتاق های بیماران دویدند تا دستورات مورگانا را اجرا کنند. سرشفادهنده با احترام مورگانا را به طرف دفتر خود راهنمایی کرد:
- روش کار شما فوق العادست بانوی من. هیشکی توی شففادهندگی به بااستعدادی شما نیست.

مورگانا همچنان که روی صندلی می نشست، لبخند دیگری زد:
- راستش فهمیدن راه معالجۀ طاعون مغزی هیچ ربطی به استعداد نداره و کاملا تصادفی بود.

- جسارت نیست اگه بپرسم چطور کشفش کردین؟

- نه. ابدا دوست عزیز.

مورگانا در خاطرات خود غرق شد.

سالها پیش - جزیرۀ آوالان

مورگانای خردسال با نگرانی به پیرمرد بیماری می نگریست که درطی گردش های مخفیانه اش در جنگل، به عنوان دوست یافته بود. پیرمرد جنگل نشینی که با هیچ کس آمد و شد نداشت و کودکان آوالانی او را دیوانه می پنداشتند. پیرمرد دیوانه نبود، بلکه چنانکه خود برای مورگانا تعریف کرده بود، به دلیل تماس با گیاهی عجیب، دچار اختلال حواس شده بود. او می گفت:
- یه روز داشتم تو جنگل راه می رفتم و به تبری که می خواستم واسه خودم بسازم فکر می کردم که یهو پام گیر کرد و پرت شدم وسط یه بوتۀ عجیب. بعد انگار صدتا... نه، هزار تا تبر دیدم که همشون با هم بهم حمله کردن. تبری که از بقیه بزرگتر بود به بقیه گفت چطوره تیکه پاره کنیمش؟ ولی یه تبر کوچولو اون وسط گفت: جیــــــــــــــــــــغ! من از خون می ترسم. جیـــــــــــــــــــغ!

یه تبر که صدای نازکی داشت و انگار مامان تبر کوچیکه بود، با تیکه پاره کردن من مخالفت کرد و آخرش قرار شد هرشب یکیشون بیاد سراغم و وانمود کنه که می خواد منو بکشه. منم خوب می ترسم و داد می کشم. بعد ملت خیال می کنن من دیوونم.

و اکنون پیرمرد، به حالت اغما افتاده بود. دو روز بود که لب به غذا نزده بود و مردم آوالان، علیرغم ترسی که از وی داشتند، با دلسوزی می گفتند که او به بیماری طاعون مغزی مبتلا شده است. مورگانا به جنگل رفت تا برای دوست پیرش که قادر به فکر کردن و حرف زدن و حتی نگاه کردن به چیزی نبود، دسته گلی فراهم کند. می دانست که مرد پیر نمی تواند گلها را ببیند ولی امیدوار بود که با لمس آنها، دوباره زیبایی زندگی را به خاطر آورد.

به خاطر توصیۀ اکید مامان بزرگ لی فای، دستکش های ضخیمی که مخصوص چیدن گل بود به دست کرد. مامان بزرگ لی فای عقیده داشت گیاهان ناشناخته ای در جنگل وجود دارند که لمس آنها یا استنشاق بویشان خطرناک است.

دسته گلی زیبا از گوشه و کنار جنگل فراهم کرد و به نزد پیرمرد بازگشت. دسته گل را در دستان او گذاشت و زمانی که با اندوه درحال خارج شدن از اتاق بیمار بود، ناگهان با صدای مهربان و آشنایی سر جایش میخکوب شد.
- چه گلای قشنگی برام آوردین پرنسس کوچولو.

مورگانا با حیرت به عقب نگاه کرد و پیرمرد را دید که کاملا سرحال روی تختش نشسته بود. پیرمرد با لبخند ادامه داد:
این گلی که این وسطه کاملا مثل همون گیاهیه که باعث شد تبرا بهم حمله کنن! حالا شکلشو یادم میاد. از موقعی که تبرا رو دیدم نتونسته بودم شکل این گیاه رو به خاطر بیارم.

پایان فلش بک

مورگانا به سرشفادهنده نگاهی انداخت و ادامه داد:
- همون موقع از باغبون قصرمون اسم اون گیاه رو پرسیدم و گفت که همون تاچلیوس پلمبیوم هستش. به این فکر افتادم که شاید این گیاه می تونه طاعون مغزی رو معالجه کنه و روی چن نفر که اونا هم طاعون مغزی داشتن آزمایشش کردم. متوجه شدم که بهترین نتیجه رو وقتی میشه گرفت که ذهن بیمار از هر فکری خالی باشه. اون پیرمرد چون قبل از بیماریش، ذهنش خالی بود و از ترس دیدن تبرها عادت کرده بود توی زندگیش به هیچی فکر نکنه، به سرعت از تماس با اون گیاه، دچار بهبود شده بود. به اصطلاح، چیزی که باعث بیماریش شده بود، باعث بهبودش هم شد و دیگه دیوونه و کم عقل نبود.

از جا برخاست:
- حالا هم اگه اجازه بدین، میخوام به شفادهنده ها و بیمارانتون سر بزنم که ببینم درست به حرفام عمل شده یانه.

و اتاق را ترک کرد.

تکلیف دوم: دو گیاه و دو جانور که می توانند ذهن افراد را تسخیر کنند نام ببریم و نوع حالتی که در شما به وجود می آورند را بنویسیم.

گیاهان:

1- خرزهره: پس از مراجعۀ یک ماگل و خر عزیزش به دامپزشکی، محققین متوجه مورد نادری از نوعی بیماری خرکی شدند. خر بینوا رنگ و رویی زرد و چهره ای تکیده داشت و ماگل ادعا می کرد که این اتفاق، پس از دیدن گیاهی با گل های صورتی در خر عزیزش رخ داده است. خر پس از مدتی مرد و با کالبدشکافی وی متوجه شدند که زهره اش ترکیده است. از آن زمان آن گیاه را خرزهره نامیدند که باعث می شود خرها با دیدنش، توسط وحشتی بی دلیل تسخیر شوند و زهره ترک گردند و بشود آنچه که نباید بشود.

2- ساکرامنتا ویولا: گیاهی بسیار زیبا و خطرناک. برگهای آن بسیار شفاف است به طوری که با آینه اشتباه گرفته می شوند. قربانی با دیدن برگهای آن وسوسه می شود که چهرۀ خود را در آنها ببیند ولی این عمل بسیار کار اشتباهی است زیرا این برگها مانند آینۀ نفاق انگیز عمل می کنند و چون شما دوست دارید که خود را زیبا ببینید، چهره ای فرشته آسا به شما نشان می دهند و شما مسحور قیافۀ نداشتۀ خود می شوید. سپس گیاه با استفاده از موقعیت، با برگهایش از پشت سر شما را نیش می زند و کم کم میل می فرماید و شما ابدا متوجه آنچه اتفاق می افتد، نمی شوید.

جانوران:

1- سوسک.

2- موش

قدرت تسخیرکنندگی هردوی این موجودات با یکدیگر برابر است. ولی در ساحره های مختلف، تفاوتی در میزان تأثیر آنها مشاهده می شود. با دیدن این موجودات، معمولا ساحرۀ قربانی، به مدت کوتاهی بی حرکت می ماند، کمی بعد با صدای جیغ ممتد و بالا و پایین پریدن نام این موجود را صدا می زند و سرانجام روی میز یا صندلی ای پریده به اولین جادوگری که دم دستش بیاید دستور اخراج این جانور را صادر می کند.

در چنین حالتی، ابدا با ساحره بحث نکنید و بلافاصله دستورش را اجرا نمایید چون ذهن ایشان کاملا تسخیر شده و فاقد هرگونه عکس العمل قابل پیش بینی ای می باشد به طوری که درصورت عدم اطاعت، ممکن است سر خود را فرو رفته در یک لنگه کفش بیابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/4/25 23:55:29
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1388 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
رولی بنویسید و در آن، ماجرای فردی را شرح دهید که با گیاه تاچلیوس پلمبیوم تماس پیدا کرده باشد و بسته به موقعیتی که موجب تماس گیاه شده، توهم ذهنی فرد را شرح دهید.

- ای ژانم... آخیش.. اشتخونام آروم گرفتن..آخیش..

در گوشه ای تنگ و تاریک در جنگل ممنوعه، دود و دمی دورادور جادوگری ژنده پوش را فرا گرفته بود.
مورفین گانت بار دیگر دماغش را بالا کشید و بعد با احتیاط نگاهی به اطراف انداخت.

از نیمه شب گذشته بود و در جنگل پرنده پر نمیزد. آسمان ابری و خاکستری از میان برگ های درختان سر به فلک کشیده ی جنگل خودنمایی میکرد. مایل ها دور تر از مورفین و بساطش سنتور ها تمرین تیراندازی میکردند و مایل ها دور تر از آن ها تسترال ها بازی میکردند و مایل ها دور دورتر از تسترال ها گراوپ با خشونت به اموال جنگل آسیب وارد میکرد و کمی دورتر از او، هاگرید در کلبه ی گرمش شام میخورد و باز هم دورتر، هری در قلعه با ولدمورت می جنگید و دامبلدور نیز به تماشای آن ها نشسته و تخمه میخورد و تشویق میکرد و باز کلی مایل اینور تر، درست زیر پای مورفین گانت تکه استخوانی که روزی بارتیمیوس کراوچ بوده در گور می لرزید!

(در راستای انجام کلی فضاسازی که استاد گیر نده باز که فقط دیالوگ داری!)

دوربین تریپ دور سریع یه عالمه صحنه رو خیلی تند فیلم برداری میکنه که از بین اونا فقط تصاویری از گیاه تاچلیوس پلمبیوم که یهو سر و کله اش کنار دست مورفین پیدا شده قابل تشخیصه و بعد چهره ی متعجب مورفین و دستش که با گیاه برخورد میکنه و زبونش که شیش متر بیرون میفته و بعد...

مورفین گانت به آرامی دراز کشید. نگاه رویاییش را به آسمان دوخت، تکه های چیز به آرامی از آسمان روی زمین فرود می آمدند، مورفین احمقانه لبخند میزد و حالا که بر روی کپه ای از چیز دراز کشیده بود دستهایش را به آرامی روی زمین میکشید و پروانه درست میکرد.. آهنگ ملایم و عاشقانه ای پخش میشد و مورفین لحظه به لحظه بیشتر زیر آواری از چیز های خیالی مدفون میشد..

دو گیاه و دو جانور که می توانند ذهن افراد را تسخیر کنند نام ببرید و نوع حالتی که در شما به وجود می آورند را بنویسید.


جانوران :


مار: ملت معمولن با دیدن مار ها اونقدر شوکه میشن که قادر به ادامه ی حرکت نیستن، اووونقدر سر جاشون می مونن و معطل میکنن که اگه ماره ندیده بودتشون هم، بلاخره میاد می بینه میگیره میخورتشون! روی همین حساب همیشه فرض این بوده که مارها قادر به تسخیر ذهن انسانن، حتی توی کارتون (!) های بیدل! هم وقتی شخصیت کارتونی با یه مار روبرو میشه، مار شروع به هیپنوتیزم طرف میکنه که این باز برمیگرده به همون باوری که انسان ها، چه مشنگ و چه جادوگر از این جانور دارن.

مارمولک: جیمز ها معمولن با دیدن مارمولک ها اونقدر شوکه میشن که قادر به ادامه ی حرکت نیستن، اووونقدر سر جاشون می مونن و معطل میکنن که اگه مارمولکه ندیده بودتشون هم، بلاخره میاد می بینه میگیره میخورتشون! روی همین حساب همیشه فرض این بوده که مارمولک ها قادر به تسخیر ذهن انسانن، حتی توی کارتون (!) های بیدل! هم وقتی شخصیت جیمز کارتونی با یه مارمولک روبرو میشه، مارمولک شروع به هیپنوتیزم جیمز میکنه که این باز برمیگرده به همون باوری که جیمزها، از این جانور دارن!

ببین ایوان این یعنی اند خلاقیت بود خداییش!

گیاهان :

کاکتوس : بیابونی هاش اونقدر بلند و بزرگن که انسان محو تماشاشون میشه و همونطور جلو میره، وقتی به خودش میاد که با کاکتوس یکی شده! به دلیل همین مبهوت شدن ناگهانی، کاکتوس جزو گیاهان تسخیر کننده و خطرناک محسوب میشه.

گل سرخ : زیبا و مغرور.. تسخیر کننده ی درجه ی یک! وقتی محو غنچه اش میشین اصلا به فکرتون نمیرسه ممکنه گلبرگ هاش همین الان باز شه و یه زبون دراز و لزج ازش بزنه بیرون و شما رو یه لقمه ی چپ کنه! خب چون نمیکنه....

نکته: نویسنده تسخیر شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 تیر 1388 19:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال اول ->

تنها چیزی که در ذهنش پیدا می کرد، احساس گرسنگی بود. مدت ها بود که حس دیگری را نمی شناخت. به سراغ آشغال های انباشته شده رفت. دستش به یک کیک گاز زده شده خورد. کیک! خواست کیسه را از میان بقیه بیرون بکشد که بعد انگار به دنیای دیگری وارد شده بود. همه جا نورانی و سفید بود غیر از چند صخره ی قهوه ای...!
ناگهان صخره ها به طرفش آمدند. سطحشان صاف صاف بود و وقتی نزدیکتر شدند، احساس کرد که باید نرم باشند! سوراخ های ریز و کوچک....درست مثل یک کیک کشمشی! چقدر کشمش دوست داشت. فقط چهار، پنج دفعه خورده بود. وقتی کیک را در آشغال ها پیدا کرد، از ته دل خواست که کشمشی باشد.
کمی بعد مطمئن شد که واقعا آن ها کیک های بزرگ هستند! ولی چه اهمیتی داشت؟ اصلا دیگر این چیزها برایش تعجب برانگیز نبود. او گرسنه بود و حالا این همه کیک در دسترس! به سمت یکی از آن ها حمله برد. هنوز کاملا نزدیکش نشده بود که کیک به سمتش جهید و او را به عقب پرت کرد. از طرف های دیگر هم، چند تای دیگر آمدند و او را احاطه کردند. هر لحظه جلوتر می آمدند. متوجه شد که اگر سرجایش بماند، قطعا توسط آن ها له خواهد شد! چاقویی را از جیبش درآورد و جلو رفت.
- شما هنوز هم کیکین! پس نرم هم هستین!
با چاقو خیلی سریع، یک مکعب از کیک برید و داخل سوراخ ایجاد شده پناه گرفت. چند ثانیه بعد، محکم با هم برخورد کردند و هرکدام عقب رفتند. آن ضربه می توانست پایان زندگی اش باشد. از سوراخ بیرون پرید و دوان دوان از محاصره ی آن ها بیرون آمد.
او از این توهم خوشش می آمد. گرچه خودش نمی دانست که واقعیت نیست. در آن دنیا غرق شده بود و معلوم نبود که پایان کار چه می شود....این وضع تا کی ادامه خواهد داشت؟! شاید اگر می دانست چه می شود، هرگز نزدیک آن کیسه ها نمی شد. کیسه هایی که نزدیک آن گیاه خطرناک انداخته شده بودند. آن گیاه شوم!!


سوال دوم ->

گیاه جتمنگور: این نوع فقط در هندوستان یافت می شود. نزدیک شدن به آن کافی است تا فرد به حالت خلسه فرو برود. جدیدا دولت تعداد زیادی از آن ها را شناسایی کرده و نرده هایی اطرافشان کشیده. ولی این نمی تواند جلوی افراد کنجکاو را بگیرد. وقتی به آن نزدیک می شوند، بدترین لحظه های زندگی انسان در ذهنش می چرخد و وجود او را پر از شرمساری، نگرانی و ترس می کند. گاهی افراد به دلیل دیدن گناهانشان، پشت سرهم، دست به خودکشی می زنند. اما هیچ کس نمی تواند جلو برود و جسدها را جمع کند....! بعضی می گویند که گیاه از این جسدها تغذیه می کند! چون ظرف مدت کوتاهتری ناپدید می شوند!
هیچ گونه استدلالی در مورد این گیاه وحشی نیست....

گیاه ساقه پیچیده: در آفریقا، برزیل و بعضی کشورهای اروپایی یافت می شود. یک راه برای نزدیک شدن به آن هست. باید ذهن را چند لحظه از فکر و خاطره خالی کرد و آن وقت، به آن نزدیک شد و برش داشت. وقتی کسی این گیاه را از ساقه ی اصلی درختش جدا می کند، مالک گیاه می شود. بعد کافی است آن را مثلا در جیب یک نفر دیگر بیندازد. آن وقت او فرمانبردارش می شود. طلسم این گیاه از طلسم فرمان قوی تر است و مدت بسیار طولانی ای می ماند. البته اثر آن بعد از دو سال، به طرز چشمگیری کاهش پیدا می کند اما همچنان وجود دارد. هنوز کاملا مشخص نیست که اولین نفری که از این گیاه استفاده کرده کی بوده و چگونه به کاربردش پی برده. شایعه های زیادی وجود دارد. متاسفانه، گیاه معرفی شده و خیلی ها برای شکارش سفر می کنند اما راه رفتن در جنگل هایی که ساقه پیچیده در آن ها می روید، کار سختی است...

دندان سرخ: یک نوع گرگ محسوب می شود که نزدیک دو قطب زندگی می کند. افراد کمی با آن برخورد کرده اند و همه هم از آن تاریخ به بعد، عوض شدند. ساکت تر و فلسفی تر. چیزی از دیدارشان نمی گویند جز اینکه ذهنشان به نوعی تسخیر می شود. شایعه ها می گویند که این گرگ، برخی از رازهای طبیعت را که انسان ها هنوز نمی دانند، بیان می کنند. دندان سرخ با آدم هایی که در راهش می بیند، نوعی ارتباط برقرار می کند. فرد دلخواهش را از میان گروه برمی گزیند و اسرار را به او می گوید. مغزش را در اختیار می گیرد و برای چند لحظه، او را از این دنیا جدا می کند.

فرفری تپل: موجودی کوچک و سبز رنگ. با چشمان ریز و موهای پرپشتی که تمام بدن مکعب شکلش را پوشانده اند. به سختی به دام می افتد. خیلی سریع همه ی تله ها را رد می کند و کیلومترها دور می شود. اگر کسی موفق شود آن را بگیرد و در کف دستش بگذارد، درباره آرزوهایش با آن گفتگو می کند! فرفری تپل، آرزوهای آن فرد را می سنجد و به او می گوید که اگر این طور ادامه دهد، احتمال رسیدن به هدف چقدر است. راه هایی به او پیشنهاد می کند و طریقه ی رفع خطاهایش را به او می گوید. در کتابی آمده که کاپیتان یک تیم بلغاری، هفته ها دنبال این موجود گشت و وقتی آن را به طرز معجزه آسایی با کمک هوشش گرفت، درباره ی مسابقه های پیش رو و احتمال موفقیت تیمش با فرفری مشورت کرد. نتیجه به دست آمده، فوق العاده بود! آن تیم، از گمنامی نجات پیدا کرد و سالها جزو بهترین بود اما بعد، از چیزی که در اول بود هم بدتر شد. این کاپیتان، غرور خود را مقصر این حادثه می داند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هنوز در همین نزدیکی شاید منتظر ماست
یک جاده
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1388 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول: رولی بنویسید و در آن، ماجرای فردی را شرح دهید که با گیاه تاچلیوس پلمبیوم تماس پیدا کرده باشد و بسته به موقعیتی که موجب تماس گیاه شده، توهم ذهنی فرد را شرح دهید. (مربوط بودن تصورات شخص، با موقعیت به وجود آورندۀ توهم بسیار مهم است.) – 20 امتیاز


پسرک همان طور که داشت از میان درختان انبوه راه خود را باز می کرد به مرگ مینوتور ، انتقام ، غار دوران کودکیش ، مادر مرده اش فکر می کرد.
پسرک به دنبال ردی از هیولا ها به هر جا سر زده و حالا داشت در یکی از خطرناک ترین و بزرگترین جنگلها دنبال انها می گشت ولی اینجا هم ردی از انها نبود.
پسرک شاید در همین 12 سال عمرش به اندازه یک مرد 200 ساله تجربه داشت .
و از دیدن مرگ دیگران لذت می بورد حالا چه هیولا چه انسان چه حیوان...
پسرک همان طور که داشت راه میرفت دستش را به برگ یه گیاه کشید و رد شد هنوز چند قدم نرفته بود که احساسی عجیب درونش به وجود امد ، چشمانش سیاهی رفت و تغادلش را از دست داد ...

توهم

مادرش در غار داشت می دوید که مینوتور اورا کشت و پسرک را بزرگ کرد.

پسرک کنار جسد مینوتور نشسته و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر بود ، مرد قاتل بعد از کشتن مینوتور از غار رفت.

پسرک برای اولین بار در دنیایی خارج از غار بود ؛ پسرک انتقام مرگ مینوتور را از قاتلش گرفته بود و داشت دیوانه وار میخندید...

پسرک در دنیایی بزرگتر از حد تصورش سرگردان بود و با دزدی زندگی خودش را می گذراندتا این که از گله هیولا ها سر در اورد و از دیدن دعوای هیولا ها ومرگ انها لذت می برد ، نا گهان از میان گله هیولا ها مینوتور بیرون امد ، تعدادی را کشت و به کنار پسرک امد و او را مثله همیشه روی دوشش گذاشت .
مادرش در میان هیولا ها داشت تکه تکه می شد ولی پسرک می خندید و و داد می زد.

بیداری

پسرک انگار از خوابی بیدار شده بود ؛ لحظاتی را نشت تا همه چیز یه خاطرش بیاید...
مینوتور دیگر هرگز در کنارش نبود ، وقتی مینتور مادرش را کشته بود او فقط یه مینوتور خندیده بود!!!
او انتقام مرگ مینوتور را از قاتلش گرفته بود.
در دنیایه هیولا ها سر خوش بود ولی انها را گم کرده بود و در میان انسان ها بود...
وحالا هم به دنبال هیولا ها بود.

پسرک وقتی همه چیز یادش امد دوباره سردو بی روح شد ، بلند شد و به دنبال سرنوشتش به راه افتاد.


تکلیف دوم: دو گیاه و دو جانور که می توانند ذهن افراد را تسخیر کنند نام ببرید و نوع حالتی که در شما به وجود می آورند را بنویسید. (8 نمره)

موجودات:

دیوانه سازها:
با زدیکی شدن انها به فرد با عث می شود که وی تمام خاطرت ناگوار گذشته خود را به یاد بیاورد و در صورت بوسیده شدن فرد توسط این موجود روح فرد تسخیر می شود.

نارگویلها:
وقتی این موجودات را از درون خاک که محل زندگی انهاست بیرون بکشی ، این موجودات شروع به جیغ و فریاد می کنند که این جیغ ها به سبک مشخصی جادویی هستند و باعث می شوند فرد در چند لحظه دچار سردر گمی و فراموشی شود.

گیاهان:

ماناتاکایه کوهی:
در صورت خوردن این گیاه فرد احساس می کند دیکر توانایی انجام هیچ کاری را ندارد و فردی بی ارزش و پوچ است وبه همین دلیل خودش را از هرگونه جمعی و جامعه دور می کند.

بلگخات سبز:
این گیاهی بسیار نادر و خطر ناک است که با مصرف ان فرد نصبت به همه اطرافیانیش عصبانی می شود و حسی خون خوارانه در وی به وجود می اورد که تمایل کشتنه همه را دارد.
لرد سیاه از این گیاه در مواقع ضروری به قولهای کوهستان می داد تا بخورند و بیش از پیش وحشی شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال اول :


تمام خاطرات زیبایش را به خاطر آورد.آن لحظات خوش، در کنار هم، در هرجایی.هیچ چیز خوشی را از آن دو نمیگرفت، هیچ چیز تواناییش را نداشت.
زندگی سرشار از عشق و دلبستگی، سرشار از لذت و شادی.تک تک لحظات خوش با هم بودنشان را به وضوح به یاد داشت.
روز که لب ساحل ، روی شن ها دراز کشیده بودند، و یا روزی که در جنگل های بکر لندن، با هم قدم میزدند.صدای چهچهه پرندگان، خوشآمد گوی عشقشان بود.

اما از آن عشق، تنها چیزی که به ارث برده بود، سکوت و تنهایی کنونی اش بود.سکوتی که پس از آن واقعه دل خراش، یک لحظه هم رهایش نکرده بود.
دیگر تاب ایستادن نداشت، به راه افتاد و در همان جنگلی که روزی، پذیرای دو جای پا روی خاک خیسش بود، به تنهایی قدم زد.
ذهنش مشوش بود، نمیدانست چه کند.لحظه های زیابی عشقی که روزی تمام زندگیش را میساخت لحظه لحظه تسخیرش میکرد.
خم شد و برگ پنج پر زیبایی را برداشت و به راه افتاد.چند قدمی بیشتر راه نرفته بود کهچشمانش سیاهی رفتند.


***کمکم کن آبر، کمک کن!
آتش همه جا را گرفته بود، پیکر بلند قامت و سیاه پوشی بر فراز پیکر دختر جوانی ایستاده بود!لبخند وحشیانه ای بر لب داشت.و آن طرف تر، آبرفورث به درختی بسته شده بود.ثانیه ها همچون پتک بر سرش میکوبیدند.او آنجا بود، اما نمیتوانست برای تنها عزیز زندگیش کاری کند.
- خواهش میکنم، تمومش کن، منو بکش...
مرد با خونسردی لبخندی زد و گفت : حالا خیلی زوده، باید خیلی بیشتر از اینا درد بکشی...کروشیو!
پیکر ظریف دخترک به طرز دیوانه واری تکان میخورد.از درد به خود میپیچید.آبرفورث بی اختیار گریه میکرد.نمیدانست باید چه کند، از نگرانیش منیتوانست چشم بر آن صحنه ببندد و از طرفی نیز ذهنش یارای مقاومت در برابر دیدن آن صحنه ها را نمیداد.

لحظه ای بعد، بدن دخترک دیگر تکانی نخورد.مرد سیاهپوش رو به آبرفورث کرد و گفت : همین بود؟همین بود اون همه دم زدنت از قدرت جادویی؟ببین کیو جلوت کشتم آبرفورث دامبلدور!تو هیچی نیستی!
سپس قهقهه ای زد و ناپدید شد.لحظه ها، آتش به جان مرد چوپان میفشاندند.دیگر قدرت اندیشیدن نداشت.

به خود آمد، با ترس برگ را به زمین انداخت.تمام صحنه های از دست دادن عشقش را دوباره به چشم دیده بود!



سوال دوم :

گیاه پتریموس ناتینگا :
این گیاه میتونه زمانی رو که یک فرد در طول زندگیش بیشترین فار عصبی رو تحمل کرده رو باز سازی کنه.بطور مثال یه نفر در فوت یکی از نزدیکانش خیلی فشار عصبی داشته، رایحه این گیاه باعث میشه عینا همون درگیری ذهنی به فرد وارد بشه.

گیاه دارلینگ سوییتی :
وقتی این گیاه با پوست درست برخورد کنه، مقداری از عصارش رو از راه پوست وارد بدن میکنه و این باعث میشه تا فرد به راحتی اولین جنس مخالفی رو که میبینه نسبت بهش علاقه پیدا کنه.درصد های کنترل شده ای از عصاره این گیاه رو برای تولید معجون های عشق استفاده میکنند.


تسترال :
این نوع حیوانات همونطور که میدونید فقط برای افرادی قابل مشاهده هست که مرگ شخصی رو دیده باشند.هنگام مواجه یک فرد که قادر به دیدن تسترال نیست با این حیوان، صحنه هایی از کشتار به صورت بسیار گذرا بر ذهن وی نقش میبندد.منظور از کشتار فی نفسه اون چیزی هست که ما بهش مرگ میگیم نه اینکه کسی کسی رو بکشه.

هیپوگریف :
این حیوان که مظهر غرور و قدرت در دنیای جادویی هست، در نگاه اول، حس شجاعت و بی باکی فراوان به فرد وارد میکنه.در جنگ های گذشته جاوگران همواره از این حیوان هم برای حرکت های جنگی و هم برای ایجاد بی باکی در بین افراد استفاده میشده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسۀ دوم

سر و صدای کلاس تا راهرو می رسید. منشا صداها کسی نبود جز دوشیزۀ شرور ریونکلا، گابریل دلاکور که با دردست داشتن بال یک سوسک، به دنبال لینی وارنر می دوید:
- لینی بوقی، صب کن دیه! می خوام نشونت بدم چشاش چقده خوشگله.

- نمی خوااااااااااااااااااااااام... باااااااااااااااادی... کمـــــــــــــــــــــــــک!

بادی (!) یا همان بادراد مورد نظر، به شدت سرگرم قالب کردن صابونی سیاه رنگ به آبرفورث دامبلدور بود:
- ببین آبر، جون نن جونم این بهترین صابون بزشوری در سراسر دنیای جادوئیه.

- آره جون نن جونت! منو شدید یاد دانگ کتاب میندازی.

درب کلاس باز شد. همه با به یاد آوردن ماهیت واقعی معلم کلاس، به سرعت سر جاهایشان نشستند به جز گابریل که به دلیل سرعت بیش از حد، نتوانست خود را کنترل کند و گرووووووووووووووومپ! با مورگانا برخورد کرد و گلدانی که در دست مورگانا بود، به زمین افتاد و شکست.

تمام کلاس در سکوت و بهت فرو رفت. مورگانا سوسکی که لای انگشتان گابریل دست و پا میزد گرفت و به یک لقمه، بلعید:
- خوب دیگه. دلیلی برای جیغ کشیدنت نمی بینم دوشیزه وارنر. دوشیزه دلاکور، چرا همونجوری خشکت زده بچه؟ فورا گرد و خاک این گلدون رو جمع کن. ولی مواظب باش. دستت حتی به یه برگ، یا گلبرگ این گیاه نباید بخوره.

گابریل که هنوز از قربانی شدن سوسک عزیزش، متحیر بود با عجله تکه های شکستۀ گلدان را جمع کرد و مورگانا، با یک حرکت چوبدستی، کلیۀ برگها و ساقه های گیاه را به روی میز منتقل کرد و حفاظی شیشه ای در اطراف آن ظاهر نمود. پس از آرام شدن کل کلاس، شروع به صحبت کرد:
- هممم... درس امروزمون درمورد جانوران و گیاهانی هست که می تونن ذهن شما رو تسخیر کنن و روی تصمیماتتون تاثیر بذارن. نمونۀ این گیاهان، همینی هست که اینجا می بینید: تاچلیوس پلمبیوم. به محض لمس این گیاه، دچار توهماتی میشید که بسته به روحیاتتون در لحظۀ لمس گیاه، متفاوته. مثلا دوشیزه دلاکور، در لحظه ای که گلدون این گیاه رو شکست، اگه به برگ های این گیاه دست می زد، ممکن بود توی توهماتش یه سوسک غول پیکر رو بینه که اومده خواستگاریش.

کلاس از خنده منفجر شد. مورگانا صبر کرد تا صدای خنده ها به پایان رسید و ادامه داد:
- از این نوع گیاهان که بتونن به این میزان چشمگیر روی ذهن تاثیر بذارن، در جهان بسیار نادر هست. منتهاش جانوران و گیاهانی در سطح پایین تر وجود دارن که به میزان محدودی می تونن روی ذهن افراد تاثیر بذارن. مثلا گل رزی که یه مشنگ عاشق، به معشوق خودش میده تا لحظات محدودی می تونه ذهن اون فرد رو تسخیر کنه. و یا موجودی مثل سوسک، به دلیل مزۀ خوبی که برای بعضی انسان ها داره، و یا حالت چندشی که در سایر افراد ایجاد می کنه، می تونه به طرق مختلف ذهن رو با حالت لذت یا چندش تسخیر کنه.

در همین لحظه، مورگانا از پنجره نگاهی به کاهش تدریجی ارتفاع خورشید انداخت و با عجله تکالیفی را روی تابلو ظاهر کرد و به سرعت از کلاس خارج شد.

تکلیف اول: رولی بنویسید و در آن، ماجرای فردی را شرح دهید که با گیاه تاچلیوس پلمبیوم تماس پیدا کرده باشد و بسته به موقعیتی که موجب تماس گیاه شده، توهم ذهنی فرد را شرح دهید. (مربوط بودن تصورات شخص، با موقعیت به وجود آورندۀ توهم بسیار مهم است.) – 20 امتیاز

تکلیف دوم: دو گیاه و دو جانور که می توانند ذهن افراد را تسخیر کنند نام ببرید و نوع حالتی که در شما به وجود می آورند را بنویسید. (8 نمره)

2 نمرۀ باقیمانده مربوط به میزان خلاقیت شما، در تکلیف دوم می باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/4/17 0:51:22
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/4/17 1:46:10
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه اول:

آبرفورث دامبلدور: 15 + 14 = 29
جسارتا، به دلیل استفاده از کلماتی که برای دانش آموزان مدرسه نامناسبن (کلماتی مث: کره بز، وحشی ها و... ) یک نمره از رولتون کم شد تا مرلین رو به خاطر تعویض استاد، شکر کنید. البته نتیجه گیریتون هم کلیشه ای بود.

گابریل دلاکور: 15 + 14 = 29
نتیجه گیری رولت مث بچه دبستانیا بود.

لینی وارنر: 15+15 = 30
حقش بود به دلیل ارجاع ملت به تالار ریون و تشویق به ساختن شناسه های میلیونی، اصن به رولت نمره ندم.
ولی کارت درسته.

بادراد ریشو: 15 + 15 = 30
خوب بود.

سارا اوانز: 15 + 12 = 27
حالت خلسه؟
رولت ماجرای خوبی رو داشت و اگه به خوبی بهش پرداخته بودی، نمره کامل رو می گرفتی ولی با سر هم بندی نوشته بودیش. اگه کمی حوصله به خرج داده بودی، شخصیت پردازی بهتری کرده بودی و ماجرا رو کمی بهش بال و پر داده بودی (تا حدی که خسته کننده نشه) می تونستی به راحتی نمرۀ کامل رو بگیری.

آلبوس دامبلدور: 15 + 13 = 28
کم لطفی فرموده بودید استاد. شما هم خیلی سریع رول زده بودید و کاملا از روی رفع تکلیف. به هرحال، تا همون حدی هم که انرژی گذاشتید، رول خوبی بود.

نارسیسا مالفوی: 12 + 15 = 27
مورد اول تکلیف اولت (پول) تکراری بود و توی تکلیف گابریل دلاکور وجود داشت.
رولت خیلی خوب بود.

بللاتریکس لسترنج: 15 + 15 = 30
خوب بود.

لی لی پاتر: 12 + 15 = 27
مورد دوم در تکلیف اولت تکراری بود (عامل قدرت) و قبلا در تکلیف گابریل دلاکور بهش اشاره شده بود.
رولت خیلی خوب بود.

جمع امتیازات:

گریفیندور: 29 + 27 + 28 = 84 تقسیم بر سه = 28
هافلپاف: 27 تقسیم بر سه = 9
ریونکلاو: 29 + 30 + 30 = 89 تقسیم بر سه = 29.6666 که وقتی روند میشه = 30
اسلیترین: 30 + 27 = 57 تقسیم بر سه = 19

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خواندن ذهن و چفت شدگی
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1388 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سه عامل خارجی غیر جاندار که می توانند ذهن شما را تسخیر کنند نام ببرید و روش مقابله با آن ها را بیان کنید.

1- شهرت: تصور كنيد يه نفر هر جا كه مى ره همه مى شناسنش و محبوبه. در نتيجه شرايطى مشابه لاكهارت پيدا مى كنه. تمام ذهنش معطوف اين شهرت مى شه و بايد بهش فكر كنه در نتيجه خود شيفته مى شه. راه مقابله با خود شيفتگى هم اينه كه يه كسى توى زندگى فرد پيدا بشه و بهش بگه كه واقعا كيه و بهش يه تلنگر بزنه.

2- قدرت بى حد و حصر: اگه يه نفر انقدر قدرتمند بشه كه تمام دنيا رو در سلطه ى خودش ببينه نشونه ى اينه كه قدرت وجودش رو تسخير كرده و براى اين كه ازش نجات پيدا كنه تنها راه شنيدن صداى زنگ كليساست كه مى تونه غرور رو از وجود آدم بشوره.

3- انديشه ى مرگ: آدم هايى كه دائم به مرگ فكر مى كنن، زندگى رو از دست مى دن. به فكر كردن به مرگ و نيستى دهنشون به طرف پوچ گرايى سوق پيدا مى كنه. راه نجات از تسخير مرگ هم داشتن اميده. و استفاده از لحظه ها و در يك جمله غنيمت شمردن دم.

تکلیف دوم: یکی از عوامل نام برده شده در تکلیف اول را درنظر گرفته، براساس آن رولی بنویسید که آثار نامساعد این عامل بر زندگی شما یا یکی از بستگانتان یا یکی از اجدادتان را نمایش دهد.[لزومی ندارد که قهرمان ماجرا، خودتان باشید.]

وقتى از خواب بيدار شد، نمى دانست كجاست. خود را بر بالاى يكى از برج هاى هاگوارتز احساس كرد. اما نمى دانست چطور به آنجا آمده است. احساس خوبى داشت. جهان مال اوست. همه چيز، حيوانات، انسان ها و هر چيزى كه اينجا هست فقط و فقط متعلق به اوست.
- جيمز، اينجا چى كار مى كنى؟
- به تو هيچ ربطى نداره من اينجا چى كار مى كنم.
- شوخيت گرفته؟ اين كه ازت امتياز كم نمى كنم دليل نمى شه تا اين حد از مقررات سرپيچى كنى.
جيمز كه لحظه به لحظه عصبانى تر مى شد از پله هاى برج پايين آمد، يقه ى رداى ريموس را گرفت و گفت:
- ببين ريموس، تو دوستمى. اين درسته.ولى اگه پاتو از گليمت درازتز كنى بد مى بينى. شب بخير.
اين را گفت و ريموس حيران را آنجا رها كرد.
صبح روز بعد سيريوس خواست او را از خواب بيدار كند. اما او كه محو قدرت بى حد و حصرش شده بود در جواب سيريوس سرش داد كشيد:
- برو گم شو از اين اتاق بيرون. نمى فهمى من بايد بخوابم.
- جيمز تو چت شده؟
- من چيزيم نيست. اين تويى كه همش خودتو به پر و پاى من مى پيچونى. حالا از جلوى چشام دور شو چون نمى خوام ببينمت.
تا دو روز وضع به همين منوال بود و او حتى معلمانش را نيز از دست خود عاصى كرد. دوستانش نمى دانستند مشكل او چيست. اما سعى مى كردند او را به خود بياوردند. روز سوم تصميم گرفت كمى از قدرتش براى تفريح استفاده كند. دنبال يك سوژه گشت و خيلى زود آن را پيدا كرد.
- زرزروس! با توئم احمق كله پوك!
- اگه يه دفعه ديگه با من اين جورى صحبت كنى كارى مى كنم كه پشيمون بشى.
- چرا به جاش كفشامو ليس نمى زنى؟
جمعيت حاضر قهقهه زدند. اما سيريوس و ريموس اخم كردند. سيريوس كه معمولا در اين گونه تفريحات شركت مى كرد، اين بار احساس خطر كرده بود. مى ترسيد اين بار جيمز پا را از گليمش فراتر بگذارد.
پس از چند دقيقه جيمز با خيال راحت هر بلايى خواست سر اسنيپ بينوا آورد. با كار هايش هيچكس حتى جرات نزديكى به او را هم نداشت، چه رسد به اين كه از اسنيپ دفاع كند.
- حالا مى گى كه غلط كردى يا نه؟
اسنيپ در حالى كه چهره اش از درد و تحقير در هم رفته بود خواست جوابش را بدهد، اما جيمز با طلسمى ديگر، ضربه اى ديگر به او وارد كرد. اسنيپ، صورتش را كه از خون پوشيده شده بود با دو دست گرفت و بر زمين افتاد.
ديگر هيچكس نمى خنديد. همه بهت زده بودند. همه نفرت را با تمام وجود احساس مى كردند. مى خواستند به كمك اسنيپ بشتابند اما مى ترسيدند، جيمز، اين بار سر آن ها بلايى آورد. عجيب بود كه اين بازيكن محبوب كوييديچ فقط ظرف چند دقيقه اين گونه احساسات ديگران را نسبت به خودش متحول كرده بود. هيچ يك از آن جماعت راز تسخير ذهن جيمز توسط قدرت را نمى دانستند. وقتى جيمز براى آخرين بار چوبدستيش را بلند كرد. دامبلدور كه آرام آرام به آن جا نزديك مى شد ناقوسى را كه از غيب ظاهر كرده بود به صدا در آورد و پس از سه روز سرانجام جيمز را نجات داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Snape to Harry:
Telling you is the only ch