جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- قاضی محترم دادگستری شعبه ی 13! بدین وسیله اعلام می کنم که این ویلا متعلق به من می باشد!

قاضی عینک گردش را روی صورتش جا به جا کرد و قلمش را بالا گرفت:
- دلیلتون رو ارائه کنید.

بلاتریکس لسترنج، ابروانش را بالا انداخت و اخمی کرد:
- دلیل بالاتر از این که من بلاتریکسم؟

قاضی متفکرانه به وی خیره شد و به فکر فرو رفت. در همین لحظه لوسیوس مالفوی از آن طرف سالن فریاد کشید:
- خب من دیگه برم. تکلیف ملک ما معلوم شد.

بلاتریکس با عصبانیت به لوسیوس نگاهی کرد و زیر لب غرید:
- من مدرکی دارم که ثابت می کنه قصر خانواده ی مالفوی هم متعلق به منه!

قاضی شانه هایش را بالا انداخت و بلا ادامه داد:
- چه مدرکی بالاتر از این که من بلاتریکسم؟

مورگانا آهی کشید و موهای بلندش را پشت سرش انداخت.
- دلایل شما باید منطقی و واضح باشن خانم لسترنج! این دلایل مارو به جایی نمی رسونه.

بلاتریکس کروشیویی را به طرف قاضی فرستاد و تکه کاغذی را روی میز او انداخت:
- تموم شبو دنبال این مدرک می گشتم. توی قدیمی ترین صندوق گنجینه های خوانوادگیمون پیداش کردم. این مدرک نشون میده که ریگولوس بلک از خاندان بلک طرد شده و به هیچ عنوان حق نداره که ادعایی درمورد املاک ما داشته باشه!

قاضی یکی از ابروهایش را بالا انداخت و مشکوکانه به تکه کاغذ خیره شد. ریگولوس معترضانه دهانش را باز کرد که در یک لحظه با برخورد کروشیویی دیگر به حلق (!) وی، دهانش بسته شد و بلا ادامه داد:
- طبق این مدرک ریگولوس بلک، مدرک قهوه ای رنگ را تایید کردند.

قاضی عینکش را به چشم زد و با دقت به امضا نگاهی کرد. ریگولوس که از شدت عصبانیت سرخ شده بود زیر لب غرید:
- طلاق نارسیسا و لوسیوس به ما ها چه ربطی داره! قصر مالفوی به لوسیوس میرسه و خانه ی بلک هم همونطور که قبلا در اختیار خاندان بلک بود، در اختیار همه ی ما خواهد بود.

قاضی مشکوکانه به ریگولوس نگاهی کرد:
- بی اجازه ی دادگاه صحبت کردید؟ توهین به قانون؟ می دونید مجازات کیفریش چقدره؟!

سپس آهی کشید و ادامه داد:
- خب خانوم لسترنج! تا اینجای حرف های شما رو شنیدیم...اگر فرض کنیم که با توجه به این مدارک ریگولوس بلک از لیست مالکین ویلای بلک حذف میشه..بو با توجه به این موضوع که بلک دیگه ای در خواست سهم از این ویلا نکرده و مدعی نیست...باز هم کس دیگه ای هست که باعث میشه شما نتونید صاحب مطلق اون ویلا باشید. خواهرتون نارسیسا بلک.

چشمان بلا برقی زد.
- سیسی به من گفته که از وقتی از شر لوسیوس خلاص شده، تصمیم گرفته که مجردی سفر کنه. پس احتیاجی به ویلا نداره. اما باز هم..سیسی خواهر منه و من و سیسی نداریم! درضمن من خواهر بزرگترم در نتیجه ویلا متعلق به هر دوی ما خواهد بود. اما من بزرگترم! زورم هم بیشتره! سهم من باید بیشتر باشه!

قاضی با دقت همه چیز را نوشت و قلمش را روی میز انداخت.
- خب..دیگه صحبتی ندارید؟

- دیگه صحبتی ندارم!

سپس شنلش را پوشید و آهسته از سالن خارج شد. قاضی به برگه هایش نگاهی کرد و آن هارا در کیف کوچکی که روی میز بود چپاند. سپس با چکش سبز رنگش روی میز کوبید:
- ختم جلسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
یهو در دادگاه باز میشه و دو سه تا جادوگر درحالیکه یه برانکار دستساز رو حمل میکنن وارد میشن. داخل برانکار جسم نحیف و نزاری قرار گرفته.

اونا برانکارو میذارن وسط صحن دادگاه و میرن یه گوشه می ایستن.

لوسیوس مالفوی با زحمت فراوان شروع به حرف زدن میکنه: م... م...

قاضی دستور میده یه لیوان آب بیارن. لیوان آبو میریزن رو سر لوسیوس تا به حرف بیاد.

لوسیوس: ها... اخیش... من در شرایط جسمی خوبی قرار ندارم...

قاضی میپرسه: چه بلایی سر شما اومده؟ شما بیمارستان بودید؟

لوسیوس: راستش اون روز منو بردن بیمارستان که بستری کنن. بعد نمیدونم کدوم بی وجدانی در بیمارستانو تخته کرده بود هر کی هم میرفت بستری بشه مینداختش بیرون...


قاضی با چکش میکوبه رو سر بقل دستیش و میگه: دادگاه رسمیه! بحث حاشیه و کذب نداریم. لطفا حرف مرتبط با موضوع بزن.

لوسیوس: بله... من... نظری... ندارم... ولی قصر پدر بزرگم... مال پدربزرگمه... میخوایم بکوبیم برج بریم بالا.... ویلای آبا و اجدادی بلک ها هم... مال بلک هاست... بهتره به جای اینکه نصفشون کنیم، هر خانواده... ملک خودش رو برداره و بره پی کارش...

ابرکسس میگه: ایضاً دراکو مالفوی هم جزو املاک ما تلقی میشه!


همه شدیدا در فکر فرو میرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 02:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس که خیلی خوشتیپ بوده، از در دادگاه میاد تو و در دم کلی ادم بیکاری که واسه فضولی اومده بودن، از دست میرن.

ریگولوس میره سمت قاضی و اجازه میگیره که حرف بزنه، قاضی هم که تحت تاثیر خوش تیپی ریگولوس بوده به ابرکسس میگه بشینه و ریگولوس حرفشو بزنه.

ریگولوس: جناب قاضی امر کرده بودید برای تعیین مالک ویلای بلک ها خدمت برسم...
بقیه ملت فضول و بیکار هم از صلابت صدای ریگولوس کر میشن.
قاضی: بعله، ادامه بدید.

ریگولوس: ملک ویلای بلک ها واقع در حومه شهر لندن، به اسم من سند زده شده.
پدربزرگم فینیاس نایگلوس بلک؛ این ملک رو که به نام ایشون بوده، به نام من سند زدن و من مالک اون ویلا هستم و ایشون حاضرن شهادت بدم.

و در مورد ملک مالفوی ها هم باید بگم، طبق قراردادی که برای کوبیدن و ساختن قصر مالفوی ها من با شخص لوسیوس مالفوی داشتم، 3 دانگ از اون خونه، به نام من سند زده شده.

قاضی: شاهدی هم دارید؟

ریگولوس: توی خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه هست!

قاضی: بسیار خوب! صحیح است...
ریگولوس: متشکر از محضر شریف دادگاه

همه بیشتر به فکر فرو می رن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/29 2:28:14
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/29 2:31:38
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 مرداد 1388 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
قرائت حکم تموم شده بود که ابرکسس با عصبانیت در دادگاهو میکوبه و وارد میشه! و از اونجایی که دادگاه خیلی رسمی بود این دفعه لخت نیومده بود و یه مایو تنش بود!

ابرکسس: اعتراض دارم!

قاضی: به شدت وارد است!

ابرکسس:

در مورد حکم سوم باید عرض کنم که قصر خانوادگی مالفوی به نام منه و به نام لوسیوس نیست! در نتیجه نارسیسا هیچ سهمی از قصر نداره و قصد فروش قصرو هم به هیچ وجه ندارم! ولی اگه سه دنگ از وبلای بلک ها رو به پاس زحمات پدربزرگیم به نامم کنین خیلی ممنون میشم!

در مورد حکم دومم حاضرم که سرپرستی دراکو رو قبول کنم و تا اطلاع ثانوی میتونه بیاد پیش من زندگی کنه! قول میدم کتکش نزنم!

دیگه صحبتی ندارم!

قاضی: بسیار خب... بسیار خب!

و همه به فکر فرو میرن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مرداد 1388 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
رسیدگی به شکایت لوسیوس مالفوی از نارسیسا بلک

قسمت دوم

24 ساعت بعد! (حالا یه خورده اینور اونور، چرا سخت می گیری؟ )

جمیع مشاورین دور میز نشستن و منتظرن قاضی تشریفشو بیاره. قاضی که توی اتاق خودش نشسته و داره با یه دست مقاله ترجمه می کنه و با یه دستشم چرتکه میندازه و محاسباتشو برای مقالۀ جدیدش انجام میده و دنبال دست سومی میگرده که باهاش بکوبه تو سر خودش، یهو چشمش می افته به ساعت روی میز که عقربش روی عبارت: دادرسی لوسیوس و نارسیسا کلید کرده و تکون نمی خوره و با خشم داره چکش بالای سرشو به کاسۀ فلزی بالاتر از سرش می کوبه. (از اون ساعتای قدیمی!)

از جا می پره:
- ای وای! خاک وچوکم شد! الانه که این زن و شوهر کچلم کنن و دچار حس خودبزرگ بینی بشم. (کنایه از بزرگی و کبارت مای لرد. )

تندی مقاله ها و خرت و پرتاشو پرت می کنه گوشۀ اتاق و پروندۀ مالفوی ها رو می زنه زیر بغلش. می دوئه طرف دادگاه اصلی و وقتی در باز میشه خیلی موقرانه پخش میشه وسط دادگاه. آیا کسی جرات داره بخنده؟ نه! شکر سالازار همۀ مشاورا وظیفۀ خودشونو بلدن و کاملا ساکت و مودب سر جاهاشون نشستن و اون چینی که کنار لب هاشون ایجاد شده، ابدا اثر انقباض ناشی از فشار خندۀ سرکوب شده نیست.

- خوب! مشاور شمارۀ سه ادامه بده.

مشاور شمارۀ سه دوباره ورق هاشو مرتب می کنه:
- در ادامۀ جلسۀ قبل باید عرض کنم بانو نارسیسا بارها در محضر همین دادگاه به همسرشان توهین و بی احترامی کردند که نشون میده این کار عادت همیشگی ایشون شده و بلاشک(!) در طول زندگی هم به کرات انجامش دادن:
نقل قول:
برو کفشای بابات رو واکس بزن لوسیفر

نقل قول:
همیچین مهریم رو پس میدی که رودلف لسترنج هم به زن زلیلیت میخنده!

(لازم به ذکره که اینجا علاوه بر توهین، واژۀ ناشناختۀ مهریه رو هم به کار برده که نشونۀ تمایل ایشون به پیچوندن قانون و ایجاد قانون جدیده!)
نقل قول:
لوسی ناز نازی انگار یادت رفته چقدر دم در خونمون کشیک میدادی؟چقدر صدای اون گیتار مسخرت مخ هممون رو میخورد!

نقل قول:
بهتره خفه شی و بذاری صحبت کنم

اینجا جمیع مشاورین به جز یه نفر اظهار نظر می کنن:
- نوچ نوچ نوچ!

قاضی توجهش به اون یه نفر جلب میشه و بهش اجازۀ صحبت میده. ایشون مشاور شمارۀ سیزده هستن که به شدت شانس رو برای جمیع ملت به همراه میارن و هرگز نشده پای ایشون به پرونده ای باز بشه و اون پرونده... (اهم!)

مشاور شمارۀ سیزده از جاش بلند میشه:
- من به کلیۀ موارد مطرح شده توسط دو مشاور اخیر اعتراض دارم. واژۀ مهریه ابتدا توسط جناب مالفوی به کار برده شده، نه لیدی نارسیسا! درضمن زن و شوهر این خونواده هردوشون به هم توهین کردن و میشه از توهین های جناب مالفوی هم صحبت کرد که ابدا شان و اصالت خانوادگی رو حفظ نکردن:
نقل قول:
دراکو به سنی رسیده که میتونه بره برای خودش، حالا میتونم این ضعیفه رو سر جاش بنشونم

نقل قول:
وگرنه چی دختره ی زبون دراز؟

نقل قول:
حالا دیگه واسه من چقدر چقدر میکنی مو طلایی!... بزنم خاندان بلک بیاد جلو چشمت؟

(که البته متوجهید واژۀ «موطلایی» با تمسخر بیان شده! )
نقل قول:
همچین از خونم بندازمت بیرون که مرلین به ریشت بخنده یا تو به ریش مرلین بخندی نه یعنی من به ریش مرلین بخندم

(که نشون میده ایشون، بانوی خودشون رو به «ریش دار بودن» متهم کردن! کم مونده به ایشون «لباس شخصی» هم بگن! )
جمیع مشاورین:
- نوچ نوچ نوچ!

مشاور شمارۀ سیزده ادامه میده:
- البته توهین های بانو نارسیسا رو هم نمیشه نادیده گرفت. مخصوصا اینکه ایشون، به ریاست محترم دادگاه نیز توهین کردن!
نقل قول:
باب تو دیگه چی میگه قاضی آبکی!

جمیع مشاورین کارشون از نوچ نوچ نوچ گفتن گذشته:
-

مشاور شمارۀ سیزده همچنان مدرک ردیف می کنه:
- و البته جناب مالفوی به این سوال مشکوک هم جواب ندادن:
نقل قول:
لوسیوس تو تا حالا چند بار شبا خونه نیومدی؟

و البته بانو نارسیسا هم ابدا درمورد اینکه چرا با یار قدیمی ولدمورت جوراب می شستن، توضیحی ارائه نکردن! و این نشون میده این خونواده از پایه مشکل داره.

جمیع مشاورین:
- صحیح است. صحیح است!

مشاور شمارۀ سیزده:
- و اینجاست که این دو خونواده شروع به ضرب و شتم همدیگه کردن و طی سه پروندۀ طولانی (سه پست آخر!) حرمت دادگاه رو شکستن و کار را به جایی کشوندن که هرکدومشونو باید یه طرف دنیا پیدا کرد. اینجانب برای هر دو عضو خونواده تقاضای اشد مجازات رو می کنم.

مشاورین از جا بلند میشن و کف، سوت، هورا... دس دس دوماد مرخص.... جیــــــــــــــــغ! و درنهایت قاضی دادگاه:
- ساااااااااااااااااااااااااکـــــــــــــــــــــــــت!

همه دچار خفه خون گرفتگی میشن. قاضی انگشتاشو روی میز می کوبه:
- مسخره شو درآوردین. اینجا مگه عروسیه؟

همه شرمنده میشن و سرشونو میندازن پایین. قاضی ادامه میده:
- اینجا یه دادگاه خونوادگیه. جنایی نیس که اشد مجازات داشته باشیم توش! یا طلاق میدیمشون یا نه میذاریم بازم بزنن تو سر و کلۀ همدیگه. حالا کسایی که با رای طلاق بین این زن و شوهر موافقن دستاشونو ببرن بالا.

همۀ دستا میره بالا. قاضی ادامه میده:
- تصویب شد! بحث مهریه منتفیه چون همچین قانونی نداریم اینجا. می مونه قانون اصلی خودمون و اونم اینه که اموال دو طرف دعوا باید به طور مساوی تقسیم بشه. اموالشون چیه؟

مشاور شمارۀ ده پروندۀ سبزی رو باز می کنه:
- جناب مالفوی یه قصر باشکوه دارن و لیدی نارسیسا همراه سایر اعضای خونوادۀ بلک یه ویلای اشرافی دارن که البته جوازش رو همین لیدی نگرفتن بلکه اونموقع این شکلی بودن که البته تفاوتی در اصل ماجرا ایجاد نمی کنه.

قاضی متفکر به نظر می رسه. کمی بعد رای رو اعلام می کنه:
- هووووم... بنابراین رای اینطور صادر میشه:

1- دادگاه حکم به طلاق بین لوسیوس مالفوی و نارسیسا بلک میده. بر اساس این حکم، لیدی نارسیسا باید بلیتی به مدیریت سایت بزنه و شناسۀ خودش رو از نارسیسا مالفوی به نارسیسا بلک تغییر بده.

2- با توجه به عدم صلاحیت این زن و شوهر خشن، سرپرستی فرزندشون دراکو از هردوشون گرفته میشه و این بچه تا اطلاع ثانوی تحت حمایت دادگاه خواهد بود تا زمانی که خانوادۀ مناسبی برای سرپرستیش پیدا بشه.

3- در زمینۀ امور مالی... قصر مالفوی ها به فروش می رسه و مبلغش به تساوی بین جناب مالفوی و لیدی نارسیسا تقسیم میشه. در زمینۀ ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک! باید برای تمام خاندان بلک و همچنین جناب لوسیوس مالفوی جغد بفرستیم تا بیان و ادعاهاشون رو درمورد این ویلا بیان کنن تا بتونیم تصمیم درستی بگیریم.

دادگاه فرت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- مورگانا !
- هان؟
- حواست هست؟ داري همه رو اشتباه مينويسي.

مورگانا سرش رو مياره پايين و به ورقه اش نگاهي مي ندازه.

" گابريل دلاكور بايد مطن ِ كامل شكايط نامح ي خود را به ما ارثال نمايند و در پيوثط ِ مطن نيز ، عكث ِ دغيغ ِ صند ِ اضدواجشان زميمح شود . با طشكرّ . " (به مكان ِ تشديد دقت شود! )

مورگانا :‌

----- چندي بعد، جوابيه :

اولين پست ِ تاپيك ِ زنگ تفريح ريونكلاو


نقل قول:
در همین حال گابریل سرش رو از زیر پتو در میاره و با صدای دلهره آمیزی جیغ میکشه :
_ بو میاد! بوی دیو! بوی غول ! بوی گرواپ! گراوپ خودم!

ملت : شووی گابریل برگشته ؟ امکان نداره!

2.این گرواپه کیه؟
الف) شوی
ب) شوی گابریل
ج) مجرد که میخواد ساحره پیدا کنه
د) شوی همه ساحره ها!

پیام زده شده در: ۱۱:۱۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷


خب! بنابراين، با توجه به اولين پست ِ اين تاپيك در تالار خصوصي ِ ريون؛ ميتونيم متوجه بشيم من با گراوپ (دو شناسه ي قبلي ِ برودريك ) از سال 87 زن و شوور بوديم.

در يك مثال ديگر به پسر كُش بودن و جذاب بودن ِ اينجانب اشاره ميشه:

نقل قول:
10)چرا راجر دختر کش است؟
الف)چون گابر پسر کش است!
ب)چون او می تواند!(چی رو؟!)
ج)چون ریونی ها کلا کشنده هستند!
د)چون مدیر است!


در اين لحظه من به شدت دلم براي اين تاپيك و آنتوني گلدشتاين و چو و گراوپ و غيره بسيار تنگ ميشه و ميرم اونجا رول بزنم.

از ديگر مدارك اين وصلت :

* نكته: قرار بوده گابريل با آسپ ازدواج كنه كه ملتفط (؟) ميشيد گابر با گراوپ ازدواج ميكنه چون گراوپ در پست هاي بعدي نجاتش ميده گابر رو!‌

نقل قول:
وزیر وارد! میاد تو و چشمک زنان به اعضای ریون میگه: -سلام جیگراااااااا!
در همون حال ملت ریون: ! فلور : گابر؟ این تویی آیا ؟
چو : چینگ جونک چونق! ( ترکی و عربی و ژاپنی قاطی شد! از شدت تعجب ! )
آلفرد : ایا من دارم صحنه میبینم؟
تره ور : الفرد داری صحنه میبینی.. این گابریله که تو بغله آسپه!

فلور لنگه کفششو محکم میکوبه تو سر البوس سوروس پاتر وزیر مردمی. شونصد تا بادیگارد میریزن سر فلور !

- نه نزنیدش! این خواهر زن ِ وزیره! احترام نگه دارید! بوقیا !

ملت ریون: تو ازدواجم کردی؟ گابر : قراره ازدواج بکنیم! موهاهاهاها! حالا بعدا بهتون میگم!


از ساير دلايل :

نقل قول:
اژدها یه نگاه به لیلی میکنه و سپس چشمش به گراوپ می افته.

- اژدها همسر آینده اشو یافت! اژدها عاشق گراوپ شد! اژدها گذاشت شما رد شید گم شید برید!
گراوپ :باب من زن داشت!


و در زمان ِ بادراديت ِ ايشون!:‌

نقل قول:
درهمان لحظه خوابگاه پسرا!
بادراد : باز این تقی به تمبونش خورد شروع کرد به جیغ زدن!
گابریل ( توی خوابگاه پسران بوده! ) : باو شاید کمک لازم داشته باشه! آلفرد پاشو گمشو ببین راونا چه مرگش شده! من باید در مورد یک سری مسائل نظارتی با بادراد صحبت کنم! مگه نه هانی؟


و هم چنين از اولين تفاهم هاي زندگي ِ مشترك گراوپ و گابريل (نكته: گراوپ بعدها به بادراد و حال به برودريك تغيير پيدا كرده است! ) :

نقل قول:
سراف:ببيل گابريل بت گفته باشم اينجا بوي فرند موي فرند خبري نيست...تو اين تالار ما عادت به ازدواج زود رس داريم...مثلا منو ققي...چو با مك بون ...كريچر و وينكي...همه اينجا عيال وارن... منم ناظر اين تالارم دستور مي دم با گراپ ازدواج كني!!


و تفاهم ها :

نقل قول:
گراپ:چه تفاهمي اول اسم هر دوتامون گ داره...من تو خيلي بهم ميايم...
گابريل :ايييييششش اول اسم گربه نره هم گ داره من بايد برم باهاش ازدواج كنم؟
گراپ:فقط اين نيست كه تازه دومين حرف اسم منم ر داره واسه تو هم نداره ...آخه چقدر تفاهم ميخواي ديگه؟

گابريل چند لحظه اي فكر ميكنه و ميگه:راست ميگي من و تو خيلي تفاهم داريم عزيزم فقط بايد بزاري من با بي افم به هم بزنم بعد ميام تا با هم مزدوج بشيم


خب ديگه !‌
اين هم عكس ِ عروسي امون :













تصویر تغییر اندازه داده شده


















And , عكس طلاق !‌:
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1388/5/28 0:13:56
[b]دیگه ب
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
رسیدگی به شکایت لوسیوس مالفوی از نارسیسا بلک

قسمت اول!

داخل دادگاه

ملتی که توی تاریکی نشسته بودن و با کمال بی طرفی نظاره گر گفتمان شیرین خانوادۀ مالفوی بودن، بعد از شوتیدن افراد به خارج دادگاه و انتقال شاکی (لوسیوس مالفوی) به بخش سوانح منطقی بیمارستان سنت مانگو، شروع به بحث و تبادل نظر می کنن تا نتیجۀ این اختلاف نظر رو به دست بیارن.

مشاور شمارۀ یک:
- دیدین چه زن و شووری بودن؟ واه واه واه! مرلین به دور!

قاضی به خاطر به کار بردن کلمۀ سفید "مرلین" توسط مشاور شمارۀ یک، ایشون رو با یه آوداکداورا مرخص می کنه، نوک چوبدستی شو فوت می کنه و رو به چشای متعجب دیگران لبخند می زنه:
- تا وقتی سالازار کبیر رو میشه اسم برد، کسی حق نداره از مرلین اسم ببره. خوب! حالا نفر بعد!

مشاور شمارۀ دو با ترس و لرز توی صندلیش جابجا میشه. ورق کاغذایی که جلوش قرار دارن، بالا و پایین می کنه و از توشون یکی رو انتخاب می کنه:
- هممم... من توجه کردم و دیدم در اولین مرحلۀ شکایت آقای مالفوی، ایشون از بوی جورابی که تمام خونه رو فراگرفته می نالیدن:
نقل قول:
صبحا که از سر کار برمیگردم میبینم تو خونه بوی جوراب میاد. آقا بو جوراب میفهمی یعنی چی؟؟!

و بعد این بو رو به یه مورد مشکوک ربط دادن:
نقل قول:
برو با اون یار قدیم ولدمورت جوراب بشور.

این نشون میده که بانوی این خونواده سابقۀ جوراب شوری داشته و نمیشه ایشون رو متهم کرد که خونه شون رو بوی جوراب پر کرده. درضمن، در اولین جوابیۀ لیدی مالفوی می بینیم که:
نقل قول:
هر روز جوراباش بوی گند مید!

خوب این یعنی چی جناب قاضی؟ یعنی آقای مالفوی جوراباشو درحالیکه بوی گند میدن توی خونه پراکنده می کنه و بعد همسرش رو متهم می کنه که باعث شده خونه بوی جوراب بگیره!

جمیع مشاورین:
- نوچ نوچ نوچ!

مشاور شمارۀ دو ادامه میده:
- از طرفی ما شاهدیم که این آقای مالفوی، بله همین آقای مالفوی که موهاشو دم اسبی بسته و نقش نجینی نشون میده، با کارخونۀ بابای لیدی نارسیسا پولدار شده و حالا داره فخر فروشی می کنه!
نقل قول:
میخوای کارخونه ی بابام رو تعطیل کنم ورشکست بشی؟

جمیع مشاورین:
- نوچ نوچ نوچ!

مشاور شمارۀ دو که چونه ش گرم شده:
- از همه بدتر! جناب مالفوی نتونستن ثابت کنن که با یه مشنگ زاده رابطۀ نامناسبی نداشتن!
نقل قول:
شما این خانوم رو میشناسید. این خانوم رو من تا حالا بیست بار دیدم که با لوسیوس حرف زده. رفتم پروندش رو درآوردم و فهمیدم که بعله! ایشون مشنگ زاده هستن.

اصلا شاید این خانومی که توی عکس بوده، یه خوناشام مزدور بوده باشه.

به محض اینکه آخرین کلمات از دهان مشاور شمارۀ دو خارج میشه، با سکتوم سمپرایی که از طرف قاضی فرستاده میشه، شپلخ میشه میره پی کارش. قاضی خونی که از باقیموندۀ مشاور شمارۀ دو به در و دیوار پاشیده شده، با یه حرکت چوبدستی پاک می کنه:
- مورد آخر گزارش ایشون ناشنیده گرفته میشه. کسی حق نداره به یکی از رعایای من در آوالان، که از عکسش سوء استفاده شده بگه خوناشام مزدور. نفر بعدی!

مشاور شمارۀ سه گلویی صاف می کنه:
- برخلاف نظر دوست درگذشته مون، من عقیده دارم که جناب مالفوی حق دارن اسراری که از طرف لرد سیاه بهشون سپرده شده مخفی نگه دارن.

جمیع مشاورین:
- صحیح است. صحیح است!

مشاور شمارۀ سه:
- و در همین راستا، اتهام آخر کلا مردود هست. همون بهتر که فرمودید ناشنیده گرفته بشه. و اما من هم اتهاماتی رو متوجه بانو مالفوی می دونم.
1- ایشون ابدا توضیحی راجع به جوراب شستن ندادن. بلکه از مفاد فرمایشات ایشون اینطور برداشت میشه که اهل این کارا نیستن و اگه جناب مالفوی درمورد "جوراب بشور" حرف زدن، منظورشون دقیقا رفتارهای مشکوک همسرشون بوده:
نقل قول:
هر روز جوراباش بوی گند مید!1خدا شاهده همیشه دابی رو مجبور میکردم بشوردشون ولی حالا دیگه اونم نمیشوره!خب من چیکار کنم بردارم جورابای طوسی بو گرفتشو با دستای سفید و قشنگم بشورم؟!

که نشون میده ایشون ابدا اهل جورابشوری نیستن.

2- بانو مالفوی با حرفاشون نشون دادن که روابط مخفیانه ای با شخصی به نام ریگول دارن! تا حدی که این جناب ریگول حاضره با خاندان بلک بسیج بشه و جناب مالفوی رو مورد ضرب و شتم و قتل و کشتار قرار بده!
نقل قول:
میخوای ریگول رو بندازم به جونت؟میخوای خاندان بلک رو بسیج کنم بیان سرتو ببرن؟

درنتیجه آقای مالفوی برای حفظ جون خودشم شده، ناچاره از این بانو جدا بشه!

جمیع مشاورین:
- صحیح است! صحیح است!

قاضی که از این همه پرحرفی خسته شده، حرف مشاور سه رو قطع می کنه:
- خوب دیگه! بقیشو بذار برای بعد. فعلا 24 ساعت تنفس اعلام می کنم تا به بررسی بقیۀ پرونده بپردازیم.

-------------------

با عرض شرمندگی، قسمت دوم مشاوره، حوالی 24 ساعت بعد ارسال میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/27 21:29:29
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سند منگوله دار ازدواج من و گابر!!

برودریک جلوی مورگانا ایستاده.
مورگانا : ببینم شما کی ازدواج کردین که ما خبر نداشتیم؟ حالا اومدین میخواین که طلاق بگیرین؟ وا!
برودریک پیشونیش رو میخوارونه و با لحن متفکرانه ای میگه : ما عروسیمون دلمب و دیمبول نداشته و یک عروسی ساده در راونکلاو برگزار کردیم واسه همین کسی نفهمید.
مورگانا : خب سند ارائه کنید.

برودریک سریع یک عدد کاغذ از داخل جیبش در میاره.
مورگانا : این چیه؟
برودریک : رسید. رسید خرید!
مورگانا : بوقی مارو گرفتی؟ رسید خرید میدی دستم؟ رسید چی هست حالا؟
برودریک : بخونش باو!

نقل قول:

نام : برودریک بود و گابریل دلاکور
قیمت : 1500 گالیون
جنس : تخت خواب دو نفره از چوب بلوط


مورگانا : آها! خب این مدرک خوبیه. ولی خب بازم مدرک لازم دارم برای قبول کردن این مورد که شما زن و شوهر هستین.
سریع سه تا حاج آقا با عمامه ای شبیه عمامه برودریک میان.
- ما شهادت میدیم به عنوان سه مرد عاقل و بالغ که برودریک و گابریل زن و شوهر هستند!
و همانطور که وارد اتاق شده بودن ، به سرعت هم خارج میشن.

مورگانا : هین!خب مورد بعدی.
برودریک : یعنی چی خانوم؟! مارو بوقیدی؟
برودریک سریع یک کاغذ دیگه در میاره و میده دست مورگانا.

نقل قول:

نام : برودریک بود و گابریل دلاکور
نام آژانس : قاسم اتوبوس.co
نوع مسافرت : ماه عسل
مدت زمان : یک هفته
مکان : قم


برودریک : بسه دیگه؟
مورگانا که همچنان در شک و تردید به سر میبره مهر " رسمی شد " زیر سند برودریک میزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/27 15:15:24
where is my love...؟
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
رسیدگی به شکایت گابریل دلاکور از برودریک بود

مشاور با نگاهی خوابالو به پرونده ای که جلوی چشماشه زل می زنه. خمیازه ای می کشه و متن شکوائیه رو می خونه:

" اینجانب گابریل دلاکور از همسرم برودریک بود شاکی هستم و جز طلاق به هیچ رای دیگری رضایت نخواهم داد.

(فهمیدی مورگانای بوقی؟ تازشم یادت باشه کلاس تایپ دیروزو پیچوندی و استاد اصنم خوشش نیومد. اوکی؟)

در انتظار احضاریۀ آن دادگاه گرانقدر گیس هایم سفید شد. زودتر پلیز!"


مورگانا چوبدستشو بر میداره و یکی از کاغذای رسمی خیلی قدیمی رو با یه حرکت چوبدستی، از اعماق کتابخونه ای که چن متر اونورتره بیرون می کشه. اسم گابریل و برودریک بود رو، روی جاهای خالیش می نویسه:

"بانو دلاکور - بود عزیز!

با توجه به اینکه ازدواج شما مخفیانه صورت گرفته و عموم جادوگران و ساحره های دنیای جادویی (به جز افراد مورد اعتماد شما) از این قضیه بی اطلاعند، لطفا مدرک مزدوج شدن خود با آقای برودریک بود را ارائه فرمایید تا شکایت شما قابل بررسی باشد.

با احترام: ریاست محترم و معظم دادگاه (فهمیدی بوقی؟ ریاست محترم دادگاه. اون استادمونم باید یه جوری گول می زدی دیه... کی حوصلۀ کلاس تایپ داره تو این هاگیر واگیر. )"


نامه رو به پای جغد سیاهی می بنده و برای گابریل دلاکور می فرسته.

-----------

تا زمانیکه ازدواجتون رسمی نباشه، جزو خانواده های مجازی که در پست 1 تاپیک اومده به شمار نمیاین و طلاق معنی نداره.

درضمن، وقایع شکایت شما باید توی محیط دادگاه اتفاق بیفته. نه توی خونۀ خودتون یا مادر همسرتون. لطفا دقت بفرمایین.

منتظر مدارک ازدواجتون هستیم گابریل دلاکور عزیز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دادگاه خانوادۀ جادوگرانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خونه گابر و برودریک ، یا شایدم فقط خونه برودریک...

برودریک روی مبل نشسته و داره تسبیح میچرخونه و به گابریل فکر میکنه.
- چه خوب شد که رفت! آره الان من از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجم!

در همین لحظه برودریک پا میشه بره مستراح.
برودریک اونقدر حواسش درگیر زنش هست که متوجه نمیشه با پای راست وارد مستراح شده یا با پای چپ و برای همین عهد میکنه سه رکعت نماز برای ظهور هرچه سریعتر مرلین اقامه کنه!

قاررررت. فرررشت! ( افکت زور زدن برودریک! )
- آخیـــــی! عهه! چی... آفتابه که آب نداره.

ده دقیقه بعد...

برودریک عباش زیر پاشه ، اینور و اونورش شطرنجی شده و آفتابه به دست به دنبال شلنگ میگرده!
- ای خدا! گابر کجایی؟هعیــــیی!


نیم ساعت بعد ، محفل نورانی دوستان برودریک!

برودریک برای سرگرم کردن خودش بعضی از طلاب حوزه رو آورده و همگی چهار زانو روی زمین نشستن.
طلاب 1 : میگم حاج آقا ، حاج خانوم نیستنا.
برودریک سعی میکنه چهره ریلکس به خودش بگیره.
-رفته خرید.
طلاب 2 : آخه نیومد پتو زیر ما پهن کنه تا بشینیم!
برودریک دستشو روی صورتش میکشه و میگه: گفتم که! رفته خونه همسایمون.
طلاب 3 : ولی شما گفتین که رفته بازار.
برودریک نفسش رو با سر و صدا بیرون میده.
- بوق به همتون! خجالت نمی کشید از زن من میپرسین؟
طلاب 4 : آها پس حاچ خانوم قهر کردن.
در همین لحظه برودریک سفره دلش رو باز میکنه.
- آره! عررررر! من زنمو میخوام.

طلاب همگی به برودریک نزدیک میشن.
- باب باید قدر زنت رو میدونستی.
- چرا فراریش دادی؟
- باید آشتی کنی.
- باب به فکر شبات باش. جوونیت از دست میره ها!
در همین لحظه برودریک طلاب رو کنار میزنه و به طرف خونه مامان گابریل اینا حرکت میکنه.


خونه ی بابای گابریل.

زززززینگ! زززززینگ! ( افکت زنگ زدن )
صدای گنگی از پشت در شنیده میشه. صدای گابریله...
- اومدم. مگه سر آوردی؟!

قیییژ
در با صدای نا به هنجاری باز میشه و برودریک و گابریل رو در روی هم قرار میگیرن.
- گابر
- برود
- گابر؟
در همین لحظه اخم خوفی روی پیشونی گابریل نقش میبنده.
- باید بریم دادگاه. خوب شد اومدی وگرنه با پلیس میومدم در خونت. آفتابه هات رو فروختی؟ آخه مهریم خیلی سنگینه باز افتادی زندان نگی چرا.
برودریک : چی چی؟ باب گابریل ، نا سلامتی قرار بود باهات آشتی کنم...
گابریل : خفه شو. همینجا بتمرگ تا من میرم حاظر شم برای دادگاه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
where is my love...؟