جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  129 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: شنبه 10 بهمن 1388 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد كه الف دال نابود باشد !
- راه حل توپت چيه ؟
ماركوس لحني حكيمانه به خود گرفت و گفت : ببينيد ، ما به عنوان چندتا دانش آموز سال اولي ، ميريم پيش اونا تا جادوي سفيد ياد بگيريم . اونا هم كه عشق تدريس هستن ! واسه همين اگه چند روز پيششون باشيم ، ما رو عضو ارتششون ميكنن ، در نتيجه وقتي به اونا ملحق شديم ، مخفيانه چندتا از اونا رو گروگان ميگيريم و مجبورشون ميكنيم كه اگه خودشون رو تحويل ندن ، گروگان هاشون رو بكشيم !
لورا قصد مچ گيري داشت ، گفت : بوقي ، حالا چرا همشون رو يكجا ، نكشيم ؟
- سالازارا ، منو از دست اين خنگ ها نجات بده ! خب بوقي ما شش نفر كه بيشتر نيستيم فعلا ، اونا بيست نفرن ! پس موافق اين كار هستين ؟
همه ي جوخه اي ها با نظر ماركوس ، موافقت كردند و ...

يك روز بعد ...
سرسراي عمومي هاگوارتز
اعضاي ال دال در سرسراي عمومي قدم ميزدند . سرسرايي كه به سقف آن ، تعداد زيادي لوستر هاي قطور نصب شده بود و سبب روشنايي زيبايي در سرسرا ، شده بود .اعضاي ارتش به نزديكي در خروجي سرسرا رسيده بودند تا پس از كلاسي كه با اسنيپ داشتند قدري استراحت كنند ولي ناگهان شش دانش آموز سال اولي ، توجه اعضاي ارتش را به خود جذب كرد . ناگهان گودريك تنه ي محكمي به گرابلي زد و گفت : گودي ، اين شش تا بچه كين ؟ من نميشناسمشون ! دارن ميان سمت ما !
پس از چند لحظه شش تا دانش آموز سال اولي ، به نزديكي گودريك و گرابلي رسيدند و همگي با هم سلام كردند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/11/10 10:05:50
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/11/10 22:42:09
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: جمعه 9 بهمن 1388 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد !!

باشد كه الف دال پيروز باشد !


- دروغ ميگه
- مطمئني ؟
- آره ، برش دار ببينيم .

ارني از روي كارتهاي تلمبار شده برروي ميز كارتي را كه روي كارتهاي ديگر بود بر مي دارد و نگاهي به آن مي كند و با خنده به روفوس مي گويد :

- ديدي دوتا شش بود

سپس روفوس با نارحتي، تمام كارتهاي روي ميز را بر مي دارد .
روونا از ميان سه كارتي كه در دستش داشت يكي را انتخاب كرد و روي ميز گذاشت و گفت :

- يه سه .

- منم ...

در همين لحظه در اتاق باز شد و ماركوس فلينت وارد اتاق شد . خشم از چهره اش مي باريد .
با عصبانيت به سمت روفوس و بقيه آمد و گفت :

- اين چه وضعشه ، اينجا نشستيد و به جاي مقابله با الف داليا داريد حكم بازي مي كنيد؟

بارتي به ميان حرفش پريد و گفت :

- حكم نيست ماركوس ، اسمش دروغه ، يه مدل از ورق هستش .

فلينت كه خشمش دو برابر شد ،گفت :

- ديگه بدتر ، داريد دروغ بازي مي كنيد ، اونوقت الف داليا دارند نيرو جمع مي كنند .

روفوس كه دزدكي درحال نگاه كردن كارتهاي لورا بود گفت :

- نگران نباش ، اونا رييسشون تازه عوض شده ، تا بخواد جا بيفته خيلي طول مي كشه .

- طول مي كشه ؟! بوقي از وقتي كه اومده داره مخ همه تازه واردا رو ميزنه و همه رو داره به سمت خودش جذب مي كنه .

روونا دستش را بر روي قلبش گذاشت و با افسوس گفت :

- يادش بخير ، منم اون موقع ها جذب اون بدن قوي هيكلش شده بودم .

- بوقي ، به جاي اين كه بخواي باهاشون مبارزه كني باد خاطرات گل و بلبلت با گودريك افتادي ؟

-

- اينجوري نمي شه ، ما بايد يه فكر درست بكنيم تا ببينيم چجوري بايد اونا رو نابود كنيم .

- حالا فعلا بيا يه دست دروغ باهم بزنيم ، بعدشم مرلين كريمه .

- بوق تو روحت ، جمع كن اين مسخره بازيها رو من يه فكر توپ دارم .

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

سوژه :
جوخه اي ها از دردسر هايي كه الف داليها براشون درست كردن خسته شدن و از اين كه بچه هاي تازه وارد به سمت اونا مي رندنارحت هستند .
اينا مي خواهند اين سري يه نقشه ي حسابي بكشن تا الف دالي ها رو كامل نابود كنند .
موضوعاتي مثل گروگانگيري و نبرد و دوئل و از همه مهمتر حكميت پيش مي آد كه مي تونه قابل توجه باشه .

تذکرات مهم پیرامون سوژه ماموریت:

1- دوستان خواهشا سوژه رو منحرف نکیند و مسیر اون رو طبق روال و هماهنگی ادامه بدید.
2- لطفا سوژه رو سریع پیش نبرید و خوب شاخ و برگ بهش بدید.
3- سوژه رو خیلی ژانگولر نکنید، یعنی محوریت سوژه رو دعوا و دوئل قرار ندید.
4- به جای ژانگولر سعی کنید درباره جاسوس بازی، رقابت و اتفاقات طنز آمیز بین الف داليها و جوخه اي ها بپردازین.

موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: جمعه 9 بهمن 1388 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ي جديد !!

باشد كه الف دال پيروز باشد !


- دروغ ميگه
- مطمئني ؟
- آره ، برش دار ببينيم .

ارني از روي كارتهاي تلمبار شده برروي ميز كارتي را كه روي كارتهاي ديگر بود بر مي دارد و نگاهي به آن مي كند و با خنده به روفوس مي گويد :

- ديدي دوتا شش بود

سپس روفوس با نارحتي، تمام كارتهاي روي ميز را بر مي دارد .
روونا از ميان سه كارتي كه در دستش داشت يكي را انتخاب كرد و روي ميز گذاشت و گفت :

- يه سه .

- منم ...

در همين لحظه در اتاق باز شد و ماركوس فلينت وارد اتاق شد . خشم از چهره اش مي باريد .
با عصبانيت به سمت روفوس و بقيه آمد و گفت :

- اين چه وضعشه ، اينجا نشستيد و به جاي مقابله با الف داليا داريد حكم بازي مي كنيد؟

بارتي به ميان حرفش پريد و گفت :

- حكم نيست ماركوس ، اسمش دروغه ، يه مدل از ورق هستش .

فلينت كه خشمش دو برابر شد ،گفت :

- ديگه بدتر ، داريد دروغ بازي مي كنيد ، اونوقت الف داليا دارند نيرو جمع مي كنند .

روفوس كه دزدكي درحال نگاه كردن كارتهاي لورا بود گفت :

- نگران نباش ، اونا رييسشون تازه عوض شده ، تا بخواد جا بيفته خيلي طول مي كشه .

- طول مي كشه ؟! بوقي از وقتي كه اومده داره مخ همه تازه واردا رو ميزنه و همه رو داره به سمت خودش جذب مي كنه .

روونا دستش را بر روي قلبش گذاشت و با افسوس گفت :

- يادش بخير ، منم اون موقع ها جذب اون بدن قوي هيكلش شده بودم .

- بوقي ، به جاي اين كه بخواي باهاشون مبارزه كني باد خاطرات گل و بلبلت با گودريك افتادي ؟

-

- اينجوري نمي شه ، ما بايد يه فكر درست بكنيم تا ببينيم چجوري بايد اونا رو نابود كنيم .

- حالا فعلا بيا يه دست دروغ باهم بزنيم ، بعدشم مرلين كريمه .

- بوق تو روحت ، جمع كن اين مسخره بازيها رو من يه فكر توپ دارم .

-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

سوژه :
جوخه اي ها از دردسر هايي كه الف داليها براشون درست كردن خسته شدن و از اين كه بچه هاي تازه وارد به سمت اونا مي رندنارحت هستند .
اينا مي خواهند اين سري يه نقشه ي حسابي بكشن تا الف دالي ها رو كامل نابود كنند .
موضوعاتي مثل گروگانگيري و نبرد و دوئل و از همه مهمتر حكميت پيش مي آد كه مي تونه قابل توجه باشه .

تذکرات مهم پیرامون سوژه ماموریت:

1- دوستان خواهشا سوژه رو منحرف نکیند و مسیر اون رو طبق روال و هماهنگی ادامه بدید.
2- لطفا سوژه رو سریع پیش نبرید و خوب شاخ و برگ بهش بدید.
3- سوژه رو خیلی ژانگولر نکنید، یعنی محوریت سوژه رو دعوا و دوئل قرار ندید.
4- به جای ژانگولر سعی کنید درباره جاسوس بازی، رقابت و اتفاقات طنز آمیز بین الف داليها و جوخه اي ها بپردازین.

موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: یکشنبه 22 شهریور 1388 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا ، اول وقت ()،حياط هاگوارتز


دراكو در حالي كه بارو بنديلش رو بسته و به صورت بقچه اي روي چوب گذاشته به طرف گرابلي كه مشغول صحبت با گودريك بود آمد .

- سِلام عرض كِرديم ،حاْلْ شما خوفه ؟

گرابلي كه تازه متوجه حضور مالفوي با آن پالتوي پوستين گوسفندي شده بود گفت :

- سلام ، چرا با لهجه دهاتي صحبت مي كني؟(پ.ن: قصد توهين به هيچكس رو ندارم )

مالفوي كه يهو تيپش عوض ميشه گفت :

- شرمنده ، تقصير اين نويسنده بود ؛ من اومدم بگم كه من خسته شدم ، مي خوام يه الف دالي...

گرابلي مالفوي رو به سكوت دعوت ميكنه و نمي ذاره كه بقيه ي صحبتاش رو بكنه .

- من خودم مي دونم ، از همه چيز خبر دارم .

- جدي؟ چطوري؟

-، ما مي توانيم .

مالفوي كه ديگر مطمئن شده بود الف دالي ها گول صحبت هاي او و آمبريج را خورده بودند ادامه داد :

- پس با اين حساب من الآن عضو الف دالم ؟

- :no:

- يعني چي؟ من الآن بيكارم ؟ من دسترسي ارتش ندارم؟ من نمي تونم انجمن خصوصي شما رو ببينم؟

گرابلي اشاره ي به گودريك به معناي اين كه تو ادامه بده كرد .

- اهمم...آه اي فرزند سالازار ، بدان و آگاه باش كه بي ريچارد شيردل نمي تواني عضو شوي؟

- يعني چي؟

- يعني اين كه بر طبق شجاعت هاي ريچارد تو براي ورود به الف دال بايد يك سري راحلي را زي كني تا وارد ارتش شوي .

دراكو كه كمي تجب كرده بود پرسيد : مثلاً چه مرحله اي ؟

- مثلا مرحله ي شمشير زني در اتاق آتش كه من خيلي دوستش دارم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/6/22 17:04:00
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی نو، تازه، جدید، نیو :

باشد تا وزارت نباشـ...چیز یعنی باشد که الف دال پیروز باشد!


- اما پروفسور!
- اما نداره مالفوی، همین که گفتم! شص میلیون ساله عین تام و جری ما دنبال ایناییم اینا هم فرار میکنن، آخرش که چی؟ بلاخره باید گیرشون بندازیم یا نه؟ وزارتخونه...
- ولی پروفسور کدوم وزارتخونه؟ فاج هفت تا کفن پوسونده! شکلبوت سال هاست وزیر مملکته و هیچ مشکلی با این گروه نداره، من واقعا پشتکار شما رو تحسین میکنم اما شخصا دیگه نمیتونم ادامه بدم، من خسته شدم از بدمن بودن، من میخوام هری پاتر باشم، میخوام آدم خوبی بشم، میخوام سفید و گوگوری شم و کلی طرفدار داشته باشم! من از اینجا میرم پروفسور، میرم و به اونا ملحق میشم...عهو عهو عهو!

شق!


همراه با کف گرگی که بر صورت دراکو فرود آمد، دوربین زوم اوت کرد و بیرون دفتر آمبریج را نشان داد، چهره ی متاثر نویل لانگ باتم دیده شد که رشته های گوش جادویی ویزلی ها را با عجله در جیب ردایش انداخت و با عجله از اتاق دور شد.

دقایقی بعد - اتاق ضروریات :

- تو مطمئنی نویل؟
- بله پروفسور! با گوشای خودم شنیدم که مالفوی پشیمون شده بود و میخواس از جوخه خارج شه، من مطمئنم.
- ورود مالفوی به الف دال میتونه به نفعمون باشه ...

گرابلی با چهره ای متفکر تک تک شاگردانش را از نظر گذراند و بلاخره نگاهش روی شکم هاگرید ثابت ماند، چرا که سر را بالا کردن و زل زدن به چشم های روبیوس آسان نبود.

- هاگرید..دراکو در اولین فرصت خودشو به ما میرسونه، در مقابل اون ما احتیاج داریم یه نفر وارد جوخه شه.. باید بدونیم نقشه ی جدیدشون چیه، یکی باید بره طرف اونا، کسی که بهش شک نکنن...
- غمت نباشه پروف! عمرا کسی به ما شک کنه!
گرابلی پلنگ سری به نشانه ی تایید تکان داد. اما الف دالی های دیگر زیاد مطمئن به نظر نمی رسیدند.

همان لحظه - دفتر آمبریج :

- خوشت اومد پروفسور؟
- ایول مالفوی تو بازیگر محشری میشی! لانگ باتم احتمالا تا الان خبرا رو رسونده، پسره ی تابلو آبروی هر چی فالگوشه برده!
-
- خب دیگه وقتتو تلف نکن، وسایلتو جمع کن و آماده شو. فردا اول وقت میری سراغشون، با کمک گزارش های تو به ما، بلاخره مچشونو میگیریم!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/5/30 20:45:18
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 20:20
نمایش جزئیات
آفلاین
درو باز کرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره یک سوم قلعه اونجا بودن
کودریک،دیدا،;کراب، گویل، دراکو و....

کورمک دیگه داشت شاخ روی سرش سبز میشد که آمبریج گفت:
- آهای پسر، بیا بشین اینجا ببینم، کارتون دارم.

در همین لحظه اتاق پرسی


پرسی در اتاقش در حال درست کردن سر و وضعش بود و با پاپیون جدیدش ور میرفت، ردای تازه ای خریده بود و سعی میکرد خودش رو شیک و پیک نشون بده تا بچه ها زده نشن. البته خیلی موفق نبود چون هر کاری میکرد نمیشد.

دستی به موهایش کشید و از اتاقش خارج شد، به سمت پله های گردان رفت و به طرف دفتر آمبریج به راه افتاد.

در تفرکات پرسی:

وایییی، الان چندتا بچه اونجاست؟ همشون رو یه شب نمیتونم توجیه کنم...تقسیمشون میکنم...

پرسی سعی میکرد قدمهایش را سریع تر بردارد، تا به آرزوی دیرینه اش برسد. هنوز هیچ کس راز رابطه این آرزو با میز مدیریت هاگ را کشف نکرده بود.

از پله ها بالارفت و پشت در دفتر آمبریج دست دیگری به موهایش کشید و خودش را صاف و صوف کرد. در زد و وارد شد.
پرسی: سلام عزیزان من.

بچه ها: سلام پروفسور.

آمبریج از پشت میزش بلند شد و از جلوی سیفیدا رد شد و به پرسی رسید. دستش را دراز کرد و با او دست داد. سپس در گوش پرسی گفت:
- پرسی یه لحظه بیا بیرون کارت دارم.

هر دو از دفتر خارج شدند و وقتی آمبر در را بست به سمت پایین حرکت کردند.

جررررررررزززززززز (افکت پاره شدن لباس)
- چی بود دلورس؟

- دامنم موند لای در پاره شد.

و چوبدستیش را به سمت دامنش گرفت و با یک حرکت آن را به حالت اول برگرداند.

هر دو به پایین پله رسیدند.

- پرسی امشب نباید توجیهشون کنی، درست نیس. باید بذاری واسه فردا شب، وگرنه دیگه نمیان. باید گروه گروهشون کنی که همشون یه جا فراری نشن.

- فرداااا شب؟نـــــــه...عررررررر.

- هیس، الان میفهمن...یا امشب و یگه هیچ وقت، یا فردا و همیشه.

- خیلیه خب فردا میام .

پرسی پشتش را به آمبر کرد و رفت.

افکار آمبر

- یه گروه تشکیل میدم از همینا، پرسی رو برکنار میکنم خودم میشم مدیر.

افکار پرسی

- فردا شب میام آمبر رو سر به نیست میکنم، به جلسه توجیهیم میرسم.


....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ربع بعد
تق تق تق ...
-امبریج:کیه؟
-مالفوی:مالفوی هستم
-آمبریج:بیا تو.
-مالفوی: (افکت تهوع)
مالفوی وارد اتاق می شه و به سمت صندلی جلوی میز آمبریج میره.
آمبریج در حالی که مثل وزغ به مالفوی نگاه می کنه میگه:
دراکو ی عزیز ازت می خوام بری سراغ بچه های این لیست و به اونا بگی امشب ساعت 10 ..چیزه... 10 زیادی دیره بچه ها هم شعور ندارن که... ساعت 8 اینجا جمع بشن من باهاشون کار دارم.
-مالفوی:پروفسور این که طومار فدایت شومه تا فردا صبح طول می کشه این را بگم بیان اینجا.
-آمریج:همین که گفتم حالا برو.
مالفوی همین جور که داره میره زیر لب میگه:
اه..اه..زنیکه ی(سانسور شد)
-آمریج:چی گفتی بوقی؟
-مالفوی:هیچی گفتم مدل مو هاتون خیلی فشنه
-آمبریج:آره گابریل دلاکور یادم داده.
مالفوی در رو پشت سرش می بنده و به سمت حیاط میره.
در همین حین آمریج به صورت انتحاری خودشو می رسونه به شومینه.
--دفتر آلبوس دامبلدور--
-آمبریج:اوی بوقی! کجایی
-پرسی:اینجام چیه؟
-آمبریج:لیست دادم یکی از بوقیا بره بچه های پایه رو بگه بیان.
-آمبریج:فعا بای
حیاط مدرسه
مالفوی به طرف گابر میره و با لبخندی چاپلوسانه به او نزدیک میشه
-گابریل:ها چته..!صد بار نگفتم وقتی دارم غلط املایی می گرم مزاحم نشو!
مالفوی:شرمنده دفعه آخره.آمبر گفته ساعت 8 تو اتاق باشی
گابر:بلههههههههه؟
مالفوی:با یک سری از بچه ها کار داره(مالفوی که می بینه اگه در نره گابر طلسم بوقیلیوسم رو روش اجرا می کنه سری میگه)من رفتم
--اونور حیاط--
-مالفوی:اوی مک لاگن
-مک:جونم
-ملت
-مک:یعنی ها!
مالفوی:امشب ساعت 8 دفتر آمبر جلسه است
-مک:اگه نرم
-مالفوی:نرو تا بوقیت کنه

اونروز ملت مالفوی رو دیدن که مثل سگ پا سوخته از اینور قلعه به اونور قلعه میره.

شب ساعت 7:55
کورمک پشت در اتاق آمبریج ایستاد نفس عمیقی کشید و گفت:
یا مرلین
درو باز کرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره یک سوم قلعه اونجا بودن
کودریک،دیدا،گابر و.................

--ادامه دارد--
=====================================
چنتا تقطه گذاشتم که به چند نف محدود نشه ملت ادامه بدن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
>>>>>>>پیوزی حمایتت می کنم تا آخر خط <<<<<<<
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- دانش آموزان توی سرسرا به صف بایستن!
طبق معمول صدای آمبریج برای دانش آموزان منزجر کننده بود. دانش آموزان سلانه سلانه به طرف سرسرا حرکت کردند...

سرسرای عمومی

همه بچه ها صف ایستادن و منتظر آمبریج هستن.
گرومب!
در سرسرا با صدای وحشتناکی باز میشه و آمبریج در حالیکه یک وزنه تو دستشه در آستانه در دیده میشه.
- اهم! خب بی مقدمه میگم. هرکی دختره از این صف بره بیرون!

دخترا میرن خوابگاهشون و آمبریج ادامه میده.
- هرکی سیاه پوسته یا کلا پوستش جز سفید خالصه هم بره!
زغالمه ها سلانه سلانه از صف خارج میشن.

آمبریج : خب حالا هم شما باید سفید باشید هم باید پسر! ولی فاکتور بعدی وزنتونه که این وزنه رو آوردم. باید چاغ و تپل مپل باشین! یعنی حداقل نود و نه کیلو!

پسرا :

آمبریج : خب حالا واسه همینه که وزنه آوردم ولی شما اگه وزنتون رو تخمین میزنین و فکر می کنین در اون حد نیست از این جا برین بیرون! بقیه هم با من بیان بریم دفترم!

و اینگونه آمبریج ارتشی سفید ، تپل مپل و حبه انگور ساخت تا باشد که مورد رضایت پرسی قرار بگیرد!!

--------------------------

میگم بی خیال فرار آمبریج و اینجور ژانگولر بازیا! الان این ارتش پر سوژه خیلی گولاخ شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1388/4/15 23:32:19
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: جوخه ي بازرسي
ارسال شده در: دوشنبه 15 تیر 1388 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبریج: اِمممم من باید برم اتاق ضروریات.
دراکو: خب؟
آمبریج: برو بیرون که بعدش من برم اتاق ضروریات!
دراکو: وا !
آمبریج: وا نه، وارنا !

دراکو چپ چپ به آمبریج نگاه میکنه و سپس با ناراحتی از او فاصله میگیرد. به سمت در اتاق آمبر میره، در رو باز میکنه اما تا لحظه ی آخر همچنان به آمبریج چشم غره میره.

آمبریج : برو دیگه. منم میرم!

----

دراکو خارج میشه.

----

آمبریج بدو بدو به سمت شومینه رفت. دستش را توی پودر کرد و آنرا داخل شومینه ریخت و لحظه ای بعد، کله اش را تا ته در آتش فرو برد.

گربه های روی تابلو ها :

-- دفتر ِ آلبوس دامبلدور --

-آلبوس، آلبوس!
- آه... دلورس، بالاخره اومدی! !!
- بوقی، تو که گفته بودی این بچه ها حرف گوش کنند؟
- من کِی گفتم؟ من گفتم گوش میدن ولی در حقیقت ادعا میکنند که گوش میدهند!

آمبریج نفسش را با حرص بیرون داد و گفت:
-خب حالا، برو بگو پرسی بیاد، کارش دارم!
-چی کارش داری کَلَک؟
- !

آلبوس دستاشو به نشان ِ تسلیم بالا میبره و بعد با حرص به سمت در میره. لحظاتی بعد پرسی میاد دم آتیش و به چهره ی گر گرفته ی دلورس نگاه میکنه.

- سلام!
- بمیری، این بچه ها رو تا فردا جمعشون میکنم. سعی میکنم از توپول ترین ها و سیفیت ترین هاشون جمع کنم. گالیون هام کوش؟

پرسی به گوشه ی اتاق اشاره ای کرد و سپس به بچه هایی فکر کرد که تا یک روز دیگر در اتاق ِ آمبریج برایش جمع میشدند!!!!


----
سوژه اینه که پرسی به آمبریج پول داده که این گروه رو بسازه! اما بعد این گروه جدی جدی شکل میگیره، و در این بین آمبریج پول هارو میزنه و در میره ! بقیه اش با شما ، من تا اونجایی نوشته ام که پرسی پول داده. نفر بعدی راجع به این بنویسه که جدی جدی گروه شکل میگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جوخه‌ی بازرسی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
آمبريج پشت ميزش نشسته بود و همان طور كه چايي زعفراني اش را مي خورد به مالفوي نگاه مي كرد .
اتاقش هنوز با طرح بشقاب هاي گربه ايش تزئين شده بود كه بر روي ديوار ناز مي كردند .

- چايي زعفراني ميل داري مالفوي ؟
مالفوي كه بر روي صندلي چوبي زوار در رفته اي جلوي ميز آمبريج نشسته بود دستپاچه شد و گفت :

- چي؟نه نه ممنون پرفسور .
- زعفرانش مال ايران ، اصل ِ اصل ِ . نمي خوري؟!
- نه تشكر ! مي تونم بپرسم پرفسور با من چه كار داريد؟
آمبريج از توي قندان روي ميزش چند حبه اي برداشت و درون فنجانش انداخت ، سپس قاشقي برداشت و درحالي كه چاي را هم مي زد مشغول قدم زدن در اتاق نيز شد .

- مالفوي ، مالفوي ، دانش آموز مورد علاقه ي من . خبر داري كه پاتر يه گروهي راه انداخته و داره به اونا آموزشايي مي ده ؟
- بله ، بله پرفسور
- بنابراين منم مي خوام جاي اون ها رو پيدا كنم ،پس ازت مي خوام كه يه سري افراد قابل اطمينان رو پيدا كن و با خودت بيار تا مرحله ي اول رو بهتون بگم .



-------------------------
سلام
اينجا جوخه ي بازرسي آمبريج هست ، پستاي اينجا ادامه دار هستند ، شما فعلاً مي تونيد كه جمع شدن جوخه توسط آمبريج رو ادامه بديد و بعداً به اميد مرلين ببينيم بقيه اش چي ميشه .

موفق باشيد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/3/22 22:49:57
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 12:56:13
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت