جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1388 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی آخر گیاه شناسی

هستیا جونز: 29
سپتیما ویکتور: 27
کینگزلی شکلبوت: 29

هافلپاف: 28

ترورس: 25

راونکلاو: 8

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1388 06:11
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلی با هراس به گل كوچكی نگاه كرد كه روی زمين، ميون علف های سبز رنگ خودنمائی ميكرد.

-پروفسور، نميشه حالا به جای من يكی ديگه رو بفرستيد.

ريتا سرش رو به نشونه نفی تكون داد. كينگزلی با نا اميدی سرش رو برگردوند. گل كوچك تا اون موقع هيچ واكنشی رو از خودش نشون نداده بود.

-الان كه گنده نشده بهترين فرصته تا بزنم ناكارش كنم...

كينگزلی دست لرزانش رو بالا آورد و چوبدستی انعطاف پذير و سی سانتی متريش رو به سمتِ رمبو هس گرفت...

-استيپوفای!

طلسم درست به گل خورد. كينگزلی لبخندی زد و دستانش رو به نشانه موفقيت بالا برد...

-پروفسور، كارم تموم شد!

ريتا لبخند تمسخر آميزی زد. سرش را خارش مختصری داد و گفت:
-بوقی، بد نيس يه دور پشت سرت رو نگاه كنی!

كينگزلی بر گشت و پشت سرش رو نگاه كرد. بچه رمبو هس نعره ای زد و در حالی كه خودش رو روی زمين می غلتوند، با سرعتی سرسام آور به سمت كينگزلی می رفت...

-اكسيو... كروشيو... آواداكداورا...استيپوفای... بمير ديگه بزغاله! عهه!

غول غرش بلندی كرد و چيزهايی را گفت كه قابل تفهيم نبودن؛ بلافاصله صدای ريتا بلند شد:
-منظورش اين بود كه بزغاله خودتی و هفت جد آبادِت!

كينگزلی با عصبانيت خاصی كفش چرمی اش رو از پاش درآورد و به سمت صورت رمبو هس پرت كرد...

-كينگزلی بوقی، مگه به درس توجه نكردی؟ به جای اينكه بزنی تو صورتش، بايد بزنی تو قسمت باريك بدنش تو خاك!

كينگزلی با بيخيالی اون يكی كفشش رو هم درآورد و به طرف صورت رمبو هس پرتاب كرد...

-آخه پروفسور، كسی كه به جد آباد آدم توهين ميكنه رو بايد زد كور كرد، منم كه فرق دهن و چشمش رو تشخيص نميدم هيجوری زدم تو صورتش. پروفسور اين غوله هم ضد ضربس! صد تا طلسم غير قانونی بهش زدم باز زندس...

غول برگهاش رو محكم به اطراف كوباند. كينگزلی با ترس و لرز از ضربات غول ميگريخت. چوبدستيش رو برای بار ديگر بالا گرفت و فرياد زد:
-آواداكداورا!

در همين لحظه برگ غول آسای رمبو هس بر ملاجِ كينگزلی فرود آمد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 4 شهریور 1388 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
در جنگل ممنوعه

دخترهای هافلی با هم پشت سر ریتا به طرف جایی که رمبو بود می رفتند. وقتی دوباره به یک گل کوچک دیگر رسیدن ریتا گفت: خوب بچه ها اون گلس برید ببینم چه می کنید.

و با پرتاب یک سنگ کوچک در عرض پنچ ثانیه یک گل عظیم از خاک بیرون آمد. این گل غول آسا تقریبا دو برابر نمونه ی کوچکترش بود . بچه ها یک نگاه به رمبو و یک نگاه به ریتا کردند و تریپ تام و جری آب دهنشون رو به سختی قورت دادن و به طرف گل رفتن . وقتی زوزه ی رمبوی بالغ رو شنیدن همه ی بچه ها اعم از گریفی ها به طرف گلخونه فرارکردند. ففط تنها کسانی که باقی موندن دخترهای هافلی بودند که اونم فقط یک دلیل داشت!

لورا که دست سپتیما رو می کشید گفت: سپتی بیا بریم ولش کن!

آ...هستیا که دست دیگر سپتیما رو می کشید گفت:سپتی زود باش بریم این جا دیگه جای موندن نیست!

سپتیما مانند کسانی که هیپنوتیزم شدن گفت: این گلِ خیلی قشنگه! من صورتی رو دوست دارم.

دو دختر دیگر به هم نگاه کردند و این دفعه محکم تر او را محکم تر به عقب کشیدند. مری از پشت گفت: این جوری نمی شه صبر کنین.استیوپفای !

ولی طلسم به لورا برخورد کرد و او نقش زمین گشت . هستیا و مری به طرف او رفتند و او را از زمین بلند کردند. سپتیما هم از فرصت استفاده کرد و به طرف گل محبوبش (!) رفت. گل گوشتخوار که متوجه سپتیما شده بود از بچه های فراری روی برگرداند و به سپتیما که به او نزدیک می شد خیره گشت و آب دهانش از آن حفره ی مرگ آویزان شد.برگ های عظیمش به طرف سپتیما رفت تا او را در بربگیرد . سپتیما هم دستانش از هم باز کرد مثل این که قصد در آغوش گرفتن این گل مرگبار را داشته باشد و بدون توجه به فریاد های اخطار به طرف گل دوید و درست زمانی که برگ های گل غول پیکر با بدن او یک سانت فاصله داشت . سپتیما یک وسیله ی صوتی را که در دستش بود روشن کرد.

آهنگ کلاسیکی که می نواخت باعث شد که گل درنده آرام شود و دهانش را ببندد .دهانش که حالا شبیه یک خط باریک شده بود ، مثل این بود که لبخند بزند. گل برگ هایش را دور سپتیما پیچید و او را به طرف ساقه اش برد و بغل کرد . سپتیما هم به آرامی از موقعیت استفاده کرد و چوبدستیش را به قسمت باریک درون خاکش که حالا دم دستش بود زد . برگ ها همان طور که مانند بقیه ی اجزای گل کوچک می شدند ،سپتیما را به آرامی بر روی زمین گذاشتند . سپس سپتیما گل کوچک شده را چید و به طرف بقیه رو برگرداند.

به جز لورا بقیه به این شکل در آمده بودند . ریتا هم که پیشبینی نکرده بود یکی مثل سپتیما به طرف گل بدود و او فرصتی برای حواس پرت کردن و نجات او نداشته باشد ، از ترس این که یکی از شاگردانش از دست برود و شغلش را از دست بدهد که مساوی با از دست رفتن دست مزدش بود (پولی که قرار بود بابت لوازم آرایش بدهد)،موهایش را کنده بود و می شد دسته ای موی قهوه ای را در دستانش دید.

سپتیما با لبخند گفت: چرا شما این شکلی شدید ؟! حالا بگذریم کسی این جا دوربین عکاسی نداره ؟ از مال مشنگ ها هم باشه اشکال نداره من الا ن امتحان کردم دیدم این جور وسائل این جا کار می کنن. اگه دارین می شه از من و این گل صورتی قشنگ عکس بگیرید منظره هم پشت سرمون خیلی قشنگه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه قبل دير وقت بود و منم تو حالت خوابو بيداري يه چيزي نوشتم ، خودم قبول دارم افتضاح بود ( مخلوطي از همه سبك ها بود!) ولي هر چي باشه يك امتياز بهتر از هيچي بود!


تکلیف:


ريتا با مهارت از لا به لاي درختان و گيان عبور ميكرد و پشت سرش دانش اموزان در حالي كه به خاطر برخورد با انواع گياهان و حيوانات اشو لاش شده بودندحركت ميكردند!

ريتا با چهرهاي خندان و سر زنده رو به بچه گفت : مراقب باشيد از اينجا به بعد منطقه رمبو هاست !

بچه ها با ترس و ناراحتي به هم نگاه كردند و دوباره پشت سر ريتا حركت كردند ... .

پس از ساعت ها حركت ريتا ايستاد و كوله اش را روي زمين گذاشت ، نفس عميقي كشيد و گفت : خب بچه ها همين جا يكم استراحت ميكنيم!

بچه ها همگي از خستگي بر روي زمين افتادند و مشغول رسيدگي به ذخم هايشان شدند ؛ هوا كم كم ر به تاريكي ميرفت و به خاطر انباوه درختان ، جنگل تاريك تر ميشد ؛ باد هاي سرد گاه گاهي ميوزيد و درختان را تكان ميداد.

هستيا با عصبانيت رو به مري گفت : ميگم اينو بگير!
مري : نه چرا من بگيرم ، اصلا وظيفه من نيست !
هستيا : يا ميگيري ياي همين الان طلسمت كنم!

ريتا سريع به سمت دو دختر رفت و كتاب را از دست هستيا گرفت و پرتاب كرد به چند متر انطرف تر و كتاب به بدن يك گياه خورد.

ريتا : نمي خوام با اين جور بچه بازي ها انسجام گروه از دست بره! نيشتم ببند ترورس !!!

ترورس كه شكه شده بود لبخند روي لبانش خشكيد و سرش را پايين اورد ، بچه ها دوباره مشغول كارهاي خود شدند كه ناگهان گياهي به بزرگي يگ ساختمان در پشت سرشان پديدار شد.

ريتا سريع چوبش را دراورد ، به سمت گياه گرفت و طلسمي را به سمت او فرستاد ، نيمي از بدن گياه منفجر شد ولي كامل از پادر نيامد ، گياه با وحشي گري بيشتر به سمت ريتا حمله كرد و او را در خود بلعيد.

بچه ها چيزي كه ميديدند باور نمي كردند ، تنها كسي كه راه برگشت را ميدانست ريتا بود ، تنها كسي كه راه كشتن گياه را بلد بود ريتا بود!

مرلين : بچه ها مراقب باشيد و فرار كنيد .

بچه ها همين كه فكر فرار به سرشان زد گياه دوباره حمله كرد و مرلين را تكه تكه كرد .
ترورس چوبش را دراورد و به سمت گياه گرفت ولي طلسمي يادش نمي يامد كه براي مبارزه با اين گياه به درد بخورد پس سريع از جلوي گياه كنار رفت.

گياه دوباره جلو امد و دهانش را باز كرد ، مري خودش را به داخل دهان موجود پرت كرد ؛ تمام بچه ها با تعجب به صحنه نگاه ميكردند و چيزي كه ميديدند باورشان نميشد ، انفجار مهيبي در دهان گياه غول اسا رخ داد و كله گياه به كلي نابود شد ولي همچنان زنده بود.

ناگهان فكري به ذهن ترورس رسيد ، چوبش را بلند كرد و به سمت بدنه گياه پرتاب كرد ، چوب به قسمت مورد نظر برخورد كرد و گياه شروع به كوچك شدن كرد.

همه بچه ها با تعجب به گياه نگاه ميكدند و چيزي كه ميديدند با ورشان نمي شد ، گياه كوچك شده بود.

ترورس با درماندگي بر روي زمين نشست و نفسي از سر اسودگي كشيد.

ليني : كي راه برگشتو بلده!

بچه ها بار ديگه با ترس به هم نگاه كردند و لبخند تلخي از سر افسوس زدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
-جونز!

هستیا نگاهی به دو نفر قبلی که توسط جارو و خاک انداز به درمانگاه منتقل می شدن کرد و بلافاصله مگان رو جلو انداخت:
-برو ببینم چی کار می کنی خواهر کوچولو!

مگان دندون خون آلودی رو روی زمین دید و خودش رو عقب کشید:
- نه ، تو بزرگتری،احترامت واجبه . شما بفرما!

ریتا تکرار کرد:
-جونز! ...ئه،هستی،نمیخوای بیای آبروی هافل رو بخری؟

هستیا که توی رودروایسی گیر کرده بود رنگ به رنگ شد و گفت:
-کی؟من؟!نه....من؟! آهان ، چرا! چرا!

ریتا کناری رفت و لبخند زنان راه رو برای هستی باز کرد . هستیا برای مگان دست تکون داد و سفارش کرد:
-اگه مردم حق نداری بری تو اتاق من ها! فقط در صورتی که بخوام...

ریتا هستی رو از پشت به سمت گیاه کشید و نذاشت حرفش رو تموم کنه . هستیا با نگرانی به سمت بچه(؟!) رمبو برگشت که قدش بیست سانتی از خودش بلند تر بود ؛آب دهنش رو قورت داد و پرسید:
-خوب من الان باید چی کار کنم؟

ریتا بچه ها رو پنج متر عقب تر برد و با ایما و اشاره به هستیا فهموند که باید خودش یه کاری بکنه و منتظر راهنمایی نباشه . هستیا اینجوری به جکی لبخند می زنه و میگه:
-امم....سلام بروس خان!...خوب هستید؟!خانواده خوب هستن؟! ...میگم،شما خیلی خوشتیپین ها!...

رمبو کلاه گیس کینگزلی رو که داشت میجوید به بیرون تف کرد و در حالی که آب از دهنش آویزون بود و کلی مو لای دندوناش گیر کرده بود (ایششش!چندش!!!) روشو به سمت جونی برگردوند (ببین واسه تکرار نکردن کلمه مجبوریم چه اسمایی رو خودمون بذاریم!) و اینجوری بهش خیره شد . هستیا چوبدستش رو با شک و تردید بالا برد و با صدای لرزانی گفت:
-خوب...پس...اهم!اهم!...چی بگم آخه؟!....مثلا... آلوهومورا ! ا،نه،اون مال در و پنجره بود ....

ملت:
-

رمبو:
-

هستیا نگاهی به همکلاسی هاش که بهش میخندیدن انداخت و دوباره تلاش کرد:
-خوب....انگورجیو!...وای،نه!

رمبو در اثر شاهکار هستیا لحظه به لحظه بزرگتر می شد . از همه بدتر اینکه کم کم داشت حوصله ش سر می رفت ؛ بنابراین مشت غول آساش رو که لحظه به لحظه غول آسا تر می شد به سمت هستیا برد و اونو از قوزک پا گرفت و تو هوا آویزونش کرد .
- منو بذار پایین!منو بذار پایین! ... انوریت! اکسیو! بلاجشلد....نه ، منظورم اینه که...استیوپفای!

رمبو توی هوا خشکش زد و طی یک حرکت کاملا غیر منتظره هستیا رو از ارتفاع پنج متری ول کرد .
-جیـــــــــــغ! جیــــــــــــــــــغ!جیــــــــــــــــــــــــغ !!!

ملت:
- .


پس شد آنچه شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گل می کند شقایق، دانه ی اسفند می رسد
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی پنجم

روز آفتابی زیبایی بود، خورشید از بین شیشه های خاک گرفته گلخانه میتابید و ذرات گرد و غبار رو مشخص میکرد که به آرامی رو هوا چرخ میخوردند! از درون گلخونه ی شماره ی پنج صدای هیاهوی دانش آموزا به گوش میرسید. بعد از چند دقیقه ریتا، در حالی که موهای بلندش رو سفت و سخت فر زده بود وارد گلخونه شد.

- سلام بچه ها

صدای سلام کردن از گوشه و کنار گلخونه به طور مبهمی به گوش رسید. ریتا بدون توجه به بی حوصلگی دانش آموزاش گفت:

- امروز میخوایم درمورد گیاهان درنده یا وحشی صحبت کنیم. من یکی از اونا رو دو هفته پیش تو همین گلخونه برای تدریس کاشتم که به گمونم الان اونقدری که میخوایم بزرگ شده. حالا همه برین پشت شیشه ی اون اتاقک واستین تا ببینینش!

همه ی بچه ها به سمت قسمتی مربع شکل از گلخونه رفتند که به وسیله ی شیشه ی گلفتی از بقیه قسمت های گلخونه جدا شده بود، وسط قسمت مربع شکل گلدون کوچکی قرار داشت که توش یک گل صورتی رنگ و نحیف قرار داشت!

- اسمش گل رمبو هس! البته بعضی ها هم جکی جان صداش میکنن! اینم به دلیل خوی درنده و قدرتش تو جنگیدن هس! اصلا به ظاهر نحیفش نگاه نکنین، این میتونه کاری کنه که استخون های شما از چندتا خورد بشه! البته این رمبویی که الان اینجاست خیلی بچه اس! برای همین نمیتونه شیشه ی این گلخونه رو بشکنه و به شما آسیبی برسونه. حالا من بهتون نشون میدم!

ریتا به آرامی در شیشه ای گلخونه رو باز کرد و سنگ کوچکی رو به طرف گل رمبو انداخت و بلافاصله در رو بست! چند لحظه ای گذشت اما گل عکس والعملی نشون نداد اما بعد از گذشت حدود یک دقیقه، گل ناگهان تبدیل به هیولای صورتی رنگی شد که روی سرش گلبرگ داشت و تنه اش تو خاک گلدون گیر کرده بود! قسمتی از بدن رمبو که تو خاک بود خیلی ظریف و کوچیک بود اما نیم تنه اش به تدریج بزرگ میشد و به سرش میرسید که گرد بود و معلوم نمیشد چشم ها و دهانش کجا شروع میشه و کجا تموم میشه. آب دهانش به صورتی وحشتناکی از حفره ای که احتمالا دهانش بود آویزان شده بود و به جای دست، برگ های غول آسایی از تنه اش بیرون زده بود. با اینکه قرار بود بچه باشه اما قدش به اندازه یک انسان بالغ بود، رمبو سرش رو عقب برد و زوزه ی وحشتناکی کشید، بعد خودش رو محکم به شیشه ی گلخونه کوبید که باعث شد دانش آموزان از ترس چند قدم عقب بپرند!

ریتا برای اینکه صداش در بین سر و صدای هیولا به گوش بقیه برسه، داد زد و گفت:

- رمبو با همه ی ظاهر وحشتناکش نمیتونه از تو خاک دربیاد، همین طور که میبینین خودش رو به اطراف پرت میکنه تا قربانی رو بتونه بگیره، الان که بچه اس میبینین که هم قد منه اما وقتی کاملا رشد کنه به دو متر و پنجاه سانتی متر هم میرسه. اون موقع میتونه روی زمین خودش رو به هر طرفی پرتاب کنه تا دستش به قربانی برسه. هرچی که بزرگ تر بشن هم درکشون از اتفاقات اطراف بیشتر میشه، این حدودا یک دقیقه طول کشید تا خطر رو حس کنه اما رمبو بالغ چند ثانیه برای شما فرصت میزاره تا فرار کنید، گل رمبو به اندازه یه گل رز معمولیه و اگر سهوا لگدش کنید بلافاصله شما وحشی میشه و شما رو له میکنه! اگر هر چیز نوک تیزی رو مثل نوک چوبدستی به قسمت باریک بدنش که تو خاکه بزنید، رمبو دوباره کوچیک میشه و به شکل گل درمیاد!

ریتا دانش آموزان بهت زده رو از اتاقک دور کرد که حالا رمبو توش خودش رو زمین انداخته بود و با برگ های غول آساش به سبک جکی جان به شیشه ضربه میزد!

تکلیف:
- خب حالا براتون یک تکلیف عملی دارم، بیاین با من میخوایم به جنگل ممنوع بریم تا اونجا شما با یک رمبو بالغ مبارزه کنید، همه تون باید باهاش مبارزه کنید تا من شاهد همه حرکات رمبو و شما باشم! اگر خواست بکشتون خودم وارد عمل میشم! جای نگرانی نیس.

رول هارو تو همین تاپیک بزنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1388/5/27 0:48:03
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1388 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی چهارم کلاس گیاه شناسی:

هافلپاف: 25
هستیا جونز: 30
نیمفادورا تانکس: 25
پرفسور اسپراوت: 20

راونکلاو: 13
گابریل دلاکور: 28
ترورس: 10
اصلا تدریس رو خونده بودی؟

گریفیندور: 0

اسلیترین: 0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: شنبه 24 مرداد 1388 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک!

جومونگ و سوسانو در چادر فرماندهی گروه دامول نشستن. اویی و جوسا ،سولان رو پرت توی چادر پرت می کنن سولان چند فحش بالای هیجده سال نثار اونا می کنه که توسط مدیر دوبلاژ محترم با صدای سوت پوشونده میشه . جومونگ مقداری از فنجون کاپوچینوی رو به روش رو با صدای چندش آوری هورت می کشه و میگه:
-ما به تو آسیب نمی رسونیم . پاشو برو ولایتتون جنازه باباتم جمع کن با خودت ببرش!

سولان چشماش رو تنگ می که و جیغ جیغ می کنه:
- من انتقام بابام رو میگیرم! شوورم میاد گوگولی تونو رو سرتون خراب می کنه!

سوسانو آیس پکش رو از کنار فنجون جومونگ برمیداره و درحالی که نی اش رو توش فرو می کنه نیشخند ملیحی تو مایه های تحویل سولان میده:
-هیجان زده نشو ! بویو هیچ تلاشی واسه پس گرفتنت نکرده . تو هم هی پز شوهرت رو نده ... من خودت ته این کارام!اصلا این یارو خودش یه موقعی خواستگار من بود!

چشم های سولان پر از اشک میشه و چند واژه بالای سی سال توی هوا به پرواز در میان . اویی و جوسا وارد میشن و سولان رو می برن.

درون افکار سولان:
-حالا..هق!....ببین چه بلایی ...هق!...به سرت....هق!...بیارم . منو اینجا....ول می کنی؟...هق!....منتظر خشم من ... هق!.... باش!

پایان فلش بک
زمان حال،شب، قصر امپراطور


فرد مشکوکی با لباس مشکی و در حالی که صورتش رو پوشونده پشتک زنان از بالای دیوار عبور می کنه و توی حیاط خوابگاه سولان فرود میاد ، اطراف رو نگاه می کنه و گلدونی رو کنار حیاط میذاره . سپس از در باز خوابگاه خارج میشه . زیائوچن از پشت درختی در همون نزدیکی بیرون میاد و گیاه رو با احتیاط برمیداره و به سمت خوابگاه به راه میفته.

چندی بعد....

-ایییششش! این چیه دیگه! من زهر خواسته بودم نه خرزهره!

-بانوی من! این گرین دایه که زهر قوی و مهلکی داره!

-خوبه حالا تو هم! پاشو اینو ببر واسه امپراطور!اییی....

-اممم ..چیزه بانوی من! مگه شما نمی خواستین از عالیجناب تسو انتقام بگیرید؟

-اول باید انتقامم رو از اون جومونگ لعنتی بگیرم .

زیا(بر وزن سیا) گلدون رو برمیداره و با احتیاط از کنار سولان عبور می کنه . در همین لحظه سولان تصمیم میگیره که کمی دامنش رو مرتب کنه . در نتیجه ، پای زیا به دامن سولان گیر می کنه و گلدون پس از طی کردن مسیری به شکل یه خط منحنی با زاویه سی درجه به سمت صورت سولان حرکت می کنه . شاخک های گری خیلی تمیز میخوره به چشم سولان و فورا زهرش رو تخلیه می کنه. سولان جیغ فرابنفشی می کشه که باعث میشه گیاه بیشتر وحشت کنه و با تمام وجود صورت سولان رو بچسبه . دوباره سولان جیغ می زنه و گیاه مصرانه تر می چسبه . باز سولان.... .

بعد از حدود ده دقیقه هم سولان و هم گیاه خسته میشن و کارشون رو متوقف می کنن. گیاه بیچاره که احساس می کنه که بیشتر از تمام گرین دای های خاندانشون زهر تخلیه کرده خسته و بیحال کله ورم کرده و سیاه شده سولان رو ول می کنه و روی پای زیا-که مخش در اثر امواج فراگامای جیغ سولان با خاک یکسان شده و دراز به دراز روی زمین ولو شده - می افته.

بدانید و آگاه باشید ، که این است سرانجام کسانی که با شوهر و پدرشوهر خود نمی سازند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1388 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمفادورا روی مبل دراز کشیده بود و چرت میزد . ناگهان در با صدای مهیبی باز شد و تدی وارد شد حال شد. نیمفا که چرتش پریده بود رو به تدی کرد و گفت: این دو روز کجا بودی پسرم؟
- اوههو اوههو (افکت سرفه) با دوستام ... اوههو اههه ... رفته بودیم گردش، یعنی اردو از طرف محفل ... اههم اوههوم ... رفته بودیم پایتخت میران!
- میران دیگه کجاست؟ صد دفعه نگفتم با این محفلی ها نگرد؟ به پدرتم گفتم حرف تو کلش نرفت که نرفت! با پدرت میری محفل آخرش هم این جوری میشه! چرا اینقدر سرفه میکنی؟
- هیچی بابا ما رفتیم تهزان همین طور که داشتیم ... اوههو ایههی ... دسته جمعی میرفتیم ییهو چند نفر با باتوم و گاز اشک آور ریختن سرمون گفتن ... اییهین اووهون ... شما دارین اغتشاش میکنید! جیمز بستری شد و عمو آبر رو گرفتن منم ... اههههه اوههههو ... ازون گازا رفت تو صورتم از اون موقع هی سرفه میکنم.
- خدا مرگم بده تنگی نفس گرفتی؟
- نیدونم!
- الان واست یه معجون درست میکنم که حالت بیاد سر جاش.

نیمفادورا به آشپزخانه رفت و در کابینتی را باز کرد و درون آن دنبال چیزی گشت و آن گاه گفت: ای وای مثل این که عصاره لاله مون تموم شده! باید بریم بخریم!
نیمفا به سمت شنل ریموس رفت و دست در جیبش کرد! سپس دستش را بیرون آورد و گفت: 1 نات؟ با یک نات چه جوری باید خرید کنیم؟
- خوب بریم تپه ی پشتی مامان! اون جا پر لاله است... اوههو اهههع
- راست میگی پسرم بیا بریم.
نیمفا و تدی به تپه مشرف به خانه شان رفتند و شروع کردند به چیدن لاله.
- مامان اینا رو ببین چه خوشگله! زیرشون خال داره! من فقط از اینا میچینم!

یک ربع بعد

نیمفا عصاره لاله ها را گرفت و برای تد معجون را درست کرد. تدی سرفه کنان معجون را گرفت و لاجرعه سر کشید.
- حالا یرو استراحت کن و بخواب. تا یک ساعت دیگه معجون اثر میکنه.
تدی رفت و روی تختش دراز کشید و خوابید.

یک ساعت بعد


- بیدار شو پسرم.
- گفتی پسرم؟ من پسر تو ام؟ تو کی هستی؟ این جا کجاست؟ چرا رنگ موهات داره عوض میشه؟
- چرا تو این جوری شدی تدی؟
- تدی کیه؟ با تو نسبتی داره؟ چرا من این جا دراز کشیدم؟
- خاک به سرم بچمو چیزخورش کردن! کار اون مورگانای خبیثه! عروس از اون بدتر نمیشد گیر من بیاد!
- مورگانا؟ چه اسم قشنگی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: كلاس گياهشناسي
ارسال شده در: یکشنبه 18 مرداد 1388 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آکروپاسيا

----

- بعله. بعله!
- باب به من گوش بده. اين يارو خارجيه!‌ميفهمي؟
- خب به جهنم!
-

فلور چوب مورد علاقه اش رو بالاتر گرفت و گفت:
- براي يك بار، فقط يك بار توي كل ِ عمرت تورخدا آدم باش! منظورم تورو مرلين بود. ببين، اولا" سعي كن انگليسي حرف بزني كه فكر كنه ما از خانواده ي بالايي هستيم. بعد هم! فقط تنها كاري كه ميكني، باهاش شوخي كن. آدم باحاليه! ولي نه شهرستاني.

گابريل دست به سينه به در ورودي خانه تكيه داده بود و با هر سخن فلور سرسري سرش را تكان ميداد. فلور نفس عميقي كشيد و با شنيدن دومين بوق، بعد از پريدن از ترس، به سمت ماشين دويد. در را براي مهمان ِ خارجي اشان، ديويد بكام (اون نيست. اين يعني يكي ديگه اس! اسم نداشتم، از تو آستينم در آوردم. )

گابر : (شفاف سازي: البته از نظر قيافه و هيكل و الخ كاملا" همون ديويد هستند ايشون. )
فلور متوجه قيافه ي خواهرش از دور دست ها ميشه و بعد، با نفرت و انزجارو كلا" بد اومدن هاي فراوان دست ِ ديويد رو ميگيره و با هم به سمت گلخونه ها ميرن.

گابر ميدوئه جلو.

فلور : اممم. ديويد، اين خواهرمه. گابريل!
ديويد : Nice to meet you.
گابر : I am from Amrica!! (بخونيد همون آمريكاي خودمون).
ديويد : (و فلور) :

فلور آهي ميكشه و ديويد رو حل ميده به سمت گلخونه.

گلخونه ي خانه ي دلاكور ها

- Where are you come ferom?
- Britania.
- Oo! Do you know harry Potter? J.K Rowling And ... 3 Points? (همون سه نقطه ي خودمون ِ).
ديويد:

فلور پاشو محكم ميزنه روي پاي گابريل. گابر ميپره عقب و به يك گياه ِ پف دار بنفش ِ صورتي رنگ ميخوره كه به شدت بزرگ هست. برق ها براي هرچه ترسناك تر شدن ِ صحنه ميره و رعد و برقي غول آسا آسمان رو روشن ميكنه. (تشكر ويجه از بروبچزه پشت ِ صحنه. )

- آخ!
- Sorry Are you hert?
- چي ميگي؟
- تو كي هستي؟
- من فلورم. تو كي هستي؟
- منو نميشناسي!؟
- چرا باب، گابري. اين يارو كو...

- آخ!
- لوموس.

چوبدستي گابريل به آرامي روشن ميشه و روي صورت ِ ديويد مي افته كه به شدت قرمز شده و در هم رفته. با پايين اومدن ِ‌چوب دستي ِ گابريل، فلور رنگش كم و كم تر ميشه! و بالاخره، با ديدن اون صحنه حيغي فرا بنفش ميكشه.

- وايييييييي! اقاي بكام.
- Wow! بيچاره ي بدبخت، افتادي رو آکروپاسيا؟ هه! اونم با كجا!
فلور :
گابر : باب خب اين همه جا، درست بايد با نشيمنگاه بيفته اون رو؟
فلور : اين گياهه چي هست؟
گابر : فكر كنم آکروپاسيا. نترس! هيچي نميشه.
فلور : نگوو... اينو نگو. تو فيلم ترسناكا هر كسي اينو ميگه اولين نفر مي ميره.
گابر :

فلور زير بغل ِ ديويد رو ميگيره و متوجه سياهي ِ دور شلوارش ميشه.
- كشنده است؟
- اوهوم.
- پس چرا واستادي منو نگاه ميكني؟
- خيله خب چرا داد ميزني؟ چي كار كنم خب؟

فلور با نگراني به در و ديوار گلخونه نگاه كرد و سپس چوبدستي اش رو در آورد.
- سمه؟
- آره . يه سم خطرناك داره. باب اين مي ميره. ارزشش رو نداره.
- بذار بلندشم از جام...!
-

فلور چوبدستي اش رو به سمت ِ ديويد ميگيره و بعد از گفتن ِ ورد ِ "ترموبيولنس!" (همين طوري اومد باب.) نوري زرد رنگ وارد تن ديويد ميشه. ديويد شروع ميكنه لرزيدن و سپس از هوش ميره و كاملا" ديگه ميميره.

فلور :
گابر :
فلور :
ديويد : Oh.. Hi! Am I dead? You are Angels? I am in Heaven?
گابر : No. Heaven Is In Daftar tojihat!

ديويد از جاش بلند ميشه و به سرعت مي افته زمين. خسته و كوفته و كمي بيحال ، خودش رو به سمت در ميكشونه. گابر با غرولند:
- فلور. كمكش نميكني؟ مهمون ِ تو بود!‌

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب