کاراگاهان سعی کردند به توصیه ی سیریوس عمل کنند و کمی استراحت کنند و تا حدودی هم موفق شدند.کم کم اضطراب ناشی از اتفاق چند دقیقه ی پیش کاهش می یافت که سیریوس با نگرانی به سمت آن ها آمد.جینی غر غر کنان گفت:فکر کردم قراره استراحت کنیم.
سیریوس نگاه عذر خواهانه ای به همه ی آن ها انداخت و گفت:من شرمنده م بچه ها.این سفر قراره یه سفر آموزشی باشه اما...یه چیزی اینجا هست که به نظرم خیلی عجیبه.
دابی که گیج شده بود پرسید:چی عجیبه؟دابی که چیزی احساس نکرد.
سیریوس به طرف جلو خم شد و بقیه هم برای این که صدایش را بشنوند سرشان را طرف او بردند.
-دقت کردین جادوگرای اسپانیایی ظرف چند دقیقه ی گذشته کجا رفتن؟
همه با نگاه سریعی اطراف را ارزیابی کردند.حق با سیریوس بود.رون پرسید:منظورت چیه سیریوس؟شاید این اتفاقی باشه.
سیریوس سری تکان داد و گفت:فکر نمی کنم.چند دقیقه پیش می خواستم برم به سمت اتاقمون که اتفاقی پشت در یکی از اتاقا یه صدایی شنیدم.
سیریوس کمی منتظر شد تا کاراگاهان از او بپرسند:چی شنیدی؟
اما از آن جایی که این کار بسیار خز شده بود هیچکس چیزی نپرسید.

بنابراین سیریوس ادامه داد:من صدای یه مردو شنیدم که به یکی دیگه میگفت بی سر و صدا اسپانیاییارو از اینجا خارج کنه.
دابی گفت:خب شاید اون مرد به دلیلی داشت.شاید...
سیریوس گفت:چه لزومی داره که این کارو بی سر و صدا و مخفیانه انجام بدن؟
جینی پرسید:یعنی فکر کردن اسپانیاییا تو خطرن؟
سیریوس سری تکان داد و گفت:ممکنه.
ارنی شانه هایش را تکان داد و گفت:خب خدا رو شکر.پس دیگه حطری تهدیدشون نمیکنه.
رون نگاهی به ارنی انداخت و گفت:چون اینجا نیستن.
ارنی جواب داد:آره دیگه.
رون ادامه داد:ولی ما هنوز اینجاییم.
همه با نگرانی نگاهی رد و بدل کردند.
سیریوس از جایش بلند شد و گفت:قبل از هر کاری باید فکر کنیم.
همه به دنبال سیریوس به سمت اتاق به راه افتادند.وقتی داخل شدند رون به همه علامت داد تا ساکت باشند.هر کسی در گوشه از اتاق مشغول فکر کردن بود ولی کسی افکارش را بلند بر زبان نمی آورد.تا این که جینی که دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به وسیله ی سیاه رنگ نگاه میکرد گفت:رون تو مطمئنی که اون یه میکروفونه؟
رون با تعجب به جینی گفت:ساکت باش جینی!تو داری لومون میدی.
اما او ادامه داد:آخه چرا یه میکروفون باید یه شمارشگر داشته باشه؟
ارنی در حالی که نزدیک تر میرفت گفت:راست میگه بچه ها.سرکاریه.تازه شمارشگرشم خرابه.هی داره از شماره هاش کم میشه.
رون ضربه ای بر پیشانی خود زد و گفت:ای وای...مثل این که من اشتباه کردم.اینم خراب نیست ارنی.شمارش معکوسه.خوبه.خیلثی شانس آوردیم که این یه میکروفون نیست.
دابی پرسید:پس چی هست؟
رون در جواب گفت:اگه اشتباه نکنم این یه یمبه.
سیریوس پرسید:بمب چی هست؟
-ببین،اگه عددای این شمارشگر به صفر برسه اونوقت این بمبه فعال میشه و...

رون که تازه متوجه حرف خود شده بود در جا خشکش زد.
سیریوس با کنجکاوی پرسید:حالا اگه فعال شه چی میشه؟
رون لبش را گزید و گفت میترکه.
سیریوس چوبدستیش را به سمت بمب گرفت و گفت:الان یه کاریش میکنم.
اما رون به سرعت دستش را کنار زد و گفت:سیریوس اینجا پر از کاراگاهاییه که از جا های مختلف دنیا اومدن و کافیه تو یه حرکت اشتباه بکنی تا هممونو بفرستی رو هوا.پس چوبدستی رو بزار کنار.
صدای ضعیف دابی به گوش رسید:هشت دقیقه بیشتر وقت نداشت!