جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  139 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: یکشنبه 9 اسفند 1388 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
من عضو نبودم اما همینطوری کشککی میام عضو بشم

تایید میکنی یا تاییدت کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: یکشنبه 9 اسفند 1388 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام سیریوس عزیز

بازگشتتو به دفتر کارگاهان تبریک می گم من اعلام آمادگی میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: یکشنبه 9 اسفند 1388 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع دوباره فعاليت دفتر فرماندهي! كساني كه عضو دفتر بودند و خواهان حضور در دفتر هستند، اعلام آمادگي كنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1388 22:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دابي و رونالد ويزلي، با استعفاي هيچ كدومتون موافقت نشد!

به فعاليتتون ادامه ميديد!

با تشكر، سيريوس بلك، كاراگاه ارشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1388 21:58
نمایش جزئیات
آفلاین
استعفا نامه !

متاسفانه به دلیل پاره ای از مشکلات مدیریتی ، ادامه ی فعالیت اینجانب در دفتر فرماندهی کاراگاهان را بیهوده و استعفای خود را اعلام می نمایم .

لطف عالی مستدام !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]نان و ستاره
نان در کنارم و ستاره ها دور،
آن دورها...
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم!
چنان غرق
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 بهمن 1388 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
با عرض سلام و خسته نباشید ، بنده دابی به دلیل برخی مشکلات مدیریت وبرخی ابهامات موجود در این تاپیک قصد دارم استعفا بدم و از مدیریت خواستارم زودترخواسته من را جامه عمل بپوشانند خواهشمندم درخواست من را سریع تر به انجام برسانید.

با تشکر دابی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1388/11/13 21:57:30
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: یکشنبه 11 بهمن 1388 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
کاراگاهان سعی کردند به توصیه ی سیریوس عمل کنند و کمی استراحت کنند و تا حدودی هم موفق شدند.کم کم اضطراب ناشی از اتفاق چند دقیقه ی پیش کاهش می یافت که سیریوس با نگرانی به سمت آن ها آمد.جینی غر غر کنان گفت:فکر کردم قراره استراحت کنیم.
سیریوس نگاه عذر خواهانه ای به همه ی آن ها انداخت و گفت:من شرمنده م بچه ها.این سفر قراره یه سفر آموزشی باشه اما...یه چیزی اینجا هست که به نظرم خیلی عجیبه.
دابی که گیج شده بود پرسید:چی عجیبه؟دابی که چیزی احساس نکرد.
سیریوس به طرف جلو خم شد و بقیه هم برای این که صدایش را بشنوند سرشان را طرف او بردند.
-دقت کردین جادوگرای اسپانیایی ظرف چند دقیقه ی گذشته کجا رفتن؟
همه با نگاه سریعی اطراف را ارزیابی کردند.حق با سیریوس بود.رون پرسید:منظورت چیه سیریوس؟شاید این اتفاقی باشه.
سیریوس سری تکان داد و گفت:فکر نمی کنم.چند دقیقه پیش می خواستم برم به سمت اتاقمون که اتفاقی پشت در یکی از اتاقا یه صدایی شنیدم.
سیریوس کمی منتظر شد تا کاراگاهان از او بپرسند:چی شنیدی؟
اما از آن جایی که این کار بسیار خز شده بود هیچکس چیزی نپرسید.
بنابراین سیریوس ادامه داد:من صدای یه مردو شنیدم که به یکی دیگه میگفت بی سر و صدا اسپانیاییارو از اینجا خارج کنه.
دابی گفت:خب شاید اون مرد به دلیلی داشت.شاید...
سیریوس گفت:چه لزومی داره که این کارو بی سر و صدا و مخفیانه انجام بدن؟
جینی پرسید:یعنی فکر کردن اسپانیاییا تو خطرن؟
سیریوس سری تکان داد و گفت:ممکنه.
ارنی شانه هایش را تکان داد و گفت:خب خدا رو شکر.پس دیگه حطری تهدیدشون نمیکنه.
رون نگاهی به ارنی انداخت و گفت:چون اینجا نیستن.
ارنی جواب داد:آره دیگه.
رون ادامه داد:ولی ما هنوز اینجاییم.
همه با نگرانی نگاهی رد و بدل کردند.
سیریوس از جایش بلند شد و گفت:قبل از هر کاری باید فکر کنیم.
همه به دنبال سیریوس به سمت اتاق به راه افتادند.وقتی داخل شدند رون به همه علامت داد تا ساکت باشند.هر کسی در گوشه از اتاق مشغول فکر کردن بود ولی کسی افکارش را بلند بر زبان نمی آورد.تا این که جینی که دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و به وسیله ی سیاه رنگ نگاه میکرد گفت:رون تو مطمئنی که اون یه میکروفونه؟
رون با تعجب به جینی گفت:ساکت باش جینی!تو داری لومون میدی.
اما او ادامه داد:آخه چرا یه میکروفون باید یه شمارشگر داشته باشه؟
ارنی در حالی که نزدیک تر میرفت گفت:راست میگه بچه ها.سرکاریه.تازه شمارشگرشم خرابه.هی داره از شماره هاش کم میشه.
رون ضربه ای بر پیشانی خود زد و گفت:ای وای...مثل این که من اشتباه کردم.اینم خراب نیست ارنی.شمارش معکوسه.خوبه.خیلثی شانس آوردیم که این یه میکروفون نیست.
دابی پرسید:پس چی هست؟
رون در جواب گفت:اگه اشتباه نکنم این یه یمبه.
سیریوس پرسید:بمب چی هست؟
-ببین،اگه عددای این شمارشگر به صفر برسه اونوقت این بمبه فعال میشه و...
رون که تازه متوجه حرف خود شده بود در جا خشکش زد.
سیریوس با کنجکاوی پرسید:حالا اگه فعال شه چی میشه؟
رون لبش را گزید و گفت میترکه.
سیریوس چوبدستیش را به سمت بمب گرفت و گفت:الان یه کاریش میکنم.
اما رون به سرعت دستش را کنار زد و گفت:سیریوس اینجا پر از کاراگاهاییه که از جا های مختلف دنیا اومدن و کافیه تو یه حرکت اشتباه بکنی تا هممونو بفرستی رو هوا.پس چوبدستی رو بزار کنار.
صدای ضعیف دابی به گوش رسید:هشت دقیقه بیشتر وقت نداشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000]قدم قدم تا روشنايي
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 بهمن 1388 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس با تردید به شیء سیاه رنگ نزدیک شد و چند دقیقه ایی آن را با چوب جادویش وارسی کرد و پس از اینکه مطمئن شد خطری برای دیگران ندارد رو به بقیه کارگاهان کرد وگفت:

-نگران نباشید بچه ها ، فکر نمی کنم چیز خطرناکی باشه!

سیریوس در حال صحبت کردن بود ، که رون با احتیاط خم شد و شیء کوچک را از روی زمین برداشت و پس چند لحظه ای خیره شدن به آن، با نگاهی بهت زده زیر لب زمزمه کرد:

- چرا خیلی خطرناکه! من می دونم این چیزه عجیب چیه!

در همین حال که سیریوس در حال صحبت بود ، با شنیدن صدای رون صحبتش را قطع کرد و با نگاهی مردد و نگران به رون خیره شد و گفت:

- چی شده رون؟ تو چیزی راجع به این شیء می دونی؟

رون در حالی که وحشت زده به سیریوس زل زده بود با لحن آرامی شروع به صحبت کرد:

- وقتی که خیلی بچه بودم بابام از این وسیله های مشنگی زیاد میاورد ، من قبلا همچین چیزی رو پیش بابام دیدم!

-این یه وسیله مشنگیه! اسمش میکروفنه ، و برای استراق سمع و جاسوسی ازش استفاده میکنند!

سیریوس با حیرت به رون نگاه کرد وگفت:

می خوای بگی اونا می خوان جاسوسی ما را بکنن!

رون با تردید سرش را تکان داد وگفت :

-ممکنه!

سیریوس به فکر فرو رفت ...

و پس از چند لحظه تفکر رو به کارگاهان کرد وگفت:

- گوش کنید بچه ها ، طبق گفته رون، اگه اونا بخوان جاسوسیه ما رو بکنن ما هیچ راهی نداریم جز اینکه طبیعی رفتار کنیم ،ما باید بفهمیم اینجا چه خبره و هدف این آدما چیه !

سپس رو به رون کرد وگفت:

رون بهتره بری و اون دکمه قرمز رنگ رو فشار بدی! لازمه برای صرف نهار به طبقه پایین بریم.

چند دقیقه بعد سیریوس و کارگاهان به همراه ساحره ی ریز نقش لاغر اندامی که چند دقیقه یک بار با نگاهی وحشت زده به کارگاهان خیره می شد ، برای صرف نهار به طبقه پایین رفتند.
چند لحظه بعد کارگاهان ،خود ر در برابر سالن کوچکی دیدند که همانند مکانهای دیگر این ساختمان مخوف، نمور وخاک گرفته بود.
ساحره مشکوک، کارگاهان را به سمت میز کوچکی راهنمایی کرد
و پس گرفتن سفارش غذا به سرعت از آنجا دور شد ...

پس از گذشت چند دقیقه ، مردی که در روز ورود کارگاهان آنها را راهنمایی کرده بود، با لبخندی مرموز به سمت آنها آمد و با صدایی رسا شروع به صحبت کرد:

-صبحتون به خیر کارگاهان عزیز ! امیدوارم اوقات خوشی رو در این آموزشگاه سپری کرده باشید.

سیریوس پس ابراز خوشحالی که بسیار غیر طبیعی بود گفت:

-همه چیز اینجا عالیه! فقط می خواستم بدونم کلاسهای آموزشی از کی شروع میشن؟

پس از گفتن این حرف از دهان سیریوس، مرد مرموز که تا این لحظه با چهره ایی بشاش در حال صحبت بود، ناگهان چهره اش درهم کشیده شد و در حالی که انگشتان دستش را به هم می مالید من من کنان گفت:

-اوه بله ! امروز عصر اولین جلسه کلاس شروع می شه ، نگران نباشید! سپس با سرعت در حالی که حرفهای نامفهومی را زیر لب زمزمه می کرد از آنجا دور شد...

دابی با نگرانی به سمت سیریوس برگشت گفت:

-قربان اینجا خطرناک بود،ما باید از این جا رفت!

جینی در ادامه صحبت دابی با نگرانی سرش را تکان داد وگفت:

-دابی راست میگه سیریوس ، موندن ما اینجا خیلی خطرناکه!

سیریوس در حالی که سعی در آرام کردن جینی ودابی داشت به آرامی شروع به صحبت کرد:

-گوش کنید بچه ها !شما باید محکم باشید! وظیفه ما دستگیری جادوگرای خبیثه!من نقشه ایی دارم ! امروز روز سختی واسه هممون بوده، یکمی استراحت واسه هممون لازمه ! سپس در حالی که نگاه مغرورانه ایی به خود گرفته بود به همراه دیگر کارگاهان از آنجا دور شد...

________________________________

ببخشید ! می دونم خیلی بد شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1388/11/7 16:59:59
ویرایش شده توسط دابی در 1388/11/7 17:21:04
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1388 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
کاراگاهان یکی پس از دیگری پا به داخل آینه ی ظاهرا" نفوذ ناپذیر ورودی گذاشتند . در آنسو سالن با شکوه و پر از چلچراغی قرار داشت که به طور مرموزی ساکت و خالی می نمود .

سیریوس با تعجب و سردرگمی نگاهی به دور و بر انداخت و گفت :
- اِ ... ساعت چنده ؟ مگه الان ساعت اداری نیست ؟!

رون با دقت به ساعت جیبی اش نگاهی کرد و گفت :
- ساعت دقیقا" ده و نیمه قربان ، بعید می دونم تعطیل شده باشن !

ناگهان دری با شدت از آنسوی سالن باز شد و مرد میانسال و نسبتا جا افتاده ای به سمتشان آمد .

- سلام ، سلام ، به وزرات سحر و جادوی اسپانیا خوش آمدید ، من رامینگتون هستم ، از طرف جناب وزیر مامور شدم تا شما رو تا محلی که برای اقامتتون در نظر گرفته شده ، همراهی کنم .. خواهش می کنم دنبال من بیاید .

سیریوس با خوشحالی به بقیه نگاه کرد و رویش را به سمت آقای رامینگتون برگرداند و گفت :
- بله ، بله ، خیلی ممنون قربان ... فقط وسایلمونو کجا می تونیم بگذاریم ؟

مرد سیریوس را براندازی کرد و پس از چند لحظه با دستپاچگی لبخند سردی زد .
-اوه ... خب ، وسایلتون رو همین جا بگذارین ، ما همه رو جا به جا می کنیم ، نگران چیزی نباشید .

و سپس به راهرویی در قسمت انتهایی سالن اشاره کرد .
- بفرمایین ، از این طرف ...

کاراگاهان پشت به پشت یک دیگر به راه افتادند .
راهروی دلگیر و کهنه ای در انتظارشان بود ، قشر نازکی از خاک تمام تابلو های متعدد دیوار را پوشانده بود ، گویی سال ها بود که درست و حسابی نظافت نشده بودند .

صدای جیر جیر ِ بی وقفه و عجیبی از اتاق های در بسته ی سرتا سر راهرو به گوش می رسید ، جینی به آرامی سرش را به سوی رون برگرداند و و نگاه پرسش گرانه ای به او انداخت .

مرد راهنما که گویی فکرشان را خوانده بود ، با صدای آرام و زمزمه مانندی گفت :
-چیز مهمی نیست ، به راهتون ادامه بدید لطفا"

سپس به سوی راهروی دیگری در سمت چپ پیچیدند ، آن راهرو هم به دلگیری راهروی قبلی بود ، هیچ کدام پنجره ای نداشت !

ناگهان در ِ یکی از اتاق ها باز شد و پسرک نحیفی که کارتونی انبوه از طومارهای لوله شده را به زور در دستان کوچکش جا داده بود ، از اتاق خارج شد ، با دیدن آنها خشکش زد و جعبه کارتون از دستش افتاد و تمام کاغذ ها بر روی زمین پخش شد .

برای چند لحظه نگاه رون به داخل اتاق دخمه مانندی افتاد که در آن چندین نفر پشت میزکار های کهنه اداری نشسته بودند و بی وقفه از روی طومار های بلند بالایی یادداشت بر می داشتند .

با شنیدن صدای افتادن جعبه از دست پسرک ، پیرمرد رنجوری برای چند لحظه سرش را بالا آورد و به بیرون اتاق نگاهی انداخت ، اما با دیدن آقای رامینگتون به سرعت نگاهش را از او برگرفت و دوباره مشغول نوشتن شد .

رامینگتون که دستپاچه شده بود ، شتابان به سوی در اتاق رفت و زیر لب چیزی به پسرک گفت و او را به داخل اتاق هل داد و در را بست . سپس با لبخندی ساختگی به سوی بقیه برگشت و گفت :
- خب ، پیش میاد ... بهتره راه بیفتیم !

سپس بی توجه به نگاه های کنجکاو و سردرگم کاراگاهان به راه افتاد .

پس از گذشت از چند تالار و راهروی دیگر سرانجام رامینگتون ایستاد و به در ورودی دالان مانندی اشاره کرد .
- خب اینجا چند تا اتاق خواب و اتاق نشیمن هست ، حمام هم آخر همین سالنه ، اِ ... امیدوارم اینجا بهتون خوش بگذره ، اگه با من کاری داشتید ، کافیه دکمه ی قرمز رنگ کنار در ورودی رو فشار بدید ، خب ... فعلا" خداحافظ !

نگاهی سرسری به همه انداخت و بدون اینکه منتظر جوابی باشد با عجله از پله های منتهی به تالار پایین رفت و در تاریکی از نظر ها ناپدید شد .

سیریوس نگاه مرموزی به دیگران کرد و گفت :
- به نظرتون یکم مشکوک نبود ؟

همه سرهایشان را به علامت تایید تکان دادند ، به جز رون که به نقطه ی تاریکی روی سقف علاقه مند شده بود .

- رون ؟ نظر تو چیه ؟ ... چیکار می کنـ ... ؟!

به سرعت چوبدستی اش را تکان داد و ناگهان شیء کوچک سیاه رنگی جلوی پاهایشان به زمین افتاد .

رون به قیافه ی حیرت زده سیریوس نگاهی انداخت و گفت :
- این از همه عجیب تره ، نه ؟!

___________________________________________

من پیشنهادم این بود که میشه به جای اینکه ولدمورت یا مرگ خواران رو وارد داستان کنیم ، از یه عنصر دیگه استفاده کنیم ، چون تمام کارها و نقشه های کاراگاهان به مرگ خواران خلاصه نمی شه و جادوگران تبهکار دیگه ای هم وجود دارن ! می تونین این سوژه رو با تاکید بر دشمنان و تبهکارای خارجی هم ادامه بدید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1388/11/5 0:39:36
[b][color=000066]نان و ستاره
نان در کنارم و ستاره ها دور،
آن دورها...
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم!
چنان غرق
Re: دفتر فرماندهی کاراگاهان!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 بهمن 1388 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز سوژه جديد!

كاراگاهان در دو عمليات شجاعانه موفق شده بودند لورا مدلي كه به وسيله طلسم فرمان نزد مرگخواران بود ‏و لورا مدلي تقلبي (كينگزلي شكلبوت) كه جاي لوراي اصلي رفته بود و همچنين رون ويزلي را كه در اوايل ‏تحقيقات به طرز مخوفي توسط سربازان لرد الزمان ربوده شده بود، آزاد نمايند.‏
در پايان اين جريانات از وزارت سحر و جادوي اسپانيا دعوت نامه اي به وزارتخانه انگليس مبني بر شركت كردن در كلاس هاي آموزشي مخصوص كاراگاهان، به جزاير و سواحل قناري بروند؛ البته با تغيير و تحولاتي در تعداد و افرادشان. در ‏پايان عمليات قبل، تعدادي از گروه رفته و تعدادي اضافه شده و تعدادي نيز در دفتر كار خود را ادامه داده ‏بودند. سيريوس قبل از حركت ليست افراد حاضر در دفتر فرماندهي ها به در دفتر چسبانده بود: ‏
1- سيريوس بلك (فرمانده)‏
‏2- رونالد ويزلي (استوار - معاون)‏
‏3- جيني ويزلي (استوار دوم)‏
‏4- دابي (گروهبان)‏
‏5- ارني مك ميلان (عضو جديد، سرجوخه)‏


كاراگاهان، ورود به جزيره

اييييييي... ايييييييييييييي... ايييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي...
‏‏(افكت ترمز چرخ هاي هواپيما هنگام فرود)‏
هواپيما در باند مخصوص فرودگاه جزيره كه نزديك دريا بود، فرود آمد. آسمان، صاف و بي ابر و ‏بسيار زيبا بود! حركت جمعي و هماهنگ مرغ هاي دريايي اين زيبايي را دو چندان مي كرد! نسيم ‏خنك و لذت بخشي در ميان آفتاب سوزان جزيره در حال وزش بود!‏

ماشين مخصوص پله كنار هواپيما قرار گرفت. در باز شد و كاراگاهان كه با هواپيماي دوم ‏اختصاصي وزير پرواز كرده بودند، از آن خارج شده و بلافاصله شروع به به به و چه چه كردند. در ‏اين ميان رون نفس عميقي كشيد و گفت:‏
‏- به به! دمت گرم سيريوس! بعد از اون همه مدت زنداني شدن تو خونه ريدل اين آب و هوا ‏خيلي مي چسبه!‏

بقيه كاراگاهان نيز حرف رون را تاييد كردند. همگي از پله ها پايين رفته تا سوار ماشيني شوند كه ‏به دنبال آنها آمده بود.‏
دابي: ولي قربان لازم بود از اون جا تا اين جا رو با وسايل ماگلي اومد؟ من تونست همه رو در يك ‏چشم به هم زدن به اين جا آورد.‏

سيريوس كه به نظر مي رسيد از اين حرف او رنجيده است گفت:‏
‏- خب دابي اگه با غيب و ظاهر شدن ميومديم هيچ وقت نمي تونستيم اين همه از سفر لذت ببريم! ‏راستي يادتون باشه تا وقتي اينجاييم هيچ كس حق استفاده از جادو رو نداره! ‏فقط مي تونين چوبدستي هاتونو همراهتون داشته باشين تا در مواقع لزوم ازش استفاده كنيم!‏
كاراگاهان سوار خودرو شدند. سيريوس رو به راننده سياه پوست كرد و گفت:‏
‏- بلك هستم. از طرف وزارت سحر و جادو انگليس براي شركت در كلاس هاي آموزشي اومديم.

راننده سري تكان داد و به راه افتاد. ماشين به نرمي در خيابان حركت مي كرد. دو طرف خيابان پر از فروشگاه ها و رستوران ها و... ‏رنگ و وارنگي بود كه چشم ها را خيره خود مي كرد. راننده پشت چراغ قرمزي توقف كرد. جيني ‏كه در حال نگاه كردن به يك لباس فروشي بود از سيريوس پرسيد:‏
‏- ولي من هواپيماي ديگه اي نديدم. بقيه چطوري ميان؟

سيريوس پس از اندكي تفكر گفت:‏
‏- فك كنم از فرودگاه هاي ديگه ميان. شايدم از ساير وسايل نقليه مشنگي استفاده كنن.‏

پس از گذشت چند دقيقه، راننده رو به روي يك كتابخانه متروك كه به نظر قديمي مي رسيد و شيشه ‏هايش با انواع كاغذ ها و پوستر هاي تبليغاتي به طوري كه داخل آن ديده نمي شد پوشيده شده بود ‏توقف كرد و به آنها گفت:‏
‏- وقتي وارد شديد فقط كافيه دستتون رو روي آيينه قدي انتهاي راهرو بگذاريد و عبور كنيد.‏

‏ كاراگاهان از خودرو پياده شده و به سمت در كتابخانه رفتند. رون كه با اظطراب به شيشه ها نگاه ‏مي كرد رو به سيريوس كرد و گفت:‏
‏- سيريوس، مطمئني كه كلكي تو كارشون نيست؟‏

سيريوس با لحن نه چندان قانع كننده اي گفت:‏
‏- معلومه! اين جا جاي معتبريه! دفعه اول نيست كه از اين كلاسا مي ذاره.‏

او در كتابخانه را باز كرد و وارد شد. بقيه نيز پشت سرش داخل كتابخانه شدند. جاي بسيار كثيفي ‏بود! لايه قطوري از گرد و غبار سطح زمين را پوشانده بود؛ به طوري كه صداي قدم هاي ‏كاراگاهان را در خود خفه مي كرد! در انتهاي راهرو همان طور كه راننده گفته بود آيينه قدي قرار ‏گرفته بود كه بر خلاف جاهاي ديگر كتابخانه بسيار شفاف و زيبا بود. بالاي آيينه نوشته شده بود:‏
(( ورودي عمومي ))‏

سيريوس دستش را روي سطح آن گذاشت. ناگهان خطوطي بر روي آيينه پديدار شد. او نفس عميقي ‏كشيد و از آيينه عبور كرد...‏

‏------------------------------------‏

ببينيد من دستتون رو خيلي واسه ادامه دادن باز گذاشتم به طوري كه عملا" هنوز داستان شروع ‏نشده! مي خواستم خودتون به سوژه جهت بدين!‏
‏ مي تونيد بعد اينكه از آينه رد شدن وزارتخونه شونو توصيف كنيد، بعد مثلا" بگيد يك راهنما اومد ‏و اونارو راهنمايي كرد، بعد مثلا" وسايلشون رو گذاشتن جايي كه واسه اقامتشون در نظر داشتن، ‏بعدش اون روز رو يه جوري بالاخره گذروندن و مثلا" فردا جلسه اول كلاس بود، توصيف كلاس و ‏جادوگران ديگه و اينا( ديالوگ ها و چيزاي ديگه ش پاي خودتون) يا حتي مي تونيد همه اينا رو ‏يك جور حيله بدونيد براي تسخير وزارتخونه ها! مثلا" لرد در اينجا يه پايگاه مخفي تشكيل داده تا ‏تمام وزارتخونه هارو بگيره و بر تمام دنيا حكم راني كنه!‏
‏ اول مي خواستم خودم ماجرا داستان رو بنويسم كه اين بود:‏
كاراگاهان بعد از شركت در اولين كلاس براي گردش و هوا خوري مي رن ساحل! بعد در ساحل يه ‏بطري حاوي نامه پيدا مي كنن كه توش نوشته قراره ريگولوس بلك با لرد ولدمورت يه ديداري ‏داشته باشه كه بعدش اتفاقات ديگه و ...(كه اينطوري داستان دوباره جنايي مي شد مثل دفعه قبل)‏

ولي حالا خودتون مي تونيد داستان اصلي يا همون اتفاقي كه بالاخره بايد كاراگاهان باهاش دست و ‏پنچه نرم كنن رو بنويسيد! سعي كنيد يه چيز باحال باشه!‏

رول زياد و با كيفيت = افزايش امتياز و كسب درجات بالاتر

موفق باشيد!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1388/11/1 15:23:18