جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اسفند 1388 14:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار- اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر – گروه

مشعل ها خاموش بودند هاگوارتز اواز شکست را زمزمه میکرد دریاچه به یک منبع ناامیدی شباهت پیدا کرده بود گروه مرگخواران وفادار ولدمورت در کوه ظاهر شده و سوار بر جارو به طرف هاگوارتز می امدند طلسم های اسرار امیز از پنجره ها دیده می شد و هاگوارتز به طور عجیب رو به شکست بود

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/27 18:02:40
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 24 اسفند 1388 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار- اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه


تاريکي همه جا را فرا گرفته بود.امشب بايد کار را تمام ميکرد،بنابراين سوار بر اسب شد و به سوي درياچه پيش رفت . در مسيري که به درياچه ختم ميشد آواز هاي مختلفي شنيده ميشد که شباهت زيادي به زمزمه اشباح داشتند . ناگهان خاموشي همه جا را فرا گرفت ، ديگر زمزمه ايي به گوش نمي رسيد به نظر ميرسيد جنگل خالي از هر موجود زنده ايي شده بود در همين لحظه ناگهان سر جايش ميخکوب شد .... و با چهره ايي که از تعجب خشک شده بود به نور خيره کننده ايي که از درياچه ساطع ميشد خيره شد...

تایید شد!
داستانتون باید کوتاه باشه و کامل نه اینکه منتظر ادامش باشیم. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط V.I.A.N.A در 1388/12/24 16:08:36
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/24 18:47:53
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 اسفند 1388 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار- اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه



شب بودهري زير رداي غيبي به طرف جغد خانه مي رفت كه نامه اي را با جغد وفادارش براي سيريوس بفرستد و حوادث اسرار آميزي كه در هفته ي گذشته اتفاق افتا ده بود بنويسد و بعد به طرف پنجره رفت تا هوا ي تازه اي بخورد چشمش به درياچه ي كنار جنگل ممنوع افتاد كه خاموشي ان را فرا گرفته بود از طرف كلبه ي هاگريد صدا هاي عجيببي شنيده ميشد دوباره زير رداي غيبي رفت تا به طرف كلبه ي هاگريد برود وبعد وقتي كه از كنار در دفتر پروفسور مك گوناگال مي خواست رد بشود يك دفعه پروفسور مك گوناگال جلوي رويش ظاهر شد كه يك گروه از شاگردان تنبيهي پشت سرش حركت مي كردند وبه زمزمه كه بقيه افراد نشنوند به يكي از بچه ها كه شباهت زيادي به بچه هاي سال اول داشت مي گفت كه بچه هاي سال اول اجازه ندارند كه سوار چوب جارو بشوند

تایید شد!
چیزی که شما نوشتید قسمتهایی از یه داستان کوتاه بود برای بازی با کلمات بهتره یه داستان کوتاه و کامل نوشته بشه. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلستور مد آی مودی در 1388/12/18 23:40:05
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/19 11:37:28
:
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 17 اسفند 1388 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

هری از راهرو می گذشت که صدای عجیبی و اسرارامیزی شنید و مشعلی خاموش شد نیک بی سر ان طرف سوار بر جارو پرواز که شباهتی به فشفشه داشت داستان وفاداری هایش را زمزمه میکرد و ناگهان گروهی اسلیدرینی در جلوی هری ظاهر شدند هری که از تعداد زیاد انها ترسیده بود پا به فرار گذاشت و به طرف دریاچه رفت و در بین درختان قایم شد .

داستانتون رو نمیتونم تایید کنم چون اشکال زیاد داره اما شما رو درمعرفی شخصیت تایید کردم. نهایتا تا آخر اسفند دوباره برای تایید در بازی با کلمات پست بزنید در غیر اینصورت شمارو از ایفای نقش خارج میکنم. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط HBK در 1388/12/17 19:25:37
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/18 12:40:38
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1388 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

خاموشي بي سابقه ي درياچه ي اسرارآميز ش ،حس عجيبي را به وي القاء كرده بود .

مثل هميشه با مار وفادارش كنار درياچه نشسته بود و به انعكاس نور نقره فام ماه خيره شده بود كه ناگهان با شنيدن زمزمه هايي از پشت سرش برگشت .
نگاهي به درختان انداخت و ناگهان هيكل سواري را ديد كه با ظاهري عجيب به وي زل زده بود .
به دليل تاريكي در بين درختان نتوانست صورت او راببيند ولي توانسته بود آرم گروهش را تشخيص دهد .
هيكل سوار شباهت بي حد و اندازه اي به دشمن وي ، داشت .

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسليتيرين در 1388/12/16 20:59:35
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/18 12:22:48
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 16 اسفند 1388 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هری از راهرو می گذشت که صدای عجیبی شنید و نزدیکترین مشعل خاموش شد نیک بی سر از ان طرف راهرو میگذشت و داستان وفاداری هایش را زمزمه میکرد و بار دیگر صدای اسرار امیزی شنید یک چوب جارو که شباهت زیادی به فشفشه داشت به او نزدیک شد وناگهان گروهی اسلیدرینی در جلوی راهرو ظاهر شدند هری زود سوار جارو شد و به طرف دریاچه رفت و به اتفاق های عجیبی که براش اتفاق افتاد فکر کرد.

تایید نشد!
داستانت خوب بود ولی خیلی از حرف اضافه استفاده کردی. همین داستانتو سعی کن اصلاح کنی. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/17 16:24:57
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1388 13:57
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

او باید آن چیز را نابود می کرد . آن چیز متعلق به لرد ولدمورت بود ، اما او دیگر به لرد ولدمورت وفادار نبود . وارد غار خاموش و تاریک شد و چوبدستیش را روشن کرد . درون غار دریاچه ی کوچکی وجود داشت ، که ظاهر ترسناکی داشت .

او سوار قایقی شد که سر آن از دریاچه بیرون زده بود . بر روی دریاچه موج هایی اسرار آمیز به وجود آمد که شباهت آنها به حلقه های دار زیاد بود . زمزمه ای عجیب در آن غار پیچید.

ناگهان دستی سفید از آب بیرون زد . او بسیار ترسید .

گروه بزرگی از مرده ها ی متحرک در مقابلش قد علم کرده بود .

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلورس آمبریج در 1388/12/11 13:59:34
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/11 18:35:38
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1388 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

هر کس در پی انجام کاری بود. خاموشی عجیبی فضا را فرا گرفته بود؛ چنانکه صدای سرد سکوت در سرسرا پیچیده بود. او تنها در تالار همگانی در فکر ایجاد یک تغییر بود. در این فکر بود که هاگوارتز را ترک کند شاید این، باعث تغییر در روحیه ی همه ی دوستانش می شد. کسانی که در آن مکان اسرار آمیز کمکش کردند و تا آخرین لحظه ی حضورشان، او را تنها نگذاشتند. کسانی که وفاداریشان را به او ثابت کردند.

او باید این کار را انجام می داد. شاید این تنها راه بود. دیگر جادوگران، آن جادوگران سابق نبود و او فکر می کرد شاید با فدا کردن خود بتواند جمع دوستانه ی دوستانش را رونق بخشد.

آرام از جایش برخاست. به آسمان خیز برداشت و سوار بر دست باد، به سقف تالار نزدیک شد. دیگر نمی خواست کسی او را ببیند .حتی با اینکه بی رنگ و شفاف بود.

دوباره قلم را روی کاغذ گذاشت و نامه اش را اینگونه به اتمام رساند :

یک روز روونا ریونکلا ی سفید، ارتشی و محفلی..

یک روز روونا ریونکلا ی سیاه، جوخه ای و مرگخوار..

یک روز روونا ریونکلا ی بی رنگ، نامرئی و بی طرف..

این بود سرگذشت سه ساله ی روونا ریونکلا، در گروه ریونکلا.

اما هنوز نمی توانست باور کند که باید آنجا را ترک کند.
دلش نمی خواست باور کند که به آخر خط رسیده است.
به همین دلیل قلم پر، از سر شوق با او زمزمه کرد:

شناسه بعدی: لینکین پارک.

او دیگر به روونا ریونکلا شباهت نداشت. نگاهی به ظاهر جدیدش انداخت. لبخند گرمی بر لبانش جاری شد .

من، امروز، در آنجاست. لینکین پارک

تایید نشد!
زیادی طولانی بود در ضمن برای تغیر شخصیت اول باید تایید مدیران رو بگیری. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/11 18:35:02
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 10 اسفند 1388 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه

خاموشی خاموشی تنها چیزی که در وجود انسان به گونه ای اسرار امیز و وحشتناک نقش می بندد کودکی که زمزمه های عجیبی داشت از دریاچه ای خارج شد نا امید سر گردان وحشت در چشمان او ظاهر شد گروه عجیبی پشت سر او اهنگ وحشتناکی را می خواندند ان ها میخواستن مرا به گروه خود ببرند و مرا هم وفادار کنند صدای عجیب لا بلای گلها را فرا گرفته بود دریاچه به خروش افتاد سواری از دور دست تازاند دیگر چیزی را ندیدم تنها محبت او را در سینه ام حس کردم اما دیگر بیدار نشدم تا او را ببینم

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/10 16:40:03
امضا ندارم
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 8 اسفند 1388 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خدا


خاموش - عجيب - وفادار - اسرار آميز - درياچه - سوار - شباهت - زمزمه - ظاهر - گروه


در شبی خاموش هری پاتر تنها در گوشه ای از دریاچه نشسته بود سواری به هری نزدیک می شد سوار از افراد وفا دار ولدمرت بود زمزمه ای زیر لب داشت که میگفتمن نمی دانستم من نمیدانستم کنجکاو شدم و ناگهان دیدم ولدمرت در جلوی ان ظاهر شد سریع به مدرسه رفتم و با دامبلدور به انجا رفتیم که ناگهان دامبلدور فهمید سوار شباهت زیادی به پدر هری دارد و ولدمرت با لهنی عجیب به او می گوید که باید خود را به جای پدر هری جابزنی و هنگامی که باور کرد نابودش کنی گروه او را هم نابود کن دامبلدور با وردی اسرار امیز ان سوار را نابود و مرا به غلعه باز گرداند و من از ان مرگ حتمی نجات داد

دوست عزیز پستهایی که تایید شدند رو بخون و به سبک اونها بنویس. لازمم نیست از تمام کلمات استفاده کنی. موفق باشی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/12/9 19:56:48
امضا ندارم