جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  235 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 5 تیر 1390 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- عمو، چی شده؟ چرا انقدر داد میزنی؟ مسابقه ی جیغ زنیه؟ من میبرم. مطمئن باشید. جیــــــــــــــــــــــــــــغ!

با آغاز جیغ زدن های جیمز دامبلدور که به علت موج های شدید حاصل از صدای جیمز، بار دیگر به روی تخت پرت شده بود به سختی شروع به حرف زدن کرد : نـــه، پــسـرم...مـــــسابـــقه نیـست.

- نخیر تو میخوای منو گول بزنی، جیــــــــــــــــــــغ!

دامبلدور با ترس به دیوارهای خانه که ترک هایی روی آن ها دیده میشد نگاه کرد و گفت : بــاشه، تو بــردیییی....

- ا عمو خیلی زود کم آوردیا. دیدی نمیتونی منو ببری؟ خب حالا جایزم چیه؟

اما با دیدن قیافه دامبلدور پرسید : چیه؟ چرا اونطوری نگاه میکنی؟ راستی عمو موهات کو؟ اینطوریم خوشگل میشیا

- ، خب ابله، اخ نه جیغ نزن ببخشید، پسر عزیزم یکی کلاه گیسمو برده.

- بخاطر این جیغ زدی؟ خب اون که فقط یه کلاه گیس طبی بود که باعث بشه یه مقدار گره های ریش و موتون باز بشه. نکنه یادتون رفته ریش و موتون رو مخفی کردید تا کسی نبینتش؟

در همین حین

- من گفتم موی سر، نه موی کلاه گیس!

بلاتریکس که با عصبانیت به سوروس نگاه می کرد که آن موها را روی زمین می انداخت گفت : خب آخه اون که مو نداشت.

- تو مطمئنی بلا؟ یعنی بررسی کردی؟

- چیو بررسی کنم؟ برم بزنم رو کله اش ببینم مو داره یا نه؟ خب میگم مو نداشت دیگه!

- فکر کنم موهاشو مخفی کرده. یه مدت قبل از یکی از دکترا شنیدم دامبلدور میخواد گره موها و ریشاشو بعد از صد سال و اندی باز کنه. تنها راهشم استفاده از یک سری کلاه گیس مخصوصه. و ضمنا تو طول درمان هیچکس نباید موی اصلی رو ببینه.

- سوروس، میمردی از اول اینا رو بگی؟ حالا باید دوباره برگردیم اونجا. فقط اینبار یکم با برنامه تر. من دیگه حاضر نیستم تو دستشویی قایم بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: شنبه 4 تیر 1390 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی مرگخوارن مطمئن شدند که همه ی محفلیا در آشپزخانه هستند از دستشویی خارج شدند.
بلاتریکس لسترنج که به جای لوپین در آمده بود، به اتاقی که دامبلدور در آن بود، رفت. دامبلدور با کلاه شب خواب همچنان روی تختش بود و خرو پف میکرد. ناگهان چشم بلاتریکس به ریش و موهای مصنوعی دامبلدور افتاد که روی میز خواب او بود!
با خود گفت: اآاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه خدای من!
بلاتریکس همانطور که سوروس گفته بود، انجام داد. و وقتی کارش تمام شد، به یرعت از اتاق خارج شد. ناگهان فکر شرورانه ای به ذهنش رسید!
دوباره وارد اتاق دامبلدور شد و ریش و موهای او را درون شومینه انداخت.
همان موقع صدای پاهایی از راه پله آمد که به سمت بالا می آمدند.
بلاتریکس به صرعت به سمت دستشویی رفت. بقیه ی مرگخواران آنجا منتظر بودند. بلاتریکس گفت: نمی تونین باور کنین چی دیدم... حالا بعدا براتون ...
ـ نه... ! کلاه گیس من کجاست؟
(صدای فریاد دامبلدور)
مرگخواران:
محفلیا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1390/4/4 14:25:53
هری پاتر و سنگ جادو
هری پاتر و تالار اسرار
هری پاتر و زندانی آزکابان
هری پاتر و ج
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 9 اردیبهشت 1390 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از خارج شدن هری از درون دستشویی، مرگخواران دوباره از هم جدا شدند.آنتونین با عصبانیت گفت: آخه به اینم میگن شانس؟ اینجا همیشه سوت و کور بود اما الان همه ریختن توش!

نارسیسا با نگرانی گفت: اگه بخوان شبم اینجا بمونن چی؟

مرگخواران:

- فعلا بهترین کاری که میتونیم بکنیم منتظر شدنه!

رز با تاسف تکمیل کرد: و دعا کردن برای اینکه دیگه کسی نیاد دستشویی.

شب:

- من که صدایی نمیشنوم.

روفوس که گوشش را به در چسبانده بود این را بیان کرد و به بقیه نگاهی انداخت. بلا با شنیدن این حرف گفت: پس بهتره یکی بره چک کنه.

سر همه ی افراد حاضر در آنجا به سمت آنتونین برگشت. آنتونین با تعجب به آن ها نگاه کرد و وقتی متوجه جدی بودن آن ها شد با شگفتی گفت: چی؟ چرا من؟

مرگخواران:

بعد از چند ثانیه افزود: باشه.

و بدون توجه به بقیه از آنجا خارج شد. تمام خانه را خاموشی فرا گرفته بود و او باید میفهمید که این خاموشی به خاطر نبود محفلی ها در آنجاست یا دلیل آن خواب بودنشان است. بنابراین از پله ها که غیژغیژ صدا میکردند به آرامی بالا رفت و وارد اولین اتاقی که در راهش بود شد. آهسته در را نیمه بسته کرد و با بر زبان آوردن ورد لوموس، بوسیله ی نور چوبدستیش به سمت تختخواب رفت.

- اووووووه!

فردی که روی تخت خوابیده بود و آنتونین متوجهش نشده بود با دیدن آنتونین این را بیان کرد و بعد با یک حرکت سریع غلتی زد و این بار از سمت دیگر خوابش برد.

آنتونین بدون هیچ معطلی از فرصت استفاده کرد و با بیشترین سرعتی که موجب برخاستن صدا نمیشد به دستشویی برگشت.

صبح روز بعد:

- مطمئنم که خودمو دیدم. بلند شدم و صورت خودمو جلوم دیدم ، بعدش برگشتم و دوباره خوابیدم.

جینی دست هری را گرفت و گفت: وای هری نکنه این یه نشونه ی بد باشه؟

- منظورت چیه؟

جینی به چشم های هری خیره شد و گفت: شاید ... شاید این نشونه ی این باشه که لرد و مرگخواراش میخوان کاری بر علیهت بکنن؟

هری با اطمینان گفت: دست بردار جینی! بیا بریم صبونه بخوریم.

و از اتاق خارج شدند.مرگخواران که اینبار به دلیل رفت و آمد فراوان محفلی ها به درون دستشویی، داخل کمدی عظیم پنهان شده بودند با شنیدن این حرف ها، بیش از پیش احساس خطر کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1389 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
-حالا چی کار کنیم؟

این صدای آنتونین بود که ترس را در همه دو چندان کرد. آن ها در داخل خانه محفل گیر افتاده بودند آن هم زمانی که تمام محفلیان جلسه داشتند.

بلاتریکس در حال که دندان هایش از ترس به هم می خورد گفت: بچه زود باشید بریم

ایوان در حالی که از ترس کم کم تکه تکه می شد و تمام اسکلت هایش از بدنش جدا می شدند، گفت: نه من پیشنهاد می دم قایم بشیم و شب دست به کار بشیم.

آنتونین: کجا قایم بشیم آخه؟

رز با خوشحالی گفت: اون جا! تو دستشویی!

تمام مرگخواران به سمت دستشویی خانه گریمولد حرکت کردند و قایم شدند.

ایوان: من یه صدا هایی می شنوم

همه مرگخواران سایه ای دیدند که در حال نزدیک شدن به دستشویی بود.

در با صدایی باز شد و هری پاتر وارد دستشویی شد. در حال سوت می زد، کارش را انجام داد و بدون توجه به مرگخواران که برای دیده نشدن وارد یک دیگر شدند بودند، از دستشویی خارج شد.

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1389/12/24 14:22:02
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1389 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- مفتخرم بگویم که همه ی شما تک تک حاضرید جان خود را در این کار فدا کنید و بروید. خواهشمندم که اجازه دهید من مواد اولیه را حاضر کنم. خب، یالا قبول کنید.

مرگخواران که هم از تغییر لحن ناگهانی سوروس خنده شان گرفته بود و هم میترسیدند قیافه ی عجیبی به خود گرفتند. سوروس تک تک مرگخواران را از نظر گذراند و آه کشید. سپس برگشت تا از سالن بیرون رود و تصمیم گیری را به عهده ی خود مرگخواران بگذارد. همین که روی پاشنه ی پا چرخید...
- نکبت کور!! سرت خورد تو بینیم !

این صدای لرد سیاه بود که در همان لحظه وارد سالن شده بود.

-ببخشید ارباب بینی؟ شما که دماغ ندارین.....

- حالا هر چی... کروشیو ایوان! اگه فکر کردین من میذارم با موهای اون پیرمرد برام مو درست کنین...اگه فکر کردین که من میذارم آبرومو ببرین.... اگه فکر کردین من در این مورد به اون پیرمرد نیاز دارم...کور خوند.... میدونین چیه... احساس میکنم یه جورایی درست فکر کردین...

دیگه با موافقت لرد بزرگ جای شک و شبهه ای باقی نماند. همه برای جا کردن خودشان در دل لرد داوطلب شدند. بار و بنه ی خودشان را بستند و به سمت خانه ی شماره دوازده میدان گریمولد به راه افتادند.


دم در خانه ی گریمولد
خوب بچه ها. بیاین این ماسک ها رو بزنین. کی جای لوپین میره تو؟ بیا فنریر.... کی جای....

ده دقیقه بعد
- و آخرین نفر.... کی جای هری پاتر میره؟
- فقط خودت موندی آنتونین...
آنتونین آه کشید ماسک هری پاتر را به صورت زد و وارد شد. همین که گروه مرگخواران وارد شدند با صحنه ای مواجه شدند که هر انسان شجاعتر از مرگخواران را هم در ان صحنه میترساند. تمام اعضای محفل از جمله هری پاتر و ریموس لوپین و دیگر کسانی که ماسکشان روی صورت مرگخواران بودند آنجا ایستاده بودند.مرگخواران ابتدا به یکدیگر و سپس به هم زاد هایشان نگاه کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 23 اسفند 1389 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

بلا لرد را در حالی که دستش را زیر چونه اش گذاشته بود و غمگین به آینه نگاه میکرد دید.

- لرد؟ مورفین باز هم دوستای نابابش رو آورده و توی سالن مشغول دود کردنن! دستورتون چیه؟

لرد که انگار فقط حضور بلا را احساس کرده بود نه پرسشش آهی کشید و گفت:

- هر موقع آلبوس رو میبینم که با اون ریش ها و موهای نقره ای یک دستش خودنمایی میکنه حسودی میکنم بهش! منم دلم میخواد مو و ریش داشته باشم درست مثل آلبوس!

بلا که تقریبا دهانش تا ته باز مانده بود گفت: خب میتونید برید مو بکارید لرد! در ضمن، شما کله ی صاف و صیقلی و براقی دارین ه شب ها درخششش کل ِ خونه ی ریدلو روشن میکنه!

- آه نه بلا! من چندین بار مو کاشتم اما کله ی من این ویژگی رو داره که با کاشت مو تا چند روز بیشتر دووم نمیاره و دوباره دونه به دونه ش میریزه!

بلا دوباره پیشنهاد داد: خب ما میتونیم کلاه گیس براتون بخریم!

- کروشیو بلا! من هیچوقت ازین جینگول بازیا خوشم نیومده! من موها و ریش آلبوسو میخوام!

چند ساعت بعد:

بلا در حالی که مرگخواران را دور خودش جمع کرده بود رو به آن ها جریان افسردگی لرد و اینکه دلش میخواهد موهای دامبلدور را داشته باشد صحبت کرد تا بلکه آن ها فکری به ذهنشان برسد و دوباره اربابشان را خوشحال ببینند.

از بین مرگخواران سوروس گفت: من یه معجونی بلدم که میشه موهای لرد رو دقیقا مثل موهای دامبلدور کرد! فقط باید چهار تار مو از ریش و چهار تار هم از سرش برام بیارین!

مرگخواران با نگرانی به یکدیگر نگاه میکردند:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1389 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس :

در همان موقع به اصرار اعضا دامبلدور دوباره دکمه پاور را فشار داد و منتظر ماندند تا سیستم بالا بیاید.

1ساعت بعد:

در همان حوالی که تمام اعضا خوابشان برده بود ناگهان صدای بالا آمد ویندوز آمد و ملت خروشان چنین چهره ای داشتند:

ریموس فریادی زد و با صدای بلند گفت:
-بدو دامبلدور مدیا پلیر رو بزن،بزا ببینیم چه خبره،حسابی هیچان هیکل مرگخواران رو دارم
دامبلدور که صورت سرخ شده بود و همچنان عرق میریخت دکمه مدیا پلیر را زد و نفسی عمیق کشید.
در همان لحظه همچنان اعضا به لیست نگاه میکردند که ناگهان همگی چشمشان به اسم بلاتریکس خورد و همه در تعجب ماندند
ملت:
ریموس باری دیگر فریاد زد و همچنان با هیجان بسیار گفت:
-بزن،بزن،بزن،بزن،یالا دامبلدور دکمشو بزن تا گرگ نشدم
دامبلدور با عصبانیت تمام گفت:
-برو خجالت بکش ای مرد،مثلا سنی ازت گذشته،منو که میبینی دیگه عادی شده برام.
ریموس نیز عصبانی شد و با صدای خروشان گفت :
-چی من سنی ازم گذشته ؟ من که فقط 30 سالمه بعد من پیرم یا تو که داری بال بال میزنی مرد؟در ضمن کی تو از این چیزا میدیدی که عادی شده برات ؟
دامبلدور به ریموس اهمیتی نداد و به میل خود روی اسم بلاتریکس کلید کرد.
دابی که گوشه ای نشسته بود و همانطور به صفحه ی مانیتور خیره مانده بود گفت:
-وای به حال ما اگه ولدمورت بفهمه که چی شده.اونوقت که غیرت مرگخواریش بالا میاد.
روفوس جاسوسی بود که از طرف لرد فرستاده شده بود و تمام اتفاقاتی که در همان لحظات در محفل بود را گزارش میداد.روفوس با چهره ای حیرت زده پیام داد:
-چه هیکلی داره این بلا،من توش موندم چه برسه ارباب
روفوس که همچنان نزدیک تر میشد ناگهان پایش به میله ای گیر کرد و چهره ی محفلیان به طرف او افتاد ...
.
.
.
ادامه بدین

ببخشید اگه خیلی خوب نشده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/9 16:17:41
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1389/4/9 16:31:15
مرا از یاد نبرید.
شناسه بعدی : ویکتور کرام
تا ابد دوستت دارم
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 9 تیر 1389 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]محفلیون شامپویی رو اختراع کردن که هم موها رو میریزه هم ذهنشونو کنترل می کنه و هم میتونه از طریق اونا تصاویری از پیرامونشون بفرسته و در کل چیز گولاخیه حالا مرگخوارا برای خوش حالت شدن موهاشون اونا رو دارن به سرشون میزنن...ادامه داستان...[/spoiler]

در همین حال مدیا پلیر باز و لیستی از مرگخوارا کنار تصویر ظاهر میشه.دامبل روی ولدمورت کلیک می کنه و پلی رو میزنه و در همون حال تصویری از مرگخوارای ندید پدیدی که موهاشون تابحال رنگ شامپو رو ندیده بودن جلو روشون ظاهر میشه.

-هی اینا رو نگاه کنین عینهو بوق دارن قر میدن بذار بارتی رو ببینیم چی کار داره می کنه!

آلبوس روی آیکن بارتی کلیک می کنه و نشون میده که بارتی آروم آروم داره میره دست شویی و آروم آروم لباساشو در میاره

ریموس:عجب بدنی داره

ملت:

ناگهان بارتی لباس زیرشو در میاره و شروع می کنه به کارای بالای 18 سال...

ریموس:(توسط ناظر ویرایش شد!یه بار دیگه از این بوقا بخوری من میدونم با تو )

آلبوس هم که از این صحنه اکشن و گولاخانه به وجد اومده بود با سرعت هر چه بیشتر دکمه پاور رو فشار میده تا معصیت به چشمای حاضرین نفوذ نکنه
...

خانه ریدل

بارتی بلاخره از مستراح بیرون میاد و با جمعیتی پر جنب و جوش و خرذوق که داشتن عینهو عقب مونده های ذهنی شامپوها رو به سرشون میزدن روبه رو میشه و از شدت عصبانیت هوار می کشه:«آخه این چه وضعشه بوقیا؟!بوق به همتون!هیچ میدونین اگه محفلیا ببینن چی میشه؟»

(سکوت همه جا رو در بر میگیره)

ملت:تصویر تغییر اندازه داده شده

در همین حال بلاتریکس با خیالی راحت در شامپوی دیگه ای رو باز می کنه و به سرش میزنه

-هیچ نگرانی ای نداره اگه خبری بشه جاسوسمون بهمون خبر میده خیالتون راحت

...

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
ببخشید خوب نشد خیلی وقته رول نزدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 تیر 1389 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه ریموس سراسیمه کنارش آمد و گفت: دامبل! نقشت گرفت!مرگخوارا از شامپوئه دارن استفاده می کنن! تو مطمئنی که نقشمون می گیره؟ و کم کم موهاشون می ریزه؟

لبخند شيطاني بر لبان دامبلدور نقش بست.سپس به صورت غرور آميزي گفت : پس چي فكر كردي پســر ؟! حتماً مي ريزه !

ريموس كه تاحالا چنين رفتار صميمانه اي از دامبلدور نديده بود ، سرش را خاراند و گفت : اميدوارم !

سپس از اتاق خارج شد.

خانه ريدل

- گــل گـــل گـــل ! گـــل از همه رنـــگ ! سرتو با چي مي شوري؟ با شامپو سدر صحت !

- هــــــورااااا !

بلا با خوشحالي تبليغات شامپو را براي مرگخواران اجرا مي كرد و آن ها را مشتاق به خريدن اين محصول شگفت انگيز كرده بود.مرگخواران هم به شدت مجذوب شده بودند.

ولدمورت كه به نظر هيجان زده مي رسيد ، از بلا پرسيد : خوب بلا ! بگو ببينم چطوري بايد اين رو تهيه كنيم ؟

- كاري نداره كه ! فقط يكم money...اهم...

- مشكلي نيس ! حلـــه !

ساعتي بعد

بلا با كيسه اي پر از شامپو وارد خانه ي ريدل شد.نيشش تا بناگوش باز شده بود و به سرعت پيش بقيه رفت. مرگخواران كه در حال لحظه شماري بودند ، با آمدن بلا روي سرش فرو ريختند!

- هي آرومــــ! تازه يه كيسه ديگه هم بيرونه ! با بسته هاي كاملاً‌ جديد و زيبا !‌

بلا نگاهي به ولدمورت انداخت. كلاه گيسش را درآورده بود و فقط انتظار ماليدن يك قطره شامپو به سرش را مي كشيد.بلا هم با خودشيريني تمام يكي از شامپو هاي كاملاً‌جديد و مدرن(!) صحت را برداشته و به طرف ولدمورت رفت.

- اين كه صحت نيست؟

بلا ابتدا كمي تعجب كرد ، اما بعد كه بيشتر توجه كرد ، گفت: چرا سرورم ! گفتم كه !‌ اين ها فقط بسته شون تغيير كرده وگرنه همون شامپو سدر صحته !

ولدمورت لبخندي زد و به بلا آفرين گفت.سپس با شور و شوق فراوان در شامپو را باز كرده و آن را امتحان نمود. پس از دقايقي جوانه هاي مو روي سر سفيدش نمايان شد.

در همان حال،آزمايشگاه دامبلدور!

دامبلدور كه سخت به لپ تاپش ( ايرانيه ! :دي) خيره شده بود ، پس از مدتي فريادي از شعف و شادماني برآورد.

-موفق شديم ! ارتباط برقرار شد، حالا مي تونيم كنترل كنيم افكارشون رو...

جيمز ابروئش را با تعجب بالا برد و موهايش را عقب داد.سپس از پيرمرد ـ ذوق زده ، پرسيد : ولي... مگه نبايد موهاشون بريزه؟

دامبلدور دستانش را به كمر زد و خنديد. سپس آهسته گفت : با اين كار ، يعني زدن شامپو به سرهاشون كاري مي كنن كه ما بتونيم به تك تك افراد ولدمورت دسترسي پيدا كنيم ، اين شامپو ها به طرف مغزشون مي ره و هم ما رو به اونا ربط مي ده و هم با رشته هاي ارتباطيش - يعني به ظاهر مو - حتي مي تونيم محيط اطرافشون رو هم ببينيم!

- اوه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1389/4/8 22:10:11
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی نیو!
روزی روزگاری در یک شب بهاری در حالی که برف به شدت میبارید و همه جا ساکت بود و صدا به صدا نمی رسید(hammer)، لرد و دوستان در خانه ی ریدل با آرامش تمام در حال غذا خوردن بود که ناگهان:
-جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغغ!! موهامممم!
همه ی مرگخوارا به طرف صدا برگشتن و شخصی رو دیدن که ته چهره ی بلا رو داشت اما موهایش به شدت صاف و مرتب بودند. ملت مرگخوار با هم دیگه چوب دستی هاشونو در آوردن که شخص مجهول الهویه فریاد زد:احمقا بلام!
همه ی ملت با چشمان گرد شده به هم و بعد به شخص مجهول الهویه که خودشو بلا معرفی کرده بود نگاه کردن!
ده مین بعد:
بالاخره خون در مغز مرگخوارا فعال شد و همگی زدند زیر خنده!
آنتونین در حالی که 4 تا انگشتنش را دریکی از سوراخ دماغش فرو کرده بود و سعی داشت اونیکی رو هم تو سوراخ دیه بکنه گفت: ولی تو که بلا نیستی..موهای بلا…
-دقیقا! وقتی صبح از خواب پا شدم دیدم که موهام اینجوریه!
لرد با تعجب به او نگاه کرد و دست در موهای پرپشت مشکی اش انداخت و پیچی به موهایش داد و عشوه ای آمد...
-تق!(افکت افتادن کلاه گیس از سر لرد)
با افتادن کلاه گیس لرد همه ی مرگخوارا نگاهشان را به در و دیوار انداختند و سوت زنان نشان دادند که چیزی ندیده اند!
لرد:مگه می شه؟ چه اتفاقی افتاده؟ هووم..نکنه جادویی بلد بودی و به ما نمی گفتی؟ بلــــــــــا؟ خودت می دونی که موی من و مرگخوارا چند روزیه دیه صاف نی..جادویی بلدی؟
-نه باو..مای لرد! من فقط شامپومو عوض کردم همین! رفتم از این سیر صحت ایرانی خریدم
چشم مرگخوارا برقی زد و همگی بی اختیار به موهای فرفری و کج و کوله شان دستی کشیدند!

1 ساعت بعد..دفتر کار دامبل و شرکا!
مردی سیاه پوش داخل اتاق تاریک نشسته بود وسیگار می کشید.رعد و برق عجیبی همه جارا روشن کرد، صدای زوزه ی گرگ همه جا را گرفته بود..
-جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ!
-چیه جیمز؟ چرا مزاحم کار من شدی؟
-باو دامبل! مام بزرگم گفت دیه وقت خوردن قرصاته! فیلم بسه! اون گرامافونو خاموش کن که صدای زوزه ی گرگ می ده!
برق ها روشن شد و ناگهان پیرمرد زپرتی از روی صندلی بلند شد و اودی که تو دستش گرفته بود روخاموش کرد
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه ریموس سراسیمه کنارش آمد و گفت: دامبل! نقشت گرفت!مرگخوارا از شامپوئه دارن استفاده می کنن! تو مطمئنی که نقشمون می گیره؟ و کم کم موهاشون می ریزه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!