شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در دل زمین هاگوارتز دریچه دیگری باز شد. هوگو و سدریک دو دل شده بودند که برون یا نه که ناگهان سدریک با دو دلی گفت: نمی دانم بریم یا نه ولی فکر کنم یه جای مخفیه دیگه است مثل اتاق ضروریات. هوگو در پاسخ به سدریک جواب داد: راه دیگه ای نداریم اگه هم نخواهیم مجبوریم بریم چون راهی که آمدیم بسته شده تو که نمی خواهی تا اخر عمرت این جا باشی؟ سدریک که کم کم از حالت دو دلی در امده بود گفت: راست می گی. این تنها کاریه که می توانیم انجام بدیم. سپس با هم وارد آن دریچه شدند. در آنجا راهرویی طویل قرار داشت که به سختی می شد انتهای آن را دید.
دو ساعت بعد در راهرو دریچه آنها حدود دو ساعت در راه بودند که ناگهان نور ضعیفی در انتهای راهرو دیدند.پس با هم دویدند و هنوز نرسیده به انتهای راهرو زیر پایشان خالی شد و خود را در وسط دهکده ی هاگزمید دیدند.آنها داشتند از ترس می مردند نه به خاطر این که در دهکده هاگزمید بودند به خاطر اینکه در آسمان علامت شوم را دیدند و هر دو یک صدا با لرزش خاصی که در صدایشان بود گفتند:اسمش را نبر برگشته.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1390/3/25 19:57:45 ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1390/3/25 20:10:11
هوگو:این یک رمز تاز بود باز ورمتیل میخواد تو رو بکشه -احمق ما الان تو ناکجا آبادیم. معلوم نیست کجاییم. معلوم نیست چی به سرمون می آد.معلوم نیست... -بسه دیگه. ساکت!!!!بیا ببینیم اینجا کجاست.لوموس -باشه بریم.لوموس صدای شالاپ شلوپ پاهایشان می امد و موش هایی با چشم های قرمز از زیر پا هایشان فرار می کردند سدریک:من از موش می ترسم. -خفه -چقدر تو خشنی
در مدرسه
رز(با گریه):داداشم کجاست؟ ویکتور در حالی که یک دستش را بر شانه رز و در دست دیگرش اب قند رز را گرفته بود گفت:مطمئن باش پیداشان می کنیم -تو هم فقط بلدی بگی پیداشون میکنیم. مطمئنم الان موش ها تو بدن دادشم هتل درست کردن -تو از کجا میدونی اون جایی که هستن موش داره رز در حالی که داشت اشک هایش را پاک می کرد گفت: میدونم دیگه ما با هم تله پاتی داریم.
3 ساعت بعد (اوف... چقدر زیاد) تو همون جای مخوف
سدریک:بابا خسته شدم داشت بالا را نگاه میکرد که پاش به نخی گیر کرد و با زمین هموار شد هوگو : چی شد دست و پا چلفتی و ناگهان...................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترسو حتینجابت و وقاربه وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
در تالار عمومی هافلپاف، سدريك روی مبل راحت و سرخ رنگِ مجاور شومينه نشسته بود و در حالی كه با حالتی ملال آور و پی در پی خميازه میكشيد، يك ليوان آب پرتقال مینوشيد. كنار مبل قرمز رنگی كه سدريك رویش نشسته بود، هوگو با حالتی كز كرده به ديوارهی نرم مبل تكيه داده بود و تيترهای روزنامهی پيام امروز را با حالتی سرسری از نظر میگذراند.
- توی اون روزنامه چی نوشته كه اين همه مدت خودش رو بهت مشغول كرده؟
هوگو در حالی كه روزنامه را به كناری میانداخت، رو به سدريك كه نوشيدن آب پرتقالش را به پايان رسانده بود، گفت: - هيچی! موقع بیكاری مگه كار ديگهای هم میشه كرد؟
سدريك در حالی كه سرش را با حالتی تاييد آميز تكان میداد، مشتاقانه جواب داد: - فكر بدی نيست.
كمی بعد:
نوای موسيقی گنجشك ها و رقص زيبای برگهای سبز درختان به همراه درخشش انوار طلايی رنگ خورشيد، حاكی از بهاری دلنشين و لذتبخش داشتند. حتی بيد كتك زن هم، دور از همهمهی دانش آموزان در گوشهای از حياط بزرگ مدرسه، از هميشه آرام تر به نظر میرسيد. سدريك و هوگو، در هوای مطبوع و بهاری هاگوارتز، به آرامی و پا به پای هم قدم میزدند...
- سدريك، اون چيه؟
سدريك با نگاهش انگشت اشارهی هوگو را از نظر گذراند كه به سمت كاشی برآمدهای در مجاورت ديوار قلعه گرفته شده بود. سدريك و هوگو در حالی كه بسيار كنجكاو به نظر میرسيدند، به طرف كاشی رفتند. پايشان را روی كاشی گذاشتند تا بلكه با ساير كاشی های كف حياط هم سطح شود، اما بعد از برخورد پای سدريك و هوگو با آن كاشی، در لحظهای سريع و غير قابل پيشبينی زمين گشوده شد و آن دو را در خود بلعيد... با سرعتی كه تصورش رعب انگيز و غير قابل باور بود...
***
روند سوژه: سدريك و هوگو به طور مشكوك و عجيبی به زير زمين كشيده شدن، اينكه چه اتفاقی برای اونها در زير زمين پيش مياد يا اينكه اعضای هافل چه واكنشی به ناپديدی سدريك و هوگو نشون بدن يا هرچيز ديگهای كه به ذهنتون میرسه، با نوشتن رولهای بعدی توسط شما مشخص میشه!
فريادهای نامفهموم زندانيان در فضای درون سايه که مانند گردبادی ساکن بود می پيچيد. هافلپافی ها حلقه کوچکی تشکيل داده بودند و در حالی که از ترس و سرمای غير عادی آن مکان به خود می لرزيدند سعی می کردند نقشه روفوس برای آزادی رز و اسکور را به خاطر بسپارند. - ... بعد نوبت آنتونين و گلرته که طلسماشونو بفرستن. حواست هست گلرت؟ گلرت که گردنش را دائم به چپ و راست می گرداند وحشت زده پاسخ داد: - مـ... من يه صدايی می شنوم! - کی اينجا صدا نمی شنوه؟ برای همينه که من دارم هنجره مو پاره می کنم! اما گلرت مانند اينکه فرياد خشمناک روفوس را نشنيده باشد ادامه داد: - اين چه صداييه؟! نه... ساکت شو... نه! فلورين به سمت گلرت رفت بلکه بتواند آرامش کند اما در ميانه راه خشکش زد. - منم می شنوم! اين چيه؟ مثل اينه که... همزمان با گشاد شدن چشمان فلورين صدايش رو به خاموشی رفت. چند ثانيه ای طول کشيد اما کم کم ساير هافلپافی ها نيز قادر به شنيدن صدا شدند. منبع آن سايه ای که درونش به دام افتاده بودند نبود بلکه آنها صدا را درون ذهنشان می شنيدند و نفرتی که در آن صدای خرخر مانند بود را با تک تک سلولهای بدنشان احساس می کردند. - خودخواهی شما آدما هيچوقت تمومی نداره! يعنی بعد از اين همه سال هنوزم نمی تونيد اين سرزمين کوچيکو به نوع ما ببخشيد؟ پس هلگا هم مثل بقيه ی انسانها دروغگويی بيشتر نبوده! تمام بچه ها از شدت نفرت و کينه ای که بر جسمشان سنگينی می کرد به زمين افتاده بودند. لودو با زحمت سرش را بالا آورد و نفس نفس زنان پرسيد: - اين... داره چی ميگه؟ هلگا... منظورش... هلگا هافلپافه؟! کينگزلی که پوست تيره اش پوشيده از قطره های ريز عرق شده بود با بی رمقی گفت: - نميدونم. اما مطمئنم... اگه همينطور ادامه بده... من... نمی تونم... هافلپافی ها به مرز هوشياری خود رسيده بودند که ناگهان صدای ديگری در پس ذهنشان طنين انداخت، صدايی گرم و آشنا. - ما نمی دونيم تو داری از چی صحبت می کنی يا چرا انقدر از ما متنفری اما قول می ديم اگه دوستامونو آزاد کنی هر چه زودتر از اينجا بريم. فشار غير قابل تحملی که تا چند ثانيه پيش هافلپافی ها را تا مرز جنون پيش برده بود از ميان رفت و آنها توانستند چهره ی مصمم آنتونين که بر روی پاهای خود ايستاده بود را ببينند. گلرت در حالی که از خوشحالی اشک می ريخت فرياد زد: - نگفته بودی چفت شدگی بلدی! آنتونين با خستگی لبخند کوتاهی زد. صدا اين بار با لحنی آرام تر شروع به حرف زدن کرد. ديگر اثری از خرخر در آن يافت نميشد و به نظر می رسيد صاحبش پسری نوجوان باشد. - اگه برای بيرون کردن ما از اينجا نيومديد می تونيد از راهی که اومديد برگرديد، اما دوستاتون اينجا می مونن... اونا راز ما رو فهميدن. - راز؟!! - وقتی بفهميد شما هم مجبور ميشيد اينجا بمونيد. هنوزم می خوايد بدونيد؟ آنتونين با نگاهی پرسشگرانه به روفوس خيره شد و هنگامی که او سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد برای آخرين بار افکارش را متمرکز کرد؛ بعد از آن ديگر راه بازگشتی نبود. - به هر حال ما بدون رز و اسکور اينجا رو ترک نمی کنيم. بگو اين راز چيه.
همه اسکور را صدا میزدند و هیچ کس کوچکترین توجهی به گمشده ی دیگر یعنی رز ویزلی نداشت!تا اینکه بالاخره روفوس گفت:
-هی نیکلاس پدرسوخته!آخرین باری که دیدیش اسکور چیکار کرد و چی گفت؟
نیکلاس با ترس جواب داد:
- گفت میره دیدن دوستش رز .
-خب پس الان رز از همه بیشتر میتونه کمک کنه!
همه راه افتادند نیکلاس پیشتاز بود. که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. سرمایی در بدن نیکلاس ایجاد شد و دیگر توان تکان خوردن نداشت. پس از چند لحظه دیگر نیکلاسی در کار نبود! همه با ترس ایستاده بودن و جرئت نداشتن حتی یه قدم جلوتر برن. تا اینکه کینگزلی عزمش رو جزم کرد و پا پیش گذاشت. این دفعه نه سرد شد و نه کسی فلج. صدای مرموزی از گوشه کناره ه به گوش میرسید. صدایی شبیه درخواست کمک. همراه با صدایی مثل صدای باد. کینگزلی به طرف صدا دوید و دیگران هم پشت سرش. ناگهان صدا قطع شد اما صدای باد همچنان به گوش میرسید. از پیچی گذشتند و در آخرین لحظه پیکر رز را دیدند که ناپدید میشد و با ناگاهش از آنان کمک میخواست. سایه او را کاملا در خود فرو برد قهقهه ای مستانه سر داد و رفت. همه به دنبال او دویدند. احتمالا علاوه بر رز، اسکورپیوس و دیگر گم شدگان چند هفته ی اخیر را در آن میافتند. که ناگهان صدای لودو به گوش رسید:
- بچه ها! فهمیدم. این سایه هر چی باشه دوستای ما رو توی خودش زندونی کرده! ما باید خودمون رو غیب کنیم و توی بدنش ظاهر شیم!
آنها به درون سایه آپارات کردند و چیزی دیدند که اشک در چشمانشان حلقه زد. افراد مختلفی از جمله رز و اسکور در سایه زندانی بودند. آنها با فریادهای زجرآور تقاضای کمک میکردند. آنها جسم سایه را تشکیل میدادند و دیواره ای آنها را از فرار دور نگه داشته بود. دوستان هافلی تصمیم گرفتند که دیواره را بشکنند.
!! : اسكورپيوس جان ... موجودات غير جادور ماگل ناميده ميشن و ايني كه ميگي نه ماگل هستن و نه جادوگر يه چيز مسخره اس تو مايه هاي اشتراك آ با آ پريم !!! دوم اين كه وقتي كسي اونا رو نديده و اينا تو نبايد مينوشتي كه اسكورپ ميدونه اونا جادوگر و ماگل نيستن !!!
رز به اطرفش نگاهي انداخت . همه چيز مثل قبل آرام و بي صدا ، گرم و خفه ، ترسناك و مرموز بود . صحنه ها از جلوي چشمانش مي گذشتند ... تقلا مي كرد دستش را بيرون بكشد ... اسكورپ خشكش زده بود ... دستش را بيرون كشيد ... اسكورپيوس نبود !!!
با ترس چند گام به عقب برداشت و سپس با سرعت هرچه تمام تر راه آمده را برگشت تا به هاگوارتز برگردد اما ناگهان دود سياهي اطرافش را پوشاند و ... از نوك پايش شروع شد و تا سرش رسيد ... اين حس فلجي لعنتي !!!
*****
نيكلاس در حالي كه نگران و پريشان به نظر مي رسيد به سمت كينگزلي رفته و گفت : ببينم ... تو اسكورپيوس رو نديدي ؟!!
كينگزلي نگاه موشكافانه اي به او انداخت و گفت : نه ... چطور مگه ؟!
نيكلاس دستي به سر عرق كرده اش كشيد و با دست پاچگي گفت : نه نه ... هيچي ... همه چي آرومه !!!
نيكلاس از كنار كينگز رد شد و كينگز كه انگار تازه چيزي را به ياد آورده باشد به طور ناگهاني برگشت و به پشت نيكلاس زد : هي هي ...
نيكلاس برگشت و كينگز يقه ي رداي او را كشيد و او را به جلو هل داد و گفت : هي تو ... اسكورپ چي شده ؟! يه چيزايي در مورد تو بهم گفت ... امروز خيلي كلافه بود ... بگو ببينم باهاش چيكار كردي ؟!
نيكلاس كه بهترين راهي كه به نظرش مي رسيد بازگو كردن وقايع بود اعضاي تالار را جمع كرده و براي همه موضوع را شرح داد .
*****
_ اسكورپيوس ...
_ اسكورپ ...
اعضاي تالار نام گمشدگان را بر زبان مي آوردند و صدا در آن كوهستان ترسناك ميپيچيد ... اين اولين گام براي جستجوي گمشدگان و معماي مردم عجيب اين مكان بود !!
_________________________________________________
ويرايش : به نظر من اون مكان يه شهر نباشه ... آخه مثلا كوهستان خيلي بهتره و ترسناك تر و اينا ... يه سري موجوداتم همش از لاي صخره ها دارن اينا رو دنبال ميكنن و اينا ... ببخشيد سر خود موضوع شهرو عوض كردم ولي گمونم اينجوري بهتر باشه ها :دي
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1389/9/28 17:13:03
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی [color=009900]نجابت و وقار[/c
شهر مثل شهر مرده ها بود .. هیچ خبری از هیچ موجود یا گیاه یا هیچی در آنجا نبود.. حتی پرنده یا حشره ای هم نبود و بر عکس هوای هاگوارتز اونجا گرم و آفتابی بود اسکور و رز از گرما مجبور به در آوردن شنل هایشان شده بودند همین طور که راه می رفتند و به اطراف و ساختمان های عجیبی نگاه می کردند که نه در داشت و نه پنجره ، سایه ی تیره ای از کوچه ای به کوچه ی دیگر دوید اسکورپیوس از ترس سرجای خودش خشک شد و با دست های سردش به بازوی استخوانی رز چنگ زده بود.. رز آخ ای از سر درد گفت اما اسکور با وحشت به نقطه ای که سایه ناپدید شده بود چشم دوخته بود
رز به آرامی سعی کرد دستش رو از دست اسکور در بیاره اما نشد! با زور دست های اسکور رو گرفت و کشید اما فایده ای نداشت .. اسکور از ترس خشک شده بود و حرکتی نمی کرد.. حتی پلک هم نمی زد رز مجبور شد با دست های اسکور کشتی بگیره تا بالاخره دستهاش رو در بیاره که یکباره جیغ رز به هوا رفت ....
سوز سردی از پنجره ی نیمه باز تالار وارد می شد و با صورت گرم و سرخ رنگ اسکورپیوس بر خورد می کرد.صدای نفس هایش به گوشش می رسید!دست هایش مثل یخ سرد بود و از درون گر گرفته بود،دست هایش می لرزید و مو هایش پریشان بود.هر کسی ترس را در چهره اش می دید!
صدای باز شدن در به گوشش رسید خودش را کمی جمع کرد،صورتش سرخی خودش را باخت و مثل گچ سفید شد.تا زمانی که چهره ی رز را دید و نفس دوباره از سینه خارج شد.
-سلام رز!
رز چهره ی او را دید،او که اسکورپیوس را بهتر هر کس می شناخت، ترس را کاملا در چهره اش دید!
-سلام اسکور،چیزی شده؟
اسکورپیوس با من و منی جواب داد:هیچی!
رز به اسکورپیوس خیره شد،با نگاهش به او فهماند که اگر به او دروغ بگوید او به خوبی می فهمد.دوباره پرسید:اسکور راستش رو بگو!
اسکورپیوس باز سعی کرد انکار کند:ببین هیچی نشده!
رز این بار در نگاهش عصبانیت موج زد.طوری که اسکورپیوس به زبان آمد.
-من یه چیز وحشتناک فهمیدم!
ناگهان در نگاه رز شعله ی ترس روشن شد.
-یعنی چی؟چی دیدی؟
اسکورپیوس بلند شد و گفت:پشت من بیا!
آن دو در راهرو های تالار روان شدند.در راه رز همچنان کنجکاوی می کرد اما اسکورپیوس سعی می کرد از جواب دادن تفره می رفت.
ناگهان اسکورپیوس در مقابل یک دیوار ایستاد.
-رز همین جاست!
رز با تعجب گفت:این که یه دیواره!
-فقط اینجوری به نظر می آد.
به سمت یک مجسمه ای که در کنار دیوار بود رفت و آن مجسمه را کنار زد.با تعجب روی دیوار یک شکاف دید اما به محض اینکه اسکورپیوس مجسمه را رها کرد مجسمه به سر جای خودش برگشت.
-می بینی!
رز با چشمانی گرد شده گفت:پشتش چه خبره؟
-یه دنیای غیر ماگلی و غیر جادوگری!
سپس مجسمه را کنار زد و به آن سمت دیوار رفتند.
رز با ترسی که در چهره اش نمایان بود گفت:اینجا رو از کجا پیدا کردین؟
-کار این نیکلاسه!
ناگهان راهرو از نور خورشید روشن شد و چشمان آنها به آن شهر باز شد.به آن شهر مرموز!
-این شهری که فقط هافلپافی ها از وجودش خبر دارند.جایی که ساکنانش رو کسی ندیده و احتمالا نخواهد دید.فقط از آثارش پیداست که آنها از وجود جادوگران با خبرند و آنها رو مورد تمسخر قرار می دهند همانطور که ما جادوگر ها ماگل ها رو مورد تمسخر قرار می دیم!
ترس در نگاه رز فزونی یافت و پرسید:حالا باید چیکار کنیم؟
اسکورپیوس با صدایی که اندک امیدی در آن بود گفت:باید دنبالشون بگردیم شاید بتونیم پیداشون کنیم!باید بفهمیم واقعا کین!
***
پی نوشت:دوستان یه خواهشی دارم سریع این افراد مرموز پیدا نشن!بیشتر سعی کنید نشانه های مرموز رو بیشتر توضیح بدین و کم کم بهشون برسن!
ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
دو تایی رفتن و هافلی ها رو بیدار کردن و سر صندوق رفتن.دیدن که درخشش طلا ها کور کننده است.آنتونین:
- خوبه اونقدری هست که بعد از تقسیم بین 8نفر چیزی لا دندونت گیر کنه...
اسکورپیوس: - آره.من میگم با صندوق ببریمشون که سخت نباشه. ملت: -آره!
روی پل:
اسکورپیوس : - آخ..بگیر منو....! پای اسکورپیوس به پای روفوس گیر کردوبا صندوق گنج پایین افتاد و همان قدر فرصت کرد که دستش رو به لبه ی پل بگیره.اما وقتی خودش را بالا میکشید به پایین نگاهی کرد و دید که صندوق چرخ زنان به پایین میره....
روفوس پلک کوتاهی زد و دوباره دقت کرد، پیکره شبح مانند، بیشتر شبیه روحی بود که به جای بدن سفید، بدنی سیاه رنگ داشته باشد، شفاف بود و سمت دیگر بدنش کاملا مشخص بود، شعله های آتش، از میان بدن دود مانندش کدر دیده میشد، بدن بی شکلی داشت، بیشتر شبیه یه کیسه زباله معلق در هوا، دهان عجیب بیضی شکلش را باز کرده بود گویی میخواست لودو را درسته ببلعد ... روفوس بالاخره به خودش آمد، چوبدستی اش را کشید و پشت سر هم سه ورد را فریاد زد : _ ویک آپیوس _ لوموس ! _ دیستورا !
با خواندن ورد اول، همه هافلپافی های از خواب پریدند و متوجه اطرافشان شدند، ورد دوم، نور را از چوبدستی روفوس، روی بدن موجود هیولا مانند انداخت، حالا در نور، بدنش آنچنان هم سیاه نبود، بیشتر لجنی رنگ بود ، لجنی ، شفاف و بی شکل ...
ورد سوم با درخش طلایی رنگی به سمت موجود رفت و با برخورد به او ، او را چندین متر آنطرف تر، نزدیک درختان بهم تنیده جنگل پرتاب کرد، موجود، یک بار دور خودش چرخید و در میان درختان ناپدید شد ...
لحظاتی، جنگل در سکوت کوری فرو رفت، سپس، روفوس نفس در سینه حبس شده اش را بالاخره با آهی بیرون داد و زمزمه وحشت زده ای بین هافلپافی های تازه از خواب بیدار شده آغاز شد ...
در میان زمزمه ها، روفوس فریاد زد : « کینگزلی هیزم آتیش رو بیشتر کن، همه جمع بشین، باید حرف بزنیم ... »
** ** ** ** ** **
دقایقی بعد، همه هافلپافی ها دور آتشی که به همت کینگزلی، برافروخته و گدازان شده بود، نشسته بودند و به توصیفات روفوس از موجود ناشناخته گوش میکردند، روفوس وقتی شرحش تمام شد مکثی کرد و ادامه داد : « نمیتونیم بفهمیم، از نگهبانان گنج بوده، یا از موجودات جادویی جنگل، ولی از هرکدوم از اینها که بوده باشه، بهتره به نوبت بیدار بمونیم و نگهبانی بدیم ...»
زمزمه تایید هافلپافی ها، محوطه بی درخت و خشک میان جنگل را، که محل پنهان شدن گنج بود، پر کرد. آنتونین با صدایی بلندتر از زمزمه دیگران گفت : « من اول بیدار میمونم ... »
اسکورپیوس به شانه او زد و گفت : « دوساعت دیگه بیدارم کن رفیق ... »
لودو گفت : « منم نفر سومم ... »
کینگزلی لبخند زد و با لحنی طنزآلود گفت : « اینطوری میتونم تا نزدیکای صبح راحت بخوابم ... »
** ** ** ** ** **
در حالی که در میان خر و پف های کینگزلی و لودو، ریتا آخرین نفری بود که چشمانش گرم شده بود، آنتونین چوبدستی اش را در دستش گرفته بود و کنار آتش نشسته بود، هر چند دقیقه یک بار نگاهش را از آتش رقصان میگرفت، و اطرافش را در میان درختان می کاوید ...
نیم ساعتی گذشته بود، حالا دیگر همه هافلپافی ها به خواب رفته بودند، آنتونین بلند شد تا دوری در اطراف بزند و از امن بودن محیط مطمئن شود، ابتدا به پشت قسمتی که کینگزلی، اسکورپیوس و روفوس خوابیده بودند و بیشتر از همه به درختان نزدیک بود رفت، نگاهی داخل جنگل و اطراف آن کرد و به سمتی که لودو و رز بخواب رفته بودند و نزدیکتر به آتش بود برگشت.
وقتی آنتونین داشت به سمت محل خوابیدن ریتا، لورا و اِما میرفت، سایه کمرنگی را پشت سر آنها به سمت درختان تنک انتهای جنگل دید، سرعتش را زیاد کرد و زیر لب گفت : «لوموس!» نور بر شبح لجنی رنگ تیره ای افتاد که با دیدن نور ، مسیرش را کج کرد و به سمت درختان رفت، آنتونین باز هم سرعتش را بیشتر کرد، به سمت او شتافت و سعی کرد خودش را به او برساند تا هویت و راه نابودی اش را پیدا کند. و درست در لحظه ای که انتظار نداشت، شبح ایستادو برگشت. آنتونین هم ایستاد و سعی کرد در ذهنش حساب کند که چقدر با آتش فاصله دارد، با نگاه کوتاهی به درختان اطرافش میتوانست بفهمد که ده-پانزده متری داخل جنگل آمده است ... ترس کم کم برش داشت، ولی قبل از اینکه زیاد به چیزی فکر کند، شبح به سمت او آمد، دهان بی شکل و بزرگش را باز کرد و سر او را بلعید، و سپس در حالی که سر آنتونین در دهانش بود، به سمت اعماق جنگل رفت ... در حالی که پیکر آنتونین به دنبالش کشیده می شد ... و فریاد خفه اش در جنگل تاریک و سیاهه شب، موی هر جنبنده ای را راست میکرد : «کمـــــــــک ... »
هافلپافی ها همچنان در خواب بودند ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><><><>
آیا آنتونین کشته خواهد شد ؟ آیا هافلپافی ها او را نجات خواهند داد ؟ آیا این هیولا هافلپافی ها را تک تک از میان برمیدارد تا همگی نابود شوند ... ؟
ادامه این داستان را در پست بعد بخوانید ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1389/9/24 21:54:05
هلگا معتقد بود ... « هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »