هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲:۱۹ شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰

بیدل آوازه خوانold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۱۳ شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۳۵ جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم

طلسم مفیدی بود . باعث شد نور خیره کننده ای همه جا را فرا گیرد و رد پاها را نشان بدهد . اگر چه خسته بودند اما باز هم می توانستند بفهمند که رد پاها متعلق به یک گرگینه است . خون های ریخته شده در کنار رد پاها این پیام را می رساند که آن موجود به مرگ نزدیک است. مطمئنا تا غروب دوام نمی آورد . خسته اما مطمئن به مسیرشان ادامه دادند . جنگل اگر چه سکوت وهم انگیزی داشت اما خش خش برگ های زیر پاهایشان هر از چند گاهی سکوت را می شکست . هدف نزدیک بود .


تایید شد!
خیلی عالی بود!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۸ ۱۱:۰۵:۵۱



Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰

پیوز قدیمی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۳۸ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1511
آفلاین
نور طلایی و خیره کننده غروب ، از میان شاخ و برگ های درختان جنگل، چون شراره های طلسمی سوزان، هوا را میشکافت و در زمین فرو میرفت ...

بوی خون می آمد، آنجا، در کنار درخت بلوط کهنسالی، پیکری خسته و زخمی افتاده بود و خون زیادی از او میرفت، در کنارش، ردپای شوم گرگینه ای مشخص بود ... سوسوی نوری از کلبه کوچک بیرون جنگل به میان درختان می رسید، و مرد در حالی که خودش را روی زمین میکشید، و در خش خش مرگبار برگ ها غرق میشد، سعی میکرد خودش را به کلبه برساند ...

خورشید، آخرین تیر های فروزانش را رها کرد ...مشرق، در تاریکی فرو رفته بود ... بوی خون می آمد، آنجا، در کنار درخت بلوط کهنسالی، پیکری مرده روی زمین افتاده بود ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰

رون ویزلی old33


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۱ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
*غروب آفتاب نزدیک بود.*جنگل تاریک وتاریگ تر میشد.*گرگینه *خسته بود و از تاریکی میترسید. ولی با این حال به راه خویش ادامه داد،او روزها راه رفته بود. پاهای او دیگرنای راه رفتن را نداشت او آنقدر راه رفته بودکه رسید به یک*کلبه،وقتی صبح بلند شد از کلبه بیرون رفت و ناگهان*نور خیره کننده ای به چشم او برخورد کرد.از شب پیش چیزی بخاطر نداشت به راهش ادامه *خش خشبرگ ها را زیر پاهایش احساس می کرد.ناگهان بخاطر آورد جادوگراو را درشب پیش*طلسم کرده او از جادوگر پرسیده بود:چطور مراپیداکردی جادوگر گفته بود:*ردپا هایت.حال گرگینه منتظر*مرگ بود.


بعضی جاهارو خیلی سریع پیش بردین و بیشتر میتونستین روی متنتون کار کنین، ولی با این حال ...
تایید شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۶ ۱۱:۳۳:۴۹


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲:۱۷ پنجشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۰

ماری مک دونالد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۰ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۳ سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۶
از اینجا تا آسمون... کرایه ش چقدره؟!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 180
آفلاین
*گرگینه *خسته بدون توجه به اینکه چقدر از *کلبه دور شده بود در جنگل پیش میرفت و صدای *خش خش برگ‌ها را احساس میکرد . مهم نبود که چقدر *غروب آفتاب نزدیک است ، باید آن راه راه طی‌ میکرد ، باید به او میگفت که آن *طلسم مرگبار از چوب دستی‌ او نبود . خورشید کم کم به خوابگاه خود میرفت و شب چادرش را پهن میکرد . آن شب ماه کامل بود و او به اصل خود باز میگشت ، به یک گرگینه خطر ناک ولی‌ همچنان در جنگلی‌ قدم میگذاشت که ورود گرگینه ها ممنوع بود .

دیگر تبدیل شده بود . *نور خیره کنند‌ای توجهش را جذب کرد ولی‌ نمیدانست همان نور او را به سوی *مرگ می‌کشاند . دیگر هیچ چیز نفهمید ...


تایید شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۶ ۱۰:۲۵:۴۷

Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"









Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۴۷ یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۱
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 514
آفلاین
با نزدیک شدن غروب ، جنگل ، در هاله ای از تاریکی فرو می رفت. گویی مرگ تشنه ی بلعیدن آن است.
صدای خش خش برگها ، سکوت جنگل را آشفته می کرد.
_ هری بهتره همینجا استراحت کنیم.
_ منم با هرمیون موافقم. من یکی که واقعاخسته شدم.
هری بدون آنکه چیزی بگوید ، طلسم هوسیوس لیتلیوس را بر زبان جاری کرد...
رون ، بدون توجه به هری و هرمیون وارد کلبه شد.

=======
========
==========
پ. ن : هوسیوس لیتلیوس (house little)


تایید شد!
به خوبی تو یه متن کوتاه کلمات مورد نیاز رو به کار بردین.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور** در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۵ ۲۳:۴۹:۲۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۶ ۰:۰۸:۰۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۶ ۰:۱۱:۵۳

تصویر کوچک شده


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰

هرمیون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۹ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۹:۲۱ سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱
از کتابخانه مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 14
آفلاین
نزدیک غروب بود.هری,رون و هرماینی هر سه در کلبه خرابه کوچکی که در جنگل دین یافته بودند,نشسته بودند.هر کدام به کار خود مشغول بودندو کلبه در سکوتی عجیب فرو رفته بود.هر سه خسته تر از آن بودند که به صدای گرگینه ای که در تاریک-رمشن غروب زوزه می کشید علاقه ای نشان دهند رون مشغول کلنجار رفتن با زنجیر قاب آویز بود.هرماینی کتاب قصه های بیدل نقال را برای بار صدم در دست گرفته و می خواند و هری,هری به چند ماه پیش می اندیشید زمانی که دامبلدور در دفتر خود آن پیشگویی را به او نشان داده بود.پیشگویی میگفت سرنوشت هری یا ولدمورت باید به مرگ ختم شود در همین حین بود که صدای خش خش ضعیفی هری را از جا پراند.هرماینی پرسید:هری چیزی شده؟ حسی به هری می گفت که باید به دنبال این صدا برود و البته تنها!بنابراین به هرماینی گفت:نه,من میرم کمی گشت بزنم.هری نگاه های هرماینی را روی خود حس می کرد ولی به آن توجهی نکرد.باید هر چه زودتر به دنبال آن صدا می رفت.وقتی در کلبه را پشت سر خود بست گوشش را تیز کرده بود.کمی که جلو رفت ردپایی را دید.ردپایی که به نظر می آمد مربوط به مردی باشد که به همین تازگی از آنجا عبور کرده وقتی سرش را بلند کرد ناگهان نور خیره کننده ای به چشمش زدو بی اختیار دستهایش را جلو چشمانش گرفت وقتی دستهایش را پایین آورد آهویی نقره ای را دید هری این طلسم را می شناخت بی شک این آهو یک سپرمدافع بود حسی درونی به او می گفت که خطری تهدیدش نمی کند بنابراین به دنبال آن آهوی نقره ای به راه افتاد...


متن جالب و قشنگی بود. فقط یکم طولانی بود.
تایید شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۵ ۱۶:۰۶:۰۸


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰

رون ویزلی old33


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۱ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
سلام میشه به من هم کمک بدین


شما برای ورود به ایفای نقش اول باید در همین تاپیک پستی ارسال کنید و حداقل هفت تا از سری کلمات داده شده رو در متنتون به کار ببرین. ایندفعه باید با این کلمات متن بنویسین:

غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم

بعد از اون میتونین برای معرفی شخصیت به تاپیک شخصیت خودتونو معرفی کنید. برای اطلاع بیشتر از شخصیت ها میتونین از لیست شخصیت ها کمک بگیرین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۵ ۱۲:۳۱:۴۶


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵ چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۰ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۲۶ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
از مرگ نميترسم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
*غروب آفتاب نزدیک بود.*جنگل تاریک وتاریگ تر میشد.*گرگینه *خسته بود و از تاریکی میترسید. ولی با این حال به راه خویش ادامه داد،او روزها راه رفته بود. پاهای او دیگرنای راه رفتن را نداشت او آنقدر راه رفته بودکه رسید به یک*کلبه،وقتی صبح بلند شد از کلبه بیرون رفت و ناگهان*نور خیره کننده ای به چشم او برخورد کرد.از شب پیش چیزی بخاطر نداشت به راهش ادامه *خش خشبرگ ها را زیر پاهایش احساس می کرد.ناگهان بخاطر آورد جادوگراو را درشب پیش*طلسم کرده او از جادوگر پرسیده بود:چطور مراپیداکردی جادوگر گفته بود:*ردپا هایت.حال گرگینه منتظر*مرگ بود.


تایید شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۵ ۱۲:۲۸:۲۴


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۰



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 6
آفلاین
كمك


تصویر کوچک شده


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸ دوشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۰

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۰ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۲۶ یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۳
از مرگ نميترسم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
شب سردی بود ما کنار *شومینه نشسته بودیم سراسر اتاق
را سکوت در بر گرفته بود ناگهان رون دهان گشود:(چقدر ساکت است)من او در جواب گفتم:(*هیس) و رون ساکت شد ومرا *چپ چپ نگاه کرد. فردای آن روز ما مسابقه داشتیم(کوییدیچ) من سوار بر*جاروی پرنده ام شدم. آن روز*پرفسور دامبلدور درسکو ما نشسته بود.ما بعد ازمسابقه پیروزییمان،را*جشن گرفتیم. فردای آن روز من و رون پیش *ویکتور کرام رفتیم و او برای ما گفت که یک *ماگل است و ما خیلی*متحیر شدیم.


باید متنتون شامل این کلمات باشه:

غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم

بیشتر روی متنتون کار کنید.

تایید نشد!


ویرایش شده توسط harry.potter2010 در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۳ ۱۲:۱۵:۱۱
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۳ ۱۵:۲۶:۱۸
ویرایش شده توسط harry.potter2010 در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۳ ۱۶:۱۲:۱۶
ویرایش شده توسط harry.potter2010 در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۴ ۱۰:۱۵:۰۸
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۰/۵/۴ ۱۳:۲۶:۰۳

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.