جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
با نزدیک شدن غروب ، جنگل ، در هاله ای از تاریکی فرو می رفت. گویی مرگ تشنه ی بلعیدن آن است.
صدای خش خش برگها ، سکوت جنگل را آشفته می کرد.
_ هری بهتره همینجا استراحت کنیم.
_ منم با هرمیون موافقم. من یکی که واقعاخسته شدم.
هری بدون آنکه چیزی بگوید ، طلسم هوسیوس لیتلیوس را بر زبان جاری کرد...
رون ، بدون توجه به هری و هرمیون وارد کلبه شد.

=======
========
==========
پ. ن : هوسیوس لیتلیوس (house little)


تایید شد!
به خوبی تو یه متن کوتاه کلمات مورد نیاز رو به کار بردین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور** در 1390/5/6 0:49:29
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/6 1:08:08
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/6 1:11:53
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مرداد 1390 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
نزدیک غروب بود.هری,رون و هرماینی هر سه در کلبه خرابه کوچکی که در جنگل دین یافته بودند,نشسته بودند.هر کدام به کار خود مشغول بودندو کلبه در سکوتی عجیب فرو رفته بود.هر سه خسته تر از آن بودند که به صدای گرگینه ای که در تاریک-رمشن غروب زوزه می کشید علاقه ای نشان دهند رون مشغول کلنجار رفتن با زنجیر قاب آویز بود.هرماینی کتاب قصه های بیدل نقال را برای بار صدم در دست گرفته و می خواند و هری,هری به چند ماه پیش می اندیشید زمانی که دامبلدور در دفتر خود آن پیشگویی را به او نشان داده بود.پیشگویی میگفت سرنوشت هری یا ولدمورت باید به مرگ ختم شود در همین حین بود که صدای خش خش ضعیفی هری را از جا پراند.هرماینی پرسید:هری چیزی شده؟ حسی به هری می گفت که باید به دنبال این صدا برود و البته تنها!بنابراین به هرماینی گفت:نه,من میرم کمی گشت بزنم.هری نگاه های هرماینی را روی خود حس می کرد ولی به آن توجهی نکرد.باید هر چه زودتر به دنبال آن صدا می رفت.وقتی در کلبه را پشت سر خود بست گوشش را تیز کرده بود.کمی که جلو رفت ردپایی را دید.ردپایی که به نظر می آمد مربوط به مردی باشد که به همین تازگی از آنجا عبور کرده وقتی سرش را بلند کرد ناگهان نور خیره کننده ای به چشمش زدو بی اختیار دستهایش را جلو چشمانش گرفت وقتی دستهایش را پایین آورد آهویی نقره ای را دید هری این طلسم را می شناخت بی شک این آهو یک سپرمدافع بود حسی درونی به او می گفت که خطری تهدیدش نمی کند بنابراین به دنبال آن آهوی نقره ای به راه افتاد...


متن جالب و قشنگی بود. فقط یکم طولانی بود.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/5 17:06:08
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مرداد 1390 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام میشه به من هم کمک بدین


شما برای ورود به ایفای نقش اول باید در همین تاپیک پستی ارسال کنید و حداقل هفت تا از سری کلمات داده شده رو در متنتون به کار ببرین. ایندفعه باید با این کلمات متن بنویسین:

غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم

بعد از اون میتونین برای معرفی شخصیت به تاپیک شخصیت خودتونو معرفی کنید. برای اطلاع بیشتر از شخصیت ها میتونین از لیست شخصیت ها کمک بگیرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/5 13:31:46
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مرداد 1390 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
*غروب آفتاب نزدیک بود.*جنگل تاریک وتاریگ تر میشد.*گرگینه *خسته بود و از تاریکی میترسید. ولی با این حال به راه خویش ادامه داد،او روزها راه رفته بود. پاهای او دیگرنای راه رفتن را نداشت او آنقدر راه رفته بودکه رسید به یک*کلبه،وقتی صبح بلند شد از کلبه بیرون رفت و ناگهان*نور خیره کننده ای به چشم او برخورد کرد.از شب پیش چیزی بخاطر نداشت به راهش ادامه *خش خشبرگ ها را زیر پاهایش احساس می کرد.ناگهان بخاطر آورد جادوگراو را درشب پیش*طلسم کرده او از جادوگر پرسیده بود:چطور مراپیداکردی جادوگر گفته بود:*ردپا هایت.حال گرگینه منتظر*مرگ بود.


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/5 13:28:24
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 مرداد 1390 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
كمك

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 3 مرداد 1390 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
شب سردی بود ما کنار *شومینه نشسته بودیم سراسر اتاق
را سکوت در بر گرفته بود ناگهان رون دهان گشود:(چقدر ساکت است)من او در جواب گفتم:(*هیس) و رون ساکت شد ومرا *چپ چپ نگاه کرد. فردای آن روز ما مسابقه داشتیم(کوییدیچ) من سوار بر*جاروی پرنده ام شدم. آن روز*پرفسور دامبلدور درسکو ما نشسته بود.ما بعد ازمسابقه پیروزییمان،را*جشن گرفتیم. فردای آن روز من و رون پیش *ویکتور کرام رفتیم و او برای ما گفت که یک *ماگل است و ما خیلی*متحیر شدیم.


باید متنتون شامل این کلمات باشه:

غروب - جنگل - ردپا - خش خش - گرگینه - خسته - کلبه - مرگ - نور خیره کننده - طلسم

بیشتر روی متنتون کار کنید.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط harry.potter2010 در 1390/5/3 13:15:11
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/3 16:26:18
ویرایش شده توسط harry.potter2010 در 1390/5/3 17:12:16
ویرایش شده توسط harry.potter2010 در 1390/5/4 11:15:08
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/4 14:26:03
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین انوار سرخ خورشید غروب از لابلای شاخ و برگ درختان دیده میشد، پایش به ریشه درختی گیر کرد و زمین خورد. پیری حتی به گرگینه ها هم رحم نمی کرد. در جوانیش می توانست بدون تغییر شکل مایل ها بدود ولی اکنون هنگام دویدن در جنگل پشت پا می زد. خیلی خسته شده بود با این حال سعی کرد بلند شود و به دویدن ادامه دهد. راه دیگری نداشت. باید میان دویدن و مرگ یکی را انتخاب میکرد. سرش را بلند کرد و شکارچیانی که چوبدست بدست به او نزدیک میشدند را دید، حتی فکر نمی کرد شکارچیان بتوانند به این سرعت رد پایش را دنبال کنند. شکارچیی که از همه به او نزدیک تر بود چوبدستش را بلند کرد اما قبل از دیدن نور خیره کننده طلسم، چشمش به ماه افتاد که تازه در آمده بود...


شما نیازی به تایید در بازی کلمات ندارین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 23:05:06
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ ردپایی در جنگل به جا نمانده بود. اگر چه ردپاهای کوچک‌تر در زیر انوار خورشیدِ در حال غروب پنهان شده بودند. با این حال همه چیز به کلبه ختم می‌شد. باید از همان اول متوجه می‌شدم. خستگی دیگر برایم معنی نداشت و جز هدف به چیز دیگری نمی‌اندیشیدم. حتی خش خش برگ‌های خشک در زیر پاهایم حواسم را پرت نمی‌کرد. باران ملایمی شروع به باریدن کرد و باعث شد عطر گل‌ها و گیاهان اطرافم بیش از قبل به مشام برسد. به کلبه رسیدم. چوبدستیم را بالا آوردم و در با صدای پاق خفیفی باز شد. طلسم روشنایی را اجرا کردم و نور خیره کننده‌ای همه جا را فرا گرفت... چشمانم به سرعت همه‌جا را جست‌وجو کرد اما کلبه باز هم خالی بود، خالی تر از همیشه...


تایید شد!
متن زیبایی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 14:15:56
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1390 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید در پشت درختان جنگل غروب می کرد ،و رخسار خود را از دید پنهان می نمود .خش خش برگ های پائیزی در محوطه ی جنگل طنین انداز شده بود. به کلبه ای رنگ و رو رفته رسید. به داخل قدم گذاشت ،چوب های خشک کلبه در زیر پاهایش جیر جیر میکرد.آن قدر خسته بود، که یارای مقابله با خواب را نداشت، به خواب رفت .
صبح روز بعد ؛با صدای جیر جیر چوب های کلبه از خواب پرید. به چیزی که میدید اعتماد نداشت. امکان نداشت ،خودش اون جادوگر را کشته بود .بالاخره لب به سخن باز کرد و پرسید: چگونه ..... این جارو پیدا کردی؟
جادوگر با پوزخندی جواب داد :اون قدر هم زرنگ نیستی، ردپاتو دنبال کردم. از کوه ها و دشت ها گذشتم، تا به این جا رسیدم .
ناگهان نور خیره کننده ای فضای کلبه را در بر گرفت .طلسم شومی به او برخورد کرد ، و او دستان مرگ را دید که برای در آغوش گرفتنش باز بودند .
اری این پایان کار گرگینه ای بود که جادوگران را میکشت.


تایید شد!
روی متنتون خوب کار کردین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 11:45:27
ویرایش شده توسط کاترین لیلیث در 1390/5/1 11:50:00
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/1 14:18:37
ریش مرلین بالای سر من است لطفا قبل از انجام طلسن این ریش را بکشید
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: جمعه 31 تیر 1390 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خسته بود
خسته...آنقدر خسته که ضربان قلبش آرام تر از حد معمول شد بود آنقدر خسته که مرگ را در همان نزدیکی ها احساس میکرد.
او بیمار بود.
چشم هایش مدت ها بود که جایی را نمیدید و توان راه رفتن را نداشت .
مدت ها بود که از کلبه بیرون نیامده بود ، ولی حالا...
حالا به قدرتی که سال ها آرزویش را داشت میرسید.
مسیری که طی میکرد آشنا نبود اما میدانست که به جنگل میرسد
بوی جنگل را حس میکرد. بویش را،آزادی اش را، سکوتش را، همه ی این هارا حس میکرد...خش خش ظریف زیر پاهایش ندا از پاییز میداد.
یک پاییز بی باران...
اما به زودی باران خواهد بارید.
امشب باران خواهد بارید.
و رد پای او برای همیشه از روی خاک پاک خواهد شد...
غروب نزدیک بود...
دستش را در جیبش فرو کرد و دور سنگ گرمی پیچید.
چند دقیقه بعد-وقتی که هوا تاریک تر شد-دستش را بیرون آورد و زنجیر را به گردنش آویخت.
گرمای طلسم پوستش را میسوزاند،گرمایش از انرژی بینهایت حکایت میکرد.
سنگ تن رنجور اورا تازه و جوان قدرتمند میکرد...
باز هم راه رفت،کم کم در جنگل گم شد.
بعد از سالها میتوانست بدود
دوید...دوید...تند تر دوید...انرژی لاینتها ی سنگ اورا وادار به دویدن میکرد
شب شد...شب شد و آسمان ابری بود...باد تندی وزید...ابر ها کنار رفتند...صدای جیغ دردناکی جنگل را لرزاند
مثل زوزه ی گرگ مانند که از گلوی یک انسان برخاسته باشد
و نور خیره کننده ای ماه چشم های کور گرگینه را بینا کرد...


لطفا کلمات رو رنگی کنید و دوباره پست بفرستین.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/4/31 21:03:30
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/4/31 23:20:22