جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  188 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 19 شهریور 1390 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد مخفی در حالی که داشت با همسایه‌اش به سختی مشاجره می‌کرد در کافه راز را شکست و وارد شد و به اطراف نگاه کرد و بعد چون دلش خنک نشده بود معجون یک پیرمرد بدبخت را که آن‌جا نشسته بود برداشته و به طرف پنجره پرتاب کرد. لیوان معجون پرواز کنان پنجره را منفجر کرده و از پنجره خارج شد و سپس در حین خارج شدن از پنجره همین‌طور که داشت از پنجره خارج می‌شد با شدت بسیار شدیدی به سر یه بازرس ردیاب موجودات جادویی برخورد کرد که باعث شد سر بازرس از تن او جدا شود و داخل جوی آب بر روی تکه کاغذی که آن جا ولو بود بیوفتد.

با تشکر
این بود داستان من
:D

اول باید بهتون خوش آمد بگم بابت بازگشت مجددتون به سایت. اگه هدفتون از زدن این پست اینه که دوباره به ایفا برگردید شما نیاز به تایید در بازی با کلمات ندارید کافیه در تاپیک معرفی شخصیت پست بزنید. شما قبل از پیدایش ما در سایت وجود داشتید و مربوط به دوران اولیه حیات جادوگران میشوید(شاید دایناسورها:دی)

آورین... آورین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد خیلی سیاه در 1390/6/19 22:35:08
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/19 22:54:04
ویرایش شده توسط لرد خیلی سیاه در 1390/6/19 23:17:52
!ASLAMIOUS Baby!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 17 شهریور 1390 14:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره - مشاجره - مخفی – ردیاب

پیر مرد بطری خالی معجون را روی پیشخوان بار کوبید.در حالی که سعی میکرد با کلاه شنلش چهره اش را از دید مردی که کنار پنجره نشسته بود،مخفی کند،از کافه خارج شد.
مرد پول هنگفتی از او طلب داشت و اگر او را میدید،حتما مشاجره ی سختی را برای دریافت پول آغاز میکرد.
پیرمرد با خود اندیشید:فقط برای چند تکه کاغذ سبز حاضر است با من رنجور هم در بیفتد.کاش او راز زندگی خوش را چیزی بیشتر از دلار میدانست.


خیلی خوب تونستین در عین کوتاهی متن، زیبا بنویسین.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/6/17 15:15:33
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 13 شهریور 1390 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مخفیانه پشت پنجره ی خانه ی عشقش ایستاده بود. تکه کاغذی را در دست راستش و شیشه ی خالی معجون عشقی که رازش را از پیرمرد آموخته بود در دست چپش می فشرد.

ای کاش موقعی که در کافه خواسته اش را بیان می کرد، با او مشاجره می کرد. اما نمی توانست این عشقش بود که از او درخواست می کرد.

چند ساعت پیش را بیاد آورد که آن شخص را ردیابی می کرد. و به زور معجون را به خوردش می داد؛ با به یاد آوردن آن صحنه ها متوجه شد که دیگر در این شهر جایی ندارد. از لای شکاف پنجره یادداشت و شیشه خالی را درون اتاق قرار داد و به سمت بیابان براه افتاد و قسم خورد هرگز چهره ی عشقش را فراموش نکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد در 1390/6/13 23:41:15
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: پنجشنبه 3 شهریور 1390 04:38
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره - مشاجره - مخفی - ردیاب

باد سردی می وزید و بیشه زار اطراف برکه در تاریکی محض فرو رفته بود. پیرمرد خسته و با چهره ای خونین در حالی که خود را در شنل نامرئی اش پوشانده بود، آرام آرام به سمت برکه گام بر میداشت. مدت ها بود که خود را از دید آنها مخفی کرده بود. اما خوب میدانست که این وضعیت دوامی نخواهد داشت و درست هم فکر میکرد.
خاطرات چند ساعت پیش را در ذهنش مرور کرد. هنگامی که خادمین پست آن موجود کریه، به کافه ی خیابان نزدیک مخفیگاهش حمله کردند و برای یافتن او تمام حضار را به قتل رساندند. حدس میزد که این بارهم ردیاب های جادویی و بی نظیرشان مکانش را لو داده است. روز های اول که هنوز تجربه ای در فرار نداشت، می ایستاد و به حال مردمانی که به خاطر او کشته میشدند، دل میسوزاند. ولی حال میدانست که تنها فرار راه چاره ی اوست و اگر میخواهد زنده بماند باید بی هیچ تاملی عجله کند. بنابرین بدون اتلاف وقت از پنجره ی شکسته شده بیرون پرید و به سمت برکه گریخت.

هوا انقدر تاریک بود که نمیتوانست جلوی پایش را ببیند. کم کم به برکه رسید و در مقابل آن زانو زد. تکه کاغذی را از ردایش بیرون کشید و به آرامی طلسم نوشته شده روی آن را زمزمه کرد.
ناگهان اب برکه شروع به درخشش کرد و پیرمرد با آخرین شعله های امید در چشمانش به آب خیره شد...اما بعد از چند لحظه درخشش آب صامت و بی حرکت ماند. پیرمرد ناامیدانه در حالی که از درد به خود میپیچید به اب خیره شد. همسرش هرگز باز نمی گردد. پس افسانه دروغ بود. افسانه ای که هم اورا فریب داده بود و هم آن موجود کریهی که طلسم را میخواست.

پیرمرد ناامید بار دیگر از درد به خود پیچید و چشمانش را اینبار برای همیشه بست. دریاچه بار دیگر درخشید..در تاریکی بانویی به سمتش میآمد.
طلسم حقیقت داشت .


با اینکه طولانی بود ولی به خاطر قشنگی متن تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/6/13 14:39:11
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1390 22:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پسر از پنجره ی کافه به بیرون نگاهی کرد وپس از اینکه مطمئن شد هیچ کس نیست معجون تغیر چهره را سر کشید.
می خواست نقش نزدیک ترین دوست دشمنش را بازی کند ...!
پس از تغییر قیافه به شکل پیرمردی قوز دار در آمد و سپس از در مخفی خارج شد وپس از خروج از کافه ردیاب کهنه را از جیبش در آورد تا ببیند آن ساحره ی بد ذات کجاست...؟؟؟
بلاخره می توانست بدون هیچ مشاجره ای به رازوی پی ببرد ...و بازی که سال ها پیش شروع کرده بود را تمام کند...!


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lycanthrope در 1390/6/1 22:51:32
ویرایش شده توسط Lycanthrope در 1390/6/1 22:53:38
ویرایش شده توسط Lycanthrope در 1390/6/1 22:56:16
ویرایش شده توسط Lycanthrope در 1390/6/2 4:58:24
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/3 1:25:08
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1390 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون خسته از بی خوابی شب قبل در هوایی بارانی زود تر از همه از خواب بیدار شدند و زود تر از همه هم به طرف هاگزمید رفتند.
که نا گهان رون فریاد زد:((وای من مرغ رو یادم رفت بیارم،هری بزار برم بیارم.))
هری گفت:((اینطوری که تو بخوای بری با اون سرعت لاکپشتی خودت همه ی بچه ها از خواب بیدار شدن و پدرت رفته،نه خیر هم بیا.))
رون که نا امید شده بود به دنبال هری آمد و گفت:((چوبدستی خودتو بیار بیرون معلوم نیست این موقع چه آدم هایی که توی هاگزمید نباشن و به ما چه طلسم هایی که نزنن.))
هری گفت:((اصلا شنل نامرئی خودمو میارم بیرون.تا هواکه روشن شد اونو در میارم با اینکه ساعت هفت صبحه هوا هنوز تاریکه عجیبه نه؟))
هری گفت:((راستش خیلی هم عجیبه.))
هری و رون که حالا به هگزهد رسیده بودند در کافه را باز کردند،رون پس از اینکه پدرش را بر سر میزی که با هم قرار گذاشته بودند دید با خوشحالی برای او دست تکان داد و لبخند زد اما آقای ویزلی به هیچ عنوان به او لبخند نزد و با چهره ای خشک و سرد به او نگاه کرد هری نمی دانست برق قرمز رنگی که در چشمان آقای ویزلی دیده است واقعی بوده یا خطای دید پس از اینکه رون سه نوشیدنی کره ای به طرف میز رفتند.پس از اینکه نشستند ناگهان آقای ویزلی یقه ی هری را گرفت و گفت:((هری پاتر بالاخره گیرت آوردم.))سپس ناگهان از آقای ویزلی تبدیل به ولدمورت شد و طلسم مرگ را به سوی هری پاتر زمزمه کرد:((آواداکداورا.))آخرین چیزی که هری قبل از مرگ خود دید چهره ی ولدمورت و در کنار آن چهره ی وحشت زده ی رون بود.

شما باید کلماتی که خواسته شده را در متن مشخص و متمایز از سایر کلمات کنید. اگه کوتاه تر هم بنویسید بهتره.
ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/1 22:20:24
وقتی که قلبت رو می بازی دیگه چیزی برای بردن نداری
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1390 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره

پنجره را باز کردم. در تاریکی شب جغدی به سفیدی برف در پهنه آسمان نمایان شد. از جلوی پنجره کنار رفتم. جغد لب پنجره نشست و پایش را بلند کرد. تکه کاغذی همراهش بود. آن را از پای جغد باز کردم و مشغول به خواندن شدم.
راز تهیه معجون تغییر چهره پیرمرد داخل کافه بود! (ترکیب رو حال کردی؟)

چند ماه بعد

اکنون دیگر چهره اصلی خود را از یاد برده ام! از بس با حیله و نیرنگ و تغییره چهره مردم را فریب دادم.

دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد که بنویسم!


تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/1 22:19:31
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 شهریور 1390 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تا مسابقات جام کوئیدیچ 2 ساعت باقی بود . رون کنار شومینه با چهره ای متحیر داشت راجع به ویکتور کرام حرف می زد وهمه چپ چپ او را نگاه می کردند ...پس از مدتی همه به سمت محل مسابقه حرکت کردند.
همه جا جشن و غلغله بود ! ساعتی بعد به سرسرایی رسیدند و از آن جا وارد زمین مسابقه شدند در آن جا بازیکنان سوار بر جاروی پرنده خودنمایی می کردند . پرفسور دامبلدور با کورنیلیوس فاج گپ می زد.
هری ... رون وهرمیون صدای دراکو مالفوی را شنیدند که رو به هرمیون گفت " ماگل زاده ی کثیف !!! " رون دهانش را باز کرد تا جواب دهد که هری سقلمه ای به او زد و گفت : هیسسسس...! ولش کن تا سوسک شه !!!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lycanthrope در 1390/6/1 2:35:36
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/6/1 22:19:14
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 29 مرداد 1390 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
پنجره - تکه کاغذ - معجون - پیرمرد - کافه - راز - چهره
ساعت: 6:10 دقیقه بعد از ظهر
مکان: دشتی سر سبز که در آن فقط جاده ای باریک و در انتهای این جاده کافه ای قدیمی و فرسوده و تعطیل دیده میشود.
در اتاق طبقه ی بالایی این کافه پیرمردی تنها بر روی صندلی خود نشسته و از تنها پنجره ی این اتاق غروب آفتاب رو مشاهده میکند.
غروبی که باعث شده بود اتاقی که فقط چند شیشه نوشیدنی و معجون در آن به چشم میخورد به رنگ نارنجی در آمده باشد.
در چهره ی پیرمرد راز و حرفی نهفته است طوری که انگار اشتباهی مرتکب شده است . پیرمرد در دست راست خودش چیزی را با قدرت فشار میدهد مثل اینکه می خواهد چیزی را از ته دل فریاد بکشد اما نمی تواند .
خورشید دیگر دیده نمیشود و به پشته تپه خزیده است . پیرمرد به آرامی چشمانش را میبندد و قبل از گفتن کلمه ای دستانش شل میشود و کاغذی از دست راست او به زمین می افتد.

تایید شد!
قشنگ بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرکچروس بلک در 1390/5/29 18:48:47
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1390/5/30 2:07:32
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 مرداد 1390 03:11
نمایش جزئیات
آفلاین
این سومین لیوان معجونش بود....
شب بود و سوز سردی می وزید. پیرمرد خود را در شنل سیاهش پیچید و دست و پایش را جمع کرد. تمام سرو صورتش زیر کلاه شنل مخفی شده بود. شنل حتی چشم هایش را هم پوشانده بود، ولی نه آن قدر که مانع دزدکی دید زدن او از پنجره ی کافه شود. مدتی بود که چهره ی پسر را زیر نظر داشت
لیوان بعدی را بالا برد و تا آخر سر کشید....
پیرمرد به یاد مشاجره ی دیروزش با او ا فتاد. پسر خیلی عصبی بود و مدام فریاد می کشید. در تمام طول صحبتشان او حتی یک بار هم به چشمان پیرمرد نگاه نکرده بود. چهره اش چیزی نشان نمی داد؛ ولی انگار رازی را مخفی کرده بود. رازی که به نظر می رسید آن قدر برای پسر مهم است که فاش شدنش، بهایی جز از دست دادن جانش نداشت.
لیوان پنجم را با شدت روی میز کوبید.....
آخر این چه رازی بود؟؟؟ چه مساله ی مهمی در میان بود که پسر حتی حاضر نبود آن را با نزدیک ترین فرد به خود درمیان بگذارد؟ چرا پسرک راز مرموزش را به پدر پیرش نمی گفت تا شاید بتواند در حل مشکل کمکش کند؟؟؟ مگر این مشکل عجیب چه قدر بزرگ بود؟؟؟
صدای زنگی به صدا در آمد. پیرمرد دست در جیبش برد و به ردیاب جادوییش نگاه کرد. نقطه ی ریزی روی صفحه ی ردیاب حرکت می کرد.
به سرعت سرش را بلند کرد و به درون کافه خیره شد. اثری از پسر نبود. او از در پشتی بیرون رفته بود.
پیرمرد ردیاب را در جیبش گذاشت و از جایش بلند شد. در همان لحظه دستش به تکه کاغذ کوچکی که از دیروز لای درزهای کتش جا مانده بود، خورد.
با یاد آوری پیغام مرموز روی آن، چشمانش درخشید، انگشتانش جمع شد و با قدم هایی استوار به دنبال پسرش حرکت کرد. این راز ترسناک هر چه که بود، ارزش جدایی او از پسر دلبندش را نداشت.
پیرمرد تند تند قدم بر می داشت و تنها یک عبارت در ذهنش می جنبید، همان عبارتی که دیروزبرای اولین بار آن را روی تکه کاغذ دیده بود و باعث شده بود دنیایش زیر و رو شود. :
دوستت دارم پدر .... مرا ببخش


تایید شد!
خیلی خیلی زیبا بود، اما یکم طولانی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Reni در 1390/5/25 3:27:21
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1390/5/25 12:30:59
PURPLE is my LIFE....