رون گفت:
خب،حالا کی باید این کارو انجام بده؟
هری و رون ناخود آگاه به هرمیون خیره شدند.هرمیون که ترسیده بود گفت: چیه؟
رون شروع به توضیح دادن کرد:
هرمیون من وهری سابقه مون خیلی خرابه و اگه بگیرنمون بی برو برگرد اخراج میشیم بعدشم سه نفری که نمی تونیم بریم دزدی
،پس تو باید بری.
-راست میگه هرمیون.
هری این حرف را زده بود وبعد از گفتن این حرف به هرمیون نگاه میکرد.
هرمیون آب دهنش را قورت داد و در حالی که سایه ی ترس بر صورتش کاملا مشهود بود از جاش بلند شد و گفت: باشه .اما اگه تا نیم ساعت دیگه برنگشتم بیاید دنبالم.
سپس از سالن خارج شد.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
24 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
شیطنتهای گریفیندوری
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/27
تولد نقش: 1391/03/09
آخرین ورود: سهشنبه 2 تیر 1405 23:06
از: آغازی که پایانم بود...
پستها:
509

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/31
آخرین ورود: یکشنبه 23 تیر 1392 13:10
از: عزیزتون لیلی رفتم زیر تریلی
پستها:
154

ناگهان سوروس اسنیپ که حالش جا آمده بود وارد تالار شد برگه را از هری گرفت تا خودش گنج را به دست آورد. بعد نگاهی به درون صندوق کرد تا محتویات آن را بردارد اما با دیدن این که صندوق خالی است جا خورد و رو به بچه ها کرد و گفت:
- گنج کجاست؟
هری،رون وهرمیون به هم دیگر نگاه کردند و در این فکر بودند که به اسنیپ چه بگویند که ناگهان هرمیون گفت:
- ما هم تا در صندوق را باز کردیم خالی بود حتما یکی قبل از ما صندوق را پیدا کرده و محتویات آن را برداشته است.
اسنیپ با کمی شک به بچه ها نگاه کرد اما وقتی که دید هری و رون نیز همین حرف را زدند کاغذ را در جیبش گذاشت و به سمت دخمه های خود حرکت کرد.
چند ساعت بعد
هری ،رون وهرمیون در حالی که در کنار هم جلوی شمینه نشسته بودند ،افسوس میخوردند که چرا گنج را از دست داده اند.هرمیون که از همه به شومینه نزدیک تر بود گفت:
- اگر واقعا میخواهید گنج را به دست آورید باید با هم متحد باشیم و آن برگه را از اسنیپ پس بگیریم.
هری گفت:
- اما چه جوری برگه را پس بگیریم؟
- خب فقط یک راه وجود دارد و آن دزدی است!!!!
رون که تا حالا ساکت مانده بود گفت:
- کی باید این کار را انجام بدهیم؟
هرمیون کمی فکر کرد و گفت:
- اسنیپ تا چند دقیقه دیگر کلاس دارد و این زمان خوبی برای دزدی است.
- گنج کجاست؟
هری،رون وهرمیون به هم دیگر نگاه کردند و در این فکر بودند که به اسنیپ چه بگویند که ناگهان هرمیون گفت:
- ما هم تا در صندوق را باز کردیم خالی بود حتما یکی قبل از ما صندوق را پیدا کرده و محتویات آن را برداشته است.
اسنیپ با کمی شک به بچه ها نگاه کرد اما وقتی که دید هری و رون نیز همین حرف را زدند کاغذ را در جیبش گذاشت و به سمت دخمه های خود حرکت کرد.
چند ساعت بعد
هری ،رون وهرمیون در حالی که در کنار هم جلوی شمینه نشسته بودند ،افسوس میخوردند که چرا گنج را از دست داده اند.هرمیون که از همه به شومینه نزدیک تر بود گفت:
- اگر واقعا میخواهید گنج را به دست آورید باید با هم متحد باشیم و آن برگه را از اسنیپ پس بگیریم.
هری گفت:
- اما چه جوری برگه را پس بگیریم؟
- خب فقط یک راه وجود دارد و آن دزدی است!!!!
رون که تا حالا ساکت مانده بود گفت:
- کی باید این کار را انجام بدهیم؟
هرمیون کمی فکر کرد و گفت:
- اسنیپ تا چند دقیقه دیگر کلاس دارد و این زمان خوبی برای دزدی است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

اسنیپ با زبان چرب و نرمی گفت: هومم شما اینجا چی کار میکنید؟؟
هری سریع گفت: ما دنبال پروفسور دامبلدور میگردیم.
اسنیپ : جناب مدیر الان دارن سخنرانی میکنن و شما هم با من میایید پایین
هری: اکسپلیارموس!! باو ما هرجا میریم این خفش میاد بالای سرمون..
و به دنبال این اکسپلیارموس اسنیپ به عقب پرتاب شد و از دو تا پلکان که هر کدومشون حدود 4 پله داشتند به پایی پرت شد.(احتمالا الان آش و لاش شده)
در افکار هری: امیدوارم حالا حالا ها حالت خوب نشه
هرمیون و رون:
بعد از این ها یک دفعه رون میگه : ای داد و بیداد بچه ها حالا رمز در رو چیه؟
هرمیون: بذارید من میگم : آب نبات لیمویی، بستنی، فالوده، تام ریدل، آهان گودریک گریفندور
و ناودان کله اژدری به کناری میره و میگه چه عجب تونستید بگید!!!
آنها وارد دفتر میشوند وی شمشیر توی کلاه گروه بندی نیست شمشیر گریفندور با غلاف بلورینش روی دیوار بود ولی 2 شمشیر روی دیوار به چشم میخورد که هر دوشون هم دقیقا یک شکل بودند.
هری، رون و هرمیون:
و اونها به سرعت هر دو شمشیر رو برداشتند و با سرعت 90 کیلومتر رفتند توی سالن عمومی گریف .
در سالن عمومی گریف:
دانش آموزان با دیدن هری ، رون و هرمیون افتادند دنبالشون که سهمشون رو بگیرن!!!!
ولی اون سه نفر به سرعت رفتند توی خوابگاه هری و رون...
در خوابگاه هری اولین شمشیر رو گذاشت ولی صندوقچه شترق شمشیر رو به بیرون پرت کرد و شمشیر فقط با اختلاف دو سانتیمت ر از بغل گوش رون رد شد!!!
و اونها شمشیر اصلی رو در بریدگی قسمت جلوی صندوق گذاشتند و بلافاصله در صندوق باز شد و اونها دیدند که درون صندوق یه کلید خیلی خوشگل و جواهر نشان هست اما همین که رون کلید رو گذاشت تو جیبش و هری اومد به کاغذ دستور العمل با چوبدستی ضربه بزنه....
هری سریع گفت: ما دنبال پروفسور دامبلدور میگردیم.
اسنیپ : جناب مدیر الان دارن سخنرانی میکنن و شما هم با من میایید پایین
هری: اکسپلیارموس!! باو ما هرجا میریم این خفش میاد بالای سرمون..
و به دنبال این اکسپلیارموس اسنیپ به عقب پرتاب شد و از دو تا پلکان که هر کدومشون حدود 4 پله داشتند به پایی پرت شد.(احتمالا الان آش و لاش شده)
در افکار هری: امیدوارم حالا حالا ها حالت خوب نشه
هرمیون و رون:
بعد از این ها یک دفعه رون میگه : ای داد و بیداد بچه ها حالا رمز در رو چیه؟
هرمیون: بذارید من میگم : آب نبات لیمویی، بستنی، فالوده، تام ریدل، آهان گودریک گریفندور
و ناودان کله اژدری به کناری میره و میگه چه عجب تونستید بگید!!!
آنها وارد دفتر میشوند وی شمشیر توی کلاه گروه بندی نیست شمشیر گریفندور با غلاف بلورینش روی دیوار بود ولی 2 شمشیر روی دیوار به چشم میخورد که هر دوشون هم دقیقا یک شکل بودند.
هری، رون و هرمیون:
و اونها به سرعت هر دو شمشیر رو برداشتند و با سرعت 90 کیلومتر رفتند توی سالن عمومی گریف .
در سالن عمومی گریف:
دانش آموزان با دیدن هری ، رون و هرمیون افتادند دنبالشون که سهمشون رو بگیرن!!!!
ولی اون سه نفر به سرعت رفتند توی خوابگاه هری و رون...
در خوابگاه هری اولین شمشیر رو گذاشت ولی صندوقچه شترق شمشیر رو به بیرون پرت کرد و شمشیر فقط با اختلاف دو سانتیمت ر از بغل گوش رون رد شد!!!
و اونها شمشیر اصلی رو در بریدگی قسمت جلوی صندوق گذاشتند و بلافاصله در صندوق باز شد و اونها دیدند که درون صندوق یه کلید خیلی خوشگل و جواهر نشان هست اما همین که رون کلید رو گذاشت تو جیبش و هری اومد به کاغذ دستور العمل با چوبدستی ضربه بزنه....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1391/4/14 19:17:39
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور .
تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر
چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند


می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور .
تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر
چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/01/11
تولد نقش: 1396/09/15
آخرین ورود: یکشنبه 14 شهریور 1395 23:18
از: گربه های ایرانی :دی
پستها:
342

هری کمی فکر کرد .سپس روبه رون و هرمیون کرد و گفت:
- بهتره سه تایی سعی در پیدا کردن گنج بکنیم و در اخر گنج رو بین خودمون تقسیم میکنیم.
رون و هرمیون با تکان دادن سرشان جواب مثبت دادن. باهم به سمت همون جایی که دعوا شروع شده بود براه افتادند.
هرمیون:
ـ دامبلدور اینجا نیست پس حتما تو اتاقشه پس...
که ناگهان صدای بلندی هر سه را از جا پرند .وقتی به کتار پنجره رسیدند دامبلدور را دیند که داشت برای بچه ها سخنرانی میکرد.
ـ من سهم تعیین میکنم.من تو سر هرچی سهم داره میزنم....
هری ، رون و هرمیون هر سه به یکدیگر لبخند زدند وبه سمت اتاق دامبل حرکت کردند .
>>دم در اتاق دامبل
هری:خوب . حواسطون باشه . بعد از اینکه شمشیر رو از توی کلاه برداشتیم به سرعت کلاه رو سرجاش میزاریم از اینجا خارج میشیم.
رون:اممم هری!!
ـ چیه رون جایی از نقشه رو متوجه نشدی.
رون اب دهانشو قورت داد و به پشت سر هری خیره شدو.اینبار هرمیون با ترس بیشتری زیر لب تکرار کرد:
ـ هری پشتت
هری در حالی که داشت برمیگشت گفت:
ـ چیه مگه که...
و هرسه با ترس و تعجب به سورس اسنیپ خیره شدند.
- بهتره سه تایی سعی در پیدا کردن گنج بکنیم و در اخر گنج رو بین خودمون تقسیم میکنیم.
رون و هرمیون با تکان دادن سرشان جواب مثبت دادن. باهم به سمت همون جایی که دعوا شروع شده بود براه افتادند.
هرمیون:
ـ دامبلدور اینجا نیست پس حتما تو اتاقشه پس...
که ناگهان صدای بلندی هر سه را از جا پرند .وقتی به کتار پنجره رسیدند دامبلدور را دیند که داشت برای بچه ها سخنرانی میکرد.
ـ من سهم تعیین میکنم.من تو سر هرچی سهم داره میزنم....
هری ، رون و هرمیون هر سه به یکدیگر لبخند زدند وبه سمت اتاق دامبل حرکت کردند .
>>دم در اتاق دامبل
هری:خوب . حواسطون باشه . بعد از اینکه شمشیر رو از توی کلاه برداشتیم به سرعت کلاه رو سرجاش میزاریم از اینجا خارج میشیم.
رون:اممم هری!!
ـ چیه رون جایی از نقشه رو متوجه نشدی.
رون اب دهانشو قورت داد و به پشت سر هری خیره شدو.اینبار هرمیون با ترس بیشتری زیر لب تکرار کرد:
ـ هری پشتت
هری در حالی که داشت برمیگشت گفت:
ـ چیه مگه که...
و هرسه با ترس و تعجب به سورس اسنیپ خیره شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.
جزئیات کاربر

همهمه درون تالار را فرا گرفته بود. هری رون و هرمیون بایک دیگر سر این که گنج متعلق به کیست بحث میکردند و بقیه گریفندوری ها هم در حالی که بر روی مبل های قرمز رنگ تالار نشسته بودند مشغول نگاه کردن آن سه و خوردن پفیلا بودند.
هری که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود فریادزنان گفت:
- اصلا ما هنور گنج را در اصل بازش نکردیم. باید ببینیم که در ادامه باید چی کار کنیم.
سپس هری بودن توجه به رون و هرمیون دستش را در جیب ردایش کرد و نقشه گنج را در آورد و چوبدستیش را به آن زد.
کلمات روی نقشه ناپدید شدند و بعد از چند لحظه کلماتی دیگر نمایان شدند:
نقل قول:
هری نگاهی دوباره به سمت گنج انداخت. تا اون موقع متوجه شکافی در وسط گنج نشده بود. هری مطمئن بود که شمشیر را باید در این قسمت بگذارد ولی چه طوری بدون جلب توجه به دفتر دامبلدور میرفت و کلاه گروهبندی را بر میداشت؟
هری که از عصبانیت صورتش سرخ شده بود فریادزنان گفت:
- اصلا ما هنور گنج را در اصل بازش نکردیم. باید ببینیم که در ادامه باید چی کار کنیم.
سپس هری بودن توجه به رون و هرمیون دستش را در جیب ردایش کرد و نقشه گنج را در آورد و چوبدستیش را به آن زد.
کلمات روی نقشه ناپدید شدند و بعد از چند لحظه کلماتی دیگر نمایان شدند:
نقل قول:
آورین پسرم. کارت را خوب انجام دادی. حالا من برای این که بهمم تو واقعا گریفندوری هستی و توی گروه اون سالازار خرفت نیستی، باید بری با شمشیر گودریک گریفندور که در کلاه گروهبندی هست در این گنج را باز کنی. البته در این گنج را که باز کردی کلید گنج واقعی را از توش در میاری. تا کلید به دستت رسید دوباره چوبدستیت را بزن روی نقشه تا بهت بگم باید چیکار کنی.
هری نگاهی دوباره به سمت گنج انداخت. تا اون موقع متوجه شکافی در وسط گنج نشده بود. هری مطمئن بود که شمشیر را باید در این قسمت بگذارد ولی چه طوری بدون جلب توجه به دفتر دامبلدور میرفت و کلاه گروهبندی را بر میداشت؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه قبلیمه
شناسه جدیدمه
ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک
ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

شناسه جدیدمه
ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک
ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

جزئیات کاربر

اما این دفعه نیز باز ورد زیاد دوام نیاورد و هر سه دوباره شروع به دعوا کردند و این دعوا تا جایی اماده یافت که تقربیا بیشتر کسانی که اون دورو ور بودن سهم خودشون رو میخواستن
در همین حال دامبلدور که خیلی عصبانی بود دستیار خودش یعنی سوروس اسنیپ رو صدا زد اسنیپ که از موضوع خبری نداشت به طرز خیلی مسخره ای به همه نگاه میکرد(
)
بعد از اینکه گنج رو به سختی از زیر دست و پای ملت کشیدن بیرون بردن تا یه جایی اونو پنهان کنن قافل از اینکه هری و رون و هرمیون دنبالشون هستن
در همین حال اسنیپ مشغول صحبت با دامبلدور بود که یه دفعه دیدن گنج نیست
هری ، رون و هرمیون سریع خودشونو از اون محل دور کردن و گنج رو به تالار گریف رسوندن
رون:اخیش دیگه رسیدم
هرمیون:اره خسته شدیما
هری: با این وجود گنج به کی میرسه؟
و بازم دعوا بین این سه نفر شروع شد
به قول کالین امیدوارم سوجه رو خراب نکرده باشم
در همین حال دامبلدور که خیلی عصبانی بود دستیار خودش یعنی سوروس اسنیپ رو صدا زد اسنیپ که از موضوع خبری نداشت به طرز خیلی مسخره ای به همه نگاه میکرد(
)بعد از اینکه گنج رو به سختی از زیر دست و پای ملت کشیدن بیرون بردن تا یه جایی اونو پنهان کنن قافل از اینکه هری و رون و هرمیون دنبالشون هستن
در همین حال اسنیپ مشغول صحبت با دامبلدور بود که یه دفعه دیدن گنج نیست
هری ، رون و هرمیون سریع خودشونو از اون محل دور کردن و گنج رو به تالار گریف رسوندن
رون:اخیش دیگه رسیدم
هرمیون:اره خسته شدیما
هری: با این وجود گنج به کی میرسه؟
و بازم دعوا بین این سه نفر شروع شد
به قول کالین امیدوارم سوجه رو خراب نکرده باشم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هری و رون خیره به هرمیون شده بودند.
هرمیون قدمی جلو امد تا گنچ را نگاهی بیاندازد که رون و هری دوباره به هم پریدن ....
_ هاگوارتز چیه دیگه این گنج مال منه!!
_ خودم پیداش کردم
هرمیون _ بس کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!
همه ی تالار ها با صدای هرمیون لرزیدند و ناظران همگی جمع شدند!!
هرمیون که دید اگر زود کاری نکند لوس میشود رفت قاطی دعوای اون دوتا شد و گفت _ منم سهم میخوااااااااااااااااااام!!
داد و هوار شد تا جایی که خود دامبلدور وارد قضیه شد....
_ چه شده است فرزندان من؟
هر سه باهم انگار او را دایورت کرده و به ادامه ی جدال پرداختند!!
هرمیون با خودش فکر کرد که چقدر احمق است که خود شیرینی به این بزرگی را از دست داده و با این دو احمق در حال دعواست.
هر کدام در فکری بودند که ناگهان خشم دامبلدور گر گرفت!
یه چیزی گفت و هر سه تاشون سیاه شدند و یه صدای بوم اومد!
رون هری و هرمیون ساکت بودند اما ناگهان بغز هرسه بترکیدستی و اعصاب دامبلدور خورد تر بشدستی
با وردی دیگر دهن مبارکه هر سه را بست تا به موضوع گنج بپردازد
//آقا دمت گرم من دیگه رول زنیم افتضاحه... یاد میگیرم انشالاه.. امیدوارم سوژه رو نخرابیده باشم //
هرمیون قدمی جلو امد تا گنچ را نگاهی بیاندازد که رون و هری دوباره به هم پریدن ....
_ هاگوارتز چیه دیگه این گنج مال منه!!
_ خودم پیداش کردم
هرمیون _ بس کنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید!!
همه ی تالار ها با صدای هرمیون لرزیدند و ناظران همگی جمع شدند!!
هرمیون که دید اگر زود کاری نکند لوس میشود رفت قاطی دعوای اون دوتا شد و گفت _ منم سهم میخوااااااااااااااااااام!!
داد و هوار شد تا جایی که خود دامبلدور وارد قضیه شد....
_ چه شده است فرزندان من؟
هر سه باهم انگار او را دایورت کرده و به ادامه ی جدال پرداختند!!
هرمیون با خودش فکر کرد که چقدر احمق است که خود شیرینی به این بزرگی را از دست داده و با این دو احمق در حال دعواست.
هر کدام در فکری بودند که ناگهان خشم دامبلدور گر گرفت!
یه چیزی گفت و هر سه تاشون سیاه شدند و یه صدای بوم اومد!
رون هری و هرمیون ساکت بودند اما ناگهان بغز هرسه بترکیدستی و اعصاب دامبلدور خورد تر بشدستی
با وردی دیگر دهن مبارکه هر سه را بست تا به موضوع گنج بپردازد
//آقا دمت گرم من دیگه رول زنیم افتضاحه... یاد میگیرم انشالاه.. امیدوارم سوژه رو نخرابیده باشم //
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگه جادوگرا منو بپذیرن اینجا موندگارم ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/31
آخرین ورود: یکشنبه 23 تیر 1392 13:10
از: عزیزتون لیلی رفتم زیر تریلی
پستها:
154

هری در را به صورت بسیار شیکی باز کرد ولی با دیدن رون این شکلی شد: :worry:
رون گفت:که گنج پیدا کردی!!!
هری گفت:آره اگه میخواهی با هم تقسیمش میکنیم.
رون گفت:اون گنج مال من و تو هیچ سهمی از اون نداری.
هری دیگر داشت از کوره در میرفت وباعصبانیت گفت:اگه من این گنج را پیدا نمیکردم تو هم هیچ وقت پیدایش نمیکردی.پس من هم از این گنج سهم دارم.
رون با عصبانیت گفت:تو هیچ سهمی نداری.
در همین هنگام هرمیون که صدای دعوا را شنیده بود از پله ها بالا امد و خودش را به هری و هرمیون رساند.
او که از دعوای بچه ها برای گنج تعجب کره بود به ان ها گفت که این گنج مال هیچ کدام از شما ها نیست.
هری و رون با تعجب به هرمیون نگاه کردند که ببینند او درباره گنج چه میداند. هرمیون گفت:این گنج مال هاگوارتز است.
هری و رون با هم به هرمیون نگاه میکردند و درباره حرف هرمیون فکر میکردند.....
رون گفت:که گنج پیدا کردی!!!
هری گفت:آره اگه میخواهی با هم تقسیمش میکنیم.
رون گفت:اون گنج مال من و تو هیچ سهمی از اون نداری.
هری دیگر داشت از کوره در میرفت وباعصبانیت گفت:اگه من این گنج را پیدا نمیکردم تو هم هیچ وقت پیدایش نمیکردی.پس من هم از این گنج سهم دارم.
رون با عصبانیت گفت:تو هیچ سهمی نداری.
در همین هنگام هرمیون که صدای دعوا را شنیده بود از پله ها بالا امد و خودش را به هری و هرمیون رساند.
او که از دعوای بچه ها برای گنج تعجب کره بود به ان ها گفت که این گنج مال هیچ کدام از شما ها نیست.
هری و رون با تعجب به هرمیون نگاه کردند که ببینند او درباره گنج چه میداند. هرمیون گفت:این گنج مال هاگوارتز است.
هری و رون با هم به هرمیون نگاه میکردند و درباره حرف هرمیون فکر میکردند.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/18
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:17
از: ما هم نشنیدن!
پستها:
62

رون که از دیدن آن صحنه جا خورده بود، فریاد زد:
- چه خبرررررره؟
- سلام!
- رون، یه لحظه بیا!
کارگرا(:d:) دست از بیل زدن برداشتند و به اتفاقی که کم کم جلوی رویشتان در حال شکل گیری بود، نگاه میکردند (:شکلک تخمه شکستن:) :
- چند بار بهت بگم که دور هر چی اسم دختره خط بکش، حالا رفتی با بانو ویولت میگردی؟
اگه این گراوپی اینجا بود!
- باشه، باشه، غلط کردم، دیگه از این کارا نمیکنم، تو رو به ریش مرلین بس کن، الان این جماعت دارن منو نگاه میکنن، مثلا من ناظرشونم،هر چی تو بگی، حالا این گوشمو ول کن!
ملت گریفی در پشت:
بالاخره هرمیون از کشیدن گوش رون رضایت داد، و با هم برگشتند پیش بقیه ی بچه های تالار.
ملت گریفی کماکان : 
رون:
ملت گریفی:
- این خوب شد، حالا بگین ببینم جریان چیه؟
کورمک با ترس و لرز شروع به صحبت کرد:
- ص..ص..ص..صبح...ه...ه...هری، او..او...اومد، بـ...بـ...بهمون...
- اه بس کن، دق کردیم! صبح هری بعد از اینکه بانو از روی کلید تو یه کلید ساخت و بهش داد، بصورت کاملا شیک آمد و رفت تو اتاقتون، وقتی ازش خارج میشد، یه نقشه گنج دستش بود و بهمون گفت که اینجا رو بکنیم تا برسیم به گنج، الانم باید یکی بره خبرش کنه، کورمک برو!
-ب..ب...با...با...باشه...!
- نخیر نمی خواد، خودم میرم!
پنج دقیقه بعد، دم در دفتر نظارت:
رون:
هری: :d:
- چه خبرررررره؟
- سلام!

- رون، یه لحظه بیا!
کارگرا(:d:) دست از بیل زدن برداشتند و به اتفاقی که کم کم جلوی رویشتان در حال شکل گیری بود، نگاه میکردند (:شکلک تخمه شکستن:) :
- چند بار بهت بگم که دور هر چی اسم دختره خط بکش، حالا رفتی با بانو ویولت میگردی؟
اگه این گراوپی اینجا بود!- باشه، باشه، غلط کردم، دیگه از این کارا نمیکنم، تو رو به ریش مرلین بس کن، الان این جماعت دارن منو نگاه میکنن، مثلا من ناظرشونم،هر چی تو بگی، حالا این گوشمو ول کن!
ملت گریفی در پشت:
بالاخره هرمیون از کشیدن گوش رون رضایت داد، و با هم برگشتند پیش بقیه ی بچه های تالار.
ملت گریفی کماکان :

رون:
ملت گریفی:
- این خوب شد، حالا بگین ببینم جریان چیه؟

کورمک با ترس و لرز شروع به صحبت کرد:
- ص..ص..ص..صبح...ه...ه...هری، او..او...اومد، بـ...بـ...بهمون...
- اه بس کن، دق کردیم! صبح هری بعد از اینکه بانو از روی کلید تو یه کلید ساخت و بهش داد، بصورت کاملا شیک آمد و رفت تو اتاقتون، وقتی ازش خارج میشد، یه نقشه گنج دستش بود و بهمون گفت که اینجا رو بکنیم تا برسیم به گنج، الانم باید یکی بره خبرش کنه، کورمک برو!
-ب..ب...با...با...باشه...!
- نخیر نمی خواد، خودم میرم!
پنج دقیقه بعد، دم در دفتر نظارت:
رون:
هری: :d:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1391/3/27 20:26:45
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس!!
میجنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.

من در گذشته
میجنگیم تا آخرین نفس!!
میجنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.

من در گذشته
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/02/22
آخرین ورود: پنجشنبه 9 خرداد 1392 13:30
از: اتاق کالبدشکافی مقتولین سیفید
پستها:
147

نیم ساعت بعد
ملت همچنان با دستمالی گره زده بر سر با پاچه هایی تا زانو بالا کشیده و استین های تا بازو تاشده (
)مشغول کندن بودند.
دراین حین رون و بانو ویولت درحالیکه باهم صحبت میکردند وارد شدند.
رون:
بانو ویولت:
هرمیون با دیدن این صحنه: :vay:
ملت که فعالانه مشغول بودند ناگهان کلنگ یکی ازکارگرا (
)به جسم سخت و فلزی خورد...
رون که از دیدن ان صحنه جاخورده بود داد زد: اینجا چه خبرررره ؟؟
ملت همچنان با دستمالی گره زده بر سر با پاچه هایی تا زانو بالا کشیده و استین های تا بازو تاشده (
)مشغول کندن بودند.دراین حین رون و بانو ویولت درحالیکه باهم صحبت میکردند وارد شدند.
رون:

بانو ویولت:

هرمیون با دیدن این صحنه: :vay:
ملت که فعالانه مشغول بودند ناگهان کلنگ یکی ازکارگرا (
)به جسم سخت و فلزی خورد...رون که از دیدن ان صحنه جاخورده بود داد زد: اینجا چه خبرررره ؟؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج