شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اژدها را دید بود اما گوی زرین برایش بیشتر ارزش داشت، با نزدیک شدن اژدها داغ روی پیشانی اش می سوخت و همزمان صدای جیغ بینندگان بالا رفت. در رودخانه شیرجه زد و به سمت جاده مرتبط با بید کتک زن شتافت. با پنهان شدن در اتاق مخفی پشت بید کتک زن می تواسنت نجات پیدا کند. سوار بر روی جارویش شد و پرواز کرد دیگر حس نمی کرد انسان است حال او جزئی از ابر ها بود اما با غرش اژدها به خود امد و به سمت خانه متروک و مبهم پشت بید کتک زن شتافت.
با سپاس در پناه او
پ.ن: قبلا مد بود پایین پستشون میگفتن احتیاج به نقد هست یا نه حالا هم همینجوریه؟؟ اگه میشه ناظر نظرشو بذاره در رابطه با پست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛ پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي
only Gryff
ما شیفتگان خدمتیم،نه تنشگان قدرت
مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده. از همه بچه ها عذر میخوام.
اما... بر می گردم؛
پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه
روزی تک شاخی در جنگل میرفت روی درختچه کاغذی دید پیام از لرد سیاه بود که با خون نوشته بود: جرقه های مرگبار برای کسی است که عینک دارد. پس فورا به سوی قلعه باز گشت تا هاگرید را صدا کند... ناگهان هری با جیغ از خواب بیدار شد زبانش بندآمده بود و قفس سینه اش بد جوری میسوخت...
آنگاه که صدای جیغبید کتک زن در جاده های ابرآلود می پیچد سایه ی مبهماژدهایی را می بینی که گوی زرین را داغ کرده و با چپاندنش در حلق بید او را شکنجه می کند.
گزیده ای از دیوان "رودخانه های چیز" اثر یوهان ولفگانگ مورفین گوته
با توجه به نظرسنجی انجام شده تصمیم بر آن شد که مراحل ورود به ایفای نقش کوتاه تر گردد. در همین راستا از این تاریخ به بعد پست زدن در تاپیک بازی با کلمات برای ورود به ایفای نقش لازم نیست و شرکت در این تاپیک از مراحل ورود به ایفای نقش حذف شد. اما تاپیک بسته نمیشود و اعضا میتوانند کماکان در این تاپیک پست های خود را ارسال کنند.
تک شاخ - عینک - زبان - جرقه - قفس - درختچه - خون - قلعه - جیغ - کاغذ __ هری در حالی که روی دست هاگرید خوابیده بود داشت به رویای قلعه هاگوارتز فکر میکرد.عینکش را که جابجا کرد روزنامه ای که معلوم بود خیلی قدیمی است را دید.بیشتر نوشته ها و برگ های روزنامه کدر شده بود و تیتری درشت هنوز روی ان باقی بود : روزنامه پیام امروز. و با خطی طلایی ( که بیشتر به سیاه مایل بود تا طلایی که قبلا داشت ) نوشته شده بود : بهترین و بزرگترین روزنامه جهان جادوگران.هری با کنجکاوی روزنامه را برداشت.زیر تیتر بزرگ با خطی ریزتر نوشته شده بود : بزرگترین و بهترین روزنامه جهان جادوگران.زیر ان با خطی خوف ناک نوشته شده بود : شکست لرد سیاه. تا خواست مطلب را بخواند صدای تق تق امد.به پشتش که نگاه کرد جغدی قهوه ای رنگ را دید.پنجره را که باز کرد جغد در اتاق با صدای هو هو پرواز میکرد.هاگرید با بدخلقی در حالی که هنوز خمیازه میکشید گفت : هری....چرا پنجره رو باز کردی؟خواب بودم.و با چشمانی پف کرده از جایش بلند شد.روزنامه را از پای جغد در اورد و سکه ای در کیسه اش انداخت.ناگهان گفت : اه...هری میدونی تک شاخ های چی هستن؟و با ذوق خنده ای کرد.و ادامه : و چرا از خون اونها میخورن؟و با تاسف سر تکان داد.هری ناگهان جیغی کشید و گفت : هاگرید...اون...اون چیه تو موهات داره وول میخوره؟و به موهایبلند و نا مرتب هاگرید اشاره کرد.هاگرید دست در موهایش کرد و ان موجود را ( که بیشتر به کرم شباهت داشت ) را بیرون کشید.زبانش را در دهان چرخاند.هری گفت : اوی!هاگرید تو که نمیخوای... هاگرید گفت : نه هری داشتم باهات شوخی میکردم!و ان کرم را در ظرف غذا انداخت.هاگرید روزنامه را در دست هری که دید ان را از او گرفت و کمی که خواند ان را روی زمین انداخت و با نوک چترش ( چوبدستی اش ) ان را با جرقه های قرمزی سوزاند.هری خواست بگوید که چرا این کار را کرد که هاگرید گفت : هری میشه اون قفس رو بدی به من؟هری این کار را کرد.هاگرید در قفس را باز کرد و از داخل ان کمی فضله بیرون اورد و پای درختچه کوچکی که کنار تختش بود ریخت و با مهربانی به ان اب داد.و گفت : اوه اوه!هری دیر شده باید بریم!و دست هری را گرفت و از پله ها پایین امد.با بدخلقی گفت : اخرشم روزنامه رو نخوندم!هری دست هاگرید را گرفت و رفت هنوز هم داشت به قعه هاگوارتز فکر میکرد.
سعی کنید بین پاراگراف هاتون یک خط فاصله باشه. تایید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط al!reza در 1391/6/27 16:15:47 ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/6/27 23:15:16
میخوام دنیا نباشه,ریونکلاو رو باشه! عشق س ریونکلاو رو!
هری،رون و هرمیون داشتند تو جنگل ممنوعه راه میرفتند.هرمیون گفت:بچه ها مواظب باشید که کاری ازتون سرنزنه که باعث بشه دامبلدور بفهمه که ما تو جنگل ممنوعه بودیم. رون:باشه بابا. در حالی که هرمیون و رون با هم جر و بهث میکردند هری ناگهان سر جایش ماند. رون پرسید:چی شده هری؟چرا وایسادی؟ هری گفت:اونجا را نگاه کن هرمیون جیغ بلندی کشید و بعد جلوی دهانش را گرفت. روبع رویشان یک تک شاخ بود که ازش خون میرفت. ناگهان کاغذی از بالای یک درخت پایین افتاد که رویش نوشته شده بود:تک شاخ را در قفس بذارید و به قلعه ی چند متر آنور ترتان ببرید.مواظب اون درختچه ی وحشی هم باشید. هرمیون:درختچه؟مگه وحشی هم میشه؟ رون:بیا بریم ببینیم میشه یا نه. آن ها تک شاخ را در قفسی که از بالای درخت پایین آمده بود هول دادند و به سمت قلعه حرکت کردند. وقتی به قلعه رسیدند همان درختچه ی وحشی هرمیون را بلند کرد و برد بالا و دیگر تکونی نخورد. هرمیون گفت:شما برید.من یه جوری خودم را از شر این درختچه خلاص میکنم. رون و هری راه افتادند وقتی وارد قلعه شدند یه جن خانگی آمد و به رونگفت:این عینک را بزن. رون :چرا هری نزند؟ جن خانگی گفت:چون خودش عینک داره! رون:باشه. جن خانگی که در حال رفتن بود نگاهی به رون انداخت و رون هم به خاطر شوخ طبعی اش زبان درازی کرد. جن خانگی ایستاد و انگشتانش را به هم زد و ناگهان اون درختچه آمد و رون را برد بالا. حالا هری تنها شده بود. هری هر چه جلو تر میرفت بیشتر به این موضوع شک میکرد بنابر این در جرقه ای خود را ناپدید و در مدرسه ظاهر کرد و رون و هرمیون را دید و از آن ها پرسید:شما چه جوری اومدید اینجا؟ رون و هرمیون گفتند:خودمان هم نمیدانیم! پایان میدونم قبول نمیشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی !!! برای عشق !!!! برای گریفیندور. http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
هری،رون و هرمیون داشتند تو جنگل ممنوعه راه میرفتند.هرمیون گفت:بچه ها مواظب باشید که کاری ازتون سرنزنه که باعث بشه دامبلدور بفهمه که ما تو جنگل ممنوعه بودیم. رون:باشه بابا. در حالی که هرمیون و رون با هم جر و بهث میکردند هری ناگهان سر جایش ماند. رون پرسید:چی شده هری؟چرا وایسادی؟ هری گفت:اونجا را نگاه کن هرمیون جیغ بلندی کشید و بعد جلوی دهانش را گرفت. روبع رویشان یک تک شاخ بود که ازش خون میرفت. ناگهان کاغذی از بالای یک درخت پایین افتاد که رویش نوشته شده بود:تک شاخ را در قفس بذارید و به قلعه ی چند متر آنور ترتان ببرید.مواظب اون درختچه ی وحشی هم باشید. هرمیون:درختچه؟مگه وحشی هم میشه؟ رون:بیا بریم ببینیم میشه یا نه. آن ها تک شاخ را در قفسی که از بالای درخت پایین آمده بود هول دادند و به سمت قلعه حرکت کردند. وقتی به قلعه رسیدند همان درختچه ی وحشی هرمیون را بلند کرد و برد بالا و دیگر تکونی نخورد. هرمیون گفت:شما برید.من یه جوری خودم را از شر این درختچه خلاص میکنم. رون و هری راه افتادند وقتی وارد قلعه شدند یه جن خانگی آمد و به رونگفت:این عینک را بزن. رون :چرا هری نزند؟ جن خانگی گفت:چون خودش عینک داره! رون:باشه. جن خانگی که در حال رفتن بود نگاهی به رون انداخت و رون هم به خاطر شوخ طبعی اش زبان درازی کرد. جن خانگی ایستاد و انگشتانش را به هم زد و ناگهان اون درختچه آمد و رون را برد بالا. حالا هری تنها شده بود. هری هر چه جلو تر میرفت بیشتر به این موضوع شک میکرد بنابر این در جرقه ای خود را ناپدید و در مدرسه ظاهر کرد و رون و هرمیون را دید و از آن ها پرسید:شما چه جوری اومدید اینجا؟ رون و هرمیون گفتند:خودمان هم نمیدانیم! پایان میدونم قبول نمیشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
not only wizards,witches are here too
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی !!! برای عشق !!!! برای گریفیندور. http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg
تک شاخ - عینک - زبان - جرقه - قفس - درختچه - خون - قلعه - جیغ - کاغذ
هری و رون و هرمیون در برج گریفندور و کنار آتشدان نشسته بودند
آنها داشتند مقاله ای طولانی در کاغذی بسیار بلند بالا درباره ی تک شاخ ها برای درس جانورشناسیشان مینوشتند
که ناگهان کسی از طرف جنگل ممنوعه جیغی بلند کشید
بچه ها از جایشان پریدند عینک هری به زمین افتاد و شکست
هری برای درست کردن آن ورد ریپارو رو بر زبان آورد
هری به سرعت به خوابگاه پسرها رفت و شنل نارئی را پایین آورد
آنگاه هر سه به زیر شنل نامرئی به طرف جنگل ممنوعه راه افتادند
کمی که در حاشیه ی جنگل پیش رفتند پسر بچه ها را دیدند که وحشت زده به تکشاخی که در کنار درختچه ای دراز کشیده بود و خون سفیدش رو زمین ریخته بود نگاه میکرد
جغد پسرک هم در قفسش سر و صدای بسیاری راه انداخته بود
زبان هری بند آمده بود
و به خاطر شدت ترس آنها از چوبدستی هایشان جرقه های کوچک و قرمزی بیرون می آمد
هری به پسر بچه کمک کرد تا به درمانگاه برود و همچنین هاگرید را خبر کرد که به تکشاخ رسیدگی کند
تک شاخ - عینک - زبان - جرقه - قفس - درختچه - خون - قلعه - جیغ - کاغذ
از درون قلعه ی قلبش شعله ای آغشته از حرارت به بیرون میتراوید و با سقلمبه هایش مدام یادآور قطعه کاغذی میشد که دیروز به دستش رسیده بود. نامه ای که به هیچ وجه قصد جدی گرفتن محتوای آن را نداشت اما ... قطره ی قرمز رنگی که روی آن بود به شدت ذهن کنجکاو او را درون قفس مغزش زندانی کرده بود.
دوستش معتقد بود که آن قطره بی شباهت به خون نیست و نباید بی توجه از کنار آن بگذرد، بخصوص آنکه به هیچ وجه زبان نامه به طنز شباهتی نداشت و کاملا جدی به نظر می آمد. پس بی درنگ از اتاق خارج شد و به حیاط خانه شیرجه رفت. سریع به سمت سطل زباله که کنار درختچه ای قرار داشت رفت و بعد از جستجو و یافتن نامه، شتابان به اتاقش بازگشت. عینکش را به چشم زد و اینبار با دقت بیشتری شروع به خواندن نامه کرد.
با هر خطی که میخواند بیشتر نگران میشد، شاید اگر دوستش جرقه های وحشت و جدی گرفتن نامه را در ذهنش نپرورانده بود، او حتی ذره ای به نامه اهمیت نمیداد، اما او به دوستش اعتماد داشت و هشدارش را جدی گرفته بود. تنها جمله ی نامه را زیر لب تکرار کرد:
« تو خواهی مرد، همان طور که دیگران کشته شدند. »
هرچه بیشتر فکر میکرد بیشتر احساس میکرد که حق با دوستش است. چون در این دو ماه در محله ی او چندین قتل رخ داده بود و تازه همین هفته ی گذشته پلیس های مشنگی تصمیم به زیر نظر گرفتن کل محله کردند. اما دوستش شکی نداشت که این کار لرد ولدمورت و مرگخواران اوست و مشنگ ها هیچ کاری از دستشان بر نمی آید و حالا این نامه ... شاید واقعا آخرین روزهای زندگیش بود.
با نگرانی از تختش خارج شد و به خانه ی دوستش که درست روبه روی آنها قرار داشت رفت. در باز بود، آهسته وارد شد و صدایی را از طرف آشپزخانه شنید. آب دهانش را قورت داد و آرام به آنجا رفت، نکند دوست او ... ؟؟
اما بلافاصله بعد از دیدن صحنه ای که مقابلش بود ابتدا جیغ بلندی کشید و بعد در حالیکه سعی داشت دوستش را خفه کند هوار میکشید. آن نامه کار دوستش بود، او دوستش را در حالی یافته بود که در حال چکاندن قطرات سس بر روی یک کاغذ بود، کاغذی که شاید اگر او متوجه آن نمیشد، همان شب به دستش میرسید.
بعد از کلی دعوا و بیان اینکه در این موقعیت قتل و کشتار به هیچ وجه این شوخی خنده دار و جالب نبوده، بالاخره آتش درونش خاموش شد. شاید دوستش کار افتضاحی در حق او کرده باشد، اما به هر حال خوش حال بود که همه ی آن ها الکی بود. غافل از اینکه شاید آن نامه الکی بود، اما هفته ی بعد خبر مرگش همه جا پیچیده بود، اون قربانی بعدی مرگخواران بود.
---------------------------------- میدونم طولانی شد ولی مرحمت بفرمایید باران رحمت خودتونو بر سر ما فرو ریزین و تایید رو زیر این پست ثبت نمایید ! تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Lava در 1391/6/21 12:17:50 ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/6/22 10:46:37
ACTIONS speak louder than words
Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end