جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

191 کاربر(ها) آنلاین هستند (177 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
189 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

ورزشگاه آمازون (تیم اوزما کاپا)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا انگلستان
ارسال شده در: جمعه 30 فروردین 1392 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پرنسیلوانیا


vs


گریف هود


پرنسیلوانیا که در ورزشگاه خانگی خود بازی میکند از حمایت هواداران هیولاییش برخوددار است . آیا این مسئله مشکلی در روند بازی ایجاد میکند؟



مهلت ارسال : 3 اردیبهشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/1/31 7:33:28
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا انگلستان
ارسال شده در: دوشنبه 19 فروردین 1392 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ققنوس آتشین


vs



بانوی چاق



این ورزشگاه در نزدیکی هتل ترانسیلوانیا ، هتل مخصوص هیولاها، واقع شده است . بنابراین برای تفریح این هیولاها که شامل مومیایی ها، خون آشام ها و... به دیدن بازی شما می آیند ، شما در حین بازی متوجه یک خون آشام ( چون شخصیت هردوی شما بانو هستش ،خون آشام مرد هستش.) خاص میشوید و به او علاقه پیدا میکنید و . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا انگلستان
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 فروردین 1392 00:17
نمایش جزئیات
آفلاین
محل انجام بازیهای جام حذفی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1391 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست آخر

فلور به سمت گوی ذرین اوج گرفت ، موهای بلوند فلور پشت سرش موج می زد ، همه ی بازیکنان به فلور چشم دوخته بودند .

لی با عصبانیت فریاد زد : فرد یه چیزی به هرمیون بگو !

فرد با گیجی به لی نگاه کرد و پرسید : چی بگم ؟

لی بی توجه به فرد فریاد زد : هرمیون ! گوی ذرینو بگیر .

هرمیون که تازه از تشخیص دادن گرگینه ها و مومیایی ها از هم فراغت یافته بود ، به طرف لی پرواز کرد و رسید : چی شده ؟

لی که از آن طرف از شدت عصبانیت مشغول له کردن سوکسا بود ، به اعضای تیم گردباد گفت : برین جلوی فلورو بگیرین ، نذارین به گوی برسه !

دافنه لبخند موذیانه ای زد و جلوی راه فلور سبز شد و فلور را مجبور به زدن دور کاملی کرد. تری با عصبانیت پرسید : یعنی چی؟ اونا اجازه ندارن فلورو منحرف کنن!

وزیر جواب داد : توی کتاب قانون به این موضوع اشاره نشده پس اونا حق دارن .

آماندا با خنده پرسید : توی کتاب قانون چیزی در مورد پریزادا گفته ؟

وزیر پس از کمی تامل جواب داد : فکر نکنم .

تری فریاد زد : فلور ، ما وزیرو گرفتیم . مراقب هرمیون هم هستیم .

فلور از آن طرف ناگهان رو به روی لی که سد راهش شده بود ایستاد . لی با گیجی به فاصله ی کم میان خودش و فلور نگاه کرد سپس به چشمان فلور خیره شد .

فلور که لی را کاملا مسخ شده بود نگاه کرد و با خنده گفت : اوپس.

لی از روی جارویش سقوط کرد ، تیم گردباد همه با هم به سمت لی پرواز کردند و بالاخره دافنه موفق شد او را بگیرد .

اما در همین هرج و مرج فلور موفق شد گوی ذرین را بگیرد و مقام قهرمانی را از آن تیم ترنسیلوانیا کند .

هیچ کس به چهره ی غمگین مرلین نگاه نکرد و هیچ کس نیز متوجه شیطون بلا که به سمت آرتور رفت نشد نگاه همه به جام قهرمانی که در دست افراد تیم می چرخید دوخته شده بود .

قصر دراکولا

ماری پس از خداحافظی گرمی با ادوارد به سمت آماندا رفت و خطاب به اعضای تیم گفت : خوش حال شدیم از همکاری با شما من و آماندا دیگه بر گردیم آکسفورد .

فلور پس از در بغل گرفتن آماندا پرسید : شیطون بلا چی شد ؟

ماری گفت : اون فعلا با آرتوره هر وقت خواست برگرده به آرتور می گه .

تری هم فلور را گرفت و گفت : خب پس ما هم بریم .

وزیر پرسید : پس من و کویین چی ؟

دراکولا گفت : من شمارو می رسونم .

دراکولا گفت : یک دو سه ...

صدای پاق خیلی بلندی در قصر شنیده شد که ناشی از آپارات کردن تیم بود .

شانزالیزه

تری و فلور با تعجب به اتاقشان نگاه کردند ، لرد سیاه مدت ها پیش از آن جا رفته بود و نسخه آن ها نابود شده بود .

فلور با خنده گفت : تموم شد .

تری زد زیر خنده همین کلمه برای آن ها خیلی معنی داشت .

آکسفورد

ماری و آماندا دقیقا در همان نقطه ای که شیطون بلا را دیده بودند ضاهر شدند و قدم زنان به سمت خانه ی آماندا به راه افتادند .

آماندا پس از رسیدن به خانه پرسید : واقعیت بود ؟!

ماری که با عشق به عکس ادوارد نگاه می کرد گفت : آره .


کاخ ملکه

ملکه و وزیر درست جلوی در اتاق وزیر ظاهر شدند . ملکه به سرعت به سمت سگ هایش دوید و آن ها را در آغوش گرفت .

وزیر تصمیم گرفت حرفی نزند تا طلسمی گریبان گیرش نشود ، ملکه نیز تا آخر عمرش درباره آن موضوع حرف نزد تا شاید دوباره گل روی دراکولا را ببیند .

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: شنبه 1 مهر 1391 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست ششم

در رختکن کوییدیچ

- خوب دیگه زودتر آماده شین!

همه ساحره‌‌ها این صورت به وزیر چپ چپ نگاه کردند.
- اهم وزیر، شما برو تو اون صندوق تا ما آماده شیم!

نخست وزیر به صندوق ۵۰ در ۷۰ سانتی که آماندا به اون اشاره کرد نگاهی‌ انداخت و گفت:
- من؟ اونجا برم؟!

قبل از اینکه وزیر اعتراضش رو به زبون بیاره، آماندا، تری و فلور دست و پایش رو گرفتند و داخل صندوق پرتاب کردند. تری با لحن پیروزمندانه‌ای رو به بقیه کرد.
- خوب، مشکل حل شد! زود آماده شید!

دقایقی بعد:

- این شکلاتای من کجاست؟

- آماندا! به نظرت ادوارد واسه تماشای بازی میاد؟!

- نخست وزیر ما کجاست؟

با این جمله کویین ناگهان همه به سمت صندوق برگشتند.
- چند وقته اونجاس؟ یادمون رفت در صندوق رو باز کنیم!

آماندا چوب دستیش رو بالا برد و وردی زمزمه کرد. بعد از چند لحظه وزیر از صندوق بیرون آمد.

- هولی‌ چیز! شما خجالت نمی‌کشین وزیر مملکت رو...

- اهم... وزیر دیر شدا! باید زود بریم سر بازی‌!

تری این را گفت و همگی‌ قبل از اینکه وزیر دوباره شروع به جیغ و داد کنه از رختکن خارج شدند و به سوی زمین بازی‌ راه افتادند.

ورزشگاه ترنسیلوانیا

فضای ورزشگاه تقریبا تاریک بود و اثری از نور خورشید دیده نمی‌شد. دور تا دور ورزشگاه رو درختان بلند و انبوهی پوشانده بودند و دیواری دژ مانند محیط ورزشگاه رو از جنگل جدا میکرد. انگار روشنایی‌ ورزشگاه تنها از مشعل‌ها و نور ماه تامین میشد. زمین بازی‌ و جایگاه تماشاچیان رو مه‌ فرا گرفته بود و ترس و خوف عجیبی‌ هم آنرا همراهی میکرد.

در قسمت هواداران تیم گردباد بیشتر صندلی‌‌ها خالی‌ بودند و فقط چند نفر دیده می‌شدند که با ترس به قسمت هواداران ترنسیلوانیا چشم دوخته بودند.

- فرانکشتاین؟! چرا اینا اینجوری اینقدر چپ چپ نگاه میکنند به ما؟!

- آخه تا حالا مومیایی، گرگینه، دراکولا و خون آشام یه جا با هم ندیده بودند!

در همون حال، پا گنده ( یک نوع دراکولا :دی) پلاکارد جادویی که یک دست اسکلت مانند روی آن با جوهری قرمز _ که بیشتر شبیه خون بود_ واژه ترنسیلوانیا رو حک میکرد؛ بالا برد و با صدای بلند و دوست داشتنیش ( ) ترنسیلونیا رو تشویق میکرد.

- اومدند! اومدند!! دو تا تیم وارد ورزشگاه شدند!

همون لحظه طنین زیبا و دلنشین صدای جواد خیابانی به عنوان گزارشگر ورزشگاه رو لرزاند!

- به نام مرلین، خدمت شما دوستان، هیولا ها، خون آشام ها، جادوگران و ساحرگان عزیز هستیم با بازی‌ هیجان انگیز ترنسیلوانیا و گردباد-

- نههههه، گزارشگر اینه، ما رفتیم خونمون باو، این از تماشاچیاشون، اینم از گزارشگرشون!

- بازیکنای تیم گردباد وارد ورزشگاه میشن... دافنه... ویزلی... جیگر... قولی‌...

دافنه که بر خلاف سایر بازیکنا هیجان و ذوق در چهرش دیده میشد با خوشحالی‌ به تماشاچیان ترنس خیره شد:
- اوه اون یه مومیایی واقعیه؟ بذارین برم ازش یه امضا بگیرم؟ من از بچگی‌ عاشق مومیایی‌ها بودم!

- و حالا تیم ترنسیلوانیا... کویین... مکدونالد... دیگر... بوت... بروکل هرست... دلاکور... بلا

- هی‌ ماری ببین کی‌ اینجاست!

ماری به جایگاه تماشاچیان برگشت و متوجه ادوارد شد که به او عاشقانه خیره شده بود و با دیدن این صحنه لحظاتی بعد غش کرد.

- مثل اینکه مشکلی‌ برای مهاجم ترنسیلونیا پیش اومده، انگار غش کرده یعنی‌ رو زمین افتاده.

همون لحظه تری هم متوجه لودو شد که در جایگاه تماشاچیان نشسته بود، قبل از اینکه تری عکس‌العملی همانند ماری نشون بده فلور حواس اون رو به جای دیگه پرت کرد. چند ثانیه بعد ماری به هوش اومد و قبل از اینکه دوباره به ادوارد خیره شه آماندا با عجله به طرفش رفت و از ایجاد فاجعه جلوگیری کرد.

- خوب، مثل اینکه داور مسابقه هم وارد شد، بله سالازار اسلیتیرین همین لحظه سرخگون، بلاجر‌ها و گوی زرین رو آزاد میکنه و در سوت خودش میدمه!

- مکدونالد سرخگون رو در دست داره، گرینگرس با شتاب کنارش پرواز میکنه ولی‌ بهش نمیرسه، و گل! گل! اولین گل به نفع ترنسیلوانیا!

مرلین با اضطراب به طرف آرتور برگشت.
-امیدوارم این ویکتور کارشو خوب انجام بده، نتیجه بایدِ نفع ما تموم بشه، اون قول داده!

آرتور تمام حواسش به شیطون بلا بود و به هیچ کدام از حرفای مرلین توجه نداشت.

-آرتور!

- مثل اینکه اتفاقی‌ برای کویین افتاده، تنها چیزی که روی جاروی ایشون هست پاشنه کفششونه، اوه نه دستشون هم معلومه، گویا تلاش داره دوباره رو جارو بشینه... و همین لحظه، گرینگرس اولین گل گردباد رو به ثمر می‌رسونه!

صدای خوفناک دراکولا‌ها توی ورزشگاه پیچید.

- دلاکور رو میبینیم که سخت مشغول جستجوی گوی زرینه... ولی‌ گرنجر، اون کجاست؟ اوه... انگار نزدیک جایگاه تماشاچیان شده و سعی‌ میکنه نژاد گرگینه هارو تشخیص بده!

همون لحظه آماندا یکی‌ از بلاجر‌ها رو محکم به سمت لی که سعی‌ میکرد کویین رو از مسیر منحرف کنه پرتاب کرد.

- و هفتمین گل! کویین سرخگون رو پرتاب میکنه و با پاشنه کفشش به سمت دروازه شوت می‌کنه! ترنسیلوانیا 70، گردباد 20!

همون لحظه فلور متوجه گوی زرین شد که با سرعت از کنار آماندا رد شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین

ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست پنجم



تصویر تغییر اندازه داده شده

















- قصر اینه!؟
- بله ملکه ی والا.. یقینا به پای باکینگهام نمی رسه!

وزیر و ملکه خودشون حرف می زدن و خودشونم حال می کردن! تری زیر لب ایش ایش می کرد و به وزیر فحش می داد. ماری به ادوارد فکر می کرد و شیطون بلا، آماندا و فلور با هم در مورد محسنات شاه آرتور بحث می کردن، و در این سپیده ی سحر ِ وحشتناک، هیچ کس به این فکر نمی کرد که ممکنه مرگ در انتظارشون باشه!

در همین حال و هوای زیبا و دوست داشتنی ناگهان دسته ای خفاش که از شکار شبانه به سوی تفریحات خوابگاهی در حرکت بودند محفل گرم بازیکنان ترنسیلوانیا رو مورد عنایت قرار دادن!

- یا ریچارد شیردل! :worry:

ملکه پرید بغل وزیر، ماری بغل ملکه، تری بغل ماری، آماندا بغل تری، فلور بغل آماندا و شیطون برا هم که رو سر همه جا داشت!

- یا کوئین!
- چیه نخست وزیر؟!
- شما رو سر ما جا دارید.. ولی این پاشنه ها یه کم مشکل دارن!
- تو روح این عشقتون شخصا اهــ ـ ـم! ... خفاشا دارن برمیگردن، باید فرار کنیم!!

وزیر و ملحقاتش به اضافه ی روح اموات درگذشتش همه با هم دوپا داشتن چهارتای دیگه هم غرض کردن و به سمت قلعه فرار کردن.. اما فرار نمی تونست دووم داشته باشه اونا همه در خطر بودن و این باعث شد که ناگهان ادوارد در این لحظه ی خطرناک جلوی چشم بلا ماری ظاهر بشه!

- این کارو نکن ماری! توی قلعه ی ولتوری ها نرو!
-
- به حرف من گوش کن!
-
- تازشم.. پاشنه ها دارن می شکنن!
- ترییییششپوفز!!!

بعد از مقادیری گردش ستارگان و افلاک دور سرهای مقدس ترنسیلوانیایی ها، اولین نفری که به هوش میاد تری بود.
- بچه ها پاشید .. هوا تاریک شده یهو.. من می ترسم تهنایی.. ممل جان کجایی!؟

تری ترسان و لرزان به سمت فلور و آماندا که کنار هم افتاده بودند رفت تا هرچیزی رو که از لودو در مورد احیای بیماران یاد گرفته بود روی اونا انجام بده! تری نوازش های ملایم، ماساژهای آروم و نا آروم، فشار به قفسه ی سینه و قلب و تنفس مصنوعی رو هم امتحان کرد ولی هیچ کدومشون کمکی نکرد! تری همون طور به کارش به استرس بیشتری ادامه می داد ولی فلور و آماندا چشمهاشون رو باز نکردن اما در عوض چن جفت چشم مخوف از درون تاریکی اطراف جاده باز و به تری خیره شد!

- جون عمه هاتون پاشید!! من می ترسم.. چن نفر دارن ما رو نیگا می کنن.. وزیر.. ملکه.. ماری.. بیدار شید.. منو تهنا نذارید.. من زیاد می ترسم.. مملی!!

چشمهای وحشتناک درون تاریکی نزدیک تر اومدن و تری عقب تر رفت، باز هم چشمها نزدیک تر شدن.. باز هم تری عقب رفت! چشمها نزدیک شدن اما تری دیگه عقب نرفت، دیگه جایی برای فرار کردن وجود نداشت. پشت سرش در آهنی قصر بود!

تری قبل از این که برای آخرین بار به همسر مهربانش فکر کنه از هوش رفت!

اونورتر.. به طور دقیق تر توی قصر

- این پیرزنه قیافه ش برام خیلی آشناس!
- این دختره شبیه بلای منه!
- ولی خودمونیم.. اون یکی خیلی شیطون بلاست! :zogh:
- این مرتیکه وسط این همه دختر چیکار می کنه مثلا؟!
- چرا بلای من به هوش نمیاد!؟
- کنت اینا رو برای چی اورده اینجا!؟

پاگنده با یه وان آب به جمع هیولاهای جمع شده دور ترنسی ها ملحق شد. نعره زد: "همه برن کناااار!" و وان آب رو روی ترنسی ها خالی کرد تا همه دسته جمعی به هوش بیان.. شایدم همه دسته جمعی بمیرن!

- یا.. یا.. شـ..شـ..شما دیگه کی هستین!؟

هیولای فرانکشتاین ابلهانه به سوال دسته جمعی بچه ها جواب داد:
- ینی خودمون رو معرفی کنیم؟! ما همه هیولاهای بدبختی هستیم که کنت دراکولا تو قصرش به ما جا داده.. من فرانکشتاینم.. این مومیاییه.. این گرگینه س.. این پا گنده س.. این ادوارده.. بقیه هم اقوام خون آشام کنتن!.. از آشنایی شماها خیلی خوش بختیم! :pretty:

تا دقایقی هیچ کس جواب نداد.. لبخند ملیح روی صورت فرانکشتاین تماما به بغض تبدیل شد. با بغضی معصومانه به بقیه نگاه کرد.

- ینی شما همتون هیولایین؟!
- پ ن پ برای هالووین تیپ زدیم ساحره تور کنیم!
- ینی اینجا محل جمع شدنه هیولاهاس!؟
- یه جورایی آره!
- پس فقط جای ویکتور خالیه!

بسی خنده شد و همه یکدیگر را در آغوش گرفتن و با هم فرندشیپ گرمی تشکیل دادن و روزگار به خوبی و خوشی برای چند روز گذشت تا مسنجر قاصد ِ مرلین به پشت درهای قصر رسید. چند بار توی شیپورش دمید و گفت که به حول و قوه ی روشنایی مرلین رانده شدگان کاملوت و میزبانشون دراکولای خونخوار رو به نبردی کوئیدیچی دعوت کرده و اگر کرام بخواهد شکست سختی بر پیکره ی ترنسیلوانیا وارد خواهد کرد!

ملکه به نیابت از بریتانیا، ترنسیلوانیایی ها، هیولاها و اخلاف شاه آرتور* به قاصد با دست علامت داد (!) و همه به داخل قصر برگشتن.

- من حتی اگه یه روز به عمرم باقی مونده باشه یه حال اساسی از این مرلین پشمک می گیرم!

ملکه غرولند کنان این رو گفت و به سمت مرلینگاه نزدیک اتاق رفت. کنت دراکولا و هیولاهای گوناگونش چنان به شش نفر باقیمونده نگاه می کردند انگار که در ابهت و عظمت شش تا سوپرمن جلوشون نشستن.. دراکولا گفت:

- خب پس تصمیم دارین برای مسابقه با گردباد مرلین آماده بشین؟!
- نخیر.. ما قبلن تمریناتمونو کردیم.. شما فقط یه ناری ناری ای چیزی بذار تا ما یه کم گرم شیم و بریم استادیوم!
- استادیوم شهرو براتون آماده می کنم.. شما پیروزید!
- قاااااااااارپ! (نام آوای شیرین کاری کوئین! )
-

به سوی استادیوم جنگلهای تاریک ترنسیلوانیا
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خب از اونجایی که ما پستامون رو قبلا تو تالار ریونکلا نوشته بودیم و منتظر بودیم که امروز بفرستیم و متاسفانه و از بخت بد تری بوت عزیز دسترسیش به نت دچار مشکل بود امروز و هرچقدر ما صبر کردیم متاسفانه مشکل رفع نشد.. پستی رو که قبلا زحمتش رو کشیده و فرستاده توی تالار ریونکلا من به نیابت از ایشون اینجا قرار می دم.

شما می تونید با این لینک پست اصلی رو توی تالار ریونکلا ببینید.. می تونید از مدیران بخواید تا آی پی رو هم چک کنن.

در هر صورت پست تری بوت این هستش:
-----------------------------------------------


ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست چهارم

همه در حال گریه کردن بودند که ناگهان فلور جیغ بنفشی زد و در حالی که با انگشتش به جنازه ها اشاره می کرد ، به گریه اش خاتمه داد و گفت : هق هق ... نگاه کنین این جنازه هه به من یه چشمکی زد. باور کنین!

تری با ناراحتی به طرف فلور رفت و گفت : عزیزم یکم حالت بده میدونم.

- بچه ها بیاین بریم دنبال جنازه ها شاید به ادوارد رسیدیم.

ماری این را گفت و بدون توجه به بقیه تک تک جنازه ها را دنبال کرد و رفت ... همه که شاهد بی توجهی ماری و دور شدن او از گروه بودند ، غرولند کنان به دنبالش رفتند.

- جیــــــــــــــــــغ ، پاشنه ی کفشم گیر کرده! من نمیتونم با این کفش های لعنتی راه بیام! وزیـــــــــــر!

وزیر با عجله به سمت ملکه برگشت و در حالی که تعدادی ناسزا به خودش و ملکه می گفت ، او را بغل و از روی زمین بلند کرد تا ادامه ی راه را با هم بروند. اما ملکه با کیفش ضربه ای آنچنانی بر سر وزیر وارد کرد و با ایما و اشاره به زور به وزیر فهماند که باید کفش هایشان را با هم جا به جا کنند.

- اما آخه ... کوئین! کفش شما که اندازه ی پای من نمیشه!

- بپوش حرفم نزن.

بالاخره وزیر راضی شد و با کفش پاشنه بلند ادامه ی راه را طی کرد. ناگفته نماند که در این راه چه بر سرش آمد ...

نزد کنت دراکولا

مردی روی صندلی نشسته بود. کسی که از پشت شبیه انسان های عادی به نظر می رسید ، اما زمانی که او را از جلو می دیدی ، دو پا قرض می کردی و الفرار ... در کنارش ، پسری نشسته بود که او هم کم از پدرش نداشت! اما کمی قابل تحمل تر بود. رو به روی کنت دراکولا ، گوی محبوبش ، در جای خاص خود قرار داشت.

کنت دستش را به طرف گوی دراز کرد و آن را برداشت. بلافاصله چهره ی اعضای تیم ترنسیلوانیا در گوی پدیدار شد. خنده ای سهمگین فضای اتاق را پر کرد. تعدادی از جام های بلورینِ روی طاقچه ، به پایین افتاده و خورد شدند. کنت و پسرش به این موضوع ذره ای توجه نکردند. گویا این اتفاق مدام در حال تکرار بود.

پسر به پدر نگاهی کرد و پرسید : پدر ؟ چه چیزی شما رو اینقدر خوشحال کرده ؟

کنت در جواب پسرش گفت : بیا تو هم ببین. همه دارن با پای خودشون به قصر ما میان ...

و دوباره آن خنده های بلند و وحشتناک تمام قصر را لرزاند.

قصر کاملوت

مرلین با ناراحتی به آرتور نگاه کرد ، آرتور هم با دیدن نگاه غم انگیز مرلین ، به سمت او دوید و ... ناگهان صحنه از دید همگان محو شد!

- مرلین ، عزیزم!

مرلین که دیگر هوشیاری خود را به دست آورده بود ، ریشش را از زیر دست و پای آرتور بیرون کشید و با عصبانیت گفت : زهر بوآ و مرلین! پاشو از جلوی چشمام گمشو خپل بی مصرف!

- مرلین این حرفا رو نزن! ما که همین تازگیا خاطراتمون رو با هم مرور کردیم. نکنه دلت از اون جعبه ها میخواد داری بهانه می گیری؟

مرلین آهی از سر حسرت کشید و گفت : هی روزگار ... جعبه رو که ازمون گرفتن آخر ... حداقل خودت بیا بغل عمو!

و دوباره صحنه از دید همگان محو شد!

دوباره نزد اعضای تیم

وزیر در حالی که یکی یکی از پس مشکلات کفش پاشنه بلند بر می آمد ، نفس زنان پرسید : کی ... هن هن ... می رسیم؟

کوئین که با کفش های کتانی وزیر چست و چابک شده بود و احساس جوانی می کرد گفت : نترس پیرمرد داریم میرسیم! یکم مثل من باش و اینقدر غر نزن! منو ببین! :pretty:

وزیر :

- خدای من! یالاخره از جنگل بیرون اومدیم!

لحظاتی بعد

- واو این چیه دیگه؟

- کدوم دقیقا؟

- همین که این رو به روئه دیگه... همین قصره!

- خب خودتم میگی قصره دیگه!

آماندا که هنوز قصر را ندیده بود ، این را گفت و برگشت. تا چشمش به قصر افتاد ، فکش زمین را لمس کرد و گفت : نه انگار واقعا قصره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین

ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست سوم

ماری که ناگهان چهرش تغییر میکنه با شور و ذوق نگاهی‌ به اجساد میندازه و با حالتی پروانه‌ای (!) میگه:
- اوه... خون آشاما! یعنی‌ ادوارد هم اینجاست؟!

آماندا در حالی‌ که سعی‌ میکنه موقعیت رو به ماری توضیح بده نگاهی‌ به چشمان متعجب بقیه که به ماری خیره شدند میندازه.
- اهم، چیزه... نباید واسه تولدش اون کتابرو می‌خریدم!

فلور آهی می‌کشه و دوباره به اطراف خودش نگاهی‌ میندازه.
-نمی‌بینید کجا گیر افتادیم؟! از اینجا هیچ راه خروجی وجود نداره، هممون-

- اوه نه... ادوارد میاد نجاتمون میده! :pretty:

فلور یکی‌ از اون نگاه‌های خشمیگینش به ماری میندازه و با گفتن - یکی‌ اینو ساکتش کنه - به حرفش ادامه میده:
- هممون میمیریم!

ترنسی‌ها مات و مبهوت به هم دیگه خیره میشن و بد ناگهان همه میزنن زیر گریه.
- یعنی‌ من دیگه هیچ وقت نمیتونم در کنار ارباب به کشتار سفیدا برم؟

- چه بلایی‌ سر مملکت بدون فخر سلطنت میاد؟

- یعنی‌ من لودو رو دیگه هیچ وقت نمی‌بینم؟ یعنی‌ من دیگه نمیتونم شکلات بخورم؟

در همون حال کویین یه گوشه نشسته و آروم آروم اشک میریزه.
- اوه نه... من باید نجات پیدا کنم... باید به به افتتاحیه المپیک برسم، دنی قول داد که جیمز باند منو به مراسم اسکورت میکنه. من از جوونیم عاشق جیمز باند بودم!

همون لحظه، کاخ ترنسیلونیا، محضر لرد دراکولا:

- سرورم! اماورتون انجام شد... همون طور که دستور داده بودید اونا الان تو ترنسیلونیا هستند. الان چی‌ کار کنیم؟ به کاخ بیاریمشون؟

صدایی سرد ولی‌ با ابهت و در عین حال ترسناک پاسخ میده:

- کارتونو خوب انجام دادین... به کاخ منتقلشون کنین و بهترین اتاق‌ها رو در اختیارشون قرار بدید!

- بله سرورم!

کنت دراکولا دوباره به گوی جادوییش نگاه میکنه، درون گوی چهره همه اعضای تیم ترنسیلونیا مشخص بود که دنبال راه خروج از اون جنگل بودند. با خودش فکر میکنه که با به دست آوردن اونا حالا هم دوران تنهایئش به پایان رسیده و هم دوباره صاحب یه تیم کوییدیچ قدرتمند شده، با این فکر لبخندی شیطانی بر روی لبش می‌شینه...

نا کجا آباد!

- مرلین!

- آرتور!

- باختیم!

- میدونم!

فلش بک

دوربین یه کافه شلوغ رو نشون میده و بعد زوم میکنه روی یک میز که یک عده جادوگر نشستند و بساط کارت بازی هم وسط میز به چشم میخوره، تعداد زیادی لیوان‌های خالی‌ نوشیدنی‌ آتشین هم در گوشه کنار میز دیده میشه.

- تو رو سر چی‌ شرط می‌بندی آرتور؟ شنیدم تازگیا تیم کوییدیچت رو انداختی بیرون! دیگه رو سر برد و باخت کوییدیچ که نمیتونی‌ شرط ببندی!

صدای خنده بقیه تو فضای کافه میپیچه. آرتور نگاهی‌ به مرلین میندازه که مشخصه اونم نوشیدنی‌ زیادی خورده، سپس جواب میده.
- اشتباه میکنی‌ مایک، ما اراده کنیم دوباره بهترین تیم رو درست می‌کنیم!

- ‌هه... معلومه زیاد خوردی آرتور که پرت و پلا میگی‌... چطوره که شرط ببندیم اگه باختی دوباره باید یه تیم کوییدیچ جمع کنی‌ و در مقابل همین ترنسیلونیا بازی کنی‌! چطوره؟

آرتور قبل از اینکه مرلین نظری بده رو به مایک میکنه:
- قبوله!

پایان فلش بک

- باید چی‌ کار کنیم مرلین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: جمعه 31 شهریور 1391 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست دوم

مرلین با خیال این که از شر تمام مزاحمان ترنسیلوانیا راحت شده ، دست آرتور را گرفت و به شیطون بلا که با ناراحتی برای آرتور دست تکان می داد چشم غره ای رفت .

شیطون بلا هم با در آوردن زبانش به این صورت برای مرلین تلافی کرد و به سمت فلور و تری که مشغول گفت و گو بودند رفت .

تری با ناراحتی گفت : اصلا قبول نیست ، چرا ما رو که این همه براش زحمت کشیدیم انداخت بیرون ؟

فلور با پوزخندی جواب داد : کاملا معلومه ، آرتور ! امکان نداره آرتور بتونه کمربند خودشو با این هم دختر توی قصر کنترل کنه .

تری بغض کرد و گفت : مرلین خیلی بد و حسوده .

اثر بغض تری بر روی فلور برای شیطون بلا بسیار عجیب بود ، مثلا این که فلور با چشمانی که از آن آتش می بارید به طرف مرلین راه افتاد یا لبخند شیطانی تری پس از رفتن فلور و زنگ خطری که در گوش آماندا و ماری زده شد .

مرلین به فلور که نزدیکش می شد نگاه کرد ، فلور که دقیقا رو به روی مرلین ایستاده بود لبخندی فرشته وار زد ، دستش را بالا برد و مشتی در صورت مرلین فرود آورد !

مرلین که اصلا انتظار چنین حرکتی را از ساحره ی دلربایی چون فلور نداشت ، در شوک عمیقی فرو رفت ، طوری که حتی متوجه جای ناخن های فلور بر روی صورتش نشد .

فلور بعد از نیم نگاهی به مرلین ، به سردی گفت : فکر نکنم دیگه آرتور از این قیافه خوشش بیاد .
سپس دست تری را گرفت و به سرعت آپارات کرد .

آماندا و ماری هم که خنده امانشان را بریده بود ، شیطون بلا را گرفتند و غیب شدند .

جایی بسی دور دور

مردی با کت مشکی، در حالی که یقه ی کتش را بالا می داد به گوی بلورینش خیره شد و زیر لب با خود غرولند کرد: اَه ، لعنت بر مرلین و آرتور و کملوت و خون سفیدشون، نمی تونم مرموز بازی در بیارم با این نخست وزیر و ملکه ی مشنگش ؛ مجبورم خودم ظاهرشون کنم.

سپس آهی کشید و فریاد زد: ادوارد! زود باش جادوگرای آکسفورد رو خبر کن .

رو به روی قصر کملوت

مرلین آهسته قدم می زد و با خود کلمات نا مفهومی را زمزمه می کرد، در حالی که دندانهای خود را از شدت عصبانیت روی هم می فشرد رو به ملکه کرد و گفت: بهتره به من بگی ... وزیر و اون جعبه کجان ؟ شما که جعبرو نمی خواستین!

ملکه که حتی روی صندلی بازجویی هم وقار خودشو حفظ کرده بود با ملایمت گفت: تو حق نداری وسایل ملکرو توقیف کنی !

مرلین که فکر از دست دادن جعبه بسیار او را عصبانی کرده بود ، فریاد زد: بدینش به من .اون جعبه مال مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــــــــــــه !

وزیر که از ناکجا آباد ظاهر شده بود گفت :چه طور جرئت می کنی سر کویین داد بزنی ؟ اون جعبه مال ماست !

- نه خیرم من توقیقش کردم ! در ضمن هر کس که به وسایل توقیف شده توسط من دست برد بزنه . عاقبتش بدتر از این حرفهاست .

مرلین که وزیر را در گوشه ای از قصر گیر انداخته بود ، به سوی او حمله ور شد . اما وزیر و ملکه و جعبه با صدای پاقی غیب شدند و مرلین را همراه با احساس وحشتناک شکست تنها گداشتند .

در مکانی ناشناخته وسط جنگل


تمام اعضای تیم ترنسیلوانیا با تعجب به اطرافشان نگاه می کردند؛ آن ها که هر یک به قصد مقصد متفاوتی آپارات کرده بودند حال همه وسط جنگلی پر از درختچه های عجیب ایستاده بودند .

تری پرسید: ما کجاییم ؟!

فلور که خم شده بود تا نوع درخت ها را تشخیص دهد ، جواب داد: نمی دونم .

ناگهان رنگ فلور پرید ، فلور گفت : شما هم اینو می بینین ؟

آماندا به فلور پیوست و جواب داد : آره اینا جسدن !

فلور با عصبانیت گفت : خودم می دونم جسدن ، جسدای تازن در عین حال خون توی بدنشون نیست .

تری نالید : خون آشاما !

وزیر به سرعت گارد گرفت و به ملکه گفت : سرورم پشت من بمونین .

شیطون بلا هم به آغوش ماری پناه برد ، فلور با نفس عمیقی پس از تجزیه تحلیل اطلاعات و تلاش ناکامی برای آپارات گفت : دو تا خبر دارم ، خبر خوب اینه که من فهمیدم ما کجاییم ، ترنسیلوانیا! خبر بد اینه که ما توی این سرزمین که متعلق به خون اشاماس گیر افتادیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1391/6/31 15:34:42
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1391 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین

ترنسیلوانیا و جام قهرمانی

پست اول


- سرورم! :pretty:
- ای شیطون بلا.. کجای قایم شدی عزیزم!؟.. یوهو.. شیطون بلا!.. بیا من اینجام هانی! :zogh:
- سرورم! :pretty:


در تاریک و روشن راهروهای سنگی قلعه ی کاملوت شاه آرتور و معشوقه ی جدیدش، شیطون بلا؛ با هم بازی های عاشقانه می کردن! شیطون بلایی که خیلی شیطون بلا بوده مدتی بود با شیطنت های خاص خودش(!) همون یه ذره عقل و هوشی که تو سر شاه آرتور بود رو ربوده بود و این از چشم بعضی ها دور نمونده بود..!

صدای دخترانه ای که نخودی می خندید از پیچ راهرو به گوش رسید و شاه آرتور با شور و شوقی که در کمربندش(!) ایجاد شده بود با سرعت هرچه تمام تر به سمت انتهای راهرو دوید!

- ای جانم! دارم میام عسل مسل!

آب از لب و لوچه ی شاه آرتور چون جوی روان بود و مثل گشنه ای که بعد از سالیان دراز هلویی یافته چشم بسته در طلب شیطون بلا بود که ناگهان با چیز دیگری اختلاط پیدا کرد:

کپه ای از ریش سفید دراز مرلینی!

- آرتور!
- مرلین؟ ! تو اینجا چیکار می کنی پسر؟!
- یه شایعاتی شنیده بودم.. اومدم ببینم درسته یا نه!
- درست بود؟! :worry:
- آرتور! آرتور عزیزم.. با من این کارو نکن.. من و تو یه عمر در کنار هم بودیم.. چشمان اشک بار منو ببین! خاطراتمونو یادت بیار رفیق.. یادته!؟ اون دفعه رو که..

فلش بک
دو تا بچه روی یه تپه ی سبز در حال دنبال بازین.. یکیشون موهای طلایی زیبایی داشت و یه دندونش افتاده بود. اون یکی هم موهای مشکی فر و ریش سفیدی روی چونه ش داشت!

- هی مرلین! وایستا منم بهت برسم ریشو! صبر کن!
- بیا .. بدو.. بیا بریم پشت اون بوته ها!

پایان فلش بک

چهره ی شاه آرتور غمگین به نظر می رسید.. مرلین دماغشو بالا کشید و گفت: "یا اون یکی! "

فلش بک

آرتور روی زمین افتاده بود و با تمام توانش عر می زد و التماس می کرد. پشت سر هم طلسم هایی که از چوبدستی مورگانا لی فای به سمتش میومد روی زره صیقلیش کمونه می کرد و به در و دیوار می خورد!

- تو رو جون ننجونمون ولم کن مورگانا! ما با هم فامیلیم.. منو نکش!
- تو خائن کصافط مایه ی ننگ خانواده ی ما شدی.. اون مرلین یه ریش بوقی رو به جای من انتخاب کردی.. قرار بود ما شاه و ملکه باشیم احمق.. تو دنیای ما رو خراب کردی!
- نه.. نههه.. رحم کن مورگانا.. مرلین هم خیلی بچه ی خوبیه.. فقط تو باهاش خوب آشنا نشدی!
- تو باید بمیری تا ننگ خاندان سلطنتی ما نشی! اگه پدرم می فهمید حتما سکته می کرد!
- عع! یهو چقد شبیه بابات شدیا!


ناگهان قیافه ی مورگانا در هم رفت.. چشماش چپ شد و لحظاتی بعد نقش زمین شد و جای چهره ی در هم رفته ی او چهره ی ریشو و خندان مرلین جوان جایگزین شد!
آن دو یکدیگر را به گرمی در آغوش گرفتند!
پایان فلش بک

قطره های اشک تو چشم آرتور جمع شده بودن مرلین این همه توی ریشاش فین کرد و ادامه داد: "یا تشکیل انجمن برادری شوالیه ها :zogh: .. یا اون یکی خاطره مون که از همه مهمترم هس!"


فلش بک

مرلین و شاه آرتور نوجوان روی چمن ها دراز کشیدن..
- مرلین!
- بله؟
- مرلین؟
- همم!؟
- مرلین!!
- چیه آرتور!؟

مرلین سرشو بلند می کنه و به آرتور نگاه می کنه.. آرتورم به مرلین نگا می کنه! موسیقی رمانتیکی روی تصویر میاد و...

پایان فلش بک

- مرلین!! :worry:
- آرتور!
- مرلیـــــــــــن!
- آرتور!

موسیقی متن یک دفعه ی دیگه پخش میشه و فضای روحانی ای رو به وجود میاره.. قطره ی اشکی از چشم شاه آرتور بیرون می پره و آهسته آهسته میشینه رو سیبیلاش!! شاه آرتور نگاه ملتمسانه ای به مرلین می ندازه و بعد از نگاه حمایتگرانه مرلین میگه:

- مرلین ِ عزیزم!؟
- همم!؟
- مرلین!
- چیه آرتور!؟
- میشه شیطون بلا بمونه فقط!؟
- نهههههههههههههههههههههه...!

صبح روز بعد مرلین و عصاش و ریشاش(!) خشمگینانه وارد تالار ترنسیلوانیای قصر کاملوت میشه.. نعره می زنه و نفس کش می طلبه!
- شما اخراجید.. همین الان باید از این قصر برید!.. سربازا.. همشون رو مهربانانه تا بیرون قلمروی کاملوت همراهی کنین!!

کوئین با تمام ابهتش جلو میاد:
- ما میریم.. ولی اول باید اون جعبه ی کمک های اولیه م (!) رو بردارم!
- نه ما اونو نیاز داریم..به نفع پادشاه کاملوت ضبط شد .. بندازینشون بیرون!
- باشه.. نیزل خورد.. نخست وزیر یکی دیگه از اونا واسه من بخر بعدا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وزیر دیگر در 1391/6/30 20:34:58
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.