شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
به سرزمین سفید پوشی که مرا احاطه کرده بود نگاهی انداختم.میان آن همه برف سفید احساس تنهایی می کردم .مانند نقطه ی سیاهی در یک کاغذ سفید شده بودم.
محل عجیبی برای یک دوئل بود،دشتی سرد و بی طراوت که آسمانش همیشه ابری و هیچ گیاهی نیز در آن رشد نمی کرد. در زیر آن لایه ی برف میلیون ها تن زباله ریخته بود.جو متشنج بر من فشار می آورد و سکوت وهم آور آن دشت نیز هیچ کمکی نمی کرد.
اما این احساسات دوامی نداشت چون رقیبم سر رسید. لوکسیاس با شنل مواجش ظاهر شد. ردای سفیدش با نشان بزرگ محفل که خودنمایی می کرد با ردای مشکی و آبی من در تضاد بود.
پس از بررسی محیط اطرافش نیشخندی زد و پرسید: پرنسس کوچولو قصد شروع کردن ندارین؟
اما اعصاب من به این راحتی خرد نمی شد،چوبدستیم را بالا بردم و بدون هیچ هشداری زمزمه کردم: کروشیو!
لوکسیاس طلسمم را به راحتی دفع کرد و طلسم قدرتمندتری را روانه کرد. لوکسیاس نسبت به هم رزمانش خوب می جنگید اما به پای من نمی رسید.
به فرستادن طلسم های مختلف ادامه دادیم، گاه طلسم هایمان به هم برخورد می کردند و نابود می شدند و گاهی به جز جاخالی دادن کاری نمی توانستیم بکنیم.
اما پس از مدتی توانستم حرکاتش را پیش بینی کنم.می دانستم کم آورده؛قدرت مند ترین طلسم هایش را به آسانی دفع می کردم و این موضوع او را می ترساند. چوبدستی ام را بالا بردم تا قوی ترین وردم را بخوانم اما غرورم مرا کور کرده بود ، نتوانستم آخرین حرکت لوکسیاس را پیش بینی کنم.
لوکسیاس به دنبال راه فراری می گشت ولیکن هیچ راه فراری وجود نداشت، پس از روی ناچاری فریاد زد: اکسپرلیاموس!
در کمال تعجب چوب دستی ام از دستم خارج شد و پس از برخورد شدیدش با زمین به دو تکه تقسیم شد. با شگفتی به چوبدستیم نگاه کردم،باورم نمی شد. خشم در درونم می جوشید از ساده ترین طلسم دنیا شکست خورده بودم.بجز عصبانیت و عطش به انتقام چیزی حس نمی کردم بلند شدم و به طرف لوکسیاس رفتم.
لوکسیاس با دیدن من از بهت بیرون آمد، او می دانست من هنوز خطرناکم. او آتش شعله ور در چشمانم را می دید. پس تصمیم گرفت کارم را تمام کند. طلسم سفید رنگی را به طرفم روانه کرد، مطمئن بودم طلسم ارتقاء یافته ی سکوتم سمپراست. به افکارم خندیدم مغزم در این لحظات آخر نمی توانست نمی توانست از تجزیه و تحلیل دست بردارد.
طلسمش به من برخورد کرد درد در بدنم پخش شد. سرم گیج رفت،جویباری از خون روی برف ها جاری شده بود گرمای خون برف ها را کم کم آب می کرد.او به بدی ما مرگخوار ها بود،او هم می کشت اما در جامه ی عمل نیک.
لوکسیاس برگشت تا از آن محل نفرین شده برود،اما نمی دانست هنوز آتش انتقام من خاموش نشده برعکس شعله اش تیز تر هم شده بود.دستم را زیر آن لایه ی برف فرو بردم و جسم تیزی را برداشتم سپس با آخرین نیرویی که داشتم بلند شدم خودم را به او رساندم وآن جسم تیز را درون بدنش فرو کردم.با آخرین کلماتم که آمیخته با جادو بود بدترین انتقامی را که می توانستم از او گرفتم.
-"لوکسیاس تو می میری اما روحت تا ابد در دنیای ما مبحوس خواهد ماند و شاهد نابودی سفیدی خواهد بود"
او هیچ وقت از انتقام من رهایی نمی یافت؛او به دنیای دیگر نمی رسید،او تا ابد در رنج و عذاب می ماند. لوکسیاس با تعجب به من نگاه کرد و افتاد.
پس از کشته شدن لوکسیاس در کناری خودم را جمع کردم، من هم در حال مردن بودم لازم نبود شفابخش باشم تا این موضوع را درک کنم؛خون زیادی از بدنم رفته بود.
می لرزیدم،ضعف داشتم،کم کم خوابم می گرفت... در آخرین لحظات زندگی شومم هیج خاطره ای از جلوی چشمانم نگذشت، حسرت هیچ چیز را نخوردم،حتی ذره ای اشک نیز در چشمانم جمع نشد. پس از مرگ لوکسیاس تمام انتقام هایم را گرفته بودم دیگر دلیلی برای زنده بودن نمی یافتم،مانند ساختمانی بدون تیر آهن شده بود هیچ احساسی وجود نداشت تا مرا سر پا نگه دارد.
مانند خوابی عمیق قبل از شبی طولانی بود ؛قبل از آن که پلک هایم بسته شوند احساسی به درون قلبم راه یافت،احساسی غریب که مدت ها بود که تجربه اش نکرده بودم...شادی!
به آرامی پلک هایم بسته شدند و دیگر باز نشدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1391/11/3 23:07:54 ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1391/11/4 17:57:25 ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1391/11/5 18:06:05
وارد سرسرای ساختمان عظیم محفل شده بودم، حس عجیبی داشتم، نمی دانستم چیست اما می دانستم برایم تازگی دارد. شاید ترس بود، شاید اضطراب، هرچه بود دفعه ی اولی بود که به سراغم آمده بود و باید از اینکه دفعه ی آخر است اطمینان حاصل می کردم.
سنگ های سفید مرمری تالار برق خاصی می زد و شکوه خاصی به ساختمان زیبای محفل می داد. اینجا رینگ دوئل شناخته می شد، مدتی بیش نبود که پا به محفل گذاشته بودم، و اکنون به رقابت با مرگخواری می رفتم. فلور دلاکور!
فلور دلاکور، این اسم لرزه ی خاصی به اندام هرکسی می انداخت، اما من هرکسی نیستم. چند وقت پیش مانند هر جوانی دیگر، تشنه ی قدرت و شهرت، تصمیمم را گرفته بودم تا به اینجا بیایم. اکنون به جایی رسیده بودم حاضر بودم برای نابودی سیاهی تمام زندگی ام را فدا کنم. اما هنوز برای به پایان رسیدن عمرم زود بود.
در افکارم غرق شده بودم که صدای برخورد چکمه هایم با زمین من را به خودم آورد. چکمه های مشکی بلندی به پا کرده بودم و ردای سیاه رنگی بر پشتم انداخته بودم. همیشه به تیپ و قیافه خودم اهمیت می دادم و نمی خواستم اجازه دهم تا این حس ناآشنا امروز باعث تغییر من شود و امروز استثنائی در زندگی ام باشد.
پاهایم می لرزید، اما در عین حال سعی داشتم تا هر قدم را استوار تر از قدم قبلی خود بردارم و به سمت جلو حرکت کنم.
نور از شیشه های پرنقش و نگاری که برروی سقف قرار داشت به داخل ساختمان نفوذ کرده بود و روشنایی مرکز تالار را فراگرفته بود، گویی پرتوهای خورشید تنها یک راه نفوذ پیدا کرده بودند و قصد داشتند عظمتشان را در همین فضای اندک به رخ بکشند.
دستم در کنار بدنم بطور یکنواخت حرکت می کرد و هرچند لحظه برای اطمینان و آرامش چوب دستی ام را در دستم فشار می داد.
تقریبا به وسط تالار رسیده بودم و حال می توانستم تابلوهای زیبایی را که روی دیوار نصب شده بود ببینم. روی آن دیوار بلند هر چیز عظمتی وصف ناپذیر پیدا می کرد. شاید ارتفاع دیوار به 5-4 متر می رسید. از عظمت ساختمانی که در آن بودم غروری در درونم شعله ور شده بود و انگار دنبال فرصت می گشت تا هرلحظه با شعله هایش من را در برگیرد.
-آماده ای مرد جوان؟
نمی دانم صدا از کجا آمد و چطور متوجه آمدنش نشده بودم اما صدای فلور بود، دوباره آن حس ناآشنا در دلم اوج می گرفت. گویی به دنبال فرصتی بود تا از فرش به عرش برسد.(حس) ظاهرم را حفظ کردم، همانطور که به تابلوی سمت راستم نگاه می کردم صدایم را صاف کردم.
-برای همچین دوئلی نیاز نداشتم آماده شم.
مکانی که در آن ایستاده بودم باعث می شد تا مسلط برتالار نباشم و فلور در میدان دید چشم هایم نباشد. پس به روی پاشنه پایم چرخی زدم و با چشم هایش مشغول بررسی فلور شدم.
موهایش طلایی رنگش را روی شانه هایش ریخته بود، چشمانش از خشم قرمز شده بود. انگار خشم و قدرت به دنبال فرصتی بود تاهمه چیز و همه کس را باخود به آتش بکشد. شلوار نسبتا چسبانی پوشیده بود و تمام سیاه پوش بود. گویی سالهات با رنگ و طراوت قطع رابطه کرده است.
لبخند ملیحی زد و عصایش را به سمتم نشانه گرفت.
-آواداکداورا
اشعه سبز رنگی به سمتم حرکت می کرد، شانس آوردم آماده بودم وگرنه کارم همان لحظه تمام شده بود. عصایم را به سرعت بالا آوردم و طلسم را دفع کردم، آسان تر از چیزی بود که فکرش را می کردم و این باعث می شد تا دوباره آرامش در قلبم خانه کند.
-چه عصبانی ای عزیزم، آدم باید رو خودش کنترل داشته باشه.
شعله های عصبانیت در چشم هایش بالاگرفت. محیط روی او بسیار تاثیر می گذاشت و این از همان دیدار اول پیدا بود. اما هیچکدام از این ها یاعث نمی شد تا از تواناییهایش کم شود. در مرکز دایره ای شکل سالن چرخ می زدیم و طلسم ها با رنگ های مختلف به سمت هردو نفر حرکت می کرد.
هراز گاهی کلماتی بینمان رد و بدل می شد و این باعث شده بود تا آرامش بیشتری در قلبم نفوذ کند.
در سمت شرقی سالن پناه گرفته بودم و چند برای چندمین بار من در موقعیت تهاجمی قرار گرفته بودم، طلسم هایی را پشت سر هم به سمتش روانه می کردم، بعضی هارا جاخالی می داد و بیشتر طلسم هارا یا عصایش دفع میکرد، در محدود فرصت بین 2 تا از ورد هایم، طلسم بنفش رنگی را به سمتم روانه کرد.
تابحال مانند طلسم را ندیده بودم، اما سپر به سپر دفاعی خود اطمینان داشتم، پس عصایم را بالا آوردم و آماده برای دفع طلسم شدم.
-خوبه، طلسم های جدیدی رو می کنی.
همانطو که حواسم به طلسم بود، متوجه نیشخندی که آرام آرام روی لبانش نقش می بست شدم. مغزم فریاد می کشید که یک جای کار اشکال دارد. طلسم به عصایم برخورد کرد و ناگهان چوب ارشد دیگر در دستانم نبود. انگار تابحال همچین چوبی در جهان وجود نداشته است.
-زیادی از خودت مطمئن بودی لوکسیاس!
لبخندش از هرچیزی برایم دردناک تر بود. نمی دانستم چه شده، به دست هایم و به زمین نگاه می کردم اما حتی اثری از خاکستر عصایم هم نبود. فریب خورده بودم. یک جادوگر بی عصا مانند انسان بدون مغر می ماند. تقریبا مطمئن بودم کارم تمام است.
لوکسیاس مرده بود،این جمله در ذهنم تکرار می شد و خاطراتم مانند صفحات کتابی ارزشمند و قطور در ذهنم ورق می خورد. می توانستم احساس کنم که قطره اشکی در تلاش است تا از چشم هایم جاری شود و برروی گونه هایم سر بخورد تا به قلبم برسد و شکایتش را از غروری که داشت باعث مرگم می شد بیان کند.
درک اتفاقی که افتاده بود هنوز برایم دشوار بود.گیج تر از همیشه به اطرفام نگاه می کردم. فلور عصایش را به سمتم نشانه گرفته بود.
-دوست داری با چه طلسمی بکشمت لوکسیاس؟ یا شیاد بخوای قبلش روی زانوهایت بیفتی و برای زندگیت التماس کنی.
نیشخندش و سخنانش هر لحظه برایم تحقیر آمیز تر می شد. باید این ساحره را در جایش می نشاندم. نمی توانستم طلسمی انجام دهم، اما می توانستم انتقامم را از او بگیرم. تنها یک طلسم هست که بی عصا قابل انجام است و می توان گفت آن قوی ترین طلسم دنیاست، "عشق و دوستی".
همان چیزی که سیاهی تلاش به نابودکردنش داشت و همان چیزی که هیچ مرگخواری از آن مطلع نبود. مطئنا همانقدری که آن حس عجیب وقتی وارد سرسرا شدم برایم ناآشنا بود، عشق هم برای فلور ناآشنا بود. و صدالبته دردناک...
کلماتی را زیرلب زمزه کردم و درهای قلب و فکرم را با تمام توانم به روی محبت و دوستی بازکردم. آماده ی مرگ بودم و تشنه ی انتقام، به محض اینکه فلور اسم مرا از این دنیا خط می زد و زنجیر هایی که مطمئنا به دور هر روحی برای آزادی بود را می شکست(جسم). تمام احساس و عشقم به قلب او منتقل می شد.
شادی وجودم را فراگرفته بود. هیچ انتقامی نمی توانست شیرین تر از این باشد. سرباز تاریکی ای که تا ابد عشق و محبت در قلبش نفوذ کرده. شکنجه ای ابدی و حتی اگر این عشق باعث این می شد که او به از راه پلیدی بازگردد، چه از این بهتر؟
حال که از عملم مطمئن شده بودم. لب هایم را به حرکت درآوردم و به فلور خیره شدم.
-قبول دارم که خوب توانستی شکستم دهی، اما مطئن باش هیچوقت برروی زانوهایم نبوده ام و نخواهم بود.
-تصمیم با خود توست.
کلمات بعدی اش برای گوش هایم گنگ بود، دیگر مطمئن بودم به آخر خط رسیده ام.
چشم هایم برروی طلسمی که به سمتم می آمد قفل شده بودند. شادی از انتقام و ناراحتی از مرگ تضادی برایم ایجاد کرده بود که نفس کشیدن را هم سخت می کرد.
اشعه به سینه ام برخورد کرد. سوزشی تمام بدنم را فراگرفت. به سمت عقب پرت شدم و محکم با دیوار برخورد کردم. دیواری که تا ساعتی پیش شکوهش را می ستودم، حال دست در دست تاریکی داده بود تا روحم را از بدنم جدا کند. به روی سنگ های مرمری سرد افتادم. بهتر از هر وقت دیگر سرما به زیرپوستم که اکنون سفید شده بود نفوذ می کرد.
حتی زمین تلاش می کرد تا گرمایم از آن او شود. شاید حق داشت، امید داشتم گرمای بدنم لااقل برای لحظه ای زمین را گرم کند.
تمام توانم را جمع کردم و برای کثری از ثانیه سرم را بالا آوردم. به فلور نگاه کردم، تعجب سردرگمی از صورتش پیدا بود. ناخودآگاه لبخندی برروی لبانم نقش بست. شاید همه ی عالم اکنون علیه من بود. اما شادی مرا ترک نمی کرد. ارزش وفاداری اش را اکنون احساس می کردم.(وفاداری شادی)
می خواستم اورا تحقیر کنم و از انتقامم آگاهش سازم اما دیگر توانی در بدن نیمه جانم نمانده بود. فقط کلماتی را به سختی زمزمه کردم.
-عشق، احساس من، قلب تو...تا ابد....
(پلکهای لوکسیاس ناگهان به روی چشمانش افتاد و سرش به عقب افتاد و با زمین برخورد کرد.)
فلور در جایش خشک و بی حرکت مانده بود، آسمان ساعقه ای زد و صدای رعد اندکی بعد از آن به گوش رسید. بارانی بی مانند آغاز شد. انگار آسمان هم گریان بود.
اما اینکه برای مرگ لوکسیاس می گریست یا سرانجام فلور، نمی دانم.... __________
بشتابید تا قدرت نمایی نمایندگان دو گروه سفید و سیاه را نظاره کنید!
مکان: همینجا! زمان: از امروز تا چهارشنبه ی هفته ی بعد!
داوران: سالازار اسلیترین و الفیاس دوج
سوژه: حریفتون کاری میکنه که چوبدستی شما از بین بره؛ حالا شما بدون چوبدستی هستین و میخوایین از حریفتون انتقام بگیرید! هر کاری دلتون خواست میتونید انجام بدید!
امتیازات دوئل سالازار اسلیتیرین با گودریک گریفیندور:
الفیاس دوج:
گودریک گریفیندور:۱۶ سالازار اسلیتیرین: ۱۸
من چیزی برای گفتن ندارم، همه چیزو سورس توضیح داد براتون! فقط از اینکه گودریک مرد، یکمی ناراحتم!
مجموع امتیازات:
گودریک گریفیندور: ۱۴ ۱۶=۳۰ ۳۰/۲=۱۵ امتیاز
سالازار اسلیتیرین: ۱۸ ۱۵=۳۳ ۳۳/۲=۱۷.۵ امتیاز
به این ترتیت، برنده ی این دوئل جناب سالازار اسلیتیرین بزرگ خواهند بود!
مجلس ترحیمی در تالار گریفیندور برای عزیز از دست رفته، گودریک گریفیندور برگذار خواهد شد! و در همان زمان مجلس عروسی دو نوگل تازه شکفته، سالازار اسلیتیرین و روونا ریونکلاو، در جایی بین دو تا تالار برگذار میشود!
- در زمان های قدیم ، بعد از ساخت هاگوارتز ، گریفیندور با رونا راونکلاو دوست میشه . در همین حال اسلیترین هم عاشق راونکلاو میشه . هلگا پیشنهاد میده که سر راونکلاو دوئلی انجام بدن و برنده با راونکلاو دوست بشه . این دوئل رو شرح بدید .
پست شما از یکی از بهترین پست هایی بود که من اخیرا خونده بودم . فضا سازی های عالی به نحوی که من تونستم واقعا اون فضا ها رو بازسازی کنم در ذهنم . سوژه های کناری هم که به کار برده بودی ، مثل از زیر میز در اومدن هلگا و بقیه چیز ها هم خیلی جالب بود . واقعا از خوندن پستت لذت بردم . از نظر ظاهری هم پستت خوب بود ، میتونست کمی بهتر باشه . یه مقدار از اسپیس زیاد استفاده کرده بودی ولی چیزی نبود که خواننده رو زیاد اذیت کنه .
مشکل اصلی پستت این بود که به هدف اصلی داستان ، یعنی دوئل بین سالازار و گودریک نرسیده بودی . این تاپیک و سوژه داده شده هدف اصلیشون دوئل هست ولی شما حتی یک خط هم از این دوئل ننوشته بودی . با این حال چون بقیه بخش های پستت واقعا عالی بود من فقط ازت 4 امتیاز از اون بابت کم میکنم . 1 امتیاز هم بابت اسپیس های زیاد و در مجموع 15 از 20 !
گریفیندور :
یکی از خصوصیت های خوب پستت ، توصیف ظاهر و شخصیت 4 بنیان گذار هاگوارتز بود . اینکه هافلپاف اومد دخالت کرد بین اسلیترین و گریفیندور و یا اینکه گریفیندور اسلیترین رو نکشت در مرحله آخر . دوئلت هم قشنگ بود و خوب استفاده ورد ها رو توصیف کرده بودی .
یکی از مشکلات پستت ، استفاده از یک کلمه به صورت مکرر در چند جمله نزدیک به هم بود . برای مثال :
نقل قول:
دو نفر کل سراسرا را نورباران کرده بودند. یکی از یکی زرنگ تر بود و بعد از گذشت دو دقیقه کسی هنوز اسیب ندیده بود.
3 تا "بود" در یک خط یه مقدار از زیبایی فضاسازی هات رو از بین میبره .
یه مقدار از نظر نوشتاری هم مشکلاتی در پستت وجود داشت . به طوری که منظور و هدف نوشتت مشخص هست ولی اون حسی که میخوای رو منتقل نمیکنه . فک میکنم اگر پستت رو چند بار میخوندی خودت و ویرایش بهش میزدی ، خیلی بهتر میتونست بشه . مشکلات نوشتاری باعث میشه که خواننده نتونه تو یک بار خوندن از پستت لذت ببره . مجبور میشه که برگرده و نگاهی دیگه به پستت بندازه تا دقیق متوجه قضیه بشه .
در کل پست جالبی بود ولی به نظرم اگر یه ذره بیشتر روش کار میکردی ، با توجه به شناختی که ازت دارم ، میتونستی خیلی بهتر از این کار کنی . امتیاز 14 از 20 رو بهت میدم .
آقای باود کنار رینگ دوئل بود و دوئل سالاز و گودریک رو نگاه میکرد و
گفت: کی میخواد با من دوئل دوستانه بکنه؟
کینگزلی شکلبوت گفت:من میتونم با شما تمرینی و اموزشی دوئل کنم.
آقای باود گفت:باشه تو محوطه ی مدرسه شب میبینمتون
کینگزلی شکلبوت وارد محوطه ی هاگوارتز شد همه جا را تاریکی بود کمی منتظر ماند انگار خبری از آقای باود نبود...
کمی گذشت کینگزلی شکلبوت
با خود گفت: نکنه نمیاد
ناگهان صدایی شنید که انگار در گوشش شخصی گفت: دارم میام ... کینگزلی شکلبوت به سرعت پشتش را نگاه کرد...کسی نبود!!
ناگهان از سمت جنگل ممنوعه شخصی در حال آمدن بود او آقای باود بود اما آن صدا که بود؟؟
کینگزلی شکلبوت گفت : آقای باود دیر کردین
آقای باود گفت: مگه نگفتم دارم میام؟
کینگزلی شکلبوت گفت : ولی شما...اون صدا ...چطوری؟
آقای باود دیگر حرفی نزد...بدون آنکه چوبدستیش را در بیاورد با دستش کینگزلی را نشانه گرفت و ناگهان از وسط بارانی اش طلسمی به سمت کینگزلی رفت!!!!!
کینگزلی شکلبوت که جاخورده بود گفت:چه جوری این کارو کردین؟؟
اما آقای باود دیگر حرفی نمیزد بار دیگر کینگیزلی را نشانه گرفت و این بار از آستین کتش پرتوی نوری به سمتش رفت!!!!!!!!!!!!!!
آنگاه بود که کینگیزلی توانست آن را منحرف کند و به شاخه ی درختی خورد...
این بار افسون بعدی از داخل دست باود بیرون رفت و دست باود کنده شد!!!
سپس دست دیگری جای آن را گرفت دستی که چوبدستی داشت...
کینگزلی شکلبوت که مات و مبهوت شده بود جارویش را با یک ورد ساده خواند و سوار آن شد و پرواز کرد...
ولی آقای باود نیازی به جارو نداشت او با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...
کینگزلی به سمت برج نجوم رفت و باود هم به دنبالش...
باود یک افسونی اجرا کرد و کینگزلی از جارویش لغزید و افتاد ولی در لحظات آخر باود را بیهوش کرد و دو نفر سقوط کردند ...
یک دوئل دوستانه تبدیل شد به...
فردا تیتر پیام امروز این بود:
مرگ دامبلدور دوباره تداعی میشود...
آقای باود همچنان به قدح اندیشه نگاه میکرد و خاطره ی آخرین دوئلش را مرور می کرد...
به یاد آورد که چگونه خودش و کینگیزلی ناکار شدند...
پا شد و به طرفه روزنامه ی پیام امروز رفت و از دیدن تصویر مفتضحانه ی خودش و کینگیزلی با تیتر:مرگ دامبلدور دوباره تداعی میشود... خندید
به یاد آورد که چگونه لنگ لنگان با کینیگزلی از سنت مانگو خارج شدند...
به نامه ای که در آن با جینی قرار بود دوئل کند نگاه کرد...
به سمت در رفت و از سازمان اسرار خارج شد...
خواست جارو بردارد ولی نیازی به جارو نداشت او با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...
به سمت هاگوارتز در حرکت بود می خواست به سراغ جینی برود تا دوئل کنند....
شب بود باران میبارید آقای باود در آسمان هاگوارتز در حال چرخش بود ...
ناگهان از بالا نوری در بخش جنگل ممنوعه توجهش را جلب کرد
به سرعت به طرف جنگل ممنوعه رفت جنگل آتش گرفته بود!
جینی را دید که در میان شعله های آتش به دام افتاد و چند نفر با ردای سبز او را محاصره کرده و قهقه ی خنده را سر داده بودند....
آقای باود با اطلاعاتی که در زمینه ی جادو های ابری داشت با بهترین وردش و با تمام تلاشش سیل عظیم آب را به سمت جنگل آتش گرفته روانه کرد...
پس از این که آب آتش را خاموش کرد همچون فواره ی عظیمی به هوا رفت و در نور مهتاب با زیبایی و عظمت هر چه تمام تر قطره قطره شد و ناپدید گشت...
تا افراد سبز ردا به خود بیایند آقای باود به سمت جینی رفت و یک جارو احظار کرد
پس از سوار شدن جینی به او گفت:
-زود از اینجا دورشین و جونتون رو نجات بدین
-ولی تو آخه...
-گفتم زود دور شین
ولی دیگر دیر بود افراد سبز ردا به خود آمده بودند و آقای باود را نشانه گرفته و به سمت او طلسمی روانه کردند....
آقای باود به سمت زمین سقوط کرد و هنگام برخورد بار دیگر سیلی جنگل را فرا گرفت و سپس همچون فواره ی عظیمی به هوا رفت و در نور مهتاب با زیبایی و عظمت هر چه تمام تر قطره قطره شد و ناپدید گشت...
افراد سبز ردا مار هایی به سمت آقای باود خسته فرستادند...
آقای باود که تمام انرژیش را برای دو سیلاب بزرگ یکی برای حفظ جان جینی و دیگری برای حفظ جان خودش صرف کرده بود توان حرکت نداشت و روی زمین ولو شده بود و به مارهایی که از مرگی قریب الوقوع خبر میدانند نگاه میکرد...
این بار نوبت جینی بود که آقای باود را نجات دهد...
جینی مار ها را از آقای باود راند و مارها به دور دست ها پرتاب شدند...
جینی برای آقای باود جارو احظار کرد ولی آقای باود گفت:
-لازم نیست ممنون...
آقای باود به همراه جینی به راحتی پرواز کرد...گویی از انتهای پاهایش بخار در می آمد...
هر دو از بالا به سر افراد سبز ردا طلسم می فرستادند و مقاومت میکردنند...
سر انجام ارتش دامبلدور همچون فرشته ی نجات سر رسیدند
رونالد به خواهرش گفت:
-با آقای باود برو قلعه...
-باشه موفق باشین...
آقای باود و جینی به داخل قلعه رفتند و آقای باود در جلوی در مخفی گریفندور از او جدا شد...
آقای باود میخواست برود که جینی گفت:
-از تون ممنونم
-منم از شما ممنونم
و آقای باود از در اصلی بیرون رفت و زیر نور مهتاب گم شد...
گاهی بعضی از حوادث به جای جنگ به دوستی ختم میشوند که نمونه اش را دیدید...
زمان دور اول: از ابتدای روز چهارشنبه تا پایان روز شنبه مکان دور اول: همینجا!
این توضیحات برای مرحله ی اول این دوئل است:
شما بایستی در این دور یک رول تک پستی میزنین که در اون شما و طرف مقابلتون در حال دوئل هستید که اتفاقی غیر منتظره پیش میاد و شما مجبور به اتحاد با هم میشین تا اون اتفاق رو برطرف کنین، این اتفاق میتونه از حمله مرگخوارا باشه تا سقوط شهاب سنگ()! یادتون باشه که رول شما تک پستی خواهد بود!
گروه بندی دور اول: پنه لوپه کلیر واتر vs کینگزلی شکلبولت جینی ویزلیvs آقای باود
داور دور اول: الفیاس دوج
گروه بندی دور دوم: پنه لوپه کلیر واتر vs آقای باود کینگزلی شکلبولتvs جینی ویزلی
داور دور دوم: ............
گروه بندی دور سوم: پنه لوپه کلیر واتر vs جینی ویزلی کینگزلی شکلبولتvs آقای باود
داور دور سوم: ............
نکته: داور دور دوم و سوم متعاقبا اعلام خواهد شد. سوژه و قوانین دور دوم و سوم توسط داوران ان دور اعلام میشود. برنده این مسابقه کسی است که در این سه دور بیشترین امتیاز را بدست آورده باشد!
هر گونه مشکلی بود، با پیام شخصی در خدمتم! موفق باشید و زنده!