- بلاتریکس؟ - بله سرورم؟ :pretty: - شما تصور میکنی ما علاقهای به کاشت مو داریم؟ - سالازار به دور، معلومه که نـه سرورم. - پس چرا پیشنهاد همراهی به ما میدی؟ - من سرورم... چون... - نکنه خیال کردین ما میخوایم شبیه پیرمرد پشمکی بشیم؟ - معلومه که... - یا شاید تصور کردین چهرهی مخوف ما نیاز به شیویدهای بیارزش داره؟ - نه نه سرورم... :worry: - یا شاید چهرهی حال حاضر ما به دلتون نمیشینه؟ - سرورم... عــــــــــــرررر...!
قبل از این که صحنه با یک کروشیو فید ( fade = محو ) بشه و این رول در نهایت ِ ارزشیگری به پایان برسه، نجینی در راستای نجات سوژه و سوژهدهندگان همچو هوخشتره وارد میشه و دیالوگ بعدی ِ لرد ولدمورت از " کروشیو " به شکل زیر تغییر میکنه: - ولی ممکنه نجینی مایل باشه این انستیتو... هوم، چه اسم پر ابهتی هم هست. شاید بگیم از این به بعد ما رو لرد انیستیتو صدا کنید، یا انیستیتو ولدمورت ، یا ... هوم.. بگذریم! بلاتریکس، نجینی رو میبریم به این انیستیتو!
لرد ولدمورت با صدای پاقی ناپدید میشه و بوقی مینوازه بر روح فضاسازی ، توصیف، رولزنندگان قبلی، اصول رولنویسی، فلور دلاکور که نگارنده رو تأیید کرد، آیلین پرنس مدافع حقوق ساحرگان، کوییرل که اجازه داد نگارنده به ایفای نقش برگرده و شخص شخیص خودش که دسترسی مرگخوارها رو به چنین نویسندهای داد و کلیهی مرگخوارها از ازل تا ابد به این وسیله شرمنده شدن...!
_____________________________
عاقــــــــــــا... هیچی دیه! بوقی نواختیم بر کلیهی اصول رولنویسی. باشد که رستگار شویم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپی گانت در 1392/6/26 19:21:11 دلیل: سوتی تایپی :-"
دوستش بدارید که آنچه میتوانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
مینروا وقتی نزدیک تر شدن چهره ی لرد به گوشی رو میبینه، به جمع دیگر ساحره های بیهوش میپیونده. پادما که در همون حوالی بود و تخصص خاصی تو بیهوش شدن داشت همینطوری بی هوا بیهوش میشه.
لرد گوشیو تکون تکون میده بلکه منطقه ی دیدش تو گوشی عوض شه، غافل از اینکه این طرف مقابله که باید گوشیو تکون بده تا یه جای دیگه رو به لرد نشون میده.
بلا وارد اتاق لرد میشه و بعد از اینکه با تعجب ساحره های بیهوش شده رو از نظر میگذرونه توجهش به لرد جلب میشه که سرش تو گوشی فرو رفته و تکونای عجیبی بهش میده.
- ارباب، دارین چی کار میکنین؟
لرد بدون اینکه دست از ور رفتن به گوشی برداره میگه: باز بدون در زدن اومدی تو؟ کی آخه اینو مفهمین شماها؟
بلا چند قدم جلوتر میاد و چند ساحره ی بیهوشو رد میکنه و از پشت سر لرد سرک میشه که دقیقا هدف لرد از این کارا چیه.
- مای لرد، کمک نمیخواین؟
لرد برمیگرده و گوشی به دست رو به روی بلا قرار میگیره، بدون اینکه نگاهشو از رو گوشی برداره میگه:
- میخوام ببینم اونور چه خبره ... بوی ویزلی میاد. اونم از نوع مالی! اما تصویر تکون نمیخوره ... این مشنگا هم بد چیزایی نمیسازنـ... چیز یعنی میسازن.
بلا بدون توجه به این موضوع جلوتر میاد و میگه: مای لرد، شنیدم قراره انستیتوی کاشت ِ موی ِ آمازونی برین. خوش حال میشم همراهیتون کنم.
- تو از کجا فهمیدی بلا؟
- پستارو خوندم ارباب.
لرد که از دست گوشی خسته شده، آوادایی نثارش میکنه و بعدم محکم به دیوار میزنه و جنازه ی گوشی رو زمین پخش میشه. نهایتا برمیگرده تا به گفتگوش با بلا ادامه بده.
لرد جلو آمد و با لحنی دست به کمر مانند (!) گفت: ارباب کاملا شنید که دافنه ـی جادویی چی گفت.-
ساحره ها، آب دهان ـشان را غورت (ق؟) دادند و لرد ادامه داد: پس بگین که چی گفت.
فلور در حالی که دافنه را مانند بلاجر به زمین می زد تا به هوش ـش بیاورد (رک. آواتار ِ دافنه گرینگرس)؛ جواب داد: گفت که... گفت که... بی... بیــــل!
لرد که گیج شده بود؛ پرسید: دافنه بیل رو صدا زد؟ بیل ِ آدم یا بیل ِ کلنگ؟
فلور از هوش رفت.مندی به الا، تنها کسی که مانده بود نگاهی کرد. بعد دوباره به سر ِ لرد نگاه کرد و بعد، از هوش رفت.
آما الا دورابلک، کار ِ دیگری کرد. در حالی که با گوشی ِ جادویی ـش که قابلیت ِ زدن ِ شکلک را نداشت (آما رایتل جادویی داشت!)؛ به پاتیل درزدار زنگ می زد؛ چشمکی به لرد زد.
لرد ولدمورت که در فکر ِ این بود که شماره ِ تیمارستان ِ کنار خانه ِ مجلل ِ گانت را که زمانی، دایی مورفین جان را در آن جا گذاشته بودند؛ به یاد بیاورد؛ چیزی نگفت.
بالاخره، الادورا با مینروا و بقیه ِ ساحره های داخل ِ پاتیل درز دار، ارتباط برقرار کرد و از هوش رفت!
مینروا وقتی گوشی ِ جادویی ـش را برداشت و صورت ِ صورتی ِ بدون ِ مویی را دید؛ جیغ ِ نارنجی ای کشید و گفت: ســ... لــالـــالـــــا... ــــمـــ... اربابـــــ...
یکی از ساحره ها، پرسید: هی! تو که همیشه به ولدک می گفتی ولدَک...
مینروا، لگدی به او زد و با خنده ِ عصبی ای به لرد گفت: ارباب، دروغ می گه. حتی برادرزاده هری هم شاهد ـه که هر وقت شما نبودین؛ من بهتون می گفتم ولدک... یعنی ارباب...
لرد گوشی ِ الادورای بیهوش را برداشت و سری تکان داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در 1392/6/26 3:19:58
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
- نــــــــــــــه! مــــادر! نــــــــه! ما بعداً در مورد تمام این مسائل... من سر شما فریاد نزدم. مادر، این رنگ ِ طبیعی ِ چشمهای منه...!
لرد ولدمورت که شکر به تار و پود ِ زیر شلواری گلگلی ِ سالازار، مویی روی سرش نبود تا سیخ سیخ شه، با حالت گولاخخشناعصابندارناکی از اتاق بیرون اومد و در رو پشت سرش محکم بهم کوبید. اگرچه بعداً باس در مورد غیرمؤدبانه بودن این حرکت به سخنرانی ِ قصار ِ مادرش گوش میکرد.
همونطور که داشت دایره لغاتش رو با بد و بیراهگویی به عوامل تأیید ِ شخصیت ِ مروپ گانت گسترش میداد، متوجه شد جمعی از ساحرگان جلوی پلهها واسادن و به حالت ِ دارن نگاش میکنن. همه میدونن، وقتی یه مُشت ساحره به این شکل به کسی نگاه میکنن قطعاً یه گندی زدن!
لرد سیاه اگرچه ابرو نداشت، ولی عضله که داشت! به یُمن همین عضلات قدرتمند، دیالوگ ِ بعدی به شکل زیر ادا شد: - باز دیگه چی شده؟!
فلشبک
- سنگ ، شنل ، اَبَر چوب. سنگ، شنل، اَبَر چوب. سنگ، شنل، اَبَر چوب! - باختی باختی! - تو جر زدی! - توام جر خوردی! - عاقا مگه قرار نبود پنجتای جادویی باشه؟! - جادویی مادویی نکن واسه ما. باختی، خودت باس بری این موضوع رو به لُرد بگی.
دافنه متأسفانه همونطور که توی آواتارش مشاهده میکنین، به تقلید از ارباب هیچ مویی نداره، وگرنه قطعاً دست به مو میشد و تک تکشون رو میکند تا باز هم به تقلید از ارباب، هیچ مویی نداشته باشه: - من نمیرم به ارباب این موضوع مسخرهی جادویی رو بگــــــــــــــم!
همه بدون هیچ بازخوردی به دودی که از دهن ِ داف بیرون میومد چشم دوخته بودن ( رک. آواتار دافنه گرینگراس ) که دافنه دوباره گفت: - آخه من چطوری در مورد انستیتوی کاشت مو توی آمازون به ارباب بگم وقتی خودم کچلم؟!
پایان فلشیک
دافنه مروری بر وصایای زندگانی ِ جادوییش میکنه و با بغضی در گلو، قدم به جلو برمیداره: - ارباب... چیز... ما... من... مامـــــــــــــــــــــــــان!
دود توی گلوی دافنه گیر میکنه و پیش از خفه شدن چیزی شبیه به " انستیتوی کاشت ِ موی ِ آمازونی " میگه که متأسفانه به گوش ِ لرد سیاه میرسه...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه میتوانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
آماندا رو به پادما گفت: می دونی سوژه رو چند قسمت کردی؟ - نه دقیقا... خو به نظرم لوس شده بود سوژه، خواستم پیش ببرمش! آخه تولد آیلین 2 روز دیگست!
آماندا برای پادما توضیح داد: ببین، باید مرحله به مرحله پیش بریم. بهتره سوژه رو چند صد قسمت نکنیم تا ادامه دادنش راحت تر بشه.
ساحره ها که از پیام اخلاقی های آماندا در طی ماموریتا خسته شده بودن با چشم غره هاشون ساکتش کردن. بعد از چند لحظه سکوت، آماندا با صدای خفه ای گفت: نظرتون چیه اول از همه آیلینو پی نخود سیاه بفرستیم؟
الادورا گفت: ینی با لرد بفرستیمش تاپیک عشق و عاشقی؟ - نه باو! خیر سرمون می خوایم خود آیلینم تو جشن شرکت کنه! اون جوری که ممکنه سالم برنگرده، یا با خود لرد برگرده! - پس چی کار کنیم؟ - چه می دونم!
در همین چهره ی آیلین در بالای راه پله ظاهر شد. عینک بزرگی به چشم زده و زیر چشماش پف کرده بود. یه راست پیش جمعیت ساحره اومد و با صدایی که خستگی توش موج می زد گفت: سلام بچه ها، چطورین؟ خیلی وقته ندیدمتون! :aros:
فلور با نگرانی پرسید: حالتون خوبه؟ خیــــلی خسته به نظر میاین!
آیلین با اخم جواب داد: معلومه که خوبم! خب 3 روز تمام تو اتاقم بودم ندیدمتون. - منظو- - دارم با تمام توانم رو یه پرونده ی بین المللی کار می کنم که این ریختی شدم! اگه اینجا اینقدر سر و صدا نباشه 2 روز دیگه تمومش می کنم! - خو چرا نمیرین خونه تون؟ - ینی شما رو تنها بذارم؟ مشکلی براتون پیش نمیاد ینی؟ - واقعنی میرین؟ چیز... ینی... نه نمیاد! - پس اینجا رو به شما و شما رو به روونا و هلگا می سپرم!
آیلین با خوشحالی به سمت طبقه ی بالا شیرجه زد تا چیز میزا شو ورداره و راهی خونه ش بشه. بعد از چند دقیقه از پله ها پایین اومد، از همه خداحافظی کرد و غیب شد.
پروتی با ذوق و شوق گفت: حالا باس برین سراغ لردتون و راضیش کنین برای حداقل 3 روز با مارش و بلاتریکس یه جایی بره! :zogh:
دافنه گفت: چطور آيلين رو بعد چند روز بدزديم و بياريمش خانه ى ريدل.
پادما در حالى كه سعى داشت يكى از لباس هاى كهنه ى فلور رو به روميزى تبديل كند ، گفت: نميشه، چون لرد سياه هم برمى گرده خانه ى ريدل و ممكنه يكى بميره.
آماندا پرسيد: حالا چيكار كنيم؟
پروتى گفت: مگه خانه ى ريدل زير زمين يا سياه چال نداره؟
فلور گفت: البته كه داره.
پروتى: پس ما وسايل رو آماده مى كنيم و بعد يواشكى مى رويم به زير زمين و جشن رو مى گيريم.
هلنا كه داشت چلچراغ را تميز مى كرد گفت: خوبه اما لرد سياه و بلا و آيلين نبايد چيزى بفهمن ولى شايد فلور بتونه بقيه رو رازى كنه كه به ما كمك كنن.
و همه به فلور نگاه كردن.
فلور:
همه:
فلور:
پادما: پس درست شد. مالى ،مينروا و دافنه شما غذا ها و كيك رو آماده مى كنين. من و الا مى رويم و كادو ها را مى خريم. فلور تو شروع مى كنى به زدن مخ بقيه. لينى ، آماندا و هلنا شما ها به خاطر روح و خون آشام بودن ، وقتى ما خواستيم وسايل به داخل ببريم، شما حواس آيلين و بلا و لرد سياه رو پرت مى كنين. بقيه هم وسايل تزئينى رو درست مى كنن. برين سر كارتون.
اعضای سازمان در سکوت ایجاد شده به هم زل زدن. خب، درست که نود و هفت ممیز سه دهم درصد اعضا مرگخوار بودن، ولی شما خودت جای ما، ببین جرأت داری تولدونه بگیری تو خونه ارباب؟!
ظاهرا بن بستی برای گروه به وجود اومده بود. بعد از مدتی مینروا که ابروهاش رو در هم کشیده بود سکوت رو شکست: -یه کاری میشه کرد ها...!
مندی با علاقه به طرف مینروا برگشت که باعث شد دوربین دور گردنش طبق اصل اینرسی نیوتن مشنگ نیم دور بچرخه و گوپس، تو صورت کناردستیش فرود بیاد. -چی؟! چه کاری؟!
مینروا نگاهش رو از مندی به بچه ها و از بچه ها به مندی چرخوند. -میتونین ولدمورت رو یه مد....
-شترق!!
لینی،مندی، الا و چو همزمان مینروا رو طلسم کردن تا اون باشه دیگه اسم لرد سیاه رو به زبون نیاره و مینروا در اثر اصابت چهار تا طلسم همزمان با پیشخوان یکسان شد.
[نویسنده حس می کنه داره وارد سبک اسلپ استیک میشه...ترجیحا باقی زد و خورد های مقتضی رو قلم می گیره!]
. . . سر انجام نظر مینروا که بعد از تلاش های بسیار سرپا شده، به سمع و نظر حاضرین رسید: -یه نفر باید بره لرد سیاه رو مدتی از خونه دور نگه داره!
لینی امیدوارانه گفت: -میتونیم از بلا بخوایم اینکارو انجام بده!ارباب به بلا بیشتر از همه توجه دارن!الا، تو میتونی کاریش کنی؟
الا دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: -الا و بلا نکن واسه من!:دی درسته که بلا از نوادگان برادرم محسوب میشه...هر چند با توجه به تفاوت روایات هنوز مطمئن نیستم که برادرزاده ی خودم نباشه!! ولی اون عضو سازمان نیست که به حرف ما باشه، زندگیشو وقف لرد سیاه کرده اصلا! اتفاقا همین دیروز داشتم به آیلین می گفتم که...
مندی حرف الادورا رو قطع کرد: -خودشه!
-چی خودشه؟!
-یادتون نرفته که تو یکی از این سوژه هایی که جاشو یادم رفته(!) آیلین قرار بود با ارباب ازدواج کنه؟! میتونیم هر دوشونو با هم بفرستیم پی نخود سیاه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1392/6/22 0:30:18 ویرایش شده توسط الادورا بلک در 1392/6/22 0:36:22