جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
53
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مهر 1393 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت بعد از اینکه از دکتری میشنوه که علت تمام این پلادت (!) و شرارتش به خاطر عقده هایی هست که از بچگشیش براش معضل شده بوده، تصمیم میگیره که مادرش رو به نحوی زنده کنه تا اگه با مادرش بزرگ بشه این عقده ها از بین بره. به اتاق ضروریات رفته و متوجه میشه با یک زمان برگردون میتونه برگرده و مادرش رو نجات بده از مرگ. به گذشته برمی گرده و می بینه هم مادرش باردار هست و هم متوجه میشه یک بچه ی دیگه ای تو گهواره توی خونه ست که احتمال میده برادرش باشه ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ضمن رفتن دم در خونه ریدل، لرد متوجه شد خانه هنوز خانه ی پدر بزرگ و مادربزرگ مشنگ و پدر مشنگتر از بقیه اش هست. دکه ای هم در کار نبود. احتمال می رفت که یادداشت هم از عوارض جانبی مصرف های بی حد داییش باشه. همین راهی که اومده بود رو برمیگرده و میره خونه ی گانت!
مروپ در حالی که یک سبد لباس های شسته ( ولی نه تمیز ... میدونین فقر یعنی چی؟ یعی با آب سرد لباس شستن! یعنی شش ساعت ساییدن بازم نتونستن تمیز کردن لکه ها ... بله) رو زیر بغل داشت و به حیاط اومده بود که روی طناب پهن کنه، چشمش به مردی بلند قد، سیاه پوش و ... یکم مرد نزدیکتر میشه و مشخصاتش برای مروپ واضحتر میشه ... مردی بلند قد، سیاه پوش، کچل .... نزدیکتر میاد ... و مروپ با یک جیغ دیگر سبد رو به هوا پرت کرده، دامنشو با دست بالا گرفته و همچینان جیغ جیغ کنون و دوون دوون به خونه برمی گرده.

****
خواننده: یعنی حداقل یکیتون سوتی نده! مگه قرار نبود نببیننش؟

نویسنده: ناظرم می تونم ... دل می خواد یه کاری کنم ببیننش ... حالا که این طوریه جادو هم می تونه بکنه! آره جونم!

خواننده: با این اخلاق بوقیت حقته پستو نخونیما!
*****


ادامه داستان


مروپ نفس نفس زنون خونه میره و درو پشت سرش میبنده. به پشت در تکیه میده و با تته پته سعی می کنه اون چیزی که دیده رو واسه مورفین توصیف کنه.

- مَـ مَـ

- بی ادب!

- مَـ مَـ مَر مَرد د د د ... بلند دِ دِ دِ ... کچل بی دماغ ... چش چش ...

- دو ابرو؟

- چش قرمز!

- آبجی از این بعد بیا اژ خودم بگیر! جنسی که ژدی مرغوب نبوده!

- سالازار شاهده که دیدمش. پوستش سفید بود مثل روح ... چشاش قرمز مثل آتیش ... دماغ نداشت! میتونی توصر کنی؟ دماغ نداشت!

- آبجیمون از دست رفت!

با صدای تق تق در که کوبیده می شد، مروپ یه سکته ناقصو زد و بعد از اینکه به خودش اومد، سعی داشت مانع مورفینی بشه که داشت در و باز می کرد. اما دیر شده بود.
مردی با کت شلوار، کچلِ بی دماغ و چشم قرمز و بسیار کاریزماتیک جلوی در ظاهر شده بود.

- درود بر شما، موسیو گانت! ... بنده از سازمان حناس مزاحمتون میشم.

- حناس؟ هن؟ یعنی چی؟

- ح ... ن ... ا ... س ... سازمان حفاظت از نسل اصیل سالازار! با توجه به شرایط سختی که شما توش زندگی می کنین این سازمان خودشو موظف می دونه در قبال شما تا ... خانم خواهش می کنم اونو بلند نکنین ... سنگینه ... بچتون آسیب میبینه!

لرد در دل خودش: تمام ابهتِ لردیِ چندین سالمون زیر سوال رفت با این طرز صحبت کردنمون!

مروپ و مورفین با شندین حرف های غریبه که سر از پا نمی شناختن:


ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

لرد ولدمورت با یه شخصی ساختگی و از طرف یه سازمان ساختگی اومده خونه ی گانت تا به بهونه ی اون از مروپ حفاظت کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1393 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- کدوم تسترالی این سنگو پرت کرد؟

مروپ وقتی به سنگ گنده ای که داخل خانه اش افتاده بود نگاه کرد. سپس سنگ را برداشت و از همان پنجره به بیرون پرتاب کرد. سنگ درست روی سر ولدمورت افتاد! لرد سیاه در حالیکه سرش را میمالید زیر لب گفت:

- این سنگه هم که نتیجه ای نداد.

سپس رفت و روی جدول کنار خانه نشست و فکر کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. به سمت در خانه رفت و در زد. مروپی در را باز کرد و بیرون را نگاه کرد. به اطراف نگاهی انداخت. لرد از این فرصت استفاده کرد و داخل رفت.

- چرا من ان قدر امروز توهم میزنم؟

مروپ این را گفت. ولدمورت به اتاقی در سمت راست رفت. دید که کودکی کوچک در گهواره است. همان لحظه مادر لرد داخل شد و به سوی کودک رفت.

- چی؟ ما برادر داریم؟

سرش را تکان داد تا افکار اشتباه از ذهنش بپرد.

- نباید از موضوع منحرف بشم. باید راهی برای ارتباط با مادرم پیدا کنم.

رفت روی کاغذی که روی میز بود نوشت:

به نام مرلین
اهالی محل. آیا می خواهید از آیندتان مطلع شوید؟ آیا می خواهید بدانید بر شما چه خواهد آمد؟ پس به دکه ی جلوی خانه ی ریدل بیایید تا شما را لز آینده مطلع گردانیم.

سپس کاغذ را جلوی در خونه ی ریدل انداخت و رفت تا دکه ای بسازد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت همينجورى به مورفين نگاه ميكرد و بعد به خودش، باز به خودش و بعد به نامه و بعد به مروپ و در آخر هم باز به خودش و به دليل اينكه زيادى گردنشو بطور 360 درجه چرخونده بود، آخرش آرتوروز گردن گرفت! ()

ولدمورت مدت ها منتظر موند اما مورفين همونجور داشت كپسول اكسيژنش رو براى سفر به مريخ پربار تر ميكرد و فضاى اتاق خفقون آور شده بود و مروپ و خود مورفين ماسك اكسيژن زده بودن!

ولدمورت يه لحظه مروپ رو ديد كه يه چيزى به مورفين گفت و اونم سرى تكون داد و قليونش رو داد دست مروپ!

ولدمورت:

- چى؟ مادر ما اهل قليونه و خبر نداشتيم؟

خودشو انداخت زمين و در حالى كه داشت هاى هاى گريه ميكرد، ضربات مشتشو نثار زمين مى نمود.

- چرا؟ آخه چرا بايد ما اينجورى باشيم؟ چرا مادر هيچ گند زاده اى قليونى نيست؟ چرا ماى خون اصيل؟ كروشيو به تو اى مادر من! كروشيو! كروشيو!

ناگهان احساس كرد دستش گرم شده! يه نگاه به دستش انداخت و ديد يه اعلاميه ى جديدى تو نامش نوشته شده! با هيجانى غيرقابل وصف چشم به نامه ميدوزه و مشغول خوندن ميشه!

نقل قول:
آيا مادرتان را دوست داريد؟ آيا به مادرتان عشق ميورزيد؟ آيا دوست داريد پيش او برويد اما نميتوانيد؟ به ما نگاه كنيد، سنگ گنده ى آنورتر! با سنگ گنده ى آنورتر شيشه ى پنجره را بشكنيد و نزد مادر عزيزتان برگرديد! سنگ گنده ى آنورتر!


ولدمورت كه موهاى نداشته اش از شدت هيجان تكون ميخوردند، دور و برشو ديد ميزنه و بالاخره سنگ ده كيلويى رو پيدا ميكنه و يه مترى پنجره وايميسته! ابتدا نيت ميكنه و بعد با آخرين زورش سنگه رو پرت ميكنه طرف پنجره!

چــــــــــشــــــــــچ (افكت شكسته شدن پنجره)

بالا اومدن ابروهاى نداشته ى ولدمورت همانا و جيغ بنفش مروپ و به فضا رفتن مورفين هم همانا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین

در کمال تعجب ولدمورت، کاغذ به ارامی جلوی پا مروپ گانت افتاد و او کاغذ را دید! مروپ بی خبر از همه جا کاغذ را برداشت. شروع به خواندن کرد.

نقل قول:
مادر عزیزم این منم تام؛ من از آینده با تو تماس می گیرم!
مادر عزیزم، اون پدر مشنگ عوضی من تو رو رها می کنه و تو من رو به یتیم خونه می بری!
من نمی خوام این اتفاقات رخ بده من می خوام مادر داشته باشم، پس مواظب خودت باش و نزار من بی مادر بشم.
با عشق، تام تو


باورش برایش سخت بود! عاجزانه به نامه نگاهی کرد و نگاهی به مورفین و نگاهی به نامه و نگاهی به سقف!

- ای مرلینا... این مورفین معتاد کنار منقل حال میکنه، من باید توهم بزنم؟

ولدمورت با عصبانیت به سرش زد و گفت:

- حالا بیا حالی مادر گرانقدر کن این نامه از کجا اومده!

ساعت ها طول کشید تا مروپ توانست متن نامه را برای خود هضم کند. در این مدت ولدمورت صد بار از حماقتش و خواستن چنین مادری به خود لعنت فرستاد. اما حالا که مادرش را دیده بود نمی خواست از او جدا شود. می خواست که با مادرش بزرگ شود به جای اینکه در یتیم خانه بچه های مردم را خفت و اخاذی کند. یادآوری خاطرات کودکی اش در یتیم خانه او را ناراحت کرد، اما بعد از مدتی با خود گفت:

- الحق که ما خوب لردی هستیم. کدوم بچه ای تو یتیم خونه اون همه وسایل با ارزش داشت؟

( نویسنده: اگه بقیه هم عین تو بقیه رو خفت می کردند اونها هم وسایل با ارزشی حتما می داشتند! )

ولدمورت به نویسنده چشم غره ای رفت! و نویسنده در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ساکت شد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریونا بونز در 1393/3/12 11:40:56
only Hufflepuff


پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1393 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
گوشه ای می نشیند و به فکر فرو می رود.
تام با لحنی آرام:فکر.....فکر.....فکر.....
وبا هر بار گفتن هر کلمه ضربه ی کوچکی به سر خود می زند اما کم کم لحن آرام تبدیل به فریاد و ضربه ی کوچک تبدیل به ضربه ی عظیمی می شود.
تام فریاد می زند:فکر...فکر...فکر...
و محکم دو دستی به سر خود می زند تا آن جا که ولدمورت سایت به سراغ نویسنده می آید و می گوید سرمان درد گرفت جمع کن بساطت را!در ضمن که گفته که است ما عقده داشته ایم؟این ایده ی که بود؟
البته بنده لو ندادم اما معجون راستی را در حلقمان ریخت و....
دابی جان توصیه می کنم هر جا که هستی فرار کن چون ممکن است دیگر نباشی کلا!و بنده را نیز تحت شکنجه های شدید خود قرار داد.البته بگم که من مقاومت کردما!
تام با خود فکر می کند:
اگر یادداشتی به دنیای اون ور بفرستم آیا به دستش می رسه؟امتحانش ضرری نداره!
تام یادداشتی با این مضممون می نویسد:
مادر عزیزم
این منم تام؛من از آینده با تو تماس می گیرم!
مادر عزیزم،اون پدر مشنگ عوضی من تو رو رها می کنه و تو من رو به یتیم خونه می بری!
من نمی خوام این اتفاقات رخ بده من می خوام مادر داشته باشم،پس مواظب خودت باش و نزار من بی مادر بشم.
با عشق،تام تو
تام به سرعت به سمت مادرش می رود و کاغذ را پرتاب می کند....




نوشته ی سارا کلن از سنت مانگو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سارا کلن در 1393/1/30 18:04:26
ویرایش شده توسط سارا کلن در 1393/1/30 18:06:53
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: چهارشنبه 24 مهر 1392 00:07
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به مورفین و مروپی انداخت و نگاهی به خودش انداخت . نگاهی به مورفین ، نگاهی به خودش . نگاهی به مروپی و نگاهی به خودش . نگاهی به کاغذ پوستی و نگاهی به مورفین . نگاهی به دوربین و نگاهی به خودش ...

1 ساعت بعد !

لرد که از نگاه به خودش و دیگران و دوربین و کاغذ و منقل مورفین و نویسنده و دابی و دامبلدور خسته شده بود ، نگاه آخری به کاغذ پوستی تو دستش انداخت و ادامه متن رو خوند :

اگر از زمان برگردان استفاده بکنی ، هر یک ساعت یه بار به اتاق ضروریات بر میگردی و اونجا باید با هری پاتر به مدت 1 ساعت در مورد عشق به دامبلدور حرف بزنی .

لرد نگاهی به خودش انداخت و بعد با کاغذ و بعد به زمان برگردان و بعد به کاغذ و بعد به مورفین و ...

خواننده های پست : اگر حوصله رول نوشتن نداری چرا وقت مارو تلف میکنی آخه ؟ :vay:
سوروس : به خدا دامبلدور مجبورم کرد . :worry:

1 ساعت بعد !

لرد دوباره متن رو دستش میگیره و ادامش رو میخونه :

ها ها ها ها ، لول ، ال او ال ، هاهاهاها ، فقط شوخی کردم . تا هر موقع بخوای وقت داری اونجا که هستی باشی و استفاده کنی ازش .

لرد عصبی میشه و کاغذ رو روی زمین میندازه و بعد چون حوصلش هم سر رفته دست میکنه تو جیبش و چوب دستیش رو در میاره . کمی تامل میکنه ولی سری تکون میده و برای خودش تکرار میکنه :

-جز این راه دیگه ای ندارم . مجبورم این کار رو بکنم ... آوداکدورا !

ورد سبز رنگ به طرف مورفین میره و صحنه اسو موشن میشه . ورد کم کم به مورفین نزدیک میشه و در لحظه ای که قرار بود ورد به مورفین بخوره و بمیره ، نور سبز رنگ ازش رد میشه و در دوردست گم میشه .

لرد :

کاغذ رو از روی زمین بر میداره و پی نوشت متن رو میخونه :

پ.ن : یادت باشه که وقتی به زمان قبل برمیگردی نمیتونی از جادو استفاده کنی و حضوران اون زمان نمیتونن ببیننت .

لرد ایندفعه با عصبانیت بیشتری کاغذ رو روی زمین میندازه و چند تا لگدش میکنه . بعد میره یه گوشه میشینه و به این فکر میکنه که چجوری میتونه مادرش رو نجات بده .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: اتاق ضروريات
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1392 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- مادر اســـت چــــشـــموووو چراغ زندگــــی ،مادر اســــت سرچشمه ی آزادگــــی!
- ناز نفستون!
- رفیق بی کلک مادر!
- دُر و گوهر میریزه از کلامتون ارباب!
یک روز گرم تابستانی، ولدمورت روی تخت قهوه خانه ای در هاگزمید نشسته بود. قلیانی جلویش قرار داشت و هر از گاهی که از آواز خواندن دست می کشید، چند پک به آن می زد.
- اربابت هیچ وقت مادر بالا سرش نبوده بلا. این مسئله خیلی به لرد ولدمورت ضربه زده.
بلاتریکس فنجان چای و قندان را جلوی اربابش گذاشت و گفت:
- بلا فداتون شه سرورم، شما با این وضعیت هم زیرک ترین و قدرتمندترین جادوگر قرن هستین. تازه ما که مادر بالا سرمون بود،چی شدیم؟! رفتیم مرگخوار شدیم! ربطی نداره که!
ولدمورت چشم غره ای به بلا رفت، دستی بر سر کچلش کشید و گفت:
- چندوقته احساس می کنیم اگه پیش مادرمون بزرگ شده بودیم الان خیلی قدرتمندتر بودیم.چند وقت پیش که اون شفادهنده رو شکنجه می دادیم به ما گفت همه ی اینا به خاطر عقده های کودکیه. این مسئله خیلی فکر ما رو مشغول کرده بلا. برای همین اومدیم که بریم به هاگوارتز. تو می تونی بری به خونه ی ریدل. دیگه کاری باهات نداریم. می خوایم بدونی که همیشه باور داشتیم تو از بهترین مرگخوار ها هستی. خوب دیگه. ما میریم. خیلی خوش حال شدی ما رو دیدی!
این را گفت و از جایش بلند شد. بلاتریکس از تغییر رفتار لرد به شدت تعجب کرده و ترسیده بود.
- سرورم می خواین چه کار کنین؟ ما بهتون احتیاج داریم سرورم! ما رو تنها نذارین!
ولدمورت سرش را تکان داد و با صدایی که بی روح تراز همیشه بود گفت:
- در آینده همه چیز معلوم میشه. اربابت تا چند ساعت دیگه صاحب مادر می شه.
بلا: ارباب مطمئنین فقط قلیون زدین؟!

قلعه ی هاگوارتز
ولدمورت به هاگوارتز بازگشته بود. آن جا را مثل خانه اش می دانست. اما همیشه ترجیح می داد واقعا خانه ای داشت. نه پیش پدر خون کثیفش. بلکه نزد مادر و دایی اش. دایی اش که او را به قتل رسانده بود. کاش می شد زمان به عقب برمی گشت...
تابستان بود و در هاگوارتز، هیپوگریف پر نمی زد. مخصوصا در طبقه ای که تابلوی بارناباس بی عقل قرار داشت! به مکان مورد نظرش رسید. اتاق ضروریات. ولدمورت سه بار از جلوی دیوار عبور کرد. با خودش تکرار می کرد:
- من احتیاج به وسیله ای دارم که مادرمو پیشم برگردونه، من احتیاج به وسیله ای دارم که مادرمو پیشم برگردونه، من احتیاج به وسیله ای دارم که مادرمو پیشم برگردونه....
در بزرگ و براقی رو به رویش ظاهر شد! در را باز کرد.هیجان در وجودش موج می زد. صورت بی روحش رنگ پریده تر از همیشه بود و اگه بینی اش پره داشت، حتما از شدت هیجان می لرزید!
در اتاق خالی، تنها یک جسم کف زمین بود. یک زمان برگردان و یک کاغذ پوستی که رویش نوشته شده بود:
- 481800 بار که بچرخونی درست میشه!
با احترام
اتاق ضروریات!
ولدمورت زمان برگردان را برداشت و شروع به چرخاندن کرد.
- یک، دو، سه، چهار، پنج ....
...
- هشتصد و نود و دو، هشتصد و نود و سه...
...
- پنج هزار و یک، پنج هزار و دو...
...
- چهار صد هزار و هشتاد و یک... چهارصد هزار و هشتاد و دو...
...
- چهارصد و هشتاد و یک هزار و هفتصد و نود و نه... و آخریش!

در مقابل خانه ای کوچک و کثیف قرار داشت. از داخل پنجره به داخل خانه نگاه کرد. مردی خمار روی منقل خم شده بود و دودی از آن جا بالا میزد و کمی آن طرف تر زنی که شکمش خیلی جلو آمده بود نشسته بود.
ولدمورت برای اولین بار در عمرش محو تماشای مادرش شد.مروپ گانت.
- صد بار گفتم نکش از این زهرماری ها جلوی من! من به درک، دو روز دیگه می افتم می میرم! به فکر این بچه بی صاحاب باش!
- خواهری انقدر شخت نگیر ژون داداش! هم برای تو خوبه هم برای اون طفل معشوم!
- به حق سالازار انقدر بکشی تا بمیری!
- چه قدر تو داداشتو دوشت داری آخه مروپی! من کشته مرده ی این احشاشات خواهرانتم...بعله...
ولدمورت پشت پنجره خشکش زده بود. زیرلب با خود گفت:
- نباید بذارم مادرم بمیره... باید منو بزرگ کنه...

----------------------------------
شاید یه نمور پیچیده باشه! ولدمورت اگه بتونه کاری کنه که مادرش در پرورشگاه نمیره و مقاومت کنه، می تونه پیش مادر و دایی مورفینش بزرگ شه. اونوقت شاید بتونیم امید داشته باشیم که کودکی، نوجوانی و میانسالی ولدمورت یا همون تام ریدل کاملا متفاوت شه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق ضروريات
ارسال شده در: جمعه 19 فروردین 1390 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
مث اینکه فلیت ویک پست رو ادامه نداده و فقط اطلاعات داده پس ادامه ی پست شماره ی 4 – فرانک لانگ باتم!

-------------------------

هرمیون تاکید کرد: نگهبانی دادن برای ما خیلی مهمه چون حتی اگه آمبریجم نباشه ، اگه یکی از اعضای جوخه ی بازرسی ببینتمون همه چی خراب میشه و ممکنه الف دال از بین بره!

ملت الف دالی که برای از بین بردن آمبریج به شدت مشتاق بودند T با این وجود که خطرات احتمالی را میدانستند موافقت کردند که این کار را انجام دهند.

هری با خوش حالی گفت: قبل از انجام این کار باید اطلاعات جمع کنیم. مثلا اینکه اعضای جوخه ی بازرسی ممکنه چه وقتایی به اون اتاق سر بزنن.

رون دستی به چانه اش کشید و گفت: و همین اینکه آمبریج کی از اتاق خارج میشه و کی برمیگرده!

- اتفاقات غیر منتظره ای که ممکنه برحسب اتفاق پیش بیاد. باید ببینیم که چه قدر وقت برای از بین بردن بشقابا نیاز داریم.

نویل نیز اضافه کرد: پیدا کردن یه جای خوب برای نگهبانی که کسانی که از راهرو رد میشن بهمون شک نکنن.

- تعداد بشقابا و مهم تر از همه پیدا کردن طلسمی که بی سر و صدا کارمونو کنیم.

هری دست هایش را به هم زد و گفت: پس منتظر چی هستین! بهتره دست به کار شیم.

الف دالی ها از سرجایشان بلند شدند و به نوبت از اتاق خارج شدند زیرا وقتش بود که اولین مرحله را انجام دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1389 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
اقا هر چی زور زدم هیچ کس نیومد کمکم نزدیک بود منو ببینن.دوستان الف دال کمک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق ضروريات
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1389 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
اقا فکر کنم نقشه لو رفته ها؟به اعضای جوخه ی بازرسی مشکوکم.ولی در هر حال من که به عنوان یک استاد نمی تونم برم .ولی راه رو واسه شما باز می کنم و حواس جوخه رو پرت می کنم. :rant: :charm:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!