جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1393 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بعضی از شخصیت های داستان جدا از داستان هری پاتر میباشد
ببخشید
هری و هاگرید و جغد تازه ی هری تو کوچه راه میرفتن. کوچه با چند مغازه.مغازه چوب دستی فروشی اقای اسمورت یا جارو فروشی آقای اسمیت هری توجهش به جارو پرنده 1600تیز رو جلب شد که حدود صد تا میرفت یهو هری میخکوب شد
هاگرید:خب داشتم میگفتم هری جون پدر و مادرت رو او نامرد کشت هری گوشت بامنه؟ هری هری
هری:ها چی؟
هاگرید:گوشت با منه؟هری با تو ام اصن تو اون مغازه چیه که ماتت برده
هری:هاگرید اون جارو رو ببین
هاگرید میخنده و میگه:
یادش بخیر جوون که بودم وقتی داشتم از همین کوچه رد میشدم خیلی شوق داشتم یهو یه جارو عین همین دیدم اون مدل 1000 تیز رو بود
هری:خوب حالا بریم بخریم
هاگرید یه نفس عمیق میکشه و میگه :نه جارو واسه سال دومی هاست
هری قبول کرد و رفت
اونجا هری هی به اینور و اونور نگاه میکرد و مردم رو نگاه میکرد خیلی کوچه شلوغ بود یکی وزغ دستش بود یکی گربه ولی هری جغدش رو بیشتر از همه دوست داشت
دیوار های کوچه سنگی بود کفش آجری یهو یه نور از کنار گوش هری رد شد و بوم همه فرار میکردند فکر میکردند ولدمورته بعد دیدن یه سال اولی هست که تازه چوب دستی خریده
بعد هری و هاگرید و جغد به چوب دستی فروشی رفتن و یه چوب 20سانتی از جنس بلوط با پر سیمرغ خریدند هری خیلی خوشحال بود فروشنده گفت:هری پدرت هم همینو داشت
هری با خوشحالی دوید رفت سمت هاگوارتز هاگرید هم داد میزد:هری هری می افتی و دنبالش دوید

خب خیلی بهتر شد.

اول که بگم وارد کردن شخصیت های ساختگی به داستان هیچ اشکالی نداره، اگه خوب انجام بشه.

نکته ی دیگه ای که باید بهش توجه کنی نوشتن دیالوگه که توی پست قبلیت هم بهت گفتم.
نوشتن «هاگرید:» کمکی به خواننده نمی کنه که بفهمه هاگرید چجوری داره این دیالوگ رو میگه. خیلی بهتر هم هست اگه میخوای اینجوری بنویسی حداقل یه «گفت» بهش اضافه کنی. بیشتر شکل و شمایل داستانی میگیره.

یه نکته ی دیگه اینه که توی داستان نویسی، خواننده نباید حس کنه که کسی داره داستان رو براش تعریف می کنه.
الان استفاده کردن مداوم تو از کلمه ی «بعد» قشنگ این حس رو به خواننده میده که تو داری براش یه داستان رو تعریف می کنی و شبیه خاطره نویسی میشه تا داستان نویسی. باز هم ارجاعت میدم به کتاب های هری پاتر که ببینی اون چطوری نوشته شده.

آخرین نکته این که داستان ـت بهتر شد. یه سوژه ی جالب واردش شد که یه سال اولی به اشتباه هی طلسم میزده. ولی می تونستی خیلی قشنگ تر به این موضوع بپردازی.
مثلاً یهو یه صدای انفجار بیاد، مردم بترسن و فکر کنن ولدمورته و همه جا قایم بشن و چند تا دیالوگ هم بین هری و هاگرید رد و بدل بشه و...

منتظر یه داستان دیگه ازت هستم، با رعایت نکاتی که بهت گفتم.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/9 10:43:32
دلیل: پاسخ
آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1393 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدار دو باره رون ویزلی

هاگرید:خب داشتم میگفتم هری جون پدر و مادرت رو او نامرد کشت
هری:نامرد؟نامرد دیگه کیه؟
هاگرید:نامرد دیگه من میترسم اسمش رو بیارم
هری:هاگرید خواهش می کنم اسمش چی بود
هاگرید:(گلوش رو صاف میکنه و آروم میگه)ولدمورت
عرق از سر و روس هاگرید میریزه یهو هدویگ جیغ می زنه و هاگرید از ترس دو متر می پره عقب
هری هم می زنه زیر خنده که چشمش به رون ویزلی می افته اونا تو قطار با هم آشنا شده بودن هری جلو میره و میگه: سلام
رون ویزلی:سلام هری خوبی
هری:ممنون بیا بریم پیش هاگرید
هاگرید تو دلش میگه: یه ویزلی با هری من موندم تو کاری این بچه
هاگرید: سلام ویزلی
هری:از کجا شناختیش؟
هاگرید:لبخند میزنه و میگه : کیه که وزلی هارو نشناسه
هری:رون چیزی میخواستی؟
ویزلی :آره یه چوب ارزون که پیدا نکردم باید به مامانم بگم پول بفرسته
هری: اگه میخوای بهت سکه قرض بدم؟
ویزلی:نه ممنون مامانم میفرسته
سه تاشون به طرف هاگوارتز میرن و ویزلی هم ناراحت که نتونسته یه چوب خوب بخره

پایان

اولین مشکلی که من توی این نمایشنامه می بینم اینه که 90% ـش دیالوگه. حتی برای دیالوگ ها توضیح خاصی داده نشده.

الان فرض کن یه نفر از همه جا بی خبر میاد و این داستان رو می خونه. نه می دونه کجا اتفاق افتاده این داستان، نه می دونی چه موقعی بوده و کلاً هیچ اطلاعاتی نداره که بتونه فضا رو تجسم کنه.

سعی کن بیشتر توی مایه های خود کتاب هری پاتر بنویسی.
یادت میاد مثلاً هر سال که میرفتن کوچه ی دیاگون چقدر قشنگ اونجا رو توصیف می کرد؟ جوری که همه ی فضا جلوی چشمات میومد و خودت رو کنار هری و دوستانش می دیدی.
الان هم تو سعی کن چنین چیز هایی رو توی نوشته ـت بیاری.

فقط برای فضا اینطوری نیست و برای دیالوگ ها هم باید یه توصیفی انجام بدی. همونطور که توی یکی از دیالوگ ها، هرچند به شکل اشتباه این کار رو کردی. شکل درست دیالوگی که تو نوشتی اینجوری میشه:

نقل قول:
هاگرید گلوش رو صاف میکنه و آروم میگه:
- ولدمورت.


توجه کن که شیوه ی درست نوشتن دیالوگ اینجوری ـه.
اینطوری که تو نوشتی برای رد و بدل کردن چند دیالوگ در وسط یه داستانه. نه این که کل داستان بشه این دیالوگ ها.

نکته ی آخری که بهت میگم اینه که سعی کن داستان رو یه کم جذاب تر کنی.
الان این داستانی که تو گفتی اصلاً نکته ی جذابی برای خواننده نداشت.
نترس از زیاد شدن داستان ـت و سعی کن بیشتر توضیح بدی، فضاسازی کنی، داستان رو روایت کنی و این جور چیزا.

منتظر نوشتن دوباره ـت هستم.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/7 21:17:02
آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1393 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام .ممنون كه تاييدم كرديد .سعي ميكنم به نكاتي كه گفتيد توجه كنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتي برگ ها را زير پاهاي خود له ميكني به ياد آور روزي به تو نفس هديه كرده اند.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1393 16:43
نمایش جزئیات
آفلاین
یه دنیا ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1393 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
بـه نـــام مرلــین جــــادوگـــر

پای سیب با عسل اضافه



تعطیلات در حال اتمام شدن بود ، پاییزی باور نکردنی.هری در امتداد میدان شماره چهار لندن راه می رفت.فکر میکرد.سال تحصیلی خوبی نبود، اول که آن دیوانه ساز ها، بعد هم دلورس جین آمبریج، بدترین معلم جادوی سیاه!فکر هایش تمامی نداشتند. هوا هم مورد پسندش نبود. ابر های سیاه و طوسی رنگ در شرف باد حرکت می کردند. کنار باجه تلفن، یک صندلی قرمز بود.هری هم بسیار خسته، خرامان بر روی صندلی نشست.مردی با موی بور چشمان آبی جلو آمد.قد بلند و لاغر مردنی بود؛

_ ببخشید پسر جون ولی این صندلی ها پولیه.و در ضمن کاربریشون هم برای روز های آفتابیه! متأسفم.

بدون اینکه حرفی بزند بلند شد.با خود گفت "چرا به پاتیل درزدار نرم؟!حداقل اونجا یکم آرامش دارم." راهش را پیش گرفت.در طی راه، می توانست صدا های مختلفی بشنود.صدای خشخش برگ های زرد پاییزی که زیر پایش خرد می شدند. صدای جیرجیرک ها و حتی گنجشکانی که گویی سمفونی های معروف بتهوون را می نواختند. دلشادی خاصی به او می داد.

در قهوه ای رنگ با لولا های زنگ زده که هنگام باز و بسته شدن صدای قیژ قیژ لطیفی تولید می کردند. و تابلویی که با خط خرچنگ قورباقه ای که مطمئناً خط تام بود، رویش نوشته بودند پاتیل درزدار.

گاهی به اسم این مغازه فکر می کرد، خنده اش می گرفت. یعنی پاتیلی که سوراخ است. و مدتها به این اسم می خندید.وارد مغازه شد.

_سلام هری پاتر.

_سلام تام، هگرید رو ندیدی؟

_هگرید؟ معلومه که دیدمش.اون همیشه میاد اینجا.اتفاقاً تا پنج دقیقه پیش اینجا بود.پای سیب با عسل اضافه سفارش داده بود، خورد و رفت.

_مرسی تام، من باید عجله کنم.

هیچ چیزی به غیر از دیدن هگرید او را خوشحال نمی کرد.دوید و به حیاط پشتی رفت.آجر های بسیار زیادی بودند.سومی از بالا، هشتمی از سمت چپ، پنجمی از سمت راست و سومی از پایین.و همان چیزی که انتظارش را داشت. کوچه ی دایاگون.هگرید را از دور دید و به سمتش دوید و او را یک بغل محکم زد:

_سلام هگرید.

_سلام هری؟ خوبی؟ تو و کوچه ی دایاگون؟

_خیلی دلم برات تنگ شده بود.برای تو، رون، هرمیون. نامه من به دستت رسید؟

_آره معلومه.اومده بودم از اداره پست اینجا هدویگ رو بفرستم که قاط نزنه!بیا اینم جغدت! یادت میاد هری؟ پنج ساله پیش همین جغد رو به عنوان کادو تولد بهت دادم و تو حتی نمی دونستی که یک جادوگری؟

_آره هگرید.یادم میاد.خب بیا بریم پاتیل درزدار یه پای سیب دیگه مهمون من.

_هری، خوب میدونی که به شکمم نه نمی گم.

_ فقط عجله کن که ساعت یازده قطار حرکت می کنه و من هنوز حتی وسایلمو جمع نکردم!

_نگران نباش، دهن من اون قدر بزرگ هست که یه پای سیب درسته توش جابشه.

خوشحال بود، زیرا کنار کسی بود که می خواست.


فوق العاده بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/6 13:47:29
دلیل: تأیید
تصویر تغییر اندازه داده شده


با بدترین جارو ها هم میشه بهترین کوافل ها را به ثمر رساند، یا عذاب آور ترین بلوجر ها را دور کرد و یا سریع ترین اسنیچ ها را گرفت؛ ملاک مهارت است.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1393 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
روز تولد
هری طبق معمول هر سال با هدویگ برای خرید وسائل مدرسه به کوچه ی دیاگون رفت ولی ناراحت بود زیرا برای اولین بار به تنهایی برای خرید رفته بود ، به همین دلیل حواسش به جای این که به مغازه ها و خرید هاش باشد بیشتر به آدمای اطرافش بود که شاید یکی از آن ها رون یا هرمیون باشد .
بعد از مدتی که هری به خودش آمد فهمید که باید برای خرید ردا به مغازه ی ردا فروشی برود ؛ همانطور که به طرف مغازه می رفت ، مرد بزرگ جثه ای را دید که مسلما هاگرید بود ، هری که از دیدن هاگرید خیلی خوشحال شده بود به سمت هاگرید دوید و او را در آغوش گرفت .
هاگرید که از دیدم هری تعجب نکرده بود با لحنی عادی گفت :
- سلام . هری.
هری هم با خوشحالی تمام گفت :
- سلام . هاگرید . مثل اینکه از دیدنم خوشحال نشدی ؟
هاگرید گفت :
- چطور مگه ؟
هری با ناراحتی گفت :
- آخه از دیدنم تعجب نکردی !
هاگرید خنده ای سر داد و گفت :
- میدونی ، من می دونستم که تو را می بینم ؛ آخه دوستات بهم گفته بودند که امروز میای اینجا ولی اونا ناامیدت کرده بودند که نمی توانند امروز به خرید بیایند ؛ ولی خب . . .
- سلام . هری .
- سلام . رفیق .
این صدای هرمیون و رون بود که به هری سلام کردند و او را در آغوش گرفتند .
هری که خیلی بیشتر از دفعه ی قبل تعجب کرده بود ، گفت :
- سلام .
ناگهان هاگرید ، هرمیون و رون یکصدا شروع به آواز خواندن کردند :
- تولد ، تولد ، تولدت مبارک . . .
و هدیه های هری را به او دادند .
هری که از شدت تعجب روز تولد خودش را فراموش کرده بود ، هدایای روز تولدش را گرفت و از آن ها تشکر کرد .
و آن چهار نفر همراه با هدویگ و هدایای هری راه خود را به سمت ردا فروشی در پیش گرفتند .

خیلی خوب بود.
هرچند بیشتر می تونستی به داستان تولد بپردازی و یه کمی پر و بال بدی ولی خیلی راضیم از پستت.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/6 12:24:41
دلیل: تأیید
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1393 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لباسهای عجیب من باهاگریدتازه آشناشده بودم.گفت: - بیاباهم بریم یه جایه جالب ببرمت.هری که شگفت زده شده بود،قبول کرد.یهوتویه کوچه ای ظاهرشدند . اونجاکوچه ی دیاگون بودوهری ازتعجب نمیدونست چیکارکند،اون کوچه برایه هری خیلی شگفت انگیز بود،اونجا همه ی چیزاش فوق العاده بود. مردم همه بالباس ها وکلاه هایی بودندکه هری تاحالا ندیده بودوماتش برده بود که هاگرید ازش پرسید:چیزی شده؟هری گفت: -امممممم ایناچین چرااینجورین من نمیدونم؛هاگریدگفت: -نوبت توهم میرسه ولی بایدصبرکنی،توتویه مغازه برو وهرچیزی که دوست داری ازلباسهاوکلاه هاانتخاب کن ،تامن بیام. هری داخل مغازه رفت ودیدلباسهاوکلاه های عجیبی داره وچون هری به رنگ سفید علاقه داشت؛ لباس ،حس هری روفهمیدوبه رنگ سفید دراومد،هری ازتعجب نمیتونست حرف بزنه وبعد کلاه روروسرش گذاشت وپیش آینه رفت. کلاه به شکلهای مختلفی در میومد،وقتی رویه سر هری رفت، به شکل قابی دراومدکه عکس مادروپدرش روش بود وهری خیلی خوشش اومده بود. اونهالباس وکلاه روخریدند هری خیلی خوشحال بودبخاطر وسایلی که خریده بودوحالامثه بقیه میتونست ازاونااستفاده کنه. وبعدبه مغازه ی حیوانات خانگی رفتند، تواونجاحیوونهای زیادی بودندمثه جغدووزغ وسمور.... هری ازیه جغدکه سفیدرنگ بود،خیلی خوشش اومدواونوانتخاب کردوتصمیم گرفت اسمشوهدویگ بذاره.بعدبه کوچه ی دیاگون برگشتنددرحالی که هری یه جغد داشت وباهاگریدتوکوچه ی دیاگون میرفتند. <<<<پایان>>>> آفرین خیلی بهتر شد. توی ایفا هم همینطوری باشه ظاهر نوشته ـت. یادت نره ها. تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی* در 1393/3/5 19:24:27
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/6 12:20:59
دلیل: تأیید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1393 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
مشكل خانواده ي ويزلي
هري با هدويگ در كوچه ي دياگون ايستاده بود..منتظر رون و برادرانش و البته جيني بود كه براي امسال وسايل مورد نيازشون رو بخرند.
بعضي از بچه هارو وقتي كه منتظر بود ديده بود :نويل و سيموس و البته مالفوي.اونكه رداي جديدش رو به رخ همه مي كشيد آذرخش جديدش رو در دست گرفته بود.
هري خيلي تلاش كرد تا مالفوي او را نبيند چون حوصله ي دعوا با او را نداشت ولي باز هم موفق نشد و مالفوي او را ديد.
مالفوي با يه پوزخند به هري گفته بود:چيه؟منتظر اون دورگه ها هستي؟
هري هم در جوابش گفته بود:مالفوي بهتره بري.و مالفوي با ادامه ي پوزخندش از جلوي هري گذشت.هري در دل گفت واي خداي من چرا خانواده ي ويزلي نميرسند؟هري با هاگريد آمده بود و هاگريد دنبال خانواده ي ويزلي رفته بود.هدويگ تكاني خورد و هيكل بزرگ هاگريد از دور نمايان شد.
هري پرسيد:پس خانواده ي ويزلي كجا هستند؟
هاگريد گفت:مثل اينكه مشكلي براي جيني پيش آمده .فردا خريد ميكنيم.آنها از من خواسته اند تو را به مسافر خانه اي كه اقامت كرده اند ببرم.هدويگ رو به من بده خسته شدي.
هري گفت:نفهميدي چي شده بود؟
هاگريد گفت:نه .الان ميفهميم.بدو هري.و آن ها در افق محو شدند.
با تشكر تاليا

خوب نوشته بودی.
استعدادش رو داری.
یه سری نکات ظاهری رو خوب رعایت کرده بودی ولی چیزایی هست مثل اینکه وقتی میخوای دیالوگ بگی، دو نقطه رو بذاری، یه اینتر بزنی و توی خط بعد، اول یه خط تیره بذاری و بعد دیالوگ رو بنویسی.

یا این که نباید هی پشت سر هم از یه اسم خاص استفاده کنی. یه جای پستت از هر 10 تا کلمه، 5 تاش مالفوی بود.
برای این که این اتفاق نیفته، یه بارش رو بگو مالفوی، دفعه ی بعدی بنویس دراکو، دفعه ی بعدی یه لقب بهش بده. مثلاً دشمن قسم خورده ی هری، یا هر چی دیگه.

یه نکته ی دیگه این بود که فراز و فرودی نداشت داستانت.
چیز خاصی برای داستان شدن نداشت، اتفاق جالبی نمی افتاد.
مثلاً یه درگیری لفظی یا فیزیکی حتی بین هری و مالفوی می تونست خیلی جالب تر کنه داستان رو.
یا این که مشکل جینی شرح داده بشه و یه کاری باید بکنن تا اون مشکل حل بشه.

در کل خوب بود نسبت به خودت.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/6 12:19:57
دلیل: تأیید
وقتي برگ ها را زير پاهاي خود له ميكني به ياد آور روزي به تو نفس هديه كرده اند.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1393 12:47
نمایش جزئیات
آفلاین
هدیه ی غیر عادی هاگرید
یه شب بارونی بود و پدر و مادر دادلی هم اونو برده بودن بیمارستان و به هری گفته بودن تا دو روز هم بر نمی گردن .
هری تو قکر بود که یهو هدویک سر و صدا راه انداخت.
هری گفت :چی شده هدویک؟ آروم باش پسر.
هدویک به پنجره اشاره کرد . هری دید که یه نور سفید به سمت اون میاد؛
رفت چوب دستی شو اورد و آماده شد برای دفاع.
کم کم که نور نزدیک شد دید که اون نور موتور هاگریده.
هاگرید گفت:چی شده هری نکنه میخوای منو بکشی.
هری گفت:نه ترسیدم همین.
-فردا صبح منتظرم باش .
-هاگرید داری در باره ی چی حرف میزنی.(هری اینو با فریاد گفت)
-منتظرم باش هری.
فردای اون روز هری از طرف هاگرید یه نامه گرفت:
هری عزیز با رمز تاز خودتو برسون کوچه ی دیاگون.
:هاگرید:
هری سریع هدویک رو برداشت و بارمز تاز خودشو به کوچه ی دیاگون رسوند
-سلام هری.
-سلام هاگرید.
-هری اونجارو ببین .
هری با ترس گفت:اونکه یه اژدهاست.
هاگرید گفت : نه اون یه نیمبوس 3000 مخصوصه ، مال تو هستش مبارکت باشه با اون میتونی تو کوییدیچ یه قهرمان بشی.
هری گفت: ممنون هاگرید این بهترین هدیه ای بود که به من دادی.
پایان

خب.
از نظر ظاهر نوشته یه سری چیزا رو در حد قابل قبولی رعایت کرده بودی و نمی تونم به عنوان یه تازه وارد بهت ایراد ظاهری بگیرم. هر چند بهت پیشنهاد می کنم وقتی می خوای یه دیالوگ از هاگرید بنویسی، یه توصیفی هم ازش بکن که هم خواننده بهتر بتونه تصور کنه، هم مجبور نشی حالات رو توی پرانتز بیاری.
بعدش هم می تونی یه اینتر بزنی و اول خط بعدی با یه خط تیره دیالوگ رو بنویسی. اینطوری:

نقل قول:
هری با فریاد بلندی گفت:
-هاگرید داری در باره ی چی حرف میزنی؟


نکته ی دیگه ای که میخوام بهت بگم اینه که الان یه کم داستان ـت غیر واقعی ـه.
مثلاً مگه هاگرید درد داره که خودش بیاد به هری بگه فردا خودتو با رمزتاز برسون؟
خو چرا خودش نمی برتش؟
یا همینجوری دادلی رو بردن بیمارستان و گفتن تا 2 روز نمیان؟ مگه باردار بوده؟

مثلاً می تونستی بگی هاگرید یه نامه فرستاده، یا دادلی چند روزه مریض بوده و مثلاً کار خرابی از دهن می کرده و بردنش بیمارستان.

بیشتر توضیح که بدی، این حالت تند تند نوشتنت هم درست میشه و خواننده فکر نمی کنه سریع میخوای یه چیزی بنویسی بره.

خیلی جای کار داری هنوز ولی قابل قبوله.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس در 1393/3/5 18:53:22
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/6 12:13:53
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-

موی قرمز را به خاطر بسپار
ویزلی هرگز نمی خشکد
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1393 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون اقاي آمبريج.توضيحاتتون كامل بود.
همونطور كه ميدونيد من يه دانش آموز جديد هستم.
خيلي خوش حالم كه در كنار هري پاتر درس ميخونم اين براي من يه افتخاره پيش كسي درس بخونم كه در مقابل اسمشو نبر ايستاده.
خيلي دوست دارم هري رو در اين راه مرگ بار كمك كنم هرچند من حتي نميتونم اسم كامل اسمشو نبر رو به زبون بيارم.
به هر حال از شركت در كلاستون خوش حال شدم.اميدوام خيلي زود در اينجا دوست پيدا كنم.

باتشكر فراوان. تاليا.

درود
به مراحل ورود به ایفای نقش دقت کنید:

1- خواندن قوانین ایفای نقش
2- شرکت در تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی
3. حضور در تاپیک سال اولی‌ها از این‌طرف: کلاه گروه‌بندی
4- انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی در تاپیک شخصیت خودتون رو معرفی کنید.

تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/4 19:21:23
دلیل: پاسخ
وقتي برگ ها را زير پاهاي خود له ميكني به ياد آور روزي به تو نفس هديه كرده اند.