جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1393 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-بجنب فیلیچر!

فیلیچر بینوا زیر بار انبوه وسایل اربابش تلو تلو خورد و تلاش کرد پا به پای بانوی بد اخلاقش حرکت کنه. دو روز بود پستش رو از مادر مرحومش تحویل گرفته بود، درست از لحظه ای که ارباب سر مادرش رو با تبرزین جدیدش...
-فیلیچر!!

صدای فریاد الادورا جن جوان رو از جا پروند. فیلیچر تمام زورش رو به پاهای لاغر مردنیش داد و دنبال اربابش توی کوچه شلوغ دیاگون دوید. الا شنل سیاهی پوشیده بود که گم کردنش رو برای فیلیچر راحت تر میکرد. اصلا عاقلانه نبود ازش عقب بمونه.

بانوی باستانی خاندان بلک همینطور که قدم های بلند و شمرده بر می داشت با خودش حرف می زد.
- سه تا ردای جدید برای تازه وارد ها، کاغذ پوستی یه رول پنج متری،...

ناخواسته به جادوگری خورد .سرش رو بالاگرفت تا با اکراه عذرخواهی ای بپرونه، ولی متوجه شد جادوگر اصلا متوجه تنه ای که بهش زده نشده. جادوگرهای دیگه ای هم بودن، ازدحام شدیدی شده بود و کوچه تقریبا بند اومده بود. همه به جایی حوالی انتهای کوچه نگاه میکردن، جایی که دیاگون و ناکترن به هم پیوند میخوردن.الا سرش رو برگردوند و رو به فیلیچر غرید:
-برو خونه.

فیلیچر گوش های بادبزن مانندش رو تکون داد و به سرعت غیب شد. الا روی نوک پا بلند شد و اون ته مه ها رو دید زد. دو تا دیوانه ساز هری پاتر و هدویگ وماندانگس فلچر رو که خودشو به شکل هگرید در آورده بود، با زنجیر به هم بسته بودن و پیش می اومدن. از کنار دستیش پرسید:
-اون بابا هری پاتر نیست؟

کنار دستیش پوزخند زد:
-آره، موقع فروش قاچاقی شمشیر گریفیندور گرفتنش...زندگی خرج داره دیگه،هاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1393 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین بارم بود که به کوچه دیاگون میرفتم.همیشه پیش خدمت جادوگرمون برای ما خرید می کرد.چون کسایی که باهاشون زندگی می کنم جادوگر نیستند!
همه جا شلوغ بود و منی که یکی از پاهام تا چند دقیقه پیش زخمی شده به سختی راه می رفتم.
سعی کردم جلوتر برم که یک دفعه توجهم به صدای مردم بیشتر جلب شد:
-اون هری پاتره!
-هری پاتر اونجاس با اون جغد سفید و غول بزرگ!
-هری پاتر به کوچه دیاگون اومده!
باور نکردم.جلو تر رفتم و دست خواهرم که در حال تماشای ویترینه یه مغازه بود کشیدم و گفتم:
-هانا هری پاتر اینجاس!یادته تو مدرسه نمیشد ببینیمش؟حالا اون اینجاس.
هانا که شوکه شده بود دنبالم اومد.کمی که جلو تر رفتیم هری پاتر دیگه 1 متر بیشتر باهامون فاصله نداشت.
من که گیج شده بودم سریع گفتم:
-سلام هری پاتر.من هیونا بلکم.
هری یک دفعه میخ کوب شد و به من زل زد.پرسید:
-فامیلیت بلکه؟
گفتم:
-بله چطور مگه؟حتما منظورت از سیریوس بلکه.نمیدونم چه شکلی فامیلیم باهاش یکیه آخه منو مشنگا بزرگ کردن و بهم نگفتن که چرا فامیلیم اینه.اونا خودشونم نمیدونن!من میدونم سیریوس بلک بی گناهه.
همچنان با تعجب به من نگاه می کرد.یه حسی بهم می گفت بزنم به چاک اما قبل از اینکه بتونم اینکارو بکنم هانا گفت:
-ببخشید ما خیلی کار داریم.
زیر چشمی به من نگاه کرد و آهسته گفت:
-هیونا می خواستی امضا بگیری؟با هری پاتر چی کار داشتی؟
گفتم:
-هیچی دوست داشتم ببینمش.
هری که هنوز متعجب بود گفت:
-تو ازکجا میدونی سیریوس بلک بی گناهه؟
گفتم:
-خودمم نمیدونم یه حسی اینو بهم میگه.آخه بهم گفتن وقتی 11 سالم بوده توی مسافرت با خانواده م تصادف کردیم.بعدش اونا مردن و منو خواهرم فراموشی گرفتیم.تابستون بوده.اون موقع تازه به هاگوارتز رفته بودم.یه چیزای خیلی مبهمی یادم میاد.اما در کل فقط یادمه بعدش اون خانواده مشنگ نجاتمون دادن.اونا آدمای خوبین.
هری که مات و مبهوت مانده بود با صدای هاگرید که تا اون موقع حواسش به یکی از کسایی بود که می شناخت از جا پرید.
هاگرید گفت:
-خب دیگه هری زود باش که خیلی کار داریم.
هری که توی فکر رفته بود با ما خدافظی کرد و رفت.
وقتی رفت با خودم گفتم:
-امسال سال چهارم تحصیلمه.هری هم همین طور.شاید اون درباره سیریوس بلک یه چیزایی بدونه.مطمئنم هری با اون ارتباط داره...

خب این خیلی خوب شد.
فقط سعی نکن که هی شخصیت خودت رو بزرگ کنی.
اینجوری یه کم تابلو میشی.
ولی خیلی خوب بود. تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط BlackHuina در 1393/3/15 15:45:30
ویرایش شده توسط BlackHuina در 1393/3/15 15:46:11
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/15 16:02:53
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هری : هاگرید اینجا دیگه کجاست ؟ چقدر شلوغه !! مثل این میمونه که اینجا همه چیز رو حراج کرده باشن
هاگرید : نگران نباش اینجا همیشه همه چیز حراجه ، عادت میکنی بعد یه مدت
هری : خب اول باید کجا بریم ؟ من که آه در بساط ندارم توچی ؟
هاگرید : تو آه در بساط نداری ؟ برو بینیم بابا ، الان که رسیدیم بانک نشونت میدم کی آه در بساط نداره ، آها بانک جادوگران اونجاست بزن بریم
هری : باشه بریم ببینیم
هاگرید : رسیدیم
هری :میگم اینا چی هستن ؟ جن هستن یاکه از سرزمین هفت پریون زشت اومدن
هاگرید : نه بابا ، اینا شیاطین هستند که با ذات بدجنس و پلیدشون آزارشون به یه مورچه هم نمیرسه !!!
هری : اینا چرا یه جورین ؟
هاگرید : چه میدونم برو ازخودشون بپرس
هری : نه نمیخواد ، خیلی هم خوشکل هستن
هاگرید : سلام آقا ، آقای هری پاتر میخواستند کمی پول از حسابشون بردارند
آقا : آقای هری پاتر لطفا کاتتون رو بدید
هری : ببخشید منظورتون کارت عابر بانک هست ؟
آقا : بله .
هاگرید : بله که دارند ، بفرمایید خدمت شما.
بانکدارباحالتی عصبی گفت :
ببخشید آقا شما چند وقته که به بانک ویا حسابتون سر نزدید نمیدونید باید به عابر بانک سمت مراجعه کنید .
هاگرید با حالتی شوخ گفت :
ببخشید استاد ما خیلی وقته نیومدیم بانک میشه بیشتر توضیح بدید؟
بانکدار بالحنی جدی گفت :
این حرفت رو جدی نمیگیرم ولی باشه توضیح میدم ، اول کارت رو وارد میکنید و بعد رمزتون رو میزنید و بعد روی دکمه ی مبلغ پولی روکه میخواهید فشار بدید ، هنوز توضیح میخواید ؟
هاگرید بالحنی عجیب وخیلی آرام گفت :
نه استاد ، درس رو یاد گرفتیم.
بانکدار باحالتی عصبی گفت :
چیزی فرمودید ؟
هاگرید :
نه ولی میخواستم راجب موضوعی با شما صحبت کنم .
بانکدار:
کدوم موضوع ؟
هاگرید با لحنی جدی ولی آرام گفت :
آقای بانکدار لطفا گوشتون رو بیارید .
بانکدار با حالتی شوخ گفت :
ماشاالله قد یه غول قد کشیدید اونوقت من گوشم رو بیارم؟.
هاگرید با حالتی معمولیو خیلی آرام در گوش بانکدار گفت :
من یک کیسه ی کوچیک اندازه ی چشم شما رو تواین بانک گذاشته بودم ، چطوری میتونم اون رو از بانک بردارم ؟
بانکدار :
عابر بانک سمت راست مال وسایل و اشیاء هست ، میخواید اون هم براتون توضیح بدم ؟
هاگرید :
نه اون رو دیگه بلدم .
بانکدار بالحنی بسیار جدی گفت :
خب پس هرچه زودتر چیزایی که میخواید رو بردارید و برید !!!
هاگرید خیلی آرام گفت :
ماکه از خدامونه .
حالا بالحنی بلند گفت : خب آقای بانکدار بعدا میبینمتون ، خداحافظ .
هری بالحنی سرد و خسته کننده گفت :
میشه بریم؟ من اینجا مثل درخت بید وایسادم و خشکم زده .
هاگرید :
باشه پول وهمه چیز رو گرفتم بریم .
هری باحالتی متعجب و دست پاچه: هاگرید چرا اینجا ایستادیم ؟
هاگرید تو باید یه حیوان خونگی داشته باشی وگرنه دق میکنی .
هری بالحنی خوشحال گفت : من جغد میخوام ، حالا سفید قشنگ تره یا خاکستری ؟
هاگرید : چه میدونم ، سفید بگیر دلت وا شه .
هاگرید : تو برو چوب دستی بگیر منم چول اینو حساب میکنم
هری با حالتی عجیب و غریب گفت : باشه
هری : سلام ، کسی اینجا نیست ؟
آقا: سلام آقای پاتر .
هری بالحنی عجیب گفت : ببخشید شما منو از کجا میشناسید ؟
آقا با لحنی باحال گفت : حالا بماند !!
هری : من چوب دستی میخواستم .
آقا : بیا اینو بگیر و تکون بده .
هری با حالتی هیجان زده گفت : بی بی دی ببیدی بوم .
هری با حالتی هیجانی و شکه گفت : وای نه ببخشید ، بفرمایید چوب دستی .
آقا با حالتی مهربان ولی لحنی عصبی گفت : اشکال نداره ولی باید بعد همش رو جمع کنی .
آقا با حالتی مهربان گفت : بیا این یکی رو امتحان کن
هری با حالتی کم امید گفت : باشه ، بی بی دی ببیدی بوم !!!!
هری با حالتی ناراحت گفت : ببخشید نمیخواستم گلدون رو بشکنم.
آقا بالحنی یه کم ناراحت گفت : حالا بعدا باید پولش رو بدید .
آقا : حالا ناراحت نشو بیا این یکی روامتحان کن !
هری : باشه آقا ، آقا چرا این رنگش تیره هست ؟
آقا با حالتی قافلگیر کننده گفت : من چه میدونم برو ازچوبش بپرس .
هری با حالتی بسیار مظلومانه گفت : ببخشید ، حالا چوب دستی رو میدید من امتحان کنم ؟ شاید این مال من بشه !!
آقا گفت : بیا بگیر پسر جون ،امیدوارم این دیگه خودش باشه
هری : ممنونم ، بیبیدی ببیدی بوم !!!!! ، ایول این دیگه خودشه !!! ممنونم ، خیلی ممنونم
آقا باحالتی عجیب غریب گفت : خیلی عجیبه .
هری با حالتی کنجکاو گفت : چی عجیبه ؟ این چوب دستی عجیبه ؟ من عجیبم ؟
آقا گفت : چقدر حرف میزنی !!! هیچی عجیب نیست ، حالا دیگه باید پول همه چی رو بدی ، به قول معروف : حساب حسابه ، کا کا برادر .
هاگرید : سلام هری !! مشکلی پیش اومده ؟
هری : نه فقط این آقا ...
هاگرید: فقط این آقا چی ؟
آقا با حالتی ترسیده گفت : آقا هیچی ، فدای سرت هری جان ، همه چی باخودم .
هری : ولی پول با جمع کردن چ...
آقا : خودم میخرم ، خودم جمع میکنم ، فکر میکنم دیرتون باید شده باشه مگه ؟ بفرمایید برید که دیرتون شد ، بفرمایید
هاگرید : خداحافظ آقا
هری : خداحافظ
آقا با لحنی عصبی و خیلی آرووم گفت : برین که بر نرگردین !!
هاگرید : ببخشید ، شما چیزی فرمودید ؟
آقا : نه اصلا ، من چند وقتیه خود درگیری دارم !!!
هاگرید : پس خدافظ .

خب خب!
چیکار کنیم با این رول؟
خیلی چیزای خوب داری و چیزای بد هم کم نداری. ولی مسلماً نقاط قوتت می چربه.
قشنگ معلومه که وقت گذاشتی و اینو نوشتی و یه جورایی به دل من نِشست.

یکی از مشکلاتت این بود که کلاً هیچ فضا سازی نداشتی.
واقعاً بعضی جاها خیلی حس میشد این نبود فضاسازی و توصیف شرایط و مکان و حالات و رفتار های آدم ها.
اینا رو خیلی راحت می تونستی توصیف کنی و رول ـت رو از حالت تمام دیالوگی در بیاری.

توصیف های حالت هایی که قبل از دیالوگ هات انجام میدادی خوب بود. بیشترش کن.

تأیید شد ولی به شرطی که توی ایفا خیلی بهتر از این رول بزنی و فضاسازی هم یادت نره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/15 11:32:55
دلیل: تأیید
همیشه خوشحال باش خوشحالی دوامش بیشتر از ناراحتیه
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز

هوا خنک بود و هنوز از بارون یک ساعت پیش نم داشت.آهسته بین انبوه جمعیت قدم میزدم. عصر پاییزی رو به تاریکی میرفت و کوچه با نور شمع های معلق روشن شده بود.

امروز هم کلافه شده بودم و زده بودم بیرون.
دست آخر سر از پاتیل درزدار درآورده بودم و برعکس روزهای دیگه که مینشستم و افراد عجیب و غریب کافه رو دید میزدم یا به بارون روی شیشه ی کثیف و خاک گرفته خیره میشدم ، یک راست رفتم طرف حیاط پشتی کافه. به طرز عجیبی هوس همهمه و گرما و حس خوشایند کوچه ی دیاگون رو کرده بودم...

همین طور که بیشتر در ردای سبزم فرو میرفتم ، بخار نفسم رو با لذت بیرون میدادم و با حواس پرتی به ویترین مغازه ها و جنس هایی که چیده بودن نگاه میکردم.

دست در جیب از کنار مغازه ای پر از قاب عکس هایی که با حالت معذب کننده ای بهم خیره شده بودن گذشتم و یه دفعه چیزی نظرم رو جلب کرد و از فکر بیرون اومدم.

به ویترین کتاب فروشی خیره شدم. بین انبوه کتاب ها ، یک کتاب قدیمی با جلد چرمی قرمز گوشه ی ویترین با بی توجهی گذاشته شده بود و نمیدونم چه ویژگی ای داشت که باعث میشد حس کنی داره صدات میکنه..

با دقت نگاهش کردم ، هیچ اسمی نداشت و روی جلدش طرح عجیبی نقاشی شده بود که بیشترش زیر کتاب های دیگه دیده نمیشد.

محو کتاب مرموز شده بودم که دختربچه ای هیجانزده از کنارم رد شد ، بهم تنه زد و منو از دنیای خودم بیرون آورد. همون لحظه مرد غول آسایی رد شد و صدای کلفتشو شنیدم که میگفت:
- یه جغد برات میخرم هری! اونا خیلی به درد بخورن و نامه هات رو میبرن.

و همراه پسرک لاغر اندامی با موهای مشکی ژولیده ، وارد مغازه ی جغد فروشی شد.

داستان ـت در عین ساده بودن یه جذابیت خاصی داشت.
خیلی خوب می نویسی ولی یه کم برای رول نویسی توی ایفای نقش باید متفاوت تر عمل کنی.
با توجه به سطح خوبی که داری فکر کنم می تونی خیلی زود خودت رو وفق بدی.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/15 1:18:33
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روزی میشد که هری با اتوبوس شواله به پاتیل درزدار آمده بود.بیشتر اوقات از آنجا بیرون می رفت و در کوچه دیاگون گشتی میزد.
دلش برای رون و هرمیون تنگ شده بود و آرزو میکرد آنجا باشند تا با هم درباره سیریوس بلک بحث کنند...
همان طور که به هدویگ زل زده بود و فکر می کرد تصمیم گرفت برود و چیزی بخورد...از اتاق بیرون رفت.راهرو تقریبا خالی بود...
وقتی داشت در را پشت خود می بست هیکل عزیم الجسته ای را دید که به طرف او می آمد...به سرعت او را شناخت و گفت:
-سلام هاگرید...چطوری؟...می خوای با هم بریم یه چیزی بخوریم؟...داشتتم می رفتم همین کار رو بکنم...
هاگرید بلافاصله گفت:
-سلام هری...نه مرسی باید برم کار دارم...راستی هری رون و هرمیون اومدن الان پایینن...من دیگه باید برم خدافظ...
هری گفت:
-چه خوب!...خدافظ هاگرید تو مدرسه می بینمت...
منتظر ماند هاگرید برود بعد رفت تا هرمیون و رون را ببیند...

طرز نوشتن ـت خیلی خوب بود.
استعداد خوبی داری.
فقط برای ظاهر پست ـت یه کاری بکن.
همه ی سه نقطه هات رو بردار و به جاش نقطه بذار. مطمئن باش اتفاقی نمیفته. اگه افتاد با من!

یه مشکل بزرگ دیگه ـت این بود که داستان خوبی انتخاب نکردی.
الان این داستان تو چیزی برای جذب مخاطب نداشت.
تو باید یه چیزی رو انتخاب کنی که جذاب و جالب باشه.
یه اتفاق خاصی که قراره بیفته.
اینجوری به صورت اتوماتیک اندازه ی پستت هم خیلی بیشتر از این حرفا میشه.

منتظر نوشتن دوباره ـت هستم.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/15 1:14:32
دلیل: پاسخ
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دم دمای غروب بود. کوچه ی دیاگون پر بود از ادم های جادوگر. هری به همراه هاگرید قدم می زد . ان ها به سوی بانک رفتند. آنها وقتی به بانک رسیدن به مسئول بانک گفتند: ما رو به صندوق آقای پاتر برسونید.

مسئول بانک گفت: باشه حتما.

آنها به صندوق رسیدند و پول را از مسئول بانک گرفتند و یک راست به سمت مغازه ی چوبدستی فروشی رفتند. از آقای الیواندر خواستند تا یک چوب خوب به آنها بدهد.آقای الیوندر بهترین چوب را به هری داد. هری که می خواست چوب را امتحان کند تنها وردی که بلد بود را خواند. می پرسید کدام ورد؟ همان وردی که شب قبل از هاگرید یاد گرفته بود! ورد را خواند و ورد به سمت آینه پرتاب شد و برگشت و خورد به هاگرید. هاگرید به یه خوک صورتی غول پیکر تبدیل شد.

هری که خیلی دست پاچه شده بود گفت: خواهش می کنم آقا این خراب کاری منو ببخشید! و دوست منو به حالت اولش برگردونید.

آقای الیوندر گفت: خیلی خوب باشه.

هری گفت: زود باشید دوستم داره فرار می کنه!!

هاگرید خوکه دیوار را شکوند و فرار کرد. هری دنبال هاگرید می دوید و فریاد می کشید.

- هاگریــــــــــــد!

هری 10 دقیقه دنبال هاگرید دوید تا اینکه طلسم باطل شد و هاگرید به حالت اولش برگشت. هری گفت: دویدن خوب بود؟

هاگرید گفت: از چی حرف می زنی؟

- خب هیچی...

هاگرید با تعجب پشت سر هری را نگاه کرد و ناگهان با وحشت فریاد کشید و گفت: هررررری کوچه دیاگون نابود شده! کی این اتفاق افتاد؟ کار کی بوده؟

هری با خجالت گفت: خب... بعدا برات تعریف می کنم.

ناگهان دو دیوانه ساز پیدایشان شد و به طرف هری و هاگرید رفتند و هاگرید را با خود بردند و نامه ای را به هری دادند که در آن نوشته بود آقای هری پاتر. به علت استفاده از چوبدستی بیرون از مدرسه و نابود کردن کوچه ی دیاگون دیگر حق رفتن به مدرسه ی هاگوارتز را ندارید!

-

دمت گرم!
خودت ویرایش ـش کردی قبل از این که من تأییدت نکنم و خیلی خیلی بهتر شد.
به نظر من سطح ـت کاملاً قابل قبوله.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط s.m در 1393/3/14 21:17:29
ویرایش شده توسط s.m در 1393/3/14 21:58:32
ویرایش شده توسط s.m در 1393/3/14 22:03:20
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/15 1:06:09
دلیل: تأیید
کنجکاوی در تازه ای را به روی یک انسان باز می کند.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
اتفاق غیر منتظره


نزدیک سپتامبر بود. به عنوان یه سال آخری هاگوارتز که میخواد یه معجون شناس مشهور شه باید یه سری از موادو خودم می خریدم برای بردن به مدرسه.

تمام تابستون تو سنت مانگو گردن اونایی که دچار قفل شدگی بودن رو ماساژ داده بودم و یه پول خوبی به چنگ آورده بودم..البته 11 گالیونشو تو مغازه ی خیابون ناکترن دنبال یه وسیله ترسناک خرج کرده بودم و تنها چیزی که گیرم اومده بود یه حلقه ی زشت با یه سنگ گنده ی سیاه روش بود که فروشنده به اسم این که مال مامان اسمشو نبره قالب کرده بود بهم!!اونم 11 گالیون.

بگذریم..صبح زود از خواب پا شدم و با پودر پرواز اومدم کوچه ی دیاگون..84 گالیون داشتم هنوز...با 17 گالیونشم واسه خودم یه شنل و یه کلاه قرمز خریدم و بلافاصله پوشیدم و موهای بلند بلوندمو جمع کردم زیر کلاه..از فروشنده که با تعجب و ابروی بالا انداخته نیگام می کرد با نیش باز خدافظی کردم و وارد کوچه شدم..نفس عمیقی کشیدم..نسیم خنک بوی پاییزو همراه خودش داشت :)

با حس خوب لباسای تازه و هوای خوب جست و خیز کنان رفتم طرف مغازه ی آقای گیپیکال . بهترین فروشنده ی مواد اولیه ی معجون سازی تو کوچه ی دیاگون !

نیم ساعت گذشته بود و من تازه از دیدن لجن های خمیازه کش فارغ شده بودم که جانی رو دیدم..یکی از هم کلاسیام تو مدرسه که مال گروه ریونکلاو بود..یه پسر باهوش و قدبلند که میگفتن الگوش هری پاتره و همیشه سعی میکنه مثه اون رفتار کنه...حتی شایعه بود یه بار با هری پاتر ناهار خورده !! بعد از گذشت 11 سال از شکست دادن اسمشو نبر هنوزم هری پاتر یه اسطوره بود و اسم شهدای جنگ بزرگ همه جا با احترام برده می شد.فقط خونواده ی خودمون چند نفر رو از دست داده بود.

با این که پسر خوبی بود ولی خیلی پشت سر این و اون حرف می زد..نزدیک ظهر بود و منم بی طاقت در برابر گرما کمی بدخلق شده بودم و حو صله ی حرف زدن نداشتم ! خودمو به ندیدن زدم و رفتم سمت زبون قورباغه ها که دم در تو هوای آزاد بودن .

دنبال چند تا زبون تازه بودم که اون اتفاق افتاد...کوچه ی همیشه پر همهمه ی دیاگون تو سکوت عجیبی فرو رفت...فقط صدای قدم زدن دو نفر که نزدیک می شدند شنیده می شد..همون جور که دستم توی بشکه بود سرمو بالا گرفتم..صدای پاها از سر پیچ می اومد..فقط سایه های نا موزون دو نفر دیده می شد..زمزمه ی زنی رو که کنارم بود شنیدم : آره ! می گن دلش هوس اولین باری رو کرده که اومده کوچه ی دیاگون !!

کنجکاویم بیشتر شد..از بین جمعیت سرک کشیدم که ببینم کیه که اینقد مهمه..همون موقع دستی رو روی شونه ام احساس کردم..تو دلم خداخدا کردم : « اوه شت! فقط جانی نباشه ! » و سرمو برگردوندم...جانی بود !! در حالی که چشماش برق می زد نگاهی بهم کرد و دوباره چشماشو به آخر کوچه دوخت و با لحنی که در عین آروم بودن هیجان زدگی توش معلوم بود گفت:
-وای ویکی باورت می شه بالاخره می بینیمش؟ هری پاتر بزرگو؟

تازه دوزاریم افتاد و هیجان زده شدم..با صدای نسبتا بلندی گفتم :
-واقعا ؟ راس میگی؟
که با هیس کردن و چشم غره ی اطرافیان رو به رو شدم. ولی برام مهم نبود! چون اون روز, روزی بود که من بالاخره هری پاتر رو دیدم !


پی نوشت: اون روز عکس حضور هری پاتر در کوچه ی دیاگون تیتر اصلی پیام امروز بود و اگه پایین سمت چپ عکسو نگاه کنین منو می بینین با لباسای قرمزم !!

عالی بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکی.ویزلی در 1393/3/14 3:01:11
ویرایش شده توسط ویکی.ویزلی در 1393/3/14 3:08:22
ویرایش شده توسط ویکی.ویزلی در 1393/3/14 3:15:17
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/14 12:09:41
دلیل: تأیید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1393 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هری همچنان که داشت در کوچه دیاگون با هاگرید و جغدش راه می رفت گفت :هاگرید چرا از من خواستی این موقع شب آن هم با هدویگ به اینجا بیایم ؟ هاگرید : فعلا بیا بعدا دلیلش را میفهمی . سپس آنها به یک دیوار خاکسرتی رسیدند . هاگرید با زدن چند ضربه به نقطه های خاصی از دیوار ، باعث باز شدن سنگ های آن و پیدا شدن دری بود ، سپس به هری گفت برو داخل و خودش هم پشت هری به داخل رفت و سپس دیوار بسته شد.هاگرید : هری تا وقتی که به تو نگفتم در این اتاق می مانی وبیرون نمی آیی !
هری : اما چرا ؟؟ هاگرید : دیشب تو جنگل ممنوعه ولدمورت را و دیدم که داشت به اسنیپ دستور می داد شبانه تو رو بدزد و در جایی مخفی در جنگل ممنوعه او بدهد . من موضوع را با پروفسور دامبلدور در میان گذاشتم واو از من خواست تا موقعی که نگفته در این جا مخفی کنم ، پس هرگز فکر خروج از اینجا را نکن ، خودم برایت غذا می آورم . الان هم باید برووم فردا میبینمت ، تا فردا . هری گفت : صبر کن چرا خواستی جغدم را بیاورم ؟ هاگرید : برای این که تنها نباشی و نترسی . و بعد رفت . هری کمی ترسیده بود اما نگذاشت ترس بر او غلبه کند و به خود گفت : این جا جایم امن است و مشکلی پیش نمی آید و سپس رفت و خوابید .اما در در نیمه های شب ناگهان صدای انفجاری آمد و دیوار منفجر شد و اسنیپ و چند تا از افرادش آمدند و هری را به جنگل ممنوعه بردند . ولدمورت آنجا منتظر هری بود و وقتی او را دید گفت : سلام هری کوچولو خوش حالم که تو را اینجا می بینم ، بیا به آغوش مرگ ... . سپس چوب دستی اش را بالا گرفت و آماده شد بگوید آوادا کداورا اما قبل از خواندن ورد صدایی آمد : اکسپلیرلموس ! و ولدمورت به آن طرف پرت شد و ناگهان دامبلدور و چند تا از افرادش از پشت درختان بیرون آمدند و افراد لورد سیاه و اسنیپ را شکست دادند و زندانی کردند اما ولدمورت ، هری را به سرعت گرفت و فرار کرد و خود را ناپدید کرد و به جایی مایل ها دور تر از هاگوارتز یعنی در جنگل های آمازون رفت . هری این بار واقعا ترسیده بود. ولدمورت خنده شیطانی کرد و چوب دستی خود را بالا آورد و گفت : این بار واقعا دیگه راه فراری نداری هری کوچولو و چوب دستی اش بالا برد و با صدای بلندی گفت : آوادا کداورا !!! نور سبز رنگ و بسیار زیادی از چوب دستی اش خارج شد و به هری خورد و هری به آن طرف پرت شد و جسد بی روحش به درختی بر خورد کرد !!!! ولدمورت خنده ای سرشار از شادی سر داد و با خوش حالی خود را ناپدید کرد و به مخفیگاه خود بازگشت.
در هاگوارتز
دامبلدور بسیار ناراحت بود که یکی از اساتید هاگوارتز را از دست می داد و به یاد خاطره هایی که از اسنیپ داشت افتاد !!!! ناگهان هری وارد اتاق شد و گفت : پروفسور من متاسفم ، نمی خواستم پروفسور اسنیپ بخاطر من کشته شود .!!!! اما شما از کجا فهمیدید ؟
دامبلدور : وقتی به هاگرید دستور دادم تو را به آنجا ببرد بعد از او اسنیپ آمد و خودش به همه چیز اعترف کرد . هیچ وقت فکر نمی کردم او اینقدر تو را دوست می داشت داشته باشد . او به من گفت به ولدمورت می داند ما تو را کجا مخفی میکنیم و گفت که به او دستور داده که تو را از آنجا بدزدد و نزد او ببرد . برای همین نقشه کشیدیم و او را شبیه تو کردیم . بعد به هاگرید همه چیز را گفتم و به او گفتم پیش تو برگردد و به تو معجونی بدهد که تو را شبیه اسنیپ کند و بعد او به تو گفت که شب باید به هری تقلبی یعنی اسنیپ حمله کنی و او را پیش ولدمورت ببری تا خودت در امان باشی و اسنیپ که شبیه تو شده بود بعد از رفتن تو از آنجا به جای تو رفت و در آنجا خوابید و بعدش تو دیوار را منفجر کردی و ... . اما فکر نمی کریدم ولدمورت بعد از حمله ما ، تو را بدزدد و ناپدید شود . و حالا باید چیزی را بدانی:
اسنیپ دایی تو است و علت این که در این مدت با تو بد رفتاری می کرد این بود که نمی خواست ولدمورت از این موضوع با خبر شود . هری خیلی تعجب کرد و با چشمانی گریان گفت : پس برای همین خودش را فدای من کرد ... . و بعد با خشم گفت : قول می دهم انتقامت را بگیرم اسنیپ . و بعد به خوابگاه باز گشت ... .
-------------------------------------------------------- و ناگهان هری از خواب پرید و بخاطر خواب بدی که دیده بود بسیار عرق کرده بود و پریشان بود اما هرچه فکر کرد یادش نیامد که چه خوابی دیده است !! وناگهان هاگرید مخفیانه وارد خابگاه شد و گفت : هری ، باید تو را از این جا ببرم سریع حاضر شو و جغدت را هم بیاور ... .


داستان جالبی بود.
بزرگترین مشکلی که داشتی این بود که داستان ـت خیلی بدون فاصله بود و پاراگراف بندی نداشت.

به الگوی زیر دفت کن:
نقل قول:

فضاسازی___________________________________.

توصیف گوینده دیالوگ:
- دیالوگ_______________________.
توصیف گوینده دیالوگ بعدی:
- دیالوگ______________________.

فضاسازی______________________________________.




خوب نگاه کن و به فاصله ها دقت کن.
به دو تا Enter که بین فضاسازی و دیالوگ زده شده.

به نحوه ی توصیف گوینده ی دیالوگ و بعد خود دیالوگ.
حتماً سعی کن روی همین فرمت بنویسی داستان هات رو.

نکته ی دیگه این که یه کم داستان ـت غیر واقعی بود و از اعمال شخصیت ها متفاوت بود ولی خب با توجه به این که خواب بوده قابل توجیه هست.

در کل خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/13 18:53:37
دلیل: تأیید
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/13 18:54:40
I close my eyes, only for a moment and the moment's gone
All my dreams pass before my eyes in curiosity
Just a drop of water in an endless sea
All we do crumbles to the ground, though we refuse to see
Don't hang on, nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away and all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Everything is dust in the wind



تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده




پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1393 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یه دنیا ممنون خیلی خیلی ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1393 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خب من همونو نوشتم اصلاح شده
بازم ببخشید

هری و هاگرید و جغد تازه ی هری تو کوچه راه میرفتن. کوچه دیاگون واقعا هری رو شگفت زده کرده بود اون بیشتر از همه توجش رو اون دیواره جلب کرده بود که چجوری باز شد خلاصه بعد شروع کرد به نگاه کردن کوچه کوچه ای با چند مغازه.مغازه چوب دستی فروشی اقای اسمورت یا جارو فروشی آقای اسمیت هری توجهش به جارو پرنده 1600تیز رو جلب شد که زیرش نوشته بود مخصوص کوییدیچ که سریع ترین جارو بود واقعا زیبا بود یهو هری میخکوب شد
هاگرید گفت:
خب داشتم میگفتم هری جون پدر و مادرت رو او طرف کشت هری گوشت بامنه؟ هری هری
هری گفت:
ها چی؟
هاگرید گفت:
گوشت با منه؟هری با تو ام اصن تو اون مغازه چیه که ماتت برده
هری گفت:
هاگرید اون جارو رو ببین
هاگرید میخنده و میگه:
یادش بخیر جوون که بودم وقتی داشتم از همین کوچه رد میشدم خیلی شوق داشتم یهو یه جارو عین همین دیدم اون مدل 1000 تیز رو بود
هری گفت:خوب حالا بریم بخریم
هاگرید یه نفس عمیق میکشه و میگه:
نه جارو واسه سال دومی هاست
هری قبول کرد و رفت
اونجا هری هی به اینور و اونور نگاه میکرد و مردم رو نگاه میکرد خیلی کوچه شلوغ بود یکی وزغ دستش بود یکی گربه ولی هری جغدش رو بیشتر از همه دوست داشت
دیوار های کوچه سنگی بود کفش آجری یهو یه نور از کنار گوش هری رد شد و بوم همه فرار میکردند فکر میکردند ولدمورته
هری فریاد میزنه:
هاگرید چیه
هاگرید میگه :
غلط نکنم طرفه برگشته
هری داد مزیزنه:
منظورت ولدمورته
یهو یکی داد میزنه:
ببخشید این طلسم سال اولی بود وردو اشباه گفت
همه غرولند کنان دوباره به حالت اولیه برگشتن
هاگرید رفت دنبال هری هرچی میگشت پیداش نمیکرد از طرفی میترسید دامبلدور از دستش عصبانی بشه و از هاگوارتز بیرونش کنه که یهو هدویگ اومد و موی هاگرید رو کشید و پیش هری برد
هاگرید به هری گفت:
هری میشه خواهش کنم دیگه اسم طرف رو نیاری و هیچ وقت از من دور نشی؟
هری با تکان دادن سر پاسخ مثبت میده
هری و هاگرید و جغد به چوب دستی فروشی رفتن و یه چوب 20سانتی از جنس بلوط با پر سیمرغ خریدند هری خیلی خوشحال بود فروشنده گفت:هری پدرت هم همینو داشت یادمه خیلی بهش میومد همین که گرفت چوب دستی اونو انتخاب کرد
هری با خوشحالی خندید و از فروشنده تشکر کرد و شروع کرد دویدن
هاگرید هم به خودش میگفت:
واقعا معلومه پسر جیمز و لی لی پاتره کله شق و یه دنده و حرف گوش نکن

خب خیلی بهتر شد.
این حالا یه چیزی ـه که باهاش می تونی وارد ایفای نقش بشی. ولی سعی کن توی ایفا هم پیشرفت کنی و بهتر بنویسی.
فراموش هم نکن که بهترین شیوه برای بهتر نوشتن خوندن نوشته های اعضای با تجربه و نوشتن زیاد ـه.

من دیگه ایرادی اینجا بهت نمی گیرم.
موفق باشی.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/9 20:25:39
دلیل: تأیید
آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی