همه آماده رفتن بودند که صدای ترسناک مردی را از دیوار ها شنیدند:
-شما همتون می میرین!تلاش نکنید.ناامید بشید و بمیرید.
در این لحظه تمام افراد پشت الا قایم شدند بجز پیوز که لبخند موذیانه ی کمرنگی در لبانش نقش می بست.
آسپ با لرز گفت:
-این چی بود؟
الا گفت:
-من نمیدونم ولی انگار روح محبوبمون میدونه!
پیوز با دستپاچگی گفت:
-چی؟اوه نه.فقط این صدا برام چیز بود دیگه!خب دیگه باید جدا بشیم دیگه.دیگه دیگه دیگه.
-------------------------
باری به این طرف و آن طرف نگاهی انداخت و با التماس به سارا نگاه کرد.
سارا گفت:
-چیه؟
-تو میتونی کاریش بکنی؟مثلا یه وقتی دوست هرمیون بودیا.
-چه رررررربطی داره؟
-خب شاید یه جوری رمزشو بدونی.مثلا یه چیز شجاعانه.مثل گریفین خونخوار!
-این رمز نباید مال اسلیترین باشه؟
-چرا ولی...
در همین لحظه بانوی چاق تکانی خورد و گفت:
-چیه؟شما کی هستید؟
سارا گلویش را صاف کرد و گفت:
-اهم.بانوی چاق.بهترین دربان هاگوارتز.میشه بزاری بریم تو؟ :kiss:
بانوی چاق خنده ریزی کرد و گفت:
-متاسفم دوشیزه کلن.شما از هافلپاف هستید.
باری خرخر کرد و گفت:
-دیدی نمیشه؟
-سارا با آرنجش به باری ضربه زد و رو به بانوی چاق گفت:
-ولی این خیلی حیاتیه بانوی مهربان.
بانوی چاق با لبخندی گفت:
-نچ.
دهان سارا مزه ی فلز میداد.زیرلب گفت:
-اهه.اینم از این. :pretty:
باری با نگاه التماسانه محبوبش گفت:
-لطفا...خواهش میکنم!
بانوی چاق که گونه هایش گل انداخته بود گفت:
-خیلی خب.حالا که اصرار میکنید یه شرط میذارم.
سارا با اشتیاق گفت:
-چه شرطی؟
بانوی چاق دامن بزرگش را تکاند و با اکراه ساختگی و سعی در پنهان کردن خنده ی شیطانی اش گفت:
باید برام یه کاری بکنید...