جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 31 خرداد 1393 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
همه آماده رفتن بودند که صدای ترسناک مردی را از دیوار ها شنیدند:
-شما همتون می میرین!تلاش نکنید.ناامید بشید و بمیرید.
در این لحظه تمام افراد پشت الا قایم شدند بجز پیوز که لبخند موذیانه ی کمرنگی در لبانش نقش می بست.
آسپ با لرز گفت:
-این چی بود؟
الا گفت:
-من نمیدونم ولی انگار روح محبوبمون میدونه!
پیوز با دستپاچگی گفت:
-چی؟اوه نه.فقط این صدا برام چیز بود دیگه!خب دیگه باید جدا بشیم دیگه.دیگه دیگه دیگه.
-------------------------
باری به این طرف و آن طرف نگاهی انداخت و با التماس به سارا نگاه کرد.
سارا گفت:
-چیه؟
-تو میتونی کاریش بکنی؟مثلا یه وقتی دوست هرمیون بودیا.
-چه رررررربطی داره؟
-خب شاید یه جوری رمزشو بدونی.مثلا یه چیز شجاعانه.مثل گریفین خونخوار!
-این رمز نباید مال اسلیترین باشه؟
-چرا ولی...
در همین لحظه بانوی چاق تکانی خورد و گفت:
-چیه؟شما کی هستید؟
سارا گلویش را صاف کرد و گفت:
-اهم.بانوی چاق.بهترین دربان هاگوارتز.میشه بزاری بریم تو؟ :kiss:
بانوی چاق خنده ریزی کرد و گفت:
-متاسفم دوشیزه کلن.شما از هافلپاف هستید.
باری خرخر کرد و گفت:
-دیدی نمیشه؟
-سارا با آرنجش به باری ضربه زد و رو به بانوی چاق گفت:
-ولی این خیلی حیاتیه بانوی مهربان.
بانوی چاق با لبخندی گفت:
-نچ.
دهان سارا مزه ی فلز میداد.زیرلب گفت:
-اهه.اینم از این. :pretty:
باری با نگاه التماسانه محبوبش گفت:
-لطفا...خواهش میکنم!
بانوی چاق که گونه هایش گل انداخته بود گفت:
-خیلی خب.حالا که اصرار میکنید یه شرط میذارم.
سارا با اشتیاق گفت:
-چه شرطی؟
بانوی چاق دامن بزرگش را تکاند و با اکراه ساختگی و سعی در پنهان کردن خنده ی شیطانی اش گفت:
باید برام یه کاری بکنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 28 خرداد 1393 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
همه سکوت کرده بودند.
الا رئیس گروه بود و سنش به دانش آموزان نمی خورد.

باری با ترس و لرز گفت:
-این ماجرا خیلی عجیبه!

همه با حرکت سر حرف او را تایید کردند.
پیوز گفت:
-فرضیه هاتونو بزارید رو میز!
باری به سرعت گفت:
-این ماجرا انقدر عجیبهکه آدم چیزی به فکرش نمیرسه.
آسپ امیدوارانه گفت:
-بچه ها یه کم مختونو به کار بندازید.حتما می تونیم دلیلشو بفهمیم.

مدتی گذشت.
همه داشتند همه ی جوانب قضیه را برسی می کردند که ناگهان ریونا شادمان فریاد زد:
-فهمیدم!

همه ی اعضا به سمت او برگشتند.
الاگفت:
-معطل نکن؛بگو!
-خب شاید بقیه ی بچه های هاگم بی هوش شدن و فقط هافلیا هوشیارن!

باری بشکنی زد وگفت:
-درسته من تو راهروها هیچ اثری از بقیه ندیدم.
الا متفکرانه جواب داد:
-می تونه درست باشه ولی برای اطمینان باید به تالاراشون سر بزنیم!
پیوز گفت:
-ولی رمزا رو چی کار کنیم؟
-بچه های هافل باهوشن.پس راونکلاو حل شد.اسلایترینم لابد باید یه چیزایی مثل خون اصیل و اینا باشه.گریفیندورم یه کاری می کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1393 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
-اصلا اعصاب ندارم...

الا جلو تر از بقیه حرکت می کرد و با خودش زیر لبی زمزمه می کرد. چوبدستیش را به حالت آماده باش جلوی صورتش نگه داشته بود و با هر قدم که بر می داشت چپ و راستش رو چک می کرد. بچه ها پشت سر الا جلو می آمدند و چوبدست ها را با ترس تو دست می چرخاندند.
-تو این هاگیر واگیر هلگا هم غیبش زده. آخه من چطوری تنهایی حواسم به این وروجکا با...

الا ناگهان ایستاد. پیوز که درست پشت سر الا حرکت می کرد غافلگیر شد و قبل از اینکه بتواند خودش را کنترل کند از داخل بدن الا رد شد.
-اووی، وقتی میخوای واسّی قبلش بگو خب! چه مرگته؟!

-یه مشکلی این وسط هست!

الا بلند این را گفت و به طرف بچه ها برگشت. پیوز موذیانه دوباره از بدن الا عبور کرد تا کنار بقیه بایستد. آدامس بادکنکی که با حالت عصبی می جوید باد کرد و ترکاند.
-تبریک میگم الا، تو واقعا باهوشی! ما که اصلا نمیدونستیم مشکلی هست، مگه نه؟!هاه!

الا کنایه پیوز را نادیده گرفت و با چشم هایش که برق عجیبی در آنها دیده میشد تک تک بچه ها را از نظر گذراند.
-همه آدم بزرگ ها بی هوش شدن، درست؟

ریونا که رنگش پریده بود با حرکت سر تایید کرد. الا دست هایش را به کمرش زد نگاهی به خودش انداخت.
-پس میشه یکی به من توضیح بده من چرا هنوز اینجام؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1393 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
تمامی اعضا دست از پا دراز تر در تالار ایستاده بودند. با ورود الا به تالار آخرین امیدشان را نیز از دست دادند. شرمندگی در چهره تک به تک آنها دیده می شد. الا همان طور که نفس نفس می زد شروع به شمردن اعضا کرد.

- یک... دو... سه...

به تمامی حاضرین در تالار نگاهی انداخت. این بار، هم نا امیدتر و هم ترسیده بود. با اکراه پرسید:

- هلگا کو؟ نکنه اون رو هم بیهوش کردند؟

حاضران از الا هم پریشان تر بودند. باری در حالی که سرش را پایین انداخته بود، گفت:

- ما هم نمی دونیم! هلگا اصلا بر نگشت! حالا چیکار کنیم؟

ترس در صورتشان موج میزد. آخر مگر آنها جز دو بچه، یک ارشد و یک روح بازیگوش چه بودند؟ در حالی که تمام هاگوارتز به خواب رفته بود و هلگا هافلپاف هم ناپدید شده بود! آنها حتی علت این اتفاقات را هم نمی دانستند.
در همین حال و هوا بودند که الادورا به حرف آمد:
- نمیشه! نمی تونیم دست روی دست بذاریم و تماشا کنیم. در حالی که دوستانمون در خطر خیلی بزرگی ان...

برایانِ سال اولی ترسیده بود. نمی خواست دوباره به بیرون تالار و برای پیدا کردن سر نخ بروند. پس معترضانه حرف های الا رو قطع کرد و گفت:

- نه الا. دیگه نه! ما دوباره از هم جدا نمیشیم که دنبال سر نخ بگردیم!

- برایان گوش کن! منم نمیخواستم این رو بگم. یک فکری دارم. این بار همه باهم میریم. اما نمیریم که قلعه رو بگردیم. بلکه اول باید تالار خودمون رو بگردیم!

- تالار خودمون؟

- آره. یادتونه اول سارا اتاق ارنی رو گشت و بعدش مروپی وقتی تو اتاق سارا بود، اون حمله عصبی بهش وارد شد؟ پس باید اول مطمئن بشیم که داخل اتاق سارا و ارنی چیزی نبوده!

آلبوس که بر خلاف شخصیت پر شورَش این دفعه تمام مدت به حرف های دوستانش گوش کرده بود و چیزی نگفته بود، گفت:

- کاملا موافقم. اول باید اینجا رو بگردیم! اما بعدش چی؟

الادورا خیلی سریع جواب داد:

- بنظرم بعدش بهتره به بیرون از قلعه بریم و اطراف رو بگردیم. شاید بتونیم سارا یا هلگا رو پیدا کنیم! یا حتی ارنی رو!

- اون که کلا مرلین بیامرزش!

برایان عصبانی شد و خیلی سریع تر از بقیه عکس العمل نشان داد و فریاد زد:

- پیووووووز!

- دروغ میگم؟

الا داشت فکر میکرد و اصلا حوصله ی دعوا های همیشگی پیوز با اعضا را نداشت. فریاد زد:

- هییس! وقت نداریم، اونوقت شما دعوا می کنید؟

پیوز هم جواب داد:

- پس چیکار کنیم؟

الا هم عصبانی شد و گفت:

- همین الان دنبالم بیاید! باید اتاق سارا و ارنی رو خوب بگردیم!

پس گروه پشت سر الا و طوری که فاصله شون خیلی از هم کم بود، به طرف اتاق سارا که در سمت راست تالار بود، حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff


پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1393 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
الا،هلگا،باری،آلبوس و پیوز در سالن هافلپاف بودند و حرف میزدند.

الا گفت:

-خب دیگه قضیه داره ترسناک میشه.

هلگا گفت:

-ما باید دنبالشون بگردیم.باید پیداشون کنیم و برای این کار باید از هم جدا بشیم ولی...

پیوز گفت:

_این کار فوق خطرناکه.درسته!

آلبوس گفت:

-خب ما حالا باید چیکار کنیم؟حتی اگه از هم جدا هم بشیم وقت کمی داریم.

هلگا گفت:

-کاش آدم بزرگا بیهوش نمیشدن.شاید با ورد ها میتونستن ما رو کپی کنن.

همه با هم آه کشیدند.

باری گفت:

-هیچکدومتون به اتاق های سارا و ارنی و... سر نزدید؟

پیوز گفت:

-نه.ما نمی خوایم از قضیه سر در بیاریم ما می خوایم بچه هارو پیدا کنیم و اونجوری از قضیه سر در بیاریم.میخوای ما هم دیوونه شیم؟

الا گفت:

-بچه ها چاره ای نیست.ما داریم وقت تلف می کنیم.باید از هم جدا بشیم.

پیوز:نه.اینجوری...

آلبوس گفت:چاره ای نیست پیوز.یا هممون به خوبی وخوشی بیهوش میشیم یا بقیه رو پیدا میکنیم.

پیوز:

الا:خب بچه ها همه مون دوباره اینجا جمع میشیم.یک ساعت دیگه.الان شروع کنیم.

*****************************************

یک ساعت بعد:

الا با تمام سرعت به سالن هافل می دوید.دیر کرده بود و احتمالا بقیه نگران او میشدند و بدتر هم آنکه هیچ چیزی پیدا نکرده بود.

بالاخره به سالن رسید.رمز را گفت و وارد شد.هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که از صحنه روبرویش ماتش برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز زیر لب می گفت:
خیلی احمقید!
الا به پیوز چشم غره ای رفت.هلگا تشری به پیوز می زند و می گوید:
بچه های هافل به هم حرف بد نمی زنن!
پیوز:
اوه چه مودب!
الا،هلگا،باری،آلبوس و پیوز به سمت خروجی تالار رفتند.
پیوز در راه بارون خون آلود را دید و بعد از تعظیم بلند وبالای پیوز به بارون خون آلود راه افتادن.
به سمت دفتر پروفسور مک گونگال،مدیر مدرسه رفتند و در زدند.صدایی از داخل شنیده نشد.باز هم صدایی شنیده نشد.پیوز روی در ضرب گرفته بود که هلگا به او تشری زد و گفت:
بسه دیگه!زشته!
الادورا که داشت کم کم نگران می شد گفت:
آلوهومورا!
قفل در باز شد و بچه ها به سرعت وارد شدند.
پروفسور مک گونگال بیهوش روی زمین افتاده بود.
هلگا می گوید:
باری،زود برو پروفسور لانگ باتم رو خبر کن!
باری به سرعت از اتاق خارج می شود.
الا می گوید:
فکر می کنی استوپفایه؟
هلگا:آره احتمالا.
آلسو:ینی...ینی...کی این کارو کرده؟
همه مدت بسیار طولانی ای در سکوت فرو می روند که ناگهان باری دوان دوان وارد می شود و نفس نفس زنان می گوید:
پروفسور...پروفسور لانگ باتمم بی هوش شده...ینی همه ی آدم بزرگا بی هوش شدن...
هلگا گفت:
درست حرف بزن ببینم...
باری لحظه ای نفس گرفت و دوباره ادمه داد:اول به اتاق پروفسور لانگ باتم رفتم بعد دیدم که اون بیهوش شده بعد به سراغ تمام پروفسورا رفتم حتی یه دونشونم هوشیار نبودن،تا این که رفتم سراغ فلیچ و هاگرید ولی اوناهم بیهوش بودن؛ینی کلا همه ی آدم بزرگا بی هوش بودن....
پیوز گفت:
دیدید...آدم بزرگا یه مشت خرفتن که بلد نیستن از خودشون مراقبت کنن؛حالا باید خودمون دنبال اونا بگردیم....
هلگا از ترس دندان هایش را روی هم فشار داد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1393 19:54
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
خلاصه

هلگا هافلپاف دچار سردرد عجیبی شده که دوهفته رهاش نکرده. ارنی به هلگا اخطار میده که سردردش یه سردرد معمولی نیست و باید با هلگا حرف بزنه. ولی بعد از جداشدنش از هلگا دیگه خبری ازش نمیشه.سارا کلن هم که چند ساعت بعد به دنبال ارنی رفته ناپدید شده.
هلگا توی یکی از حمله های سردردش یه رویا میبینه (که هنوز درستیش معلوم نیست!) که جسد ارنی بیرون از هاگوارتزه و دونفر ناشناس توی این ماجرا دست دارن. از طرفی مروپی هم دچار یه جور حمله عصبی شده و درحالی که حالتی مثل آدمهایی که توی خلسه هستن پیدا کرده، به زور از تالار خارج شده در حالی که فریاد می زده «اونا منتظر من هستن!» و هنوز معلوم نیست دلیل این رفتارش چی بوده.
در حال حاضر الادورا، هلگا، باری اردوارد، پیوز و آلسو توی تالار حضور دارن.
سوژه، جدیه!


هلگا معترض شد:
- من با مروپ بودم. ندیدم چیزی پیدا کنه و بخونه.

پیوز چانه اش را جلداد و با لحنی تحقیر آمیز گفت:
-بفرما، اینم از این. کسی ایده هوشمندانه دیگه ای نداره.

هلگا آهی کشید و پشت دستش را روی پیشانی اش گذاشت. دستش سرد بود و پیشانی اش از درد وتب می سوخت.
-پیوز، اهمیتی نمیدم چه فکری می کنی، به نظر من باید این قضیه به گوش استادا، یا حتی مدیر مدرسه برسه. پای جون دو تا از همگروهی هات در میونه.

پیوز خشمگین فریاد زد:
-اونا هیچکار نمیتونن بکنن! سر قضیه باسیلیک کی کشف کرد دلیل اون همه قربانی چی بود؟! کی جلوی دخالتای وزارتخونه رو گرفت؟ وقتی دیوانه ساز ها اینجا پرسه می زدن کی جلوشون وایساد؟

آلسو به آرامی گفت:
-شاید کاری نکنن ولی لااقلش اینه که میدونن، شاید همین یه جور دلگرمی باشه!

الادورا گفت:
-رای میگیریم، موافقها، دستهاشونو بگیرن بالا.

چهاردست در هوا بالا رفت. پیوز غرغر کنان ساکت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 31 فروردین 1393 20:13
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیغ مروپی در تالار می پیچید.او همچنان فریاد می زد:
من باید برم.اونا منتظر من هستن.من باید برم،من باید برم...
آلسو گفت:
مروپی آروم باش...آروم باش...الا برو یه لیوان آب بیار؛دِ بدو دیگه...
الادورا به سرعت از تالار خارج شد و به سرعت با لیوان آبی برگشت.لیوان آب را به آلسو داد و آلسو سعی کرد آن را به خورد مروپی بدهد.
مروپی هم نمی گذاشت و به سرعت سرش را تکان می داد و فریاد می زد:
من باید برم...من باید برم...
آلسو مروپی را محکم گرفته بود تا فرار نکند اما ناگهان در باز شد و باری وارد شد با باز شدن در،لبه ی در با شدت به سر آلسو خورد و آلسو مروپی را رها کرد و مروپی نیز به سرعت برخاست و باری را هل داد و بیرون رفت.
باری در حالی که با تعجب به بیرون نگاه می کرد گفت:
خوب دوستان من اومدم!راستی مروپ چرا این شکلی بود؟سارا کجاست؟یه خبر خوب براش دارم.
آلسو فریاد زد:
مروپ رو بگیر!
اما دیگر دیر شده بود مروپی گانت شاگرد سال چهارم از نظر ها ناپدید شده بود.
آلسو چکی در گوش باری خواباند!
باری با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
برا چی می زنی؟
آلسو فریاد زد:
واسه اینه که تو یه احمقی!
باری با عصبانیت به آلسو نگاه کرد.
الادورا در حالی که به در نگاه می کرد به امید این که مروپی برگردد گفت:
بس کنید!با هر دوتونم!باری این جا داره یه اتفاق وحشتناک میوفته!بیا بشین تا برات تعریف کنیم.
باری به سمت کاناپه های طلایی هافلپاف رفت و روی آن نشست.
بقیه هم روی آن نشستند.
الادورا آماده شد تا تعریف کند که هلگا گفت:
الا خلاصه تعریف کن.اصلا وقت نداریم.
-باشه.خوب باری؛تو از کی توی تالار نبودی؟
-از صبح تا حالا!
آلسو گفت:کجا بودی؟
-فک نمی کنم لزومی داشته باشه تا به شما توضیح بدم.
-هر جور راحتی آقای خرابکار!
باری بلند شد تا مشت جانانه ای به آلسو بزند،با این که قدش به آلسو نمی رسید!
آلسو مشت او را در هوا قاپید.
هلگا فریاد زد:
دست از بچه بازیاتون بردارید.خفه شید بزارید الا ماجرا رو تعریف کنه.
آلسو باری را سر جایش نشاند و خود نیز روی کاناپه ی دیگری نشست.
الادورا گفت:
خب؛ارنی هم از صبح تا حالا گم و گور شده!
باری گفت:
لابد داره سر کارمون می زاره!
برایان که تا آن لحظه حرفی نزده بود گفت:
چرا متوجه نمیشی باری؟این موضوع جدیه!خوب درسته که ارنی از این رفتارا داره،اما سارا چی؟
باری با نگرانی گفت:
ینی چی سارا چی؟
آلسو با عصبانیت گفت:
ینی این که سارا هم غیبش زده!
باری فریاد زد:
چی؟اوه نه.......
هلگا گفت:
الا ادامه بده.
-بله داشتم می گفتم؛سارا از موقع نهار تا حالا برنگشته،اون به من گفت که نگران ارنیه،و رفت دنبال ارنی.ما داشتیم به دنبال سرنخی می گشتیم،مروپ توی اتاق سارا بود و بعد از چند لحظه به طور دیوانه واری رفتار می کرد و هی فریاد می زد:اونا منتظر من هستن!من باید برم!
باری زیر لب گفت:
وحشتناکه!
برایان با ترس و لرز گفت:
خیلی خیلی وحشتناکه!
پیوز گفت:
ما هر چه سریع تر باید اونا رو پیدا کنیم!
برایان گفت:
شاید بهتر باشه به استادا بگیم.
پیوز سریع گفت:
خفه شو!هر کی به استادا بگه خودم گلوله هامو نثارش می کنم.
برایان:
آخه برای چی؟
پیوز:
احمق جون استادا بفهمن که چی بشه؟اونا هیچ کاری نمی تونن بکنن من که می گم دانش آموزا از استادا باهوش ترن!
هلگا گفت:
منم با پیوز موافقم.آخه احساس خوبی از این که موضوع رو به استادا بگیم ندارم.
آلسو گفت:
خوب بچه ها؛ما باید اینو بفهمیم که چرا مروپ این جوری شد.کسی نظریه ای نداره؟
باری با زیرکی می گه:
لابد یه چیزی دیده که باعث شده اون جوری بشه.من می گم حتما ارنی یه چیزی دیده بعدش هم سارا اونو تو اتاق ارنی پیدا کرده و به اتاق خودش آورده و مروپ هم اونو خونده.
بچه ها با شگفتی به این موضوع فکر کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 31 فروردین 1393 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
همه در بهت و حیرت فرو رفته بودند. فضای تالار خصوصی هافلپاف متشنج بود و کسی جرأت نمی کرد این سکوت سنگین رو بشکنه.
خیلی سخته که فکر کنی ممکنه دو نفر از دوست هات که تا چند ساعت پیش با هم حرف میزدین، غذا می خوردین و می خندیدین ممکنه در آستانه ی مرگ باشن یا حتی بدتر از اون، ممکنه مرده باشن!

- اینجوری نشستن و دست روی دست گذاشتن سودی نداره. باید یه کاری بکنیم.

این صدای مروپی بود که همه رو از توی افکار تلخ خودشون خارج کرد.

هلگا دستش رو به یک میز که نزدیک اون روی زمین افتاده بود گرفت، بلند شد و گفت:
- مروپی درست میگه. باید یه کاری بکنیم. شاید توی اتاق های ارنی و سارا چیزی پیدا کنیم که بهمون بگه کجا رفتن.

الادورا دستی به موهایش کشید و گفت:
- شاید هم توی گوشه کنار تالار نشونه هایی پیدا بشه. باید سریع تر اینجاها رو بگردیم ببینیم چی پیدا می کنیم.

هلگا حرف الادورا را تأیید کرد و گفت:
- کاملاً درسته. برایان و آلسو، برین به خوابگاه ارنی. ببینین می تونین چیزی پیدا کنین یا نه. من و مروپی میریم به خوابگاه سارا ببینیم چیکار می تونیم بکنیم. پیوز و الادورا هم تالار رو بگردین. ممکنه نشونه ای، یادداشتی، چیزی اینجا باشه.

با تموم شدن صحبت هلگا همه بلند شدن و به سراغ کاری که براشون تعیین شده بود رفتند.

در راه خوابگاه پسر ها آلسو به برایان گفت:
- من که فکر نمی کنم این چیزا درست باشه. اینم حتماً یکی از شوخی های دیگه ی ارنیه. حالا 2-3 ساعت دیگه یهو پیداش میشه و به ریش همه ـمون می خنده.

برایان که به طور مشخصی ترسیده بود گفت:
- نمی دونم. ولی فکر نکنم سارا همچین کاری بکنه. ما از توی قطار هاگوارتز با هم بودیم هر کاری اینجا کردیم با هم کردیم. اگه چنین چیزی بود حتماً به من میگفت. من واقعاً نگرانشم.

آلسو دور از چشم برایان پوزخندی زد و پیش خودش فکر کرد:
- بچه سوسول. چقدر ترسوئه.

برایان و آلسو شروع به گشتن اتاق ارنی کردند. تختخواب، میز، کشو های میز و هر جایی که به فکرشون می رسید رو گشتن.
کم کم داشتن نا امید میشدن که ناگهان صدای جیغ هلگا به گوش رسید:
- بچه ها! بیاین اینجــــا. مروپی رو بگیرین!

آلسو و برایان با سرعت به سمت تالار دویدند و با صحنه ی عجیبی رو به رو شدند.
هلگا و الادورا روی زمین افتاده بودند و مروپی به سرعت داشت با صورتی سرد و بی روح به سمت در ورودی تالار حرکت می کرد.
آلسو سریع به سمت مروپی دوید، انداختش رو زمین و سعی کرد به زمین بچسبونتش. برایان هم کمکش کرد و تونستند اونو بی حرکت نگه دارند.

در همین حال مروپی با صدایی ماشینی و بی روح فریاد میزد:
- من باید برم! اونا منتظر من هستن. باید برم. من باید برم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستان اشتراكي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 30 فروردین 1393 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
کاش این شاید ها به پایان می رسید.
هلگا با وحشت به چیز هایی که در خواب دیده بود فکر می کند.ناگهان به یاد سارا میوفتد که از نهار تا به حال برنگشته بود.هلگا فریاد می زند:سارا!
رز می گوید:سارا چی؟
-اون از موقع نهار تا حالا برنگشته.
رز با آرامش می گه:رفت تا از فلیچ امضا بگیره!من بهش گفتم که غیر ممکنه اما اون گفت هر غیر ممکنی یه روزی باید ممکن بشه!
آنتیوس گفت:برو بابا!اینم با این جمله های حکیمانش!
الادورا گفت:صَب کنید ببینم!بعد از اومدن از پیش فلیچ به من گفت میره دنبال ارنی!
هلگا ناله ای سر می دهد.آلبوس دستانش را روی چشمانش می کشد و رز با وحشت به در نگاه می کند.
آلبوس گفت:وای وای وای ...قضیه داره هر لحظه پیچیده تر میشه.ارنی کجاست؟سارا کجا رفته؟
رز گفت:نمی دونم ولی حتما می دونسته که ارنی کجاست که رفته دنبالش.
الاودورا با تکان سر حرف رز را تایید می کند.
همه با وحشت به این فکر می کنند که یعنی سارا و ارنی کجا هستند؟آن دو کسی که در خواب هلگا نقاب به چهره داشتند چه کسانی بودند؟برای چه در خواب هلگا ارنی مرده بود؟آیا به راستی ارنی مرده بود؟و تعبیر خواب هلگا چه می شد؟
برای فهمیدن این موضوع باید به دنبال سارا و ارنی می گشتند.اما در بیرون از هاگوارتز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!