جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1393 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
افتاب مستقیم به قصر باشکوه هاگوارتز می تابید، و هاگوارتز از مهربانی و تواضع خورشید سرشار از لذت میشد . و این قصر در کمال عظمت و اقتدار بعد از این همه سال هنوز هم پایدار بود و به اموزش جادوگری می پرداخت در زیر سقف اسمان سه دوست در زیر سایه ی درختی نشسته بودند و با هم تکالیف درس معجون سازیشان را دوره میکردند:
سیریوس با ناراحتی گفت:
- هیچ وقت فکرش هم نمی کردم یه روز بخوام هاگوارتز و ترک کنم شما باورتو میشه ؟!
جیمزگفت:
-من که خودم به اهداف والا تری فکر میکنم ترجیح میدم زود تر از هاگوارتز فارق التحصیل شم
ریموس در حالی که سرش را تکان میداد گفت :
-منم به مقام های بلندی فکر می کردم ولی با این وضعیتی که من دارم.....
او بقیه ی حرفش را ناتمام گذاشت و سایه ای از غم بر چهرش نمایان شد.
جیمزگفت:
-ناراحت نباش مهتابی تا وقتی منو سیریوس هستیم اجازه نمیدیم تو حتی یک لحظه هم غمگین باشی
اشک در چشمان لوپین جمع شد و از این دوستی عمیق به وجد اومد.
سریوس برای اینکه بحثو عوض کند گفت:
-راستی دم باریک کو؟
جیمز در حالی که اطرافو نگاه کرد گفت:
-نمیدونم تا یک دقیقه پیش پشت ریموس بود
سیریوس با بدبینی گفت:
-تازگی ها با چند تا از بچه های اسلیتیرین می گرده شما فک نمیکنید تازگی ها هم به جادوی سیاه علاقه مند شده؟
ریموس گفت:
-اون همیشه بدنبال افراد قوی می گشت که حمایتش کنند
سیریوس باز هم نگاهی به دور و اطراف انداخت اما اثری از دم باریک نبود
ریموس سکوت را شکست و گفت :
-هی بیاید بریم اگه به کلاس اسلاگهورن دیر برسیم مجازاتمون میکنه
سیریوس پوزخند زد وگفت:
-اون هیچ وقت جیمزو مجازات نمیکنه جیمز شاگرد محبوب کلاس اونه
جیمز چشم غره ای به سیریوس رفت.
سه تا دوست همون جور که مسخره بازی در میاوردن و جیمز پاترو بخاطر سوگولی بودنش مسخره می کردند به سمت دخمه ی اسلاگهورن رفتند.
درکلاس اسلاگهورن د باریک به سمت انها امد سیریوس با صدای پارس مانندی گفت :
- کدوم گوری بودی؟
اما امدن اسلاگهورن دم باریک را از جواب دادن نجات داد جیمز به لوپین و لوپین به سیریوس نگاهی انداخت قیافه ی دم باریک بیش از هر موقع دیگه موذی بود و این اونهارو نگران میکرد.

خیلی خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/25 21:19:51
دلیل: تأیید
سوروس اسنیپ علاوه بر تدريس معجون سازي و دفاع در برابر جادوي سياه
معلم عشقي پاک و بي انتها بود
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1393 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
هری دیرش شده بود داشت به کلاس معجون ها می رفت که ناگهان کسی جلویش ایستاد او کسی نبود جز دراکو مالفوی او گفت هی پاتر دیرت شده متمعنم از گروهت 70امتیاز کم میشه هری با عصبانیت گفت اگه بازم حرف بزنی... مالفوی ناگهان گفت می خوای چیکار کنی با من دربیفتی؟این پدرت ترسویی.ناگهان هری از کوره دررفت وچوب دستیش را در اورد و نعره زد موبیلیاروس صندلی نزدیک مالفوی حرکت کرد و محکم به مالفوی خورد مالفوی سریع چوب دستیش را در اورد و گفت دلتریوس و شیشه ی پشت هری شکست و یکی از تکه های شیشه وارد پای هری شد بعد مالفوی در رفت.هری به درمانگاه رفت و ماجرارا تعریف کرد.10امتیاز از هردو تیم کم شد.

دوست عزیز

دفعه ی قبل گفتم، باز هم بهت میگم. اینجور نوشتن حتی نزدیک به اون چیزی که ما میخوایم هم نیست.

اولین نکته که باید بهش دقت کنی اینه که داستان ـت مربوط به عکس باشه.

دومین نکته اینه که اینجوری تند تند و پشت سر هم نباید باشه نوشته هات.
یعنی دیالوگ باید جدا توی یه خط باشه، توصیف هات جدا باشن و ظاهر پستت خیلی قشنگ تر باشه.

سومین نکته اینه روند داستان باید خیلی باور پذیر تر و آروم آروم پیش بره.

بهت پیشنهاد می کنم پست الادورا بلک رو توی همین صفحه ببینی و سعی کنی چیزها رو یاد بگیری.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 333 در 1393/3/22 16:23:35
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/23 21:35:15
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1393 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همراه بچه ها توی حیاط مدرسه راه میرفتیم .سعی داشتم بخندم و به بچه های اطرافم که نگاهشون اذیتم میکرد توجهی نکنم.پیتر کمی ناراحت بود و خیلی کم حرف میزد و این نگرانم میکرد و اضلا دوست نداشتم دوستانم ناراحت باشن میخواستم ازش بپرسم چرا اینجوری شده اما چون سیریوس اونجا بود نمیتونستم و ترجیه میدادم ساکت باشم .با بچه ها درباره ی اینکه چجوری به پاتیل درز دار بریم حرف میزدیم .
-یعنی چی که دامبلدور مار رو محروم کرده از رفتن به پاتیل درز دار
سیریوس-مگه ندیدی دامبلدور گفت که بخاظره حفاظت از خودمون و دیگرانه ؟
-دیدم ولی نمیتونم از پاتیل درز دار بگزرم
پیتر-ولی مجبوری که بگذری
-من یه راهی بلدم
سیریوس چشماش برق زد و گفت :
- چی؟؟؟؟؟
-مگه من نقشه غارتگر ندارم ؟
سیریوس-خب؟
-با نقشه غارتگر میتونیم از راه های مخفی بریم
پیتر-اقای نابغه اونجا که دامبلدور مارو میبینه .حتی بچه هاهم میبینن
-پیتر مثل اینکه یادت رفته من شنل دارم
شنل رو با صدای پایینی گفتم چون هیچکس از وجود اون شنل به جز دوستام خبر نداشت
هممون خوشحال بودیم .خبری از ریموس نبود سرمو چرخوندم و دیدم ریموس تکیه داده به دیوار و ناراحته .داشت به ما نگاه میکرد .یه نگاهم به پیتر کردم که بله اونم داشت نگاهش میکرد
رفتم سمت ریموس و با تحکم که خودمم از لحن خودم داشت خندم میگرفت گفتم:
-بیا دنبالم
اونم دنبالم اومد .رو به پیتر وایسادم و گفتم :
-اینجا چه خبره ؟؟
پیتر-هیچی
ریموس جوش اورد و اومد جلو و گفت :
-ارررررره هیچی فقط اقا ...
سریع پیتر دستش رو جلوی دهن ریموس گرفت و گفت :
-ریموس خواهش میکنم
و ریموس دستش رو کنار زد
به زور مجبورشون کردم اشتی کنن .تازه داشت اوضاع به حالت عادی بر میگشت که دامبلدور صدامون زد وقتی رفتیم توی اتاقش گفت که از بعداز ظهر باید بریم توی جنگل ممنوعه و زیر نظرمون داره ..و رفت کنار میز گردش و یه شکلات برداشت و روبه ما با یه چشمک گفت :
-موفق باشین پسرا

پست جالبی بود.
یه نکته ای که باید بهش توجه کنی اینه که وقتی میخوای دیالوگ بنویسی باید به جای این که بنویسی « سیریوس-...»، اینجوری بنویسی:

نقل قول:
سیریوس در حالی که زیر چشمی نگاهی به ریموس می انداخت گفت:
- ....!


در ضمن اونجایی که بچه ها پیش دامبلدور رفتن انگار حوصله ـت دیگه سر رفت و سمبل ـش کردی!
اگه اتفاقی می افته تو نباید تعریف کنی. خواننده دوست داره از حرف های افرادی که توی داستان هستن اینو بفهمه.

در کل خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/23 21:31:19
دلیل: تأیید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1393 10:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ریمیوس گفت جیمز فردا عید پاک تو به فامیلات سر نمی زنی؟جیمز گفت نه تو مدرسه میمونم.ریمیوس به پتی گرو و سیریوس گفت شماهاچی میرین؟ هردو گفتند نه.بعد از چند دقیقه سیریوس گفت امروز وقت تغییر شکلمونه بهتره برگردیم همه گفتند باشه وبرگشتند.بعد از دو ساعت دامبلدور امد و گفت وقت تغیر شکل رسیده وان هارا ازدر مخفی بیرون برد وان ها تغییر شکل دادند.وقتی می خواستند بروند دیدند که یک تک شاخ جلوی در خوابیده است پتی گرو گفت موبیلیاروس اما وقتی ان را بلند کرد تک شاخ بیدار شد و به دنبال ان ها دوید و ان ها فرار کردند.بعد از چند دقیقه تعقیب و گریز تک شاخ انها راگم کرد ریمیوس گفت شانس اوردیم

دوست عزیز

چیزی که شما نوشتی شباهتی به نمایشنامه یا داستان نداره.
سعی کن چند تا از داستان های بچه های دیگه توی همین تاپیک رو بخونی و از اون ها الگو برداری کنی.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/22 12:06:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
►عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی◄

تصویر تغییر اندازه داده شده

برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.
توضیحات: جیمز پاتر، سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو در حیاط هاگوارتز.
* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 11:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی خوبه که ادم معروف باشه ؟؟ نه ؟؟
هاگرید این رو گفت و وارد پاتیل درز دارشد.
هری از او پرسید منظورت چیه هگرید .
هاگرید لخندی زد و گفت: متوجه خواهی شد.
بعد از چند لحظه هاگرید میزی را پیدا کرد و نشت و از هری هم خواست که بشیندهری از دیدن انجا شوکه شده بود انجا جایی بسیار شلوغ اما ساکت بود همه سرشان به کار خودشان بود .
هاگرید:گرسنه ای ؟؟؟
- نه چطور مگه.
- چون من می خواستم نوشیدنی بگیرم فکر کردم شاید تو هم بخواهی.
- نه ممنون سیرم.
در همان موقع جن کوتوله ای کنار انها ظاهر شد .
جن به اول به هاگرید نگاه کرد سپس به هری او تقریبا زبانش بند امده بود سپس گفت هه...هههری...پ ..پاتر؟؟؟
اما تقریبا این جمله را فریاد زد.
همه ناگهان به سمت انها برگشتند .
هاگرید با عصبانیت فریاد زد من هم این جا هستم !!!!!!
اما جن به او توجه ای نکرد.
همه افراد انجا به سمت هری هجوم اوردند اماهاگرید جلوی انها را گرفت و گفت:هری کار مهمی دارد و باید برود سپس اورا با خو به سمت اتاقی خالی برد و در را بست و وردی را خواند.
تمامی دیوار ها شروع به لرزیدن کردند گویی زلزله امده باشد.
سپس یکی از دیوار ها به کلی ناپدید و خیابانی جلوی انها پدیدار شد .
هاگرید وارد انجا شد و هری همراه او وارد انجا شد.
هاگرید:به کوچه دایا گون خوش امدی.
هاگرید و هری به سمت مغازه ای رفتند که پر از حیوانات خانگی بود هاگرید از هری پرسید: حالا باید یک حیوان خونگی برا مدرسه انتخاب کنی هری در آن هیاهو به سمت گربه سیاهی رفت و پشت او را نوازش کرد .
هری به گربه اشاره کرد و گفت : این را می خواهم.
هرگرید از مغازه دار پرسید: این گربه چند است ؟؟؟
فقط این گربه را از این مغازه ببرید این گربه نفرین شده است تمام مدت بد شانسی می اورد .
هاگرد : هری واقعا این گربه را میخواهی؟؟؟
- اره خیلی خوشگله.
-باشه پس ما این گربه رو میبریم.
مغازه دار: فقط ببریدش بیرون.
هاگرید و هری از مغازه بیرون امدند .
هاگرید : خوب بریم یه چوب خوب پیدا کنیم.
- اما من پول کافی برای خرید چوب ندارم.
- اشکالی نداره من پول دارم بیا بریم
هاگرید شروع به راه رفتن کرد و پس از چند لحظه وارد مغازه ای شد و هری هم به دنبال او.
وقتی که هری صاحب مغازه را دید جا خورد هری او را چندین بار در خیابان دیده بود او مانند ادم های معمولی بود.
صاحب مغازه : سلام جناب پاتر خوشحالم که دوباره شمارو میبینم .
هاگرید : اومدیم یه چوب خوب برای هری انتخاب کنیم.
- یه لحظه صبر کنید لطفا.....
بعد از چند لحظه با یک چوب برگشت.
- اقای پاتر لطفا این چوب را امتحان کنید.
هری چوب را در هوا تکان داد و این کار باعث شد شیشه ویترین مغازه بشکند.
- خوب گویا این مناسب نیست ... این رو امتحان کنید .
به محض این که هری چوب را گرفت حس خوبی به او دست داد و گفت: بله این چوب من است .
هاگرید پول چوب را داد و از مغازه بیرون امدند .
هری برگه ای را از جیبش بیرون اورد و به هری داد وگفت : این بلیت تو هست ..... در هاگوارتز میبینمت.

باز هم خیلی تند تند نوشته بودی و هی از اینور داستان به اونور داستان پریده بودی.
سعی کن که یه داستان متمرکز رو کامل راجع بهش توضیح بدی به جای اینکه هی داستان رو عوض کنی.
خیلی بهتر شده بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/18 14:04:27
نمیخام که مثل من فکر کنی
فقط میخام که فکر کنی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1393 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
وایساده بودم در حالی که پودر توی دستم بود و بلند فریاد زدم خیابان دایا گون نا گهان همه جا تاریک شد بعد از چند دقیقه خودم رو در جایی بسیار شلوغ پیدا دیدم مردم بدون توجه به من از کنارم رد میشدن و گاهی او غات بهم تنه میزدن سمت چپ خودم را نگاه کردم سر در مغازه ای را دیدم که نوشته بود فروش هر چیزی که شما بخواهید نمیدانم اما این جا برایم بسیار نا اشنا بودحسی به من میگفت که میتوانم یک فرد اشنا را در انجا پیدا کنم پس از مدتی پرسه زدن در مغازه هاگرید را در گوشه ای از انجا یافتم به سمتش رفتم
گفت : اینجا چه میکنی
_ راهم را گم کردم
_ البته
_ اما تو اینجا چکار داری ؟؟؟
پس از اندکی تعلل
_ امده ام برای عنکبوتم اراگوگ مقداری غذا بگیرم
_ اها فهمیدم کارت کی تمام میشود
_ حدود 10 دقیقه ی دیگه چطور ؟؟؟
_ میخاستم وسایل سال جدید را بگیرم
_ باشه همراهت میام که دو باره گم نشی
_ ممنون هاگرید
پس از مدتی راه افتادم از کوچه های باریک عبور میکردیم من که اصلا نمیدونستم کجا هستم از چند کوچه دیگر عبور کردیم من دیگر ان حس نا اشنایی را نداشتم و متوجه شدم انجا کوچه دایاگون و است بسیار خوشحال شدم
یا هگرید بودیم که هرمیون و ران را دیدم هاگرید گفت خوب بچه ها من شمارا همین جا تنها میگذارم باید بروم برایم کاری پیش امده و با سرا سیمگی رفت
انگار همین دیروز بود که با هرمیون و ران خرید های سال دوم مدرسه را انجام میدادیم

سبک نوشتن ـت خوب بود، هر چند که باید علائم نگارشی رو بیشتر رعایت کنی. نقاط آخر جمله ها یادت نره و برای دیالوگ از "-" به جای "_" استفاده کن.

داستانی که نوشتی رو من به سختی می تونم یه داستان حساب ـش کنم.
بیشتر شبیه به 1/3 یه داستان بود که از اول یا وسطش برداشتن.
ولی اتفاق خاصی کلاً توی این داستان نیفتاد.

یه بار دیگه سعی کن و این موارد رو رعایت کن.
ببخشید بابت تأخیر.
موفق باشی.
تأیید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/17 22:20:05
دلیل: پاسخ
نمیخام که مثل من فکر کنی
فقط میخام که فکر کنی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 خرداد 1393 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسمس بود،همه جاپربودازبرف وماه مثل یک طلای نقره ای درمیان سیاهی های شب می درخشید.
نگاهی به درختان انداختم ،چقدرزیبابودند!
ارام ارام ازمیان برف هابه راهم ادامه دادم.تابه کلبه ی کوچکی رسیدم.
به کلبه نگاه کردم؛کلبه ی چوبی قشنگی بود.
جلوی کلبه باغچه ای کوچک بودواثاری ارگل رزوسوسن به چشم می خورد.ازپشت خانه درختانی بلندپیدابود.
کلبه رادربهارباگل های تازه شکفته ی رزوسوسن وشکوفه های درختان سیب تصورکردم،چه طورکسی دلش امده بود این خانه راخراب کند؟
به درون کلبه قدم گذاشتم پله هایش
قیژ قیژ صدامی کردندانگارمی خواستندخاطرات دلپذیرصاحبان قبلی خودرابه گوش من برسانند.
چیزی دران خانه بودکه من رابه خودجمع می کرد،صدای قهقه های شادکودکی،نگاه های عاشقانه ی زوجی جوان،شیطنت های دوستانی قدیمی.
فضای خانه برخلاف ظاهرش گرم ودلنشین بود.
ازخانه بیرون رفتم وبه طرف باغ راه افتادم.
باغ بزرگی بودوپرازدرخت های میوه!
به راختی می توانستم بوی شکوفه های پرعطرسیب راکه درباغ می پیچید ،
زیبایی خیره کننده ی گل هاوبادی که بامهربانی لابه لای درختان می پیچیدوباصدای گوش نوازش برای شنودنگانش داستان می گفت،بادست هایش پروانه هاراقلقلک می دادوگل هارانوازش می کردراتصورکنم.
کمی جلوتررفتم به درختان بید رسیدم که بی قراربودنددوست داشتندنسیم دوباره بوزدوازقدیم هاصحبت کند.
اهی ازسررضایت کشیدم بالاخره خانه ی رویاهایم راپیداکردم.ولی چیز عجیبی دران خانه بودانگارخانه مرابه عنوان صاحبش نپذیرفته بود.
تصمیم گرفتم به دورواطرافش هم سربزنم.به این ترتیب ازخانه بیرون امدم.
خانه های دهکده مثل خانه ی خودم بودبه همان اندازه دوست داشتنی.
بازهم به پیشروی ام ادامه دادم تابه بیشه ی کوچکی رسیدم،بیشه ای از افرا باجویباری که ازمیان درختان افرا راه خودرابازمی کردوروی زمین سردجاری می شد.
مدتی ان جانشستم وبه صدای زیبای جویبارگوش دادم.
نزدیک های شب بودکه ازجای برخاستم وبه طرف خانه رفتم می خواستم دررابازکنم که پسری باموهای اشفته وچشمانی سبز به سمت امد.
معلوم بودکه برای رسیدن به من راه زیادی رادویده است.
پسرگفت:دوشیزه شرلی متاسفم تصمیم من برای فروش خانه تغییرکرد.
لبخندی زدم وبرخلاف انتظارپسرگفتم:می دانم شایداین جابرای شما واین خانم جوان-دختری باموهای سرخ مثل خودم انجا بود-بهترباشد،ازخانه یتان خوشم امداقای؟
پسرگفت:پاتر.من هری پاتروایشان هم جینی پاترهستند.
گفتم:خوشحالم که خانه صاحب حقیقی خودراپیداکرد.من می دانم که همه چیزحتی خانه هاهم احساس دارندشایدحرف نزنندولی این دلیل بی احساسی نیست.ازاشنایی باشماخوشحال شدم به امیددیدار.
چندروزبعد:
دوباره به همان دهکده رفتم ولی نه برای ان خانه بلکه برای خانه ی کناریش.
این بارتصمیم صاحب خانه قطعی بود.
به دورن خانه رفتم؛این باراحساس کردم خانه مراپذیرفته است.
بااینکه خانه ی ان پسرجذابیت بیشتری داشت ،من خانه ی خودم رابیشتردوست داشتم چون اوهم مرادوست داشت.
پس ازگشت زدن درخانه دوباره ازخانه بیرون زدم ولی این بارجای دوری نرفتم.
جلوی درخانه ی پسربودم که بی اختیارانگشتم رون زنگ لغزیدوزنگ به صدادرامد.
دخترجوان دررابازکردوبالبخندگفت:بله خانم.
گفتم:می توانم بیایم تو؟من همسایتان هستم.
دخترگفت :البته دوشیزه شرلی.
هری مهمان داریم....

پست قابل قبولی بود.
فراموش نکن همونقدری که نبود توصیف و فضاسازی به پست ضربه میزنه، زیاد از حد ـش هم باعث خستگی خواننده میشه.

موضوع ـت خیلی به عکس مربوط نبود ولی به نظرم می تونی خودت رو توی ایفا بیشتر پرورش بدی.

تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/16 17:02:06
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/16 17:13:19
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
مدتی بود که هری،رون و هرمیون برروی زمین سنگفرش شده دیاگون راه نرفته بودند.هری اینبار جغدش هدویک رانیز باخود اورده بود،او بالای سر انها پرواز میکردوگاهی پایین می امد.

هرمیون درحالی که سرش را در فهرست وسایل موردنیازمدرسه فروبرده بودگفت:هنوز کتابارونگرفتم،وای!موادمعجون سازی داشت یادم میرفت!

هری گفت:من مواد اولیه معجونو میگیرم باید به ردافروشی خاننم مالکین سربزنم؛به هم نزدیکن

ان روز رون حال چندان خوبی نداشت چون مانند پارسال ردای دست دوم و کتاب های قدیمی پرسی به او میرسید(کتاب های دوسال قبل فردوجرج به طرزمرموزانه ای ناپدید شده بودند که کفر خانم ویزلی را دراورد)

رون گفت:منم باهرمیون میرم واقعا حوصلم سررفته،هرچی نیازداشتم قبلا خریده شده.

خانم ویزلی هفته قبل برای فرزندانش خرید کرده بود اما ان روز برای رساندن هری و هرمیون به کوچه دیاگون و خرید مقداری پودر پرواز امده بود

هرمیون درحالی که دور میشد گفت:بیا رون میریم کتابفروشی،هری توی پاتیل درزدار میبینیمت.

رون نالید:البته اگه از کتابفروشی بیرون اومدیم..

_چندتاکتاب اضافی وقت باارزشتونمیگیره رون

هرمیون واقعا برروی کتابها حساس بود این یکی از خصوصیات خسته کننده اش بود.

هری مسیرش را به سمت مغازه خانم مالکین تغییر داد.سرراه،هاگرید را در گوشه ای در حالی دید که داشت چیزی را در کت پوستش میچپاند.هری نزدیک تر رفت و گفت:سلام هاگرید!

هاگرید جا خوردو کلید صندوق گرینگوتزش،که به تازگی از کتش رداورده بود برروی زمین افتاد.درحالی که ان را برمیداشت گفت:وای هری..به تنبون مرلین پناه منو ترسوندی!

_اینجا..چی کار میکنی؟

او سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:تو که میدونی..مامورتایی که دامبلدور ازم میخاد تمومی نداره..

_بزار حدس بزنم..محرمانس؟

او طفره رفت و به مغازه لوازم ورزشی اشاره کردو کفت:هی هری میدونسی اذرخش دو بزودی به بازار میاد؟

هری چشمانش را چرخی دادو گفت:دوباره؟بیخیال هاگرید تو میدونی میتونی به من اعتماد کنی..

_اممم..خب شاید بت گفتم

_واقعا؟

_نه!

قیافه هری وا رفت!

هاگرید ادامه داد:بیابیریم به یاد اولین روزی که تورو اینجا اوردم یه بستنی گردویی برات بگیرم..

همان لحظه هدویک برروی شانه هری نشسته و به گوشش نوک میزد.هری گفت:شاید یه وقت دیگه..هدویک گشنشه..توی هاگوارتز میبینمت.

_مراقب خودت باش.

خوب بود.
تأیید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/16 17:06:17
دلیل: تأیید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1393 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کمتر از 24 ساعت از آشنایی هری و هاگرید می گذشت و هنوز سوال هایی در ذهن او بود که شاید اگر بر روی کاغذ می آمد، 10 جلد کتاب قطور می شد.از همان دیشب،خود را چندین بار پنجول گرفته بود تا شاید از خواب بپرد.اما خواب نبود!حقیقت محض بود!
هر دو در کوچه نسبتا خلوت دیاگون قدم می زدند.اما چون قدم های هاگرید سه برابر یک انسان معمولی بود، هری بیشتر شبیه جوجه ای بود که پشت سر پدرش در حال دویدن است.تصور این که تا یک هفته دیگر از شرّ خانواده دارسلی ها نجات میابد بیشتر از این که خوشحال کننده باشد، عجیب بود.
-هی هاگرید!خواهش می کنم واسا...
-چقدر زود خسته می شی هری!
-زود خسته نمی شم!فقط چون دارم می دوم این طوریه!
هاگرید لبخندی زد و هری را بدون اطلاع قبلی با یک دست بلند کرد و بر روی شانه اش گذاشت.
-این طور فکر کنم بهتر باشه!
کمی شرم آور بود که بر روی شانه ی شخصی دیگر در حال گشت و گذار باشد.اما چاره ای دیگر نداشت.
-خوب.فکر کنم وقتش رسیده که بریم به مغازه چوب دستی فروشی.ولی قبل از اون صبر کن یه لحظه
هاگرید پشت یقه ی هری را گرفت و او را تقریبا در هوا ول کرد.بعد چترش را تکانی دایره شکل در هوا داد و بلافاصله کیکی معلق ظاهر شد.بر روی کیک شمعی خاموش که عدد 11 را نشان می داد خودنمایی می کرد.
-تولد مبارک هری!فوتش کن!
هری مات و متحیر به کیک نگاه می کرد.کاملا تولد خود را فراموش کرده بود.
-ممنونم هاگرید!ولی...
-ولی چی؟
-شمع که خاموشه!چی رو فوت کنم!
-کاری رو که می گم انجام بده!
هری شمع ها را فوت کرد و به نظرش رسید خیلی حرکت ابلهانه ای انجام می دهد.ناگهان با فوت هری شمع ها روشن شدند.هاگرید لبخندی زد و گفت:
-خوب حالا واقعا می تونی فوت کنی تا خاموش بشن!تا تو بری مغازه چوبدستیتو بخری،من هم این کیک رو تقسیمش می کنم.
= = = =
راستی یه چیزی.من از قدیمی های این سایتم.قبلا کاراکتر پیتر پتی گرو رو داشتم.یه زمانی ناظر هم بودم.لازمه این کارا رو دوباره انجام بدم.اون زمان این مراحل سه گانه نداشت:D

درود

از سبک نوشتن ـتون معلومه که تازه وارد نیستید.
اگه نمیخواین این مراحل رو انجام بدین با توجه به این که قبلاً عضو ایفا بودین می تونین به تاپیک معرفی شخصیت برید و یه شخصیت انتخاب کنید.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آيت در 1393/3/15 20:58:42
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/3/16 11:24:48
طراح سوال مسابقه ي شماره 8 هري پاتر در سايت
نفر اول مسابقه ي شماره ي 8 هري پاتر و اخذ آرم خد