جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (31 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1393 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
من چند ساله عضوم
درسته کم بودم
بهتر بگم نبودم
اما از این به بعد ایشالا هستم
منم باید داستان بنویسم و مراحلو طی کنم؟
اخه چند ساله زشته دیگه
چیکا کنم؟ با این همه سابقه


سلام
اگه منظورت همین شناسه ی جوکره، شما هیچ وقت عضو ایفا نبودی و باید مراحل عضویت در ایفای نقش رو به ترتیب زیر بگذرونی:

1- خواندن قوانین ایفای نقش
2- شرکت در تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی
3. حضور در تاپیک سال اولی‌ها از این‌طرف: کلاه گروه‌بندی
4- انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی در تاپیک شخصیت خودتون رو معرفی کنید.

و لطفا بعد از این اینجور سوالات رو در تاپیک گفتگو با ناظران هر انجمن مطرح کن.
خیلی ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/18 11:00:36
مرگ اخرین دشمنی است که نابود میشود
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1393 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در دفتر دامبلدور ایستاده بود و نامه ی مشکوکی در دستش بود. به همین علت آن جا بود.نامه را به دامبلدور داد.نامه ای که با خون امضا شده بود!دامبلدور شکاک به نظر می رسید مبادا که در آن طلسمی نهفته باشد. به همین علت تصمیم گرفت آن را با شمیشیر گریفندور باز کند.وقتی آن را باز کرد صدای وحشتناکی به گوش رسید و دل هری فرو ریخت.سر ولدمورت از نامه بیرون زده بود و با چشمانی پر از نفرت به دامبلدور نگاه می کرد.هری احساس کرد فلج شده.ولدمورت گفت:فکر می کردم هری نامه را به تو بدهد اما فکر نمی کردم که تو آن قدر احمق باشی که آن را باز کنی. دامبلدور فریاد کشید:هنوز هم دیر نشده تام. ولدمورت گفت:چرا دیر شده پیر احمق. هری برای اولین بار ترس را در چشمان دامبلدور دید. دامبلدور فریاد کشید:هری فرار کن.اما هری احساس کرد دستی اورا گرفته و به سوی نامه می کشد.ناگهان موجی دامبلدور را به عقب پرتاب کرد.دامبلدور گیج شده بود. پسری که زنده ماند احتمالا مرده بود.


کوتاه ولی خوب بود.
تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارولو در 1393/5/15 17:39:16
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/15 23:24:31
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/15 23:25:02


فراموش نکن من هستم.در هرجا.در سایه ها.پشت سنگ ها در اعماق جنگل ها.پس مراقب خود باش شاید این بار در کمین تو باشم
Marolo Gant
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1393 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید در حال غروب کردن بود و هری و رون وهرمیون در حال رفتن به شبانه روزیشون بودن که پرفسور مک گوناکل انها رو جلوی تابلو بانوی چاق میبینه و میگه پرفسور دامبلدور با اونها کار مهمی داره.
مجسمه سنگی جلوی دفتر دامبلدور کنار میره و هری که انتظار داشت دامبلدور رو پشت میزش با اون چهره ی خونسرد ببینه با دیدن منظره کمی جا خورد.وقتی که دامبلدور گفت:هری بیا داخل و دوستات رو اونجا نگه ندار تازه هری به خودش اومد و داخل شد .هرمیون که به جزییات بیشتر اهمیت میده احساس نگرانی کرد چون که دامبلدور ردای سفر تنش بود و ارامش سابق تو چهره اش نبود اون نامه ای در دست داشت که سعی میکرد ا نورو با شمشیر گریفندور بازش کنه هری میدونست که اون برای این کارش دلیل های خودشو داره.وقتی که موفق شد نامه رو باز کنه و مطمن شد نامه تحت هیچ طلسمی نیست گلوشو صاف کرد و خطاب به هر سه تا شون گفت :این نامه حقایقی رو فاش میکنه که ما رو در جنگ اینده بسیار کمک خواهد کرد.این نامه ارباب تاریکی به یک ماگول هست .ولدومورت پس ابراز علاقه شدید به اون دخترحقیقت جادوگر بودن رو به اون میگه و داستان زندگیشو واینکه مادر ریدل هم یک موگول بوده. رون از نگاهش معلوم بود که دنبا این میگشت که این ماجرا چه کمکی میتونه به اونها بکنه اما هرمیون با ولعی که دامبلدور رو نگاه میکرد و جواب هایی که تو سرش میگذشت و جلوی خودش رو میگرفت تا اول هری صحبت کنه.


آخر هر بند به جای یکبار، 2 بار اینتر بزن تا خوندن نوشته ت آسون تر بشه.
چند مورد غلط تایپی هم داشتی که بعد از مرور مجدد متن، می تونستی راحت برطرفشون کنی.
علاوه بر اشکالات نگارشی، نمایشنامه ت داستان محکمی نداره و بعضی جاهاش غیرمنطقیه. مثلا چرا باید لرد سیاه به یه ماگل نامه بنویسه و یا چرا و چطور این نامه به دست دامبلدور میرسه؟ یا چرا باید جادوگر بزرگی مثل دامبلدور این مورد رو با 3 دانش آموز معمولی در میان بذاره؟! آخر داستان هم نیمه کاره رها شده. یکبار دیگه با داستانی جدید تلاش کن.

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/15 23:21:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
پروفسور دامبلدور پس از تحویل گرفتن شمشیر گریفندور از کلاه انتخاب گر به سمت نامه رفت...
با لمس نامه خاطراتش ذهن مشوشش را بیشتر درگیر کرد!!!
کمی سر خود را به اطراف تکان داد تا از هجوم افکار جلوگیری کند!!!هری با تردید او را نگاه میکرد و منتظر بود تا پروفسور نامه ای را که جغد سیاه و عظیمی آن را برایش آورده بود باز کند...
پروفسور تیغه ی شمشیر را بر ابتدای پاکت نهاد و خیلی آرام در حال پاره کردن آن بود!
در آن هنگام در اتاقش باز شد و پروفسور اسنیپ همراه با مالفوی بزرگ وارد شدند!بلافاصله هری در گوشه ای پنهان شد.
اسنیپ:بهت اخطار میدم دامبلدور!اونو بده به من...
دامبلدور:سلام سیریوس!(او بسیار دوستانه به او سلام کرد)
مالفوی بزرگ:فکر نمیکنم جواب پروفسور اسنیپ این باشه دامبلدور!
دامبلدور:این نامه مطعلق به هری هستش!بسیار ناپسنده که شما اونو بخونید...درسته؟
مالفوی بزرگ:من رو عصبانی نکن دامبلدور!بهتره همین الان اون نامه رو به ما تحویل بدی!
اسنیپ:آرامش خودتو حفظ کن مالفوی!(سپس با چشمان مشکی و خوفناکش به دامبلدور زل زد)
اسنیپ:آلبوس دامبلدور مجبوره اون نامه رو به ما تحویل بده!انتخاب کن آلبوس...یا تحویلش بده یا خواهی مرد!
او نمیدانست که دامبلدور کوچک ترین ترسی از مرگ نخواهد داشت!
اما هری میترسید که تنها حامی خود را از دست بدهد!او تنها به چهره ی آن دو نفر خیره شده بود...تا هنگامی که کنترل خود را ازدست دادند و قصد حمله به پروفسور دامبلدور را داشتند از او دفاع کند!
دامبلدور همچنان پافشاری میکرد و صبر اسنیپ در حال تمام شدن بود!
اسنیپ چوب جادویی خود را بالا آورد و گفت:اکسپالیارموس!
نامه از دست دامبلدور به پرواز در آمد و به سوی اسنیپ رفت...
هری خشمگین از محل امنش بیرون آمد و همان حیله را به کار گرفت...
هری:اکسپالیارموس!
این دفعه نامه به سمت هری آمد...
پروفسور شمشیر را به سمت هری پرتاب کرد!هری آن را گرفت و با نیمبوس 2000 خود به پرواز درآمد!
اسنیپ رو به دامبلدور کرد:بعدا حساب تو را خواهم رسید!
و دامبلدور با تمسخر به او نگاه کرد!
تمامی افراد لرد سیاه به دنبال هری بودند!
او به جنگل ممنوعه پناه برده بود!
میدانست که اگر سر نامه با شمشیر گریفندور باز نشود هرگز نمیتواند داخل نامه را بخواند...
حیله ی جالبی بود که شخص گریفندور به کار برده بود!نامه را از پاکتش در آورد!
اما تیزی چوب دستی را پشتش احساس کرد...
به آرامی بازگشت...اوه خدای من لرد سیاه....




+مالفوی بزرگ:پدر دراکو مالفوی


آخر هر بند 2 بار کلید اینتر رو بزن تا خوندن نوشته هات راحت تر بشه. در آخر هر جمله یکبار استفاده از علاماتی مثل علامت تعجب کافیه و بیش از اون مجاز نیست. "متعلق" درسته و نه "مطعلق". یه جا هم نوشته بودی:

دامبلدور:سلام سیریوس!(او بسیار دوستانه به او سلام کرد)

این سبکی که توصیف گوینده بعد از حرف هاش میاد مربوط به زبان انگلیسیه و استفاده از این شیوه در زبان فارسی نادرسته.

به این نکات توجه کن و بعد از ورودت به ایفا بیشتر بخون و بنویس تا اشکالاتت به مرور برطرف شن.
تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/14 0:18:14
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

کلاه گروهبندی نوشته:
►عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی◄


تصویر تغییر اندازه داده شده


برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.
توضیحات: دامبلدور در حال باز کردن نامه ای به کمک شمشیر گریفندور

* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

* اینکه دامبلدور توی دفترشه یا جای دیگه، تنهاست یا افرادی در کنارش حضور دارن، محتوای نامه چیه، چرا دامبلدور از شمشیر استفاده می کنه و... همه ش بستگی به ابتکار خودتون داره. می تونید طنز یا جدی بنویسید. انتخاب با شماست.


دامبلدور همین طور که توی دفترش روی یه صندلی چوبی جلوی پنجره نشسته بود و با لبخندی ملیح و روح افزا از پنجره به افق نگاه می‌کرد یهو دید یه نقطه ی سیاهی اومده جلوش. همین طور نگاه این نقطه ی مرموز سیاه کرد ولی دید اِوا، این که هی داره بزرگ تر میشه. بنگ، جغد سیاه خورد تو فرق سر دامبلدور و انداختش زمین. دامبلدور هم که اعصابش خورد بود رو کرد به راوی و گفت:
- $&#@$%& مردک راویِ %$#&@# چرا بهم نگفتی این جغده داره میاد؟

راوی هم چکششو در آورد زد تو کله دامبلدور و گفت:
- مردک، برو نامت رو بخون. بهت می‌گفتم که دیگه رولم هیجان نداشت چهار چشمی.

دامبلدور از زمین لبند شد و گفت:
- راوی ها هم راوی های قدیم. احترام به بزرگ تر حالیشون نیست. چه زمونه ای شده.

بی‌خیال راوی شد و شمشیر گریفیندور رو برداشت و نامه رو برید. راوی یهو اخماش تو هم رفت و داد زد:
- چرا با شمشیر گریفیندور باز می‌کنی؟ شأن گریفیندور رو آوردی پایین.

اشک از چشمان دامبلدور ریخت رو گونه های قرمزش ریخت و یه آه غم انگیزی کشید که تماشاچیان گرامی همون جا ردا ها دریدند و سر به برهوت گذاشتن. با صدای گریه آورش به راوی جواب داد:
- دیگه بودجه نداریم چاقو و از این جور چیزا بخریم. دیگه از این وضعیت خستم، می‌فهمی؟ درکم کن.

راوی اشک تو چشاش حلقه زد. چکش دستش رو بالا گرفت و زد تو سر خودش و هی این کار رو تکرار کرد. دامبلودر شمشیر رو یه بوس کرد و گذاشت کنار. عینکش رو هی جا به جا کرد از این ور دماغش به اون ور دماغش و شروع به خوندن کرد:
- شلام بر پروفشور داملدور گل گلاب به روت. آقو ما با درخواشتت موافقت کردیم. اژ این به بعد بودجه برای خرید چنگال، چاقو و از این جور لوش بازیا براتون ارشال میشه. با تشکر، مورفین گانت.
پ.ن: بیا یکم چیژ بکشیم. به جای این چاقو ها برو سراغ این چیژ ها که من می‌کشم.

راوی دوباره احماش تو هم رفت و داد زد:
- مردک مورفین کش. شکلک و اسمایلی که توی نامه پیدا نمیشن بنده ی خدا.

دامبلدور اشک شوق تو چشاش جمع شد و یهو پرید بغل راوی و ریششو کرد تو حلق اون بدبخت. ریشش از حلق راوی گذشت و به معده نفوذ کرد و این کارش باعث شد تمامی تماشاگران گرامی مایعی سبز رنگ از دهانشان به بیرون پرتاب کنند. دامبلدور راوی رو ول کرد و همین طور توی هوا جفتک پروند و فریاد زد:
- ای مورفین گانت چیز کش. بالاخره می‌تونم چاقو بخرم و باهاش استیک های مامان پزم رو بخورم.

در این لحظه تمامی تماشاچیان به علاوه راوی در این حالت فرو رفتند :
-

------

این اولین رول طنز بندست. قبلا فقط جدی زده بودم. عفو کنید.


اگه شناسه ی دیگه ای داری موقع معرفی شخصیت یا از طریق بلیت اطلاع بده تا ببندنش.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/14 0:08:31
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 02:27
نمایش جزئیات
آفلاین
کدوم عکس منکه هیچ عکسی ندیدم کجا عکس رو گذاشتید


اول قوانین رو بخون.
و بعد با توجه به این پست رولت رو بنویس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/13 9:52:08
ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ , ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻨﺪ ..
..ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿبی است ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎ
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ
ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ . . .
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1393 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز هری خیلی خوشحال است چون پس از چند سال این اولین سفرش بادوستاش هست برا کشف اشیای عجیب دنیای جادوگری که کسی تا به حال نتوانسته به آن ها نفوذ کند یکی از آن ها غار اشباح بود که 3مرحله داشت 1.ردشدن از گودال های آتشین2.رد شدن در دریاچه مرگ3. جنگیدن با ارواح امروز پ.دامبلدور هم با آنهاست آن ها به راحتی با استفاده از جارو های پرنده ی شان رد شدنن اما در دومین مرحله نمیتوانستند از جارو ها استفاده کنند آنها با قدرت دامبلدور توانستند یک پل بسازن و از آنجا رد شن با وجود حمله جن ها به انها ودر مرحله 3انها به سختی توانستند از دست ارواح خلاص شن ولی در این مرحله دست رون شکست ودر آخر دامبلدور با شمشیر خود محافظ آن چیز را باز کرد و فهمید آن فقط یه نامه است دامبلدور آن را برداشت و به اتاق خود برگشت{با بچه ها}زمانی که آن را باز کرد در ان نامه نوشته بودنند لرد سیاه نمرده و او هنوز هست ولی......................این داستان ادامه دارد.......


از شما خواسته شده در مورد عکس نمایشنامه بنویسید اما بخش مربوط به عکس در متن شما 2 خط بیشتر نیست. ضمن اینکه یک نمایشنامه باید شامل توصیفات و مکالمات باشه که در متن شما دیده نمیشه.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/14 0:21:56
☠جادوگر☠
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1393 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز اتفاق عجیبی در هاگوارتز درحال رخ دادن بود در کنار تابلوها یک دیوار خالی بود که تابلویی روی آن« نصب شده بود اما خالی و ساه و مرموز. همه بعد از نهار داشتند به اتاق هایشان برمیگشتن که ناگهان متوجه شدند روی دیوار با آتش نوشته شده بود اون برگشته تا همه را بکشه همه ترسیده بودن و جیغ میزدند درحالی که هنوز هیچ کدوم از پرفسورها نیامده بودن هری شمشیری عجیب با سپری عجیب پیدا میکند وقتی به شمشیر دستمیزند شمشیر و سپر تن او میشود و ناگهان از آتش تیر هایی وحشت ناک به سمت او آمد و او با مهارت و استعداد زاتی خود توانست جلو رود که ناگهان به او الحاق شد که باید شمشیر را باید به قلب آتش یعنی آن تابلوی سیاه فرو کنی که هری بعد از1ساعت جنگ با آن در حالی که هیچ کس حق انجام کاری رانداشتند توانست تابلو را نابود کند و قابلیت خود را در نابود کردن اشیای شیطانی نشان دهد و مورد تمجید همه قرار گیر و 50 امتیاز برای گیریفیندوری ها بیاورد.اما عجیب آن است کهه نامه سالم ماند و مدیر مدرسه{دامبلدور}با نماد گیریفیندور نامه را باز کرد و با شمشیر آن روح بان را نابود کرد.


کاملا نامفهوم بود. تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/12 22:45:53
☠جادوگر☠
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1393 05:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هری تو اتاقش در خانه ی شماره ی چهار پریوت درایو داشت وسایل های که نیاز داشت رو جمع میکرد و چیز های اضافه و بدون استفاده رو تو سطل زباله مینداخت مثل پرهای شکسته و جوهر های خشک شده لباس های که براش کوچک شدن داشت این ها رو انجام میداد و فکر میکرد در مورد کتابی که ریتا اسکیتر در مورد دامبلدور نوشته آیا چیز های که نوشته درست چرا دامبلدور درمورد خواهرش آریانا نگفته و در مورد پدرش که چیکار کرده و در آزکابان بوده و در اونجا مرده اعصاب هری خراب بود و یکم اعتمادش درمورد دامبلدور از بین رفت وقتی که کارش تموم شد قفس هدویگ و کیف کوله پشتیش رو گرفت و از اتاق خارج شد و از راه پله پایین اومد و وسایلش رو پیش در خونه گذاشت و دید بیرون از خونه عمو ورنون داره چمدون هاشون رو داخل ماشین میزاره و دادلی داره بهش کمک میکنه و ازش سوال میکنه چرا داریم میریم

هری برگشت داخل و به اتاق نشیمن رفت که در اتاق هیچی نبود چون همه ی وسایل خونه رو جمع کردن و خاله پتیونا رو دید که وسط اتاق واسایده بهش نگاه کرد یک کت سبز و یه دامن کوتاه تا زیر زانو برنگ سیاه پوشیده وقتی به هری نگاه کرد

هری گفت:خب دیگه نیم ساعت دیگه از هم جدا میشیم و ازمن خلاص میشن

یدفعه خاله پتیونا چیزی گفت که هری تعجب کرد که خالش اینو گفت

خاله پتیونا :اون شب فقط تو نیستی که خانوادت رو از دست دادی من خواهرم رو از دست دادم

هری:چی ؟

پتیونا:اره میدونم این حرفا از من بعیده اما اره من خواهرم رو از دست دادم کی از خواهرش رو دوست نداره من فقط حسودیم میشد که خواهرم جادوگر بوده اما من نه و وقتی میدیم خانوادم بهش بیشتر توجه میکنن و خوشحالند که دخترشون جادوگر حسودیم میشد و گذاشتم منتفر بشم از خواهرم .
و از اتاق خارج شد و هری رو تنها گذاشت


باید نمایشنامه ت در مورد عکس باشه.
بعد از نوشتن متنت هم یه بار مرورش کن. در جمله بندیت اشکالات فراوانی داری.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/12 22:35:25
ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ , ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻨﺪ ..
..ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺠﯿبی است ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎ
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪ
ﻣﺮﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻨﺪ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ . . .
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 10 مرداد 1393 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از یک روز خسته کننده برروی صندلیش نشسته بود،آبنبات لیمویی می مکید و به آواز زیبای پرنده ی سلطنتیش گوش فرا داده بود. ناگهان صدای شکستن شیشه سکوتی که درآن فقط آواز ققنوس شنیده میشد را شکست.جغدی روی میز سقوط کرد و سعی کرد روی دو پای چنگک دارش بایستدو تعادلش را حفظ کند. چشمهای کهربایی و زیبای جغد دامبلدور را غرق در حیرت کرده بود. ناگهان به خود آمد و نامه ای آویزان به پای جغد دید. نامه را از پای جغد در آورد و خواست آن را باز کند که...

[size=xx-large](( به من دست نزن، فقط یک گریفندور وافعی می تواند با استفاده از کلاه قاضی به محتویات من دست یابد.))


این صدای فریاد نامه بود. دامبلدور به فکر فرو رفت. گریفندور واقعی؟ کلاه قاضی؟به دوروبرش نگاه کرد.چه طور می توانست در آن لحظه به هری دست یابد؟ او الان کجا بود؟ کلاه قاضی چه ربطی به این نامه داشت؟در این فکر و اندیشه ها بود که...

آها! شمشیر گریفندور با یاقوتکاری های روی دسته اش از کلاه قاضی توسط یک گرینفندور واقعی درآمده بود. شمشیر را برداشت و بسیار آهسته آن را به نامه نزدیک کرد و درب نامه را گشود. محطویات نامه دامبلدور را به وحشت انداخت. به طرف دفتر اساتید رفت، در را باز کرد و بی مقدمه و توضیح گفت: یک نفر برای من گردنبند همسر گوریک گرنفندور را فرستاده است.)) اسنیپ به مسخره گفت: (( خوب ، وصلش کنید روی گردن شیردال.))دامبلدور به او چشم غره ای رفت.مک گونگال گفت:(( اسنیپ همسر گودریگ مرگخوار بوده. و وقتی این گردنبندو به گودریگ نشون میده گودریگ می فهمه که گردنبند نفرین شدست و اون رو ازش میگیره و به هیچ کس نمی گه باهاش چی کار کرده.الان سالهاست که مردم به دنبال این گردنبند هستند ولی هیچکس تا به حال اون رو پیدا نکرده.))
[/size]


چندین غلط املایی و تایپی داشتی که با یک بار مرور، بعد از نوشتن پستت خیلی هاش برطرف میشه. برای نقل قول ها به جای دوتا پرانتز پشت سر هم می تونی از گیومه استفاده کنی.
طرز برخورد اسنیپ با دامبلدور بی ادبانه بود که مطابق شخصیت اسنیپ نیست. این مورد در پست طنز اشکالی نداره ولی در پست جدی نقص محسوب میشه.
داستانت هم نصفه و نیمه تموم شده ضمن اینکه در زمان گریفندور مرگخواری وجود نداشته که همسرش بخواد جزو اونا باشه.
در کل متن قابل قبولی بود. بعد از ورودت به ایفا از جادوکاران ویزنگاموت و ناظران تالار خصوصیت کمک بگیر تا بتونی بهتر بنویسی.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ققنوس در 1393/5/10 0:42:38
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/11 14:02:25