هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۹:۱۳:۲۹

surenA.AbEdI


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
دیروز ۱۴:۴۳:۲۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۳:۲۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی 4
-بالاخره رسیدم ، آخیش . حالا باید برم سوار قطار شوم . خب ، بزار ببینم این کوپه خوبه تا توی آن بشینم . آره .
-سلام ، ببخشید من هم میشه اینجا بشینم .
-بله که میتوانید .
-ممنون
-راستی اسم تو چیست ؟
-من ریموس لوپین هستم . وشما اسمتون چیست ؟
-من جیمز پاتر هستم . وایستا ..... این کی که تا داره به پنجره در میزنه .
-آخیش بالاخره رسیدی سیریوس.
-درباز کنید .
-باشه باشه ، اومد .سلام.اسم شما چیست ؟
-من سیریوس بلک هستم دوسته ریموس. وشما ؟
-من جیمز پاتر هستم .دوست جدید ریموس .
-خوشبختم.
-بیا بشین ، سیریوس .
-ممنون جیمز.
-بچه موافقین پولامون را رو هم بگذاریم و کمی خوراکی بخریم . نظراتان چیست ؟
-من موافقم ریموس
-من هم وافقم ریموس .
-خب ، حالا من 5 گالیون دارم ، اما شکلات قورباغه ای 7 گالیون است . جیمز تو چند گالیون داری ؟
-من 18 گالیون دارم .
- وتو چی سیریوس ؟
-من 8 گالیون دارم ؟
-خب ، با این حساب میتونم کلی چیز های خوشمزه بگیریم . ایول .
-سلام بچه ها ، شما چیزی می خواهید .
-بله ، مثلا 4 تا شکلات قورباغه ای .
-این هم 4 تا شکلات خوشمزه ی قورباغه ای .
-ممنون
-خب ، جیمز وسیریوس . بفرمایید این هم کلی شکلات قورباغه ای .
-یوهووووو
-بخورید وکیف کنید .
-باهات موافقم ریموس .
-ممنون جیمز .



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۳۱:۱۶

surenA.AbEdI


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
دیروز ۱۴:۴۳:۲۷
آخرین ورود:
امروز ۹:۱۳:۲۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره 5

- هری : هاگرید اینجا دیگه کجا است ؟

- هاگرید : خب معلومه دیگه ، اینجا لندن است .

- هری : لندن دیگه چه شهری است ؟

- هاگرید : ؟

- هری : خب چیه ،ازت سوال پرسید مگه چه عیبی داره ؟

- هاگرید : خب بزار برات توضیح بدم . اینجا لندن است . یکی از شهر های بزرگ دنیا .

- هری : خب حالا اینجا لندن است ، چرا اومدیم لندن ؟

- هاگرید : به خاطره این که میخواییم برویم به کافه ی پاتیل درز دار، تا از آنجا به کوچه ی دیاگون برویم و لوازم مدرسه
ی تورابگیریم و بعد به ایستگاه کینگز کراس لندن برویم تا سوار قطار لندن به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز شوی وبه مدرسه هاگوارتز بروی . حالا فهمیدی ؟

- هری : بله

- هاگرید: خوبه حالا بیا برویم به کافه ی پاتیل درزدار ، در ضمن یکم بجنم که از برنامه عقب هستیم .

- هری : ببخشید .

-هاگرید : اشکالی نداره هری ، بیا بریم .

-هری : بریم که زودتر میخوام مدرسه را ببینم .

-هاگرید : هاگرید حرکت میکنیم .

- هری : پیش به سوی هاگوارتز

دو دقیقه بعد:

- هری : هاگرید ، تو خل شدی ؟

- هاگرید : جان ؟

- هری : من را میخوای ببری تو یک خونه یا یک کافه به نام کافه ی پاتیل درزدار ، حالا الان این درِ ، درِ یک کافه است ؟

- هاگرید : خواهی دید .

- هری : باشه

در باز میشود

- هاگرید : به کافه ی پاتیل درزدار خوش آمدی .

- هری : راست میگفتی . ببخشید زود قضاوت کردم .

- هاگرید : عیبی ندارد .

- هری : حالا باید چه کاری انجام بدیم .

- هاگرید : الان باید برویم به کوچه ی دیاگون .

- هری : حالا این کوچه ی دیاگون کجاست .

- هاگرید : اینجا . دقیقا همین جا

- هری : جان ! البته شاید مثل دفعه ی قبل یک دفعه گی پشت این دیوار عین اون در که پشته اون کافه بود این هم شاید پشت اش کوچه باشد . از کجا معلوم .

- هاگرید : درست گفتی ، فقط یک لحظه صبر کن من رمز عبور را بزنم .

- هری : باشه

هاگرید رمز عبور را زد و دیوار شروع به حرکت کردن کرد!

- هاگرید : به کوچه ی دیاگون خوش آمدی .

- هری : چقدر اینجا باحال است .

- هاگرید : در این مورد باهات موافقم .

- هاگرید : خب حالا لیست را بخوان تا وسایلت را برویم و بگیریم .

- هری : 1 چوبدستی ، 1ردا ، کتاب های مربوط به سال تحصیلی و حیوان خانگی (باید یا جغد یا موش ویا وزغ باشد )

- هاگرید : همم ، خب ، اول بیا برویم به بانک گرینگوتز تا کمی پول برداریم تا بتوانیم وسایلت را بگیریم .

- هری : باشه ، فقط من مگه در اینجا پولی دارم ؟

- هاگرید : خواهیم دید .

هری و هاگرید به سمت بانک عظیم گرینگوتز روانه شدند. در تالار اصلی بانک صدها جن مشغول کار کردن بودن،قیافه ی انان زیاد دوستانه نبود و هری را می ترساند.

- هاگریدی : دیدی مادر پدرت چه ارثی برایت گذاشته اند .

- هری : آره

- هاگرید : خوب حالا من میروم برایت یک حیوان خانگی میگیرم و تو هم برو چوبدستی ات را بگیر .
خداحافظ .

- هری : هاگرید .....هاگرید ..... وایستا

- هری : رفتی که!حالا این چوبدستی فروشی کجاست ؟

- هری : آهان ، دیدمش

چوبدستی فروشی الیوندرز:

- هری : سلام کسی هست ؟؟

- آقای الیوندر : سلام پسرم ، وایستا ، تو هری پاتر هستی ؟

- هری : بله ، خودم هستم و شما ؟

- آقای الیوندر : من کریک الیوندر هستم ، البته تو میتونی من را آقای الیوندر صدا کنی .

- هری : هر جور راحتین .

- آقای الیوندر : خب... چه سریع برات یک چوبدستی پیدا کردم . بیا امتحان کن .

- هری : چشم

بعد از اینکه هری چوب دستی را امتحان کرد

- آقای الیوندر : میدانستم این چوبدستی مناسبت است . راستی میشه 10 گالیون

-هری : بفرمایید . خداحافظ آقای الیوندر

ناگهان هری هاگرید را دید که یک جغد زیبا در دستش بود

- هری : هاگرید ، چغدر سلیقه ات خوبه

- هاگرید : ممنون

- هاگرید : حالا من تو را به ایستگاه کینگزکراس میرسانم .

- هری : مرسی

وقتی که به ایستگاه کینگز کراس رسیدند

- هاگرید : اوه نه ،من باید الان بروم پیش پرفسور دامبلدور ، راستی این هم بلیتت . خداحافظ

- هری : دوباره سریع رفتی .

- هری : وایستا ببینم . این که زده سکوی نه و سه چهارم . حالا این سکوی کجا هست .

ناگهان هری شنید که یکی گفت : عجب ماگل ها مزخرف هستند
وبعد دید که رفتن تو دیوار

- هری : شاید باید بروم تو دیوار

پس هری رفت توی دیوار و ناگهان...

- هری : واو ، عجب جای باحالی!

وبعد رفت توی قطار داخل یکی از کوپه ها .

وقتی که به هاگوارتز رسید...

- هری : عجب جای جالبی .

- پروفسور مک گونگال : سلام بر دانش آموز جدید . من پرفسور مک گونگال هستم ، سرگروه ،گروه گریفیندور. لطفا با من بیایید که گروهبندیتان بکنیم .

پس از اینکه وارد سرسرای بزرگ شدند

- پروفسور دامبلدور : سلام و شب بخیر ، به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز خوش آمدید . همین الان بزارید سرگروه های گروه های گریفندور ، هافلپاف ، ریوینکلا و اسلیترین را معرفی کنم .
-سرگروه گریفندور: پروفسور مک گونگال
-سرگروه هافلپاف : پروفسور اسپراوت
-سرگروه ریوینکلا : پرفسور فیلیک ویک
و سرگروه اسلیترین : پروفسور اسنیپ

- پروفسور مک گونگال : خب ، زودتر بیایید گروه بندی را شروع کنیم .
اولین نفر آقای هری پاتر.

وقتی که بر روی صندلی گروه بندی نشست

-کلاه گروهبندی : عجب ، بالاخره اومدی هری . چی ! داری میگی گریفندور . به نظرم بهتری بری اسلیترین .

- هری : توروخدا من را بنداز تو گروه گریفندور .

- کلاه گروهبندی : بزار ببینم تو میگی گریفندور ام من میگم اسلیترین اما تو میوفتی تو گروه ..... گریفندور

-------------------

پاسخ:
لطفا پست های تایید شده‌ی قبلی رو همراه با توضیحاتی که توسط کلاه داده شده رو بخون.
قالب مناسب نیست...در قسمت های دیالوگ فقط از یکی از این دو روش خط تیره یا نام بردن استفاده میشه (ترجیحا خط تیره!)...پست پر از دیالوگ بود و فضا سازی و روایتش کم و ناقص بود. بعد از تموم شدن هر جمله دو اینتر نمیزنیم. و البته خلاقیت مناسبی نداشتی، تقریبا هون چیزی بود که توی کتاب بود و از خودت چیزی اضافه نکردی میشه گفت...
برای تایید شدن نیاز داری که یک نمایشنامه بهتر بنویسی!

تایید نشد.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۳ ۲۳:۵۸:۴۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳:۲۴ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

sarastyles


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۲:۴۳ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۸:۲۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ی 4

معمولا اینقدر مغرور بود که نوچه هاش گویل و کراب رو می فرستاد تا براش کتاب مورد نیازش رو از کتابخانه بیارن ! تازه اگه کتابی نیاز داشت .
امروز هم مثل روز قبلی جینی در حال مطالعه توی کتابخانه بود تا بتونه اوضاع درسش رو بهتر کنه دلش میخواست عین برادر هاش گردش میکرد ! ولی درسش مهمتر بود به علاوه اون تنها دختر خانواده ی ویزلی بود .
در فکر و هوای خودش بود و داشت با خودش همزمان درس و دردل میکرد . که با صدایی از افکارش به بیرون پرید .

- سلام جینی !
- چیه باز قصد داری با اراجیفت وقت منو و خودت رو بگیری ؟!
- چی میبینم باز داری وقت تو تو این کتابخانه ی مسخره تلف میکنی ! تازه کاریم باهات ندارم گفتم اگه از من ناراحتی بگی جبران کنم برات؟

لحن گفتارش عین لحنی بود که موقع خداحافظی ازش استفاده میکردند !

سپس رویش را برگرداند و با قدم هایی نامطمئن رفت .

جینی قبل رفتنش قطره اشکی رو گونه دراکو دید ولی معنی اونو نفهمید !


---

به پیام‌شخصی‌ای که براتون ارسال شده مراجعه کنین!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱ ۱۸:۳۹:۴۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۳۸ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو

مارکوس فنویک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۷:۵۰ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۷:۵۶:۲۸
از صومعه ی سند رینگ رومانی
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 14
آفلاین
تصویر 16
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن بر زبان آفرین
جیمز و سیریوس از ایستگاه نه و سه چهارم با قطار هاگوارتز به سمت هاگوارتز حرکت کردند در همان واگن همیشگی نشستند اما تعجب کردند از نظر آن سه دوست این واگن یه تغییری کرده بود و این عجیب بود هر سه نشستند و به بیرون نگاه کردند مردم را میدیدند که برای خداحافظی با فرزندانشون به ایستگاه آمده بودند هیچ کدام شبیه هم نبودند و این از نظر جیمز واقعا جالب بود با اینکه این یه چیز خیلی معمولی بود بما جیمز از اینکه آدما شبیه هم نیستند لذت می برد بالاخره سیریوس سر صحبت رو باز کرد.
سیریوس: این سال دومه اما من احساس میکنم دقیقا همین دیروز بود که وارد این قطار شده بودیم نظر تو چیه جیمز.
جیمز:(با لحنی غمگینانه) آره درست میگی سیریوس خیلی زود گذشت
ناگهان قطار راه افتاد و سیریوس ساکت شد هر دو از پنجره بیرون رو میدیدند حدودا 10 دقیقه از این سکوت گذشت که ساحره فروشنده سکوت واگن را شکاند و باعث شد که دوباره سر صحبت باز شه.
سیریوس: به منو دوستم چند بسته از اون لوبیا های پرتیبال بده.
ساحره ی فروشنده: چشم بفرما بچه جون اینم لوبیات.
جیمز برای اینکه فضای جمع عوض بشه با لحن خنده داری از ساحره پرسید که چند سالشه و چند ساله اونجا کار میکنه و چقدر وزنشه
این کار جیمز باعث شد ساحره بد جور اصبانی بشه اما ساحره خودشو خالی نکرد و جلوی خودشو گرفت و بهشون پشت کرد و رفت
جیمز و سیریوس با هم زدن زیر خنده واقعا جالب بود آخه هیچ کس تا حالا یه همچین کاری نکرده بود.
سیریوس: واقعا دیوونه ای رفیق واقعا دیوونه ای
جیمز: نه من فقط خواستم یکمی بخندیم
سیریوس: پس چرا تا حالا تو لاکت بودی
جیمز:(با لحت افسوس) آخه لیلی تازگی خیلی از من ناراحت شده دیگه باهام حرف نمی زنه بخواطر اینکه اون اسنیپ خنگو ازیت کردم از دست من نارا حته اگه دستم به اون اسنیپ برسه کاری میکنم که مرغای آسمون به حالش گریه کنن.
سیریوس: نه بابا واقعا بخاطر یه همچین چیز کم اهمیتی می خوای که من یعنی اممممممم اسنیپو بکشی آره جیمز
جیمز از لحن سیریوس خیلی احساس عجیبی بهش دست داد از لحنش فهمید از اسنیپ ترسیده اما دلیلشو نمیدونست که چرا سیریو از اون اسنیپ میترسه کم کم به هاگواتز نزدیک میشدند که سیریوس گفت که فهمیده چه چیز اینجا عوض شده.
جیمز: خب بگو چی باعثش شده
سیریوس: اون چوبدستی خودتو یادت میاد گم شد
جیمز: آره خب چطور مگه چی شده
سیریوس: اون الان رو زمینه
قطار تا این جمله از دهن سیریوس خارج شد به هگوارتز رسید.
پایان

------------------------

پاسخ:
اولین ایرادی که توی ذوق میزنه، قاطی کردن بخش‌های دیالوگ با توصیفه...توصیفات قبل از دیالوگ، باید جدای از دیالوگ باشه..در یک خط دیگه...
مثلا بجای اینکه بگی : "جیمز:(با لحت افسوس) آخه لیلی تازگی خیلی...
"، اینجوری باید مینوشتی که : "جیمز آهی از روی حسرت کشید و سپس گفت:
-آخه لیلی تازگی خیلی...."
فاصله ها رو هم که رعایت نکردی...به طرز خیلی بدی غلط املایی داری و این میزان از غلط املایی اصلا مقبول نیست...اشکالات زیادی داشت، ولی به شرطی که بعد از ورود به ایفا، با خوندن پست های اعضای باتجربه، نقد و کمک گرفتن، اشکالاتت رو رفع کنی، با ارفاق میشه تایید کرد!

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی[/i]


ویرایش شده توسط motallemi در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۷:۰۸:۴۴
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۹:۱۷:۴۸

Mr. Markooce Fnoeek
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۲۶ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین

دراکو مالفوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۹:۳۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۸:۵۸
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 17
آفلاین
تصویر شماره 10. کارگاه داستان نویسی

در یک روز سرد آفتابی در کوچه دیاگون هری و هاگرید مشغول ماموریت محرمانه ای بودند که دامبلدور به آنها داده بود .

- هری یادت باشه حرفی از دامبلدور نزنی . میدونی که ؟

- چرا دامبلدور باید به ما ماموریت بده ؟ چرا ما ؟ مگه اعضای محفل با تجربه تری نبودند ؟ .
- هری خودت به زودی می فهمی . ولی تا اون موقع سعی کن سوال نپرسی . و کم حرف بزنی و به حرفات فکر کنی .

هری در همین فکر بود که چرا دامبلدور باید هری رو به همچین ماموریتی بفرسته ؟ اصلا نقش اون در همچین ماموریتی چی بود ؟
به زودی به جواب حرفاش می رسید .

با صدای هاگرید هری از درون افکارش به بیرون پرتاب شد .

- هری رسیدیم این همون جایی بود که دامبلدور گفته بود . امید وارم مشکلی به وجود نیاد .

سپس هری دست در دست هاگرید به داخل مغازه میرود . صدای زنگ در به صدا در می آید .

مهمان ها درسته همون ها هستند. دنبال اون اومدید .

بله دامبلدور ما رو فرستاد در رابطه با اون .

سپس از داخل کشویی شی ای عجیب طلایی کروی را در می آورد .

- بیا این همونه یادت باشه اول نمونه بعدش بیا کارتو بکن نزار بمونه .

هری با خودش فکر کرد که به احتمال زیاد این یک نوع رمز است. سپس با صدای هاگرید به از مغازه بیرون رفتند .

ولی هری یک چیز را مطمئن بود این چیز احتمالن به خودش ربط داشت ولی نمیدانست چه ربطی .به زودی می فهمید .

پایان


--------------

پاسخ:
بزرگترین ایراد این داستان، فاصله ها و قالب اون هست...همچنین در قسمتی احتمالا توجه نکردین، ولی دیالوگ و غیر دیالوگ بودن جملات مشخص نیست...برای فعالیت در ایفای نقش طبیعتا باید بهتر از این بنویسید، ولی برای ورود به ایفا کافی بود.

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۵:۲۲:۵۳


...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you
***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۴:۵۰ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

نیکلاس فلامل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۳:۱۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۴۱:۰۴ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از جماعت لق کندم این بادبادکها به یه نخ بندن
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مترجم
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 4


دیده شدن دراکو در کتابخانه عجیب بود او معمولا به انجا نمی امد و برای درس هایش از دیگران کمک میگرفت. کمتر پیش میامد که خود برای تحقیق در مورد تکالیفش به کتابخانه بیاید اما حالا که انجا بود نمیخواست مثل یک تازه کار و یا یک تنبل درس نخوان به نظر برسد پس به سمت اولین چهره ی اشنایی که دید رفت.

-سلام گرنجر. میدونی این کتاب هایی که دستمه چی هستن؟

هرمیون بدون اینکه سرش را بلند کند و لحظه ی کتاب خواندنش رو متوقف کند جواب سلام دراکو را داد.

-مالفوی این کتاب هارو از کجا اوردی؟
-حسابی کیف کردی نه؟ معلومه! من چون بسیار باهوش و با وقارم پیدا کردن اینها برام کاری نداشت.

لحن صحبت هرمیون دراکو را قانع کرده بود که کتاب هایی که برداشته جدی جدی خوب و موثق هستند.

-منظورم این بود که این کتاب هارو چجوری اتخاب کردی؟ این یکی برای موش زدایی خوابگاه هاست و اون یکی هم کتاب جامع درمان بواسیره. مطمئنی بهش نیاز داری؟

همین جمله کافی بود که همه بزنند زیرخنده اما با نگاه غضبناک مالفوی سریع رویشان را برگردانند و ان هارا به حال خودشان گذاشتند. دراکو میخواست کتابهارا همان وسط پاره پوره کند اما به خودش مسلط شد و سریع خشمش را قورت داد و با پوسخندی به هرمیون گفت:
-هنوز تموم نشده گرنجر.

و هرمیون را که باز هم سراغ خواندن کتابش رفته بود را تنها گذاشت.


-------------


پاسخ:
خیلی خیلی کوتاه بود، ولی اشکال خاصی نداشت، فقط چند ایراد جزئی بود که اون هم مانع از تایید شما نمیشه..اگه چیزی در این پست باشه که باعث شه تایید نشید، کوتاه بودن داستانتون بود...با این حال...

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۵:۱۹:۱۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۲۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

املاین ونس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰:۳۶ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۳۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
از آکسفورد، بریتانیا
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره پنج
ناگهان صدایی بلند از ورودی تالار آمد. همه سرها برگشتند تا ببینند چه شده. پیتر فرصت را غنیمت دید و به سمت آن صندلی که رویش کلاهی بزرگ بود راهی شد. سقف لرزید و همه بیرون رفتند.
پیتر صدا های را شنید که فریاد می زدند:"همه آروم باشین. به سمت حیاط برید."
فقط چند قدم دیگر و..... کلاه را بر سرش گذاشت. ناگهان کلاه از کله کوچکش را رد شد و تا گردنش پایین آمد. صدایی در کلاه گفت :"پیتر براون. برای تعطیلات آمده بودی به لندن. اما ناگهان پدرت را گم کردی و وارد قطاری قرمز رنگ شدی."
پیتر فکر کرد:" از کجا می داند! "
کلاه گفت:"من کلاه گروهبندی هستم. استعداد هایت را کشف می کنم و ذهنت را میخوانم."
پیتر شگفت زده از روی چهارپایه بلند شد و چون کلاه جلوی چشمش را گرفته بود؛ به میزی برخورد کرد. سپس، از پله ها سرخورد و افتاد.
ناگهان پسری فریاد زد:" آهای! تو کی هستی ؟"
دست هایی ردایِ پیتر را که از چمدان یکی از دانش آموزان برداشته بود، گرفت و کلاه را از سرش در آورد.
پسری با مو های بور بود که پانزده شانزده ساله به نظر می رسید.
_تو کی هستی؟
_ پیتر براون. 10 سالمه و از آمریکا اومدم.
_جادوگری؟
_ نه. با من شوخی میکنی؟ جادو واقعی نیست،هست؟
پسر جوابش را نداد. بلند شد و دست پیتر را گرفت و به سمت جایی شبیه کلیسا رفتند. آنجا پر بود از گیاهان دارویی و چیزهای عجیب.حدس زد"اینجا باید درمانگاه یا عطاری باشه."
پسر مو بور شخصی را به اسم مادام پامفری صدا کرد و به آن زن گفت:" خانم پامفری! این بچه یه ماگله! {به پیتر اشاره کرد} باید حافظه اش رو پاک کنید."
مادام پامفری گفت:"آقای مالفوی ! اجازه بدید ازش بپرسیم چجوری وارد هاگوارتز شده. پسر جون، در مورد خودت بگو."
پیتر شروع کرد:" من پیتر براونم. آمریکایی ام. برای تعطیلات اومد بودیم بریتانیا. میخواستیم با قطار بریم شهر های اطراف لندن رو ببینیم. اما من پدرم رو گم کردم. توی جمعیت گم شدم و یه قطار قرمز دیدم. خواهرم گفته بود قطاری که ما سوارش میشیم قرمز رنگه. برای همین سوار شدم."
_ اوهوم..... مادر یا پدرت درمورد جادو هیچی بهت نگفتن؟
_ چرا. مامانم می گفت یه افسانه درباره خاندان ما هستش که میگه جد ِ جدِ جدِ مادربزرگم ساحره بوده اما بیشتر بچه هایش بدون جادو بدنیا اومدن.
خانم پامفری یک معجون به پیتر داد و گفت:" این را بخور. برمیگردی پیش......"
اما پیتر بقیه صحبت او را نشنید چون بیهوش شد.
*******
پیتر بیدار شد و پدرش را دید.بعد از بغل کردن ها و "خدا را شکر که پیدا شدی" ها او فهمید هیچ چیزی از خاطرات چند ساعت قبل یادش نیست.فکر کرد :"شاید بیهوش بودم"
اما وی نمی دانست که با جادوگرها رو به رو شده است و با فکر همیشگی ماگل ها که "جادو وجود ندارد" به زندگی اش ادامه داد.


----------


پاسخ:
خیلی داستان خلاقانه ای بود...آفرین..خوب نوشته بودی..فقط به یک نکته دقت کن...توی یک پست و رول، ما باید لحن و ساختارِ ظاهری نوشتار یکدستی داشته باشیم...در مورد لحن این نکته رو رعایت کردی. ولی در مورد ساختار و ظاهر، مثلا در قسمت دیالوگ ها دوگانه عمل کردی...جاهایی از خط تیره استفاده کردی برای دیالوگ های پشت سر هم (دیالوگ کوتاه پیتر و دراکو، و دیالوگ های پیتر و مادام پمفری) و در جاهایی مثل دیالوگ های کلاه یا باقی جاها این کار رو نکردی...نحوه روایت ما باید یک دست باشه، بهتره برای تمام دیالوگ‌هایی که به زبون میاد از خط تیره استفاده کنی...یه سری نکات ریز دیگه در مورد ظاهر پست (استفاده از دو اینتر و فاصله ها) و منطق داستان داشتی که مطمئنا با ورودت به ایفا حل میشه!

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط Shadow_princess در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۳:۲۱:۰۵
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱۶:۵۰:۰۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۲:۵۰ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

-_tala


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۹:۱۱ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۴:۴۰:۳۷ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره هشت
به اطراف نگاه کرد
هیچ چیز کنارش نبود
دوباره نگاهی به نامه انداخت
باید هرطور شده بازش میکرد
اما نامه باز نمیشد
او حتی از قدرت مند ترین جادو ها کمک گرفته بود
اما انگار پاکت نامه با او لج کرده بود و باز نمیشد تا او از وسیله ماگل ها، کارد! استفاده کند
حال باید چنین وسیله ای را از کجا بیاورد آن هم در قلعه ای که کلش جادوست و وسیله ماگل ها در جایی قرار داشت که فعلا دسترسی به آنجا ناممکن بود
از جا بلند شد
داخل کمد
زیر تخت خواب
روی میز
زیر فرش
همه جا را گشت
اما دست از پا درازتر سرجایش برگشت و روی صندلی نشست
سرش را میان دستانش قرار داد و زیر ل*ب گفت:
حالا از کجا کارد بیاورم
این نامه بسیار مهم است هرچه زودتر باید آن را باز کنم.
همانطور که داشت با خود حرف میزد و چشمش را در جا به جای اتاق میچرخاند ناگهان نگاهش به چیزی برخورد کرد
شمشیر گریفیندور بود
با خوشحالی از جای برخاست و به سمتش رفت
اورا دردست گرفت و نگاهش کرد
با خود گفت:
درست است که این یک شمشیر جادویی است اما بالاخره هرچه باشد نوعی کارد حساب میشود
شمشیر را بالا آورد و نوک تیز اورا روی طول پاکت نامه قرار داد و کشید
حال پاکت پاره شده بود
شمشیر را پایین گذاشت و فورا نامه را بیرون آورد و مشغول خواندن نوشته های درونش شد...


--------------


پاسخ:
اولین نکته اینکه بعد از تموم شدن هر جمله انگار بجای نقطه گذاشتن، اینتر زدی! نیازی نیست واقعا...اینتر زدن پی در پی صرفا باعث نامتناسب شدن رول میشه...اصولا استفاده نادرست از اینتر و فاصله باعث سخت خونده شدن نوشته میشه!
یه سری نکات ریز دیگه هم بود، مثل رعایت نکردن منطق در داستان (طرف بزرگترین جادوگر زمان هست، یه نامه رو نمیتونه باز کنه؟ نامه با کارد باز میشه مثلا، با انگشتاش باز نمیشع که پاکت رو پاره کنه؟) که باید به اون هم توجه کنی...کمی کوتاه بود، ولی خب...

تایید شد.

مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۹ ۱:۵۳:۴۵



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۲۵ سه شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۹

Hplord7


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۳:۴۲ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۰:۴۱:۴۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
چهارمین تصویر


-آه...لعنتی...خیلی خوش تیپه!

جینی ویزلی کتابی با جلد چرمی در دست گرفته بود و زیر چشمی به دراکو خیره شده بود. وقتی فهمید که دراکو متوجه نگاه خیره اش شده، فورا نگاهش را به کتاب دوخت.
در واقع...به صفحات خالی کتاب!
طولی نکشید که نوشته های مبهمی روی صفحه ظاهر شدند.

می شه لطف کنی و حواستو جمع کنی؟ اینجا دارم درباره موضوع مهمی باهات حرف می زنم. تالار اسرار...باسیلیسک...به اندازه کافی برات مهیج نیستن؟

جینی لبخندی شیطنت آمیز زد. اهمیتی به تالار و باسیلیسک نمی داد. چیزی که برایش جالب بود، خود تام بود...
شخصیت درون کتاب!
ولی در آن لحظه دراکو مالفوی هم توجهش را به خود جلب کرده بود.
-امممم...موطلاییه. منم مو قرمزم. فکر کن. بچه هامون شبیه خورشید می شن.

تام دوست نداشت فکر کند!

خب...حالا که اینطوره دفتر منو ببند. ببر بذارش بیرون. بالاخره یه ساحره دیگه پیدا می شه که پیداش کنه و با هم حرف بزنیم. هر شب و هر شب...

جینی یک نگاه به کتاب کرد...و یک نگاه به دارکو!
دراکو نگاهش را با انزجار پاسخ داد! طوری که انگار در حال نگاه کردن به یک کپه آشغال است!
جینی فهمید که شانسی ندارد.
-باشه باشه...عصبانی نشو. حواسمو جمع می کنم. فقط یه قولی به من بده. قول بده یه روزی انتقام منو از این پسره از خود راضی بگیری. باشه؟
-خب...حالا تمرکز کن. ببین...تالار اسرار...
-قول؟
-گفتم که...قول...
-بیا با هم پیمان ناگسستنی ببندیم!

ظاهرا تام کم کم داشت کلافه می شد.
-من که دست ندارم...ما هم که شاهد نداریم!

-خب...یه ورقتو بده به جای دست. قلم پرم هم شاهدمون باشه. پیمانو رو دفتر می نویسم.
-خب...سریع بنویس که برگردیم سراغ کارمون!

تام در آن لحظه فقط به یک چیز فکر می کرد...بازگشت!
اصلا تصور نمی کرد که پیمان ناگسستنی واقعا بسته شده باشد.

ولی دو سال بعد، وقتی موفق به بازگشت شد و دوباره به قدرت رسید، متوجه این موضوع شد.

تام به عهدش وفا کرد...

درست در شبی که سخت ترین ماموریت را برای دراکو در نظر گرفت و به او دستور کشتن دامبلدور را داد.
همان شبی که با خودش فکر کرد: اگه اون دختره ویزلی می فهمید باعث چی شده...



--------


پاسخ:
یه چیزی رو خوب یادم میاد...اونم اینکه جینی ویزلی اون زمان فقط یازده سالش بود!
خیلی نمایشنامه خوبی بود، طبیعتا تایید میشه..فقط اگه قبلا توی سایت شناسه‌ای داشتی، نیاز به گروهبندی نداری و ضمن ذکر شناسه قبلی، مستقیما معرفی شخصیت کن در معرفی شخصیت...

اگر هم که نه، این شناسه اولتون هست پس...

تایید شد.

مرحله بعد:کلاه گروهبندی!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۸ ۱۸:۰۱:۵۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰:۴۲ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹

Paniztahan


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۴:۳۹ شنبه ۸ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۲۳:۲۳ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از Iran
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره 11 کارگاه داستان نویسی

امروز هم مثل بقیه ی روزها، خسته و کسل کننده بود. نه تفریح و نه سرگرمی ای.
هری پاتر، ملقب به هری، مثل همیشه روی تخت دراز کشیده بود و به رویاهاش فکر میکرد. رویاهای ناشدنی، خیال بافی های کودکانه یا هرچیزی که میشد اسمش رو گذاشت.
از روی تخت بلند شد و نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند؛ کل اتاق شامل یه تخت قدیمی، یک کمد شکسته و یک میز کهنه بود که هر لحظه امکان خورد شدنش بود. میشد گفت که اتاق، به موزه تبدیل شده بود.
نه مادری و نه پدری، هیچکس نبود که به او برسد یا برایش دل بسوزاند.
تنها آرزویش خلاص شدن از شر این زندان و زندان بان هایش و رفتن به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز بود.
به سراغ تنها کتاب در دسترسش رفت و آن را برداشت. سرگذشت مدرسه ی جادوگری شگفت انگیز هاگوارتز
شاید این کتاب رو هزاران بار خونده بود. زندگی براش خسته. کننده شده بود...
#هری پاتر
کتاب رو سر جاش گذاشتم و سعی کردم برای یکبار هم که شده سعی خودم رو بکنم.پنجره رو اروم باز کردم و نگاهی به پایین انداختم. با دیدن دوباره ی ارتفاع، آه از نهادم بلند شد.
برگشتم و روی تخت نشستم. توی ذهنم فقط و فقط یک چیز بود:زندگی تکراری.
پوزخندی زدم، حتما باید کتابی درباره زندگیم مینوشتم. شاید دو صفحه بیشتر نمیشد. صدای پای ارومی از پشت سرم میومد. سرم رو سریع برگردوندم و با دیدن موجودی عجیب نزدیک بود مثل دختر بچه ها جیغ بزنم. واقعا که خجالت آور بود. قیافش خیلی آشنا بود.
مطمئنم که عکسش رو توی کتاب دیدم. درسته اون یه جن خونگی بود!
شروع کرد به حرف زدن:هیسسسس آروم باش و از منم نترس. درسته عجیب غریبم اما برای کمک به تو اومدم.
صداش خیلی عجیب و با نمک بود و به محض شنیدن کلمه ی کمک شعله ی کوچکی از امید توی دلم روشن شد. انگار نه انگار تا همین چند ثانیه پیش از ترس رو به مرگ بودم!
_اسم من دابی هستش و توام هری هستی، خیلی از آشناییت خوشحالم. بقیه داخل خونه در حال گرفتن مهمونی هستن. بهتره که توی این مدت فرار کنیم.
_اما، اما پریدن از پنجره غیر ممکنه! ارتفاع خیلی زیاده.
_نگران این چیزای کوچیک نباش. فقط و فقط بیا دنبالم.
اروم دنبالش رفتم و کنار پنجره ایستادیم. یک دفعه دستش رو روی هوا تکون داد و ورد عجیبی خوند. پس اینطوری وارد اتاق شده بود! باورم نمیشد جادو بلده. از خوشحالی توی پوستم نمیگنجیدم.
_دستمو بگیر و با شمارش من بپر
_یعنی چییی؟؟؟ نکنه قصد مرگم رو داری؟!
_نگران نباش. هر جا بریم، روی هوا یک جسم نامرئی زیرمون بوجود میاد.
با شنیدن این حرف یکم خیالم آسوده شد. ولی با این حال باز هم میترسیدم!
به هر حال مرگ بهتر از زندگی در اینجا بود. با شمارش جن خونگی، پریدم و هیچی دیگه حس نکردم. چشمم رو باز کردم و... باورم نمیشد... روی هوا ایستاده بودم!
بالاخره با کمک یک جن کوچک و البته جادو، تونستم نجات پیدا کنم. مقصدمون مدرسه ی هاگوارتز بود و خوشحال بودم که برای همیشه اونجا مستقر میشم.



-------------------
نکته اول در نوشته شما که باید بهش توجه بشه، ساختار صحیح جملات در توصیف ها و فضاسازی ها هستش. ترکیب کلماتی که برای توصیف یک فضا یا افکار و رفتار شخصیت تون استفاده می کنید باید همخونی داشته باشن. مثلا "رویای ناشدنی" ترکیب عرف و جالبی نیست. ما رویای وصف ناشدنی داریم. به جاش میشد گفت رویاهای ناممکن! مثال دیگه جایی بود که هری از رو تختش بلند میشه و به گفته شما "نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند"، که مفهوم خیلی واضحی نداره این هم. میشد گفت "نگاهی به دور تا دور اتاقش انداخت" یا مثلا "نگاهش دور تا دور اتاق رو ورانداز کرد". نکته دیگه دقت به املای صحیح کلمات هست. مثالش استفاده از "خورد" به جای "خرد" بود. یه مساله نامفهوم در نوشته شما جایی بود که هشتگ هری پاتر زدین و از اونجا به بعد راوی سوژه شما اول شخص شد و از زبان هری ماجرا رو نقل می کرد. این شیفت روایی در سوژه نه تنها جذابش نمیکنه برای خواننده رول شما بلکه پیچیده تر و غیر عادی میکنه نوشته شمارو. مساله بعدی، در حین مواجه دابی و هری، دیالوگ ها بین این دو باید با خط تیره (و ترجیحاً نه آندرلاین) و با جدا شدن از توصیف ها و فضاسازی ها نوشته بشن. یعنی فاصله بین خطوط رو رعایت کنید که تو هم رفته و در هم نشه نوشته شما و قشنگ بشه تفکیک داد اینها رو هم از همدیگه. توصیف های نیمه دوم رول شما کمی پخته تر و جذاب تر از نیمه اولش نوشته شده بودن. سوژه چندان خلاقانه نبود اما متفاوت تر از این بود که صرفاً عین کتاب و کلیشه ای نخستین مواجه دابی با هری رو شرح بده. من ازتون تقاضا میکنم با همین عکس یا هر عکس دیگه ای که دوست دارین یه سوژه نسبتاً خلاقانه تر بنویسین و مواردی که گفتم رو هم یک به یک رعایت کنید. مایل هستم یه تلاش متفاوت تر و بهتر ازتون ببینم. منتظرتون هستم.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۳ ۲۲:۴۶:۴۴

Paniz. T







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.