هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۱:۴۸:۲۵

E.B


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶:۲۳ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۵:۱۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۵

آن روز برایش بسیار مهم بود، بخصوص پس از آن همه انتظاری که کشیده بود.
خانواده اش در چند روز پیش، روز های بسیار پر تنشی را گذرانده بود. پدرش تا به حال این چنین عصبانی نبود و مادرش را نیز تا به حال انقدر در فکر ندیده بود. دقیقا مانند شرایطی شده بود که برای گروهبندی خواهر بزرگترش داشتند، اما با یک فرق و آن هم این بود که این بار او در این مرحله بود.

سرسرا با رنگ های چهار گروه هاگوارتز تزئین شده بود و دانش آموزان چهار گروه، هر کدام دستشان را به شکمشان که قار و قور می کرد، گرفته بودند. مدیر مدرسه، پروفسور مک گوناگال داشت با آب و تاب قوانین و موارد را برای دانش آموزان، بخصوص برای سال اولی ها، توضیح می داد.

سال اولی ها با تعجب و شگفتی به سرسرا نگاه و می کردند و گاهی از میانشان جملاتی مانند "واو!"، "چقدر باحاله..." و یا "خیلی خفنه" نیز به گوش می خورد. تا اینکه سرانجام در سرسرا با شتاب باز شد و پروفسوری که لباس زرد و خاکی ای داشت، وارد سرسرا شد...
- پروفسور مک گوناگال! کلاهو آوردم!
- اوه، نویل! متشکرم!


پروفسور مک گوناگال کلاه را چند بار با دست تکاند و رو به دلنش آموزان گفت:
- این کلاه گروهتون رو انتخاب می کنه... یعنی جایی که خونه‌تون میشه و افرادی که خونواده‌تون میشن، پس اصلا نگران نباشید، چون هر چار تا گروه عین همن!

با گفتن این جمله، بسیاری از دانش آموزان سال های بالاتر پوزخندی زدند؛ حتی خود مک گوناگال هم، لبخندی بر چهره‌ی پیرش نشست.
پس از مدتی کوتاهی، پروفسوری که شتابان وارد سرسرا شده بود، کلاه را طوری از دست مک گوناگال کشید که نزدیک بود پاره شود! اما نشد و آن پروفسور دوباره به سر میز اساتید برگشت و لیستی را برداشت که بررویش نام هایی با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود. او با صدایی لرزان که حاکی از ترسش بود، گفت:
- مری مک میلان!

دختری سیاه پوست، از میان جمعیت با قدم هایی استوار و آرام به سمت پروفسور رفت و روی صندلی چوبی ای نشست که کنار آن پروفسور قرار داشت. پروفسور با دستپاچگی کلاه را بر روی سر آن دختر گذاشت و با صدایی بلند و دستپاچه گفت:
- راستی، من لانگ باتم هستم...

که در همین حین، قبل از پایان حرفش، کلاه با صدایی نخراشیده گفت:
- هافلپاف!

جمعیت هافلپافی، برایش جیغ و دست و هورا کشیدند، تا اینکه لانگ باتم دوباره جلوی آنها را گرفت و با صدای بلند، دوباره گفت:
- فرد جرج ویزلی!

اما جوابی نشنید. دوباره آن فرد را مخاطب قرار داد و بار دیگر نعره زد:
- فرد جرج ویزلی، بیا اینجا!

اما باز هم پاسخی نشنید. دانش آموزان با هم شروع به پچ پچ کردند، که یکی از سال اولی ها که کنار فرد بود، سقلمه ای به او زد و او را از ادامه شیرجه رفتن در افکارش وا داشت.
فرد در ابتدا کمی هول شد و بعد وقتی فهمید باید برای گروهبندی برود، با خجالت و چهره ای قرمز شده، که کک مک ها درش کمی نامعلوم تر بودند، به سمت کلاه رفت و لحظه ای بعد کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

- خب، باهوشی! به شدتم هستی! گستاخم نیستی... شجاعم...

فرد در همین زمان به میان حرفش پرید و گفت:
- چرا! شجاعم! تروخدا منو تو گریفندور بذار...

تمام مشکلات و ناراحتی های پدر و مادرش سر همین بود. اینکه گروهی به غیر از گریفندور برود و حال کلاه می خواست این کار را کند... باید جلوی این اتفاق را می گرفت!

کلاه که گویی از او رنجیده خاطر شده باشد، با حالتی بغ کرده به او گفت:
- نه... تو ریونکلاو بهتر شکوفا می شی... ریـــونـــکلاو!

فرد با حالتی گنگ و در فکر بلند شد. او حال ریونکلاوی بود و پدر و مادرش را نا امید کرده بود. حال چه باید می کرد؟ چگونه باید به پدر و مادرش اطلاع می داد؟ اگر می خواست دروغ هم بگوید، ارزش های خانوادگی را زیر پا گذاشته بود، پس چگونه باید می گفت؟
در همین حین که این سوالات در ذهنش مانند ریشه های درخت، محکم تر می شد، بی توجه به دیگران به سمت میز ریونکلاو رفت و دو دستش را به سرش گرفت و آرام آرام اشک هایش، شروع به فرود آمدن از گوشه چشمانش کردند...



پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳:۳۲ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

ایزابل مک‌دوگال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۷:۰۵ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۵۳:۵۴
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 2 کارگاه داستان نویسی


با خودش می گفت: نباید می آمدم.
به دنبال دریکو بود. در دستشویی، طلسمی را اجرا کرد و دریکو طلسم را به طرف هری منحرف کرد و او حس کرد با فشار بسیار بسیار بسیار زیاد، دارد به داخل زمین می رود. سر انجام، خودش را در این دیوانه خانه، یعنی عمق دریاچه پیدا کرد.
هیولایی دریایی، با چنگال هایی به شدت تیز، دنبالش می کرد. خوشبختانه، طلسم آب شش یادش بود. تقریبا کل مساحت دریاچه را شنا کرده بود. خسته بود و از تاریکی و تنهایی دریاچه، زجر می کشید.
قلبش ایستاد. مودی، جلوی چشمش ظاهر شد و هیولا را با طلسمی کوچک فراری داد. صدایی آشنا، گفت: اوه! چه سعادتی!
ولدمورت. صدایش به قدری بلند بود که شاید کل دریاچه را فرا گرفته بود.
- بگیرش بارتی! سریع! نکشش. اون قسمتش برای منه!
وحشت.
دامبلدور. دیگر چی؟! دامبلدور طلسم بیهوشی ای را روی بارتی، یا همان مودی، اجرا کرد، دست هری را گرفت و با هم غیب شدند.
دفتر دامبلدور. خستگی به معنای واقعی...
- تو دریاچه چیکار می کردی؟!
- آخ.
بلند شد و نشست.
- نمیدانم.
مجبور بود همچین چیزی بگوید. از اینکه برای دنبال کردن دریکو باید بهانه می آورد، فراری بود. دامبلدور، با همان صدایش مرموزش، می گوید:
- او به آزکابان و تو هم به رختخواب می روید. زود باش!
- بله قربان.
و با سر دردی دیوانه کننده از آنجا می رود.



خیلی خیلی سریع داستانو جلو بردی. با این حال به نظرم آمادگی رفتن به مرحله بعدو داری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Looona در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۰ ۱۰:۲۸:۲۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۰ ۱۱:۲۹:۰۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۲:۲۶ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰

ریونکلاو

ماریا گلوسپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۶:۰۱ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۰:۳۴
از آکسفورد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
تصویر ۳ کارگاه داستان نویسی
دستشو محکم مشت کرد.سرشو پایین انداخت..قطره های اشکش روی زمین میریخت.دوباره سرشو بالا اورد و به اینه نفاق انگیز نگاه کرد.تصویر لیلی رو در اغوش خودش دید.لیلی قطعا زیباترین و خوش قلب ترین زن دنیا بود اما اون جیمز پاتر لعنتی..اه بیخیال دوست نداشت موقع دیدن چهره لیلی به اون ادم لعنتی فکر کنه.اون لیلی رو ازش گرفت..یاد شبی افتاد که ارباب لیلی رو از بین برد و برای اخرین بار لیلی رو بغل کرد..زیر لب اسم لیلی رو تکرار میکرد..دوست داشت لیلی دوباره کنارش باشه اما این غیر ممکن بود.صدای هری از پشت سرش افکارش رو پاره کرد._اوه ببخشید پروفسور _اینجا چیکار میکنی _شما اینجا چیکار میکنید؟ _فکر نمیکنم مجبور باشم برای یه دانش اموز اینو توضیح بدم.هری بدون هیچی حرفی به اینه نزدیک شد.اشکهای هری از گونه اش سرازیر شد..اسنیپ مطمئن بود که هری هم داره لیلی و جیمز رو میبینه ..




از جیمز پاتر بدم نمیاد اما خب اسنیپ ازش بدش میاد اینجا خواستم تنفرشو ازش یذره نشون بدم😁



خیلی کوتاه نوشتی، ولی نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم. فقط این که سعی کن توی داستانت با زدن اینتر یکم پاراگراف‌بندی ایجاد کنی و حتی دیالوگ‌ها رو جدا از توصیفات و توضیحاتت بیاری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۱:۰۰:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵:۲۶ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

دنیس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۶:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۱۸:۱۶ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
از ظرافت بینی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 6
آفلاین
تصویر شماره 3

دست هایش را مشت کرد و با قدم های محکمش از پله ها پایین رفت .
نگاه گذرایی به دیوارهای تارعنکبوت بسته و جعبه های خاک گرفته انداخت.
بی توجه به دیگر اشیاء درون زیرزمین به سمت شئ مذکورقدم برداشت و پارچه ی حریر رویش راکنار زد و به تصویر خود درآینه نفاق انگیز خیره شد.

ناگهان تصویر مرد سیاه پوش و خمیده به تصویر اسنیپ جوان که دخترک ظریفی با موهای نارنجی را دربغل داشت تغییر کرد.
مردمک چشمش گشاد شد و خاطراتش همچون باران برسرش جاری شد.
این زن لیلی پاتر بود. اولین عشق زندگی تاریک او..

" با لبخند به دختر مو نارنجی خیره مانده بود .
لیلی دست از بوییدن لاله های وحشی برداشت و نگاه دلربایش را به اسنیپ داد.
_ اینجا واقعا قشنگه اسنیپ ...نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که منو به اینجا اوردی!

اسنیپ لاله ی کوچکی را میان موهای لیلی قرار داد.
-اینجا زیباست اما نه به زیبایی تو لیلی عزیزم! "

لبخندی از این خاطره برلب های خشک اسنیپ نشست اما با به یادآوردن خاطره ی دیگری لبخند بر لبانش خشکید.

" با قدم های آرام به آنها نزدیک شد.
دختری که در بغل جیمز پاتر صدای خنده هایش طنین انداز شده بود همان لیلی بود؟
قطره های اشک بی اختیار از چشمانش سرازیر شدن و ازآنجا دور شد. "

با قطره اشکی که از چشمانش بر دست های سردش جاری شد به خود آمد.
لیلی پاتر هیچگاه برای او نبود و حتی خود اسنیپ باعث مرگ او شد..
باتمام این ها هنوز هم قسمتی از قلبش با فکر کردن به او میسوخت.
پارچه ی حریر را به روی آینه نفاق انگیز انداخت و با شانه های خمیده زیرزمین را ترک کرد اسنیپ هنوز کارهای زیادی برای انجام دادن داشت.


پست خوبی بود و کاملا تونست احساسات عکس رو انتقال بده. توصیف هات خیلی قشنگ و گویا بودن.
علائم نگارشی‌‌ت کمی به هم ریخته بودن که درادامه بهتر میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۸ ۲۲:۴۳:۰۱

نوکی که انجیر میخوره مرغش کجه

عشق فقط بینی ظریف ارباب


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۴۵:۳۵ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰

اسلیترین

نارسیسا مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۵۵:۱۲ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۳۱:۵۴ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
ساعت بزرگ سرسرا بازهم روی عدد سه قفل کرده بود!
مثل هرشب صدای قدم های یخ زده مرد سیاه پوش در پله ها طنین انداز میشد.
بی شک اگر کسی اورا اینگونه می دید باورش نمی شد که همان استاد درس معجون سازی اخمویشان باشد.
مردی که در این ساعات مثل ارواح سرگردان مدرسه بود شایدهم بدتر...
آخر هیچکدام از ارواح هم با این حال اورا نمی شناختند.
قدم هایش ارام بود.
یخ زده.
انگار که سال هاست در قلبش زمستانی است پر برف.
از نوک بینی عقابی اش قطره های اشک بی وقفه فرو می ریخت.
باران که نه، سیل بود آسمان چشم های سیاه چون شبش‌!
رسیده بود!
بازهم مقابل همان آینه!
جرئت بالا آوردن سرش را نداشت!
چه می شد اگر آینه دری داشت تا تو را به رویایت برساند؟!
سال ها بود که با غم از خود می پرسید و جز حسرت جوابی نمی یافت.
سرش را بلند کرد اما چشم هایش هنوز بسته بود.
سعی کرد که دوباره عطر او را به یاد آورد.
عطری که مخصوص خود او بود.
همان عطری که اولین بار در زیر درخت حیاط آن را بویید.
همان عطری که وقتی به خانه نفرین شده دره گودریک رسید در فضا پیچیده بود.
عطر گل پرپرش! غنچه نشکفته اش! لی لی!
چشم هایش را باز کرد ولی ای کاش نمی‌کرد.
تصویر آینه پتکی بود بر سرش!
آتش زیر خاکستر دل سوخته اش دوباره زبانه کشید و وجود پر عشقش را لرزاند.
+ لی لی عزیزم، آه، ای کاش باز میتونستم تورو محکم بغل کنم... لی لی عزیزم هربار که پسرت روبه روم میشینه چشماش... نه چشمای تو... لی لی اون چشمای تورو داره.. لی لی عزیزم وقتی با چشماش بهم زل میزنه میدونی چه خاطره ای یادم میاد؟ جالبه! اون روزی که برات اولین بار از هاگوارتز گفتم و تو غرق در شگفتی و شادی بودی.. لی لی عزیزم اون چشما داره قلبمو پاره می‌کنه....!
آستینش را بالا آورد و اشک خود را پاک کرد. دیگر تاری دیدگانش نمی گذاشت که به تصویر خوشحال خود و معشوقه اش در آینه خیره شود. از همان یازده سالگی که به او دل داده بود از همان وقت که او شد اسلیترینی و محبوبش عضو گروه رقیب همواره از خود می پرسید ( چرا سهم من از عشق باید حسرتِ دست کشیدن بر نارنجی موهایش باشد؟!) و حال مانند تمام آن سال ها بازهم این سوال در ذهنش بود! چرا؟!
+ لی لی عزیزم، لعنت مرلین به من، عزیزم من اگر میدونستم اون پسر، پسر توعه عزیزم هیچ وقت نمی زاشتم دست لرد سیاه بهتون برسه... عزیزم من... من... من عامل مرگ توام من پیشگویی رو به لرد سیاه گفتم....
بازهم صدای هق هقش سکوت را شکست. سوز صدایش می توانست قلعه را ویران کند اما او هدف داشت یک هدف...
+ عزیزم میدونی چرا هنوز زندم!!؟ میدونی چرا تو دنیایی که تو نیستی من دارم با زجر نفس میکشم!!؟ عزیزم بهت قول میدم دوباره نزارم چشمات بسته شه! چشمات الان پیش پسرته.. مواظب چشمات هستم لی لیِ من... مواظب پسرت هستم..
صدای گنجشک ها سکوت را شکست. نفهمید چه زمانی آفتاب طلوع کرده بود!!؟ از کی در خیالش لی لی را در آغوش گرفته بود؟! .
باید دوباره از معجون ضد خوابش میخورد. تایک ساعت دیگر کلاس داشت. کسی نباید چیزی می فهمید.
آهی کشید و برای آخرین بار به آینه نگاه کرد. فارغ از دنیای سیاهش، لی لی و سوروس با لبخند برایش دست تکان دادند.... حسرت بی پایان



خیلی قشنگ بود!
لطفا اگه قبلا تو سایت شناسه داشتی به مدیرا اطلاع بده. در این صورت نیازی به گروهبندی نداری و میتونی مستقیم برای معرفی شخصیت بری.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۲ ۱۱:۴۰:۰۸

narsisa_blackkk_malfoy


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۱۸ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰

Mj324500


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۶:۱۳ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰
از هاگوارتز🙂🌸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2
آفلاین
#16
تاپینگ ایفای نقش... مرگخواران...

(ع زبان هرمیون)
چشمام رو باز کردم، من در هاگزمید نبودم...
وایسا ببینم اینا کین؟ اینجا کجاست؟سعی کردم بشینم اما انگار... انگار...
هرمیون/دریکو؟خودتی؟
هری/برای چی میپرسی هرمیون گرنجر؟
هرمیون/اوه هری خوش حالم میبینمت خواهش میکنم کمکم کن وایسا ببینم اون... اون... روی ساعد دست چپت چیه...؟؟!!
هری/مشخص نیست ب نظرت؟تو دختر باهوشی هستی توی نقشه خیلی بهمون کمک میکردی...!
هرمیون/وایسا... تو...تو ی مرگخواری... ؟
هری/کار سختی بود پیش تو ک از تمام کسایی ک میشناسم ب جز یک نفر باهوش تری مخفی کنم میخوای بدونی اون یک نفر کیه...؟
هرمیون/اما... اما... تو پسری هستی ک زنده موند... :) ممکن نیست این درست باشه...نمیخوای بگی اون یک نفر کیه؟
؟؟ /مشخصه ک ارباب تاریکی هرمیون جین گرنجر انتظار داشتی اون دامبلدور احمق باشه؟
صدام میلرزید این جا چ خبره هری مرگخوار؟ینی این کیه چطور اخع! ؟
هرمیون/هر مرگخواری اینو میگه...
ت تو کی هستی؟
جلو تر اومد، اون...اون... رون بود... اما چطور ممکنه... این فقط یه خوابه من مطمئنم... :))
نمیتونستم چیزی بگم...یهو بیهوش شدم...با صدای آشنایی ب هوش اومدم... اون کسی نبود جز...
دراکو مالفوی اما اون ازم متنفر بود چطور؟
هری و رون مرگخوار باشن؟...
من دیگه نمیتونم ب کسی اعتماد کنم..
اما دیگه دوستی جز دراکو ندارم‌:)
وقتی ب اون روز فکر میکنم میفهمم... ‌:)
اما ی موضوع دیگ عم هس ک...
اون روز ی دختر ریز اندام اونجا بود...
ب نظرتون چ کسی میتونه باشه؟!


لطفا به پیام شخصی‌ای که براتون ارسال شده مراجعه کنین.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۸:۵۹:۰۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶:۱۴ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور

رکسان ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸:۱۰ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۵:۰۰
از هـ‌اگـ‌وارتـ‌ز:))
گروه:
گریفیندور
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 18
آفلاین
تصویر شماره 11
15 سال بعد... :)
هری و همسرش هرمیون در اتاق نشیمن نشسته بودن هرمیون کتاب جدیدی ک از کتابخانه گرفته بود را مطالعه می‌کرد انگار پس از سال های سال کتاب جدیدی را دیده باشد!
هری هم مجله را با بی حوصلگی ورق میزد!
هرمیون/اوه هری اون... اون دابی نیست و کنارش تون کیه...؟
هری جلویش را نگاه کرد... بله او دابی دوست کوچک و مهربان هری بود اما آن جن خانگی دیگر که بود...؟! انها آنجا چ کار می‌کردن...؟
هری/امم... سلام دابی تو خوبی... ؟اون کیه کنارت...؟
؟؟ /وینکی سلام کرد قربان اسم من وینکی بود. همسر دابی شما منو تو عمارت مالفوی دید.یادتون قربان؟
دابی/قربان! دابی و وینکی کار مهمی با شما داشت!
دابی بی قرار بود!
هرمیون/دابی چ اتفاقی افتاده؟چرا اینقدر نگرانی؟
هری/دابی میتونی ب منو هرمیون بگی چی شده ما کمک میکنیم بهت:)
وینکی/دابی! قربان گفت بگو اگه نگی تو جن خونگی بد!
هرمیون/ام...وینکی آروم باش!
دابی ک بیشتر از باقی اوقات رنگش پریده بود! هر چند رنگی نداشت اما آنها هرگز او را در این حد مضطرب ندیده بودن!!آیا چ شده بود؟ چرا دابی مثل دفعه ای شده بود ک لرد سیاه برگشته بود!
دابی/هری پاتر و هرمیون هاگوارتز و پروفسور هری و همسرش هرمیون در اتاق نشیمن نشسته بودن هرمیون کتاب جدیدی ک از کتابخانه گرفته بود را مطالعه می‌کرد انگار پس از سال های سال کتاب جدیدی را دیده باشد!
هری هم مجله را با بی حوصلگی ورق میزد!
هرمیون/اوه هری اون... اون دابی نیست و کنارش تون کیه...؟
هری جلویش را نگاه کرد... بله او دابی دوست کوچک و مهربان هری بود اما آن جن خانگی دیگر که بود...؟! انها آنجا چ کار می‌کردن...؟
هری/امم... سلام دابی تو خوبی... ؟اون کیه کنارت...؟
؟؟ /وینکی سلام کرد قربان اسم من وینکی بود. همسر دابی شما منو تو عمارت مالفوی دید.یادتون قربان؟
دابی/قربان! دابی و وینکی کار مهمی با شما داشت!
دابی بی قرار بود!
هرمیون/دابی چ اتفاقی افتاده؟چرا اینقدر نگرانی؟
هری/دابی میتونی ب منو هرمیون بگی چی شده ما کمک میکنیم بهت:)
وینکی/دابی! قربان گفت بگو اگه نگی تو جن خونگی بد!
هرمیون/ام...وینکی آروم باش!
دابی ک بیشتر از باقی اوقات رنگش پریده بود! هر چند رنگی نداشت اما آنها هرگز او را در این حد مضطرب ندیده بودن!!آیا چ شده بود؟ چرا دابی مثل دفعه ای شده بود ک لرد سیاه برگشته بود!
دابی/هری پاتر و هرمیون هاگوارتز و پروفسور مکگوناگال ب شما نیاز داشت!
هری/برای چی!
وینکی/قربان...
هری/چی شده وینکی؟
وینکی/دلفینی برگشت! قربان برگشت!
وینکی و دابی بی نهایت مضطرب شده بودند! اما دلفینی ک بود؟!هری احساس کرد ناگهان رنگ از رخسار هرمیون هم افتاد! اما چرا؟ تنها چه چیزی می‌دانستند ک او نمی‌دانست!؟
هری/دلفینی دیگه کیه؟
هرمیون/آه... هری شواهد میگن... ولدمورت و بلاتریکس لسترنج یه دختر داشتن...!
هری/اما... اما... نه این ممکن نیست!!!
دابی/هری پاتر باید ب هاگوارتز اومد...! اونجا ب هری پاتر و همسرش احتیاج بود!
ناگهان چشم های هری سیاهی رفت...!
و چشمانش را باز کرد آه هری در حال خواندن مجله ب خواب رفته بود...! اما... پس چرا جای زخمش میسوخت...! چ اتفاقی داشت می افتاد...!؟



یه تیکه از پستت دوباره تکرار شده بود که فکر می‌کنم حواست نبوده. خیلی بهتر می‌تونستی بنویسی و تقریبا اتفاق خاصی تو پستت نیفتاده، با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.
فقط یادت باشه که برای نوشتن دیالوگ به جای علامت "/" از دو نقطه " : " استفاده کن.

تایید شد.

مرحله بعدم که خودت رفتی.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۸:۵۳:۲۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۰۲ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

گریفیندور، محفل ققنوس

چارلی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۶:۴۵ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۰:۱۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 26
آفلاین

☆☆☆

روی تختش دراز کشیده بود، به خاطرات سال پیشش در هاگوارتز افتاد. هرچند که اتفاقات زیاد خوبی درش نیفتاده بود! از داستان پروفسور کوییرل گرفته اخم های دائم در هم رفته پروفسور اسنیپ! هری غرق در فکر شده بود، که ناگهان صدایی جیغ جیغو او را به خود آورد...

-دابی سلام کرد قربان!

هری با تعجب و وحشت سرش را برگرداند و موجود زشتی را دید که چشمانی بزرگ و گوش هایی دراز داشت. هری وقتی او را دید هول خورد و چند قدم عقب تر رفت و بعد با صدایی که رگه هایی از وحشت درش وجود داشت، گفت:
-سلــــام! تو چی هستی؟ اینجا چی کار می کنی؟

دابی سرش را تکان داد و بعد با صدایی دلسوز، گفت:
-دابی برای این اینجا آمد... که هری پاتر را ببیند... و ازش کمک بخواهد...

هری کمی از وحشتش کاسته شده بود، با صدایی آهسته که مبادا دورسلی ها متوجه آن دو شود گفت:
-آروم تر، آروم تر دابی! چی کار داری با من؟
-آه، قربان ببخشید... دابی جن بد... دابی جن بی تربیت...

دابی بر سر خود می زد و بر خود ناسزا می گفت، هری کمی جلو رفت و دست های دابی را گرفت و بعد با صدایی آرام گفت:
-هیــــس! دابی کارت رو بگو، تو جن خوبی هستی؟

دابی دست از زدن و گریه کردن برداشت و با حالتی امیدوارانه ای گفت:
-دابی جن خوبیه! دابی جن خوبیه!
-آره دابی، حالا کارت رو بگو!
-دابی می خواست به هری پاتر بگه، بگه که... کمک برای آزادی بخواد! لطفا!

هری سریع جلوی دهان او را گرفت و بعد با صدایی که اضطراب درش موج می زد، گفت:
-آزاد شی؟ چطوری آزاد شی؟
-هری پاتر می خواد به دابی کمک کنه! چه افتخاری! چه افتخاری!
-هیــــس، هیــــس! آروم چی کار کنم که آزاد شی؟
-دابی یک تکه لباس می خواد... لطفا قربان!

هری به سمت کشوی لباس هایش رفت، اغلب لباس هایش لباس های پاره و پوره دادلی بود. او بالاخره یک تکه لباس را درآورد. یک جوراب با سوراخی خیلی بزرگ بود. او جوراب را به او داد و بعد با صدایی پر از استرس گفت:
-اینو بگیر دابی و سریع برو!
-هری پاتر دابی رو کمک کرد؟ ولی از دابی ناراحته، آیا؟
-نه فقط سریع برو! دابی... چیز...جن خیلی خوبیه!
-ممنون هری پاتر!

و بعد دابی با یک بشکن رفت و در همین حین عمو ورنون در اتاق هری را باز کرد و با عصبانیت گفت:
-نصفه شب، یادت اومده لباسات رو مرتب کنی؟ بگیر بخواب!

و بعد با عصبانیت در اتاق هری را بست و هری به سمت تختش رفت و به دابی و اتفاقات آن روز فکر کرد. مثل اینکه دنیای جادویی با هری ناسازگاری دارد!


هرچند آزاد شدن جن خونگی نیاز به گرفتن لباس از صاحب خودش داره، اما خوب نوشته بودی.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۵ ۱۴:۳۵:۵۵

اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۲۳:۲۷ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰

Ywsin_m


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۷:۱۲ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۱۰:۰۱ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۸: نامه به دامبلدور
«بالاخره رسید.»
هنگامی که در حال نوشیدن قهوه داغ بود.
به اطراف نگاهی می اندازد و با حالت شعف توام با التماس و البته خشم به افراد درون تابلو خیره میشود.
سالها میگذرد و آنها میدانند که باید چه کنند.
پس از آنکه دامبلدور را تنها گذاشتند او سراسیمه به دنبال کلاه گروهبندی میگردد.
باورم نمیشود.
پیرمرد خردمند یا کودکی لجباز؟
آری هیجانات و احساسات ماگل و جادوگر نمی‌شناسد.بر شما چیره میشود ‌. سیطره پیدا میکند.
گویی که تمام سلول های بدنتان را پر کرده است.ولی در عین حال احساس نیستی در وجود میکنید.
حقیقتی است.دامبلدور همیشه به احساساتی بودن خود معترف بوده.و گمانم همین ویژگی او را تبدیل به دامبلدور کرده است.
هیجان؛
جوشش گرداب در درون وجود او که از وجود نیک او بر می آید و یا
شعله آتش در وجودش که از بطن پلید و تشنه قدرت او بر میخیزد.
کمی مکث ای مرد بزرگ.کمی درنگ.
نفس عمیقی میکشد و سعی میکند بر خویش تسلط پیدا کند.
شاید زود قضاوت میکنیم هر چه نباشد ما نظاره گر ماجراییم نه آگاه.
احتمالا دامبلدور منتظر خبر مهم و حیاتی بوده که الآن به تکاپو افتاده است.
کلاه گروه بندی را فرا میخواند.
و زیر لب به او میگوید:
« نامه ویژه،خودت بهتر میدونی چکار کنی»
طولی نمی‌کشد که شمشیر گریفیندور پدیدار میشود.
نامه ویژه،از سوی چه کسی میتواند باشد؟ وزارتخانه یا دادگاه یا مدرسه ای دور از جزیره یا زندان آزکابان؟
کسی چه میداند.
(آخری محض خالی نماندن گزینه ها بود.جدیش نگیرید.)
آرام شمشیر را در دست می‌گیرد و به بیرون می‌کشد.
به گونه ای اینکار را انجام میدهد گویی روی صحنه تئاتر در حال اجرای نمایش است.
پیرمردی که تا دقایقی قبل از شدت هیجان و عجله دستانش به لرزه افتاده بود(البته که میانسالیِ رو به پیری او هم در این امر بی تاثیر نیست)
حال به آرامی اقدام به باز کردن نامه با شمشیر میکند.
نکته این جاست که او در هر دو حالت میخواهد از این جریان زندگی لذت ببرد با کندی ها و تندی ها.
اشتباه برداشت نشود مقصود ما فقط خوشحالی به معنای زدن لبخند نیست.بلکه حال خوش است.
اگر چه میتواند نمود لبخند و یا اشک به خود بگیرد.
نامه گشوده شد.
خب تبریک میگویم حدسش را نمیزدم.
چهار چشمی نگاه خیره با گوش فرا دادن به موسیقی که ما را به وجد آورد تا نامه ویژه دامبلدور، جادوگر بزرگ در همه اعصار را ببینیم و زمانی که گمان کردیم این نامه که این مرد را به شور درآورده احتمالا در مورد اتفاق بزرگی در عالم جادوگران است..
با نامه ای از نیکلاس فلامل روبرو میشویم.
بله باز کردن نامه با شمشیر گریفیندور طلسمی بود که او روی آن ایجاد کرده بود.
البته نباید از این مرد بزرگ به راحتی بگذریم.هیچ نباشد فردی است که عمر خویش را صرف کیمیا کرده و سنگ جادو را خلق کرده است.
میگویند او هشتمین استاد بزرگ دیر صهیون است.
و در عرفان کابالا در درجات بالاست.
حرفم را پس میگیرم هر که جای دامبلدور بود پس می افتاد.
چندی پیش او در ساخت برخی طلسم های محافظت از هاگوارتز به مشکل برخورده است و آن را از استاد خود میپرسد.
و خب فلامل هم با عطوفت اورا در این مسیر راهنمایی میکند.
یعنی قاعدتاً نامه باید پاسخ به سوالات او باشد که در برخورد اول کنترلش را از دست میدهد.
ولی اینطور نیست نیکلاس فلامل جویای حال آلبوس میشود و از او تقاضا می‌کند گیاه نادر پترنیت را برای او بیابد و بفرستد.
آری همین.چهره دامبلدور بعد از دیدن نامه دیدنی است.وقتی کشتیهایش با آتش وجودش میسوزد و در همان گرداب درونش غرق میشود.
اما اجازه بدید اورا ببینیم.
من که دیگر باورم نمیشود شور در او بیشتر شده و گونه هایش سرخ میشود گویی بهترین خبر را به او داده باشند.
و اما چرا؟
او از این که استاد از او کمک خواسته خرسند است و در پوست خود نمی‌گنجد.
و لحظه شماری میکند که به یاری او بشتابد.
«یک نامه پیوست شده»
گویی اشتباه کردیم.فلامل جواب آلبوس را هم داده است و شاید می‌خواسته واکنش او را ببیند.

«آلبوس عزیز باید به صراحت اعلام کنم کمی در توانایی هایم دچار تردید شده ام و نمیتوانم پاسخی برای مسائل شما بیابم»

دوباره.
مارا بگو که امیدوارشدیم.
سرنوشت اینچنین است.
از بزرگترین جادوگران هم که باشی باز هم مسائلی هست که در پاسخ به آن ناتوانی. زیرا انسان به ذات موجود ناتوانی خلق شده.

اما دامبلدور با صورتی پر شور و نگاهی به تابلوهای خالی قهوه سردش را هورت میکشد.


داستان متفاوت و قشنگی بود.

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۵ ۱۱:۳۲:۵۵

𓄂𓀛Ywsin𓀛𓆃


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۲۸ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰

هافلپاف

رامودا سامرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۵:۳۴ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۷:۵۸
از رفتارت خجالت بکش!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 20
آفلاین
تصویر شماره 11 داستان نویسی

روی تخت کهنه اش دراز کشیده بود و بی حرکت به سقف نم داده ی اتاقش نگاه می کرد.
چشماش رو بست و خودش رو توی هاگوارتز تجسم کرد؛ جایی که اون رو به چشم یه موجود چندش آور نمی دیدن و برعکس ، بهش احترام میذاشتن.

توی همین فکرا بود که صدای آژیر آمبولانس، باعث شد چشماش رو باز کنه. از کنار پنجره، به بیرون نگاه می کنه و مهمون دورسلی ها رو می بینه که روی برانکارد ، بیهوش افتاده و از طرفی دیگر هم صدای جیغ و فریاد های خانواده دورسلی و همسر اون خانم رو میشنوه.
با مشاهده اون صحنه، ناخودآگاه لبخندی روی لبش می شینه.

ناگهان موجودی کریه رو در گوشه ای از اتاق می بینه و جیغ زنان از جا می پره و تازه متوجه میشه که چرا زن بیچاره سکته کرده!
- تو ... چی هستی؟
-اینجور که شما ترسیدین قربان ، جن هستم ! البته در واقع جن هستم، ولی اونجوری که فکر می کنید نه.
-چرا اومدی اینجا؟
-راستش ... خجالت می کشم بگم قربان!

هری پیش خودش فکر کرد که چیزی اعجاب آور پیش و رو دارد که این جن خانگی درباره گفتن آن دودلی می کند؛ دقیقا مثل غافلگیری سال پیش.
-راحت باش! هر چی بخوای می تونی بگی.

جن خانگی از زیر لباسش ، یک جوراب راه راه قرمز و جورابی دیگر که رنگ آبی ساده داشت را به طرف او دراز کرد.
-میشه زحمت شستن اینارو برام بکشین؟ آخه صاحبای من نه جوراب نو بهم میدن ، نه اینارو می شورن برام .
-چرا خودت نمی شوری؟!
-آخه اربابم اجازه نمی ده ! می گه اگه چیزای نو یا تمیز داشته باشم، پررو میشم ؛ البته بهونه ست! آخه اگه از اونا لباس بگیرم آزاد میشم.

هری که ضدحال خورده بود، دستش را به فرق سرش کوبید و از حال رفت!

شروع پستت خوب بود و تا نیمه‌هاشم خوب جلو رفتی، اما آخرش یکم سریع و ناگهانی بود. با این حال برای عبور از این مرحله آماده‌ای.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۴ ۲۱:۴۲:۳۷

خیلی بی احساسی!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.