هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:  Fateme_sh_194    1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۵۱ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹

mohammadali.sa


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۰:۰۹ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۰:۵۳ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۷ هری و اسنیپ:

--------------------

- هری! چند بار باید بهت بگم؟ پدر و پسر هر دو گستاخید!
- من باید چندبار بهت بگم؟ پدرم مرد شریفی بود!
- اون هم مثل تو گستاخ بود!
- نه نبود!
- اگر تو هم مثل اون گستاخ نبودی اون روز تو کلبه بهم حمله نمی کردی!
- عه؟ چرا خودت رو نمی گی؟ تو فقط به خاطر مادرمه که اینطور می گی!
- سکتوم سمپرا!
- ریلاشیو!
-هری! ای پسره احمق! تو چیکار گردی؟
- حقت بود! هیچ کس حق نداره از پدرم اینطور حرف بزنه!
هری راه خود را کشید و رفت. اسنیپ از درد به خود پیچید؛ او که خون زیادی ازش رفته بود، از حال رفت.

---
پاسخ:

سلام! به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش اومدی.
اولین نکته‌ای که توی داستانت به چشم می‌خوره، سریع بودن وقایع هستش. احساس می‌کنم با وقت بیشتری گذاشتن می‌تونی خیلی داستان بهتری رو ارائه بدی. و نکته‌ی حائز اهمیت توی این مرحله سنجش خلاقیت شماست. این‌که چقدر می‌تونید بدون شکست چارچوب شخصیت‌های دنیای جادوگری، اتفاقات جالب و جدید پدید بیارید.

در نتیجه ازت می‌خوام یک‌بار دیگه تلاش کنی. این بار از روی اتفاقات سریع نگذری و به جزئیات توجه بیشتری بدی و با یه داستان خلاقانه‌تر پیشمون برگردی. فعلا...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۲۳:۲۰:۳۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۲۰ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹

Biggg


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۸:۴۷ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۸:۴۴:۲۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۰

روز و روزگاری بود. هری به همراه هاگرید در حال عبور از کوچه دیاگون بودند. هری در یکی از تمرین های مدرسه جارو خودش رو اتفاقی در اثر یک ورد نابود کرد.

هری و هاگرید به دنبال مغازه ای بودند که جارو های خیلی خوبی داشته باشه، و البته قیمت هاش هم مناسب باشه. در همون کوچه یک زن عجوزه بود که مشغول دید زدن هری و هاگرید بود.

هری مغازه ای پیدا کرد که جارویی داشت به نام نیمبوس ۲۰۲۰ که خیلی از شاگردها و آدم ها آرزوی داشتن اون جارو رو داشتن. از اونجایی که هری هم بچه مایه دار بود، هیچ غم و غصه ای نداشت. هری وارد مغازه شد و قیمت جارو رو پرسید که قیمت نسبتا گرانی داشت.

هری خواست که پول رو بدهد که یک زنی عجوزه و پیر اومد، دست کرد داخل جیب هری و پول های هری رو دزدید.

ولی هری به کمک هاگرید سوار بر جارو شد که سریع بزن و پول رو پس بگیرن جارو شکست چون تحمل وزن هاگرید رو نداشت. و مغازه دار هم شروع به داد بیداد زدن کرد. هری با پاهای پیاده شروع به دویدن به دنبال اون زن عجوزه کرد که زن به بن بست خورد. هری هم کم نیاورد و چوب دستی عجوزه رو با یک ورد جادویی پخش زمین کرد. زن پول هری رو روی زمین انداخت ولی بعد از اینکه این کار رو کرد ناگهان اون زن گفت:
- هری سلام تو رو رو به پدر و مادرت می رسانم...

بعد این اتفاق هری خیلی شوکه شد که اون زن کی میتوانست باشد ولی هیچوقت نفهمید و این راز رو همیشه پنهان کرد.

----
پاسخ:

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدین.

خلاقیتتون خیلی بامزه بود. یه چندتا اشکال املایی دیدم که با بیشتر خوندن و تمرین کردن حل میشن.

نقل قول:
هری خواست که پول رو بدهد

لحن توضیحات نوشته ها باید یکدست باشه. یعنی اگر قراره محاوره باشه و توش از "رو" استفاده بشه باید تمام پست به این شکل باشه. اگر قراره نوشته مون به صورت ادبی باشه و توش از "بدهد" استفاده کنیم پس کل توضیحات نوشته مون باید به صورت ادبی باشه.

خوب بود. می تونید با یادگیری نکات جدید توی بخش ایفای نقش و تمرینشون خیلی خوب تر هم بشین. پس...

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط Biggg در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۰:۵۰:۵۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۱:۲۱:۴۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۱:۲۳:۳۳
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۱:۳۳:۲۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۱:۱۲ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین

دراکو مالفوی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۱:۱۳ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۸:۱۳
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 22
آفلاین
تصویر کوچک شده

قطره های باران بر روی زمین می چکیدند و تمام خیابان ها را از دست بدی ها پاک میکردند... دقیقا میشد بوی باران رو استشام کرد فقط اگه در خطر نبودی!
باران و بوی عرق مرگخواران نفس کشیدن را سخت میکرد... تا چند دقیقه قبل امیدی بود.. ـولی الان ان امید از دست رفته بود.. خودش را سر زنش کرد! به خاطر اشتباه او الان همه در خطر بودند...

از میان جوب های گل گذشتن... از کنار دیوار ها هم گذشتند.

دیگر میشد مقصد را دید...«کاخ مالفوی ها» بله کاخ دشمن قدیمی و رقیبش...دیگر راه فراری نداشت...

-اومد؟!
صدای دراکو بود...که از خوشحالی به بالا و پایین میپرید و زلزله ایجاد میکرد...که در این قسمت پدر دراکو تصمیم گرفت او را از این کار منع کند...که فهمید اگر نصیحتش بکند...هم داستان مارا خراب میکند و هم ان دیالوگ اگه به بابام گفتم را تکرار میکند...و کلا فرضیه داستان رولینگ را زیر سال می برد

پس پدر دراکو به خاطر این دلیل بسیار قانع کننده تصمیم همینطوری بی تفاوت رد شود.

هری که این وضعیت را دید...رو به هرمیونی و رون کرد و گفت:
-من یه فکری دارم!


نقشه هری با دقت طراحی نشده بود...و هری بلکه نمی ترسید بلکه خوشحال بود که چند نفر را در این راه فدای خودش یعنی پسر برگزیده کند...
پس چرخی صد هشتاد در جه زد و گفت...من هری باهوشم قشنگ عین خرگوشم...هر موقع کاری ندارم سر به سرت میذارم...
بله نقشه اش کار کرد دراکو عصبانی و با تمام قدرتش عین دریر در زمین فرم رفت و کاخ مالفوی ها را منحل کرد.


________

سلام.
متنت از دو قسمت کاملا نامربوط تشکیل شده. تا قبل از اولین دیالوگ، یه فضاسازی سرد و دلهره آور رو داریم. همه چیز کاملا جدیه. از اون جا به بعد یک دفعه داستان کاملا کمیک و کاریکاتوری می‌شه. اون فضاسازی هیچ کمکی به بخش دوم داستان نمی‌کنه. اما نکته‌ی مثبت این‌جاست که هر کدوم این دو قسمت رو اگر جدا از هم و به تنهایی در نظر بگیریم، خوبن! هم تصویرسازی‌های بخش اول هم شوخی‌های بخش دوم.
قطعا در ادامه این اشتباه رو تکرار نمی‌کنی تا نوشتت هدر بره و در جای خودش از توانایی انتقال و برانگیختن احساسات نوشته هات استفاده می‌کنی و در جاش از توانایی طنز نویسیت.

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: کلاه گروه بندی!


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱ ۱۶:۱۱:۵۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰:۱۸ جمعه ۳۰ آبان ۱۳۹۹

Oliver.w


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۷:۵۷ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۰۵:۵۳ دوشنبه ۳ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره 16

نزدیک های غروب آفتاب بود، هنوز حدود چهار ساعت تا رسیدن به مدرسه باقی مانده بود ولی این ساعت برای این سه دوست زمانی بسیار بسیار طولانی بود...
جیمز نگاهی به سیریوس انداخت و گفت:
-بچه ها شما حوصلتون سر نرفته؟
سیریوس و لوپین سرشان را برای تایید تکان دادند که سیریوس گفت:
-من یه نقشه دارم ولی یکم خطرناکه.
هرسه به هم نگاه کردند و سپس زدند زیر خنده، چون خطر برای این سه دوست همیشگی معنایی نداشت...
سیریوس ادامه داد:
-جیمز یادمه تو توی کیفت یه مقدار ترقه آورده بودی درست میگم؟
ریموس و جیمز که نقشه سیریوس رو متوجه شده بودند خنده ای کردند و با کمک هم کیف قهوه ای جیمز را باز کردند.
ترقه ها را از کیف در آوردند و به سمت پنجره چوبی که در سمت راست جیمز بود حرکت کردند.
سیریوس با لبخندی شیطانی ترقه ها را روشن کرد و رها کرد.
چند ثانیه بعد صدایی وحشتناک در تمام قطر پیچید و قطار ایستاد. سیریوس، جیمز و ریموس با هم در حال خندیدن بودند که پروفسور مک کونگال سر رسید و این اتفاق خوبی نبود!
پروفسور با حالتی عصبانی گفت:
سیریوس، جیمز و لوپین انگار باز هم دردسر درست کردین درسته؟
سه پسر شروع به خندیدن کردن که پروفسور چنان ضربه ای به کله آنها زد که خنده هایشان تمام شد:
-پروفسور ببخشید قول میدیم دیگه از این کارا نکنیم.
پروفسور لحظه ای درنگ کرد و گفت:
-شما صد و بیست بار قول دادین که شیطنت نکنین ولی باز هم قولتون رو شکستید، مدیر مدرسه باهاتون کار داره.
این اتفاق خیلی بدی بود چون تنها کسی که میتوانست حریف این سه غول شود دامبلدور مدیر مدرسه بود.
پروفسور گوش هرسه رو کشید و آنها را سمت در کوپه هدایت کرد:
-امروز مجازاتتون اینه که تا وقتی به مدرسه برسیم در کوپه آخر بدون هیچ وسیله ای بمونین.
خبر بدی نبود حداقل از این بهتر بود که آنها را از هم جدا کنند.
در کوپه آخر:
جیمز روبه بقیه کرد و گفت:
-بچه ها نظرتون چیه رسیدیم مدرسه به مدیر چی بگیم؟
ریموس از روی صندلی چرم قهوه ای بلند شد و گفت:
-من میگم بازم قول بدیم.
سیریوس خنده ای کرد و گفت:
بگیم کار اسنیپ بود.
جیمز ضربه ای به سر آن دو زد و گفت:
-من میگم بهتره بگیم که اگر زندانیمون نکنند قول میدیم سرویس بهداشتی ها رو تمیز کنیم.
جیمز با صدای آرامتر گفت:
-ولی ما اسنیپ رو مجبور به انجام این کار میکنیم.
هرسه خنده ای کردند و به آسمان تیره شب خیره شدند.



____

پاسخ:

سلام. داستان بدی نبود. قطعا می‌تونی بعد از ورود به ایفای نقش و نوشتن بیشتر بهتر از این هم بشی. فقط برای این که خوندن پست‌هات راحت‌تر بشه، بین بندهای مختلف یا بین دیالوگ و توضیحات بعدش، به جای یکی، از دو بار اینتر بزن.

تایید شد!
مرحله‌ی بعدی: کلاه گروهبندی.


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳۰ ۱۸:۱۶:۰۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۴۰:۱۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹

میراندا فلاکتون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۰:۴۰:۱۲ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۹
از هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 41
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 82/wp_inquisition_col.jpg

دراکو دستی به سرش کشید و موهاشو مرتب کرد. اروم وارد کتابخونه شد.
جینیِ دوستداشتنی روی صندلی نشسته بود و کتاب بزرگی رو دستش گرفته بود.
دراکو اروم اروم نزدیکش شد.
نگاهی بهش انداخت و با خودش فکر کرد اگه خبر این کارش به گوش پدرش برسه چه بلایی سرش میاره...
دراکو تمام فکر های منفی رو از خودش دور کرد و جعبه ای که تو دستاش داشتو محکم فشار داد
سرفه ای نمادی کرد که باعث شد چشمای اشک الود جینی رو به خودش جلب کنه...
چرا گریه میکرد؟
دراکو با عجله خودش رو به جینی رسوند..
دراکو-جینی...چرا گریه میکنی؟ه؟نکنه باز بابات برات پولتوجیبی نفرستاده ها؟هه.. میخوای من بهت پول قرض بدم؟!
با دیدن عنوان کتاب پوزخندی زد و گفت: همه ی شما ویزلی ها عاشق ماگل ها هستید نه؟
جینی با چهره ای مبهوت به دراکو نگاه کرد. انجا بود که متوجه کتاب در دستش شد(شناخت زندگی ماگل ها)
جینی - برو بابا دلت خوشه...پولم نمیخوام...برو گم شو...یعنی تو کتابخونه هم نمیتونم از دستت راحت باشم؟
-ای بابا...حالا بگو ببینم چی شد که اینجوری زار میزنی؟
- چرا فکر میکنی بهت اعتماد میکنم؟!
-چون من متفاوتم ویزلی
جینی سری از روی تاسف تکان داد و بعد از مدتی گفت:
-امروز هری رو با چو دیدم... جدیدا خیلی با هم جور شدن... یعنی تا الان متوجه علاقه ی من به خودش نشده؟!
و شروع کرد به گریه کردن
دراکو با صورتی بی احساس ایستاده بود و به جینی نگاه میکرد اما در درونش جنجالی به پا بود.
با خود گفت: چرا همش هری و دوستاش جلوی کارامو میگیرن؟
سریع بدون گفتن هیچ حرفی به طرف اتاق خودش و گراب و گویل رفت.
توی دلش هرچی میتونست به هری بدو بیراه گفت....
اما بعدش پشیمون شد و سریع برگشت به طرف کتابخونه
میخواست همه چیزو به جینی بگه
اما وقتی رسید دیگه دیر شده بود...
جینی رفته بود...
دختر مورد علاقه ی او

---
پاسخ:
سلام، به کارگاه خوش اومدی.
با توجه به این‌که قبلاً توی ایفای‌نقش عضو بودی، نیازی به شرکت توی کارگاه نیست و می‌تونی مستقیم با نوشتن معرفی شخصیت توی تاپیکش دسترسی‌هات رو بگیری.
موفق باشی.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۶ ۹:۴۷:۲۱
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۶ ۱۰:۱۴:۵۹

Ravenclow for ever
Hp


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳:۳۶ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

رز وکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۳:۵۱ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۴:۳۱
از وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 29
آفلاین
تصویر کوچک شده

« بسم الله الرحمن الرحیم »
_هی هولم نده .. با توام میگم هول نده به اندازه کافی ردای خوشگلم گِلی شده حیف اون همه گالیونی که بخاطرش دادم.
بعد چوب دستیش رو دوبار تکون داد و گفت:
.Arrêter la pluie(متوقف کردن باران)
_ نه نشد بزار دوباره امتحان کنم Arrêter la pluie اه معلوم نیست چرا این چوب دستی لعنتی کار نمیکنه مطمئنم که اون پیرمرده منو فریب داده.
حق با اون بود بارون شدیدی اون بیرون بود و رداهای مشکیمون خیس خیس بودن هممون مثل موشای آب کشیده شده بودیم یکی باید این بارون رو متوقف میکرد !!
ولی با این حال بازم مجبور بودیم پشت سر هم توی سه صف منظم قدم برداریم؛منتظر بودیم تا ببینیم دقیقا قراره با چی روبه رو بشیم!!
دلیل این همه نامه و دعوت چیه و چرا ما اینجا دعوت شدیم.
یکی از بچه ها که بنظر میومد اسمش رون هست رو به من کرد و گفت:
"نکنه قراره امتحان ورودی از ما ها بگیرن؟!
وای نه من اصلا حوصله امتحان ندارم، این واقعااا بدترین تصمیم عمرم بود،من نباید پامو تو این قلعه ی لعنتی میذاشتم"
من: اوضاع واقعا خرابه،باید بهمون حداقل اطلاع میدادن چندتا ورد چرت حفظ کنیم.
_اه بیخیالش فکر کردن بهش مضطربم میکنه، میگم به نظرت ممکنه پشت اون در یه غول سه سر باشه یا شاید هم یه اژدها ؟!!
+ آره چرا که نه از همچین جای مرموزی بعید نیست شاید هم بدتر از اونام وجود داشته باشه.
_راستی من رونالد ویزلی هستم میتونی منو رون صدا بزنی اهل بریتانیام دو تا برادر دوقلو دارم به اسم فرد و جرج شاید اگه بگم بزنی زیر خنده ولی یکی تو گروه هافلپافه و یکی ریونکلاو کلا با هم تفاوت دارن اصلا شباهتی ندارن با هم، و یه برادر بزرگتر به نام پرسی اون ارشد گریفیندوری هاست ما ها کلا با هم فرق میکنیم این دفعه فک کنم شاید من هم بیوفتم گروه اسلایترین.
و اینم یادم رفت یه خواهر کوچولوی لوس ننر هم به نام جینی دارم.
+اوه خوشبختم،من هم هری هستم،هری پاتر از نیویورکم، با خاله ام و شوهر خالم با اون سیبیل فر طوسی رنگش و پسر خاله ی مزخرفم یعنی دادلی زندگی میکنم.
تا حالا بریتانیا نیومدم حتما جای خیلی خوبیه .. مگه نه ؟
" اون هری پاتره؟! هری پاتر جوان ؟! پسر جیمز پاتر ؟!
پسری که زنده موند؟!
نه امکان ندارررره !!! "
این صدا توجه همه رو به خودش جلب کرد.
کم کم این پچ پچ ها بلند شد.
وای نه داشتم از خجالت ذوب میشدم .. تیکه های ریز عرق پیشونیم رو پوشانده بود و موهام بهم ریخته شده بود ..
بعضی ها با نفرت و بعضی ها با تعجب به من نگاه میکردن نباید زیاد خودم رو تابلو کنم و زیادی تو مرکز توجه باشم.
یه لحظه خیلی ناگهانی یه دود بنفش همه جا رو پر کرد یه زن میان سال با کلاهی بلند به رنگ سبز و صورت پر چینو چروک با ردای بنفش رنگ جلومون سبز شد حسابی لباس هاش رو ست کرده بود شده بود یه بادمجون کامل !!
واو جلل خالق به حق چیز های ندیده و نشنیده این .. اینجا .. چطوری شد؟!
باز هم خداروشکرحواس همه پرت شد.
چرخیدمو به رون گفتم:
+ رون این کیه؟ به قیافه اش میخوره حدود 60 سالش باشه.
_این پروفسور مک گوناگله،نه بابا چه 60 سالی من شنیدم که میگن 120 سالشه هنوز این بهتره بابا میگن دامبلدور 1340000 سالشه !!
شایدم بیشتر .. !
+واو درکل روحیه ای پر جنب و جوشو شادی داره.
_(رون آب دهنش را قورت میده)خدا میدونه چه بلایی قراره سرمون بیاد ..
زن میان سال چوب دستیش رو دو مرتبه تکان داد و گفت:
_ ارکیدیوسorchideous(بارش گل).
بعد از همه جا گلای رنگارنگی شروع به باریدن کرد.
خیلی زیبا بودن یعنی ما هم میتونیم از این کارا انجام بدیم؟!
_ سال اولی ها سلام،من مینروا مک گونگال هستم به هاگوارتز خوش اومدید امیدوارم اوقات خوشی رو اینجا سپری کنید. "
+ پروفسور مک گوناگل .. پروفسور اسم این وردی که خوندید چی بود؟
_ ارکیدیوسorchideous(بارش گل) واسه ی این کار باید دوبار چوب دستیتون رو تکون بدینو ورد رو بخونین،ولی لازم نیست اینو از الان یاد بگیرید فقط به عنوان اطلاعات بیشتر بدونیدش فعلا دستی سر و روتون بکشید و دنبال من راه بیوفتید. "
بالاخره رسیدیم ..
واای چه در بزرگی!!
در چوبی عجیب غریبی جلومون قرار داشت روش نوشته بود اینجا معدن غذاست!!
این در طوری بلند بود که باید حسابی دقت به خرج میدادی تا انتهای
در رو ببینی!!
در باز شد و ما داخل یه سالن بزرگی شدیم سالنی با انواع غذاهای جورواجور و رنگارنگ،دانش آموزای سال دومی و سال سومی و ..
_ وااای بچه ها ببینید الکی نیست که رو در ورودی نوشتن اینجا معدن غذاست !!
صدا و همهمه ها بلند تر شد .. مردی با ریش و موی بلند سفید رنگ شروع به سخنرانی کرد:
" اهم اهم سلام سلام من آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور مدیر مدرسه جادوگری هاگوارتز هستم،عزیزان به هاگوارتز خونه خودتون خوش اومدید. "
صدای دست جیغ و هورا فضا رو پر کرد ..
او ادامه داد:
"امیدوام حالتون خوب باشه و بتونیم به خوبی و خوشی سالهای زیادی رو کنار هم بگذرونیم
و .."
سخنرانی پروفسور دامبلدور که تموم شد پروفسور مک گوناگل ادامه داد:
"وقتی اسم هاتون رو خوندم بیایید جلو روی این صندلی بشینید و کلاه رو سرتون بزارین تا به چهار گروه؛ هافلپاف،ریونکلاو،گریفیندور،اسلایترین تقسیم بشین. "
[میگم چیزه بین خودمون باشه.. نه،معلوم بود کلاه از این کلاه گروناست از این کلاه های کهنه که چرماش پوسته پوسته شدن نیست !!]
پروفسور مک گوناگل: تام فیلکس.
تام تا خواست بشینه کلاه گروه بندی فریاد زد:
"گریفیندور !! "
رون: هری بنظرت کدوم گروه میوفتی؟!
راستی خبر داری که آدم بدا میرن گروه اسلایترین؟!
+چه جالب نمیدونستم!!
یه دختر با موهای فرفری به رنگ نارنجی پرسید:
_شنیدین که میگن پروفسور اسنیپ دبیر دفاع در برابر جادوی سیاه موهاشو صورتی رنگ کرده؟
رون: آره آره،تازه میگن هر روز لباسای رنگارنگ تن میکنه .. بازم خداروشکر بالاخره از اون لباسای مشکی حال بهم زنش دل کنده !
آه،آره اوناهاش ببین خودشهههه ..
+ خخخخخ یکم یواش تر بابا شنید.
پروفسور مک گوناگل:
دادلی دورسلی.
رون:
این همون پسر خاله ات نیست که تو میگفتی مگه نگفتی ماگله؟
+چییییییی؟! دادلی؟؟؟!! نه امکان نداره بابا شباهت اسمیه حتما.
دادلی با اون هیکل گندش میره و روی صندلی میشینه و کلاه رو سرش میزاره ..
وااای نه خوده خودشه !!
+ آره رون حق با تو بود اون پسر لوس و ناز پروردهٔ خاله پتونیا و عمو ورنون منه. اون به خاطر حرص ورزیدن، خیلی چاق و سنگینه. سرگرمیش وقت گذروندن با دار و دسته‌اش و کتک‌زدن منه ..
اما دادلی که به مدرسه اسملتینگز، می‌رفت چطور شد .. اینجا اون ..
کلاه گروهبندی:
_هافلپاف !!!
+نه امکان نداره مطمئنم خاله پتونیا و عمو ورنون کلی پول خرج کردن تا دادلی بتونه بیاد هاگوارتز اما اونو هافلپاف ..!!
واای نه .. مطمئنم که خاله پتونیا و عمو ورنون وقتی این خبرو بشنونن کلی شاد بشن ..
پروفسور مک گوناگل:
_نویل لانگ باتم.
نویل رفت روی صندلی نشست،کلاه رو تو دستاش گرفت و پنج دیقه ای بهش زل زد و گفت:
+ پروفسور میترسم یکی از بچه ها موهاش شپش داشته باشه بعد منم شیپیشو بشم اگه میش ...
پروفسور حرف نویل رو قطع کرد و گفت:
_حرف نباشه زودی کلاه رو بزار سرت باید حتما گروه بندی بشین.
کلاه:
ریونکلاو !
پروفسور مک گوناگل:
_بعدی آقای هری پاتر.
تازه فهمید که چه اسمیو خونده .. نگرانی تو چشماش موج میزد ..
بالاخره نوبت منه باید میرفتم ..
با پاهای لرزون آروم آروم رفتم سمت صندلی،صندلی خرچ خرچ میکرد ..
مک گوناگل با نگرانی به پروفسور دامبلدور نگاهی انداخت، دامبلدور هم دست کمی از اون نداشت !!
کلاه رو گذاشتم سرم ..
کلاه گروه بندی:
_پسر خوبی هستی .. شجاع ... با دل و جرئت .. حتی قابلیت تغییر جهان رو هم تو سرت میبینم .. وجود این همه اراده رو خیلی دوس دارم .. استرس هم که داری .. !! واای نه ببین چقدر آشفتگی داری، معلومه در آینده دغدغه های فراوانی در پیش داری ..
باید مراقب خودت باشی .. قراره از جادو های خطرناک زیادی استفاده کنی و جون چند نفر رو بگیری و جون چند نفر رو نجات بدی ..
ولی در کل هوش و ذکاوت بالایی داری .. اممممم بزار استعدادت رو ببینم ..استعداد هم مثل هوشت زیاد داری پس باید به خوبی ازش استفاده کنی تا هدر نره ..
پس کدوم گروه برات خوبه؟؟
بزار ببینم ریونکلاو؟! نه نه این انتخاب درستی نیست ..
سکوت همه جا رو فرا گرفت ..
کلاه همینطور داشت با خودش حرف میزد که یه لحظه با صدای بلندی گفت:
_ آره خودشه اسلایترین !!
ترس دامبلدور و مک گوناگل از این بود .. که بالاخره این اتفاق افتاد ..
همه با نفرت به من نگاه میکردن ..
صدای پچ پچ ها بلند و بلند تر میشد ..
"واقعا این پسر جیمز و لی لی پاتره؟ هری پاتر و اسلایترین؟! واای نه امکان نداره !! "
من مات و مبهوت مونده بودمو نمیتونستم حتی راه برم .. یعنی واقعا من الان تو گروه اسلایترینم؟! مطمئنم خاله پتونیا و عمو ورنون اینو بشنون کلی بهم میخندن .. همین الانشم از دور پوزخند های دادلی رو میدیدم ..
دامبلدور چرا اصلا دادلی رو قبول کرده ؟! این یه نوع رشوه گرفتنه ..
ولی دادلی قلدر و هافلپاف ؟!
منو اسلایترین؟!
نکنه کلاه گروه بندی اشتباه کرده ..
یه کاسه ای زیر این نیم کاسه هست ..
بنظر شما چی میتونه باشه ؟!


----

پاسخ:

سلام، به سایت و کارگاه خوش اومدی.
جالب بود... فقط لطفا وسط ننویس متنت رو. از اینتر هم بیشتر استفاده کن. پاراگراف ها که تموم میشن و میخوای بری پاراگراف بعدی دوتا اینتر بزن برای مثال.

تایید شد.


مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۱ ۲۲:۳۱:۱۳

Take me to where I'll find you
If you go I'll follow you


تصویر شماره 3
پیام زده شده در: ۸:۳۱:۱۰ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹

گریفیندور

آنجلینا جانسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۶:۵۱ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۴۰:۰۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 8
آفلاین
چشمانش را بست سعی کرد در گذشته غرق نشود اما اشک ها بدون خواست و اراده او تک به تک از روی گونه هایش سر میخوردند و با خود خاطرات بیشتری را به ذهن سوروس سرازیر میکردند.
سعی کرد برای اخرین بار ذهنش را از خاطرات گذشته دور کند اما موفق نشد .
موهای فرفری دخترک با خنده های دلبرانه اش, چشمان نافذش که میتوانست با یک نگاه کل دنیا رو به سوروس هدیه دهد
در قلب سوروس دخترکی بود به اسم لیلی , عشقی عمیق و حسرت هاو بغض هایی ناگفته.
سوروس از تخت پایین امد دلش هوای تازه میخواست ,هوایی دور از خاطرات تلخش ,دور از حسرت از دست دادن لیلی.
شنلش را پوشید و در تالار های خالی قدم زد.
بی هدف جلو میرفت و خودش را به تصاویر ذهنش میسپرد.
انقدر بی هدف راه رفت که ناگهان خودش را جلوی اینه نفاق انگیز دید.
دستان لیلی در دستانش بود ,موهای فرفری اش بیشتر از همه برق میزد .
درچشمان طوسی اش میشد عشق را دید.
لبخند سوروس عمیق تر شده بود حاضر بود تمام زندگی اش را بدهد تا این لحظه را نگه دارد .
چشمانش را به صورت لیلی دوخت و سعی کرد بیشتر لیلی را در اغوش بگیرد صدای لیلی در گوش هایش پیچید : سوروس ممنونم بخاطر همه چی مواظب پسرم باش:)
و ناگهان سوروس از خواب پرید با اینکه دلتنگی اش رفع نشده بود اما حالا حس بهتری داشت.

----
پاسخ:

سلام، به کارگاه خوش اومدی.
داستان زیبایی بود، با اینکه کوتاه بود نشون دادی که توصیف کردن احساسات در قالب کلمات رو بلدی.
ایراد خاصی نمی‌بینم که جلوت رو برای عبور از این مرحله بگیره، فقط بار بعد به جای "عنوان جدید" روی گزینه "پاسخ" بزن که پستت توی اون انجمن ثبت بشه.


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۰ ۱۴:۵۱:۴۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۸:۲۹:۳۲ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹

motallemi2


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۰۴:۵۴ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۲۰:۴۵ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۹
از کلیسای سند رینگ رومانی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره ی 7 )
اسنیپ : آخه پسر جون تو با خودت چی فکر کردی. هان زود و سریع جوابم رو بده .
- خب من .
- حتما فکر می کنی که از همه بهتر و باهوش تری اما به هر حا اگه من ازت حتی یه سوال معمولی بپرسم تو حتی کلمه ی اول جواب اون سوال رو هم نمی تونی حتی بهش فکر کنی.
-خب آخه
- نه شایدم تو یه پسر بی مسعولیتی و فکر می کنی که شایسته ی اینجایی .
- خب قربان
-شایدم تو دلت نمی خواد به حرف های من گوش کنی اگه اینطوریه بهتره که از کلاس بری بیرون.
-اه فربان من فقط داشتم قلممو تیز می کردم مگه این جرمه؟
(تمامی کلاس ناگهان یه نیشخند کوچک همه با هم میزنند)
-ساکت نکنه مییخواین بدتر از این دانش آموز سرتون بیاد.
(بعد اسنیپ برگشت و به طرف تخته ی کلاسی رفت و ادامه ی درس را توضیح داد ولی امیدوار بود همه این مسئله رو ازیاد ببرند)
پایان

---
پاسخ:
به پیام شخصی فرستاده شده مراجعه شود؛
تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۸ ۱۰:۰۵:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰:۴۵ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹

آنتونی ریکت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۱۲ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۰:۴۷:۵۰ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۹
از اصیل ترین نوادگان هلگا!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 11
آفلاین
تصویر ۱۶
ریموس:
-هی بروبچ! بیاین این کوپه خالیه!
هر سه دوست وارد کوپه خالی شدند و سپس چمدان هایشان را در محل خود قرار دادند.
سپس نشستند و سیریوس سر صحبت را باز کرد:
-هی بچه ها! ببینین چی آوردم!
سیریوس دست در جیبش کرد و چیزی را دراورد.
جیمز پرسید:
-این... این واقعا...
سیریوس:
-آره نقشه است.
ریموس:
-پس چرا اینطوری شده؟ نکنه...
سیریوس:
آره درسته.
سکوت سنگینی در جمع حاکم شد...
بعد از لحظاتی ریموس گفت:
-خیلی خب اشکالی نداره بده من درستش می کنم.
سیریوس نقشه را سریع به ریموس داد.
ریموس چوبدستی اش را دراورد و به نقشه ضربه زد و گفت:
-ریپارو!
کم کم نقشه تعمیر شد. ریموس برای اینکه نقشه را امتحان کند با چوبدستی اش به نقشه ضربه ای زد و گفت:
-من رسما قسم می خورم کار بدی انجام بدم.
آرام آرام روی تکه کاغذ خالی نوشته ای نقش بست:
-«آقایان، مهتابی، دم باریک، پانمدی و شاخدار
گروه امدادرسان ویژه ی جادوگران خطاکار مفتخرند که تولید جدیدشان را معرفی کند...»
سیریوس:
-آفرین ریموس!
جیمز:
-عالیه! فقط سیریوس از این به بعد حواست رو بیشتر جمع کن!
-باشه! ولی همش تقصیر پیتر بود. اگه اون شب اونقدر کله شق نبود اینطور نمی شد.

----
پاسخ:

سلام، به کارگاه خوش اومدی.
اینکه سعی کردی داستانت چیز جدیدی باشه جالب بود. دقیقا خواسته ما از شما هم اینه که چیز جدیدی رو ارائه کنید تا توانایی خلاقیتتون مشخص شه.
یک‌سری ایرادات مثل کم بودنِ توصیف‌ها وجود داشت... ولی برای کارگاه کافیه. با ورود به ایفا رفع میشن.


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی[/i]


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۵ ۱۶:۵۰:۱۳
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۵ ۱۶:۵۲:۴۹


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳:۲۲ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۹

f_80_z


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۴:۱۷ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۱:۰۸:۳۴ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
از سخت پر هیجان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر شماره 16
جمیز:بالاخره بعد از یه تابستون سخت داریم میریم هاگوارتز اخ ک چقد دلم براتختو اتاقم تنگ شده
سیریوس:حق با توعه جمیز ولی تو ک میدونی تام دفعه قبل بهت گیر داد و گفت هر وقت برگشتی باید با هم مبارزه کنید
ریموس:خب اون بگه جمیز نباید بره این خلاف قوانین هاگوارتزه و ممکنه بندازنمون بیرون
جمیز:این ک من ازش قوی ترم رو همه میدونن و میتونم شکستش بدم ولی نمیدونم چجوری ک دامبلدور و اساتید متوجه نشن
سیریوس:میتونیم بریم تو جنگل طرفای خونه هاگرید
ریموس:فک منم خطرناکه و تو دردسر میوفتیم ولی منم پایم
صدای قطار...
جمیز:دیه تقریبا رسیدیم

-------
پاسخ:

سلام. به کارگاه خوش اومدی.
نکته‌ی مهمی که توی کارگاه می‌خوام ازت ببینم اینه که توی حدِ مناسبی از خلاقیت توی نوشتن هستی یا نه، که با توجه به اون بتونم تاییدت کنم.
این نوشته هم خیلی کوتاه بود و توصیفـ(توضیح حالت شخصیتا موقع گفتن جملات، یا اینکه فضا چه شکلیه)ـی نداشت و از لحاظ املایی هم غلط‌هایی زیادی داشت.
ازت می‌خوام پست‌هایی که تایید شدن رو بخونی، ازشون بفهمی که چی ازت می‌خوام و دوباره تلاش کنی. تا اون‌موقع...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۳ ۱۱:۳۴:۵۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.