هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲
#1
فلش‌بک

لینی در تهِ چاه بود، در ته‌ترین حالت چاه؛ بعضی چیز‌ها خیلی عجیب است، مثل این‌که اکنون که در تهران ما هوا گرم است، در آفریقا هوا سرد است؛ مثل سانتر‌های بی‌هدفی که... گل هم نمی‌شوند؛ مثل این ریبوزوم‌هایی که به‌خاطر سریال چهارشنبه‌خانم و تم "من می‌رقصم، می‌رقصمم، می‌رقصممم با دستای منن" حواس‌شان نیست پروتئین‌هایی را که می‌سازند را در چاه شبکه‌ی آندوپلاسمی کامل بریزند و تکه‌ای از آن به دیواره گیر می‌کند و مادر هسته و پدر دی‌ان‌ای به‌خاطر این گیر کردن پروتئین، مجبور به پذیرایی از عمه باکتری و عمو اچ‌آی‌وی می‌شوند و یک خانه، یک خانواده و بی‌شمار کودک دوست‌دار چهارشنبه‌خانم از دست می‌روند، درد و غم و آه و فغان؛ مثل این‌که لینی -وارنر‌شان- بال‌هایش را با خرده چوب‌های تهِ چاه به صلیب کشید تا مبادا خاکی شود.
لینی به لایه اوزون خیره شد.
- آه، اوه، اَه. دسیسه می‌چینین؟ توطئه می‌کنین؟ ایلومیناتی؟ فراماسونر‌ا؟ آااااااه‌ه. اربابا... توطئه‌ها در کار است.

عنکبوتی با ریش‌هایی عنکبوتی بیرون آمد.
- وای، عروس ننم میشی؟
- نه، نمی‌شم. نه، نمی‌شم. من یه ارباب دارم که دلم براش تنگ شده.
- چرا نمیشی، چرا نمیشی؟
- تو هم بخشی از توطئه‌ی اونایی. من دیگه رکب نمی‌خورم.
- برده‌‌ی ننم چطور؟
- نه.
- یه تار وسیع داریما.
-
- زمینی می‌برمت تو درخت هلو. امشب می‌برمت اگه زنم بشی یا برده‌ی ننم بشی.

انعکاس نور خورشید در چشمان لینی حلقه زد. او مرگخواری بس سواستفاده‌گر و سودجو بود.
- اول ببر تا بهت بله رو بگم.

عنکبوت سوتی زد. عنکبوتَک‌هایی که بچه‌های عنکبوتِ ریشو، حاصل از عروس‌های قبلی ننه‌اش، بودند، به سراغِ لینی آمدند و خرده چوب‌های صلیب‌مانندی را که بال‌های لینی به آن متصل بودند، از زمین درآوردند و آن‌ها را با پاهایشان گرفتند؛ سپس از طریق دیواره‌های چاه به سمت علف‌های موجود بر روی زمین حرکت کردند.

لینی رسیده‌بود به علف‌ها.
- حالا عروس ننه‌ام میشی یا که برده‌اش میشی؟
- هه، رکب خوردی. من فقط برده‌ی اربابمَم.
- مواَاَاَاَاَ. با من بازی شد، مواَاَاَاَاَاَاَ.

عنکبوت و عنکبوتَک‌هایش، در حالی که آلانین و گلیسین گریه می‌کردند، به سمت داخل چاه برگشتند.

حال نوبت انتقام لینی بود، انتقامی که خون تمام توطئه‌ها و توطئه‌کِشان و خائنان را می‌مکید و ریشه‌ی آن‌ها را می‌خشکاند.
لینی در حالی‌که وزن تکه چوب‌های صلیب‌مانند بر پشتش سنگینی می‌کرد، بلند شد و خودش را صاف کرد؛ عطش انتقام در خون آبی‌رنگش به او انرژی هرکاری، از جمله بلند کردن تکه چوب‌های صلیب‌مانند را می‌داد. او شروع به حرکت به سمت بی‌بینی‌ترین خانه‌ی شهر کرد؛ اما متاسفانه پیش از رسیدن و انتقام، لِه شد.

لینی ماموریتش هنوز تمام نشده‌بود، نمی‌توانست خودش را در زیر پا‌های هکتور دگورث گرنجر رها کند.
- اِوا، یه چیز آبی رنگی رفت زیر پام، تو معجون جدیدم برا ارباب می‌ریزمش!

هکتور کفشش را درآورد. با کمک انگشت اشاره‌اش خون آبی‌رنگ لزجِ لینی مرلین‌بیامرز را جمع کرد و آن را در پاتیل زنگ‌زده‌ای که دستش بود، ریخت و برای اسراف نشدن یک قطره‌ی آن، زبانش را درآورد و کفِ کفشش را لیسید.

لینی مرده‌بود، جسدش در معجون ریخته شده‌بود و روحش هم با دیدن این صحنه‌ها داشت گریه‌کنان بابت تک‌تک ناکامی‌هایش بالا می‌رفت، که سیستم انتقال روحانیِ ازرائیل، خطای چهارصد و چهار داد.
ازرائیل پیامی روحانی برای روحان در مسیر مانده، فرستاد.
- روحان، به علت نبود زیر ساخت‌های مناسب، مسیر‌های انتقال روح فرو ریختن و قراره دیگه ساخته نشن، حالا یا دوباره بمیرید تا بیایم ببریمتون یا روح سرگردون بشین. هیچ عرض عذرخواهی‌ای هم نمی‌کنم! من که نریختمش.

لینی دیگر بهشت سیاهش را هم نداشت. روح لینی با شدت بیشتری گریه کرد و ضجه زد. روحش، از شدت ناراحتی و غم و اندوه، به سمت روح هکتور هجوم برد و آن را از تنش درآورد.
- عههههه، لینی!
- اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ!

لینی روح یک تکه چوب را که بر روی علف‌ها افتاده‌بود، درآورد و آن‌را به نیش بُرَنده‌ی خودش متصل کرد و سپس سامورایی‌وارانه، شمشیر ترکیبی‌اش را در گردنِ روح هکتور فرود آورد.
- یَــععععععععععع!
گردنِ روح هکتور بریده‌شد، اما خونی نپاشید. دردی هم نیامد، حتی آهی هم بلند نشد؛ هر چه باشد عالم روحانی باید تفاوتی می‌داشت.

هکتور می‌خندید، آن‌هم به‌شدت. هرچه باشد پرواز بدون محدودیت آرزوی هر بنی‌بشری‌ست.

لینی پاهایش را در گردن بدون سر هکتور فرو برد، سپس روح بی‌وزن ترکیبی‌اش را شناوران به سمت بدن هکتور برد.

پایان فلش‌بک

***


- اربابا؟ پرتم نمی‌کنید که؟
- نمی‌دانیم، نمی‌خواهیم مغزمان را الکی درگیرش کنیم.
- اما ارباب برای منم نمی‌خواید درگیر کنین؟
- خیر. اصلا یارانمان هر بلایی می‌خواهید سرش بیاورید. مزاحم ما و مغز همایونی‌مان نشوید.

لرد ولدمورت صحنه را ترک کرد. حال مرگخواران مانده‌بودند و لینی هکتور‌نما و معجون‌های هکتور فقید.
- وااایــســیــد!

بلاتریکس توان دستور شنیدن نداشت، آن‌هم از هکتور.
- حالا که اینطور شد می‌شینیم.
باقی مرگخواران نیز پشتش، چهار زانو، نشستند.

لینی به‌دنبال فکری برای نجات بود، اما روح‌ها که مغز ندارند؛ هکتور هم که مغزش سوراخ بود. او فشار آورد، بیشتر و بیشتر فشار آورد؛ تنها نتیجه‌ای که اعضا و جوارح داشته و نداشته‌ی هکتور برایش می‌آوردند، یک کلمه بود، معجون.
- یـه معجونی می‌دم که هرکی زود‌تر به ارباب بدتش شایسته میشه!
لینی نزدیک‌ترین معجونی را که به هکتور وصل بود، بالا برد و... امان از دل پاک و شفاف مرگخواران که مثل سرِ همایونی و والای ارباب لرد ولدمورت براق بود.

مرگخواران به جان معجون صورتی رنگی که در دست لینی هکتور نما بود، افتادند. سرانجام کوین کارتر از روی دوش‌های خاله بلاتریکسش بالا رفت، معجون را گرفت، پایین پرید، به سمت اتاق لرد ولدمورت رفت و با سرش درِ اتاق او را شکست و وارد آن شد.
- ارباااااب ژووون!
- کوین، زهر عقرب. مگه نگفتیم پارک نمی‌بریمت؟
- ارباب اینو بقولین.

کوین، ناگهان به‌خاطر پرش اسکورپیوس، بلاتریکس، دیزی، کتی و جمعی دیگر از مرگخواران بر رویش، شیشه‌ی معجون را به سمت لرد ولدمورت پرتاب کرد.
شیشه چرخید. با مولکول‌های اکسیژن واکنش داد و اندکی شعله در هوا ایجاد کرد؛ سرانجام به سرِ لرد ولدمورت برخورد کرد و شکست و تمام ماده‌ی صورتی رنگ درونش بر روی صورت لرد ولدمورت ریخت، قسمتی از آن هم وارد دهانش شد، لغزید و لغزید و از گلوی لرد ولدمورت پایین رفت.

همانجا، همان افراد، فقط چند میلی‌ثانیه بعد.

- حبیبی یا نور العین یا ساکن خیالی
عاشع بعالی سنین و لا غیرک فی بالی
اجمل عیون فی الکون انا شفتاها
الله علیک الله علی سحراها
عیونک معایا عیونک کفایا
تنور لیالی
قلبک ندانی و قال بتحبنی
الله علیک الله طمنتنی
معالک البدایه و کل الحکایه
معاک للنهایه!

- اربابا برای کی می‌خونین؟


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱۶ ۱۹:۵۰:۳۱

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶ شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
#2
سلام بلا و... هِلو ارباااااااااب!

۱-هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.

ارباب!
من انقدر ساده و بی‌شیله پیله هستم، که فقط عضو شکم مادرم بودم، اونم زمانی.

۲-به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟

ارباب!
دامبلدور، زیاد حرف می‌زنه. ارباب کم، کوتاه و تاثیرگذار حرف می زنه.

۳-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

ارباب!
دیدن ارباب!

۴-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

ارباب!
دامبلدور: I'm just a Ken.

۵-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

ارباب!
فقط کشتار دسته جمعی و مثل این قبیله‌های آفریقایی، ضعیف‌ترین بچه‌ها رو بخورن؛ فقط از این دو راه سیر می‌شن.

۶-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

ارباب!
بی‌توجهی ارباب، بی‌توجهی. اگه اونقدر بهشون توجه نکنیم و بفهمن اهمیت خاصی ندارن، خودکشی دسته‌جمعی می‌کنن.

۷-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

ارباب!
نگاهشون می‌کنم و قسمتی از مغزم رو برای خوردن بهشون تقدیم می‌کنم.

۸-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

ارباب!
ارباب از کلیشه خسته شده‌بود. دماغ، مو و این چیزا خیلی کلیشه‌این، به این خاطر ارباب دماغشو برید تا از کلیشه‌ها رها بشه.

۹-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

ارباب!
ریش دامبلدور؟ دستمال توالت همیشه به نظرم زیادی زبر بوده. نظرتون چیه با ریشش یه دستمال توالت نرم و دوست‌داشتنی درست کنیم؟

***


اربابا بیام تئاتر خانه ریدل‌ها رو راه بندازم؟




اون سوال 4 و 9 رو برای این گذاشتیم که ببینیم طرف می دونه تو ایفای نقش چقدر می شه پیش رفت؟ و مرز خلاقیت و طنز و توهین رو بدونه. اون دستمال توالت زیاد جالب نبود. دستمال معمولی بهتره!

مانع تایید نیست. ولی حواسمونو بیشتر جمع می کنیم دیگه. چهار چشمی مراقبتیم!


تئاتر راه بنداز ولی ما باید نقش اول باشیم. حائز اهمیتیم.
قسمتی از مغز رو هم یادداشت کردیم بعدا نزنی زیرش.

تایید شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۱۵:۲۹:۱۶
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۲/۶/۱ ۱۵:۳۰:۲۳

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۹:۲۰ شنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
#3
پرده‌ی اول- چشمان کاملا بسته

- آه، الیزابت‌آ، عشق من. من تو را از زندانی که میله‌هایش کیک‌مانند و دیوار هایش از جلبک‌های وجودت تغذیه می‌کنند، در‌می‌آورم. آه، ای خانم بالا سر من، بالشت زیر پای من، شهره‌ی شهر من، پیتر دینکلیج من.
- کااااااااات، ماااااااااااا.
استنگاو کوبریک، کارگردان نیمه‌گاو-نیمه‌انسانِ اهل سرزمین پیزوری‌آباد، دو سُم جلویی‌اش را سفت به هم کوبید؛ این ضربه چنان مهلک، سفت و ویران‌گر بود که تعدادی از کودکان مظلوم وایت‌چیلی پس از این ضربه، بلافاصله از سه سالگی وارد چهار سالگی شدند.
کارگردان کوبریک، یقه‌ی جیمز را گرفت، اما به علت عدم حفظ تعادل به‌جای آن‌که او را بالا ببَرَد، پایین بُرد.
- مااااا، تو... ماااا، تو... به یه بازیگر ماده‌گاو لقب یه انسان نر رو می‌دی، ماااااا؟ مگه نگفتم براد پیتو بگو، مااااا؟
- برد پیت مَرده. تازه برد پیتم نه، اسمش مورد عجیب بنجامین باتنه؛ اشتباه نکن دیگه؛ نِوِر اِوِر.
- مااااا، براد پیت، یه مونث‌گاوه. اینا نسل اندر نسل فقط مونث می‌زان، مااا مااااا!

جیمز یقه‌اش را از میان سُم‌های سفت، نابودگر و براق کارگردان کوبریک در‌آورد.
- من براد پیتو تو دیالوگم نمی‌گم، مَتُد آکتینگ من فی‌البداهه و فی‌الواقعانه هستش یا دیالوگو تغییر بده یا من اعتصابی عصبانی می‌کنم.
- ماا، ما مااا ما، مااااا!
- فُش؟ فُشِ... بد؟
- ما مااا!
- بیا برو تو خیــابــون، بابا! گاو زاده‌ی الاغ‌صفتِ خرچنگ قورباغه.
- چرا به نژادم توهین می‌کنی؟ من مگه به نژادت توهین کردم، مااا؟
- فُشات پدر و برادر نداشت؟
- نه.
- چرا نداشت؟
-
-

استنگاو کوبریک، از شدت فشارِ فحش‌های نژادپرستانه و گاوستیزانه‌ی جیمز؛ دو سُم جلویی‌اش را سه بار به زمین کوبید. در اثر شدت و قدرت این ضربه‌ها، کشاله‌های رانش بسیار درد گرفت.

- حالا که می‌بینم، می‌شه مورد عجیب بنجامین باتن هم در کنار پیتر دینکلیج جا کرد و گفتش.

کارگردان، با درد روحی و جسمی عمیق، خطرناک و کُشنده‌اش، بلند شد. سُم‌های جلویی‌اش را بار دیگر بلند کرد و سفت به یکدیگر کوبید.
- برداشت پنجم، مااااا.

جیمز رو به گاوی که نقش الیزابت را بازی می‌کرد، خم شد و بر روی زانوهایش نشست.
- آه، الیزابت‌آ... نه این طوری نمیشه.
- باز، چرا؟
- مورد عجیب بنجامین باتن خیلی خوشگل‌تر و جیگر‌تر از اینه. واقعاً فیلم‌نامه نویستون چی فک کرده که به این گفته مورد عجیب بنجامین باتن؟
- براد پیت، نه برد پیت. نه مورد عجیب بنجامین باتن.
- غده‌های فوق کلیوی فیلم‌نامه‌تون نیاز به یه تغییر اساسی داره.
- وس گاوِرسن فیلم‌نامه نویسمونه. پنج بار اسگاو گرفته از آکادمی اسگاو.
-هر کی که می‌خواد باشه، مهم‌ترین عامل جلوگیری از شکوفایی من فیلم‌نامه بَده.
***

میان پرده‌ی 1.5- داستان غیر عامه‌پسند

- نویسنده؟

جیمز؟

- جواب منو با سوال نده. اینجا فقط من سوال می‌پرسم.

بی‌تربیت.

- همین الان این استنگاو کوبریکو حذف کن. جاش مارتین اسب‌کورسیزیو بذار. سریع و با گودرت خانواده.

آه، جیمز؛ «لطفاً»، «خواهش می‌کنم»، «التماساً»، «جون من و جون شما» و عباراتی از این قبیل، باعث پنهان شدن تربیت ناقص و بد تو می‌شوند، پس چرا زبان و دهانت را بهِشان آغشته نمی‌کنی؟

- جون بــابا! اُزگَــل! بیا برو تو مــیــدون، بــابا! خار بره تو دستت.

جیمز، به قطع شکسپیر نیز از توصیف بی‌تربیتی، بی‌ادبی و بی‌نزاکتی تو زبانش قاصر می‌ماند.

- ببین این گاوارو حذفشون کن، جاشون اسب بیار. باشه، ازگل پلشت؟

هه هه هه، به همین خیال باطل خودت باش.

- من فقط تو رو گیر بیارم. مــااااا... درِتو به عزات می‌شونم.

کاناداییِ فرهنگ‌ندار بی‌تربیت.

- مارتین اسب‌کورسیزی.

خیر.

-

خیر.

-

خیر.

-

خیر.

-

قطعاً این که تو از علف، که ماده و شکلک متحرک مخدر مورد علاقه و مورد محبت من است، در برابر من -که خالق تو هستم- استفاده می‌کنی، نشان‌دهنده بی‌صفتی و بی‌شعوری توست، کاناداییِ بی‌شعورِ بی‌صفت.

- اسب‌کورسیزی پیلیز.
***

پرده‌ی دوم- سکوت

- پدر، من و گاروپ مطمئنیم. امکان نداره پدر مرتد شده باشه، ما باید... به ژاپن بریم و پدر فردو رو برگردونیم.
- پسرم... تو احمقی؟ می‌خوای ژاپن بری تا مثل پدر فردو بشی؟ وقتی بهترین ما باخت، واقعا فکر می‌کنی تو شانسی برای مومن موندن تو جهنم داری؟

رودریگز نگاهی به کشیشی که مقابلش بود، انداخت. هر چقدر نگاه رودریگز ملتمسانه‌تر می‌شد، نگاه کشیش مقابلش بی‌رحم‌تر و قاطع‌تر می‌شد. تسبیحی را که در دستش بود، با قدرت بیشتری فشار داد؛ آن گِلی که مهره‌های گِردش از آن درست شده‌بود، مانند تاج تیغی که بر سر مسیح بود، دستانش را به درد آورده‌بود اما این درد می‌توانست همان رسالتی باشد که پروردگار در زمین و زمان، برایش قرار داده بود و به بهشت می‌رسید.

پدر گاروپ، که از شاگردان دیگر پدر فردو بود، به میان حرف آمد.
- پدر، اما فقط یه کافر از حضور در شرایط سخت سر باز می‌زنه، یه بزدل. شما فکر می‌کنین این سفر ما رو مرتد می‌کنه، اما ما فکر می‌کنیم شاید که این سفر پایان ما باشد، ولی آغاز همسفر شدن با مسیح است.

کشیش سرش را پایین برد، صحبت‌های دو کشیش جوان درست بود. تنها راه حقیقی بهشت، جهنم است و اگر دانته این راه جهنم را طی نمی‌کرد، نمی‌توانست به سپیدی بی‌پایان، میوه‌های زراندود شده و چشمه‌های لبریز از عسل برسد.
ذهنش... دیگر کار نمی‌کرد. وقتی آن دو جوان را در حالتی تصور می‌کرد که به صلیب کشیده شده‌اند و در دریایی مواج دارند بخاطر دین داری خود جان می‌دهند، احساس گناه وجودش را فرا می‌گرفت. اگر که هر دو به خدا وفادار می‌ماندند، او خون این جوانان را بر گردن داشت و اگر هم مرتد می‌شدند... باز هم این او بود که به آن‌ها اجازه داده بود؛ او بود که آخرت و دنیایشان را نابود کرده بود.
کشیش در حالی‌که اشک می‌ریخت، دستانش را بالا برد.
- خدایا، من انقدر بزدل هستم که نتوانم پیروانت را نجات دهم. اما این دو کشیش جوان، شجاع‌اند در راه تو. دانشی از دانشی که به مسیح اعطا کردی، قدرتی از قدرت آن و معجزه‌ای از معجزه‌ی آن را در این دو کشیش قرار بده.

رودریگز دستان کشیش را در داخل دو دستش فشرد و آرام زیر لب گفت:
- خدا گناهان شما را ببخشد، پدر.

ژاپن، کشور سکوت‌هایی کر کننده.

- ببخشید آقا، شما... مسیحی هستید؟
- نـه، اصلا!

پیرمردی بر روی زمین افتاد.
- من مسیحی نیستم، درود بر بودا. لطفا نوه‌م رو ازم نگیرید، التماستون می‌کنم، شما هم آدمایی رو دست دارین، نه؟ التماستون می‌کنم.

گاروپ شانه‌ی فرد را گرفت و او را بلند کرد، مجسمه‌ی کوچک صلیبش را در دستان پیرمرد گذاشت و سپس با رودریگز نگاهی پر از طمانینه و مهربانی را به پیرمرد انداخت.
- آقا، ما کشیش هستیم.

پیرمرد برقی در چشمانش جرقه زد، بر روی زمین افتاد؛ بدنیال پاهای دو کشیش جوان بود، تا با وجودش دو پایشان را ببوسد.
گاروپ بار دیگر پیرمرد را بلند کرد.
-‌ آقا، لطفا، ما مثل مسیح لایق این کار های شما نیستیم.
- شما اومدین تا نجاتمون بدین؟ خدایا... بالاخره اومدن.

گاروپ و رودریگز نگاهی شرمسار به همدیگر انداختند. آن‌ها برای نجات ژاپنی‌ها نیامده بودند.
سپس رودریگز صحبت را ادامه داد.
- اِ... ما باید به جایی که کشیش‌های دیگرو می‌برن، بریم یا جایی که مرتدا هستن.
- شما دنبال چی هستین؟ خیلی از مردم به شما نیاز دارن، وضعیتشون خفت بار شده. اون وقت شما ها می‌خواین تو دهن اژدها برین؟
- ما باید اینکارو انجام بدیم. تا مطمئن شیم کسی که ایمان رو به ما آموخت خودش در ایمانش شکی نبوده باشه.

پیرمرد سرش را پایین انداخت و برای لحظه‌ای ناامید شد؛ اما چیزی نگذشت که دوباره جرقه‌ی برقی به چشمانش بازگشت.
- بزرگترین ساختمون، جاییه که مرتد ها رو نگه می‌دارن. پدرا لطفا خدا رو، مسیح رو، ما رو و چیزی که هستید رو فراموش نکنید. لطفا، لطفا، رو تمثال مسیح به هیچ وجه پا نذارید، اشتباه مرتدارو نکنید.

رودریگز و گاروپ به سمت ساختمان سفیدی که در وسط شهر واقع شده‌بود، حرکت کردند.

خانه‌ی کر شده‌ها در مقابل سکوت کر‌کننده.

- بخــوابید! مسیحی‌های عوضــی!

رودریگز و گاروپ بر روی گِل افتادند و با زور شمشیر و کشان کشان به داخل بردنشان، به پیش امپراتور.

- سرورم، شما از نوادگان بودایید، این مقدار خلوص، فقط در نجیب‌زادگان یافت می‌شود.

رودریگز و گاروپ صحنه‌ای را که می‌دیدند، باور نمی‌کردند. کسی که ایمان را به آن‌ها یاد داده بود، حال... یک مرتد بود.
- پدر... فردو؟
- سلام گلای تو خونه، محصلای نمونه، قول بدین که حرفای مرتد خوب یادتون بمونه.
- کاااااااااااااات!

مارتین اسب‌کورسیزی، کارگردان متنفر از شهربازی و عاشق گرگ‌های تجاری‌ای که در وال استریت هستند، کات داد.
- @#-&+)(٫؟!؛»«=°¢•π}{\∆}~£!
- من بی‌نظیرم؟ بله، هستم.
- @###$$)π√÷¶∆°^¥™[]}!
- یعنی چی؟

یکی دیگر از اسب‌هایی که در صحنه حاضر بود و مشغول به هم زدن چایی‌اش با سم‌های گِلی‌اش بود، یک تیکه یونجه در دهانش گذاشت و گفت:
- میگه، هه‌هااهاهااا اخراجی!

باز هم مردم لیاقت داشتن جیمز را -از نظر خودش- از دست داده بودند.
- خار تو دستتون بره، بی‌شعورا! اُزگَلای پلشت، اگه من تو فیلمی باشم فروشش تضمین‌شده‌ست، اون‌وقت شما منو اخراج می‌کنین؟ اصاً... اصاً امیدوارم خار تو تک‌تک دستاتون بره و همتون برین تو کوووووو... چه! مادراتونو به عزااااااا... تون می‌شونم.
***

میان پرده‌ی 2.5- باشگاه مشت‌زنی

- نویـسنـده!

...

- نویسنده؟

...

- نویسنده!

...

- شکلک متحرک علف زدما.

...

- تو هم رفتی؟ تو هم برده‌ی نظام اداری شدی؟ اصاً به دَرَک. اصاً نبینم تو رو، دیدمتم برو.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۲/۵/۲۸ ۱۱:۲۸:۵۷

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۲۵ شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲
#4
هِلو لرد.

هئو آر یو لرد؟

بی‌زحمت یه نقد آب‌پز، بدون سس سفید می‌خواستم.

***


خلاصه:
لرد ولدمورت به مرگخوارا دستور داده که فیلمی در ژانر وحشت براش بسازن. مرگخوارا درحال گرفتن تست بازیگری هستن و دامبلدور تست داده و قبول شده. چند نفر دیگه هم تست دادند، ولی همه رد شدند.


جیمز خالی متحرک!

نقل قول:
هِلو لرد.
به ما گفتی هلو؟ درست گفتی. در جذابیت ما شکی نیست.


نقل قول:
هئو آر یو لرد؟
ما را هو کردی؟ حرکت زشت و ناشایستی بود.


نقل قول:
بی‌زحمت یه نقد آب‌پز، بدون سس سفید می‌خواستم.
نمی شه. سس سفید اینجا اجباریه. قهوه هم که سفارش بدین باید روش سس سفید بریزیم.


بابت خلاصه بسی ممنونیم.


نقد با سس سفید اضافه برای شما ارسال شد. ظرفای خالی رو بدین ایوان بیاره.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۳ ۱۷:۱۸:۱۴

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱:۱۴ شنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۲
#5
- خخخـرت پـرت، خخخـرت پـرت.

بلاتریکس، بانویِ مو‌هایِ فرفری، ملکه‌یِ زیبایی، شهبانویِ پوست برنزه، خاتونِ چهره باریک، هم‌شیره‌ی ابرو های تیره و نازک، زوجه‌ی مژه‌هایِ پر و بلند و تیره، خاله‌یِ چربی کمتر، عمه‌یِ بینیِ باریک، زن بابایِ فاصله‌ی زیاد بین چشم‌ها، جاریِ دندان‌های سفید و مـادر گونه‌های استخوانی، نگاهی به لینی انداخت.
- لینی، می‌دونستی گوشت حشرات هفتاد و هفت برابر گوشت گاو پروتئین داره، در ضمن می‌دونستی که قرص‌های دارک مولتی‌پروتئین ارباب تموم شده، و می‌دونستی که ناخن کوچیکه‌ی پای ارباب نقطه‌ی سفیدی درِش دیده شده، و می‌دونستی برق کله‌شون از زمان نقطه‌ی سفید داخل ناخن کوچیکه پاشون، کدر تر شده و می‌دونستی که تو حشره‌ای.

لینی نگاهی آکنده از ترس و وحشت به بلاتریکس انداخت. او دوباره سعی کرد تا نقشی را که انتخاب کرده‌بود، با غلظت و شدن بیشتری ارائه بدهد و بیش از پیش در آن فرو رود.
- خخخخخخخخررررت پرررررت، خرررررت پرررت.

بلاتریکس بال‌های لینی را در مشتش گرفت. لینی نگاهی غمگین، درمانده و عاجز به مشت بلاتریکس، که بال‌هایش در آن مچاله شده‌بودند، انداخت، می‌دانست که اگر نجنبد، به‌زودی جزء کِشندگانِ زمینی محسوب خواهد شد.
- خخخرررررررت پررررررررت، خخخرررررررت پرررررررت.

بلاتریکس دستِ دیگرش را به سمت دهانش برد، یکی از دندان‌های نیشش را سفت کشید و آن را کَند؛ خونِ غلیظی بر روی صورت لینی پاشید، اما لینی چندشش نشد، بلکه زبانش را در‌آورد و تا جایی که می‌توانست خون اطراف لبش را لیس زد، بی‌خبر از آن‌که بلاتریکس در حال فرو کردن دندان نیشش در داخل بال‌های لینی است.

دندان نیش بلاتریکس در داخل بال‌های لینی فرو رفت.
- خــخـخرررررت پـرررت.

بلاتریکس بقایای لینی را بداشت و آن را به سمت شمعی برد، ظرفی پلاستیکی را بداشت و شمعِ روشن شده و بقایای لینی را در داخلِ ظرف قرار داد؛ در ظرف را نیز بست.
- ارباب به غذاهای مغز پخت و پر پروتئین علاقه‌مندند.
سپس بلاتریکس رو به جمعیت کرد و در حالی‌که لبخند روی صورتش را حفظ کرده‌بود، چشمانش را بست و آرام دستش را به نشانه‌ای این که فردی از جمعیت به پیش او بیاید، نشان داد.
***


- نویسنده، تو چرا اینجایی؟

آه، جیمز؛ چون تو این‌جا هستی.

- یعنی منو دوسَم داری؟

خیر، مادرت مارتا هم تو را دوست ندارد.

- خفه بـابـا، ازگَل. بیا برو تو خیـابـون، بـابـا.

کاناداییِ بی‌تربیت.
جیمزِ بی‌تربیت، بی‌نزاکت و کثیف نیز به محضر بلاتریکس آمده‌بود تا به خیالِ باطل، واهی و خام خودش برای نقش اول تست بدهد. او با اعلان حرکتِ آرامِ دستِ بلاتریکس به سمت او حرکت کرد.

بلاتریکس یکی از چشمانش را نصفه باز کرد تا از حضور فردی در مقابل خودش مطمئن شود. سپس هر دو چشمش را باز کرد و نگاهی به تیپ سراپا اسکلانه، ازگَلانه و احمقانه‌ی جیمز انداخت.
- تو می‌خوای چه نقشی رو بازی کنی؟
- فقط نقش اول زن!
- تو مرد نیستی؟
- نه به تبعیض جنسیتی. من می‌خوام تموم تپه‌های بازیگری رو ببینم.
-
-
-
-
-
- فیلم‌نامه پیلیز.

بلاتریکس، به لاخه‌لاخه‌ی مو های سرش کروشیو می‌زد؛ اگر اندکی دیگر این اعمال او ادامه پیدا می‌کرد و توسط عوامل پشت‌صحنه متوقف نمی‌شد، به‌زودی شاهد ظهور انیشتین جدیدی می‌بودیم.
بلاتریکس در حالی پنج کره‌اسب مو‌هایش را، هشت اسب نر دست‌هایش را و چهار اسب ماده پاهایش را نگه داشته بودند، با صدایی لرزان از حرص، خشونت و خشم رو به جیمز گفت:
- بازی کن.
- فیلم‌نامه نقشم پیلیز.

دیگر عوامل پشت صحنه، یعنی دو گورکن و دو گراز، برگه‌ای را از پشم‌های گوسفند، تهیه کننده‌ی فیلم، درآوردند و آن را به جیمز رساندند.
- نوشته که: لرد ولدمورت ریش‌های دامبلدورِ راوی را از ترس زرد کرد و سپس کله‌رعدی در شلوارش جا خرابی کرد و تنها شلوارش را از دست داد و لرد ولدمورت به خانه‌ی ریدل‌ها بازگشت.
جیمز نگاهی پوکرفیس‌وارانه به بلاتریکس و عوامل پشت صحنه انداخت.
- دو خط؟
- بععععععععععععع.
- زنش کو؟ مکملاش کو؟ من کو؟ آنتراگونیستاش کو؟ پروتراگونیستاش کو؟ افق پایان بازش کو؟ مرگ مادر شخصیت اصلی‌ش کو؟ انتقامش کو؟ خیانت کو؟ مرد خیانتکار کو؟ زن مرلین‌پرست سیاهِش کو؟ دوست زن مرلین‌پرستش کو؟ مرد دوم در موقعیت‌های بد قرار گرفتَش کو؟ اشاره به فیلم‌های شاهکار من کو؟ اشاره به جابه‌جایی مرزهای فروش توسط فیلم من کو؟ این... این... ناقصه!
- بععععععععععع بعععع.
- فُش می‌دی؟
- بع بعععع بعععععع.
- فُش نمی‌دی؟
- بعععع. بع بعععع بیععع بعععع.
- فیلم‌نامه رو کامل کنم؟ اِوا، شما هم فهمیدین من تو حوزه نویسندگی هم خیلی استعداد دارم.

نیم‌ساعت بعد- همانجا، همان جمعیت، همان عوامل پشت صحنه

- با شاهکار ادبی عصر خودتون، احوال پرسی کنین.

بلاتریکس که حالش کمی به‌خاطر دیدن لینی‌ای که در ظرفی با بال‌های پاره‌پوره غش کرده و رو به موت است، بهتر شده‌بود، برگه‌ی اول از ده برگه‌ای که جیمز گرفته‌بود را برداشت. تنها یک عبارت، بر روی صفحه، بیش از پنجاه بار تکرار شده‌بود: "تموم شد؟ خیلی جیمزگذار بود.".


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۲/۴/۱۰ ۱۳:۳۱:۰۰

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#6
قدر دکتر، بیمار شناسد، قدر توالت طلا، دستشویی‌دار!

خلاصه‌ی سوژه‌ی تاپیک بیمارستان سوانح جادویی سنت‌مانگو:
قانونی وضع شده که همه باید از سنت مانگو گواهی سلامت روحی و جسمی بگیرن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان با نسبت دادن بیماری های روحی و جسمی مختلف به مردم، کسب درآمد کنن. سنت مانگو اگلانتاین رو فرستاده که به مردم گواهی سلامت بده. حالا لرد ولدمورت اومده بیمارستان و قصد داره تا با آگلانتاین درباره دخترش صحبت کنه.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۵:۵۴:۱۲

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#7
"زندگی سخته. پول درآوردن از اونم سخت‌تره. از اون سخت‌ترَم دکتر بودنه. دکتر بودن واقعاً از شغل معدن هم سخت‌تره. آقا، اصلاً چی می‌شد اگه آدم با فوت کردنَم پول در می‌آوُرد؟ چی می‌شد مرلین‌وکیلی؟ یعنی فقط این زندگی برای زجر کشیدنه؟ مرده‌شور این زندگی رو ببرن! "

این جملات، جملاتی بودند که آگلانتاین در دفترچه خاطراتش می‌نوشت. او ناراحت، افسرده و خسته بود.
آگلانتاین، هنگامی که برای استخدام شدن در این شغل به بیمارستان سنت‌مانگو آمده‌بود، دورنمایی که از این شغل داشت کاملا متفاوت بود. او فکر می‌کرد که در بارانش، به‌جای آب، الماس خواهد بارید و کاسه توالتش، از جنس طلا خواهد شد و حتی احتمال می‌داد که به‌جای ادرارش، پروتئین و کربوهیدرات از او خارج خواهد شد. او ذره‌ای احتمال این را هم نمی‌داد که باید مشکلات شهین خانم در نی‌نی سایت را پیگیری کند، با اژدها‌های سرما‌خورده طی کند و اعتماد به نفس از دست رفته افراد را برگرداند.
این وضع دیگر برایش قابل تحمل نبود!
- لعنت! من پول می‌خوام! من شادی می‌خوام! من عمر از دست رفتمو می‌خوام! من پیپ طلامو می‌خوام!

آگلانتاین داد می‌زد، فریاد می‌کشید و شیون می‌کرد.
او قصد داشت، مشت محکمی به تخریب کننده‌های دورنما‌هایش بزند و دندان‌های آن‌ها را به غنیمت بگیرد. او قصد داشت خون تخریب کننده‌های دورنما‌هایش را با عسل بمکد و مانند اودین، به عمری جاودان دست بیابد! آری، او قصد داشت، ولی همیشه قصد داشتن به معنی رخ‌دادن کاری نیست.

- اون دهنتو ببند آگلانتاین! وقتی صداتو می‌شنوم تمرکزم برای دستشویی شماره دو از بین می‌ره. پس دهنتو ببند وگرنه دفعه بعد دهنتو به‌جای کاسه توالت می‌ذارم!
- وای چقدر خشن! چقدر شما جذابی آقایی!
- مخلص شمام هستیم خانومی!‌‌‌ می‌خواین بیام اونور کمی براتون چَه چَه کنم؟
- وای بفرمایین آقایی. من الان تو وقت استراحتم.
- تو مگه نمی‌خواستی بر***؟
- به تو چه فضولِ بد ریخت و قیافه!

آگلانتاین سرخورده شد. حتی مدیر بیمارستان نیز به او اهمیت نمی‌داد. او دیگر از این کارِ بدون حقوق، استراحت و مزایا خسته شده‌بود. او می‌خواست برود و رویاهایش را زندگی کند.

- هی، آگلانتاین. می‌گم یه بیمار داریم که اعصاب نداره. نظرت چیه که درمانش کنی، دوستِ دوست‌داشتنیِ من؟

آگلانتاین، به مدیری که از اتاق پرستاران بیرون آمده‌بود، نگاهی انداخت و پس از آن لرد ولدمورتی را دید که چوبدستی‌اش را در پشت یقه‌ی مدیر بیمارستان قرار داده‌بود.

- ما مایلیم با دکتر ملاقاتی درباره‌ی دخترمان داشته‌باشیم.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۳:۴۵:۴۳
ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۳:۴۶:۴۵
ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۵:۵۵:۴۳
ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۷:۲۴:۲۸

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۵۶ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
#8
هلو ملیکم لرد.

احوال شما؟

بی‌زحمت یه نقد نیم‌پز با کمی مخلفات می‌خواستم.


او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۰:۵۳ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
#9
- عرررررر!

لرد ولدمورت، ارباب شرارت و سیاهی، حال تسترال شده‌بود.
می‌دانید، تسترال بودن چیز بدی نیست، فقط درک نشده‌است. تسترال بودن، به‌سان یک پیتزایی‌ست که درونش به‌جای سس، کمی جلبک آسپیرولینای مانده را قرار بدهند، و یا به‌جای ماهی در سوشی، از گوشت کف‌پای گربه استفاده‌کنند، در واقع شاید آن‌ها خوش‌مزه باشند و از حالت عادی غذا‌ها نیز بهتر باشند، ولی تا زمانی که انسان آنها را نخورد، نخواهد فهمید که چه مزه‌ای‌ست و ترس انسان نیز از ناشناخته‌هاست.

بلاتریکس از روی ایوانی که حال تبدیل به پودر استخوان شده‌بود، بلند شد و به سمت اربابش رسید تا مطلع از دستوراتش شود.
- سرورم، همون‌طور که به سمع و بصرتون رسوندم، متاسفانه شما... تسترال شدین و ما زبونتون رو متوجه نمی‌شیم، اگر می‌شه، با زبون اشاره دستورتون رو بفرمایید.
- عرررررررررررررررر!

لرد ولدمورت، عَرَش را به سمت تسترال دیگری زد. او همان لرد تسترال بود.
- لردتون تسترال شده، عر. حالا دیگه شرایط برای یک رقابت عادلانه مهیاعه.
- عرررر.
- زور نزن، یه وقت سنگ‌دونای تسترالی‌ت می‌شکنن. هر هر، عر عر. تو چون تازه تسترال شدی، نمی‌دونی چطوری باید از مغز یه تسترال برای آموزش استفاده کرد، عر.

لرد ولدمورت، بیش از پیش عصبانی بود. او قصد داشت جمله‌ی معروف «نجینی، شام» را به زبان بیاورد، اما همان موقع عر کوتاه و ریزی کرد.
لرد ولدمورت فیوزهای مخش دیگر پریده‌بود، او نمی‌توانست دستوراتش را به مرگخوارانش بدهد، لرد تسترال نیز برایش شاخ و شانه کشیده‌بود و از همه بدتر، مثانه‌اش پر شده‌بود. لرد با مثانه‌ی پر رابطه‌ی خوشی نداشت.
- عررر عر.
- دستشویی؟ ما دستشویی نداریم. زمین مرلین کثافت‌خونه‌ی ماست، عر. بیا همینجا کارت رو تموم کن.

لرد پیش از آنکه بزند شاخ و شانه‌ی لرد تسترال را بشکند و راهی برای دوباره انسان شدن بیابد، باید فکری به حال مثانه‌ی پرش می‌کرد.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۶ ۰:۵۷:۳۸

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۰۸ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱
#10
نام: جیمز.
لقب: اُزگَل.
گروه: هافلپاف.
جبهه: در خدمت لرد سیاه.

می‌دانید، بازیگری سخت است. شغل معدن هم سخت است، اما بازیگری سخت‌تر است. بازیگری مهارت می‌خواهد؛ قدرت، اعصاب و آرامش می‌خواهد. اما شغل معدن چطور؟ آن فقط یک دسته بیل می‌خواهد.
این بازیگری هنگامی سخت تر می‌شود که شما خنگ، بی‌اعصاب و بددهن باشید. و همچنین کانادایی بودن بی‌تاثیر نیست.
بگذارید همین جیمز را مورد بررسی قرار دهیم. جیمز کانادایی است، بی‌اعصاب است، مغرور، بی‌استعداد، خنگ و بددهن نیز است. البته او بازیگر نیز هست، اما سرانجام چنین ویژگی‌هایی هم باید بازی نقش‌های اُزگَل با حالاتی اُزگَل‌تر باشد. آری، جیمز درس عبرتی‌ست که هر اُزگَلی که می‌خواهد بازیگر شود، باید او را بررسی کند و اگر یک درصد هم یکی از ویژگی‌های او را داشت، از شعاع ده کیلومتری بازیگری هم رد نشود.

- اون دهن کثیفتو ببند اُزگَل!

آه، بله. جیمز نمونه‌ی کاملی از یک بازیگر شکست‌خورده، نابود، خنگ و ابله است.
جیمز در تاریخ ده ژوین سال ۱۹۷۶ به‌دنیا آمد. او از همان ابتدا مردم آزار نیز بود. جیمز در سال‌های اولیه زندگی‌اش بر روی مردم تف می‌انداخت. در سال‌هایی که وارد مدرسه‌ی مشنگی شد، تف‌اندازی به بددهنی تبدیل شد. پس از آن جیمز که در تحصیل شکست‌خورده بود، تصمیم گرفت تا در حرفه‌ی دیگری اشتغال کند. او تصمیم گرفت تا بازیگر شود. پس از آن‌که بازیگر شد، در فیلمی لوگان، او را کشت و او از آن پس کینه به دل گرفت.
پس از آن، جیمز اولین فیلم اختصاصی خودش را بازی کرد و موفق شد تا کم‌فروش‌ترین فیلم جهان شود. سری دوم فیلمش نیز، رکورد سری اول را شکست.
جیمز پس از آن که از سوی کارگردانش تحقیر شد، سر به جنگل گذاشت و توسط پیری به نام دامبلدور به مدرسه‌ی هاگوارتز رفت و در گروه هافلپاف جای برگزید.

- نویسنده‌ی ما رو باش. کتاب تاریخ می‌نوشتی بیشتر خواننده داشتی.

جیمز، لطفاً ساکت شو، کانادایی بی‌اعصابِ بددهن.

- حالیت باشه چی از اون دهن کثیفت درمیاد، عوضی!

آه، امان از این خیارشوریِ جیمز.
بله، جیمز در ذهنش آرزوهایی را می‌پرواند، یکی از آن‌ها این است که بتواند بر یک ملت خنگ‌تر از خودش حکمرانی کند، به احتمال زیاد هم کانادا باشد آن ملت.

- خفه بابا!

دیگر آرزویش این است که بتواند روزی نام مادر یکی از دشمنانش با نام مادر او یکی باشد، به احتمال زیاد هم نام مادرش مارتا است.

- مگه خودت ناموس نداری، بی‌نام و نشان؟

آه، خسته شدم جیمز.
و در آخر هم باید گفت... جیمز یک بددهن و بی‌اعصاب واقعی‌ست، پس از او دوری کنید.


تایید شد.
خوش اومدی!


ویرایش شده توسط Jameslogan در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۴ ۹:۵۰:۰۳
ویرایش شده توسط Jameslogan در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۵ ۷:۵۲:۰۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۵ ۱۲:۱۱:۴۰

او نیست با خودش،

او رفته با صدایش اما،

خواندن نمی تواند.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.