توی کافه بوی ها پخش شده بود، از قهوه ی داغ گرفته تا نوشیدنی تند و آتشین، غذا های عجیب و غریب جادویی که باعث شده بود، کل فضا بویی شبیه محتویات معده ی هاگرید رو بگیره! دور یه میز چوبی دایره ای چند نفر نشسته بودند و یکیشون با چنان هیجانی داشت قصه سرایی می کرد که بقیه ی رفیقاش از دوش تف گرم لذت می بردند.
-اون مرده اصلا شبیه بقیه ی جادوگرا نیست؛ جای ردا کت شلوار می پوشه، بدون دست جادو می کنه! تازه شنیدم اینقدر پوستش تیره اس کسی نمی تونه چهره اش رو تشخیص بده.
ملت توی کافه:
مرد دور لباش با زبونی در ابعاد گردن زرافه خیس کرد و بعد ادامه داد:
-آره تازه من یه روز توی یه کافه نشسته بودم، اومد تو می گن نباید به چشاش نگاه کرد. می گن اگه به چشاش نگاه کنی، چشات از توی جاش ذوب می شه، من خودم یه نفر رو دیدم چشاش ذوب شد.
ملت توی کافه:
مرد نقال صورتش رو خاروند، یکم هیجان به صداش تزریق کرد و گفت:
-تازه کله ی کچلش رو نگفتم! می گن با اسمشو نبر نسبت داره، فقط یه رگش کشیده به آینه نفاق انگیز ... می گن اگه به سر کچلش نگاه کنی، بدترین اتفاقی که توی زندگیت می افته رو می بینی!
ملت توی کافه که کارشون از ناخن گذشته بود، شروع به خوردن انگشتاشون کردن. مرد نقال هم که چانه اش گرم شده بود، صداش رو یکم پایین آورد و گفت:
-تازه نمی دونین! همه ی جادوگرا صداش می کنن پاپا، خیلیا می گن این بابای همه ی جادوگراس! می گن مرلین رو زن این زاییده. می گن ولدمورت بچه ی کوچیکه اش بوده، به بی محلی کرده اینم اینقدر چیز شده ...
مرد نقال که در هر حالتی از ولدمورت می ترسید، یکم به دور برش نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت سریع بحث رو عوض کنه، هنوز برای دیدن سریال "حریم کروشیو "خیلی جوان بود!
-آره... چیزه... می گن یه مار داره، سه تا ناجینی! اینقدر مارش گنده اس تا حالا صد تا آدم درسته رو قورت داده؛ اونم نه جدا جدا با هم! البته می گن وقتی عصبانی می شه این مارش رو گره می زنه، جای پاپیون استفاده می کنه!
یک نفر با من من در حالی که دستش تا آرنج توی دهنش بود، پرسید:
-او ناوق کاو او او ...؟
مردی که داشت از جادوگر عجیب نقل می کرد، همچین دستش رو بلند کرد، یه کشیده ی همچین پر آب (تو مایه های پرتقال شهسوار!
) گذاشت زیر گوش کسی که سوال رو پرسیده بود گفت:
-اون بی صاحاب از تو دهنت درار بینم چی می گی؟
مرد که نصف صورتش تپل و سرخ شده بود و نصفه دیگه، استخوانی و سفید گفت:
-اون نگفت که چرا اومده به اون کافه؟
مرد نقال یه کشیده ی جانانه ی دیگه به طرف دیگه صورت مرد زد تا هم قیافه اش به یه توازنی برسه هم یاد بگیره الکی مثل زنا جیغ نزنه!
بعد سرش رو پایین انداخت و با صدایی خیلی خیلی کم که گوش هایی به تیزی گوش های جن ها هم به زور می شنیدنش گفت:
-اون گفت می خواد همه ی کافه های این شهر رو با خاک یکسان کنه!
یهو کافه به حمام زنونه تبدیل شد و صدای جیغ دیوار های کافه یعنی همون حموم رو به لرزه در آورد، هر کسی لخت و بی لباس به سمتی می دویید که بتونه سریع تر از کافه فرار کنه. مرد نقال هم که نقشه اش گرفته بود، یه لبخند ریز شیطانی زد و با آرامش هر چه تمام تر از کافه خارج شد.
-تموم شد؟ چطوری اینقدر سریع جیغشون رو در آوردی؟
صدایی که اصلا به فضای نیمه طنز پست نمی خورد و کیفیتش رو شدیدا کاهش می داد، در فضای سوژه طنین انداز شد. مرد نقال لبخندی زد و گفت:
-اگه نمی تونستم یه مشت مردم مست رو بترسونم که دیگه اسمم بیدل نقال نبود! اون موقع اسمم بود بادل بقال ... :lol2:
پاپا با همون قیافه ی فوق جدی، بدون اینکه حتی از شوخی چند درجه زیر صفر بیدل، یه لبخند هم بزنه گفت:
-خوبه! بیا این پولت، همین که مردم فکر کنن، یه خطری هستم بزرگتر از ولدمورت برام کافیه!
-الان اونا فکر می کنن تو از بمب اتم هم خفن تری چه برسه به ولدمورت!
پاپا سری تکان داد، بیدل هم که دید، این پاپا عمرا با شوخی های مسخره اش، نمی خنده مثل روباهی که دمش رو بریده باشند، گیج از اینکه چی رو باید بذاره روی کولش و بره، همونجا وایساد بر بر پاپا رو نگاه کرد. نویسنده هم که دید بیدل، نفهم تر از این حرفاست که بدونه باید الان از کادر بره بیرون و پاپا یه لبخند مسرت بخش بزنه، همین جا سوژه رو بست تا باشد که شخصیت ها یاد بگیرند، به موقع از کادر خارج شوند!
-اون مرده اصلا شبیه بقیه ی جادوگرا نیست؛ جای ردا کت شلوار می پوشه، بدون دست جادو می کنه! تازه شنیدم اینقدر پوستش تیره اس کسی نمی تونه چهره اش رو تشخیص بده.
ملت توی کافه:
مرد دور لباش با زبونی در ابعاد گردن زرافه خیس کرد و بعد ادامه داد:
-آره تازه من یه روز توی یه کافه نشسته بودم، اومد تو می گن نباید به چشاش نگاه کرد. می گن اگه به چشاش نگاه کنی، چشات از توی جاش ذوب می شه، من خودم یه نفر رو دیدم چشاش ذوب شد.
ملت توی کافه:
مرد نقال صورتش رو خاروند، یکم هیجان به صداش تزریق کرد و گفت:
-تازه کله ی کچلش رو نگفتم! می گن با اسمشو نبر نسبت داره، فقط یه رگش کشیده به آینه نفاق انگیز ... می گن اگه به سر کچلش نگاه کنی، بدترین اتفاقی که توی زندگیت می افته رو می بینی!
ملت توی کافه که کارشون از ناخن گذشته بود، شروع به خوردن انگشتاشون کردن. مرد نقال هم که چانه اش گرم شده بود، صداش رو یکم پایین آورد و گفت:
-تازه نمی دونین! همه ی جادوگرا صداش می کنن پاپا، خیلیا می گن این بابای همه ی جادوگراس! می گن مرلین رو زن این زاییده. می گن ولدمورت بچه ی کوچیکه اش بوده، به بی محلی کرده اینم اینقدر چیز شده ...
مرد نقال که در هر حالتی از ولدمورت می ترسید، یکم به دور برش نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت سریع بحث رو عوض کنه، هنوز برای دیدن سریال "حریم کروشیو "خیلی جوان بود!
-آره... چیزه... می گن یه مار داره، سه تا ناجینی! اینقدر مارش گنده اس تا حالا صد تا آدم درسته رو قورت داده؛ اونم نه جدا جدا با هم! البته می گن وقتی عصبانی می شه این مارش رو گره می زنه، جای پاپیون استفاده می کنه!
یک نفر با من من در حالی که دستش تا آرنج توی دهنش بود، پرسید:
-او ناوق کاو او او ...؟
مردی که داشت از جادوگر عجیب نقل می کرد، همچین دستش رو بلند کرد، یه کشیده ی همچین پر آب (تو مایه های پرتقال شهسوار!
) گذاشت زیر گوش کسی که سوال رو پرسیده بود گفت:-اون بی صاحاب از تو دهنت درار بینم چی می گی؟
مرد که نصف صورتش تپل و سرخ شده بود و نصفه دیگه، استخوانی و سفید گفت:
-اون نگفت که چرا اومده به اون کافه؟
مرد نقال یه کشیده ی جانانه ی دیگه به طرف دیگه صورت مرد زد تا هم قیافه اش به یه توازنی برسه هم یاد بگیره الکی مثل زنا جیغ نزنه!
بعد سرش رو پایین انداخت و با صدایی خیلی خیلی کم که گوش هایی به تیزی گوش های جن ها هم به زور می شنیدنش گفت:-اون گفت می خواد همه ی کافه های این شهر رو با خاک یکسان کنه!
یهو کافه به حمام زنونه تبدیل شد و صدای جیغ دیوار های کافه یعنی همون حموم رو به لرزه در آورد، هر کسی لخت و بی لباس به سمتی می دویید که بتونه سریع تر از کافه فرار کنه. مرد نقال هم که نقشه اش گرفته بود، یه لبخند ریز شیطانی زد و با آرامش هر چه تمام تر از کافه خارج شد.
-تموم شد؟ چطوری اینقدر سریع جیغشون رو در آوردی؟
صدایی که اصلا به فضای نیمه طنز پست نمی خورد و کیفیتش رو شدیدا کاهش می داد، در فضای سوژه طنین انداز شد. مرد نقال لبخندی زد و گفت:
-اگه نمی تونستم یه مشت مردم مست رو بترسونم که دیگه اسمم بیدل نقال نبود! اون موقع اسمم بود بادل بقال ... :lol2:
پاپا با همون قیافه ی فوق جدی، بدون اینکه حتی از شوخی چند درجه زیر صفر بیدل، یه لبخند هم بزنه گفت:
-خوبه! بیا این پولت، همین که مردم فکر کنن، یه خطری هستم بزرگتر از ولدمورت برام کافیه!
-الان اونا فکر می کنن تو از بمب اتم هم خفن تری چه برسه به ولدمورت!
پاپا سری تکان داد، بیدل هم که دید، این پاپا عمرا با شوخی های مسخره اش، نمی خنده مثل روباهی که دمش رو بریده باشند، گیج از اینکه چی رو باید بذاره روی کولش و بره، همونجا وایساد بر بر پاپا رو نگاه کرد. نویسنده هم که دید بیدل، نفهم تر از این حرفاست که بدونه باید الان از کادر بره بیرون و پاپا یه لبخند مسرت بخش بزنه، همین جا سوژه رو بست تا باشد که شخصیت ها یاد بگیرند، به موقع از کادر خارج شوند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

برای راوی های بی جنبه لازم است!) پسرکی بسیار بســــــــــیار بسیــــــــــــــــــار ( این راوی بهره ای از شعور نبرده است ، ناچارا او را با ده بسته از مواد غذایی خسرو عوض کرده به داستان ادامه می دهیم...)
می کردند. ( مسئولین کجایید که هاگوارتز از دست رفت!
) ویزیلاسیون ادامه داشت و جمعیت خاندان مو قرمز همچنان رقیب اصلی جماعت چینگ چانگ چونگ به حساب می آمد. دامبل شش تیغ گردانیده و در میان مجلس هلیکوفتری می رفت. ( از ریش تراشیده اش هم خجالت نمی کشید!
) در همین حس و حال خوب و خوش بود که ، مردکی شکم گنده ، جارو واترقیده ، ماری جوآنا کشیده ، تازه از راه رسیده بر درون محفل خروس ها واردیده گشت.


هنوز خواب بود و سرش برروی صندلی اش افتاده بود .ان طرف تر کلاه لودو که از سرش افتاده بود روی زمین خاک می خورد.
.من و ویولت هم مستثنا از جمع نبودیم من داشتم برای ویولت تعریف می کردم که:

[ بینندگان عزیز میدونن که ویکتوریا نمیتونه جیغ بزنه دیگه، تارهای صوتیش آسیب میبینن!
]
وارانه پله های گریمولد رو پایین می یومد که کلاوس، خبرها رو به گوشش رسوند: