جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: شنبه 16 اسفند 1393 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت چهارم

هیون لسترنج با قدم های ناامیدانه و مصمم و خشمگین جلو رفت .نمی توانست ببیند زنی که عاشقش است در کنار لرد کره ای باشد.باید کاری می کرد.


دامبل چینی همچنان به ان نقطه ی سیاه که داشت بزرگ تر و بزرگ تر می شد و داشت تبدیل به هیون می شد نگاه کرد.
واقعا او هیون بود؟اما انجا چه می کرد؟
این سوالاتی بودند که در مخ پوک 555امپراطور کره یعنی دامبل می چرخید. هیون همچنان جلو می امد و وقتی به نگهبان ها رسید نگهبان نیزه هایشان را به سمتش گرفتندو اجازه ی عبور را به او ندادند .
- من هیون لسترنج کره ای هستم و برای دیدار با امپراطور پرقدرت چین امده ام.
دامبل با دقت به سخنان هیون گوش میداد:
-برای چی به اینجا امده ای؟
-شنیده ام که می خواهید به کره حمله کنید می خواهم در این نبرد یاریتان کنم...
دامبل با دقت بیشتری گوش مبداد تا مبادا کلمه ای جا بیفتد.. .سپس با دست به نگهبانان دستور داد تا بگذارند هیون جلو تر بیاید.
نگهبان ها هم با دستور امپراطورشان عقب رفتند و گذاشتند هیون به نزد دامبل برود.
هیون در مقابل دامبل تعظیم بلند بالایی کرد و بعد به صورت امپراطور چینی نگاه کرد.
-از شما می خوام تا امپراطور کره را بکشید.
-چگونه ؟کره نیروی نظامی قوی ای دارد چطور بدون مقابله با انها وارد شویم؟
-راه مخفی ای هم وجود دارد که تنها من ان را می دانم
-



ادامه دارد...

تیتراژ پایانی قسمت چهارم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 11 اسفند 1393 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت سوم:


چین و کره دشمنی دوری داشتند.تعدادی از مردم کره به دلیل خوردن جنس های بنجل چینی با مرگ بدی دچار شدند و همین باعث شروع کینه ای دیرینه میان این دو کشور شده بود.حال وقت انتقام بود.امپراطور چیانگ دامبل خود به شخصه برای نبرد با کره اقدام کرده و فرماندهی کل قوا را به عهده گرفته بود.ملت چینی سوار بر اسب های اصیل چینی(چین که اسب نداره )و با ابزار جنگی چینی به سمت کره ای ها می رفتند که بالطبع آنها هم وسایلشان کره ای بود!

در جشن
هیون لسترنج افسرده و غمگین بود.مجلس رقص شروع شده بود و دیدن ملکه در کنار پادشاه دماغ عملی ،آزردگی او را چندین برابر می کرد.دیگر تاب بودن در آن مجلس را نداشت.هرچه سریع تر خود را از میان جمعیت کنار زد و از در قصر بیرون رفت.
در بیرون ملت گشنه،خسته و کوفته دم در قصر ایستاده بودند و با دیدن هیون برقی در چشمانشان روشنی گرفت.یکی از آنان از جا برخاست و گفت:
-حاجی،مجلس تموم شد؟ کی نذری رو میدن ما بریم؟

هیون بی اعتنا از آنان گذشت و راه دروازه های خروجی شهر را پیش گرفت.


سمت چینی ها
پادشاه چیانگ دامبل که سوالی در ذهنش به وجود آمده بود زبان گشود:
-جیمز.فرزند بادامی.
-بله ارباب؟
-اون لکه سیاه چیه؟
-کدوم لکه سیاه سرورم؟
-همون لکه سیاهی که داره نزدیک میشه.
-آه.فکر نمیکنم کره برای مبارزه با ما همچین لشکری رو برامون بفرسته.
-آه دیالوگ من بود نکبت.

آن لکه سیاه کسی نبود جز هیون لسترنج.

ادامه دارد...
تیتراژ پایانی قسمت سوم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: یکشنبه 19 بهمن 1393 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- از اول مي گيريم! نور؟
- رفت!

- صدا؟
- رفت!

- تصوير؟
- رفت!

- حركت....

-خوب.... سلام ميكنم به شما. با برنامه متحول شده ها با شماييم! براتون آرزوي روزهايي پر از سيفيدي و فانوس....

- كات! لي لي اين برنامه متحول شده هاست! الكي مثلا من سياهم! بگير اون ور اين نور لعنتي رو ويولت! كور شدم! دوباره مي گيريم. صدا...تصوير....حركت!

مجدداً تمام دوربين ها روي لي لي با آن موهاي قرمز براق و لباس سياهي كه الكي مثلاً (!) قرار بود ترسناك باشد، زوم شد.
- سلام به همه! با برنامه متحول شده ها در خدمت شما هستيم. براتون آرزوي روزهايي خونين و تاريك و پر از قمهــــ ... ئوا نه ببخشيــــــــــد ساطور ميكنم. الان رودولف منو ميــــخوره! :worry:
صدايي از پشت صحنه به گوش رسيد.
- خيلي بيخود!
دوربين دوم كه براي چند لحظه روي صورت كارگردان كه همان جيمز پاتر باشد، زوم شده بود، مجدداٌ به سمت لي لي چرخيد!
- ما متحول شدگان دنياي روشني... نه چيز دنياي تاريك.... ها؟ نه اينم نيست. دنياي خاكستري؟..قرمز؟...سبز؟

صدايي از پشت صحنه به گوش رسيد!
- بنفش ليدي! بنفش قاصدكي!

لي لي بلاخره موفق شد ادامه دهد.
- خلاصه كلاً ما متحول شدگان اينجا جمع شديم كه براتون از خوبي هاي سپيدي... نه نه ببخشيد. از خوبي هاي تاريكي بگيم.... خو اخه جيمز تاريكي كه خوبي نداره!

سر جيمز پاتر وارد كادر شد.
- منظور لي لي گوگولي اينه كه اومديم از بدي هاي دنياي تاريك بگيم!

دوربين دوم روي صورت راوي كه تقريبا در تاريكي نشسته بود زوم شد.
- الان اين بيشتر توهين نبود بينندگان عزيز و سياه و سپيد؟

مجدداً دوربين به سمت دكور خانه اي تاريك كه ظاهرا قرار بود اكلي مثلا(!) ترسناك باشد، چرخيد و جيمز پاتري كه اجباراً حالا وارد صحنه شده بود.
- ما اومديم اينجا براتون تعريف كنيم كه چقدر سياهيــــ دوس داريم! اصن چقدر سياهي خووووبه‌!

صداي غرولند لي لي از ميكروفنش شنيده شد.
- سياهي خوب نيست جيمز!

صداي لي لي در مثلا ديالوگ جيمز گم شده بود.
- امروز ميخوايم خاطرات سياه و تاريك يكي از نصفه هاي وزارتمون رو بشنويم! اصن سياهي از اسمش مي باره حتي.... مهمان افتخاري امشب ما: سيريش بلك!!! ئه چيزه نه! سيريوس بلك!

دوربين دوم چند لحظه روي صورت خبرنگار چرخيد!
- با خودت چند چندي پاتر؟

سيريوس بلك با ژستي كه خيلي سعي داشت شبيه قمه كشي هاي رودولف لسترنج باشد، جيمز پاتر را در محوطه دكور تعقيب كرد.
- ببيندگان عزيز يكي از خوبي هاي سياه بودن اينه كه اگه كسي اسمتون رو اشتباه گفت ميتونيد بزنيد به پونزده قطعه نا مساوي تقسيمش كنيد.
جيمز پاتر وسط راه ايستاد!
- خوب نامرد چرا پونزده تا!

سيريوس بلك سعي كرد از برخورد دماغش با جيمز پاتر اجتناب كند كه البته ممكن نبود! افتان و خيزان و نالان روي صندلي نشست و در حاليكه بيني لهيده اش را ماساژ مي داد گفت:
- بيا شاهد از غيب رسيد! نسخه دوم ارباب بي دماغ!

لي لي تلاش كرد جو را تغيير دهد.
- از خاطراتت برامون بگو سيريوس!
- والا.... كلا نصفي از خاطرات ما تيره و تاره‌! اون از دوران كودكي مون كه توسط جماعتي كثير از جمله ننه سيريوسمون به سياهي كشيده شد. اونم از زندگي خانوادگي نداشته مون كه با وجود امثال رودولف به سياهي رفت! اينم از وزارتمون كه با وجود آقاي چرب و چيل و بازم ننه گرام رسما به بووووق رفت!

بعد كلاهش را از سر برداشته و گفت:
- البت ما چاكر ننه سيريوسمون هم هستيما.... خلاصه.... جونم برات بگه كه وقتي رفتيم هاگوارتز و تازه خواستيم به يه سر و ساموني برسيم....

حرف هاي سيريوس بلك سياه بودند! اما نه از نوعي كه بايد باشند... هنوز گريه هاي عوامل برنامه كاملا آغاز نشده بود كه صداي كوبيدن به در و عربده هايي بلند شنيده شد!
- اوووهوووي سيا سيفيدا ... يا تا اخر فردا اجاره تون رو ميدين يا همه بند و بساطتون رو با خودتون مي ريزم تو كوچه ! به اين يارو وزير سحر نصفه شبه... دم صبحه چيه...به اينم بگيد كمتر سر و صدا كنه! بچه هامون خواب ندارن!

عوامل برنامه به هول و هراس افتاده و هر كدام از سويي به سويي دويدند. اما در سويي ديگر دوربين دوم همچنان مشغول فيلمبرداري بود.
- خوب بينندگان عزيز: اميدوارم از اين قسمت برنامه من همه جا سر ميكشم امروز هم لذت برده باشيد.
مورگانا لي فاي.... جادوگر تي وي...خبرگزاري سياه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/11/19 16:47:36
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 بهمن 1393 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت دوم:

جشن ادامه داشت. مردم می‌رقصیدند، زن ها غیبت می‌کردند، کودکان بی‌ اعتنا به بزرگتر هایشان بازی را از سر گرفته بودند امّا در این هیاهو مردی دلشکسته روی صندلی نشسته بود و به جشن خیره شده بود. چطور امکان داشت همه خوش‌حال باشند در حالی که او غمگین باشند؟ چگونه می‌شد مردم از زود گذشتن زمان برنجند امّا ساعت ها برای مانند سال ها سپری شود؟ همه این افکار تلخ را مرور می‌کرد در حالی که تنها جوابش برای این سوال ها عشق بود، عشقی ممنوع.
- آقای محترم، یه لیوان دیگه نویشدنی می‌خواید؟

بدون این‌که جوابی بدهد بلند شد و به میان مردم رفت. نمی‌توانست این وضع را تحمّل کند، نباید تنها می‌ماند. در طرف دیگر جشن زنی زیباروی با لباسی قرمز رنگ و آراسته به گل های بنفش قرار داشت. برای همه زیبا به نظر می‌رسید امّا هیون حسی نسبت به او نداشت. به زن نزدیک شد تا شاید حسش کمی عوض شود.
- هی خانم...

زن با چشمان عسلیش به هیون خیره شد. خود را اجبار کرد تا از زن بخواهد با او برقصد تا بلکه تنها نباشد امّا زبانش قفل شده بود. سعی کرد از او درخواست کند تا کمی قدم بزنند امّا لب هایش تکان نمی‌خوردند. باری دیگر به ملکه نگاه کرد، قلبش فرو ریخت. نمی‌توانست تحمّل کند، تصمیم گرفت از جشن برود.

چین، قصر ماچین اوچین:

- پـــــــــــــــــــــــــــاتــــــــــــــــــــــــر!
- بله امپراطور؟

امپراطور چیانگ دامبل دستی در ریش سفید و بلندش کرد و پاسخ داد:
- حوصلم سر رفته. بساطی فراهم کن تا سرگرم شوم.

جیمز چینیوس پاتر، وزیر اوّل امپراطور در این روز های اخیر این حرف ها را کم از امپراطور نشنیده بود. سعی کرده بود با دلقک بازی، سرود، رژه و حتّی بی‌ناموس بازی او را سرگرم کند امّا نتوانسته بود. تنها یک گزینه برایش باقی مانده بود.
- سرورم، به نظر من باید به یکی از دشمنامون حمله کنیم.
- آره، حمله می‌کنیم! عجب فکر خوبی به ذهنم رسیدا.

ادامه دارد...

تیتراژ پایانی قسمت دوم:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1393/11/16 17:14:49
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: شنبه 4 بهمن 1393 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
"قسمت اول سریال سرزمین جادو ها"


از دور که نگاه می کردی، جشن رنگارنگی بود. همه، از همه جا مشغول هنرنمایی بودند. بلکه به چشم امپراطور چشم بادامیشان خوب جلوه کنند. ملکه، میان عده زیادی از بانوان نجیب زاده احاطه شده بود و با وقار خاصی صحبت می کرد. جشن چوساک، یکی از مهم ترین جشن های این سرزمین بود که هر ساله، به باشکوه ترین حالت ممکن اجرا می شد.

تمام کشور های همسایه از اهمیت این جشن برای کره خبردار بودند. به همین دلیل، نماینده های سیاسی زیادی را می شد در میان مدعوین مشاهده کرد. نماینده ها، به بهترین نحو پذیرایی می شدند. چند لحظه بعد، جشن با فرمان امپراطور متوقف شد.

همه جا در سکوت فرو رفت. امپراطور کره- که همیشه به سر بی مویش می نازید- از جا برخاست. صدایش را صاف و رو به میهمانان شروع به صحبت کرد:
-میهمانان عزیز، خوش آمدید! خوشحالم که دعوت من و ملکه -همسرم- رو پذیرفتید. همانطور که میدونید این جشن یکی از مهم ترین جشن های کشور ماست و از اهمیت بالایی برخورداره. براتون لحظات خوشی رو آرزو می کنم؛ راحت باشید!

مجلس دوباره به تکاپو افتاد. میزهای طویل، از غذا سرشار بودند و لبخند لحظه ای از لبهای میهمانان دور نمی شد.
اما همه چیز آنطور که به نظر می آمد، نبود. کمی آنسوتر، مردی دلشکسته و قمه بردوش از فراز کوه های اینچانگ به جشن- البته اگر بخواهیم بهتر بگوییم- به ملکه با وقار چشم دوخته بود. حسرت در نگاه غمگینش موج می زد. نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- تو واقعا زیبایی چونگ بلک! تو... و این همه زیباییت... حق منه! حق من!

لبخند روی لبهای ملکه زیبایش را دوچندان می کرد. او از همه چیز خوشحال و راضی بود؛ همسرش، فرزندانش و وضعیت زندگیش.
نگاهی سرشار از عشق به تامچونگ انداخت. مرد خوش قیافه ای که...
سنگینی نگاهی را احساس کرد. نه از آن نگاه های معمولی، چیزی فرق داشت!

به طور نامحسوسی در میان میهمانان چشم گرداند. نه؛ کسی به او نگاه نمی کرد.
و لحظه ای، جرقه کوچکی در ذهنش خورد. سرش را بالا برد و کوه های اینچانگ نگاه کرد.
نفس کلافه ای کشید، عاشق پیشه غمگین: هیون لسترنج!


تیتراژ پایانی قسمت اول:
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه
چین چانگ چون چاچا چانگ چون چانگ چانگ
چا چاچینگ چا چوچوچوچو چا چینگ
چا چینگ چیان چی چیان هه چو هه چه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1393 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
گزارشگر درون استودیو برنامه ورزشی: [شبیه همون استودیو گزارش ورزشی]

- با نام و یاد مرلین و سلام خدمت همه شما بینندگان عزیز شبکه جادوگر تی وی. امروز با پخش اولین هفته دومین دوره لیگ بین المللی کوییدیچ در خدمت شما هستیم. در اولین بازی، امروز تیم تنبل های وزارتی در ورزشگاه یکصد و سی هزار نفری المپیکو جادوگران به مصاف تیمی میره که به عقیده بسیاری از کارشناسان از میانگین سنی بسیار بالایی برخوردار هست. تیم کیو.سی.ارزشی!

از دیگر بازی های این هفته، مرلینگاه سازی شهر لندن در استادیوم آزادی با تیم گویینگ مری دیدار می کنه و مجموعه ورزشی غول های غار نشین شاهد بازی دو تیم تراختور سازی و ترنسیلوانیا خواهد بود.

خب، هنوز بازی شروع نشده و فرصت داریم تا ترکیب دو تیم رو مورد بررسی قرار بدیم. در تنبل های وزارتی، گراوپ، رودولف به همراه زنش، هکتور دگورث گرنجر، سوروس اسنیپ، آیلین پرنس و سیریوس بلک بازی می کنن به کاپیتانی سوروس اسنیپ.

اما نکته ای که در این تیم قابل توجه و تامل هست، باطل شدن کارت پایان خدمت رودولف لسترنجه که باعث شده کارت بازی او برای این مسابقه صادر نشه و طبق اظهار سران برگزاری مسابقات، کاپیتان تیم میتونه هفته آینده او رو با بازیکن دیگه ای تعویض کنه و در واقع قرار دادش رو فسق کنه.

و در تیم مقابل، یعنی کیو سی ارزشی، همر و کاربر مهمان همراه با جیمز سیریوس پاتر، ویولت بودلر، تد ریموس لوپین، ویکتوریا ویزلی و والبورگا بلک حضور دارن به کاپیتانی جیمز سیریوس پاتر که واقعا خجالت هم نمی کشه در حضور بزرگتری مثل ننه سیریوس بازوبند رو به زانو بسته

این تیم هم نکات قابل توجه زیادی داره و بارز ترین اون، سن و سال بالای اعضای تیم هست. بازیکنانی مثل جیمز سیریوس پاتر، ویولت بودلر (خصوصا این ویولت ) و تد ریموس لوپین، بازیکنانی هستن که دیگه از نظر جسمی توانایی حرکت های سریع و سوار شدن بر روی چوب جارو و پرواز های طولانی رو ندارن!
دقایقی قبل با دکتر گلگومات، پزشک تیم کیو سی صحبت می کردیم، ایشون هم تاکید کردن که این سه نفر، دیگه اون توانایی های سابقو ندارن و خصوصا در چنین بازی های سنگینی، ممکنه که تَرَک بردارن!

در مقابل، تیم تنبل های وزارتی با ترکیب بسیار قدرتمندی پا به عرصه مسابقات گذاشته و قصد داره گام محکمی رو در اولین بازی برداره.

خب، ما همچنان منتظر هستیم که ارتباطمون با ورزشگاه بر قرار بشه، به محض شروع بازی و برقراری ارتباط، در خدمت شما عزیزان خواهیم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1393 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بسم مورگانا ی کبیر

تیتراژ: دوب دوب شیــــــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــش..
دوب دوب شیــــــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــش..
دوب دوب شیــــــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــ ــــش..دوب دوب شیـــــــــــش..

-خانم پاتر آماده اید؟

جینورا برای بار هزارم صدایش را صاف کرد:

-آماده م،نارسیسا!

نارسیسا مالفوی،کارگردان برنامه دستی به موهای بلوندش کشید و گفت:

-صدا؟

-چک شد!

-نور؟

-چک شد!

-دوربین؟

-چک شد!

-آماده؟حرکت!

جینورا ویزلی باز هم صدایش را صاف کرد.این اولین بار بود که در برنامه اش،اجرای سیاسی داشت و به گفته ی هری،خود پیشرفت بزرگی بود!

-بسم مورگانای کبیر.جادوگران و ساحره های گرامی،سلام!به برنامه خودتون،خوش اومدید.ممنون که ما رو نظاره می کنید!پیش از هر کاری،به رسم همیشه قسمتی از برنامه ی گذشته رو نگاه می کنیم:


فلش بک







اوه!ببینید کی اینجاست!سلام لی لی!سلام سوروس!قطعا متوجه حضور هم شدید،نه؟!
لیلی تکان شدیدی به سرش داد.چنان که میخواست افکاری را از سرش بیرون براند.
-تو چیزی نمیخوای بگی،لیلی؟
-من فقط هیجان زدم،جینورا!این همه اتفاقات توی یک روز برای من زیاده!دیدن تو و هری و صد البته بچه هاتون...باورم نمیشه نوه دار شدم...یا عروس من،دختر مالی و آرتوره!هیجان زدم


-جینورا ازت میخوام بهم اجازه بدی که شروع کننده باشم:دوشیزه اوانز،شما به سوروس اسنیپ بیشتر علاقه دارید یا جیمز پاتر؟!
-ریتا!
-جینی!این عنوان خوبی برای خبر خواهد بود!
صدای سرد لی لی در استودیو پیچید:
-اسنیپ!!

چرا جیمز؟!چرا با جیمز ازدواج کردید با این که اسنیپ رو دوست داشتید؟!
-ریتا!
-جینی!
-فکر نمیکنم مسائل خصوصی به تو مربوط باشه!
-فکر میکردم میدونی که ریز بین بودن اصل روزنامه نگاریه!
اینبار اسنیپ فریاد کشید:
-بسه!با هر سه نفرتونم!این نمایش مسخره رو تموم کنید!ما با یه عشق قدیمیِ شکست خورده کنار اومدم!
و زیر لب زمزمه کرد:
-طاقت دوباره شکستن رو ندارم!این بار خرد میشم.می فهمید؟!
پایان فلش بک





جینورا با لبخند به لنز دوربین نگاه می کرد:

-خب،همانطور که میدونید این دوره انتخابات وزیر سحر جادو،حواشی زیادی داشته که در بر گرفتن تمامی اون حواشی،برای برنامه های تلویزیونی و رادیویی کار بسیار سختی بود.ما تصمیم گرفتیم برای شروع،با یکی از این چهار نامزد پر حاشیه،دیدار و گفتگو داشته باشیم.و اون نامزد،کسی نیست جز..

سیریوس بلک!

سیریوس بلک،در حالی که کت خاکی رنگشو صاف می کرد،به جینورا ویزلی نزدیک شد.جینورا هیجان زده بود:

-سلام،سیریوس!

صدای بم و خوش آهنگ سیریوس،در سالن پیچید:

-سلام جینی!خوشحالم که می بینمت!

-منم همینطور!فکر می کردم با وجود این همه مشغله ی انتخاباتی،دیگه ما رو فراموش کرده باشی!

چهره ی سیریوس متعجب شد:

-من دو شب پیش اونجا بودم!منظورت اینه که من باید هر روز به شما سر بزنم تا مطمئن بشید به یادتونم؟یادت که نرفته،هری پسر خونده ی منه!

جینورا شرمزده بحث را تغییر داد:

-خب،وقت برای این حرفها زیاده.و تو اینجایی تا به سوالات ما و بینندگان جواب بدی!

لبخند سنگینی بر لب های سیریوس نشست.

-من آماده ی پاسخ گوییم!

جینورا که هیجان زده به نظر می رسید در صندلی راحتی خود جا به جا شد و گفت:

-بذار شروع کنیم از سوال خود من!

سیریوس به شوخی گفت:

-وقتی یه مجری زیبا و خوش زبون،که بر حسب اتفاق عروس خونده ی منم میشه(!)میخواد راجع به شیوه کارم ازم سوال بپرسه،بهتره حواسمو حسابی جمع کنم!

جینورا خنده ی شیطنت آمیزی کرد:

-سوال من خیلی ساده س!چرا سیریوس؟چرا میخوای وزیر بشی؟چی در خودت دیدی که اومدی و کاندید شدی؟

سیریوس پس از چند دقیقه سکوت با اخم کمرنگی که خبر از تفکر عمیقش میداد،پاسخ داد:
- در واقع باید اینطور گفت که بقیه کاندیدا ها چی در خودشون دیدن؟ چون تا الان هم هیچ کدوم برنامه ای که برای فعال کردن وزارتخونه باشه ارائه ندادن. من و جناب دامبلدور ساعت ها بحث و بررسی کردیم. و به یک برنامه حساب شده رسیدیم که همون طور که در مناظره اخیر گفتم، فعلا به دلیل برخی مسائل پشت پرده، برنامه خودم رو اعلام نکردم.

-عالیه!من که به جوابم رسیدم.و الآن زمان اون رسیده که به سوال عجیب آقای تی.آر پاسخ بدی که می پرسه اگر شما به وقام وزارت برسید،تمام کابینه شما از شخصیت های سپید خواهد بود؟

پس از چند ثانیه سکوت،سیریوس با تسلط شروع به صحبت کرد:
- اینکه بگم تمام کابینه شخصیت های سپید خواهند بود، خیر اینطور نیست. البته هنوز مشخص هم نیست. هر کسی میتونه جزو کابینه ما باشه به شرطی که شایستگی خودش رو نشون بده. ترکیبی از نیروی جوان و تجربه، بهترین ترکیب خواهد بود.

جینورا که با لبخندی پر هیجان به سیریوس خیره مانده بود گفت:
-امیدوارم که آقای تی.آر پاسخشون رو دریافت کرده باشن.این بار،سوال دوشیزه اف،ال رو جواب بدید که پرسیدند در دولت شما از ساحره ها چه استفاده هایی می شه؟

سیریوس با لبخند گیجی به جینورا نگاه کرد:

-مگه تفاوتی هم وجود داره؟

-میشه بیشتر توضیح بدی؟

لبخند سیریوس دیگر گیج نبود:

- من استفاده ابزاری از ساحران و حوریان رو کاملا محکوم می کنم. ساحران نیز باید مثل بقیه جادوگران آزادی داشته باشن. بعضیا اومدن گفتن که ما از صندلی هم استفاده می کنیم و اینم یه استفاده ابزاریه! ایشون مفهوم استفاده ابزاری رو متوجه نشدن. من هم قصد ندارم که الان توضیحی بدم. بهتر است همون نامزدی که این بحث رو ایجاد کرده بیاد و جواب این مردم رو بده.

جینورا خندید:

-جایی برای حرف زدن من میمونه؟

سیریوس با متانت پاسخ داد:

-معلومه جینی.هیچکدوم ما بی عیب نیستیم.

جینورا دستانش را با حالت نمایشی بالا برد:

-من تسلیم!خب،سه تا سوال دیگه بیشتر نمونده.آماده ای دیگه؟

-من همیشه برای پاسخگویی آماده م!

-خیلی خوبه!خانم م.ت پرسیدند که چه تضمینی وجود داره شما به تعهداتون وفادار باشید؟

صورت سیریوس حالتی جدی گرفت و با لحن محکمی پاسخ داد:

- کسانی که من رو میشناسن می دونن که یا کاری رو شروع نمی کنم، یا اگر شروع کردم، تا آخرش هستم. مشکلات همیشه هست. حتی ممکنه کار های ما و برنامه هایی که داریم یک مقدار با سرعت کم پیش بره اما در نهایت به سرانجام خواهد رسید. البته متوجه منظور این خانوم از تعهد نمی شم. اگر تعهد قراره زبانی باشه، اینکه کاری نداره. خیلی راحت یه نفر میتونه تعهد بده و بعد بزنه زیرش.
من به خودم مطمئن هستم. و کسانی هم که روی من شناخت دارن، به من اعتماد دارن. اونهایی هم که نمیشناسن، می تونن فعالیت های مارو در دفتر فرماندهی مشاهده کنن که با جدیت کارمون رو پیش می بردیم.

جینورا با تردید به سیریوس نگاه می کرد:

-حقیقتش کمی ترسیدم! سیریوس با صلابت..اوه..خیلی جدی شده بودی!

-تا این حد؟

جینی با لبخند ماتی رو به سیریوس گفت:

-و بیشتر از این! بگذریم... نظرت راجع به جبهه های سیاه و سفید چیه؟چطور میخوای بین اونها صلح برقرار کنی؟این سوال رو آقای ای.تی پرسیدند!

چشمان سیریوس درخشید:

- اینکه من از گروه محفل ققنوس هستم و سالهاست که در این جبهه فعالیت می کنم شکی نیست. اما این گروه ها، رهبرانی دارن که در صورت نیاز باید با اینها گفت و گو کرد.
و اینکه گفتن صلح... این هم باز در حیطه وزیر نیست. اما در دولت من هر کس که بخواهد آسایش و امنیت مردم رو صلب بکند، محاکمه خواهد شد.

-مثل همیشه فوق العاده!و آخرین سوال رو هم بپرسم که از سوی عوامل این برنامه ست.ما میدونیم در این مدت تهمت های زیادی به تو زده شده.از عشق به مادر هری گرفته تا اقدام به شکار تک شاخ.میخوای راجع به قسمتی از اونها صحبت کنی تا مردم ،از سردرگمی در بیان؟ در حقیقت ما گیج شدیم!

سیریوس آب دهانش را قورت داد.دستی به موهای فرش کشید و با اخم کمرنگی که تلاش برای به خاطر آوردن را نشان می داد،به گوشه ای از سالن خیره شد. پس از چند لحظه سکوت سر بلند کرد:
- اینها همه تخریب چهره است. سوال اینه که چرا میخوان چهره من رو خراب کنن؟
ما از اول هم صادقانه اومدیم جلو، اما این افراد خودشون انگار یک سری مشکلاتی دارن که میخوان چهره من رو خراب کنن و نگذارن که من با انتخاب شدن به عنوان وزیر، عدالت رو اجرا کنم.
حتی بار ها به صورت مخفیانه تهدید شدم از سوی برخی و گفتن یا خواسته های مارو قبول میکنی یا میایم ستادتو آتیش می زنیم، بیانیه علیهت می دیم، افشا گری می کنیم و از این جور حرف ها که تا الان جواب همه رو در ستاد دادیم و دیگه بازگو کردنش اضافه گوییه.

جینورا با هیجان رو به سیریوس کرد:
-شگفتی آوره!واقعا همچین تهمت هایی رو به تو زدند؟اوه..مرلی..نه..مورگانا!

-درسته جینی!من تمام این حرف ها رو شنیدم!

جینورا به خود مسلط شد و متین پرسید:

- و حرف آخر سیریوس بلک؟

سیریوس یقه ی کتش را صاف کرد.لبخند محسوسی زد و شروع به صحبت کرد:

- صحبتی نیست. البته من برنامه دیگه هم دعوت دارم و باید اونجا هم حضور پیدا کنم.
برای همه آرزوی سلامتی می کنم. و ممنونم که منو دعوت کردین. امیدوارم که انتخابات سالمی داشته باشیم.

در کمال تعجب،صدای نارسیسا که تنگی زمان را اعلام می کرد در استودیو پیچید:

-جینی سریع تر!برنامه های بعدی اماده پخش در ساعت معین هستند!

جینورا با لبخندی رو به نارسیسا،از سیریوس تشکر کرد:

-بسیار خب نارسیسا!کاندیدای عزیز، سیریوس بلک! از شما ممنونیم که در این برنامه حاضر شدید و به ابهامات ما پاسخ دادید! از بینندگان عزیز هم کمال تشکر رو داریم که تا اینجای برنامه با ما همراه بودند.با آرزوی خوشی روز افزون، شما رو به مورگانا می سپارم!


تیتراژ پایاینی:

دوب دوب شیــــــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــش..
دوب دوب شیــــــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــش..
دوب دوب شیــــــــــــــــــش..دوب دوب شیـــــــــــ ــــش..دوب دوب شیـــــــــــش..


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ما مسلح به ارکان عله ایم
بر صف مفسدان حمله می بریم

ما همه پیرو خط محفلیم
بر صف مرگخواران حمله می بریم

دین دیرین دین دیرین دین دیرین دین دین
دین دیرین دین دیرین دین دیرین دین دین دین ... دین!


تیتراژ ابتدایی اخبار تموم میشه و گوینده (شبیه آقای حیاتی) شروع به صحبت میکنه:
- نخست سر خط خبر ها:

آغاز ثبت نام کاندیدا های دهمین دوره انتخابات وزارت سحر جادو در محل وزارتخانه
تصویر تغییر اندازه داده شده


گفت و گو با مردم و شنیدن انتظارات آنها از وزیر آینده
- به نظر شما یک کاندید اصلح چه کسی میتونه باشه؟
- والا من یدانه امضا می خواستم اونو نداده به من

پایان ترم تابستانی هاگوارتز با قهرمانی گروه گریفندور
:banana: :banana: :yoho: (تصاویر تالار گریف)

نشست مشترک اعضای گروه دسته اوباش هاگزمید و سران الف دال
:hungry1: :pashmak: (اوباش هاگزمید)
:aros: (سران الف دال)

سخنرانی لودو بگمن در محل پادگان محفل ققنوس


جینگ جی جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ

- با نام مرلین و سلام خدمت همه شما مردم فهیم جادوگران و سلام و صلوات به روح پر فتوح شهدای محفل. با اخبار نیم روزی جادوگران در خدمت شما هستیم.

دهمین دوره انتخابات وزارت سحر و جادو، دیروز با باز شدن دفاتر ثبت نام داوطلبین در ساختمان مرکزی وزارتخانه آغاز شد. همان طوری که در تصاویر پخش شده مشاهده نمودید، مسئولان شرایط ویژه ای را برای این دوره برقرار کرده و شومینه های ویژه ای برای داوطلبین تعبیه شده تا خللی در امور وزارتخانه و ثبت نام ایجاد نشود.
داوطلبان می بایست با حضور در وزارت سحر و جادو و پر کردن فرم مشخص شده اقدام به ثبت نام نمایند.

در این خصوص گفت و گویی تلفنی داریم با سرپرست موقت وزارت، جناب آقای بگمن. سلام وقت شما بخیر. لطفا توضیحاتی رو در خصوص انتخابات این دوره برای بینندگان ما بدید.

- من هم سلام عرض می کنم. همون طور که در اطلاعیه های متعدد هم اعلام کردیم. داوطلبان باید یک فرم رو که شامل سابقه کار در جامعه جادوگری، سابقه کار در وزارتخونه و همچنین اگر شغل آزاد و یا خصوصی دارند باید ذکر کنند. همچنین برنامه اولیه خودشون رو باید اعلام کنند تا در صورت تایید صلاحیت در ستاد هایی که براشون تدارک خواهیم دید برنامه هارو با جزییات بیشتری ارائه کنند تا مردم بتوانند کاندیدا اصلح رو انتخاب کنند.
همکاران ما از دیروز کار ثبت نام رو آغاز کردن ولی تا الان که با شما صحبت می کنم مراجعه کننده ای نداشتیم. پیش بینی ها بر این است که احتمالا کاندیدا های اصلی در لحظات آخر بیان و برای ثبت نام اقدام کنن.

امیدوارم عزیزانی که برای ثبت نام میان این رو مد نظر قرار بدن که کار وزارت شوخی بردار نیست و ابتدا باید تمام جوانب کار رو بسنجن. سوالی هست در خدمتم.

- خیلی ممنونیم آقای بگمن از شما خداحافظی می کنیم.

( گوینده می چرخه سمت دوربین سمت چپ خودش)

- و اما خبرنگار ما رکسان ویزلی به میان مردم رفته و گزارشی رو آماده کرده که با هم می بینیم.

کوچه دیاگون نمایش داده میشه که رکسان در میان جمعیت و در حال مصاحبه با ملت جادوگر هست.

رکسان: پدر جان کاندیدا اصلح چه کسیه؟
پدرجان : سلام دخترم. من بازنشسته سازمان هواشناسی وزارت هستم. الان سه ماهه که این حقوق و مزایای بازنشستگی منو و بقیه بازنشسته هارو به حساب گرینگوتزمون واریز نکردم. واقعا من از کاندیدا ها میخوام که این قضیه رو مورد توجه داشته باشن. به مرلین ما هم اسممون پدر بزرگه ولی نمی دونن که جیبمون خالیه.

------- نفر بعدی

- سلام آقا. معیار شما برای انتخاب کاندیدای اصلح چیه؟
ملت پشت دوربین: :pashmak:
جوان مورد نظر : آبجی ما که شما باشی چـــــــــــــی؟ جون آبجی ما نوازنده ایم. تو گروه بلک لوو متال گیتار برقی می زنیم... هل نده داداچ... 21 ساله هستم و کار هم دارم. هر جا رفتیم واسه ازدواج به ما ندادن. گفتیم جون داداش ما هم کار داریم هم خونه هم پول هم حساب گرینگوتز ولی نمیدونم چرا به ما زن نمیدن. خواهشمندم هر کی انتخاب میشه این ازدواج هارو آسون کنن. کوچیکم.

------- نفر بعدی

- دوست عزیز چرا انقدر غمگین هستید؟ نظر شما راجع به این انتخابات چیه؟
دوست غمگین :worry: : خواهرم شوما که غریبه نیستی... ما یه کار عمرانی جادویی داریم انجام میدیم. یه رستوران قراره بزنیم تو همین دیاگون. یعنی مرلین شاهده الان دارم از وزارتخونه میام منو ده مرتبه از این اتاق به اون اتاق رفتم یعنی همه کارای من انجام شد... نه بیا این برگه رو ببین. همه کارام انجام شد مرحله آخر وزیر باید امضا می زد. رفتیم دفتر ایشون دیدیم کسی وزیر نیست... یعنی یدانه امضا می خواستم اونو این وزیر نبود که بده به ما... یعنی مرلین شاهده الان گلبم گیریفته... یعنی شوما ببین دیگه... الان گلبم درد میکنه... من فقط میخوام هرکی وزیر شد این یدانه امضای مارو بده بریم پی بدبختیمون.

(تصویر میره و دو ثانیه بعد تصویر رکسان میاد که جلوی خیل مردم ایستاده)

- بله... حرفای مردم رو با هم شنیدیم. امیدوارم که مسئولین آینده هم بشنون و به وعده هاشون عمل کنن. تا گزارشی دیگر مرلین نگهدارتون.

(تصویر گوینده دوباره ظاهر میشه)

- خیلی ممنونیم از رکسان عزیز که این گزارش رو تهیه کردن. و اما ادامه خبر ها...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در 1393/7/16 17:30:52
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مهر 1393 18:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تیتراژ:
-دوب دوب شیشششششش...دوب دوب شیششششش...دوب دوب شیشششش...این برنامه که تا لحظاتی ملاحظه خواهید کرد کاری است از:جادوگر تی وی!!!دوب دوب شیشششششش...دوب دوب شیششششش...عوامل برنامه:مجری:جینورا ویزلی...دوب دوب شیششش...دوب دوب شیششششش...طراحی برنامه و هماهنگی:باری ادوراد رایان...دوب دوب شیشششششش...دوب دوب شیشششش...کارگردان:نارسیسا مالفوی...دوب دوب شیشششش
جینورا ویزلی ورقه های روی میز را دسته بندی کرد.صدای نارسیسا را شنید که میگفت تا 10 ثانیه ی دیگر آماده ی رفتن به روی آنتن باشد.گلویش را صاف کرد و جرعه ای آب نوشید.
-سه...دو...یک...شروع کن!
به نام مرلین!با سلام خدمت شما جادوگران و ساحره های گرامی،من جینورا ویزلی،با برنامه شیش تا نصفه شب در خدمت شما هستم.میهمانان این هفته ما خیلی خاص هستند.قبلش باید سلام ویژه عرض کنم به خانم ریتا اسکیتر،گزارش مشهور اما نه چندان محبوب روزنامه پیام امروز-و همانطور که میدونید همکار من-که بنا به دلایلی که زیاد هم پنهان نخواهد موند،امروز مهمان ما هستند.خانم اسکیتر،سلام!
-سلام خانم ویزلی!
-من ترجیح میدم خانم پاتر خطاب بشم،ریتا!واژه ی خانم ویزلی منو یاد مادرم میندازه!!!
-مگه چیز بدیه،جینی؟!
-اوه!احمق نباش ریتا!فقط کمی احساس پیری میکنم!
-جالبه!
-بله،البته که جالبه!البته منظورم موضوع برنامه امروز و مهمانان ما هستند.ریتا،موافقی بریم بهشون یه سر بزنیم؟!
-نمیدونم!اینو باید از خودشون پرسید که آمادگی دارن یا خیر...فکر کنم هنوز از رو در رو شدن باهم در شوک به سر ببرن!
-بله ریتا،این حقیقت محضه!و اینو باید خانم مالفوی به ما پاسخ بدن.خانم مالفوی؟!بله،انگار مهمانان ما از شوک در اومدن و مشغول صحبت با یکدیگر هستند.اجازه بدین سری به اتاق مهمانان بندازیم.جادوگران و ساحره های گرامی!این شما و این هم...ریتا،موافقی حضورشون رو با هم اعلام کنیم؟!
-البته،جینی!
-این شما و این هم...

-لیلی اوانز و سوروس اسنیپ!

-اما جینی،تا اون جایی که یادمه لی لی همون کریسمس توی خونشون کشته شد!و اسنیپ هم...
-احمق نباش ریتا!فکر میکردم بارون خون آلود و نیک بی سر در هاگوارتز هم کشته شدن!
-یعنی...اوه!باورم نمیشه!لی لی اوانز...یک روحه؟!
-بهتره حوصله ی بینندگان رو سر نبریم،ریتا!اگر میشه از جات بلند شو تا به اتاق مهمان بریم!


لحظاتی بعد،اتاق مهمانان

-اوه!ببینید کی اینجاست!سلام لی لی!سلام سوروس!قطعا متوجه حضور هم شدید،نه؟!
لیلی تکان شدیدی به سرش داد.چنان که میخواست افکاری را از سرش بیرون براند.
-تو چیزی نمیخوای بگی،لیلی؟
-من فقط هیجان زدم،جینورا!این همه اتفاقات توی یک روز برای من زیاده!دیدن تو و هری و صد البته بچه هاتون...باورم نمیشه نوه دار شدم...یا عروس من،دختر مالی و آرتوره!هیجان زدم!
-اوهوم...جالبه!از دیدن سوروس چطور؟
-بعد این همه سال،خیلی تغییر کرده!
-این جواب من نبود،لی لی!اجازه بده یه کاری کنیم، فقط به اندازه امشب تصور میکنیم که تو همون لی لی اوانز 16ساله ای و سوروس هم همینطور.فقط لیلی عزیز،خواهشا منو به خاطر شغلم درک کن!جدا از روابط خانوادگی این رو میگم!
لی لی کدر شد.صدای ریتا در استودیو پیچید:
-دوشیزه اوانز-البته فقط همین یه امشب-هم ما معجون راستی داریم و هم سوروس قدرت ذهن خوانی بالایی داره!شما قابلیت انتخاب دارید!
-اجازه بده ریتا!فکر نمی کنم سوروس دلش بخواد تمام خاطرات لی لی رو ببینه...متوجهی که؟!بیشتر عمر لی لی در کنار جیمز بوده...
صورت اسنیپ در هم شد.
-با این حساب از دوشیزه اوانز میخوایم که این نوشیدنی رو میل کنه!
لی لی بهت زده به آن سه نگاه میکرد.بعد از چند دقیقه که در سکوت گذشت ریتا با صدای عصبی گفت:
-دوشیزه اوانز،تصور می کنید مدت این برنامه نا محدوده؟!
دستان لرزان لی لی دور لیوان حلقه شد...و ناگهان آن را نوشید.چشمان ریتا درخشید.
-جینورا ازت میخوام بهم اجازه بدی که شروع کننده باشم:دوشیزه اوانز،شما به سوروس اسنیپ بیشتر علاقه دارید یا جیمز پاتر؟!
-ریتا!
-جینی!این عنوان خوبی برای خبر خواهد بود!
صدای سرد لی لی در استودیو پیچید:
-اسنیپ!
رنگ از روی جینی پرید.چشمان ریتا باز هم درخشید و اسنیپ شفاف شد!
-جینی تصور می کردم که این سوال تو هم باشه اما حالا که میخوای اینقدر محتاط باشی،بهت این اجازه رو نمیدم.من سوالاتم رو آماده کردم:چرا جیمز؟!چرا با جیمز ازدواج کردید با این که اسنیپ رو دوست داشتید؟!
-ریتا!
-جینی!
-فکر نمیکنم مسائل خصوصی به تو مربوط باشه!
-فکر میکردم میدونی که ریز بین بودن اصل روزنامه نگاریه!
اینبار اسنیپ فریاد کشید:
-بسه!با هر سه نفرتونم!این نمایش مسخره رو تموم کنید!ما با یه عشق قدیمیِ شکست خورده کنار اومدم!
و زیر لب زمزمه کرد:
-طاقت دوباره شکستن رو ندارم!این بار خرد میشم.می فهمید؟!
صدای قاطع جینی در استودیو پیچید:
-ریتا اسکیتر!من به تو اجازه پرسیدن این سوالات رو نمی دم!اثرات این معجون تا چند دقیقه ی دیگه از بین میره و من ترجیح میدم تمام مدتی که اسنیپ مشغول صحبت با لی لی هست،ما بیرون از اتاق مهمان باشیم!
-اما...
-دوشیزه اسکیتر!ازتون خواهش میکنم که همراه من بیاید!
با وجود لفظ "خواهش"در سخنان جینی،لحن سخنانش به شدت دستوری و قاطع بود!
-بینندگان عزیز!کریسمستون رو هم پیشاپیش تبریک م...اوه!خدای من!چی دارم میگم؟!ازتون میخوام که مراقب خودتون باشید.به مرلین میسپرمتون!مرلین نگه دار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: جادوگر تی وی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1393 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا گیج و بهت زده به صفحه نقره ای رنگی که روی دیوار خانه اش نصب میشد، نگاه کرد و زیر گوش ساتین را خاراند.
- ساتی؟ فکر میکنی این تیویژن... اونجوری که این مرتیکه بوقی میگه کار میکنه؟

مردک نصاب نگاهی به مورگانا، با آن پیراهن بلند سبز و نقره ای که منقش به علامت شوم بود، انداخت و گفت:
- تلوزیون خانم! بله کار میکنه!

مورگانا چوبدستی اش را بالا گرفت.
- حالا هر چی! به چه حقی به مکالمات خصوصی من گوش میدی؟

مرد نجوا کرد:
- با جک و جانور حرف میزنه طلبکار هم هست!

- کروشیو. به ساتین من توهین میکنی؟

مرد نصاب کاملا شانس آورد که در لحظه پرتاب طلسم خم شده بود تا کیفش را بردارد. و وقتی وضع مورگانا را دید گفت:
- کروشیو تو شما مرگخوارا مسریه؟

مورگانا فریاد زد:
- آواداکداورا!

اما مردک پیش از نزدیک شدن طلسم گریخته بود! مورگانا خشمگین و عصبانی روی مبل اشرافی خانه اش نشست و با حرکت چوبدستی دستگاه را روشن کرد. اما از دیدن رز، روی صفحه تلوزیون جا خورد. رز گفت:
- خدمت ارباب و باقی مرگخواران سلام میکنم! اینجا جادوگر تی وی، شبکه سیاه! با برنامه های سیاه در خدمت شما هستیم!

مورگانا به گلبرگ های زر که ویبره میرفتند نگاه کرد.
- شبکه سیاه؟

رز ادامه داد:
- و حالا با برنامه معجون سیاه من، که دو تا بهترین معجون سازهای دنیا در اون شرکت دارن در خدمت شما هستیم ! البته قبلش باید به اطلاعتون برسونم که متاسفانه ما یک نابغه معجون سازی رو از دست دادیم. مدتیه که خانم پرنس دیگه در جمع ما نیستن! اما جای خوشبختی داره بگم که ما حالا خدای معجون سازی رو در اختیار داریم! شاهزاده دورگه.... اهم یه نفر از پشت دوربین میگه اگه ادامه بدم یکی از معجون هاشو میکنه تو حلقم!!

مورگانا پوزخندی زد.
- هکتور جنبه داشته باش!

صحنه عوض شد.و حالا دو نفر در دکوری عجیب دیده میشدند. دکور به نحوی بود که انگار مجریان، که هکتور دگورث گرنجر و سوروس اسنیپ بودند، در درون یک پاتیل قرار داشتند. مورگانا زد زیر خنده.
- قراره معجون معجون ساز بپزن؟

هکتور، طوری که انگار صدای مورگانا را شنیده است به دوربین اخم کرد.
- نه قراره معجون زندگی فلاکت بار بسازیم!

اسنیپ گفت:
- به این مواد نگاه کن هکتور؟ اینا مواد معجون تغییر شکل اند !

- نخیر زندگی رو میپزیم!

اسنیپ لحظه ای به هکتور خیره شد.
- زندگی رو میپزیم؟

هکتور
ملت پشت صحنه
مورگانا

اسنیپ خودش را جمع کرد.
- خوب همونطور که گفتم ما قراره معجون تغییر شکل بپزیم!

- نخیر قراره زندگی فلاکت بار بپزیم!

اسنیپ اخمی کرد.
- اوهوی ایوان یه دقیقه اون دوربین رو خاموش کن!

البته ایوان چند ثانیه ای دیر اینکار را کرد.چند لحظه بعد مجددا رز ظاهر شد.
- خوب چون یه اختلاف فنی برای ما پیش اومده دعوت میکنم شما به یک آهنگ سیاه گوش کنید ما مجددا خدمت میرسیم!

صداهایی که از آن پشت به گوش میرسید و چیزی که به طرف رز پرت شد سبب شد که او، از صحنه بگریزد.
چند لحظه بعد از صفحه تلوزیون آهنگی پخش میشد که موسیقی متن چنین صحنه ای بود

از سویی دیگر، در پشت صحنه، بلا به صورت و مورگانا در خانه اش به این صورت بودند.
تا برنامه هایی بعدی شبکه سیاه فعلا مرخصید. دیــــ :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.