جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] افسانه لرد ولدمورت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
- شما برادر منو ندیدین؟ خواهش می کنم یکی یه چیزی بگه!

مرگخواری مروپ که نامش را نمی دانست، در انتهای راهرو پیچید و مروپ را بی جواب گذاشت.
چرا هیچ کس جوابش را نمی داد؟ در این خانه چه خبر بود؟ مروپ قبلا هم به خانه ی ریدل سرزده بود، اما هیچ وقت اوضاع اینطور نبود. مرگخواران چون اشباح، در سکوت و یا زمزمه کنان و بی توجه به اطراف، راه خودشان را می رفتند و در گوشه ای ناپدید می شدند. سکوت غم انگیز در سرتاسر خانه حکمرانی می کرد.

به انتهای راهرو رفت و خودش را در آستانه ی سرسرای بزرگ یافت. به اطرافش نگاه کرد. در سرسرای اصلی خانه، اثری از حیات نبود. در طول سرسرا دوید و دری را باز کرد. در اتاق کم نور، مرگخوار دیگری که او را هم نمی شناخت، روی صندلی راحتی لم داده بود و به نقطه ای در دیوار خیره مانده بود. مرگخوار رنگ در چهره نداشت. مروپ مکثی کرد، سپس سوالش را تکرار کرد:
- شما برادر منو ندیدین؟

مرگخوار چشم از دیوار برداشت و به مروپ نگاه کرد. با صدای بی روحی جواب داد:
- شما کی هستین؟ برادرتون کیه؟
- مورفین، مورفین گانت! همونی که...

چشمان مرگخوار درخشید. صاف نشست و کمی بیشتر شبیه انسان های زنده شد. به نظر می رسید حضور یک موجود زنده در کنارش کمی حالش را عوض کرده باشد.
- شما خواهر مورفین هستین؟ مروپ، درسته؟

مروپ خوشحال شد، بالاخره کسی او و برادرش را شناخت. جلو تر رفت و بدون تعارف مرد، روی صندلی کهنه ای که روبروی او بود نشست.

- بله. ببخشید، چرا اینجا اینطوریه؟ همه جا خالیه، دارین برای کار خاصی حاضر می شین؟ لرد کجاست؟

مرد، دستی به موهای چربش کشید. خوب به مروپ نگاه کرد. او از قضایا بی خبر بود. مرگخوار نبود و جان سالم به در می برد. چه دلیلی داشت قضیه را به او بگوید؟ چرا باید می گفت که یکی از همین روزها برادرش خواهد مرد؟ آه که بی خبری چقدر خوب بود!

مروپ دید که مرد باز هم به فکر رو رفته پس برای بار آخر سوالش را پرسید؛
- آقا، خواهش می کنم بگین مورفین کجاست؟ آقا!

مرد سکوت کرد.
مروپ نمی دانست که چند اتاق آن طرف تر، بر روی کاغذی شوم، نام «سیورس اسنیپ» نوشته می شد. چه اتفاقی افتاد؟! با شخصی حرف می زد که ناگهان با چشمان باز، سرش را روی شانه اش گذاشت و...

وحشت عجیبی وارد قلب مروپ شد و با اولین ضربان، تمام بدنش را فرا گرفت. فریادی کشید و از اتاق بیرون دوید. آیا خلوت بودن خانه به همین دلیل بود؟ مرگخوارها ناگهان بدون هیچ دلیلی می مردند؟ نکند برادرش هم... نه! برادرش بدون شک، سخت جان بود! امکان نداشت بی دلیل بیفتد و بمیرد، نه امکان نداشت...

- مورفین، مورفـیــن! چرا هیچ کس اینجا نیست؟ آهـــای!
مروپ دستانش را را روی سرش گذاشت و وسط سرسرای خالی، دوزانو روی زمین نشست. سرش را بر زمین گذاشت و هق هق گریست.
پس مورفین کجا بود؟ بدون شک، او نیز در کنجی از خانه، در کنار زباله ها مرده بود و نامش وارد لیست سیاه مرگخواران شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/10 17:59:32
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/10 17:59:32
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/10 18:00:35
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/10 18:00:35
!Home! Sweet Home

تصویر تغییر اندازه داده شده
خانه ی اصیل و باستانی گانت ها!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-رودولف!کمکم کن.دارم دیوونه میشم.

رودولف در آن لحظه قادر به جواب دادن به کراب نبود.چون مرده بود! مرده ها نمیتوانند کمک کنند.بسیاری از مرگخواران مرده بودند.ولی کراب همیشه خوش شانس بوده.همین خوش شانسی باعث شد در آن لحظه در آن نزدیکی مرگخوار زنده ای یافت شود که سراسیمه به طرف کراب بدود.
-وینسنت؟صبر کن.خودمو رسوندم.چی شده؟ داری میمیری؟

وینسنت با ناراحتی دو دستش را جلو گرفت.
-بدتر!دارم دیوونه میشم.دیشب حتی یک ساعت هم نخوابیدم.مغزم آروم نمیگیره.من واقعا نمیدونم اول باید کرم ضد آفتاب رو بزنم یا کرم سفید کننده رو؟

مرگخوارمذکور وا رفت! از این که خودش را رسانده بود پشیمان شد.کاش نمیرساند و کراب از شدت غصه دق میکرد.
-تو این وضعیت کرم های تو هیچ اهمیتی برای ما نداره.

قلب کراب شکسته بود. به اتاقش برگشت. چرا کسی نمیفهمید؟اشعه آفتاب مضر بود.اشعه آفتاب سرطان زا بود.آیا آنها میخواستند کراب سرطان بگیرد؟حتی اگر آنها میخواستند هم کراب نمیخواست سرطان بگیرد! با چشم های پر از اشک به انبوه کرم های روی میز نگاه کرد.
-همینه.مرگ من به این شکل خواهد بود. دراثر اشعه آفتاب.و این جادوگرای خودخواه حاضر نیستن کمکی بکنن.باشه! منم میرم سراغ ساحره ها.

از جا بلند شد. او برای مردن خیلی جوان بود. با عجله به انتهای راهرو رفت و در مقابل دری که اسم "وندلین شگفت انگیز" رویش خودنمایی میکرد ایستاد.در زد.

وندلین:بله؟ من هنوز زنده هستم.برین پی کارتون!هر وقت مردم بهتون میگم.
کراب:دوشیزه شگفت انگیز.میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟
وندلین:نه رودولف! بهتره بری پی کارت.شصت بار گفتم که نمیتونم با مورگانا درباره تو حرف بزنم.

کراب رودولف نبود.کراب اهمیتی به مورگانا نمیداد. دوباره در زد.این بار وندلین باعصبانیت در را باز کرد.
-چند بار باید بهت بگم که...اوه...کراب! تویی؟ چی شده؟

کراب با حالی معصومانه کرم هایش را بالا گرفت.
-من واقعا گیج شدم. اول اینو باید بزنم یا این یکیو؟

وندلین بهت زده به کراب خیره شد.دو ثانیه بعد صدای کوبیده شدن در اتاق وندلین در راهرو طنین انداخت. و البته دماغ کراب هم از این کوبش بی نصیب نمانده بود.
کراب جوابی نگرفته بود. علاوه بر آن حالا نوک دماغش هم قرمز شده بود و او نمی دانست که این سرخی را باید با پودر بپوشاند یا کرم روشن کننده.
کراب مشکل داشت...ولی چیزی که بیشتر از مشکلش ناراحتش میکرد این بود که کسی به مشکلاتش اهمیتی نمیداد.

به اتاقش برگشت.کمربندش را باز کرد و به لوستر بست...

روز بعد وندلین برای عذرخواهی به اتاق کراب رفت. ولی دیگر دیر شده بود. جسد کراب از لوستر آویزان شده بود و با وزش بادی که از پنجره می وزید تکان میخورد.کرم ها و پودر های رنگارنگ روی میز خودنمایی میکردند.جسد کراب بوی گل یاس می داد.قبل از مرگ به خودش عطر زده بود.چون ممکن بود جسدش را چند روز بعد پیدا کنند. کراب هرگز نمیخواست بدبو شود.

اسم کراب هم به لیست اضافه شد. ولی با رنگ قرمز. او حتی پس از مرگ هم متفاوت بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1394 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور در سرسرای خانه انتظار میکشید و نگرانی در چهره اش مشهود بود.دستور ارباب بر حس کنجکاوی اش غلبه میکرد ومانع از این میشد که به سمت گورستان حرکت کند تا ببیند که چه خبر شده است. حس نگرانی و توام با ترس وجودش را فرا گرقته بود. مدتی از رفتن روونا و ارباب گذشته بود ولی آنها هنوز برنگشته بودند.
دائم در این فکر بود که مبادا روونا هم...
- آه خدای من نه نباید همچین اتفاقی بیفتد،پس آنها کی برمی گردند؟؟؟؟
ناگهان فلور با صدای ارباب به سمت درب خانه برگشت.
- روونا هم به لیست سیاهمان پیوست.
فلور با گرفتن از لبه ی صندلی مانع از افتادنش بر زمین شد،.
-در لحظه ی آخر انگار که میخواست چیزی به من بگوید، دختره ی احمق باید کمی دیرتر دعوت مرلین را میپذیرفت.
فلور از لحن ارباب رنجیده خاطر شد ولی ترسی مضاعف بر رنجشش چیره شد: اوه خدای من اگر بعدی من باشم چه؟؟؟؟ نه این امکان ندارد باید به فکر چاره ای باشم.
فلور همینطور که در افکارش غرق بود متوجه غیاب ارباب نشد و همچنان به دنبال راه چاره ای میگشت.
میخواست پیشنهادی به ارباب بدهد و ارباب در خانه نبود حتی در اتاق خصوصی اش.
- یعنی ارباب کجا رفته؟
به دنبال ارباب به بیرون از منزل شتافت. ولی خبری از ارباب نبود.کمی که پیش رفت برگه ی آشنایی را روی زمین پیدا کرد.
همان برگه ی لیست سیاه مرگ های مرموز مرگخواران ولی اینبار با این تفاوت که شخص جدیدی به لیست اضافه شده بود:
فلور دلاکور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما تشنگان قدرتیم نه شیفتگان خدمت
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1394 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا کاغذ مچاله شده را در دستش گرفته بود،طوی آن را فشار میداد که انگار جزوی از وجودش بود . نگاهش به اجساد روبه رویش دوخته شده بود.به آسمان نگاه کرد و ناگهان چشمانش را تا نیمه بست. نور ناگهانی چشمانش را کمی آزار داد.خورشید.صبح بود!اصلا متوجه گذر زمان نشده بود.

با این فکر شکمش به صدا درآمد.تازه یادش آمد،هنوز ناهار نخورده بود. به برگه در دستش و به بقیه مرگخواران که همگی مانند دقایق پیش او به جسد ها خیره شده بودند و مطمئنا متوجه گذر زمان نبودند ، نگاه کرد.ینی...ینی نفر بعدی کیه؟

به سمت خانه ریدل نگاه کرد.به فکر ارباب افتاد. ارباب سیاهی هنوز خودش را در اتاقش حبس کرده بود و احتمالا مانند همیشه به نقطه ای نامعلوم خیره شده و در حال نوازش نجینی بود.بعید میدونم متوجه این اتفاقات شده باشه!اما باید چدیر یا زود خبر مرگ سه مرگخوار دیگر رو به ارباب میداد.فکر نفرت انگیزی بود!

سه مرگخوار!به بلک نگاه کرد.نه! دو مرگخوار!.اما..اما چرا ریگولوس هم مرده؟ینی...ینی اتفاقی بوده؟چرا آخه؟اونم مثل لی لی کشته شده...یه چیزی عجیبه....بار دیگر به برگه نگاه کرد.هنوز اسم ریگولوس را وارد برگه نکرده بود.دو دل بود.ینی تمام این افکار ناشی از گرسنگی و خستگی بود؟یا تحت تاثیر جو وحشت انگیز آنجا؟آیا اسم ریگولوس را هم باید همراه مرگخواران وارد میکرد؟

نمیتوانست درست فکر کند.فکرش بیش از انچه بتواند اتفاقات را دسته بندی کند درگیر بود. دیگر نمیتوانست جو را تحمل کند. به سمت مرگخواران حاضر برگشت و گفت:
-بیایید برگردیم خونه!
همگی سرشان را به سمت روونا چرخاندند.مانند این بود که از یک خلسه چندین ساله بیرون آمده باشند.روونا ادامه داد:
-هنوز چیزی نخوردیم و باید خبر این اتفاقات رو به ارباب هم بدیم.تازه احتمالا ارباب هم هنوز چیزی نخورده.پس بیایید برگردیم و به کارا یه سر و سامونی بدیــ ... .

روونا ناگهان حرفش رو قطع کرد و به سمت جنازه های خونین و مچاله شده برگشت. چشمانش گرد شد. نمیتوانست با فکری که به سراغش امده بود کنار بیاید. چه کار باید میکرد؟آیا حقیقت داشت؟ اگر چنین بود چه باید به دیگران و ارباب میگفت؟ینی واقعا میشه؟چرا تا الان متوجه نشدم؟

به سمت مرگخواران برگشت!کسی آنجا نبود! تنها بود.ناگهان ترسی وجودش را فرا گرفت. چه باید میکرد؟قدرت تحلیل نداشت.اگه چیزی که فکرش را میکرد واقعی بود،آنوقت تنها مرگخواران در خطر نبودند.تمام اطرافیان ارباب درخطر بودند.اصلا چرا اینقدر این فکر را جدی گرفته بود؟نه.مرگ بلک این را تصدیق میکرد.فکرش درست بود!مطمئنم همینطوره باید به بقیه بگم.مخصوصا ارباب!

خانه ریدل-اتاق خصوصی ارباب

در به صدا درآمد.ارباب از فکر بیرون امد و ناگهان متوجه نوری که به داخل اتاق همیشه در سکوت میتراوید شد. در برای بار دوم به صدا درآمد:
-سرورم؟
ارباب به سمت در برگشت و با بی حوصلگی از روی صندلی بلند شد نجینی را روی تخت گذاشت.اینبار مرگ به سراغ کی اومده؟
-وارد شو!
مرگخواری جوان وارد میشود.ارباب اورا به یاد آورد.مدت زیادی نبود که عضو شده بود و روونا تعریفش را بسیار میکرد.روونا کجاست؟
-بگو ببینم چی شده؟
-سـ ـ سرم...دیشب صدایی شنیدیم و رفتیم سمت گورستان ریدل.اونجــ... .
- و جسد کی رو پیدا کردین؟
-...لی لی، مالسیبر و...
-و؟
-ریگولوس بلک
صورت ارباب کمی در هم پیچیده شد.انتظار اینو نداشتم!ریگولوس؟اون چرا؟
- سرورم؟
- و روونا کجاست؟
-راستش به ما گفت که برگردیم ولی بعدش دیدیم پیشمون نیست!
- من به گورستان ریدل میرم.به فلور بگو تا برگردم حواسش به همه چی باشه.
-به روی چشم ارباب اربابان!

گورستان ریدل

روونا به سمت خانه ریدل برگشت و با سرعت بی توجه به اطرافش دوید.باید زودتر به ارباب بگم.شاید فکری به ذهنشون رسید و مارو از این نفرین نجات دادن.اگر نفر بعدیخودش باشد چی؟سرعتش رو بیشتر کرد.که صدای انفجاری در 20 قدمی اش باعث شد که به طور ناگهانی و ناخودآگاه بایستد.
-ارباب...

روونا لبخندی زد.پس میتوانست قبل ازاینکه بمیرد به ارباب حقایقی که فهمیده را بگوید.یک قدم دیگر به سمت ارباب برداشت.
-ارباب،باید بهتون چیزی رو بگـــ.
ناگهان ایستاد.در پشتش سوزش آشنایی را حس کرد.تا نیمه برگشت و به افتاب خیره شد.پس اینجوری میمیرم.اما چجوری؟پس گردنبندم...

به گردنش نگاهی کرد.رنگش سفیدتر از معمول بود.این حالت را خوب میشناخت.اما،گردنبندش کجاست؟به پشت سرش نگاه کرد.هیچ اثری نبود.یعنی در راه افتاده بود؟با سرعتی که اون داشت بعید نبود.حالا یادش اومد.چند شب پیش متوجه شکستگی ای در قفل گردنبند شده بود.غفلت خودم...

به سمت ارباب برگشت.هنوز وضعش طوری نبود که ارباب متوجه چیزی بشود.اما روونا حرفی برای گفتن داشت.چه میخواست بگوید؟مسئله مهمی بود؟اما چه چیزی مهمتر از این که دارم میمیرم؟به سمت ارباب لبخندی زد.حالا ارباب متوجه همه چی شد.

اون خونسردی و وقارش.فداکاری و وفاداری اش.دیگر نمیتوانست وجود داشته باشد.غمی در چشمان ارباب نمایان شد.یکی دیگه از یارام.لعنت،بازم جلوی چشمای خودم.
-روونا...
روونا جلوی ارباب زانو زد و به عنوان آخرین کلماتش گفت:
-خدمت به شما بزرگترین و تنها افتخارم بود.ارباب تاریکی ها.

روونا بلند شد و کاغذ را جلویش گرفت.نام خود را به لیست اضافه کرد.اصلا احساس بدی نداشت.نابود شدن جلوی ارباب و برای ارباب تنها خواسته اش بود.مرگ باشکوهی در انتظارش بود.میان اسم ها چشمش به نامی آشنا و نا معقول میان آنها افتاد.ریگولوس بلک.بلک...

ناگهان نگرانی در چشمان روونا دیده شد که در میان آنهمه ارامش و خونسردی جلوه خاصی داشت.به ارباب نگاه کرد.حالا یادش آمد.
-ارباب...
اما دیگر وقتی نبود.صدای روونا به سکوت پیوست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا ساپورثی در 1394/2/4 23:33:29
ویرایش شده توسط سلینا ساپورثی در 1394/2/5 0:15:27
...Im ready for FIGHT and FATE....
??WHy
.
.
.

stop checking your phone...
...he would not send you a text
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1394 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

طبق یک پیشگویی یاران لرد سیاه یکی یکی در مقابل چشمانش می میرن و کاری از دست لرد بر نمیاد.
تا اینجا مورگانا، آرسینوس، ایوان، هکتور، آشا، رودولف، الادورا، تراورز، راک وود، بانز، کراب، مرلین، لاکرتیا، وینکی، لیلی لونا و ریگولوس به رحمت مرلین پیوسته اند.

نکته: گره این سوژه نباید باز بشه. وگرنه سوژه تموم می شه. این داستان باید همینجوری پیش بره. اینجوری مدتها جای کار داره. تمرکز روی حل کردن مشکل خرابش می کنه. سوژه اصلی ادامه داره ولی ترجیحا در هر پست بصورت جداگانه به مرگ یکی از مرگخواران بپردازین. اینجوری در مورد نوشتن به سبک طنز یا جدی هم آزاد تر هستین. این که چطوری و به چه دلیلی می میرن به عهده خودتونه.در این مورد توجهی به کتاب نکنین.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در همان حین که پیچک های قبرستان بدن ریگولوس و لیلی را له میکردند در داخل خانه مرگخواران بی خبر به کار های خود مشغول بودند... مرگ روزانه ی همقطارانشان کم کم به موضوعی عادی تبدیل میشد ولی لرد سیاه همچنان خودش را به تنهایی در اتاقش حبس کرده بود. بزرگترین جادوگر سیاه دنیا مرگ یارانش را به چشم میدید ولی نمیتوانست کاری بکند... تنها میتوانست در تنهایی بنشیند و فکر کند.

شاید در خانه ی ریدل مردن داشت به یکی از کارهای روزمره ی مرگخواران تبدیل میشد ولی مرگخواران همچنان به کارهای خود ادامه میدادند... تا وقتی که تک به تک به زیر خاک بروند، وضعیت حتی چنان عادی بود که مالسیبر مشغول ساختن بیست هزارمین شناسه ی خود بود و ایرما مشغول خواندن کتاب " روش های مرگ آبرومندانه" و وندلین نیز طبق معمول در گوشه ای آتش روشن کرده بود و خودش را به داخل آن می انداخت و سپس با حالتی نمایشی صحیح و سالم از آتش بیرون می آمد.

- حالا امشب شام چی داریم؟
- بدون آشپز به نظغت میتونیم چیزی بخوغیم؟
- من یکی که دلم حتی واسه کلکل های هکتور و آرسینوس سر معجون هاشون هم تنگ شده!

روونا و فلور پس از گفتگوی کوتاهشان دوباره با بیحالی نشستند و به مرگخوارانی که میکوشیدند وضعیت را آرام نشان دهند نگاه کردند.

در سوی دیگر مالسیبر کار ساخت بیست هزارمین شناسه اش را به اتمام رساند ولی بلافاصله با طلسم بلاکیوس ماکسیما رو به رو شد پس فحشی داد و لپ تاپ جادویی اش را از پنجره به بیرون شوت کرد.
- اهم... اهم... ما میریم یه هوایی بخوریم!

تمامی مرگخواران باقی مانده نگاهی به مالسیبر کردند و یک صدا جواب دادند:
- خوشحالمون میکنی واقعا!

مالسیبر در کمال آرامش از خانه خارج شد... او همواره به خودش اعتماد داشت و فکر نمیکرد به این زودی ها وقت مرگش فرا برسد. همچنان که با آرامش قدم میزد نگاهش به گورستان ریدل ها افتاد... پس تصمیم گرفت به آنجا برود و به مرگخواران شهید شده ادای احترامی بکند.

همچنان که به سمت قبرستان میرفت به شدت متعجب شد... پس سرش را بالا آورد و با صدای بلند شروع کرد به صحبت کردن:
- چه اتفاقی برام افتاده؟! من که همیشه به بی ادبی شهرت داشتم؟! چرا دارم میرم ادای احترام کنم؟

همچنان که با حالتی عصبی و با صدای بلند با خود صحبت میکرد ناگهان در مقابلش دو جنازه ی خرد شده در میان پیچک های قبرستان را مشاهده کرد... جنازه ی ریگولوس و لیلی لونا پاتر را دید و ناگهان وحشت کرد... پس همین که برگشت تا با وحشت به طرف خانه ی ریدل بدود پایش به تکه سنگی گیر کرد و با فریادی به زمین خورد.

در خانه مرگخواران پس از شنیدن صدا ناگهان سراسیمه شدند پس به سرعت از خانه خارج شدند و به سمت قبرستان رفتند.

دقایقی بعد:

مرگخواران سراسیمه اولین چیزی که مشاهده کردند جنازه ی مالسیبر بود... سرش بر اثر برخورد با سنگ شکافته شده بود و خون از سر و گوش هایش خارج شده بود، کمی آن طرف تر جنازه های خرد شده ی ریگولوس و لیلی که دست در دست یکدیگر بر اثر فشار پیچک ها مرده بودند روی زمین خود نمایی میکرد.

روونا بالای سر ریگولوس رفت و کاغذ را از میان دست بی جان او بیرون کشید و نام های " مالسیبر، ریگولوس و لیلی" را نیز به آن اضافه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1394 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جیغ سکوت خانه ی قصر مانند را در هم شکست و چندین پرنده از روی درختان خشکیده ی گورستان ریدل ها پریدند... اما پسر جوان هیچ حرکتی نکرد. از جایش تکان نخورد... انگار یک اتفاق روزمره ی دیگر افتاده است.مرگ پی در پی خادمان لرد سیاه،کم کم روزمره میشد... شاید هم برای خیلی از مرگخواران شده بود.مدت زیادی بود که هر یک به نوبه خود برای آرامش روحشان دعا میکردند.

صدای آهسته ی کسی را از پشت سر شنید:لاکرتیا بلک رو هم بنویس... اون لاکرتیا ست!

و برای لحظه ای خشک شد... لاکرتیا... لاکرتیا بلک... یعنی چی... لاکرتیا بلک هرگز نمی مرد... یا شاید هم ریگولوس به مرگش فکر نکرده بود. به مرگ تنها خویشاوندش که او را طرد نکرده بود . ناخوداگاه لبخند زد ... دیگر احساس بی تفاوتی که نسبت به این ماجرا داشت را حس نمیکرد! دیگر احساس نمیکرد که مرگخوار نیست.آهسته ساعد دست چپش را لمس کرد...و سپس از روی ساعدش به سمت قلبش رفت،و وقتی دست راستش روی قلبش متوقف شد،به آسمان خاکستری و گرفته خیره شد...سایه آسمان درون چشمان مشکی رنگش افتاد، و زمزمه کرد:آسوده بخواب،لاکرتیا بلک!

کم کم صدای پچ پچ های مرگخواران بالا رفت... و همگی به سمت خانه ی قدیمی ریدل ها به راه افتادند... و ریگولوس سر جایش ثابت ماند... و به کاغذی خیره شد که در دست داشت...همه یک روز می مردند. روزی نه چندان دیر،همه می مردند...یک دزد کمتر یا بیشتر،اما هیچ کس به مرگ وفادار ترین خادمان جهان فکر نکرده بود.

حرکت چیز سرخ رنگی در میدان دیدش نظرش را جلب کرد... و همین باعث شد که سرش را بالا بگیرد و به لی لی لونا پاتر نگاه کند... دخترکی که دستانش را دور خودش حلقه کرده بود و به سمتی که ریگولوس بعدا فهمید گورستان ریدل هاست گام برمیداشت... و چه چیز احمقانه ای ریگولوس را وادار کرد که دنبالش کند... کنجکاوی! چیزی که همیشه سعی میکرد انکارش کند،اما واضح ترین مشخصه وجودی اش بود.

بیست دقیقه بعد

آهسته شاخه ها را کنار زد... تا اینجا بی صدا دنبالش کرده بود... نباید اینجا خراب میکرد! دخترک را دید که بین قبر ها حرکت میکرد... و بی هدف پرسه میزد... چه چیز ریگولوس را دنبالش کشانده بود؟! کنجکاوی آورده بودش... یا شاید هم نقشه های شوم. جنبش چیزی را زیر پا هایش حس میکرد... چیزی که نادیده اش میگرفت...احتمالا باز هم قاطی کرده بود... جنبش را احساس کرد که بالا و بالا تر می آید... و بعد برای لحظه ای ثابت شد... همه چیز در سکوت فرو رفت... حتی دختر خیانتکار پاتر ها هم ثابت ایستاده بود و با وحشت به زمین خیره شده بود... پس او هم حس کرده بود!برای لحظه ای همه چیز در سکوت و سکون فرو رفت،و ناگهان دستی خاکستری، سرد و استخوانی زمین را شکافت...و دور مچ پای لی لی حلقه شد.

صدای نفس عمیق دخترک شنیده شد و ریگولوس بی اختیار یک گام به جلو برداشت... و از پشت درخت خشکیده بیرون آمد... و لی لی،طوریکه انگار منتظر او بوده باشد با خشم به او خیره شد... و فریاد کشید:چرا بیخود اونجا ایستادی نگاه میکنی؟ بیا کمک کن بلک!

و همین فریاد ریگولوس را بیدار کرد...البته کمی زیادی بیدار کرد... بدون اینکه به چیز دیگری فکر کند،به سمت دخترک دوید در حالیکه روی دستانی تمرکز کرده بود که حالا هر دو پای لی لی را محکم گرفته بودند... آسمان خاکستری تر از همیشه بود... و زمین بیشتر از همیشه دور سرش میچرخید... حالا چی؟! حالا که به لی لی رسیده بود باید چکار میکرد؟! پیچک هایی را دید که از دور درختان باز شدند و به سمت لی لی هجوم آوردند... این بار نوبت او بود و هیچ کس نمی توانست نجاتش دهد...و این حقیقت بطرز دردناکی آزار دهنده بود!

چیز سرد و سفتی که دور یکی از پا هایش حلقه شد و آنرا فشرد،جریان خون پایش را بند آورد و باعث شد به زمین بیفتد... اجساد گورستان ریدل ها،دو بیگانه را به زیر می کشیدند... و این بار فقط نوبت لی لی نبود...قلبش تند و تند می تپید... پیچک هایی را حس کرد که دور دستانش حلقه شدند،و در عرض یک ثانیه پشتش را حس کرد که به زمین میخکوب شد...فشار پیچک های خشک و مرده ای که دور قفسه سینه اش حلقه شده بودند هر لحظه بیشتر میشد... و ریگولوس تنها به آسمان سرد و خاکستری خیره شده بود... آسمان وسیعی که بالای سرش گسترانده شده بود و هر لحظه او را در بر میگرفت...چیز سرخ رنگی توی میدان دیدش،به او یاداوری میکرد که لی لی هم همینجا کنارش خواهد مرد...به او یاداوری میکرد که جلوی مرگ را نمیشود گرفت.آخرین تجربه ای که هرگز فرصت استفاده از آنرا نداشت،برای لحظه ای به با ارزش ترین سرمایه اش تبدیل شد.

برگه ی اسامی را در دستش می فشرد... یعنی اسمش را ... میان مرگخواران اضافه میکردند؟!

صدای آهسته و موزون لی لی را از کنارش شنید که ملودی منظمی را زمزمه میکرد:مردم به مردم کمک می کنند... و اگر دلتنگ خانه ات شده ای دستت را به من بده،من آنرا نگه خواهم داشت!

دستش آهسته به سمت دست لی لی حرکت کرد... دلتنگ خانه اش شده بود! دلتنگ تمام چیز هایی که هرگز نداشت.به آسمان خیره شد... و لبخند زد:ملودی قشنگی بود... لی لی!

دستش را محکم فشرد... و چشمانش که روی آسمان خاکستری بی کران ثابت شده بود،آهسته بسته شد.

چه کسی فکر میکرد ریگولوس بلک،که چنان خونسردانه به مرگخوار نبودنش اشاره میکرد روزی بطرزی بسیار فجیع تر از مرگخوار ترین مرگخواران به دام مرگ بیفتد؟!

"تک تک یارانت به همین سرنوشت دچار خواهند شد... مرگ همه ی اطرافیانت را با چشمان خودت خواهی دید..."

اطرافیان... یاران... پیشگویی هرگز اشاره ای تنها به مرگخواران نکرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1394/2/1 13:21:13
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1394 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
دختر موقرمز با خشمی وصف ناپذیر به پسر جوان رنگ پریده مقابلش چشم دوخت...و ناگهان صدای فریادش سکوت دلگیر خانه اشرافی ریدل ها را در هم شکست ...

- بکش عقب! پسره ی احمق!

پسر مو مشکی با لبخندی یکوری و چهره ای بیروح و خونسرد دستان دختر خشمگین رو رها کرد ... و در کمال بی توجهی به دختر پاتر ها پشت کرد ...

لی لی لونا پاتر دندان هایش را روی هم فشرد...خشم آنچنان به وجودش چنگ زده بود که احساس می کرد در میان کوره ای از آتش ایستاده و در حال سوختن است...با قدم هایی محکم جلو رفت و با تمام توان به ریگولوس آرکچروس بلک تنه زد ... تنه ای که تنها باعث شد پسرک تکان ظریفی بخورد و به ارامی کنار بکشد...

لی لی جوان موهای سرخ بلندش را به عقب راند ...و بعد با چهره ای که در اثر قتل های متعددش بیروح شده بود بالای سر مرد مرده زانو زد ... و در کمال خونسردی خنجر نقره ای رنگ را که حالا با قطرات سرخ خون مزین شده بود ، بیرون کشید...

با تکان چوبدستی سریع دختر جوان چهره ی مرگخوار مرده نمایان شد... لی لی برای لحظه ای کوتاه چشمانش را بست ... و آرام نجوا کرد

-سرورم...متاسفم!

لرد سیاه اما ... تنها به دخترک پشت کرد ... و صدای تیز با ابهتش بار دیگر بر سکوت ایجاد شده غالب شد... اما لی لی چیزی نشنید...چراکه با چشمان روشنش به جنازه خیره شده بود...جنازه ای که حالا دیگر قلبی تپنده نداشت ...زندگی نداشت...و تنها یک جنازه بود...

لی لی به ریگولوس خیره شد که حالا داشت نام جدیدی رو روی یک برگ کاغذ کوچک اضافه می کرد ... با قدم هایی استوار به سمت پسرک رفت و دست چپش رو با خشونت گرفت و به جلو کشید... پسر مو مشکی برای لحظه ای با خشمی وحشتناک به دختر جوان خیره شد ... و بعد لی لی با خشم غرید

تو مرگخواری؟!

دست پسر جوان رو با گستاخی جلو کشید و خواست تا آستین لباس مشکی رنگ پسرک رو بالا بزنه اما ریگولوس بلک با مهارتی بالا دستش رو آزاد کرد و با صدایی تیره نجوا کرد

-من مرگخوار نیستم خانوم جوان...و دفعه آخرت باشه که حمله می کنی...همونطور که گفتم "دفعه اول مجانی بود!"

پشتش رو به دختر جوان کرد و به سمت تاریکی حرکت کرد که ناگهان لی لی فریاد کشید

-پس کی هستی؟! هیچکس؟! یه ناشناس؟! یه دزد...؟! یا یه قاتل؟!

ریگولوس بلک متوقف شد...اما برنگشت ... سرش رو بالا گرفت و به نجوا گفت

-شاید هیچکدوم...شاید هم همشون با هم...

موهای مشکی مواج و براقش رو به عقب روند... و آرام زمزمه کرد

-من ریگولوس آرکچروس بلکم...

ریگولوس جوان جلو رفت...و در یکی از راهرو های بلند و طولانی محو شد... و لی لی رو با دستانی مشت شده از خشم تنها گذاشت ...لی لی با صدایی که از عصبانیت به لرزش افتاده بود نجوا کرد

- تو رو شخصا می کشم پسره ی....!

اما صدای لی لی با جیغی وحشتناک و ممتد قطع شد... جیغی که ادامه دار بود... و آنچنان سرشار از ناامیدی بود که بی اختیار موجب خشک شدنت میشد...

لی لی بعد از لحظه ای مکث به سمت جیغ ممتد دوید...جیغی که در میانه راه لی لی پاتر قطع شد... و لحظه ای بعد نام لاکریتا بلک به لیست کشته شدگان افزوده شد...

لیستی طولانی که گویی تمامایی نداشت... همین طور ادامه میافت... ادامه میافت...ادامه میافت... و بالاخره تمامی مرگخواران را در کام مرگ می کشید... شاید در اوج قدرت و یا شاید...در نهایت ذلت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1394 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید در آسمان می درخشید.هوا مطبوع و خنک بود اما با این حال بوی خطر هم حس میشد.از دید کسی که یک بار هم مرگ کسی را به چشم ندیده بود در آسمان به جز ابرها و پرندگان چیزی دیده نمی شد و اما از دید لاکرتیا بلک که در طی دو روز دست کم چهار و یا پنج مرگ را از نزدیک دیده بود تعداد زیادی تسترال در آسمان قابل روئیت بود.لاکرتیا در حالی که سفت گردن تسترالش را چسبیده بود با خودش فکر میکرد که چگونه دوست دارد بمیرد؟با یک تصادف؟در یک حادثه؟در قتلی ترسناک و یا...
سرش را تکان داد و سعی کرد این افکار مسخره را از ذهنش دور کند در همین حال یاد پدرش افتاد که میگفت"آدم ها در اوج زنده بودن روبه مرگ هستن".با یاداوری این جمله به شدت لرزید..نه،به هیچ وجه دوست نداشت اینگونه بمیرد.به آسمان خیره شد و طوری که انگار دارد با خورشید صحبت میکند گفت:
-اصن چه دلیلی داره من بمیرم؟!این همه آدم تو این شهر هست که بیش تر از صدسال عمر دارن بعد صاف این شتر مرگ باید دم در خونه من بخوابه؟!

لبخندی زد و برای یکی از تسترال سوار ها دست تکان داد ولی بلافاصله دوباره لبخندش محو شد..فکر مردن لحظه ای راحتش نمیگذاشت.اگر کمی بیشتر اتفاقات اخیر را مرور میکرد می فهمید که چه دیر و یا چه زود باید بمیرد...بدون شک قاتل دوستانش سراغ او هم می آمد.در آسمان اوج گرفت و چشمانش را بست و چند نفس عمیق کشید...نسیم صورتش را نوازش میکرد...تسترالش بالا و بالاتر میرفت...پرواز محشر بود...
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

صدای فریادش در آسمان طنین انداخت...چشمانش را باز کرد و دید که دنیا دور سرش میچرخد...ولی نه این لاکرتیا بود که در هوا میچرخید...او سقوط میکرد و می مرد...خیلی سریع!اگر میتوانست در آن شرایط چیزی بگوید مطمئنا میگفت "چه مسخره....تو مردن هم شانس ندارم!" اما پایان زندگی اش جالب بود...او در اوج زندگیش...در اوج پرواز،مرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1394 11:27
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی مو های سرخ رنگ دخترک توی هوا اوج گرفت و دخترک جلوتر از مو هایش به سمت او هجوم آورد،برای لحظه ای بنظر میرسید میخواهد بغلش کند!دخترک با چنان خشم مهار ناپذیری به سمت ریگولوس هجوم آورد ، که تمام توجیهات ریگولوس را برای خونسردی درون چشمان مشکی رنگش از بین برد.
با خونسردی کامل به دخترک خیره شده بود... به کسانی که به ناگاه فریاد میکشیدند "دزد کثیف!" و به سمت او حمله ور میشدند عادت داشت،شاید حتی "دزد کثیف" کلمه رمزی برای او بود که اجازه میداد خونسرد باقی بماند.
شاید او از کسان زیادی دزدی کرده بود اما آنها مسلما یک بار بیشتر قربانی یک سرقت نشده بودند... پس به یاد داشتند.
از دست دادن،چیزی نبود که از یاد برود.
دخترک ریز نقش که بطرز قابل توجهی زیبا بود به سمتش هجوم آورد... در حالیکه خنجرش را بالا گرفته بود... و ریگولوس بلک،تا لحظه ی آخر بی حرکت ماند. درست زمانی که خنجر لی لی لونا بالا آمد تا وسط صورتش فرود بیاید ، ریگولوس که انگار تازه به یاد آورده بود در شرف مرگ است،دستش را بالا اورد و دست لی لی لونا را گرفت... چرا کسی به او حمله نمیکرد؟ چون همه میدانستند چه اتفاقی قرار است بیفتند... و هیچ کس دوست نداشت نفر بعدی باشد. همه تنها با حسرت و غم به لی لی لونا خیره شدند... هیچ کس به ریگولوس نگاه نکرد.
مرگخوار نبود.
پوزخند زد... و دست دیگر لی لی لونا را هم مهار کرد:هیس هیس هیس... آروم دختر جون!
و لی لی لونا همچنان بیهوده تلاش میکرد تا خنجری را که دستش دور آن مشت شده بود به بدن ریگولوس برساند...ریگولوس که دست لی لی را از خود دور نگه داشته بود.
دست ریگولوس برای لحظه ای دست لی لی لونا را رها کرد تا به خنجر بلند درون جیبش چنگ بزند،و همان یک لحظه برای مشت محکمی که خورد کافی بود.
با آه کوتاهی روی زمین پرت شد،و کفش پاشنه بلند دختری که بالای سرش ایستاده بود را حس کرد که روی گردنش فشار وارد میکرد.
از این پایین خنجر به کارش نمی آمد... یا شاید... می آمد؟! به پا هایی نگاه کرد که بالای سرش محکم و استوار ایستاده بودند... و خنجرش در یک ثانیه مچ پای لی لی لونا را نشانه رفت و رها شد...
لی لی لونا،که همان لحظه با پرشی پا هایش را از هم باز کرده بود،درست مطابق میل ریگولوس عمل کرد...و ریگولوس که راه نفسش را باز یافته بود بلند شد و بسرعت ایستاد...
نگاه لی لی برای لحظه ای پر از خشم شد و سپس خنجرش را با قدرت به سمت صورت ریگولوس پرتاب کرد... ضربه ای که در مقابلش،ریگولوس تا آخرین لحظه ایستاد... مثل همیشه!
و در آخرین لحظه،سرش را پایین گرفت و خنجر به سمت جمعیت مرگخواران به پرواز در آمد... و ریگولوس ، که دستان لی لی لونا را در چند ثانیه با یک دست گرفته بود و در حالی که او را بین خودش و درخت گیر انداخته بود آنها را بالا نگه داشته بود تا به صورتش نرسند،پوزخند زد:دفعه اول مجانی بود.
و درست همان موقع،صدای برخورد خنجر که سر انجام آرام گرفته بود،و سپس صدای افتادن چیزی گرد و سفت،درست مثل یک جمجمه،به روی زمین به گوش رسید... و پس از آن،صدای افتادن چیزی بزرگ تر،که بطرز وحشتناکی میتوانست بدنی برای همان سر باشد.
دستان لی لی لونا را رها کرد... لی لی لونا که از پشت شانه های ریگولوس تمام چیزی که اتفاق افتاده بود را می دید،حالا دیگر حمله نمیکرد.
سرش را پایین انداخت و مو های مشکی رنگش صورتش را پنهان کرد... پوزخند زد:بالاخره که باید این اتفاق می افتاد!
از گوشه ی چشم به سری نگاه کرد که روی زمین افتاده بود... سری که صورتش با ماسک مرگخواران پوشیده شده بود.
این بار نوبت کدام یکی بود...؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 21 فروردین 1394 10:33
نمایش جزئیات
آفلاین
در مه حاصل از بارانی طولانی ناکهان صدای "پاقی"سکوت حکم فرما بر روستای متروکه رو در هم شکست..و هیکلی باریک اندام در میان مه های سپید پدیدار شد...

هیکلی باریک و شکننده که به علت آنکه صاحبش شنل سیاه بلندی پوشیده بود از دور تیره می نمود...اخباری به گوشش رسیده بود...مرگخواران در خطر بودند...

دست رنگ پریده ی شخصی از زیر شنل سیاه نمایان شد که چوبدستی باریک و بلندی را در دست فشرد...

دخترک شنل کلاهش رو عقب زد و موهای سرخ مواجش که چشم ها رو خیره می کرد از زیر کلاه شنل نمایان شد...آهسته جلو می رفت...متین و باوقار...و محتاط و آرام...اما اگر لی لی لونا پاتر رو خوب می شناختی متوجه میشدی که این رفتار آرام بی پایان نیست...

لبخند شومی زد و جلوتر رفت...و بالاخره خانه قدیمی را از دور تشخیص داد...خانه ای باشکوه که گویی بر تمام روستا حاکمیت داشت...

با گام هایی محکم جلو رفت...از میان خانه های روستایی قدیمی عبور کرد...و در کمال و نهایت آرامش به صدای کفش های پاشنه بلندش گوش سپرد که در کوچه های طولانی و باریک می پیچید...

کم کم به خانه نزدیک و نزدیک تر شد...از محوطه حیاط عبور کرد که حالا درختان خشکیده اش از شومی آن خبر می دادند...جلو و جلوتر رفت...

و بالاخره دست سفیدش بر روی در خانه فشار وارد کرد و در کهنه با صدای غژ غژی گشوده شد...

نور اندکی که همراه دخترک وارد خانه قدیمی شد باعث شد تا خانه اندکی از حالت دلگیر و مرموزش خارج شود...اگرچه درست لحظه ای بعد این دلگیری و تاریکی با بسته شد مجدد در دوباره بر فضای خانه حاکم شد...

خانه در سکوت غرق شده بود...سکوت آنچنان فریاد می کشید که گویی کر شده بودی... دخترک جلو رفت...و دوباره صدای کفش هایش در خانه طنین انداز شد...

جلو و جلو تر رفت... و سرانجام با دیدن جماعت انبوه مرگخواران متوقف شد ... جمعیتی که دور چیزی جمع شده بودند...صدای لطیف و ظریف دخترک سکوت رو شکست ...

-سرورم!

لرد ولدمورت کبیر همراه با سایر مرگخواران چرخیدند ... و لی لی تعظیم کرد...و بعد کنجکاوانه به چیزی که مرگخواران بهش خیره شده بودند ،زل زد...

ردای سیاه مرلین روی سنگ های سفید خانه ی اشرافی ریدل ها خودنمایی می کرد... لی لی با چهره ای بیروح و خونسرد نجوا کرد

-پس...واقعیت داره...همه مرگخواران دارن می میرن؟!

سکوت دوباره حاکم شد...و در این میان پسر باریک اندام مو مشکی پاسخ داد

-بله...!

لی لی به چشمان سیاه پسرک خیره شد... و بلافاصله خنجر نقره ای رنگش رو کشید ... و درست ثانیه ای بعد فریاد زد:

-دزد کثیف!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1394/1/21 11:01:12